چرا روزولت و چرچیل حاضر نشدند به کاخ محمدرضا پهلوی بروند؟

برگی از دفتر تاریخ؛
محمدرضا پهلوی در سن ۲۲ سالگی نه فکرش را می کرد و نه آمادگی شاه شدن را داشت، اما تقدیر اینگونه رقم خورده بود تا همانها که روزی پدرش را خلع کرده بودند، اکنون او را به جای او بگمارند.

دستور ویژه شاه به گمرک درباره حضور زنان خارجی در ایران

گرچه فساد مالی و اخلاقی خاندان پهلوی به خصوص پهلوی دوم بر آشنایان با تاریخ این دوره پوشیده نیست، اما نوشته حاضر دست کم 30 برگ از پرونده حاکمیت 50 ساله دودمان پهلوی را در برابر ذهن تاریخ پژوهان و محققان قرار می‌دهد.

به گزارش گروه تاریخ مشرق - خاندان پهلوی رکوردار مفاسد مالی و اخلاقی در طول دوران تاریخ 25000 ساله شاهنشاهی ایران بوده است. شاید بتوان ادعا کرد که یکی از مهمترین عوامل انحطاط و فروپاشی سلطنت پهلوی، فساد و گسترش مفاسد اجتماعی، فحشا و گسترش مراکز گناه از سوی خاندان پهلوی بود. گرچه فساد مالی و اخلاقی خاندان پهلوی به خصوص پهلوی دوم بر آشنایان با تاریخ این دوره پوشیده نیست، اما نوشته حاضر دست کم 30 برگ از پرونده حاکمیت 500 سالهدودمان پهلوی را در برابر ذهن تاریخ پژوهان و محققان قرار می دهد:


*2500 بطری شراب درجه یک فرانسه

در جریان جشن های 2500 ساله تعداد 2500 بطری شراب درجه یک فرانسه که قیمت هر بطری به 100 دلار می‌رسید، به 165 میهمان عرضه شد. مشروب در دربار محمدرضا مصرف روزانه داشت و وزارت دربار شاهنشاهی شراب مصرفی را از کشورهایی چون فرانسه، سوئیس و تجارتخانه‌های دوبی تامین می کرد. طی نامه ابوالفتح آتابای به سفیرکبیر شاه در برن درخواست شده بود: «در مورد شراب قرمز فرانسه دقت شود که زیاد گران نباشد؛ چون شراب‌های گران قیمت زیاد موجود داریم. فقط به مقداری شراب قرمز در حدود هر بطری 40 الی 50 فرانک فرانسه که به درد مصرف معمولی کاخ بخورد، احتیاج است». اعضای خانواده پهلوی، نه تنها به خرید و مصرف شراب و مشروبات الکلی مشغول بودند، بلکه در ایجاد شراب فروشی و کاباره ها و سایر مراکز عرضه مشروبات الکلی در سطح کشور و حتی کار قاچاق و واردات آن سابقه طولانی داشتند که در این میان نیز حمیدرضا، محمودرضا، اشرف و اسدالله علم رکورد دار بودند. (به نقل از :باشگاه اندیشه، http://www.bashgah.net/fa/content/print_version)

*باخت شاه در برابر دوستان قمارباز اشرف

در زمینه مالی کارهای عجیب اشرف دست کمی از مسائل جنسی او نداشت. او قمار بازهای حرفه‌ای را جمع می‌کرد و وارد محفل خصوصی محمدرضا می‌نمود. از جمله فردی به نام اسکندری را پیدا کرده  بود. اسکندری توانسته بود با زور و کلک اراضی فرودگاه مهرآباد را که دولتی بود به نام خود ثبت کند و سپس مجدداً با قیمت کلان به دولت بفروشد و میلیاردر شود. اشرف؛ محمدرضا را به مجالس قمارش دعوت می‌کرد و سپس او را تشویق و تحریک می‌کرد که در پوکر نمی‌تواند از پس اسکندری برآید. محمدرضا هم از روی غرور، لج می‌کرد که من او را داغون می‌کنم و فلان می‌کنم و به بازی می‌پرداخت.

یکی دیگر از اعضای باند قمار اشرف، فردی به نام حاجبی بود. او از قماربازها و حقه‌بازهای درجه یک روزگار بود. در این بازی‌ها اشرف چنان رفتار می‌کرد که در مجموع در یک شب محمدرضا حتما 40- 50 میلیون را می‌باخت.(به ارزش این پول در سالهای قبل از انقلاب توجه شود!) پس از بازی، اشرف دسته چک محمدرضا را می‌آورد و به دستش می‌داد و او نیز چک می‌کشید و امضا می‌کرد. از این پول‌ها، اشرف قسمت عمده را خودش برمی‌‌داشت و به حاجبی و اسکندری هم چند میلیونی می‌داد. (سایت تبیان به نقل از كتاب خاطرات من و فرح پهلوی؛ ج1؛ ص 468)

*باد

«مرده باد» و «زنده باد» رايج‌ترين شعار زمان شاه بود كه در مبارزات سياسي رونق و كاربرد فراوان داشت. زنده‌بادها را معمولاً عوامل و طرفداران رژيم نعره مي‌كشيدند و «مرده باد» را مخالفان شاه، فرياد مي‌زدند. پس از ماجراي ترور شاه در دانشگاه تهران كه مستمسكي براي سركوب حزب توده شد، عوامل رژيم با ايجاد جو اختناق شديد، به قلع و قمع مرده بادگوها پرداختند كه بگير و ببندها، طيف‌هاي مختلف سياسي و روشنفكران مخالف رژيم را دربر مي‌گرفت.

از آن پس مخالفان رژيم براي بيان چنين شعاري به جاي حنجره‌ها، قلم‌ها را به كار بردند. هر روز صبح مردم تهران هنگام گذر از خيابان‌ها، سينه ديوارها را مي‌ديدند كه پر بود از شعار مرده‌ باد... و شب‌نامه‌هايي در مخالفت با رژيم كه در كوچه‌ها و خيابانها فروريخته بودند. مأموران شهرباني هم در شهر پراكنده مي‌شدند تا پخش‌كنندگان شب‌‌نامه‌ها و شعارنويس‌ها را به جرم مخالفت با رژيم دستگير كنند.

در تهران، يك مكانيك براي رونق كارش، براي نخستين بار دست به ابتكاري زده و با خط درشت روي ديوار بغل دكانش نوشته بود: «باد» كه رانندگان را به خود جلب كند.

يكي از پاسبان‌هاي كم‌سواد محل كه به فكر بهانه‌اي براي آزار و اذيت اين مكانيك بود، يك روز هنگام گذر از مقابل دكان پنچرگيري چشمش به كلمه «باد» افتاد. دستهايش را به كمر چسباند و مكانيك را صدا زد:

- مرد حسابي، اين چيه نوشتي روي ديوار؟
مكانيك تعجب كرد و گفت: خب نوشتم «باد»، مگه چه عيبي داره؟
پاسبان با نگاهي سرشار از تحقير و سوءظن، سراپاي روغني و سياه او را ورانداز كرد و گفت: خر خودتي، حتماً از نوشتن «باد» منظوري داشتي. منظورت يا زنده‌باد بود يا مرده باد. «زنده باد» كه به ريخت و قيافه‌ات نمياد. حتماً منظورت «مرده باد» هست. زودباش راه بيفت بريم شهرباني...
(به نقل از :کتاب خاطرات مطبوعاتي ، نشر آبي، سيدفريد قاسمي، 1383، ص 298)

*بزنيد تا من برگردم

يكي از نظاميان عصر پهلوي اول كه مردي ظالم و ستمگر بود، جان‌محمدخان سرتيپ است كه ملك‌الشعراي بهار در كتاب خود «تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران» درباره ستمگري‌هاي او به مردم مطالب بسيار نوشته است. در يكي از داستانهاي بهار درباره جان‌محمدخان سرتيپ مي‌خوانيم:

«درباره جناب سرتيپ روايات فراواني موجود است. از جمله، روزي يك تن نظامي تيره‌بخت مورد خشم سرتيپ قرار مي‌گيرد. سرتيپ امر مي‌كند او را ببندند و چوب بزنند. در اين حين او را پاي تلفن مي‌خواهند. وي به مباشر ضرب كه صفرعلي‌خان نامي بود مي‌گويد: «بزنيد تا من برگردم». و خود مي‌رود و از پاي تلفن او را به تلگرافخانه براي مخابرة حضوري مي‌خواهند و او به عجله به تلگرافخانه مي‌رود. از تلگرافخانه پس از يكي دو ساعت، مقارن ظهر بازگشته، به خانه مي‌رود و ناهار مي‌خورد و مي‌خواهد استراحت كند. تلفن مي‌كنند، مي‌رود پاي تلفن، مي‌پرسد: چه خبر است؟

صفرعلي‌خان مي‌گويد: حسب‌الامر نظامي را شلاق مي‌زنند. چه امر مي‌فرماييد؟ باز هم بزنند يا نزنند؟
سرتيپ مي‌پرسد: كدام نظامي؟
صفرعلي‌خان مي‌گويد: قربان، همان نظامي كه صبح فرموديد شلاق بزنند تا من بيايم. چون تشريف نياورديد هنوز شلاق مي‌زنند.
سرتيپ مي‌پرسد؟ حالا نظامي در چه حال است؟
صفرعلي‌خان جواب مي‌‌دهد: قربان، او مدتي است مرده است؛ ما به جسدش شلاق مي‌زنيم.
سرتيپ گفت: بس است، پدرسوخته‌ها!»
(به نقل از :ملك‌الشعراي بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران، ج 2، انتشارات اميركبير، تهران – 1363، ص 243.)

*تاج شاهی و فلاکت عمومی!

.... بازگشتم به ایران در سال 1967 مصادف بود با جشنی که به مناسبت تاجگذاری شاه در ایران برگزار می شد. موقعی که قصد عزیمت از سوئیس داشتم روزنامه های آن کشور پر بود از گزارشهای انتقاد آمیز در مورد جریان تاجگذاری شاه. در یکی از آنها خواندم که معمولی ترین وسیله مورد استفاده شاه و ملکه در این مراسم شنل‌هایی است که با قطعات الماس و یاقوت و زمرد تزیین شده است.
طبق نوشته روزنامه‌های سوئیس شاه در حالی قصد داشت به عنوان فرمانروای یک ملت فقر و عقب افتاده تاجگذاری کند که جواهرات تاج مورد استفاده او را 3380 الماس، 388 مروارید، 5 زمرد و 2 یاقوت درشت تشکیل می‌دادند و روی تاج ملکه نیز که از طلا و پلاتین ساخته شده بود 1469 الماس، 105 مروارید، 36 زمرد و 36 یاقوت داشت.

در زمانی که تبلیغات گوناگون پیرامون واقعه تاجگذاری شاه از همه سو جریان داشت بسیاری از منابع مطلع در سوئیس به وجود فقر گسترده در ایران اشاره می کردند و بخصوص فیلمهایی از تلویزیون سوئیس پخش می‌شد که وضع اسفناک زندگی هموطنانم را به معرض تماشا می گذاشت. این فیلم‌ها که مسلما به صورت محرمانه دور از چشم ساواک و بدون گذر از صافی سانسور رژیم توسط خبرنگاران خارجی از مناظر تاثر انگیز کشورم تهیه شده بود واقعیت‌های موجود در ایران را مجسم می‌کرد و پرده خوش آب و رنگی را کنار می‌زد که رژیم شاه آن را برای پوشاندن حقایق تلخ و ناگوار بر سراسر ایران گسترده بود.

من در فیلم هایی که زندگی مردم ایران را در خانه های گلی بدون برق و آب و بهداشت نشان می‌داد با مشاهده کودکانی که با پای برهنه در کوچه‌های تنگ انباشته از زباله بازی می‌کردند واقعا متاثر می شدم و از خود می‌پرسیدم با وجود چنین شرایط اسفناکی در ایران، شاه چگونه توانسته تصمیم به تاجگذاری بگیرد و خود را شاه شاهان بنامد؟....
(به نقل از :مینو صمیمی، پشت پرده تخت طاووس، انتشارات اطلاعات، 1370، ص 45 و 46)

*ترياك كشي سلطنتي


اکثر اعضای خاندان پهلوی به نحوی در امر مصرف یا قاچاق مواد مخدر دخیل بودند. پروین غفاری درباره ضیافت‌های شاه می‌گوید: بزم ها و ضیافت ها هم چنان برقرار است و جام ها با سلامتی ما تهی می شود… محمدرضا بعضی شب‌ها بساط تریاک پهن می‌کند. من هم گاهی بستی می‌زنم». پرویز راجی به هنگام صحبت از شاه می‌گوید: «شایع است شاه هفته‌ای سه بار بعدازظهرها به منزل یکی از دوستان نزدیک خود می رود و تریاک می کشد».

نقش اشرف در قاچاق داخلی و بیرونی و بین المللی مواد مخدر، بسیار برجسته و وسیع بوده است. اکثر صاحب منصبان و شاهدانی که خاطرات خود را انتشار داده اند، اشرف را سلطان مواد مخدر ایران معرفی کرده اند.

برادران محمدرضاشاه نیز سوابقی در رابطه با مواد مخدر داشتند؛ محمودرضا برادر شاه در زمین های مرغوب زراعی خود خشخاش می کاشت و بزرگ ترین تولیدکننده تریاک در ایران بود. او اجازه کشت تریاک را به دست آورده محصول خود را به دولت می فروخت و قسمتی از تریاک را نیز در بازار آزاد به قیمت بالا به فروش می رساند.
غلامرضا برادر شاه برای خود دارو دسته ترتیب داده بود و با حمایت از قاچاقچیان، مبادرت به وارد کردن هروئین و تریاک می کرد. حمیدرضا برادر شاه باندهای متعدد قاچاق در کلیه مناطق مرزی ایران ترتیب داده بود و فعالیت گسترده ای داشت.

هما همسرحمیدرضا نیز علاوه بر بدنامی و فحشاء، معتاد به هروئین بود و پسرش بهزاد نیز معتاد به تزریق هروئین و مصرف تریاک و حشیش بود و زندگی بسیار بدی داشت. همچنین ملکه مادر و برخی از مقام های اطلاعاتی و امنیتی کشور هم چون سرلشکر تیمور بختیار و ارتشبد هدایت که از قاچاقچیان ماهانه مقدار زیادی تریاک و هروئین را رایگان دریافت می کردند.
(به نقل از : http://pahlaviha.pchi.ir/show.php?page=contents&id=3568)

*تهديدات داماد سوگلي خانم مصدق!

آقاي دكتر شمس الدين اميرعلايي كه در زمان دكتر محمد مصدق با سمت استاندار خوزستان انجام وظيفه مي‌كرد در خاطرات خود مي‌نويسد:

روز سه شنبه 9 مهر‌ماه 1330ساعت چهار بعدازظهر به دعوت آقای دكتر مصدق برای مذاكره در باب مقدمات مسافرت، به منزل ایشان رفتم. ضمن شور درباره افرادی كه باید در این سفر همراه باشند آقای دكتر مصدق گفت: متین دفتری به علت كسالت از سنا تقاضای مرخصی می‌كند و عازم آمریكاست. چطور است او را هم جزء هیأت به حساب بیاوریم؟

با توجه به سوابق آن شخص و اسنادی كه سه ماه پیش، خودم به آقای دكتر مصدق ارائه داده بودم از این پیشنهاد يكه خوردم و اظهار مخالفت كردم. آقای دكتر مصدق بر طبق رویه همیشگی موضوع صحبت را تغییر داد و به مسائل دیگر پرداختیم. هنگامی‌ كه در خصوص بودجه مسافرت مطالعه می‌كردیم مجددا گفت: دكتر متین دفتری با خرج خودش به آمریكا می‌آید و اگر او را جزء هیات ببریم خرج یك نفر صرفه‌جویی می‌شود.

