ایرانی ها از چه زمانی صاحب هتل شدند

ایرانی ها از چه زمانی صاحب هتل شدند

 تاریخ ورود مدرنیته به ایران به دوره قاجار باز می گردد. این مدرنیته در عرصه های مختلفی مانند ادبیات و شعر و هنر نمود یافت. شهر نیز از این جریان بر کنار نبوده و چهره اش دگرگون شد.


این دگرگونی با تکوین فضاهای جدیدی در بطن شهر به وقوع پیوست و تلفیقی از سنت و مدرنیته را در عرصه آن رقم زد. فضاهایی چون خیابان و راستۀ تجاری، میدان، هتل ها، تماشاخانه و عناصری چون تراموای اسبی، سنگفرش خیابان، چراغ برق معابر همه حکایت از مدرن شدن شهر ایرانی دارد.این مدرنیته در شهر تهران پا به عرصه وجود نهاد.

هتل

روزی بود، روزگاری بود، راهی بود، رباطی بود؛ از هر آن کس هم که سراغ سازنده‌اش را می‌گرفتی، غالباً پاسخ‌ات دو کلمه بیش نبود: شاه‌عباس! بی‌سببی هم نبود چندان این پاسخ یکسان خلایق؛ چرا که آن سلطان بیشترین رباطها را ساخته بود و همین کمیّت چشمگیر، آن پاسخ را موجب می‌آمد. رباطها، یا به دیگر عبارت: کاروانسراها، به همه جای ایران زمین قامت افراشته بودند؛ اکثراً با ساختار و مصالحی که طی هزاران سال تاریخ از دست نسلی به دیگر نسل منتقل و به ارث رسیده بود. هم پناه ایمن مسافران بود، هم بارانداز کاروانها و امتعه. حیاطی داشت، غالباً وسیع و درندشت با سکویی برآمده در مرکز، حجره‌ها و اتاقهایی به پیرامون، گه نیز دالانی با چندین حجره و دکان و هریک مختص تاجر و تجارتی؛ می‌شد که مهتابی و بهار خوابی هم داشته باشد، که غالباً داشت، و همچنین در و دروازه و چفت و بستی استوار، سدّ راه شبروان و حرامیان. سالیان آزگار، این سان رباط‌ها بر پهنه این خاک سر برآوردند، در جوار طرق، حول و حوش دروازه‌های بلاد، شوارع و معابر بازارها. راه دور چرا؟ در همین تهران خودمان به روزگاران پیشین، فی‌المثل: عصر ناصری و مظفری، شمارشان در خور بود و بنایشان برجا و استوار.
در اوان سلطنت ناصری، سنه 1269 هجری قمری، تنها در یک محله عودلاجان شانزده باب کاروانسرا وجود داشت و در محله بازار هفده باب و در بیرون دروازه‌ها یازده باب؛ هر یک نیز واجد چندین و چند حجره و دالان، به عنوان مثال: کاروانسرای زرگرها هفده باب دکان و ده دکه داشت؛ کاروانسرای آقا احمد، که دست جناب شیخ عبدالحسین بود، هفتاد و هفت باب؛ کاروانسرای دولت سیصدو شصت و هفت باب؛ و ...
همین شمار کاروانسرا در عهد مظفری، به یکصد و هشتاد و شش باب بالغ گردید که پنجاه و دو باب آن در محله دولت، بیست و چهار باب در سنگلج، شصت باب در بازار، بیست و سه باب در چال میدان و بیست و هفت باب در عودلاجان واقع بود.
این چنین بود و این چنین هم ماند تا زد و سلطان صاحبقران را سودای سفر فرنگستان به سر افکندند؛ سه باری رفت و گشت و دید، تحفی نیز مصحوب موکب همایون آورد از آن دیاران، از جمله یکی هم «هتل»؛ که «گراند هتل»‌اش نخست به قزوین افتاد و بعد انزلی و بعد و بعد هم زنجیره‌ای از هتلهای امین‌السلطان به شارع جدید قم و تهران.

در اوان سلطنت ناصری، سنه 1269 هجری قمری، تنها در یک محله عودلاجان شانزده باب کاروانسرا وجود داشت و در محله بازار هفده باب و در بیرون دروازه‌ها یازده باب

یک دو تن فرنگی مقیم نیز در این حیص و بیص شبه پانسیونی داشتند به حول و حوش عودلاجان که در عوالم خویش «هتل»اش می‌گفتند، امّا جز منزلی دو اشکوبه با انگشت شماری اتاق بیش نبود. تا اینجای ماجرا، این هتلها بیشتر باب طبع ایرانیان بود و نه چندان دلچسب فرنگیان. مشروط که در رسید و عصر احمدشاهی آمد و بعد هم رضاخان ماکسیم جست زد بر سریر سلطنت، سیر بنای هتلها به مسیری دیگر سان افتاد و معیارهای سازگانش هم «تجدد» بود در تمامی ابعاد و غایت ایشان هم صد البته «جلب انظار خارجه» و انگیختن حیرت در فرنگان تا سرانگشت به دندان گزند و زیر لب نجوا کنند که «عجب این شهر قشنگه، عین شهر فرنگه!» ماحصل آن که این خطه کهن نیز در عداد «ممالک متمدنه» در آید و «اعلیحضرت همایونی»‌اش هم سری در آورد در سرهای تجدد مآبان پهنه گیتی تا جملگی رطب‌اللسان شوند و به رهبری مستشرقین نان و نمک خورده آن سرود سر دهند که «از پهلوی شد ملک ایران صد ره بهتر زعهد باستان....»
این ماجرای ساخت هتل ها یکی از تبعات و آثار سفرهای خارجی ناصرالدین شاه به فرنگ، دیدن هتلهای مجلل کشورهای اروپایی و عزم و تصمیمش بر ایجاد چنین اقامتگاههایی در تهران و سایر شهرهای پایتخت بود.
تاریخ و تمدن,اولین هتل مدرن ایران در دوره قاجار ،گراند هتل قزوین دومین مهمانخانه شهر قزوین و همچنین از اولین نمونه‌های هتل به شیوه مدرن و اروپایی است که در سال‌های پایانی دوره قاجاری ساخته شد.این بنا در حوالی سال‌های ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۰ توسط ارباب برزوی شاپور پارسی که بعدها به مهر شاهی تغییر نام داد بنا شد محل بنا در شرق خیابان پیغمبریه و در قسمت غربی ارگ صفوی می‌باشد و بنا در زمینی به مساحت ۳۰۰۰ متر مربع ساخته شده است و در سمت خیابان در دو طرف در ورودی چند مغازه داشته‌است.

فرآوری: طاهره رشیدی

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان

صدام وشاه

محمدرضا شاه و صدام

خسیس‌ترین شاهزاده پهلوی

 خسیس‌ترین شاهزاده پهلوی


وی در امور سیاسی دخالت چندانی نداشت و بیشتر در پی زندگی اشرافی خود بود. با این حال زمانی که محمدرضا شاه برای مدتی راهی انگلستان شده بود، او و چند تن از افراد سرشناس و مورد اعتماد به عنوان اعضای شورای سلطنتی برای اداره امور کشور در غیاب خود، تعیین کرد.


غلامرضا پهلوی، دومین فرزند پسر رضاخان میرپنج است. او در 25 اردیبهشت 1302 در تهران به دنیا آمد. مادرش توران (قمرالملوک) امیر سلیمانی دختر امیر عیسی مجدالسلطنه، همسر سوم رضاشاه بود. توران دخترخاله وثوق‌الدوله، عامل قرارداد 1919 م بود که ایران را به مستعمره انگلیس تبدیل می‌کرد، اما این قرارداد به مرحله اجرا درنیامد.

غلامرضا پهلوی

غلامرضا دوره دبستان و دبیرستان نظام را در تهران گذراند و به مدت دو سال در دبیرستانی واقع در سوییس درس خواند. سپس به ایران بازگشت. در 1320 ش که رضاشاه به خواست انگلیسیها از سلطنت کنار رفت و از ایران خارج شد، او نیز همراه پدر و چند تن از برادران و خواهرانش به جزیره موریس در افریقای جنوبی رفت و تا مرگ پدر در آنجا ماند. سپس راهی قاهره شد و از آنجا به آمریکا رفت و در دانشگاه پرینستون به تحصیل پرداخت. او دوره‌های تکمیلی زرهی و تانک را نیز در دانشکده فورت ناکس امریکا گذراند و در بازگشت به ایران، وارد دانشکده افسری شد و با درجه افسری در رشته سوار فارغ‌التحصیل گردید. در همین زمان از سوی محمدرضا پهلوی به عنوان بازرس ویژه ارتش منصوب شد. در 1328 ش برای گذراندن دوره‌های تکمیلی نظامی راهی فرانسه شد و در دانشکده افسری پاریس به تحصیل پرداخت.