گفتم: «اگر بخواهید اینطور صرفه‌جویی كنید یقینا افراد زیادی هستند كه برای تبرئه خود و داشتن افتخار عضویت این هیأت حاضرند مخارج تمام هیأت را بپردازند». باز هم موضوع صحبت تغییر كرد و پس از مدتی دوباره عضویت آقای دكتر متین دفتری مطرح شد.

گفتم:« آخر مردم در این باره چه خواهند گفت؟» جواب داد: «مردم چكار به این كارها دارند؟» و اضافه كرد: «آقای دكتر شما گرفتاری‌های مرا نمی‌دانید. متین داماد سوگلی خانم است و خانم دوپا را توی یك كفش كرده كه او جزء هیأت باشد و اگر او را نبرم خانم این چند تا شوید باقی مانده را (اشاره به موهای سر خود) می‌كند».
(به نقل از:سيد جلال‌الدين مدني ، تاريخ سياسي معاصر ايران ، دفتر انتشارات اسلامي ، ج اول ، تابستان 1387 ، ص 421)

*دستور اعليحضرت به اداره گمرك!

سابقه فساد اخلاقی محمدرضا پهلوی، به دوران تحصیل در مدرسه «له روژه» فرانسه برمی‌گردد. محمدرضا در این مدرسه با یکی از دختران خدمتکار رابطه داشت که مجبور شد به عنوان حق السکوت 5000 فرانک به این خدمتکار پرداخت کند. پس از بازگشت محمدرضا به ایران، به دستور رضاخان، فیروزه که در دربار همه او را زیباترین زن تهران می‌شناختند، به عمارت محمدرضا منتقل شد و ارتباط او با محمدرضا تا زمان ازدواج با فوزیه ادامه داشت.

محمدرضا پس از ازدواج با فوزیه نیز این اخلاق زشت (زن بازی) را کنار نگذاشت؛ به طوری که یکی از دلایل جدایی فوزیه از وی پس از تولد دخترش، بی بند و باری محمدرضا و ناپایبندی او به قوانین زندگی مشترک بود. محمدرضا در هنگام زندگی با فوزیه، با دختری به نام دیوانسالار هم رابطه داشت و در لوس آنجلس خانه ای وسیع و زیبا با امکانات مدرن در اختیار او گذاشته بود.

اما ماجرای فرار فوزیه از ایران به مصر نیز شنیدنی است؛ ماجرای فرار فوزیه، زیر سر اشرف و ارنست پرون بود که گزارش رابطه فوزیه با شخصی با نام امامی را به شاه دادند. فوزیه پس از کشف این رابطه به مصر رفت و دیگر حاضر به بازگشت نشد. فرار فوزیه باعث شد تا محمدرضا با آزادی بیشتری با زنان ارتباط داشته باشد و به بی بند و باری خود ادامه دهد.
اشخاصی همچون فردوست، شمس، علم، اشرف، عبدالرضا و هوشنگ دولو ماموریت داشتند که زنانی که خوش تیپ و به سبک اروپایی بودند به شاه معرفی کرده و آپارتمان هایی در تهران برای آنها دست و پا کنند تا شاه بتواند با زنان جوان خلوت کند.
محمدرضا تا قبل از ازدواج با ثریا با پروین غفاری که به پری مشهور بود، ارتباط داشت اما بعد از ازدواج با ثریا، از سوی همسر جدیدش تهدید شد که اگر روابط نامشروع خود را متوقف نکند، کار آنها به طلاق خواهد کشید.
محمدرضا شاه در خلال مسافرت به کشورهای خارجی، نیز دست از عادت زشت خود بر نمی داشت و مدتی را در مصاحبت با دختران معرفی شده از سوی دوستان خود می گذراند و به آنها هدایای گران قیمت از جمله انگشتر الماس می داد. علم که محرم محمدرضا بود، در خارج و داخل، با هزینه های گزاف ماموریت داشت که زنان و دختران جوان را برای مصاحبت با شاه معرفی کند.
رفتار زشت و بی بندو باری محمدرضا شاه گاهی برای او گران تمام می شد؛ مثلاً در یک سفر رسمی به آمریکا، هانری بایرود- مدیر کل وقت وزارت خارجه آمریکا- در یک ضیافت از ثریا تقاضای رقص می کند و در ضمن رقص از ثریا درخواست قرار ملاقات می‌کند. زن بارگی محمدرضا باعث شد تا از دومین همسر خود (ثریا) نیز جدا شود اما پس از ازدواج با فرح نیز شاه همچنان رفتار زشت خود را ادامه داد. در دوران زندگی با فرح، شایعات زیادی از دخترانی بر سر زبان‌ها بود که شاه را عاشق دل خسته خود معرفی می‌کردند. این شایعات گاه شاه را مجبور به تهدید آنها می‌کرد.
روزنامه «ناسیونال استار» آمریکا در 8 جولای (17/4/1354) در مقاله ای به عادت زشت «زن بارگی» شاه پرداخت و نوشت: «شاه به مسئولین گمرک دستور داده است که هر گاه یک زن زیبا در فرودگاه مهرآباد از هواپیما پیاده شد، ایشان را مطلع نمایند. به دنبال آن نیز امکان دارد به کاخ دعوت شود».

ملاقات محمدرضا با این زنان به قیمت بسیار گران تمام می شد و شاه مجبور بود که هدایایی گرانبهایی که بیشتر آنها جواهر بودند به این زنان اهدا کند؛ مثلاً در یکی از این ملاقات ها شاه هدیه ای به یک بازیگر تئاتر به نام «گریس کلی» آمریکایی می بخشد که حدود یک میلیون دلار ارزش داشته است. محمدرضا شاه تا آخرین لحظات عمرش که بیماری به سراغش آمده بود، روحیه «زن بازی» خود را حفظ کرد و معروف است که در پاناما، نوریه گا در مقام رئیس سازمان امنیت پاناما که مسئول محافظت از جان شاه بود، چنین موقعیت هایی را فراهم می کرد و برای او زن می آورد.
(به نقل از :http://www.mehrnews.com/news/2232446/)

*سهم شاه در سقوط رژيم سلطنتي

در اين مساله هرگز نمي توان ترديد داشت كه شاه در سرنگون ساختن سلطنتش نقش پرداز اصلي بوده است. با قبول اين حقيقت چنانچه بخواهيم باز هم عوامل خارجي را در سقوط شاه موثر بدانيم چاره اي نيست جز آنكه باور كنيم تمام حركات و سكنات شاه توسط خارجي ها از راه دور هدايت مي‌شده است.
ولي از مقولات شايعات و مسموعات گذشته وقوع انقلاب در ايران واقعا اجتناب ناپذير بود. چون شاه در طول دو ساله آخر سلطنتش به قدري نسبت به قوانين و ضوابط اجتماع و نيز در مورد عادت و رسوم و سنن مردم سهل انگار شده بود كه گاهي حتي آنها را به مسخره نيز مي گرفت.

شاه گرچه مي توانست ادعا كند كه در فاصله سال هاي 1965تا1977 دستاوردهاي محسوسي داشته است ولي طبقه مردم پايين هرگز نمي توانستند براي اقدامات رژيمي ارزش قائل باشند كه در راس آن شاه دوستان و بستگانش را آزاد گذارده بود تا با اطمينان خاطر كليه امور تجارتي كشور را به خود اختصاص دهند و صرفا به فكر پر كردن جيب هايشان باشند.
در اين مورد حتي طبقات مرفه نيز اكثرا از رفتار شاه و مواضع سياسي وي آشكارا انتقاد مي كردند و روي هم رفته وضع به جايي رسيده بود كه با گسترش سايه ديكتاتوري بر تمام شئون جامعه هر مساله نامطلوبي در هرجا به چشم مي خورد همگي آن را به شاه نسبت مي دادند و همين نكته است كه مي تواند علت اصلي نفرت عمومي ايرانيان را از شاه در سال1978 به خوبي آشكار سازد.
به نقل از :(فريدون هويدا، سقوط شاه، انتشارات اطلاعات، ص 221 و 222)

*سگ بي تربيت آقاي سفير!

پرويز راجي آخرين سفير رژيم شاه در لندن در خاطرات مربوط به روز جمعه 12 اسفند 1356 خود مي‌نويسد : .... امروز سگي را كه حدود يك هفته قبل خريده بودم پس دادم. گرچه اين كار را با دلي شكسته و با كمال بي ميلي انجام دادم ولي چاره‌اي جز آن نداشتم. چون اين سگ جز من از هيچكس اطاعت نمي‌كرد و علاوه بر اينكه يك بار دست سرايدار سفارت را گاز گرفته بود از ادرار كردن روي فرشهاي گرانبهاي سفارتخانه نيز ابايي نداشت. من با وجودي كه طي اين مدت خيلي به او علاقه‌مند شده بودم ولي چون فرصت چنداني براي رسيدگي و به گردش بردنش را نداشتم ناگزير از پس دادنش شدم....
به نقل از :پرويز راجي ، خدمتگزار تخت طاووس ، انتشارات اطلاعات ، 1370 ، ص 157

*هلمز: سفراي آمريكا و انگليس مشاورين شاه هستند

ريچارد هلمز سفير قبلي آمريكا در ايران و رئيس سابق سازمان سيا مي‌گويد: چون آنتوني پارسونز سفير انگليس در تهران ذاتا يك آدم سوسياليست مسلك است هرگز علاقه‌اي به شاه ندارد. شيلا همسر پارسونز نيز كه از شوهرش چپ رو تر است نسبت به خانواده سلطنتي ايران حالت انزجار دارد. در حالي كه ويليام سوليوان سفير آمريكا در تهران سعي دارد هرچه بيشتر با اعضاي هيات حاكمه نشست و برخاست كند. حالا اين دو نفر جزء مشاورين شاه هستند و شاه از راهنمايي‌هاي آنها استفاده مي‌كند تا ببيند چطور مي توان در مقابل امواج انقلاب ايران سدي به وجود آورد.
به نقل از :پرويز راجي، خدمتگزار تخت طاووس، انتشارات اطلاعات، 1370، ص 320 و 321

*شاه: دزدی‌ها لطمه‌ای به دارایی‌های مملکت نمی‌زند !

... ارتشبد فردوست رئیس بازرسی شاهنشاهی بود و وظیفه داشت به جستجوی موارد فساد، بی‌لیاقتی و نافرمانی در میان مقامات مسئول کشور بپردازد. گاهی اوقات او با اکیپ بازرسی خود ماه‌ها 
و گاه بیش از یک سال زحمت می‌کشید و از یک اداره دولتی ارتش بازرسی می‌کرد و اسناد مربوط به دزدی و اختلاس وزراء و مسئولان طراز اول را بیرون می‌آورد و به شاه می‌داد؛ اما محمدرضا دستور می‌داد این گزارش‌ها بایگانی شوند.

شاه می‌گفت: مملکت پول زیادی دارد و این قبیل دزدی‌ها لطمه‌ای به دارایی‌های مملکت نمی‌زند. وقتی ما به مصر یک میلیارد دلار، به اسرائیل یک میلیارد دلار، به سازمان آب لندن نیم میلیارد دلار و به سایر ممالک میلیاردها دلار وام می‌دهیم چه اشکالی دارد یک عده از مدیران مملکت ما هم به نوایی برسند و چاق شوند....
به نقل از :کتاب (دخترم فرح)، خاطرات فریده دیبا، صفحه 282

*شكنجه در رژيم شاه

هفته نامه آلماني زبان « اشترن» در روز 20 خرداد 1356 در گزارشي نوشت: سيستم هاي جديد شكنجه از جمله استفاده از داروها، امكانات جديدي به شكنجه گران مي‌دهد. به همين جهت نيز شاه ايران مي‌تواند بگويد«ما نيز از همان متد شكنجه استفاده مي‌كنيم كه در برخي كشورهاي پيشرفته معمول است»
به نقل از :روزشمار انقلاب اسلامي ، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي ، ج 1 صفحه 234

*علامت ضربدر!

مطلب ترجمه شده‌اي همراه با عكس‌هاي متعدد كه از مجله «لايف» چاپ آمريكا بريده شده بود، به دفتر اميد ايران رسيد. مترجم اين مطالب مهندس عبدالرحيم گواهي بود كه از اداره پتروشيمي شيراز آن را به نشاني مجله پست كرده بود، او را نمي‌شناختيم و بار اول بود كه با اميد ايران همكاري مي‌كرد. مطلب را خوانديم كه بسيار جالب بود و از فساد و آلودگي جامعه آمريكا پرده برمي‌داشت. شرح عكسها را هم ترجمه كرده بود.

عيب مطلب اين بود كه ناقص و مترجم در نامه خود نوشته بود كه دنباله مطلب را موقعي مي‌فرستند كه قسمت اول آن در مجله چاپ شود ـ درست به خاطر ندارم ـ يا به علت مشغله زياد نتوانسته همه را يك جا ترجمه كند و نوشته بود كه بعداً ترجمه ميكند و مي‌فرستد. مطلب را در مجله چاپ كرديم و قسمت بعدي آن هم رسيد و چاپ شد.
پس از چاپ اين مطلب مأموران سانسور و عوامل ساواك به دفتر مجله و چاپخانه ريختند و به دنبال پيدا كردن عامل جرم، مدير و كاركنان مجله را به «ساواك» بردند. تا اينجا كسي از علت بگير و ببندها اطلاعي نداشت.

در «ساواك» با اشاره به مجله‌اي كه در دست داشتند مي‌گفتند چرا عكس شاه را در باشگاه همجنس‌بازان آمريكا چاپ كرده‌ايد!؟ سئوال آنها اين مفهوم را مي‌رساند كه واقعاً شاه در سفر آمريكا به باشگاه همجنس‌بازان رفته و با آنها عكس گرفته و اميد ايران چنين عكسي را چاپ كرده.
مدير، هر چه مجله را ورق مي‌زد، عكسي از شاه نمي‌ديد و به آنها اعتراض مي‌كرد: عكس كو؟! آنها صفحه‌اي از صفحاتي را كه مطلب همجنس‌بازان چاپ شده بود نشان دادند و گفتند: اين جاست!
مدير در عكس دقيق شد. تابلويي بود كه بر ديوار سالن همجنس‌بازان آويخته بودند كه چهره حدود دوازده نفري در آن نقاشي شده بود و چهره يكي از آنها با علامت ضربدر (×) كه بالاي سرش ديده مي‌شد، شبيه شاه بود. شرح عكس تابلو هم به اين مضمون بود: «در اين تابلو، چهره جمعي از همجنس‌بازان مشهور جهاني ديده مي‌شود».
مدير هر چه بيشتر به اين تابلو چاپ شده در مجله‌اش نگاه مي‌كرد، بيشتر مطمئن مي‌شد كه خودش است!!! يعني شاه است و جاي انكار نداشت. تعجب مدير بيشتر در اين بود كه علامت (×) در آنجا چه مي‌كند؟!
به دفتر مجله تلفن زد تا اصل مطلب و عكس‌هايي را كه عبدالرحيم گواهي فرستاد بود، به «ساواك» ببريم تا بدانند قضيه از چه قرار است. خيلي خونسرد و آرام به چاپخانه رفتيم و همه مطالب و عكس‌هاي مربوطه را به دفتر مجله برديم و از آنجا به ساواك برده تحويل مدير داديم. بازجوها اطراف ميز حلقه زدند و به تماشاي عكس موردنظر پرداختند.
معلوم شد علامت (×) كذايي نه روي عكس، بلكه پشت عكس در پايان پاراگرافي كه مترجم تا آنجا ترجمه كرده بود قرارگرفته و چون كاغذ مجله «لايف» نازك بود، انعكاس (×) در روي عكس درست بالاي سر كسي قرار گرفته كه آنها فكر مي‌كردند شاه است – شايد هم بود! –
مدير، آنها را شيرفهم كرد كه اين مطلب مجله لايف در دو نوبت ترجمه شده و مترجم آن براي اين كه بداند تا كجاي آن را ترجمه كرده و براي مجله فرستاده و از كجاي آن بايد ترجمه كند، آن (×) را در پايان آن پاراگراف گذاشته كه به خاطر نازكي كاغذ، در پشت صفحه، نقش بسته كه قانع نشدند و با دستگيري مترجم و تأييد نظر ما از طرف او ـ و اين كه اگر قضيه را كشدار كنند، گندِ بيشتري زده‌اند ـ بي سر و صدا قال قضيه را خواباندند ـ چون اين را مي‌دانستند كه اگر قضيه را دنبال مي‌كردند انعكاس آن بين مردم بيشتر مي‌شد و رسوايي ـ اين شباهت ناگزير ـ يا واقعيت پنهاني بيشتر آشكار مي‌گرديد. به هر حال از پايان ماجرا و كم و كيف آن چيزي به ياد ندارم.
به نقل از :کتاب خاطرات مطبوعاتي، نشر آبي، سيدفريد قاسمي، 1383،ص 538

*فحاش

در ابتداي سلطنت رضاشاه؛ سيدمحمد تدين رئيس مجلس بود كه روزنامه‌ها مرتباً و شديداً به وي فحش مي‌دادند اتفاقاً روزنامه‌اي جديد و تازه كار شروع به انتشار كرد و از همان شماره اول فحش‌هاي آبدار نثار تدين ‌كرد. تدين مي‌گفت هر چه فكر كردم كه با اين آقا از كجا خورده حساب به هم زدم اصولاً همچه اسمي به يادم نمي‌آمد تا اين كه در يك مجلس ميهماني اتفاقاً بر حسب تصادف با مدير آن روزنامه آشنا شدم، يعني يكي از دوستان بدون آنكه مرا معرفي نمايد او را به من معرفي كرد.
من بدون سابقه پرسيدم راستي شما با تدين رئيس مجلس چه خصومتي داريد كه او را اين قدر از شماره اول فحش‌كاري كرديد؟ آن مرد با اعتقاد خاصي گفت: آقا نمي‌دانيد اين مرد از آن پدرسوخته‌هاست.
پرسيدم: آخر شما از كجا خيانت و پدرسوختگي او را درك كرديد، آن شخص سر را جلوتر آورده و در گوشي گفت: آقا راستش را بخواهيد من مي‌خواستم روزنامه منتشر كنم، ديدم روزنامه‌ها براي تيراژ خود دسته‌جمعي به اين مرد فحش مي‌دهند من هم شروع كردم از همان شماره اول به فحش دادن... والا من اصلاً اين آقا را نمي‌شناسم كه كيست! تدين گفت اين حرف را چون شنيدم از كوره در رفتم و گفتم مرديكه پدرسوخته خودتي، فهميدي؟ من تدين هستم.
به نقل از :کتاب خاطرات مطبوعاتي، نشر آبي، سيدفريد قاسمي، 1383،ص 336

*گزارش يكي از شب نشيني‌هاي شاه در لندن ...

در مورد هوس‌رانی و شهوت‌پرستی شاه و خاندان سلطنت و به طور کلی هیأت حاکمه بسیار نوشته و گفته‌اند. پرویز راجی آخرين سفير رژيم شاه در لندن در خاطرات خود ذيل تاريخ دوشنبه 12 ژوئن 1978 (22 خرداد 1357) چنين می‌نویسد:

«امشب حدود ده نفر را به شام در سفارتخانه میهمان کرده بودم که بین آنها لرد دادلی و همسر جذابش «مورین» نیز حضور داشتند. بعد از صرف شام موقعی که به اتفاق میهمانان در سالن پذیرایی نشسته بودیم لرد دادلی گفت: «همسرم مورین اولین بار نیست که در سالن پذیرایی سفارت ایران به عنوان میهمان نشسته است».

خود مورین به توصیف ماجرا پرداخت و گفت: «دقیقاً یادم نیست سال 1959 بود یا 1960 در آن موقع که هنوز با همسر فعلیم ازدواج نکرده بودم و تنها به عنوان دوست‌دخترش با او معاشرت داشتم یک شب به من تلفن شد که آیا حاضرم شام میهمان شاه ایران باشم یا نه؟ و بعد هم یک اتومبیل لیموزین به دنبالم آمد تا مرا برای شرکت در میهمانی شام به سفارت ایران ببرد.

موقعی که وارد سفارت‌خانه شدم دیدم که حدود 20 نفر مرد در همین سالن حضور دارند و هنوز چندی نگذشته بود که شاه هم وارد شد. او که به نظر من مرد جذابی نمی‌آمد یکی دو بار با بی‌اعتنایی نگاهی به من انداخت و بعد که در همین اطاق شام خوردیم میهمانان شروع به بازی کاردینال یا چیزی شبیه آن کردند به این شکل که هر کدام می‌بایست یک لیوان مملو از ویسکی را یک نفس بنوشد و به دنبال آن بعضی حرکات پرپیچ و تاب را انجام دهند.
بعد از مدتی میهمانان یکی یکی سالن را ترک کردند و موقعی که دیگر هیچ‌کس دیگر غیر از من و شاه در سالن نماند، شاه به طرفم آمد و در حالی که این بار به نظرم مردی باوقار و جذاب و دوست‌داشتنی می‌رسید ابتدا یک صفحه موزیک تانگو روی گرامافون گذاشت و بعد از من تقاضای رقص کرد که البته از پذیرفتن درخواست او سر باز زدم. ضمناً هم باید بگویم صرفنظر از حرفهایی که دیگران ممکن است پشت سرم بزنند من آن شب واقعاً دست از پا خطا نکردم و همچنین هر آنچه را که در مورد روابطم با ملک‌حسین هم می‌گویند تکذیب می‌کنم...»
به نقل از: پرويز راجي، خدمتگزار تخت طاووس، انتشارات اطلاعات، 1370 ، ص 200

*ليموترش

سيدضياءالدين طباطبايي اولين نخست‌وزير عصر حاكميت پهلوي پس از احراز مقام نخست‌وزيري موجي از بازداشتهاي گسترده را عليه حاكمان قاجار و شخصيت‌هاي ذي‌نفوذ آن زمان كه به عقيده وي باعث فلاكت و بي‌ثباتي و فقر در كشور شده بودند به راه انداخت. هر كس به هر روشي متوسل مي‌شد تا از گزند بازداشتها نجات يابد.
مي‌گويند هنگامي كه سيدضياءالدين عده‌اي از رجال را توقيف كرده بود يكي از كساني كه با انگليسي‌ها در تهران روابطي داشت براي استخلاص يكي دو نفر از رفقاي خود به ملاقات وزيرمختار انگليس رفته بود هنگامي كه چاي با ليموترش براي ميزبان و ميهمان آورده بودند موضوع توقيف رجال ايران مطرح بود شخص مزبور به وزيرمختار انگليس مي‌گويد كه نصرت‌الدوله و فلاني كه فعلاً در توقيف هستند اينها از دوستان انگلستان و مدتها به سياست آن كشور خدمت كرده‌اند با چنين سوابقي حقاً نبايستي توقيف شوند.
وزيرمختار انگليس در حاليكه گيلاس چاي را براي نوشيدن برداشته بود و با يك دست ليموترش را در دست خود گرفته فشار مي‌داد، آب ليمو را در چاي ريخته سپس گفت: «ما نسبت به اشخاص مانند همين ليموترش رفتار مي‌كنيم مادام كه براي ما قابل استفاده باشند نگه مي‌داريم و همين كه استفاده خود را دادند مثل همين ليموي بي‌آب پرتاب مي‌كنيم» و پوست ليموترش را پرتاب كرد.

حالا نتيجه‌اي كه از اين حكايت گرفته مي‌شود اين است كه به طور قطع سردارسپه سياست انگلستان را در ايران بيش از ساير رجال ايران براي آنها تأمين مي‌نموده به همين مناسبت هم او را كاملاً تقويت نمودند تا بالاخره او را به سلطنت ايران رسانيدند و پس از آنكه ديگر فايده‌اي براي انگليس نداشت و سياست عمومي آن كشور اقتضا نمود كه وي را از صحنه سياست خارج نمايند او را مانند ليموترش مصرف شده دور انداخته و با يك حمله ناگهاني وي را كنار گذاردند.
به نقل از :کتاب تاريخ بيست ساله ايران، حسين مكي، ج 2، صص 362 و 363

*هديه شاه و ژاكلين به يكديگر!

.... در سفر محمدرضا پهلوي به آمریکا و در یک مجلس شام خصوصی، محمدرضا یک دست جواهرهای فوق العاده نفیس و منحصر به فرد شامل: «گردبند برلیان، گل سینه الماس، دستبند جواهرنشان، انگشتر الماس و گوشواره های برلیان» را به ژاکلین کندی [همسر جان اف کندی رئیس جمهور وقت آمریکا] هدیه داد و در برابر سخاوتمندی بزرگ و بی نظیر شاه، کندی یک نقاشی آبرنگ به فرح هدیه داد و مدعی شد که این نقاشی از کارهای خود او در زمان تحصیلش است. ژاکلین هم که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود یک کراوات رنگ و رو رفته به محمدرضا هدیه داد و ادعا کرد که این کروات متعلق به جورج واشنگتن [اولین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا] بوده است! هدایای رئیس جمهور آمریکا و همسرش حتی یک دلار ارزش نداشت! در حالی که من می دانستم محمدرضا برای خرید جواهرهای عتیقه صدها هزار دلار هزینه کرده است....
به نقل از :کتاب (دخترم فرح)، خاطرات فریده دیبا، صفحه 158

*يك مدرك خواندني

در نظام اداري و اجتماعي حكومت پهلوي، فساد، دزدي، رشوه‌خواري، اختلاس و خيانت به حقوق مردم، پديده‌اي رايج شده بود. سند زير يكي از هزاران شاهد اين مدعاست. با هم بخوانيم.

***

به: 341 شماره: 12030/10 ه‍
از: 10 هي‍ 3 تاريخ: 22/8/57
موضوع: تشكيل جلسه كلوپ روتاري
در ساعت 13:00 روز فوق [27/7/57] جلسه هفتگي كلوپ روتاري اصفهان در هتل كورش با حضور 21 نفر از اعضا تشكيل گرديد. در اين جلسه آقاي اسحاق‌نژاد كارمند بازنشسته گمرك ميهمان آقاي علي تبريزي‌زاده بود. آقاي اسحاق‌نژاد اظهار داشت كه امروز مي‌خواهم يك قسمت از برخوردهايي را كه در مدت خدمتم رخ داده براي شما شرح دهم و ادامه داد كه حدود چهار سال قبل مسئول گمرك شاهپور بودم. روزي يك كشتي حامل گوشت يخ‌زده در بندر پهلو گرفت و نماينده آنهايي كه سفارش داده بودند با يك وكيل دادگستري نزد من آمدند كه گوشت را بلافاصله ترخيص كنند و حدود 20 كاميون يخچال‌دار هم با خود به بندر آورده بودند.

ما يك نفر دامپزشك داشتيم كه ارمني بود و مرد بسيار درست و ضمناً كارشناس گمرك نيز بود به او دستور داده شد كه طبق قانون از لحاظ بهداشتي گوشتها را آزمايش كند او ابتدا 6 رأس لاشه را آزمايش كرد و نوشت كه اين گوسفندها قبل از ذبح مسموم بوده‌اند لذا طبق قانون و دستور، ما بايستي آنها را معدوم كنيم.
وكيل مدافع آنان اعتراض نمود مجدداً 6 لاشه ديگر آزمايش شد و مجدداً نظريه قبلي خود را كه لاشه‌ها قبل از ذبح مسموم بوده‌اند، تكرار نمود. به دكتر اعتراض شد كه او چيزي نمي‌فهمد.
با تهران تماس گرفته شد، گفتند كه گوشتها را به تهران حمل كنيد تا آنها را معاينه كنيم و بعد از چند روز كه نتيجه را از تهران خواستيم گفتند فقط بيست عدد از لاشه‌ها خراب بود و بعداً معلوم شد كه اين گوشتها را كه بايد معدوم مي‌كردند و يا به مصرف صابون‌پزي برسد به قيمت ارزان خريده بودند كه در ايران به قيمت گوشت خوب عرضه كنند و دست چند نفر متنفذ در اين كار بود كه همه دستگاهها را در اختيار داشتند.
سپس گفت مدتي قبل نيز در گمرك مهرآباد بودم در حدود 80 صندوق به گمرك رسيد و در اظهارنامه گفته شد كه در اين صندوقها اوراقي است كه مربوط به سازمان امنيت مي‌باشد و چون ما به منظور صحت موضوع يكي از صندوقها را باز كرديم تمام صندوق از اشياء لوكس پر بود و چون خبر را به همه جا اطلاع داديم يك مرتبه سر و كله يك صد سرباز پيدا شد و اطراف صندوقها را گرفتند و بار كاميون كردند و بدون تشريفات گمركي به نام سازمان امنيت بردند.
شخصي كه اين كار را كرده در صندوق را باز نمود داماد سپهبد وثوق بود كه از كار بركنار كردند و بعداً كه سپهبد وثوق توضيح خواسته بود به او گفتند چون ايشان اوراق مربوط به سازمان را باز كرده است و چون گفتند اين صندوقها همه اشياء لوكس در آن بوده و اوراق نبوده جواب دادند كه ما در هر صندوقي چند جنس شكستني گذارده بوديم تا چنان كه معلوم شود اگر صندوقها باز شده موضوع را پيگيري كنيم.
نظريه شنبه: نظري ندارد.
نظريه يكشنبه: تشكيل جلسه مورد تأييد است.
نظريه چهارشنبه: تشكيل جلسه و طرح مسائل فوق مورد تأييد است.
نظريه جمعه: نظريه چهارشنبه مورد تأييد است.
به نقل از :بدون شرح به روايت اسناد ساواك ، مركز بررسي اسناد تاريخي، ص 460

*تحريف در شاهنامه فردوسي توسط خاندان پهلوي

خاندان سر تا پا فاسد پهلوي بار ديگر خيانتي را در تاريخ كشورمان انجام دادند و اين بار نوبت خيانت ادبي بود. اين خاندان كه همه نوع خيانتي را در پرونده خود داشت اين بار خيانتي را مرتكب شد كه لكه ننگي در تاريخ ادبيات كشور مان باقي گذاشت وآن تحريف در شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسي است.
آنان با برگزاري جشن هزاره فردوسي قصد داشتند تا به وسيله اين كتاب، كتاب شاهنامه را به كتاب مقدس ايدئولو‍ِژي شاهنشاهي تبديل كنند. هر چند برگزاري اين جشن به ظاهر براي فرهنگ ملي بود . اما در اصل انان مي خواستند بدين وسيله اين فرهنگ ملي (‌شاهنامه فردوسي را) به فرهنگ شاهنشاهي تبديل و ابزاري براي طرد فرهنگ اسلامي تبديل كند.
هر چند كه به طور حتم فردوسي بزرگ مذهب تشيع داشته اما به كدام فرقه بوده است اختلاف است. با اين حال اين دغلان سعي داشتند با تحريف اشعار وي هم سلطنت خود را مشروع بدانند و هم ان را در برابر اسلام قرار دهند كه دست به تحريف اشعار وي زدند... در اين زمينه فروغي نقش بسزايي داشته است . او يك جهودي فراماسونر است كه با اهداف باستان گرايي دروغين سعي داشته حكومت دو پهلوي را مشروع جلوه دهد. استفاده جهت دار از فردوسي و اشعار او،كاربرد متملقانه ان و تحريف فردوسي و جعل ابيات به چنان ابتذالي كشيده شده كه مرحوم ملك الشعراي بهار را به اعتراض وا داشت.
«اشعار بي پدر و مادر را پهلوي هم قرار داده‌اند و اسم آن را شاهنامه گذاشتند.بنده وقتي مي گوييم اين شعر مال فردوسي نيست، مي گوييند تو وطن پرست نيستي ..... آقا اين وضع زندگي نيست... افرادي مي خواهند احساسات وطن پرستي مردم ار بدين وسيله تحريك كنند و بالا بياورند. هر چه دلشان خواست در آن مي گنجايند و هر چه در آن گنجانده شده، قبول مي كنند و مي گويند اين شاهنامه ملت ايران است»
به نقل از :فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2، صفحه 42 و 43

*وصيت‌نامه‌اي كه پس از مرگ تهيه شد!