غلامرضا با استفاده از موقعیت خانوادگی و شغلی که در حکومت برادرش به دست آورده بود، توانست شرکتها و موسسات و زمینهای کشاورزی زیادی را به تملک خود و خانواده‌اش درآورد

غلامرضا در امور سیاسی دخالت چندانی نداشت و بیشتر در پی زندگی اشرافی خود بود. با این حال در سال 1327 ش زمانی که محمدرضا شاه برای مدتی راهی انگلستان شده بود، غلامرضا را به همراه دو تن دیگر از برادرانش یعنی علیرضا و عبدالرضا و نیز نخست‌وزیر، رئیس مجلس شورای ملی و پنج نفر از افراد سرشناس و مورد اعتماد به عنوان اعضای شورای سلطنتی برای اداره امور کشور در غیاب خود، تعیین کرد.

غلامرضا پهلوی

علیرضا، برادر تنی محمدرضا شاه در 12 آبان 1333 بر اثر سانحه هوایی در ارتفاعات گرگان، جان خود را از دست داد. از او به عنوان ولیعهد ایران یاد می‌شود. پس از این حادثه، شایعه ولیعهدی غلامرضا مدتی بر سر زبانها افتاد اما با تولد رضا پهلوی فرزند محمدرضا شاه در سال 1339، موضوع ولیعهدی غلامرضا نیز برای همیشه به فراموشی سپرده شد.

در جریان درگیریهای روز سی‌ام تیر 1331 که مردم در مخالفت با دولت قوام‌السلطنه به خیابانها ریخته بودند و به نفع حکومت دکتر مصدق تظاهرات می‌کردند، گفته شده است که گروهی از نظامیان به فرماندهی غلامرضا در میدان بهارستان به سوی مردم شلیک کرده‌اند. ورود او به صحنه برای دفاع از حکومت قوام، بی‌دلیل نبود. احمد قوام، برادر وثوق‌الدوله و پسرخاله مادر غلامرضا بود.

غلامرضا با استفاده از موقعیت خانوادگی و شغلی که در حکومت برادرش به دست آورده بود، توانست شرکتها و موسسات و زمینهای کشاورزی زیادی را به تملک خود و خانواده‌اش درآورد. از جمله آنها شرکت سهامی کشاورزی پارس‌شهر، شرکت کشت و صنعت گمیشان و واحد زراعی مینودشت بود. او همچنین در تهران با استفاده از همین موقعیت، زمینهای مرغوب را تصاحب می‌کرد و به ساختمان‌سازی می‌پرداخت. او از این رهگذر سود هنگفتی به جیب زد.

غلامرضا پهلوی

غلامرضا با آنکه در دوره شاهنشاهی برادرش ستمهای گوناگونی از جمله ریاست بازرسی ویژه سرای نظامی شاهنشاهی، آجودانی ویژه شاه، ریاست کمیته ملی المپیک ایران، ریاست انجمن ورزش ارتش، و ریاست ورزش نیروهای مسلح شاهنشاهی را بر عهده داشت، و چندین نشان پهلوی، درجه یک ارتش، قیام 28 مرداد، تاج‌گذاری، زرین زره‌پوش را نیز دریافت کرده بود، با این حال در اسناد سفارت امریکا در تهران از او به عنوان فردی غیر جاه‌طلب، فاقد شخصیت و روشنفکری یاد شده است.

غلامرضا که اینک (1381 ش) در انگلستان به سر می‌برد، دو بار ازدواج کرده است. نخست در 1326 ش با هما اعلم و بار دوم در 1340 ش با منیژه جهانبانی. حاصل این دو ازدواج، سه دختر و دو پسر است

غلامرضا نیز همچون دیگر اعضای خاندان سلطنتی، قبل از پیروزی انقلاب به همراه زن و فرزندانش از ایران فرار کرد و در انگلستان ساکن شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در اردیبهشت 1358 از سوی دادگاه انقلاب اسلامی تهران، غیاباً به مرگ محکوم شد و اموال و داراییهایش به نفع بنیاد مستضعفان مصادره گردید.

غلامرضا پهلوی

غلامرضا در میان خاندان پهلوی، علی‌رغم داراییهای فراوانش، به خسّت مشهور بود. تا آنجا که در مراسم نخستین سال‌مرگ برادرش محمدرضا، که در قاهره برگزار شده بود، به بهانه بی‌پولی شرکت نکرد. احمدعلی مسعود انصاری از بستگان نزدیک فرح دیبا ـ همسر محمد رضاشاه ـ در کتاب «پس از سقوط» می‌نویسد: «... اعضای خانواده و دوستان شاه یکایک از نقاط مختلف جهان به قاهره می‌آمدند. جالب اینکه همان زمان غلامرضا پهلوی از لندن پیغام داد که چون پول تهیه بلیط و مخارج سفر را ندارد، نمی‌تواند در شب سال‌مرگ برادرش شرکت کند که البته همه می‌دانستند این یک بهانه بود و نشان دیگری از خست او که مشهور خاص و عام بود، و الّا با زندگی مرفه و پولهای فراوانی که او داشت، این هزینه‌ها به حساب نمی‌آمد. به همین سبب هم بر خلاف انتظار وی، فرح یا اشرف برای او پولی نفرستادند، و او هم در مراسم شرکت نکرد.»

غلامرضا پهلوی

غلامرضا که اینک (1381 ش) در انگلستان به سر می‌برد، دو بار ازدواج کرده است. نخست در 1326 ش با هما اعلم و بار دوم در 1340 ش با منیژه جهانبانی. حاصل این دو ازدواج، سه دختر و دو پسر است.

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان

اولین خیابان های تهران کی ساخته شد؟

اولین خیابان های تهران کی ساخته شد؟

 تهران در زمان ناصر الدین شاه اولین رشد کالبدی موثرش را تجربه کرد تجربیات ناصر الدین شاه از سفر فرنگ وی را برآن داشت که پایتختی در خور برای خود فراهم کند

 


خیابان تهران

یکی از ادوار تاریخ ایران که به واسطه رابطه با غرب رشد نسبی چشمگیری در کلیه شئون زندگی مردم به وقوع پیوست، بی شک دوره قاجار و بویژه عصر حکومت ناصرالدین شاه بود.
در پی ورود مستشاران غربی و هئیت های گوناگون اروپایی به ایران و متقابلا سفرهای گسترده ی ایرانیان به سرزمین های اروپایی در عصر ناصری، دستاوردهای گوناگون آنان نیز اندک اندک در ایران عهد قاجار باب شد، چنانچه مفروش نمودن خیابان ها و استفاده از کالسکه هایی با سبک و سیاق کشورهای اروپایی تنها نمونه ای از آن محسوب می گشت، به نحوی که سیروس سعدوندیان می نویسد در دوران حکومت ناصرالدین شاه قاجار برای نخستین بار خیابان های تهران سنگفرش گردید و این امر از کوچه های «ارگ» آغاز گشت .
تهران در زمان ناصر الدین شاه اولین رشد کالبدی موثرش را تجربه کرد تجربیات ناصر الدین شاه از سفر فرنگ وی را برآن داشت که پایتختی در خور برای خود فراهم کند.
حاصل این میل، خیابان کشی ها در تهران بود. تهرانی که تا قبل از آن فقط کوی و برزن داشت.
در بسیاری از شهرهای کهن سال ایران از قبیل اصفهان، خیابان کشی وجود داشته، ولی در پایتخت تا اواسط دوران سلطنت ناصرالدین شاه، که سطح شهر تهران و خانه سازی در آن دچار تحول عظیم گشت، کلمه «خیابان» در میان عناصر معماری در شهرسازی تهران وجود نداشت.
در بررسی نخستین نقشه های تهران و مطابقت آن ها ، این واقعیت بیشتر آشکار می شود. نقشه برزین روسی به سال 1258 قمری ، در عهد محمد شاه از تهران برداشت وتهیه شد و ده سال بعد در مسکو به چاپ رسید.
نقشه موسیو کرشش، معلم دارالفنون در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه از سطح شهر برداشت و به سال 1275 قمری ، چاپ و منتشرشد. در هر دو نقشه هیچ اثری از نام خیابان مشاهده نمی شود. بلکه تمام معابر با نام های مرسوم آن دوره یعنی کوچه ، گذر ، گذار ، بازارچه بازار، راسته، رسته و ... مشخص شده است .
با گذشت زمان و رسیدن سال های میانی پادشاهی ناصرالدین شاه، تهران ناگهان دچار تحولات وسیعی شد جمعیت افزایش یافت و اراضی چند صد ساله ساخته شد.