هنگام ترك نيويورك به لندن و پس از آنكه به قاهره رسيدم مترصد بودم كه ببينم وصيت‌نامه‌اي در كار هست يا نه، و عجبا كه فهميدم وصيت‌نامه‌اي در كار نيست. به همين علت هم فرح دست به كار شده بود كه متني به نام وصيتنامه سياسي شاه تهيه شود و مأموريت و انجام كار را به عهده دكتر منتصري يكي از اشخاص مورد اعتماد و علاقه فرح سپرده بودند. جواد معين‌زاده و چند نفر ديگر هم همكاري مي‌كردند و دست‌اندركار بودند.
حاصل كار آن‌ها هم متني است كه امروز به عنوان وصيت‌نامه سياسي شاه معروف شده و البته بعد از مرگ او به وسيله اشخاص ياد شده تهيه گرديده است. اين متن كه بيشتر احساساتي و عاطفي است تا سياسي، فاقد رهنمودهايي است كه معمولاً وصيت‌نامه يك رهبر سياسي را از وصيتنامه ديگران متمايز مي‌كند. در آن تنها به مسئله جانشيني وليعهد اشاره شده است والا از چه بايد كردها و توصيه‌هاي سياسي سخني به ميان نمي‌آيد.
به نقل از: پس از سقوط؛ سرگذشت خاندان پهلوي در دوران آوارگي/ خاطرات احمد علي‌مسعود انصاري، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، 1385

*تعابير وزیرمختار آمریکا از رضاشاه

چارلز کامر هارت، وزیرمختار وقت آمریکا در پايان اولين ملاقات خود با رضاشاه در خاطرات خود چنين مي‌نويسد: از نزد رضا شاه که برگشتم، ایمان داشتم مردی که ملاقات کرده بودم چند قدم بیشتر با توحش فاصله ندارد؛ و اینکه با نوعی تیزهوشی حیوانی و نبوغ بدوی بر ارتش تسلط یافته و از همین طریق به مقام سلطنت رسیده است. او همه اینها را برای اهداف شخصی‌اش به کار گرفته است، که باید بگویم چندان هم به نفع ایران و یا مردمش نیست؛ بلکه فقط برای تقدس و عظمت بخشیدن به شخص خودش بوده است. دبدبه و کبکبه شاهنشاهی‌، و املاک نامحدودی که خریداری یا مصادره کرده، تأییدی بر این ادعاست.
به نقل از :دكتر محمدقلي مجد، رضاشاه و بريتانيا، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص 58 و 59

*نيمه راهزن ...

جک کالمر، روزنامه‌نگار واشنگتن پست، در 1939 در مقاله‌ای که درباره «سر ادموند آیرون‌ساید» ژنرال انگلیسی، در این روزنامه به چاپ رساند، رضا شاه را اینگونه معرفی ‌کرد: « رضاخان دهاتیِ نیمه قزاق و نیمه راهزن، تخت طاووس ایران را که با خلع احمد شاه خالی مانده بود، غصب کرد.» ولی پس از اعتراض شدید وزارت امور خارجه آمریکا، روزنامه واشنگتن پست سریعاً حرفش را پس گرفت و عذرخواهی کرد.
به نقل از : دكتر محمدقلي مجد ، رضاشاه و بريتانيا ، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ، ص 45

*مصون‌سازی به روش پهلوی‌

جان گونترنويسنده آمريكايي در کتابش با عنوان «در درون آسیا»که در سال 1939 منتشر ساخت، فصلی را هم به رضا شاه اختصاص داده است. گونتر درباره زندانیان سیاسی عصر رضاشاه می‌نویسد: 

«نه محاکمه‌ای وجود دارد، و نه حُکم دادگاهی. خصم باید از میان برداشته شود، و اگر مرگش بنا به مصلحت ضرورت یابد، نه با تبر میرغضب و گلوله تفنگ جوخه اعدام که با روش ملودرام‌تر خوراندن سَم به سراغش می‌آید. آنهایی که روش فوق را نمی‌پسندند با ملالِ خاطر آن را مصون‌سازی به روش پهلوی‌ می‌نامند. یک روزِ خوب و دلپذیر حبّی در چای ناشتایی می‌اندازند و فاتحه. احتمالاً هم اعلام می‌کنند که بخت ‌برگشته بر اثر سکته مغزی مرده است.»

گونتر فاش می‌کند که حتی سگ‌ها هم از قساوت اعلیحضرت بی‌نصیب نمی‌ماندند: «وقتی شاه در سفر است (که البته بی‌وقفه در سفر است)، در هر روستا و قریه‌ای که شب را منزل می‌کند سگ‌ها را می‌کشند، زیرا ایشان خواب سبکی دارند، و هر صدایی خوابشان را پریشان می‌کند.»
گونتر همچنین اشاره می‌کند که: «می‌گویند شاه بزرگترین ملّاک آسیاست، البته احتمالاً بعد از امپراتور ژاپن. در سرتاسر ایران املاک وسيعي دارد که عمدتاً از صاحبان یاغی سابق‌شان مصادره کرده است. ...از عجایب اینکه اعلیحضرت همایونی تنها پادشاه این عالم هستند که به هتل‌داری اشتغال دارند. امور سیر و سیاحت در ایران در انحصار دولت است؛ و اکثر هتل‌ها، علی‌الخصوص هتل‌های حاشیه دریای خزر، به شخص شاه تعلق دارد.»
به نقل از:دكتر محمدقلي مجد، رضاشاه و بريتانيا، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص 45 و 46

*مخالفت صريح شاه با چادر

امير اسدالله علم وزير دربار در خاطرات روز 31 ارديبهشت 1356 خود از قول شاه نوشت «با روسري سر كردن دختران در مدارس يا دانشگاههاي كشور مخالفتي ندارم اما چادر اصلاً امكان ندارد. به دفتر مخصوص نيز بگوييد كه اين موضوع را به دولت ابلاغ كند»
به نقل از : روزشمار انقلاب اسلامي ، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي ، ج 1 صفحه 179

*ارتباط مستمر!

یکی از مسایل مهمي كه هنگام اقامت شاه در مكزيك پيش آمد و فوق‌العاده موجب تكدر و افسردگي وي شد، ماجراي روابط فرح و جوادي بود كه از پرده بيرون افتاد و به گوش شاه رسيد.
حقيقت اين است كه از سال‌ها پيش درباره روابط عاطفي اين دو گفتگوهايي در بين بود و من مخصوصاً نسبت به اين مساله حساسيت زياد داشتم، در همين نوشته‌ها يك بار توضيح دادم كه حتي جريان را با تلخي به خانم ديبا گفتم و بر سر همين مساله هم روابط من با فرح شكرآب شد و شكرآب ماند. در مكزيك هم باز اين مساله اسباب ناراحتي من بود. فرح هم اين نكته را مي‌دانست و مراقب بودكه وقتي من و پهلوي شاه در خانه آنها هستيم سر و كله جوادي آن طرف‌ها پيدا نشود.

درباره اين رابطه يك بار تيمسار «ع...»، كه زماني از فرماندهان گارد بود، براي خود من حكايت كرد كه در شكارگاه خجير يكي از سربازان گارد فرح و جوادي را در حال نامناسبي ديده بود و ظاهراً چون آدم متعصبي بوده طاقت نمي‌آورد و نزد تيمسار مزبور مي‌آيد و ضمن بازگفتن ماجرا مي‌گويد: ما خيال مي‌كرديم كه از يك زن عفيفه نگهباني مي‌كنيم و نمي‌دانستيم كه اين‌طور مسايلي هم در ميان هست.
در آن موقع البته كسي جرأت آفتابي كردن قضيه را نداشت ولاجرم سرباز گارد را هم تهديد مي‌كنند و هم تحبيب. به اين معني كه مي‌گويند اگر موضوع درز كند سر خود را به باد مي‌دهد. ضمناً چون نامحرم هم تشخيص داده شده بود او را از گارد اخراج مي‌كنند. سرمايه‌اي هم به او مي‌دهند و برايش يك دهنه مغازه مي‌خرند كه به كسب و كار مشغول باشد و صدايش هم در نيايد.

در مكزيك اما وضع به‌گونه‌اي ديگر درآمده بود و نزديكان شاه و مخصوصاً خدمه شخصي‌اش طاقت نمي‌آورند. يك روز الياسي پيشخدمت مخصوص و ماساژور او مي‌رود پيش شاه و به او مي‌گويد: 

اعليحضرت اين درست است كه شهبانو دوست پسر داشته باشد. شاه هم طبق معمول سرخ مي‌شود و چيزي نمي‌گويد. اما جريان را با فرح در ميان مي‌گذارد و فرح هم الياسي را بيرون مي‌كند.
آفتابي شدن اين جريان تأثيرش را بر روحيه شاه باقي گذاشت و مخصوصاً غرور او را در آن شرايط روحي ناشي از سقوط و غربت بيش از پيش جريحه‌دار كرد. احتمالاً اين مساله در تشديد بيماري او كه منجر به سفر نيويورك شده بي‌تأثير نبود.
در مورد اين رابطه بايد اين را هم بگويم كه اطلاع شاه از جريان باعث قطع آن نگرديد و تا زمان مرگ شاه ادامه يافت (و بعد از آن والله اعلم). به طوري كه بعدها از شخص موثقي شنيدم، در همان ايامي كه شاه در بيمارستان معادي قاهره بستري و در حال مرگ بود، جوادي و فرح شب‌ها در اتاق انتظار خصوصي بيمارستان باهم به سر مي‌بردند، بدين ترتيب كه اطاق انتظار دو قسمت داشت اطاق خواب كه فرح در آن مي‌خوابيد با بستن در اين اطاق كوچك در شب‌ها آن دو تنها در آن فضا مي‌ماندند.
به نقل از: پس از سقوط؛ سرگذشت خاندان پهلوي در دوران آوارگي/ خاطرات احمد علي‌مسعود انصاري ، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي ، ص 166 و 167


*بحرين را شوهر داديم!

در 24 ارديبهشت1349 دولت در گزارشي به مجلس شوراي ملي، گزارش دبيركل سازمان ملل متحده درباره بحرين را تأييد كرد و از نمايندگان خواست آن را تصويب نمايند به رغم مخالفت نمايندگان حزب پان ايرانيست در مجلس با گزارش دولت و چگونگي اجراي همه‌پرسي، گزارش با 187 رأي موافق و چهار رأي مخالف از تصويب نمايندگان مجلس شوراي ملي گذشت. سناتورها نيز جملگي و بدون هيچ‌گونه اعتراضي گزارش دولت را در سنا تصويب كردند.
احزاب و جمعيتهاي سياسي آشكارا يا مخفيانه از طريق انتشار اعلاميه و شب‌نامه‌ها مخالفت خود را با پذيرش استقلال و جدايي بحرين توسط رژيم ابراز داشتند و آن را خيانتي جبران‌ناپذير و نابخشودني به كشور برشمردند و اشخاصي نظير داريوش فروهر در نتيجه اين مخالفت به زندان افتادند.
در خرداد 1349 هيئت حسن‌نيت ايران به رياست معاون سياسي وزارت امورخارجه به منامه رفت و با شيخ عيسي در رأس هيئتي به تهران آمد و با شاه ملاقات كرد. متعاقب آن اردشير زاهدي وزير امورخارجه راهي بحرين شد و مقدمات برقراري روابط سياسي ميان دو كشور را فراهم آورد. بدين‌گونه پس از يك قرن و نيم مجادله، موجوديت بحرين به‌عنوان يك واحد سياسي مستقل شناسايي گرديده و رسميت يافت.
عكس‌العمل نخست‌وزير و وزير امورخارجه وقت ايران درخصوص حل و فصل ماجراي بحرين شنيدني و جالب‌ توجه است. اميرعباس هويدا در جلسه خصوصي و محرمانه كنگره حزب ايران نوين به تاريخ 16 ارديبهشت 1350 در پاسخ به پرسشي درباره بحرين گفت: «صحيح است ما قدرت داشتيم و نيروي دريايي و هوايي ما قوي بود، ولي ما طالب صلح هستيم و ساده‌تر بگويم بحرين دختر ما است، دختر بزرگ مي‌شود به خانه شوهر مي‌رود، ولي به هر حال دختر ما است، نور چشم ما است و فعلاً به خانه شوهر رفته است. ضمناً ديديم در 150 سال گذشته كه ديگران در آن دخالت داشته‌اند وضعي به وجود آورده‌اند و چون ما قصد نداشتيم به آنها بگوييم برويد، كار را به آن صورت كه گفتيم حل كرديم. بايد بگويم كه كشورهاي ديگر قدرت دخالت در كشور ما را ندارند، ما رهبري خردمند داريم.
به نقل از : فصلنامه مطالعات تاريخي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج 5، ص 97

*حساب‌هاي بانكي رضاشاه ده برابر بودجه دولت ايران!

متأسفانه منابع تحقيقاتي دولتي ايران از دوره رضاشاه بسيار كم است. حقيقت آن است كه اكثريت قابل توجه اسنادي كه در طول سال‌هاي 1921 تا 41 جرائم دولت ايران را نشان مي‌دهد در فاصله سال‌هاي 1941 تا 1978 يعني 37 سال حكومت محمدرضا‌، پسر و جانشين رضاشاه نابود شد. اسناد كمي كه باقي ماند يا به گونه‌اي متفاوت تفسير و يا مخفي شد.
به عنوان مثال مجموعه اسناد دوره رضاشاه كه از سازمان اسناد ملي ايران در سال 1998 استخراج شد مطالب مهم خيلي كمي را در بر داشت. مثلاً فقط چهار سند در مورد حساب‌هاي بانكي خارجي رضاشاه وجود داشت: دو سپرده 150000 دلاري در بانك وست مينستر در سال 1931 و دو سپرده در دو بانك اروپايي ديگر.
در تحقيق ديگري به بررسي اين اسناد پرداخته‌ام. اما به مدد اسناد موجود در وزارت امور خارجه آمريكا مي‌دانيم كه بدون احتساب حساب‌هاي نيويورك و سوئيس يا 50 ميليون دلار موجود در تهران در سال 1941، فقط موجودي حساب‌هاي بانكي رضاشاه در لندن حداقل 100 تا 150 ميليون دلار بوده است.
اين موضوع به تفصيل در تحقيقي ديگر با ذكر دقيق اسناد آمده است. موجودي حساب‌هاي بانكي رضاشاه حداقل 200 ميليون دلار بوده است؛ يعني ده برابر بودجه دولت ايران در سال 1925! اما هنوز در كل آرشيو‌هاي موجود در ايران فقط چهار سند مهم در مورد حساب‌هاي بانكي خارجي رضاشاه وجود دارد و بقيه به دست پسر و جانشين او نابود شده است. به مدد اسناد موجود در وزارت امور خارجة آمريكا ما مي‌دانيم كه دو سوم درآمد نفت ايران در سال‌هاي 1927 تا 1941 به حساب‌هاي بانكي رضاشاه در اروپا و آمريكا واريز شده است.
به نقل از : دكتر محمدقلي مجد، تاراج بزرگ، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص 50 و 51

*دليل متاركه

حاج كريم‌بخش سعيدي، عضو فراكسيون پارلماني حزب مردم در يك صحبت خصوصي درباره علت جدايي آقاي هويدا و همسرش اظهار داشت:
«در مسافرتي كه نخست‌وزير به اتفاق همسرش به شاهرود رفته بود، در آنجا با زن بانفوذي به نام لقاءالدوله كه فاميل هويدا نيز هست، ملاقات و به انجام امور مملكتي مي‌پردازد. پس از ورود و اتمام تشريفات دولتي، هويدا به خانم ليلا (همسرش) مي‌گويد: تو در منزل لقاءالدوله بمان، چون من بايد با مقامات محلي ملاقات كنم و شام را نزد آنها باشم. موقع خوابيدن نزد شما خواهم آمد.
پاسي از شب گذشته، از آمدن آقاي هويدا خبري نمي‌شود و خانم هويدا به بهانه گردش در شهر از خانه لقاءالدوله خارج و به خانه فرماندار شاهرود مي‌رود، چون مأمورين گارد او را مي‌شناخته‌اند، طبعاً مانع نمي‌شوند و خانم هويدا سر زده وارد اطاقي كه نخست‌وزير در آنجا استراحت مي‌كرده است، مي‌شود ولي با كمال تعجب مشاهده مي‌كند كه هويدا با يك پسر بچه كه از قرار معلوم به وسيله فرماندار براي او آورده شده، مشغول لواط مي‌باشد. مشاهده اين منظره باعث ناراحتي شديدي براي خانم هويدا مي‌شود و بلافاصله منزل را ترك و در تهران از هويدا تقاضاي طلاق مي‌كند. »
به نقل از :ابراهيم ذوالفقاري، قصه هويدا، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، سال 1386، ص 341 و 342.

*مبنای تاريخ 2500 ساله شاهنشاهي

ابداع تاريخ 2500 ساله شاهنشاهي، از جعليات رژيم پهلوي و فاقد هرگونه ارزش تاريخي است. اگر پيدايش «دولت» را مهم‌ترين نمود يك تمدن باستاني بدانيم، پيشينه «دولت» در ايران به هزاره سوم قبل از ميلاد و به تمدنهاي عيلامي و اقوام زاگرس‌نشين مي‌رسد. كشفيات اخير در «شهر سوخته» (سيستان) نيز وجود يك كانون مهم تمدن در شرق ايران با سطح چشمگير رشد شهرنشيني را در واپسين سالهاي هزاره سوم به اثبات رسانيده است.
بنابراين، تمدن ايراني حداقل داراي چهار هزار سال قدمت است. ظاهراٌ انديشه پردازان رژيم پهلوي مبناي محاسبه خود را بر آغاز حكومت‌هاي آريايي در ايران گذارده‌اند، ولي معلوم نيست چرا دولت ماد را از اين محاسبه خارج كرده و مبدأ «تاريخ شاهنشاهي» را آغاز دولت هخامنشي گرفته‌اند. به نظر مي‌رسد كه در اين تاريخ سازي نيت آن بوده كه با تعيين يك سال قراردادي به عنوان سرآغاز حكومت كورش (559 ق. م) چنان تصويري پرداخت شود كه 2500مين سالگشت حكومت كورش باسال 1320 شمسي، آغاز سلطنت محمد رضا پهلوي، انطباق يابد!

منبع:بخشی از مقدمه « سقوط »، احمدعلی مسعود انصاری، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی

Ali Akbar Siassi.JPG

علی‌اکبر سیاسی

علی‌اکبر سیاسی در سال ۱۲۷۴ هـ. ش در تهران در محله بازارچه مهدی موش (که از نام مهدی موش گرفته شده‌است)، به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در مکتب‌خانه و بعد در مدرسه خرد و مدرسه سلطانی انجام داد. سپس وارد مدرسه سیاسی شد. با گذراندن امتحان جزو دانشجویانی شد که به خرج دولت ایران برای ادامه تحصیل به اروپا اعزام می‌شدند. او در گروهی از ۲۳ نفر دانشجو به سرپرستی مسیو ریشار خان به پاریس رفت و پس از مدتی در دانشگاه روآن به تحصیل پرداخت. در همان زمان نام خانوادگی «سیاسی» را، با اشاره به دوره تحصیلش در مدرسه سیاسی تهران، برگزید. به خاطر درگیری جنگ جهانی اول ناچار به بازگشت به ایران شد و در دارالفنون و مدرسه علوم سیاسی به تدریس پرداخت. در همین دورهانجمن ایران جوان را تأسیس کرد. در ۱۳۰۶ دوباره به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن به ادامه تحصیل در رشته روان‌شناسی پرداخت. در سال  ۱۳۰۹ موفق به دریافت درجه دکتری شد. بخاطر رساله‌ای که با نام(ایران در تماس با مغرب‌زمین) نوشته بود جایزه‌ای از آکادمی فرانسه دریافت کرد. سپس در سال ۱۳۱۰۰ به ایران بازگشت و به ریاست اداره تعلیمات عالیه در وزارت فرهنگ منصوب شد. با روشن ملک دختر صمصام‌الملک ازدواج کرد. در تدوین قانون تأسیس دانشگاه تهران شرکت کرد. به ابتکار او دانشسرای مقدماتی و دانشسرای عالی برای تربیت معلم در ایران تأسیس شد. پس از تأسیس دانشگاه تهران از اداره تعلیمات عالیه استعفا داد و به تدریس در دانشکده ادبیات پرداخت.

در سال ۱۳۲۱ در کابینه احمد قوام وزیر فرهنگ شد. تا این زمان دانشگاه تهران زیر نظر وزارت فرهنگ اداره می‌شد و مانند  یکی از اداره‌های این وزارت بود. دکتر سیاسی با پیگیری سعی در مستقل کردن دانشگاه تهران از این وزارت‌خانه کرد و بالاخره در ۱۵ بهمن ۱۳۲۱ استقلال دانشگاه را در مراسمی که با حضور محمدرضا شاه و ملکه فوزیه برای سالگرد تأسیس  دانشگاه برپا شده بود اعلام کرد. بر اساس طرح استقلال دانشگاه انتخاب رئیس دانشگاه به عهده شورای دانشگاه تهران بود. نخستین شورای دانشگاه تهران با اکثریت آرا دکتر سیاسی را به ریاست دانشگاه تهران برگزید. پیش از ریاست او بردانشگاه تهران این دانشگاه جزو وزارت فرهنگ بود و استقلال نداشت و از این نظر او نخستین رئیس دانشگاه تهران به‌شمار می‌رود.

در کابینهٔ علی سهیلی دوباره وزیر فرهنگ شد ولی پس از مدتی از وزارت کناره گرفت. در کابینهٔ محمد ساعد وزیر امور خارجه بود. در کابینهٔ مرتضی‌قلی بیات سمت وزیر مشاور داشت. با هیئت نمایندگی ایران به سان فرانسیسکو رفت و در تدوین و تصویب منشور سازمان ملل متحد و نیز در پایه‌گذاری یونسکو شرکت داشت.  پس از تیراندازی به شاه در دانشگاه تهران در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۷ دکتر سیاسی در مقابل درخواست اخراج استادانی که به حزب توده وابسته بودند ایستادگی کرد. در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ سه دانشجوی دانشگاه تهران در تظاهراتی که همزمان با ورود ریچارد نیکسون به تهران رخ داد، با تیراندازی سربازان ارتش کشته شدند. دکتر سیاسی به ملاقات شاه رفت و به این رفتار اعتراض کرد.

با تصویب لایحه قرارداد کنسرسیوم دوازده نفر از استادان دانشگاه تهران به همراه عده‌ای دیگر از فعالان سیاسی ایران اعلامیه‌ای را بر ضد این قرارداد و کودتای ۲۸ مرداد امضا و منتشر کردند. شاه از دکتر سیاسی خواست که این استادان را از دانشگاه اخراج کند. دکتر سیاسی در برابر این درخواست نیز مقاومت کرد.

پس از این ایستادگی‌ها مجلس شورای ملی قانونی را تصویب کرد که طبق آن برای انتخاب رئیس دانشگاه تهران بجای اینکه شورای دانشگاه رئیس را انتخاب کند سه نفر را پیشنهاد می‌کند و وزارت فرهنگ یکی را برمی‌گزیند. در جلسه شورای دانشگاه سه نفر معرفی شدند و دکتر منوچهر اقبالبجای دکتر سیاسی به ریاست دانشگاه تهران برگزیده شد.

در دهه ۱۳۱۰ دکتر سیاسی از فضای نوخواهی آن عصر استفاده کرد و با توجه به فرهنگ دوستی حکمت وزیر فرهنگ، توانست طرح اولیه دانشگاه تهران را پیشنهاد کند و به تصویب برساند. با پایان جنگ جهانی دوم و خروج نیروهای آمریکایی از تأسیساتی که در امیرآباد تهران داشتند، دکتر سیاسی آن تأسیسات را از دولت برای دانشگاه تهران گرفت و کوی دانشگاه تهران پایه‌گذاری شد. در کتابی که دکتر سیاسی با عنوان گزارش یک زندگی نوشته، دکتر سیاسی نامی از دکتر محمود حسابی به عنوان کسی که در تأسیس دانشگاه تهران نقش داشته نبرده و نوشته که دکتر حسابی در دهه ۱۳۲۰ برای کسب کرسی ریاست دانشگاه تهران هر چقدر که توانسته علیه او توطئه کرده‌است.

دکتر علی‌اکبر سیاسی در سال ۱۳۶۹ در سن ۹۵ سالگی درگذشت و در قبرستان نو در شهر قم به خاک سپرده شد.

خاندان جهانبانی

خاندان جهانبانی



خاندان جهانبانی از خاندان‌های بزرگ دوره قاجاریه و پهلوی است که اعضای این خانواده پست‌های بزرگ و مهم سیاسی و نظامی را به دست آوردند و سهم زیادی در سیاست و نظام این مملکت داشته‌اند. ‌این خاندان ارتباط نسبی و سببی با شاهان قاجار و پهلوی داشته و دار و دسته آن‌ها در کشور و دربار نفوذ زیادی داشتند. ‌ [۱] این‌ مقاله‌ مشتمل‌ بر شرح‌ حال‌ چند تن‌ از مشهورترین‌ افراد این‌ خاندان‌ می‌باشد

 

 

معروف‌ترین شخص این خاندان

 


معروف‌ترین شخص از این خاندان را می‌توان امان‌الله جهانبانی معروف به ضیاءالدوله داشت که در سال ۱۲۸۶ (ه. ‌ق) در تهران به دنیا آمد. ‌او از نوادگان فتحعلی شاه قاجار است که در مدرسه دارالفنون درس خواند. [۲] او نوه سیف‌الله میرزا پسر چهل و دوم فتحعلی شاه بود. ‌ [۳] وی انسانی بی‌نهایت تندخو، غیور و شخصی شدیدا عصبانی بود. ‌ [۴] او که به زبان روس و فرانسه مسلط بود، مدتی در وزارت انطباعات سمت مترجمی داشت و بعد وارد بریگارد قزاق شد و بعد از چندی درجه سرتیپی و میرپنج و سپس امیر تومان را به دست آورد. در سال ۱۹۰۰۰م به همراه اسدالله شمس آرا به اروپا سفر کرد و به تحصیل و کسب دانش پرداخت. [۵] در سال ۱۳۲۵۵ در کابینه اتابک، معاون مستفی‌الممالک که وزیر جنگ بود، شد و در واقع با شایستگی و مدیریتی که داشت اداره وزارتخانه برعهده وی بود. در سال ۱۳۳۰ که روس‌ها به تبریز حمله نمودند، وی از آن‌جا فرار و به کنسولگری انگلیس پناه برد. [۶]
وی تا سال ۱۹۱۱م فرمانروایی ایالت آذربایجان را بر عهده داشت و نیروهای این منطقه را تحت کنترل خود داشت. ‌ [۷] پس از استعفای مخبرالسلطنه از ایالت آذربایجان که در سال ۱۳۲۹۹ هجری بود، ضیاءالدوله کفیل استانداری این دیار شد و به لقب ضیاءالدوله ملقب گردید [۸] که با این وجود امور حکومتی این ایالت به وی واگذار شده بود. وی در جوانی با دختر شمس‌الشعرا که خواهر شهاب‌الدوله شمس ملک آرا و لسان الحکما شمس بود، ازدواج کرد و از او سه پسر داشت و در نهایت در سن ۴۵ سالگی، [۹] در اثر خودکشی، در بیست صفر ۱۳۳۰ درگذشت. [۱۰] خاندان جهانبانی، جزء خاندان‌های اشرافی ایران به شمار می‌رود جزء خاندان‌هایی که پیش از دهه ۱۳۴۰ به سرمایه‌گذاری در شهرها روی آورده بودند، لذا از خانواده‌های ثروتمند ایرانی به شمار می‌روند. [۱۱]

سرلشکر منصور جهانبانی

 

منصور جهانبانی در سال ۱۲۸۱ در تهران به دنیا آمد. ‌(البته دکتر عاقلی او را متولد سال ۱۲۸۰ در تبریز می‌داند) [۱۲] وی برادر کوچکتر امان‌الله و پسر ضیاءالدوله از اشراف زادگان ایرانی بود که بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی، وارد مدرسه نظام شد و بعد از فارغ التحصیلی در سال ۱۲۹۶ با درجه ستوان دومی وارد خدمت در ارتش شد. ‌ [۱۳]
در سال ۱۳۰۱ با درجه سروانی به فرانسه رفت و در پاریس وارد دانشکده نظامی سن‌سیر شد و دوره آن را به پایان رساند. ‌بعد از اخراج امان‌الله، او نیز از ارتش اخراج شد و وارد وزارت راه شد و به عنوان رئیس اداره راه در شوسه به کار ادامه داد. ‌بعد از آن فامیلی خود را به شه بنده تغییر داد و به سبب آن دوباره وارد ارتش شد و مدتی بعد فرماندهی تیپ اردبیل را برعهده گرفت. ‌ [۱۴] بعد از آن ریاست اداره پلیس راه آهن منصوب شد و در این پست بود که درجه سرتیپی و بعد از آن سرلشکری را دریافت کرد. ‌دختر او منیژه جهانبانی، با غلامرضا پهلوی ازدواج کرد. ‌ [۱۵] ازدواج منیژه با غلامرضا پهلوی که فرزند پنجم رضا شاه از توران امیر سلیمانی بود. ‌ [۱۶] موجب شد تا زمینه پست‌های بالاتر بر روی منصور بازگردد و او به سمت معاون وزارت راه رسید و در ۲۲ مهر سال ۱۳۴۶۶ با درجه سرلشکری بازنشسته شد. ‌ [۱۷] وی به همراه دکتر انصاری، مجید رهنما، دکتر جعفر ندیم، عصار و اعتضادی عضویت نمایندگی دائم سازمان ملل بود [۱۸] و همیشه به عنوان نماینده دائم ایران در سازمان ملل، در جلسات آن شرکت می‌کرد. ‌بعد از بازنشستگی به عنوان سناتور به کار خود ادامه داد و سه دوره سناتور بود. ‌