نخستین بار بر اساس نوشته روزنامه "وقایع اتفاقیه” در دوران صدارت میرزا تقی خان امیر كبیر برخی از كوچه های ارگ تسطیح و سنگفرش شد. تا آن ها برای عبور كالسكه مناسب و آماده گردد

در سال ۱۳۱۰ خورشیدی پیش از آمدن ملک فیصل٬ پادشاه عربستان به تهران، خیابان الماسیه (باب همایون) و میدان توپخانه و آغاز خیابان لاله‌زار برای نخستین بار آسفالت شد و یک سال پس از آن در سال ۱۳۱۱ خورشیدی، خیابان پهلوی نیز آسفالت شد.
چون در آن دوره منطقهٔ شمیرانات بیش‌تر چهره‌ای ییلاقی داشت این گذرگاه نیز به گونه‌ٔ جاده‌ای بود که از میان تپه‌ها می‌گذشت و چندان همسانی با خیابان‌هایی چون سپه (امام خمینی) و شاهرضا (انقلاب) که در پیرامون آن‌ها ساختمان‌های نوین ساخته شده بود، نداشت. این جاده با ردیف‌های چنار منظم در دو سوی آن شناخته می‌شد.
خسرو معتضد در این باره می نویسد:"جاده مخصوص یا جاده پهلوی که به قول دکتر مصدق دو قصر رضاشاه یکی کاخ مرمر در شهر و دیگری کاخ سعدآباد واقع در دربند را به هم متصل می کرد تا سال 1320 اختصاصی بود مردم از جاده قدیم شمیران به تجریش می رفتند. خاصان، درباریان، وزیران، سفرا و نظامیان که دستور شرفیابی به آنان ابلاغ می شد از جاده مخصوص که سالها فقط شوسه بود و از سال 1316 به بعد آسفالت شد در اطراف این جاده وسیع تا چشم کار می کرد بیابان و باغ و مزرعه و جالیز و خانه های ویلایی دور از هم قرار داشت. در وسط راه، در سمت چپ جاده مخصوص، یک رستوران خارج شهری ساخته شده بود که چون آبشاری خوش منظره داشت آن را رستوران آبشار می خواندند و محل تردد و تفرج گروههای خاصی از جامعه بود که جاهلها و داش مشدیها خوانده می شدند و البته این اتفاق پس از سالهای بعد از شهریور 1320 بود.

آسفالت خیابانهای تهران 

 نخستین بار بر اساس نوشته روزنامه "وقایع اتفاقیه” در دوران صدارت میرزا تقی خان امیر كبیر برخی از كوچه های ارگ تسطیح و سنگفرش شد. تا آن ها برای عبور كالسكه مناسب و آماده گردد. كالسكه هایی كه از فرنگ می آمد و یا در كارخانه معیرالممالك ساخته می شد. 
 روزنامه وقایع اتفاقیه در شماره ۳۶ به سال ۱۲۶۷ قمری و در دوران صدارت میرزا تقی خان امیر كبیر نوشت كه برخی از كوچه های ارگ تسطیح و سنگفرش شد تا آن ها برای عبور كالسكه مناسب و آماده شود. كالسكه هایی كه از فرنگ می آمد و یا در كارخانه معیر الممالك ساخته می شد. 
 بعدها در دهه پایانی سلطنت طولانی ناصرالدین شاه، «شوسه» كه طریقی بود برای آماده سازی سطح معابر جهت عبور راحت تر كالسكه، درشكه ، گاری و … وارد عرصه راه سازی پایتخت شد. اما هنوز خبری از«آسفالت» نبود. 
با فرا رسیدن سال ۱۳۱۰ خورشیدی آسفالت برای اولین بار وارد خیابان های تهران شد.

فرآوری : طاهره رشیدی

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان

اولین باغ وحش در تهران

اولین باغ وحش در تهران

 به هنگام سلطنت محمدشاه قاجار، میرزاحسین خان آجودانباشی مقدم ماموریت یافت تا به لندن عزیمت کند و پیرامون مسایل دخالت های وزیر مختار دولت انگلیس در امور ایران به مذاکره بپردازد.


باغ وحش

آجودانباشی ابتدا به وین سپس پاریس و بعد لندن رفت و سفرنامه ای جامع در رابطه با سفرهای خود تدوین کرد که بعدها به صورت کتابی انتشار یافت که در آن کتاب چگونگی رسوخ و رشد فرهنگ غربی در ۱۵۰ سال گذشته را به خوبی نشان می داد. این کتاب که در سال ۱۳۵۶هـ..ش به چاپ رسید سه صفحه جالب توجهی در رابطه با ایجاد باغ وحش در پاریس داشت که در صفحات ۳۶۱ تا ۳۶۳ به آن اشاره کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست:
«عمارات مرتبه به مرتبه بسیاری در گوشه و کنار باغ ساخته و هر آنچه طیور و حشرات الارض وجود داشت که به مرور از هر جنس آنها تعدادی زنده یا مرده، در آن عمارت نگاه داشته اند… بعضی ها را در یک قفس و یک خانه با وضعی به هم عادت داده اند که مطلقا اذیت قوی به ضعیف نمی رسد مثل شیر و میش، گرگ و بره، شاهین و صعوه یا مار و زاغ و…» «از جنس وحوش و طیور و سایر حیوانات بری و بحری، زنده باشد یا مرده، اقلا ۱۰ هزار در آن عمارت نگه داشته اند که بعضی از آنها در ایران معروف و مشهور نیست. از جمله ضرافه (زرافه) که رنگی شبیه به شتر دارد اما گردن و دست های پیشین اش دو برابر درازی دست و گردن شتر است و پاهای عقبش به غایت کوتاه بود مثل گاو و گاومیش.
در هر دو پا ناخن دارد وقت راه رفتن مانند شتر راه می رود و مثل مناره ها سرش به آسمان است. در پاریس که زنده نگاه داشته اند، منحصر به یکی است. اما مرده اش خیلی است و…» این متون که برای اولین بار شاه و درباریان را با پدیده ای به نام باغ وحش آشنا کرد، بعد از مرگ محمدشاه و آغاز سلطنت ناصرالدین شاه باعث شد که او که شیفته الگوبرداری از غرب و تفریحات عجیب و غریب بود تصمیم بگیرد باغ وحشی برای خود ترتیب دهد و شخصا به تربیت و نگهداری انواع و اقسام حیوانات وحشی بپردازد.
«مجمع‌الوحوش ناصری» در اصل باغ‌وحش مورد علاقه ناصرالدین‌شاه بود که به دستور او ساخته و در آن حیوانات گوناگونی نگهداری می‌شد. این باغ‌وحش در روزهای مختلف به خصوص آخر هفته‌ها و روزهای تعطیل مشتری‌های زیادی از بین مردم شهر تهران داشت که به تماشای حیوانات آن می‌رفتند. مجمع‌الوحوش ناصری اولین باغ‌وحش مدرن و واقعی کشورمان است که ناصرالدین‌شاه بعد از سفر به فرنگ دستور ساخت آن را داد. او که علاقه زیادی به حیوانات و شکار داشت در سفر به فرانسه به باغ‌وحش پاریس رفت و همین باعث شد تا وقتی که از فرنگ برگشت دستور ساخت باغ‌وحش را بدهد.

با روی کار آمدن حکومت پهلوی و تاج‌گذاری رضاخان توجه به باغ‌وحش هم کم‌کم فراموش شد و حتی اولین باغ‌وحش تهران هم از بین رفت

البته داستان نگهداری حیوانات در بین مردم ایران و به خصوص از سوی پادشاهان به دوران بسیار قدیمی‌تری بازمی‌گردد که نقش‌برجسته‌های به جای مانده از دوران هخامنشیان و ساسانیان مانند نقش‌برجسته‌های تخت‌جمشید بیانگر آن است. حتی طبق متون تاریخی در دوران‌های مختلف تاریخی از حیوانات در دربار پادشاهان برای نمایش‌های مخصوص در مراسم و مهمانی‌ها استفاده می‌شده. مثلا در خاطرات آدام اولئاریوس جهانگرد آلمانی که در سال 1637 میلادی و در دوران صفویه به اصفهان سفر کرده بود به نگهداری حیوانات از سوی دربار اشاره شده است.
اما نکته جالب اینجاست که در دوران گذشته به جز دربار، تماشای اجرای نمایش‌های گوناگون توسط حیوانات از سوی مردم هم در خیابان‌های شهرها مشتریان زیادی داشته؛ «جیمز موریه» انگلیسی که در روز ۱۷ فوریه ۱۸۰۹ میلادی میهمان فتحعلی‌شاه قاجار بوده در خاطرات خود نوشته است که در راه رسیدن به کاخ سلطنتی در دو طرف میدان ارگ یک شیر و یک خرس را دیده که زنجیر شده بودند و مردم آنها را تماشا می‌کردند.
اما با همه اینها توجه ناصرالدین‌شاه و علاقه‌اش به نگهداری حیوانات بود که دلیلی شد برای راه‌اندازی و آشنایی ایرانی‌ها با باغ‌وحشی به سبک اروپایی و مدرن در کشور؛ همزمان با بازگشت شاه از سفر فرنگ یکی از دختران فتحعلی‌شاه که ساکن هندوستان بود برای نوه برادر خود یعنی ناصرالدین‌شاه، چند حیوان همچون فیل و طاووس از هند فرستاد. در این زمان او که به فکر راه‌اندازی باغ‌وحش بود بیشتر مصمم شد که هر چه زودتر باغ‌وحش خود را احداث کند.
«معیرالممالک» یکی از نوه‌های ناصرالدین‌شاه در خاطرات خود نوشته که در باغ‌وحش ناصری حیواناتی چون ببر، پلنگ، شیر، خرس، کفتار، بوزینه، میمون و تعدادی طاووس در باغ آزادانه نگهداری می‌شدند. پزشک ناصرالدین‌شاه هم در نوشته‌های خود به انواع حیوانات باغ‌وحش اشاره کرده است.
در دست‌نوشته‌های او آمده که در باغ‌وحش ناصری چهار شیر نر و یک ماده از کوه‌های شیراز، سه ببر مازندران، یک یوز و سه پلنگ جاجرود و پنج خرس دماوند وجود داشته است. نکته بسیار جالب این خاطرات در آن است که در بین حیواناتی که پزشک شاه از آنها نام برده شیر شیراز و ببر مازندران به کلی منقرض شده‌اند و دیگر خبری از یوز و پلنگ جاجرود و خرس دماوند هم نیست و همه این اتفاق‌ها در کمتر از 150 سال رخ داده است.

«مجمع‌الوحوش ناصری» در اصل باغ‌وحش مورد علاقه ناصرالدین‌شاه بود که به دستور او ساخته و در آن حیوانات گوناگونی نگهداری می‌شد


داستان تلگراف شیربان
درباره علاقه ناصرالدین‌شاه به حیوانات و به خصوص شیرها داستان‌های مختلفی هم در خاطرات درباریان و جهانگردان ثبت شده است که معروف‌ترین آنها داستان بچه شیر و تلگراف شیربان است. روزی یکی از شیرهای باغ‌وحش ناصرالدین‌شاه بچه‌ای به دنیا آورد، شاه که به تماشای بچه شیر رفته بود به شیربان دستور داد تا از طریق تلگراف لحظه به لحظه وضع بچه شیر و مادرش را به او گزارش کند.
شیربان در یکی از این تلگراف‌ها برای ناصرالدین شاه نوشت: «بحمدالله حال حیوان‌ها خوب است.» ناصرالدین شاه هم با دیدن این تلگراف ناراحت و عصبانی شد، چون که شیربان، شیرهای مورد علاقه او را «حیوان» خطاب کرده بود و به همین دلیل شیربان تنبیه و اخراج شد.
انتقال باغ‌وحش
با گسترش محدوده و حصار شهر تهران ،منطقه لاله‌زار و باغ‌وحش هم در داخل شهر جای گرفت و به همین دلیل ناصرالدین‌شاه دستور داد تا باغ‌وحش به منطقه دوشان تپه در شرق تهران که بسیار خوش آب و هوا بود و او در آن کاخی با حوض بسیار زیبا و بزرگ داشت منتقل شود.
بعد از کشته شدن ناصرالدین‌شاه، پادشاهان دیگر قاجار همچون مظفرالدین شاه هم توجه خاصی به باغ‌وحش و نگهداری حیوانات داشتند و حتی به تعداد حیوانات مختلف باغ‌وحش افزوده شد اما با روی کار آمدن حکومت پهلوی و تاج‌گذاری رضاخان توجه به باغ‌وحش هم کم‌کم فراموش شد و حتی اولین باغ‌وحش تهران هم از بین رفت.

فرآوری: طاهره رشیدی

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان

امیرعاس هویدا نخست ویز

امیرعاس هویدا نخست ویز

هویدا در سال 1297 ه. ش متولد شد. پدرش حبیب الله عین الملک سالها سفیر ایران در لبنان و عربستان و دیگر کشورهای عربی بود که در حجاز و لبنان و اردن می‌زیست.مادرش بانو سرداری دختر ادیب السلطنه و نتیجه عزت الدوله (خواهر ناصرالدین شاه) از صلب یحیی خان مشیرالدوله بود.

امیر عباس و برادر کوچک‌ترش فریدون به اقتضای شغل پدر در لبنان رشد و نمو یافتند و در مدرسه لائیک فرانسوی بیروت تحصیل کردند و امیرعباس در اواخر تحصیل در دوره دبیرستان به اروپا رفت و سالها در انگلستان و بلژیک و فرانسه زندگی و تحصیل کرد. او پس از اتمام تحصیلات خود در رشته علوم سیاسی از دانشگاه آزاد بروکسل به ایران بازگشت و با توجه به سوابق پدرش عین‌الملک هویدا، رشته تحصیلی و تسلط او به زبان‌های عربی، فرانسه، انگلیسی و آلمانی و آشنایی با یک دو زبان اروپایی دیگر، در وزارت امور خارجه ایران مشغول به کار شد.

هویدا از طریق آشنایی با عبدالله انتظام و دوستی با حسنعلی منصور پله‌های ترقی را به سرعت طی کرد و در دولت منصور به وزارت دارایی منصوب شد. پس از ترور منصور توسط گروه فداییان اسلام، وی توسط محمدرضا پهلوی به عنوان نخست وزیر ایران منصوب شد و ۱۳ سال در این پست ماند. وی ابتدا با خواهر منصور ازدواج کرد اما پس از مدتی کوتاهی او را طلاق داد که خواهر منصور بلافاصله پس از طلاق به عقد منوچهر تیمورتاش در آمد.

امیرعباس هویدا چندی پس از مرگ منصور با خواهرزن او لیلا نظام‌الدین امامی که نوه دختری حسن وثوق (وثوق الدوله) بود، ازدواج کرد ولی این ازدواج در اوج اقتدار وی به طلاق انجامید. ولی دوستی او و همسرش تا پایان عمر هویدا پابرجا بود.

در سال ۱۳۴۴ امیرعباس هویدا که در آن زمان رئیس دولت بود، استعفای خود را به محمدرضا پهلوی ابلاغ کرد و بار دیگر مأمور تشکیل دولت شد.

بازداشت:هویدا پس از ۱۳ سال تصدی پست نخست وزیری، از کار کناره گرفت و جمشید آموزگار به نخست وزیری منصوب شد و هویدا به عنوان وزیر دربار شاهنشاهی مشغول به کار شد.

این روزها هم‌زمان بود با آغاز حرکات انقلاب و کوشش محمدرضا پهلوی برای آرام کردن مردم، هویدا و چند تن دیگر از رجال سرشناس سیاسی دوران زمامداری خود را بازداشت کرد. البته خود او می‌دانست که این بازداشت برای آرام کردن مردم است و با بازداشتهای سیاسی و معمول فرق دارد. اما نمی‌دانست که بازداشتش تا روز پیروزی انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ادامه خواهد داشت.

محاکمه و اعدام:امیرعباس هویدا  تنها مقام بلند پایه رژیم محمد رضا پهلوی بود که علی‌رغم داشتن امکان فرار، از ایران نگریخت و از طریق داریوش فروهر تسلیم دولت موقت مهندس مهدی بازرگان شد. به گفته مسعود بهنود در کتاب «۲۷۵ روز بازرگان» (صفحه ۲۶۷)او در ۲۲ بهمن ۵۷ پس از فرار نگهبان‌ها از پادگان جمشیدآباد از زندان بیرون آمد و به منزل آقای طالقانی تلفن زد و از آن طریق خود را تسلیم کرد. سپس به دادگاه انقلاب تحویل داده شد و با حکم صادق خلخالی قاضی دادگاه اعدام شد. او قبل از اتمام دادگاه در وقت تنفس به قتل رسید.عباس میلانی به داستان تخیلی[تحقیق دست‌اول؟] که خلخالی دراین مورد گفته‌است اشاره می‌کند خلخالی می‌گوید که جسد کمتر از سه ماه در سردخانه ماند وسپس ابراهیم یزدی به دستور مهدی بازرگان از یک سو و یهودیان، بهائیان، فراماسونرها، اسرائیلیها، فرانسویها و دیگران از سوی دیگر، جسد را در تابوت قرار داد وبا پرواز ایر فرانس به فرانسه فرستاده شد.برادر او فریدون هویدا و بسیاری از سیاست‌مداران برجسته جهان تلاش بسیاری برای فرار، آزادی و یا حداقل محاکمه آرام‌تر او در یک دادگاه دیگر نمودند، ولی هیچ نتیجه‌ای نداشت.