شوکت‌الملک جهانبانی

 


وی در سال ۱۲۸۶ در تهران به دنیا آمد. ‌او از نوادگان فتحعلی شاه قاجار و دختر عبدالله میرزا جهانبانی است. ‌ [۱۹] بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه، برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و از آن کشور فارغ‌التحصیل شد [۲۰] و به ایران بازگشت و به شغل فرهنگی در مدارس کشور اشتغال ورزید. ‌وی مدتی در دبیرستان شاه‌ رضای مشهد به حرفه ناظمی مدرسه پرداخت و بعد از آن حدود پنج سال کارمند بانک ملی بود. ‌ [۲۱] بعد از آن به تهران آمد و مدرسه‌ای دخترانه به نام ایران تاسیس کرد و به علت این که این مدرسه نسبت به سایر مدارس از سطح بالاتری برخوردار بود. ‌در تهران معروف  شد و اسم و رسمی برجای گذاشت. ‌در کنار این مشاغل فرهنگی، به کارهای دولتی نیز روی آورد و به دبیر کلی جمعیت خیریه فرح منصوب شد و مدتی بعد به عنوان نائب رئیس شورای ورزشی بانوان ایران مشغول به کار شد. ‌ [۲۲] بعد از انقلاب سفید خانم جهانبانی توانست از فرصت پیش آمده، استفاده کند و به عنوان نماینده تهران در مجلس شورای ملی وارد شود. ‌ [۲۳] البته لازم به ذکر است که برای ورود به مجلس شورای ملی، وی از طرف حزب ایران نوین به عنوان کاندیدا معرفی شد، چون او ریاست شورای زنان حزب را بر عهده داشت و با حمایت این حزب وارد مجلس شد [۲۴] و در دوره‌های ۲۱ و ۲۲ و ۲۳ مجلس حضور داشت. ‌ [۲۵] او ازاعضای نهضت ائتلافی ششم بهمن بود. ‌ [۲۶]
در دوره هفتم مجلس سنا، توانست به عنوان نماینده تهران راهی مجلس سنا شود و از اعضای این مجلس گردد. ‌ [۲۷] قبل از ورود به مجلس مدتی به عنوان هیئت مدیره بانوان فرهنگی مشغول به کار بود و همین طور در گروه طرفداران پیش آهنگی نیز عضویت داشت. ‌ [۲۸] با زحمات فراوانی که در مشاغل خود کشید و با گرفتن رای اعتماد، در نهایت در سال ۱۳۵۴۴ به سناتوری انتخاب شد و نام او به عنوان یکی از زنان سناتور ایران درج گردید. ‌ [۲۹] وی در جوانی با یکی از فرزندان ضیاءالدوله ازدواج کرد که ثمره آن دختری به نام ایران بود. ‌وی‌ در ۴ آبان‌ ۱۳۷۴ در تهران‌ درگذشت‌.

سرلشکر روح‌الله کیکاووسی

 

وی در سال ۱۲۷۵ در تهران به دنیا آمد. ‌او فرزند سرلشکر حبیب‌الله جهانبانی (سرلشکر حبیب الله جهانبانی فرزند جهانگیر میرزا در سال ۱۲۵۰ در تهران به دنیا آمد در ۱۴ دی‌ماه ۱۳۰۰، رضاخان با تصویب احمد شاه به او درجه سرلشکری اهدا کرد در سال ۱۳۰۶ به علت سوء جریانی که در اداره مباشرت به وجود آمد، وی متهم به اهمال و سستی گردید و از کار اخراج شد. ‌وی که به سردار منتخب معروف بود در سال ۱۳۲۱ درگذشت) [۳۰] از نظامیان دوره قاجار و پهلوی بود. ‌بعد از پایان تحصیلات مقدماتی وارد دانشکده نظام شد. ‌در موضوع شورش لهاک‌خان که در این زمان وی درجه سرهنگی داشت، دو هنگ مجهز به فرماندهی سرهنگ کیکاووسی و دیگری به فرماندهی یاور ضرابی به سرعت به تعقیب شورشیان پرداختند و قائله را به کل خواباندند. ‌ [۳۱] [۳۲] او از خاندان جهانبانی است به سبب موضوع اخراج کلیه جهانبانی‌ها، نام فامیلی خود را به کیکاووسی تغییر داد و از اخراج فرار کرد. ‌
او در آذربایجان آجوردان و مترجم کلنل فیلیپوف فرمانده نیروی اعزامی جهت سرکوبی سمیتقو بود، کسی که در همین زمان متمرد شده بود. ‌ [۳۳] در شهریور ماه سال ۱۳۲۰۰ به فرماندهی لشکر اول منصوب شد و جای سرلشکر کریم بوذر جمهوری نشست. ‌چند مدتی در این سمت بود تا این که به فرماندهی لشکر کرمان و مکران برگزیده شد و در همین زمان توانست استانداری کرمان را نیز به دست آورد. ‌در اول فرودین ماه سال ۱۳۲۳، او درجه سرلشکری خود را دریافت نمود. ‌ [۳۴] در دوره‌های هجدهم و نوزدهم مجلس شورای ملی از طرف مردم زاهدان وارد مجلس شد و به عنوان وکیل مردم زاهدان در مجلس انجام وظیفه نمود و در نهایت در سال ۱۳۳۵ در سن ۶۰ سالگی درگذشت. ‌

سیف‌اللّه‌ میرزا

[ویرایش]



سرسلسله‌ این‌ خاندان‌ سیف‌اللّه‌ میرزا، چهل‌ودومین‌ پسر فتحعلی‌شاه‌ قاجار ، بود که‌ در ۱۴ رجب‌ ۱۲۲۹ در تهران‌ به‌ دنیا آمد. سیف ‌اللّه‌ میرزا پس‌ از تحصیلات‌ مقدماتی‌، در ۱۲۵۲ به‌ حکومت‌ سمنان‌منصوب‌ گردید و پس‌ از آن‌ به‌ حکومت‌ قزوین‌ و سپس‌ ملایر و تویسرکان‌ رسید. [۳۵]

امان‌اللّه‌ میرزا

 

امان‌الله جهانبانی در سال ۱۲۷۰ در تهران به دنیا آمد. ‌وی فرزند امان‌الله ضیاءالدوله از نوادگان فتحعلی شاه قاجار است. وی تحصیل کرده مدرسه نظامی پیترزبورگ روسیه است. [۳۶] او غائله سمیتقو درآذربایجان را به طور کلی خاتمه داد. [۳۷]
در سوم شهریور سال ۱۳۲۰ امان‌الله به عنوان وزیر کشور در کابینه فروغی مشغول به کار شد، [۳۸] در کابینه دوم محمد فروغی به سمت وزارت راه رسید و جای دکتر محمد سجادی نشست. [۳۹]
در کابینه علی سهیلی نیز وزیر جنگ شد. [۴۰] او از جمله سناتورهایی بود که شش دوره در مجلس سنا شرکت داشت. [۴۱] سپهبد جهانبانی با همین درجه بازنشسته شد و در نهایت در سن  ۸۳ سالگی در سال ۱۳۵۳ در تهران درگذشت. [۴۲] (برای اطلاعات بیشتر به مقاله وی مراجعه شود.)

← ریاست‌ ستاد قزاقخانه‌


وی‌ در ۱۳۲۳ به‌ ریاست‌ ستاد قزاقخانه‌ منصوب‌ شد، اما با بروز جنبش‌ مشروطه‌ و ریاست‌ لیاخوف‌ روسی‌ بر تشکیلات‌ قزاق‌ ایران‌ و عملکرد قزاقخانه‌ در مخالفت‌ با مشروطه‌ ، از سمت‌ خود کناره‌ گرفت‌ و به‌ مشروطه‌خواهان‌ پیوست‌ و به‌ نمایندگی‌ مجلس‌ دوره‌ اول‌ (۱۸ شعبان‌ ۱۳۱۴ ـ ۲۲ جمادی ‌الاولی‌ ۱۳۲۶) برگزیده‌ شد. پس‌ از مدتی‌ کوتاه‌ از نمایندگی‌ کناره‌ گرفت‌ و در کابینه‌ میرزا علی‌اصغرخان‌ اتابک‌ اعظم‌ به‌ معاونت‌ وزارت‌ جنگ‌ گماشته‌ شد. جهانبانی‌ در دوره ‌ استبداد صغیر انزوا پیشه‌ کرد و پس‌ از روی‌ کار آمدن‌ مجدد مشروطه‌خواهان‌، فرماندهی‌ قشون‌ و سرپرستی‌ ایالت‌ آذربایجان‌ را برعهده‌ گرفت‌ و در همین‌ سمت‌ لقب‌ ضیاءالدوله‌ یافت‌. تلاش‌ مستمر ضیاءالدوله‌ در مقابله‌ با تجاوز روسها به‌ خطه‌ آذربایجان‌ منجربه‌ ایجاد سپاهی‌ منظم‌ و کارآمد گردید. ضیاءالدوله‌ به‌ دلیل‌ همکاری‌ نزدیک‌ با انجمن‌ مشروطه‌خواهان‌ تبریز و از جمله‌ شخص‌ ثقه ‌الاسلام‌ تبریزی‌ و بازگذاشتن‌ دست‌ مجاهدان‌ تبریزی‌ در مقابله‌ با تجاوز روسها و منعکس‌ کردن‌ حقایق‌ تجاوز روسها به‌ حکومت‌ مرکزی‌، مورد نفرت‌ شدید روسها بود. در پی‌ اشغال‌ تبریز از سوی‌ روسها، وی‌ به‌ کنسولگری‌ انگلیس‌ پناه‌ برد و در شرایطی‌ که‌ مذاکراتی‌ میان‌ نمایندگان‌ روس‌ و انگلیس‌ بر سر مرگ‌ و زندگی‌ ضیاءالدوله‌ برقرار بود خود درصفر ۱۳۳۰ به‌ زندگی‌اش‌ خاتمه‌ داد. جنازه‌ او را در بارگاه‌ سید حمزه‌ در تبریز به‌ خاک‌ سپردند. [۴۳] [۴۴] [۴۵]

حبیب‌اللّه‌ جهانبانی‌

 

سردار منتخب‌ حبیب‌اللّه‌ جهانبانی‌، فرزند جهانگیرمیرزا. وی‌ در ۱۲۸۸ متولد شد و پس‌ از انجام‌ تحصیلات‌ مقدماتی‌ وارد مدرسه‌ قزاقخانه‌ شد، دوره‌های‌ تعلیمی‌ را سپری‌ کرد و به‌ مقام‌ امیری‌ نایل‌ آمد و به‌ درجه‌ امیرتومانی‌ و سرداری‌ رسید و از احمدشاه‌ لقب‌ سردار منتخب‌ گرفت‌. در قشون‌ جدیدالتأسیس‌ رضاشاه‌ با درجه‌ امیرلشکری‌ به‌ ریاست‌ اداره‌ سررشته‌داری‌ (دفترداری‌) و مباشرت‌ (کارپردازی‌) قشون‌ منصوب‌ گردید. در ۱۳۱۷ ش‌ خاندان‌ جهانبانی‌ نفوذ خود را از دست‌ داد و به‌ تبع‌ آن‌، سرلشکر جهانبانی‌ به‌ زندان‌ افتاد و پس‌ از آزادی‌، نام‌خانوادگی‌ کیکاووسی‌ را برای‌ خود برگزید. وی‌ در ۱۳۲۱۱ ش‌ در تهران‌ درگذشت‌. [۴۶]

اسداللّه‌ ملک‌آرا

[اسداللّه‌ ملک‌آرا ملقب‌ به‌ شهاب‌الدوله‌، فرزند عبدالحسین‌ میرزا شمس‌الشعراء . وی‌ در ۱۲۸۸ در تهران‌ متولد شد. تحصیلات‌ مقدماتی‌ را در این‌ شهر به‌ اتمام‌ رسانید و پس‌ از تحصیل‌ در مدرسه‌ دارالفنون‌، به‌ انگلستان‌ رفت‌ و در رشته‌ تلگراف‌ تحصیل‌ نمود و به‌ ایران‌ بازگشت‌ و در تلگرافخانه‌ با عنوان‌ مترجم‌ مشغول‌ به‌ کار شد و در همین‌ سمت‌ لقب‌ شهاب‌الدوله‌ گرفت‌. بعد از صدور فرمان‌ مشروطیت‌، چون‌ تحصیلکرده‌ اروپا بود و افکار آزادی‌خواهانه‌ داشت‌، از طرف‌ طبقه‌ اعیان‌، خانها و ملاکان‌ به‌ نمایندگی‌ دوره‌ اول‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ انتخاب‌ شد. او در انتخابات‌ دوره‌ دوم‌ با رأی‌ مردم‌ به‌ مجلس‌ رفت.‌ [۴۷] [۴۸]

و در ۱۳۲۸ در کابینه‌ میرزاحسن‌ خان‌ مستوفی‌الممالک‌ به‌ وزارت‌ پست‌ و تلگراف‌ منصوب‌ شد. پس‌ از سقوط‌ دولت‌ مستوفی‌الممالک‌ مدت‌ کوتاهی‌ به‌ حکومت‌ یزد منصوب‌ شد. او مجدداً در کابینه‌های‌ بعدی‌ مستوفی‌الممالک‌ سمت‌ وزارت‌ معارف‌ و اوقاف‌ و سپس‌ فوائد عامه‌ (وزارت‌ راه‌) و در ۱۳۳۴ در کابینه‌ عبدالحسین‌میرزا فرمانفرما وزارت‌ معارف‌ و اوقاف‌ را بر عهده‌ گرفت‌. [۴۹] سپس‌ به‌ حکومت‌ کردستان‌ منصوب‌ شد و در ۱۳۳۷ به‌ ریاست‌ تشریفات‌ دربار احمدشاه‌ منصوب‌ گردید. شهاب‌الدوله‌ در ۱۳۰۰ ش‌ در کابینه‌ قوام‌السلطنه‌ به‌ وزارت‌ پست‌ و تلگراف‌ رسید. هنگام‌ خلع‌ قاجاریه‌ عده‌ای‌ از درباریان‌ به‌ زندان‌ افتادند که‌ شهاب‌الدوله‌ هم‌ جزء آن‌ها بود ولی‌ حبس‌ او چندان‌ طول‌ نکشید و رضاشاه‌ او را استاندار کردستان‌ کرد. [۵۰] [۵۱] [۵۲] [۵۳] [۵۴] پس‌ از شهریور ۱۳۲۰۰ شهاب‌الدوله‌ ابتدا استاندار کرمانشاه‌ و سپس‌ استاندار فارس‌ شد. در انتخابات‌ دوره‌ دوم‌ سنا به‌ سناتوری‌ انتخاب‌ شد و چهار سال‌ سناتور بود. وی‌ در ۱۳۳۸۸ ش‌ درگذشت‌. قسمتی‌ از خاطرات‌ خود را در سالنامه‌ دنیا در زمان‌ حیات‌ منتشر کرد. [۵۵] [۵۶]

امان‌اللّه‌ جهانبانی‌

[ویرایش]



سپهبد امان‌اللّه‌ جهانبانی‌، نصرت‌اللّه‌ فرزند امان‌اللّه‌ میرزا (ضیاءالدوله‌). در ۱۳۰۸ متولد شد و بعد از فوت‌ پدرش‌، امان‌اللّه‌ خوانده‌ شد. در ۱۳۱۹ برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ در رشته‌ نظام‌ عازم‌ روسیه‌ شد. [۵۷][۵۸] پس‌ از گذراندن‌ تحصیلات‌ مقدماتی‌ به‌ دانشکده‌ نظامی‌ راه‌ یافت‌ و از آن‌ دانشکده‌ فارغ‌التحصیل‌ گردید. در ۱۹۱۴ به‌ هنگام‌ آغاز جنگ‌ جهانی‌ اول‌ به‌ ایران‌ بازگشت‌ و با درجه‌ سلطانی‌ (سروانی‌) وارددیویزیون‌ (لشکر) قزاق‌ شد و به‌ فرماندهی‌ توپخانه‌ آتریاد (واحد) پادگان‌ کرمانشاه‌ رسید. در ۱۳۳۷، در بحبوحه‌ جنگ‌ اول‌ جهانی‌، برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ در دانشگاه‌ جنگ‌ به‌ روسیه‌ رفت‌ و مدتی‌ نیز در اروپا به‌ مطالعه‌ در امور نظامی‌ پرداخت‌.