علاقه به تولیدات ملی: امیرعباس هویدا بیش‌تر کالاهای ایرانی را می‌پسندید و راننده نیز نداشت و با پیکان خود به سر کار می‌رفت

تولید اولین خودرو پیکان در ایران در سال 1348 صورت گرفت. هویدا در خرداد همین سال یکدستگاه پیکان خریداری نمود. نخست وزیر وقت ایران در ساعت‌های غیر اداری سفرهای شهری‌اش را با پیکان انجام می‌داد که بگفته یکی از مجلات آن زمان این کار نخست وزیر باعث دلگرمی تولید کنندگان پیکان شده بود چون یک مقام مسئول در کشور به جای اینکه سوار اتومبیلهای خارجی شود از خودرو ساخت وطن استفاده می‌کند.

نقش طوالش در انقلاب مشروطه

نقش طوالش در انقلاب مشروطه

       مظفرالدین شاه اندکی بعد از امضای فرمان مشروطیت درگذشت و محمدعلی میرزا در همان سال با عنوان محمدعلی شاه براریکه سلطنت ایران تکیه نمود ، او فردی مستبد و خودخواه بود این تکبر و غرور به او اجازه نمی داد تا تحمل کند نمایندگان مردم در مجلس برای او تعیین تکلیف کنند لذا در پی بهانه هایی بود تا هر طور شده آن قدرت استبدادی محدود شده را احیاء کند ، در این موقع که سردار امجد در اثر شورش مردم به کنسول رشت پناهنده شده بود سعی می کند به هر طریق که شده املاک از دست رفته خود را بدست آورد . لذا او از جمله مخالفان مشروطه بود و درصدد ضربه زدن به آن بود و به همین منظور جلساتی را بر ضد مشروطیت ترتیب می داده است فخرای در این رابطه می نویسد : 

افصح المتکلمین ، تقی زاده لاهیجانی ( دکتر فربد ) ، نرسیس ارمنی سید جلال شهر آشوب ،            آقا بالای مطبعه چی و سردارامجد تالش جلساتی به ضد مشروطیت تشکیل دادند و تصمیماتی در مخالفت و ضربه زدن به آن گرفتند . » 

       اما آنها نتوانستند در برابر ایستادگی ها و از جان گذشتگی های مردم طوالش کاری از پیش ببرند . مردم  طوالش که فضای سیاسی حاکم بر کشور را جهت شورش بر حاکمان جا بر خود دیدند همزمان با فعالیت آزادیخواهان در رشت و انزلی ، مردم طوالش نیز علیه دولت مرکزی قیام کردند به این ترتیب که ابتدا از پرداخت مالیات به ماموران دولت خودداری کردند و سپس از دستورات مسئولان سرباز زدند .

مجاهدان گیلان به ریاست عمیدالسلطان با آزادیخواهان تالش در مقرّ اقامت سردار امجد ایجاد انقلاب نموده و خانه او را با دینامیت مورد هجوم قرار دادند و قوای او را مغلوب و مـشار الیه فوراً به رشــت وارد شد و به روسها متوسل و در پناه کنسولگری روس تامین جانی و مالی حاصل و تا آخر عمر با این حالــت باقی بود .

        آری مردم طوالش که چون کوه استوار بودند و سالها اوج آرزوهای آنها را بیدادگری ستمگران چون برف پوشانده بود با آغاز حرکت مشروطه خواهی آتشفشانی نمود و کاخ ستمگریها را به آتش کشید و محو نمود . با این حال هنوز راه زیادی تا آزادی کامل برای آنها باقی بود . در همین زمان روسها مخالف مشروطه در ایران بودند چرا که حکمرانان ایران وابستگی زیادی به روسیه داشتند و اگر مشروطه ایران پیروز می گردید دولت انگلستان می توانست با نفوذ در میان نمایندگان مجلس به اهداف خود برسد و با محدود شدن قدرت حاکمان تحت حمایت روسها نفوذشان در منطقه کم می شد . در نهایت این وجه اشتراک مخالفت با مشروط موجبات نزدیکی هر چه بیشتر روسها و عمیدالسلطنه به یکدیگر شد و عمیدالسلطنه از سوی روسها و محمدعلی شاه حمایت می شد .

این نزدیکی تنها به دلیل مخالفت بامشروطیت نبوده و عوامل مختلفی می توانست در آن نقش             داشته باشد .

از جمله اینکه طوالش به سرحدات روسیه نزدیک بود و روابط نزدیکی که بین عوامل روسی دست اندرکار بهره برداری از امتیازات با عمیدالسلطنه وجود داشت موجب شده بود قنسولگری روس ملجاء و پناهگاه عمیدالسلطنه در این لحظات حساس شود. عمیدالسلطنه    حکومت طوالش را به پسر بزرگش ارفع السلطنه واگذار کرد و خود با حفظ سمت حکومت طوالش و منصب ریاست قشون گیلان در رشت مستقر گردید . فتح الله خان ارفع السلطنه که فردی مستبد و سختگیری بود با مشاهده اینکه اوضاع کلی کشور تغییر کرده و مردم خواستار آزادی و حقوق خود هستند باز به اذیت و آزار و سرکوبی مردم تالش پرداخت بطوریکه کسی حق حرف زدن درباره ی مشروطه را نداشت در غیر اینصورت می بایست عواقب آن را که شامل بریده شدن گوش و داغ و دوخته شدن دهان بود تحمل می کرد . رابینو در این مورد آورده است :

« ارفـع السلطنـه پسـر عمیـدالسلطنـه تـالش می گویند ، دهن شش نفر اهالی طوالش را دوخته و پاهایشان راکره بست ، چون از مشروطه حرف زده بودند و مردم را هم بدین کار تحریک می کردند . در جواب تلگراف انجمن رشت ، ارفع السلطنه گفت آنها را تنبیه کردم چون بر ضد مشروطه حرف می زدند .» 1 

آزار و اذیت عمیدیان چیزی نبود که در این دوره پنهان باشد و کسی از آن باخبر نگردد در این دوره با گسترش مطبوعات در گوشه گوشه مملکت حوادثی اگر رخ می داد در این روزنامه ها درج می شد و به اطلاع عموم می رسید و مردم را به دفاع از آنان فرا می خواند و یا حداقل نقاب از چهره مظلوم نمایی ظالمان برمی داشت .

       روزنامه انجمن ملی تبریز می نویسد : « ......... عمیدالسلطنه از تهران و ارفع السلطنه از کرگانرود داد از نهاد اهالی کرگانرود بیرون آورده ، چهل زن و مرد  و صغیر و کبیر کشته شده است . » 2

       در حالیکه هنوز بیش از یکسال از صدور مشروطیت نگذشته بود و مردم امیدوار به بهبود شرایط و                 نحوه ی زندگیشان بودند ، فداییان استبداد در گوشه و کنار ایران درصدد بودند تا قدرت استبدادی حاکمان خود را حفظ کنند در طوالش نیز زور و جور حاکمان نه تنها کاسته نشده بود بلکه زیاتر نیز شد تا دیروز مردم بخاطر دادن مالیات و بیگاری و......مورد اذیت و آزار قرار می گرفتند اما امروز حمایت مردم از مشروطیت بها نه ای  بدست حاکم جابر ارفع السلطنه داد تا طا لبان مشروطه را به هر صورت که می خواهد مورد شکنجه و آزار قراردهد ، روزنامه ساحل نجات اقدامات ارفع السلطنه و درگیری او با مردم را اینگونه شرح  می دهد.

ساحل نجات یکشنبه 28 رمضان 1325

« هنگامی که صبح اقبال ایرانیان طالع و صدای شیپور مشروطیت بلند شد ، آفتاب عدالت بر سطح محدب افق ایران تابید بدنهای افسرده گرم شد و جانهای منجمد نرم گشت مردم خفته را بیدار و غفلت زدگان را

هوشیـار نمـود. مـردم ایـران با شـاهد عدل هم آغوش بودند که مردم طالش در غفلت ایام ماضیه مدهوش

بودند ، اسم عدالت را از محالات می پنداشتند و جرات سربلند کردن نداشتند . چنان در فشار استبداد عمیدیان ( عمیدالسلطنه ) بودند که روزنامه مجلس در تالش حکم روزنامه قانون در ده سال قبل داشت ، هر خانه که این روزنامه در آن بود با خاک یکسان می شد هر لبی که اسم روزنامه می برد می دوختند و زنده بگورش می کردند ، آنکه به رشت می آمدند و اسم مشروطه می شنیدند سری به حسرت تکان            می دادند و آه سوزناکی از جگر خاک بیرون می آوردند که برق سطوت ارفع السلطنه صاعقه کوه گدازاست چه جرات است که اسم مشروطیت در آن بلاد بریم مگر آنکه از جان و زندگی بگذریم شراره آتش استبداد او بطوری بلند نشده است که با تدبیر بتوان خاموش کرد ......