← بازگشت به ایران


وی مقارن‌ کودتای‌ اسفند ۱۲۹۹ وارد ایران‌ شد و در ۱۳۰۰، با ارتقا به‌ درجه‌ سرتیپی‌، رئیس‌ ارکان‌ حرب‌ (ستاد ارتش‌) شد. وی‌ در ۱۳۰۱ ش‌ فرمانده‌ لشکر و والی‌ آذربایجان‌ گردید و هم‌زمان‌ اختیارات‌ سیاسی‌ و نظامی‌ این‌ منطقه‌ را در دست‌ گرفت‌. از دستاوردهای‌ مهم‌ وی‌ در این‌ سمت‌، وادار ساختن‌ اسماعیل‌ سمیتقو و یارانش‌ به‌ متواری‌ شدن‌ به‌ خاک‌ ترکیه‌ و فتح‌ قلعه‌ چهریق‌ (مرکز فعالیت‌ آنان‌) بود که‌ دریافت‌ نشان‌ ذوالفقار را برای‌ وی‌ به‌ دنبال‌ داشت‌. سرپرستی‌ محصلان‌ ارتشی‌ در خارج‌ از کشور به‌ مدت‌ سه‌ سال‌ (۱۳۰۲ـ ۱۳۰۵ ش‌) و فرماندهی‌ لشکر خراسان‌ از دیگر مأموریتهای‌ او بود. امان‌اللّه‌ در فروردین‌ ۱۳۰۷ به‌ پاس‌ تلاش‌ مؤثر در ایجاد امنیت‌ در مناطق‌ خراسان‌ و سیستان‌وبلوچستان‌ درجه‌ سرلشکری‌ گرفت‌. در ۱۳۱۰ ش‌ مجدداً به‌ اروپا رفت‌ و در دانشگاه‌ جنگ‌ در پاریس‌ تحصیل‌ کرد و پس‌ از بازگشت‌ به‌ سمتهایی‌ چون‌ ریاست‌ بازرسی‌ ارتش ‌، فرماندهی‌ دانشگاه‌ جنگ‌ و ریاست‌ اداره‌ کل‌ صناعت‌ منصوب‌ گردید.

← اخراج از ارتش


دو سال‌ در سمت‌ اخیر بود که‌ ناگهان‌ و به‌ دلیل‌ نامعلومی‌ (گویا گزارش‌ خلاف‌ واقعی‌ از سوی‌ مختاری‌ رئیس‌ شهربانی‌ آن‌ زمان‌)، در اول‌ مرداد ۱۳۱۶ عزل‌ و از ارتش‌ اخراج‌ شد و یک‌سال‌ زندانی‌ گردید.[۵۹] عصبانیت‌ رضاشاه‌ از او به‌ حدی‌ بود که‌ دستور داد تمام‌ جهانبانیها از ارتش‌ پاکسازی‌ شوند یا نام‌ خود را تغییر دهند و تعدادی‌ از اعضای‌ این‌ خاندان‌ نام‌خانوادگی‌ خود را تغییر دادند. پس‌ از استعفای‌ رضاشاه‌ و خروج‌ وی‌ از ایران‌، سرلشکر جهانبانی‌ به‌ خدمت‌ دعوت‌ گردید و درجه‌ او نیز داده‌ شد. وی‌ در کابینه‌ ذکاءالملک‌ فروغی‌ ابتدا وزیر کشور و بعد وزیر راه‌ شد. در کابینه‌ علی‌ سهیلی‌ به‌ وزارت‌ جنگ‌ منصوب‌ گردید. وی‌ مشاغل‌ دیگری‌ نیز داشت‌ و در ۱۳۵۳ ش‌ درگذشت.‌ [۶۰] [۶۱] [۶۲] [۶۳] [۶۴] [۶۵] [۶۶] [۶۷]

← آثار


از او چند اثر باقی‌ مانده‌ است‌، از جمله‌ مرزهای‌ ایران‌ و شوروی ، عملیات‌ قشون‌ در بلوچستان‌ و سرباز ایرانی‌ و مفهوم‌ آب‌ و خاک‌: زندگینامه‌ خودنوشت‌. اصلاح‌ امور نظامیان‌ و سامان‌ دادن‌ به‌ رتبه‌های‌ آنان‌ از جمله‌ اقدامات‌ وی‌ بود. [۶۸]

محمدحسین‌ جهانبانی‌

 

محمدحسین جهانبانی در سال ۱۲۷۲ در تهران دیده به جهان گشودند. ‌وی که از نوادگان فتحعلی شاه بود، پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه، برای ادامه تحصیل، به روسیه عزیمت نمود و در مدارس نظامی آن‌جا به تحصیل پرداخته و در سال ۱۲۹۵ به ایران بازگشت. ‌ [۶۹] وی علاقه وافری به مطالعه کتب داشته و به ترجمه برخی کتب پرداخته است، خود او در مقدمه کتاب نفت و خون در شرق که مترجم این کتاب بود، نوشته است: من کتب مختلفی که خارجیان راجع به ایران نوشته‌اند، را خوانده‌ام و در جاهایی که نویسنده اشتباه و یا اغراق کرده، حاشیه‌ای بر آن زده‌ام. ‌ [۷۰] وی نخستین رئیس ستاد لشکر شرق بود، در آن زمان وی درجه سرهنگی داشت. ‌ [۷۱]
بعد از ماجرای اخراج امان‌الله جهانبانی و به تبع آن اخراج تمام جهانبانی‌ها، سرتیپ محمد‌حسین جهانبانی، فامیلی خود را تعویض ننمود و از ارتش اخراج شد؛ اما پس از مدتی عریضه‌ای به شاه نوشت و خدمات گذشته خود را متذکر شد که مورد قبول رضا‌شاه قرار گرفت و به دستور او در وزارت کشور در سمت مدیر کل وزارتخانه شروع به کار کرد. ‌ [۷۲] وی که تا این زمان سرهنگ بود، در ۲۶ بهمن سال ۱۳۲۲، زمانی که مدیر کل در وزارت کشور بود، به درجه سرتیپی نائل آمد و رئیس شهربانی شد؛ [۷۳] اما وی در سوم فروردین سال ۱۳۲۳۳ که تنها چند ماه از ریاست او در شهربانی می‌گذشت، از سمت خود استعفا داد. ‌ [۷۴] وی در کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲۲ با زاهدی هم پیمان بود و با وی همکاری نزدیکی داشت که در نتیجه، زمانی‌که سپهبد فضل‌الله زاهدی به نخست وزیری رسید ومصدق کنار رفت، سرتیپ محمدحسین جهانبانی، معاون وزیر کشور که خود زاهدی بود، شد. ‌ [۷۵] او در این زمان گرداننده انتخابات مجلس هجدهم نیز بود. ‌وی در آغاز انتخابات شهرستان‌ها گفت: در تمام ایران یک نفر نماینده بدون دستور من از صندوق در نخواهد آمد. ‌ [۷۶]
در کابینه دوم زاهدی که در دوم اردیبهشت سال ۱۳۳۳ بسته شد، جهانبانی به عنوان وزیر مشاور وارد کابینه شد و شروع به کار کرد. ‌وی فردی ادیب و فاضل و احساساتی بود و چند کتاب به زبان فارسی برگرداند که مورد تقدیر برخی نویسندگان قرار گرفت. ‌وی در دهم اردیبهشت سال ۱۳۳۳ در سن ۶۱ سالگی، زمانی که پست وزارت مشاور را بر عهده داشت، به همدان سفر کرد و در بازگشت از آن‌جا، در اثر تصادف از دنیا رفت. ‌ [۷۷]

ازدواج رضا پهلوی و دندان گردی عاقد

ازدواج رضا پهلوی و دندان گردی عاقد 

مدتی بودكه رضا پهلوی به فكر ازدواج افتاده بود وكمبود زن در زندگیش آتش این هوس را بیشتر كرده بود. به ویژه كه آن قدر آهی (دوست رضا) از زیبایی‌های عشق رمانتیك برایش سخن گفته بود كه با تمام وجود به دنبال عشق زنی بود و از اطرافیان می‌خواست همسر مناسبی برای او پیدا كنند.
تا آن كه در اواخر بهار سال 1985احمد اویسی دختری را كه با خواهر همسرش دوست بود به وی معرفی كرد. چند وعده شام در آپارتمان خودش و بعد تیر مژگانی كه بر دل نشست. دیدارها ادامه یافت. تابستان كه فرا رسید و دختر از درس و مشق مدرسه ‌آسوده شد با هم راهی فرانسه شدند و در منزل دكتر رام كه خانه بزرگ و باشكوهی بر تپه‌های زیبای مشرف بر دریاچه واقع در شهرك اویان در مرز فرانسه و سوییس بود، به استراحت پرداختند. با وزش نخستین بادهای ملایم كه‌آمدن پائیز را نوید می‌داد دو دلداده به امریكا بازگشتند و چون سالی دیگر به اتمام دبیرستان یاسمین اعتماد امینی مانده بود، و یاسمین با خانواده‌اش در شهر سانفرانسیسكو زندگی می‌كرد، رضا هم بر آن شد كه همراه یار تا اتمام تحصیلاتش بدان شهر كوچ كند.

 آپارتمانی برای او اجاره كردیم و با چند تن از خدمه و اویسی و مسعود معاون بدانجا رخت كشید. دیگران چون من و ‌آهی هر یك مدتی به دیدارش می‌رفتیم. زمستان ‌آن سال هم چند سفری با همسر آینده‌اش به سواحل زیبای هاوایی رفتند و ایام را به خوشی گذرانید.

عواملی چند رضا را شیفته یاسمین كرده بود. اولاً رضا جوان بود و سخت نیازمند زن و عشق. چون برعكس تمام امكاناتش از نظر دوست دختر در مضیقه بود سخت آمادگی دلبستگی به هر زنی را داشت. ثانیاً اویسی كه قصد داشت با انتخاب همسر رضا پایگاه قدرت خود را تحكیم بخشد و به روحیات رضا نیز از كودكی آشنا بود، به خوبی می‌دانست چگونه دختری را كه در نظر گرفته بود آموزش دهد. به ویژه كه چون خانواده دختر سرشناس و ثروتمند، و یا به قول معروف از هزار فامیل، نبودند از او كه ترتیب پیوندشان را با شاه جوان می‌داد بسیار حرف‌شنوی داشتند. البته این حمایت اویسی خود عامل بزرگی برای استحكام روابط رضا و یاسمین بود، زیرا اگر او كسی را نمی‌خواست رابطه را بر هم می‌زد. به همین سبب وقتی رضا به دنبال همسر بود من و دیگران از ترس كارشكنی اویسی زنی را به او معرفی نمی‌كردیم. زیرا می‌دانستیم كار به پایان نمی‌رسد به طور كلی این ضعف شخصیت رضا و دهن‌بینی او سبب شده بود كه بر خلاف میل خودش زنانی چند را رها كند. همان‌گونه كه فرح مانع از ازدواج او با شاه‌پری شد. و با تمام عشق شدید رضا به دختر یول براینر، كه از غم دوری او اشك می‌ریخت، به تحریك اویسی از ازدواج با او منصرف شد و بالاخره از خود یاسمین باید گفت كه با بیشتر دخترهایی كه رضا آشنا شده بود تفاوت داشت. زیرا تقریباً عموم زنانی كه در زندگی رضا وارد شدند در رابطه جنسی بی‌پروا بودند قلعه‌ای كه به آسانی تسخیر شود مرد ایرانی را بر سر شوق و عشق نمی‌آورد، گلی است چیده شده كه به زودی عطر و بویش را از دست می‌دهد. اما یاسمین به گونه‌ای دیگر می‌نمود. او در تمام مدت پا از جاده عفاف بیرون نمی‌گذاشت و عاشق خود را همچنان تشنه نگه می‌داشت. هر چند در جریان ازدواج نیز به كمك پزشكان و روانپزشكان نیاز افتاد تا روابط زن و شوهری آن دو شكل طبیعی خود را پیدا كند.

زیرا می‌دانستیم كار به پایان نمی‌رسد به طور كلی این ضعف شخصیت رضا و دهن‌بینی او سبب شده بود كه بر خلاف میل خودش زنانی چند را رها كند

بهار 86 فرا رسید. درس یاسمین تمام شد و زمان پیوند همسری فرا رسید. با آن كه اویسی خود معرف یاسمین بود اما نمی‌خواست ازدواج به آن زودی سر بگیرد. زیرا می‌دانست وجود همسر، با توجه به ضعف رضا در مقابل زن، از قدرت او خواهد كاست. ولی رضا اصرار به ازدواج داشت. بالاخره قرار بر آن شد كه دو دلداده به كنتی‌كت خانه رضا بیایند و در خانه داماد پیمان زناشویی را جشن بگیرند. با رفتن رضا آپارتمان سانفرانسیسكو هم باید تخلیه می‌شد. در آنجا بود كه آنچه از خست و پولدوستی خانواده دختر در این ایام شنیده بودم به چشم خود مشاهده كردم.

عبداله خان اعتماد امینی، پدر دختر كه مدعی است از خوانین زنجان است‌، به همراه مادر عروس آینده برای تخلیه آپارتمان آمده بودند. آنان حتی از شیشه نیمه خالی نوشابه‌ها، یا تكه پنیر مانده‌ای كه دیری بود در گوشه یخچال فراموش شده بود هم نمی‌گذشتند. شنیده بودم كه پدر دختر كه روزگاری از مخالفین سلطنت بوده تنها به امید ثروت رضا به این ازدواج تن در داده است، اما درستی این نظر را یكی دو سال بعد بهتردرك كردم. وقتی مرتب زن و شوهر از هم می‌پرسیدند چرا رضا فرم مالیاتی خود را در امریكا پر نمی‌كند. من هم مثل آنان اطلاع داشتم كه پركردن فرم مالیاتی مستلزم اعلام دارایی و منابع درآمد در سراسر جهان است. چون بر طبق قوانین امریكا همسر شریك اموال شوهر خود می‌شود و در صورت طلاق بخش قابل ملاحظه‌ای از آن را خواهد گرفت. لذا تنها كافی بود كه خانواده دختر از ثروت رضا و منابع آن مطلع شوند. ثروتی كه حتی خود او هم دقیقاً نمی‌دانست كجاست، و پدرش در دست وكلای مختلفی گذاشته بود تا به تدریج تا دوران سی‌سالگی او بخش اعظم آن را به او بدهند.