       ما هر چه بیشتر از فوائد مشروطیت بیان می داشتیم ایشان کمتر گوش می دادند به اندازه ای مایوس بودند که ما از ایشان مایوس شدیم . ولی تخم سخن در قلوب ایشان ریشه دوانید و درخت عظیمی شد و شاخ و برگی آورد و میوه فراوان داد که بیک وقت شنیدیم مردم طوالش بنای سکالش با ارفع السلطنه کردند در فکر انجمن و اتخاذ مامن شدند .

       ارفع السلطنه خواست چنان بشدت ایشان را بفشارد که شیرکودکی از بن دندان ایشان برآرد ........ تا کسی سر برندارد و اسم عدالت بر زبان نیاورد . امید فراوان از مرکز داشت قامت برافراشت بامید عمید برید و درید و شکست به بست . یلان را سر و سینه و پا و دست . شعله آتش بود که از بام خانها بلند بود ناله مظلوم بود که از زیر سم اسب شنیده می شد بدنها بود که برافتاده بود ، شعشه نور نار و استبداد چنان از ناحیه آن بلاد سر برآورد که سر بر آورد گاه افتاد و تن به خاک طپید اشک به مرکز ارض و دود آه به چهره ماه نشست .    عمیدالسلطنه پیوست بتوسط ( بسته ) دستورالعمل استبداد بجگر گوشه خود می داد آیا او دستور العمل از که داشت از آنکه سردار این میدان نهاد .

[ تمـادی ] ارفـع السلطنـه در استبـداد باعث برتجری طالشیان شد که ( الانسان حریص علی ما منع ) در آن وقت آشکارا به مقابلگی پرداختند و نرد معاندت صراحه بافتند . دامنه این جدال بقلل چپاول کشید صدای شلیک از دور و نزدیک چندان بلند شد که جراید ایران فریاد ( هل من مغیث ) بلند کردند ارفع السلطنه را اقبال السلطنه ثانی و حجاج تازیانی خواندند عمیدالسلطنه را ده حال متضاد روی داد .

    از طرفی به فرزند امر می کرد ( همه را به قتل برسان ) و از طرفی شکایت به امضاء دارالشورا می نمود که ( نحن قوم مظلومون ) تا اینکه از تهران مصدق آمد تصدیق کند گماشتگان عمیدالسلطنه تلاش     می کردند که مصدقان مجلس از هر جایی تفتیش نکنند . ارفع السلطنه در قلع و قمع آن جماعت اقدام کافی نمود جماعت شاهسون را با خود یار و رفیق غار گرفت روز در مقارها شب بر بیچارگان شبیخون برد و می کشت و می زد و می برد . با این حال وزیر اکرم چهل قزاق با اسلحه و یراق به حمایت ارفع روانه کرد ، ارفع این چهل قزاق را بضمیمه دویست سوار مامور حرب طالشان نمود .

       مردم تالش خطاب به وزیر اکرم : قزاق دولتی جیره از ملت می خورد و علیق از ملت می برد که حفظ سرحدات کند ، مدافعه اجانب را بر خود واجب داند ، قتل و غارت رعیت ایرانی را بکدام دلیل و برهان اقدام می کند . قزاق و سوار باید از ایرانی دفع دشمن کند نه دشمن جان او باشد . قزاق و سوار برای امنیت ولایات نه برای غارت و کشتار است . ظلمهای عمیدیان بر مردم تالش بقدری بود که شداد بی داد و حجاج استبداد و ضحاک سفاک و چنگیز خونریز بر حال ایشان اشک ریز بود . موحشات کارهای ایشان را قلم در نوشتن منشق و زبان در گفتن مغلق و انگشت در شمردن خسته و چشم در مطالعه بسته مع ذالک تو قزاق فرستی که با عمیدیان یار شود و روزگار طالشیان تار گردد ؟!! چون مردم تالش حال خود را به مثل ترانسوال دیدند پای مردی فشردند ارفع السلطنه را با آن سوار و قزاق تاراندند و فراراندند . بلی چون گربه مجال فرار را تنگ بیند رو به ستیز آرد چنگال تیز کند .

ارفع السلطنه بعد از شکست در جنگ با تالشان در کچلک محله که در یک فرسخی از انزلی است منزل نمود و معادل دو هزار فشنگ که برای کشتن دو هزار نفر خریده بود در گمرک خانه کرگانرود بحکم ملـت تـوقیـف شـد و یـک کـرجـی متـاع نفیس که غارت شده از مردم طوالش بود در حین حمل به کشتی  توقیف شد . »

       مردمان طوالش در این زمان با گذشته خود فرق داشتند و فرق آنها این بود که در این زمان بجای سر خم کردن در برابر عمیدیان و تحمل هر نوع توهین و شکنجه امروز در مقابل خانات ستمگر ایستاده بودند و دیگر تحمل استبداد آنها را نمی نمودند از این زمان سرتاسر طوالش غرق شور و مبارزه با نظام استبدادی بود . اما مستبدان دیروز کسانی نبودند که براحتی میدان را تر ک کنند به هر وسیله ای دست می یازیدند تا موقعیت بر باد رفته خودشان را بدست آورند . ایرج افشار در این رابطه می نویسد .

       « ........ سردار امجد ........ که در عهد سردار افخم با رعایای خود اختلاف پیدا کرده بود تالش را ترک کرد ولی بدستور محمدعلی شاه با عده ای سوار و مهمات به تالش رفت و در آنجا مستقر شد البته همین امر موجب نارضایتی مردم قسمتی از گیلان و از ماده های طغیان بعدی بود . »

       مبارزه با اجانب و مستبدان وظیفه هر فرد آگاه است که در آن موقع حساس مردم تالش نیز همانند سایر هموطنان خود بدان معتقد بودند ، آنان معتقد بودند که با مبارزه و کنار گذاشتن گروهی خائن و مستبد می توانند آزادی و امنیت را در جامعه خود برقرار کنند . از این رو مشروطه را بهترین راه می دانستند . اما مشروطه درمان همه دردها نبود چرا که بعد از پیروزی مشروطه انقلابیون دانسته یا ندانسته برخی از افرادی را که سابقه مخالفت با آزادی مردم و مشروطه را داشتند به روی کار آوردند و تنها به مجازات افراد درجه دوم اکتفا نمودند و در همان ابتدای امر نیز توجهی به خواسته مردم ستمدیده گیلان و تالش نکردند . روزنامه انجمن تبریز در شماره 149 خود در مورد این امر آورده است :

« ........ شهر رشت تا اوایل ماه شعبان صورت خوشی نداشته است به واسطه اختلاف وکلای ملی و اختلاف انجمن ایالتی و ولایتی انقلاب ناگواری روی داده و جمع زیادی بالغ بر دو هزار نفر با پای پیاده و دلهای پر از شکوه رو بطرف تهران نهاده اند تا عرض حال مظلومانه خودشان با مقام منیع دارالشوری کبری رسانیده و داد خود از مهتر و کهتر بستانند شخص حکومت جناب وزیر اکرم نیز در این تنگنای وقت ملت دلسوخته را با کوس و کرنای و توپ و تفنگ و قزاقان سرخ پوش استقبـال نمـوده اسـت تـا در این دوره امتحان مردمی و مروت از همگنان خود باز نماند . »  

       به طبع دلیل این نوع رفتارها در سپیده دم مشروطیت ایران آن بود که رهبران مشروطه در همان آغاز امر راه را برای بازگشت مستبدان مسدود نکرده بودند و عناصر و ایادی آنان در مرکز و شهرستانها هنوز در یافتن روزنه ای برای برگشت به عقب بودند و در همین شرایط عمیدیان در تالش رفتار دیرینه خود را ادامه می دادند . روزنامه انجمن تبریز در مورد صدمات اهل کرگانرود چنین می نویسد :

       « ........ عمید السلطنه از تهران و ارفع السلطنه از کرگانرود داد از نهاد اهالی کرگانرود بیرون آوردند تا امروز بموجب تلگرافات عدیده وتحقیقات لازمه ، چهل نفر زن و مرد صغیر و کبیر کشته شده است یعنی فدای استبداد این پدر و پسر شده اند گمان داریم اهل کرگانرود هم اهل شریعت و ایرانی و در ظل شورای اسلام [ ناخوانا ] باشند ، چوب زدن یکنفر تنکابنی اسباب تحریک عرق نوعیت ابناء دارالشورای کبری دامت تایید اتهم شد و احقاق حق فرمودند تا امروز کرگانرود ناله می کند چهل نفر زن و مرد کشته شده آیا رواست باز مردم اسیر تعدیات دو نفر ملت باشند . از فدویان اظهار است امیدواریم همت بلند هموطنان غیور وطن پرست آذربایجان با مظلومین هم ناله شود ( فرقه مجاهدین انجمن عمومی             رشت ) جواب از انجمن مقدس : توسط فرقه مجاهدین خدمت آقایان اعضاء محترم انجمن ملی رشت زیده توفیقاتهم صدمات وارده و مظلومیت اهالی کرگانرود نهایت تحسر حاصل کرده و تفصیل را اکیداً به دارالشورای کبری مخابره نمودیم که اقدامات لازمه داده و دفع تعدیات معاندین بنمایند و به مقتضای تعصب ملیت کمال مجاهدت را درباره ی آن هموطنان عزیز خواهیم نمود . ( انجمن ملی تبریز )  »         

با توجه به استبدادی که ارفع السلطنه در تالش و کرگانرود برقرار کرده بود کسی جرات رفتن به تلگرافخانه نداشت تا در دلهای خود را به گوش انجمنهای مختلف و مرکز برساند اگر کسی این کار را می کرد و گرفتار می شد جرمش دوخته شدن لبها و داغ و شلاق بود . تالشانی که از دست جور ارفع السلطنـه بـه شهـرهـای مختلفـی چـون اردبیـل ، تبریز ، رشت ، ساوجبلاغ و … رفته بودند از آنجا صدای  مظلومیت تالشان را بوسیله تلگراف زدن به روزنامه های مختلف این دوره به گوش مردم می رساندند. یکی از این روزنامه ها روزنامه مجلس بود که تلگراف مردم منطقه تالش را در پنجم شعبان 1325 قمری در شماره ی 177 خود چاپ می کند :

« تلگراف مخصوص اداره از اردبیل .

خدمت مدیر محترم روزنامه مجلس و فقه الله خودسری اجابرو ستمکاریهای اشرار و آشوب کرگانرود شهره آفاق ، محتاج شرح و عرض نیست ، چاپیدن و میچاپند و میکشند عجالتاً اعمال و حصول امنیت سیمرغ است و کیمیا منظور از شورا و تشکیل مجلس موجبات اتحاد و امنیت و رفع استبداد ظلم است والا تبدیل رؤس و تغییر اسامی خان به ملاء میرزا یا مشهدی حاصل ندارد یک مشت ملت فقیر از دیده خون می بارد ........... »  بنابراین در این دوره فقط ناظر می آمد و حاکم عوض می شد اما چیزی که تغییر نمی یافت و تمام       نمی شد ظلم بر رعیت بود که رعیت مانند سنگ زیرین آسیاب بودند و با تغییر دوران تغییری در وضعیت آنها ایجاد نمی گردید و انواع مختلف فشارها و ناملایمات را تحمل می کردند .  (برگرفته مختصری از تاریخ بزرگ گیلان-غائله آذربایجان ملک زاده)

حضور زن در دربار قاجار

حضور زن در دربار قاجار

حضور زن در دربار قاجار، از دوران فتحعلی‌شاه است که رنگی جدی به خود می‌گیرد. بنا به نقل میرزا تقی‌خان سپهر، فتحعلی‌شاه حدود هزار زن داشت که از آنان دویست و شصت فرزند متولد شد و صد و یک تن از این فرزندان باقی ماندند. عده‌ای از این زنان (حدود ۴۰ تن) از خانواده سلطنت و سایر شعب قاجاریه و بزرگ‌زادگان معتبر ایران بودند که فتحعلی‌شاه ‌‌نهایت احترام را به آنان می‌گذاشت و موقعیت و مقامی جداگانه داشتند اما از این طبقه زنان نجیبه هیچکدام طرف میل و رغبت او نبود و نمونه مشخص آنان آغاباجی دختر ابراهیم خلیل‌خان شیشه، والی قراباغ بود که با تجمل به خانه بخت آمد و قصری در امامزاده قاسم داشت ولی با همه احترامات شخصی هیچ طرف میل واقع نشد، در واقع این زنان را می‌توان گروگان‌های سیاسی دانست که وجه‌المصالحه درگیری و جنگ میان پدر و برادرانشان یا فتحعلی‌شاه قرار می‌گرفتند، اما مهم اینکه رسیدگی به اموال و دارایی پادشاه که از امور حکومتی بود در این دوره برعهده زنان اندرونی بود و شاه به علت اعتمادی که به آنان داشت، این مسئولیت را به اندرونی محول کرده بودخدمات شخصی پادشاه از جمله تعیین کشیک‌های شبانه و نقال‌ها برعهده یکی از زنان شاه به نام بیگم جان خانم بود،او هر شب هجده نفر از زنان را در سه کشیک شبانه برای خدمت به پادشاه انتخاب می‌کرد، نظارت بر آشپزخانه و تقسیم غذا، بستن و مهر کردن مجموعه‌های غذا برعهده خانم کوچک، نبیره کریم‌خان زند بود.
از آنچه در تاریخ عضدی به ثبت رسیده درمی‌یابیم که اندرونی نمونه کوچکی از یک جامعه بود و اگر ساکنان این اجتماع را به بیرون راهی نبود، در عوض سعی می‌کردند محیط کوچک خود را جایی بهتر و شاد‌تر برای زندگی کنند،اما از آنجا که همه آن‌ها زنان یک مرد بودند، طبیعی است رقابت و حسادت میان آنان وجود داشت که فتحعلی‌شاه با تعیین مقام هر کس،سعی داشت از رقابت‌ها جلوگیری کند، تقسیم‌بندی به این شکل بود که مادر اصلی شاه دارای منزلت فراوان بود، پس از او مادران دیگر شاه و زنان نزدیک چون خاله‌ها و عمه‌ها از اعتبار زیادی برخوردار بودند،زنان عقدی که از خاندان اشراف بودند و فرزندانشان که به جانشینی شاه منصوب می‌شدند، در درجه بعدی قرار داشتند،زنان صیغه‌ای در مرتبه پس از آن‌ها بودند و در مرتبه آخر بازیگران و کنیزان قرار داشتند،این سلسله مراتب البته قراردادی بود و فتحعلی‌شاه گاه تمایل بیشتری به زنان صیغه‌ای خود نشان می‌داد وهمین امر موجب دامن زدن به اختلاف‌ها و کینه‌ها می‌شد،زنان درباری به دلیل شرایط مناسب، امکانات کافی،اوقات فراغت و تمایل شاه به داشتن زنانی باسواد و با معلومات از آخوند طالقانی ومیرزاعبدالوهاب معتمدالدوله (نشاط)درس می‌گرفتند،تعداد قابل توجهی از آن‌ها شعر می‌سرودند و صاحب خط خوش بودندونسخه‌های خط خوش قرآن کریم آنان در کتابخانه سلطنتی و آستانه قم موجود است.
حرمسرای ناصری اما آخرین حرمسرای گسترده پادشاهی ایران بود،در این حرمسرا آمیزه‌ای از سنت و تجدد و تقابل کهنه و نو به چشم می‌خورد که در شناخت تحولات مربوط به زنان، حایز اهمیت است،در مقایسه با حرمسرای فتحعلی‌شاه که زنانش بیشتر هنرمند، خطاط و شاعر بودند و دخالت آنان در امور سیاسی تقریبا محدود به شفاعت و میانجی‌گری بود، حرمسرای ناصری عرصه‌ای سیاسی محسوب می‌شد و در دوره‌های مختلف حکومت او، زنان نقشی تعیین کننده در مسایل سیاسی ایفا کردند،اولین آن‌ها مادر ناصرالدین شاه، ملک جهان قاجار بود که پس از فوت شوهرش وارد عرصه سیاست شد،اوپس ازدرگذشت محمدشاه تا رسیدن ولیعهد (ناصرالدین شاه) از آذربایجان به تهران، زمام امور مملکتی را به دست گرفت، با سفرای کشورهای اروپایی مذاکره کرد و حمایت آنان را از پادشاهی پسرش، به دست آورد، در این دوره به گفته عباس اقبال، ظاهرا او از مشاوره ندیمه‌اش، زنی فرانسوی به نام حاجی عباس گل‌ساز بهره‌مند بود،این زن پس از ازدواج با حاجی عباس مسلمان شده، به ایران آمده بود و پرستاری و آموزش ناصرالدین شاه و خواهرش ملک‌زاده را برعهده داشت،او با ملک جهان راجع به زنان اروپایی که مملکت‌داری می‌کردند، صحبت می‌کردواورابه دخالت در سیاست ترغیب می‌نمود،در دوره اول حکومت ناصرالدین شاه اختلاف مهدعلیاباامیرکبیرسرانجام به قتل امیرانجامیدمهد علیا ریاست حرم‌خانه شاه را برعهده داشت وعلاوه برآن،دستگاهی جداگانه در اختیار داشت که نامه‌ها و فرمان‌هایش را به زمامداران و ماموران حکومتی اعلام می‌کرد،او زنی مقتدر و قوی بود و نفوذ زیادی بر ناصرالدین شاه داشت، همانند دوره فتحعلی شاه، زنان عقدی که از خاندان قاجار یا بزرگان دولتی بودند، به طور رسمی از اولویت بیشتری نسبت به زنان صیغه‌ای برخوردار بودند، اما میل و رغبت ناصرالدین شاه بیشتربه جانب زنان صیغه‌ای بود،در دوران صدارت اعتمادالسلطنه نوری، ناصرالدین شاه به جیران، دختری دهاتی از اهالی تجریش (که ابتدا برای رقص و آواز به خدمت مهد علیا درآمد)، دل باخت و او کم کم سوگلی حرم شد،علاقه ناصرالدین شاه به این دختر که جسور، اهل سوارکاری و شکار بود، چنان شد که به سنت‌های قاجار پشت پا زد و تصمیم گرفت پسر جیران،«ملک قاسم میرزا» را برخلاف تمام رسم و رسوم سلطنتی، ولیعهد اعلام کند و سرانجام این کار را کرد، تقدم تمایلات فردی بر سنت‌های جمعی و تبدیل آن‌ها به قوانین جدید، نشان دهنده تقابل میان سنت و تجدد دربار بود،جیران چنان اهمیتی یافته بود که صدراعظم شاه، میرزا آقاخان نوری سعی می‌کرد با به دست آوردن دل او و فرستادن هدایای گران قیمت، موقعیت خود را تثبیت کند،چون وساطتش برای هر کسی، پیش شاه مقبول واقع می‌شد،اما جیران بنابه دلایلی با نوری بنای مخالفت گذاشت و در تضعیف موقعیت او کوشید،جیران دومین زن مسلط بر حرمسرا (بعد از مهد علیا) بود که حتی نفوذ مهد علیا را نیز به مخاطره انداخت،اما پس از مدت کوتاهی فرزندانش فوت کردند و خودش نیز با فاصله اندکی پس از آن از میان رفت،بعد از جیران خانم در سال‌های میانی و پایانی حکومت ناصرالدین شاه، انیس‌الدوله، خدمتکار جیران به همسری ناصرالدین شاه درآمد و کم کم جایگاه ویژه‌ای در حرمسرا یافت، او که زنی از طبقات پایین اجتماع و از روستای امامه بود، مورد علاقه و احترام شاه واقع شد و جلال و شوکت بسیار یافت، نفوذ سیاسی او در دربار تا حدی بود که مخالفتش با صدراعظم وقت، میرزا حسن خان سپهسالار که او را از سفر فرنگ محروم کرد و بازگرداندنقش عمده‌ای در کناره‌گیری صدراعظم از مقام خود داشت در همین دوران، امینه اقدس، خزانه‌دار حرم و مورد اعتماد شاه، از زنان سوگلی دیگری بود که با بهره‌گیری از ضعف‌های فراوان شاه و برآوردن خواسته‌های عاطفی او، جایگاهی ویژه پیدا کرد. ملیجک برادرزاده امینه اقدس، محبوب ناصرالدین شاه بود. امینه اقدس با امین‌السلطان وزیر دربار ناصری همدست بود و بعدا در ارتقای پسرش علی‌اصغرخان امین‌السلطان به صدارت نقش ویژه‌ای ایفا کرد،اعتمادالسلطنه نقش انیس‌الدوله و امینه اقدس را در دربار به نقش صدراعظم و نایب‌السلطنه مانند می‌کرد،ناصرالدین شاه تعصب پیشینیانش را نداشت زنان حرم او با مردان اختلاط می‌کردند و یا مردان به دیدن آنان می‌آمدند،حرم که یادگار جامعه سنتی بود و حریمش همواره باید محفوظ می‌ماند، با تغییرات جامعه، دگرگونی و تغییر وضعیت تدریجی را تجربه می‌کرد. زنان فرنگی و پزشکان فرنگی دربار با زنان حرم مراوده داشتند و انیس‌الدوله به عنوان ملکه ایران، سفرای خارجی و هدایایشان را می‌پذیرفت. سوغات فرنگ مثل لباس‌ها و وسایل تزئینی وارد حرم می‌شد. پیانو اولین بار در حرم ناصری و برای انیس‌الدوله سوغات آورده شد و برخی زنان نواختن آن را آموختند. دوربین عکاسی، چهره زنان حرم را با لباس اندرون ثبت می‌کرد و درباریانی چون اعتمادالسلطنه با حسرت، اوقاتی را به یاد می‌آوردند که شهپر جبرئیل قادر به سائیده شدن در سراپرده حرم نبود، گرچه سفر سیاحتی انیس‌الدوله به همراه ناصرالدین شاه به فرنگ صورت نگرفت و او را از نیمه راه بازگرداندند، ناصرالدین شاه، امینه اقدس را به توصیه پزشکان، برای معالجه چشم به فرنگ فرستاد، تصمیم‌گیری برای فرستادن او به فرنگ و هراس از عواقب آن، چنان طولانی شد که وقتی به فرنگ رفت، دیگر کور شده بود و پزشکان نتوانستند کاری برایش انجام دهند،با این حال برخی علمای مذهبی به شدت با این سفر مخالفت کردند و شاه و دربار را عامل تضییع مذهب دانستند. حتی مردم تصنیفی هجوآمیز درباره این سفر سرودند،این تصنیف نشان می‌داد نه تنها شهپر جبرئیل که زبان مردم عادی نیز به حرمسرا باز شده است،می‌توان گفت انتخاب انیس‌الدوله و امینه اقدس که زنانی از طبقات پایین اجتماع بودند، به عنوان ملکه و خزانه‌دار حرم و احترامی که در حرم داشتند، خود نشان دهنده از میان رفتن تدریجی سنت‌های طبقاتی و ورود به جامعه‌ای بود که در آن لیاقت و توانایی افراد بیش از اصل و نسب مورد توجه قرار می‌گرفت همزمان تحولات در ظاهر نیز خود را نشان می‌داد لباس زنان که پیش از این دوره «ارخالق» یعنی پیراهنی کوتاه همراه با دامنی بلند بود، در دوره ناصری تغییر کرد، معیرالممالک می‌نویسد پس از حضور ناصرالدین شاه در فرنگ و دیدن بالرین‌ها، شاه لباس آنان را پسندید و در بازگشت از سفر، دستور داد زنان حرمسرا دامن‌های خود را کوتاه کنند، از آنجا که مد لباس خانم‌ها از اندرون سرچشمه می‌گرفت، این لباس میان زنان اعیان و اشراف معمول شد، به این ترتیب نیم تنه‌ای جانشین ارخالق شد که با آستین شمشیری ساده و یقه عربی بسته برای پوشاندن بالاتنه به کار می‌رفت،این نیم تنه به گفته فووریه آنقدر کوتاه بود که با هر تکان مختصری قسمتی از بدن نمایان می‌شد، دامن‌ها کوتاه شد و تا سر زانو رسید، اما بسیار آهارزده می‌پوشیدند و به این ترتیب دامن به شعاعی حدود نیم ذرع یا بیشتر دور خانم‌ها را می‌گرفت. زنان دربار جوراب ساق کوتاه سفیدی می‌پوشیدند و ساق‌هایشان تا بالای زانو نمایان بود، کفش‌ها نوعی گالش فرنگی بود، زنان چارقدی کوچک نیز بر سر می‌کردند، هنگامی که موسیو پیلو تاجر فرانسوی با زنش به تهران آمد و چیزهای تازه آورد، باز تحولی در مد اندرون ایجاد شد، شلوارهای کشی جای جوراب‌های کوتاه را گرفت و کفش‌های چرمی جای گالش وارسی را.،خانم‌ها در آرایش خود جواهرات و سنگ‌های قیمتی زیاد به کار می‌بردند،آرایش غلیظ، پوشیدن لباس بدن‌نما، پوشیدن چادر نازک در خانه، چشم و هم‌چشمی در انتخاب انواع پارچه، تجمل‌پرستی و رقابت در پوشاک میان زنان اعیان و اشراف معمول بود،
تغییرات ظاهری در آرایش و لباس زنان اندرون و الگوپذیری از زنان غربی، نشان دهنده حرکت سطوح بالای اجتماعی به سمت فرنگی مآب شدن بود. در دربار ناصری، زنان به شعر و نویسندگی نیز می‌پرداختند. مهد علیا هم طبع شعر داشت و هم نثر را به خوبی می‌نگاشت. به طوریکه نثر او را لئالی منثور می‌دانستند. از دختران ناصرالدین شاه، فروغ‌الدوله شاعر بود و نامه‌هایش نیز باقی مانده است، فخرالدوله شاعر بود و کتابت داستان امیرارسلان را برعهده داشت، فخرالملوک شاعر بود و تخلص شعری‌اش فخری، تاج‌السلطنه که خاطراتش در دوره بعد به چاپ رسید، زبان فرانسه و موسیقی می‌دانست و شعر می‌گفت، به این ترتیب می‌توان نتیجه گرفت که در دوره ناصرالدین شاه حرمسرا و روابط چه در درون و چه بیرون تغییرات زیادی را تجربه کرد.

  اقتباس:ازکتاب «سفر دانه به گل» نویسنده خانم مریم رضایی عاملی