ازدواج عاقد می‌خواست و عباس مهاجرانی به توصیه اردشیر زاهدی برای این منظور در نظر گرفته شد. وی از لندن به امریكا آمد و من به علت مذهبی بودنم میزبان او شدم. تا شب عقد فرا رسید، چانه زدن بر سرنرخ خواندن صیغه یكی از سرگرمی‌ها شد. مهاجرانی می‌گفت با توجه به حساسیت جمهوری اسلامی و خطری كه برای همكاری آشكار او با خاندان پهلوی و خواندن صیغه عقد مدعی تاج و تخت دارد انتظار دارد كه یك خانه به عنوان حق‌الزحمه برای او خریده شود. ولی رضا در نظر داشت سر و ته قضیه را بایك ساعت سه هزار دلاری، یا چیز دیگری در این حدود، به هم آورد. با واسطگی من در رد و بدل پیام‌ها رضا به دادن پنج هزار دلار رضایت داد. اما مهاجرانی بیش از آن می‌خواست. به هر طریق كه می‌توانست خواسته‌اش را به گوش رضا و خانواده‌اش می‌رساند، تا بالاخره فرح دخالت كرد و به توصیه من از رضا خواست كه ده هزار دلار به او بدهد. مهاجرانی هم الحق كه آن شب سنگ تمام گذاشت. خطبه غرائی خواند و صیغه عقد را به انواع روایات تكرار كرد. سخنرانی زیبایی كرد، و خلاصه یك ساعتی مجلس را گرم داشت.

گفتنی است كه آمدن رضا از كنتی‌كت و همسایگی مادرش به واشنگتن از نقشه‌های اویسی بود. زیرا اویسی می‌خواست رضا را هر چه بیشتر از مادرش دور كند و نزدیكی رضا با مادرش را خطری برای نفوذ قدرت خود می‌دید. به همین سبب هم آن قدر به گوش رضا خواند تا او را به آمدن به واشنگتن، كه خانواده اویسی نیز در آن زندگی می‌كردند، قانع كرد

پس از اتمام مراسم نوبت ماه عسل بود. عروس و داماد راهی جنوب فرانسه و سوییس، میعادگاه تعطیلات تابستانی هر ساله رضا شدند، تا در كنار مادر و خواهر و برادرها، كه هر ساله به ویلای مجللی كه فرح در سواحل زیبای جنوب فرانسه در حدود صد هزار دلار در ماه اجاره می‌كند می‌روند، بیشتر تابستان را به سرآورند. در بازگشت همانگونه كه قرار بود به واشنگتن آمدند، تا خانه مجللی كه ساختمان آن را در سال 85 شروع كرده بودند و هنوز تزئینات داخلی آن تمام نشده بود آماده شود، خانه‌ای كه برای او اجاره كردیم. گفتنی است كه آمدن رضا از كنتی‌كت و همسایگی مادرش به واشنگتن از نقشه‌های اویسی بود. زیرا اویسی می‌خواست رضا را هر چه بیشتر از مادرش دور كند و نزدیكی رضا با مادرش را خطری برای نفوذ قدرت خود می‌دید. به همین سبب هم آن قدر به گوش رضا خواند تا او را به آمدن به واشنگتن، كه خانواده اویسی نیز در آن زندگی می‌كردند، قانع كرد. البته می‌توانید حدس بزنید كه با وجود داشتن حامی و مدافعی چون یاسمین در كنار رضا، اویسی آسان‌تر می‌توانست نظرش را اعمال كند.

به هر حال، این عشق و عاشقی با روحیه رضا، كه خود را در تعطیلات دایمی می‌دید، شور خاصی داشت. وی كه بیشترین غصه و نگرانی سیاست را به دیگران واگذاشته، با ثروت فراوانی كه از پدر به ارث برده بود در دنیای شیرین خود به سر می‌برد و از زندگی نهایت لذت را می‌برد و ایام خوشی را در گشت و گذار می‌گذرانید.

بخش تاریخ ایران و جهان تبیان

روزنامه های وقت از سقوط فرقه دموکرات در تبریز و اردبیل

روزنامه های وقت از سقوط فرقه دموکرات در تبریز و اردبیل

سالار سیف الدینی

فرقه دموکرات

درباره سقوط فرقه دموکرات آذربایجان در سال ١٣٢۵ و اسباب و علل این پیروزی، مقالات، سخنرانی‌ها و اظهارنظرهای بسیاری انجام شده است. گروهی این پیروزی را به حساب تدابیر محمدرضاشاه پهلوی و درایت وی گذاشته‌اند و گروهی دیگر آن را تدبیر قوام‌السلطنه، سیاست‌مدار مجرب، عنوان کرده‌اند و عده‌ای دیگر، بر نقش مؤثر آمریکا در حوادث آن دوران و اولتیماتوم دولت وقت این کشور به شوروی، اشاره کرده‌اند.
در کنار عوامل دیگر مانند اراده دولت وقت در اعاده حاکمیت خود بر شمال‌غرب کشور و نیز نگرانی آمریکا از توسعه‌طلبی شوروی در ایران، ترکیه و یونان، نباید از « نقش مردم آذربایجان» در بیرون‌راندن فرقه دموکرات غفلت کرد. اگر مردم آذربایجان نمی‌خواستند، کار ارتش ملی بسیار سخت و پیچیده بود و اگر مردم در کنار ارتش سرخ و پیشه‌وری قرار می‌گرفتند، هیچ نیرویی نمی‌توانست اراده آنان را خدشه‌دار کند.
کریستوفر سایکس درباره استقبال مردم تبریز از ارتش، می‌نویسد: «به استثنای مورد فرانسه [آزادی از اشغال نازی‌ها] در سال ١٩۴۴، در هیچ کجای دنیا شاهد این‌چنین شوروشوقی نبودم».
ریچارد کاتم در کتاب خود «ناسیونالیسم در ایران»، اشاره می‌کند پیش از رسیدن ارتش، خود مردم کلیه مقامات فرقه دموکرات را که به آنها دسترسی داشتند، اعدام کردند.
کلنل پایبوس، وابسته نظامی بریتانیا که یک ماه بعد از سقوط فرقه به منطقه سفر کرد تا اوضاع را بررسی کند، در گزارش خود می‌نویسد: شاگردان مدرسه‌ای در «خوی» که سرود ملی ایران را با هیجان زیاد می‌خواندند، از وی استقبال کردند. پایبوس در گزارش خوی که به وزارت خارجه آمریکا ارسال شده، می‌گوید با گروهی ١۵ نفره از طبقات مختلف شهر دیدار داشته است و برخی از آنها، معتقد بودند دولت ایران باید آموزش زبان فارسی را بعد از این بیشتر توسعه دهد… .
پایبوس می‌نویسند من از ورود به این موضوع خودداری کردم؛ اما حضار به این بحث بسیار علاقه‌مند بودند و می‌گفتند فارسی، زبان مسلط منطقه بود … .
خود فرقه بعدها در مجلاتی که در باکو منتشر می‌کرد، آمار کشته‌های خود را حدود ۶٠٠ نفر عنوان کرد.
بیشتر این کشتارها از سوی خود مردم و پیش از ورود ارتش صورت گرفت. گزارش کنسولگری آمریکا در تبریز نیز این موضوع را تأیید می‌کند. مثلا در رضائیه، تا پیش از ورود ارتش، صد نفر از مهاجران قفقازی به دست مردم کشته شدند. در تبریز، در فاصله فروپاشی تشکیلات فرقه تا ورود ارتش، ٣٠٠ نفر به دست مردم کشته شدند که وابسته نظامی بریتانیا در گزارش به وزارت خارجه این کشور، می‌نویسد: ٣٠ درصد آنها قفقازی و از اتباع شوروی بودند. بند دو این گزارش در دیدار از تبریز، تصریح می‌کند بعد از ورود ارتش، کشتاری صورت نگرفت. این گزارش کسانی را که تا پیش از ورود ارتش به دست مردم خوی، تبریز و رضائیه کشته شده‌اند ۴٢١ نفر تخمین زده است.
ریچارد کاتم به نقل از راساو، می‌گوید این تعداد با محاسبه اعدام‌های دادگاه‌های نظامی، به بیش از ۵٠٠ نفر می‌رسد. کلنل پایبوس، وابسته نظامی بریتانیا، در شرح ملاحظاتش بعد از شکست فرقه، با تأکید می‌نویسد: بعد از ورود ارتش به منطقه کشتاری صورت نگرفت.
آن‌چه در ادامه خواهد آمد، بخشی از اخبار و گزارش‌های روزنامه‌های وقت کشور درخصوص چگونگی سقوط فرقه دموکرات پیشه‌وری است. بسیاری از روزنامه‌های آن دوران، مخبران و خبرنگاران خود را همراه با نیرو‌های ارتش به منطقه گسیل کردند تا روایتی دستِ اول از چگونگی عملیات نجات آذربایجان مخابره کنند.
از میان انبوه نشریات و گزارش‌هایی که استاد گرامی، کاوه بیات، در اختیار ما قرار داده است، گزارش‌های بی‌شماری درباره نحوه آغاز جنبش وطن‌خواهان آذربایجان و همین‌طور مقاومت‌های مردم عادی که از ستم فرقه، به‌ویژه مهاجران قفقازی، به ستوه آمده بودند، دیده می‌شود.  کریستوفر سایکس در گزارش خود از عملیات نجات فرقه در کتاب «روسیه و آذربایجان» می‌نویسد: «من در اتومبیلی بودم که پس از شروع نبردها از «میانه» به‌سوی شمال حرکت کرد و ٢۴ ساعت قبل از ورود ارتش به تبریز رسیدم. به استثنای مورد فرانسه در ١٩۴۴، در هیچ‌کجای دنیا شاهد یک چنین شوروشوق ناگهانی و خشونت‌باری نبودم».  این بریده روزنامه‌ها روایت خیزش مردمی آذربایجان است که با شعف بسیار از قوای ارتش استقبال کردند و به دست خود متجاسران فرقه را مجازات کردند. روایتی که در میان جنبه‌های دیگر سقوط فرقه دموکرات، کمتر دیده شده است و برای نخستین‌بار در روزنامه «شرق» منتشر می‌شود.

 

تبریز ساعت ١١ یکشنبه ٢۴ آذر١
روزنامه دموکرات ایران| برای اینکه امنیت شهر تبریز هرچه زودتر برقرار گردد، آقای سرتیپ هاشمی با اولین قسمت ساعت پنج روز جمعه هنگامی که صدها‌ هزار نفر افراد شهر تبریز انتظار ورود ارتش را می‌کشیدند وارد باسمنج شدند. ده‌ها رأس گاو و گاومیش و گوسفند قربانی شد.  عده‌ای در مقابل سربازان دراز کشیده، می‌خواستند قربانی شوند و جان خود را نثار قدم سربازان محبوب ایران کنند.
مردم سربازان را در آغوش کشیده، گریه کرده، می‌بوسیدند و بعضی فرزندان خود را به جلو چرخ‌های ارابه جنگی انداخته گل‌های چرخ‌ها را به دیده خود می‌کشیدند.
مردم تمام کارهای خود را رها کرده، دور سربازان جمع می‌شوند و ابراز احساسات می‌کنند. در شهر اجتماع به اندازه‌ای است که سربازان قادر به حرکت نیستند. هنگام استقبال از ارتش، دکتر جاوید و شبستری [از رهبران تسلیم‌شده فرقه] نیز در «باسمنج» بودند.
از شب ٢١ آذر تابه‌حال تبریز انتقام می‌کشید. مجاهدین از ٩ساله تا ٩٠ساله مسلح هستند، در قسمت‌های اطراف و محلات شتربان و مارالان به علت تیراندازی شدید بین مردم و مهاجرین[آن‌دسته از اعضای فرقه که از قفقاز آورده شده بودند] عبورومرور غیرممکن بود.
در این موقع تیراندازی بسیار شدید شد. سربازان دخالتی نداشته‌اند، گلوله مسلسل و تفنگ مردم را متفرق کرد. ساعت ١١ یک ارابه جنگی و دسته سرباز پارک رفتند. خائنان تسلیم و بازداشت شدند. تیراندازی امروز صبح کمتر شده است.

 

تفصیل تسلیم ماجراجویان نهضت پوشالی٢
روزنامه دموکرات ایران | دستخط مبارک ملوکانه – اظهار تشکر سرلشکر رزم‌ آرا – اوامر شاهانه به نیروهای اعزامی – غلام یحیی در «میانه» – چند نفر را به قتل رسانیده و دو‌ میلیون ریال پول بانک را سرقت کرده است – سران فرقه دموکرات از ساعت هفت بعدازظهر هر یک با پنج، شش کامیون اثاثیه به طرف سر حد شوروی فرار کرده‌اند.

 

غلام یحیی پول‌های بانک را سرقت کرده است
نیروهای اعزامی به آذربایجان در این چند روز مشغول ترمیم جاده و بازکردن راه برای حرکت ستون‌ها بوده است. طبق گزارش‌ها و تحقیقات محلی، وضعیت میانه بسیار درهم و حتی غلام یحیی چند لحظه قبل از حرکت، چندین نفر را به قتل رسانیده و دو‌ میلیون ریال پول بانک میانه را برداشته و متواری شده. اسلحه و مهمات در همه جا ریخته و فدائیان دسته ‌به ‌دسته با حال زار تسلیم می‌شوند. وضعیت اهالی تأسف‌آور و برای علاقه‌مندان به آزادی و استقلال کشور دیدنی است.  ستون اعزامی از تکاب بالاخره پس از زدوخورد شب گذشته، ساعت شش صبح دیروز وارد شاهین‌دژ شد. اسلحه و مهمات زیادی به دست آنها افتاده و فدائیان مرتبا با اسلحه‌های خود تسلیم ستون می‌شوند. طبق گزارشات واصله، طوایف شاهسون در نتیجه اغتشاش و هیجان، هروآباد و اکثر نقاط خلخال را تصاحب و به طرف اردبیل در حرکت هستند.

 

مردم تبریز منتظر ورود قوای دولتی
اظهارات رادیو تبریز که در ساعت ١٧ونیم روز ٢١ آذرماه پخش گردیده و پاسخی که به آن داده شد در زیر چاپ می‌شود. «٣٠٠ هزار زن و مرد از بامداد روز ٢١ آذر در شهر به تظاهرات پرداخته و با دردست‌داشتن عکس اعلیحضرت همایون شاهنشاهی و نخست‌وزیر و پرچم ایران منتظر ورود قوای دولتی هستند».

 

سران فرقه دموکرات با اثاثیه سرقتی فرار کردند
سران فرقه دموکرات از ساعت هفت بعدازظهر دیروز در پناه مسلسل و تفنگ، هر یک با پنج، شش کامیون اثاثیه گرانبها از شهر تبریز خارج و به طرف سرحد شوروی رفتند.  باوجودی‌که ملت فاقد اسلحه بود، مع‌الوصف موفق شدند عده زیادی از اعضای دموکرات را کشته و فعلا هم در اطراف شهر صدای تیر شنیده می‌شود.  شهر توسط پیرمردان و معتمدان اداره و حکومت‌نظامی اعلام و از ساعت ١٨ عبورومرور در شهر ممنوع است. اهالی تقاضای کمک فوری حتی اگر ممکن است با هواپیما را دارند.  این تلگراف به اهالی آذربایجان پاسخ داده شده است.  «هم‌میهنان عزیز: الساعه ارتش به طرف شهر شما در حرکت است. ارتش برای ایجاد امنیت و جلوگیری از این بدبختی‌ها وارد شهر شما می‌شوند. افراد این ارتش برادران و کسان شما هستند که برای نجات شما حرکت و با تأثرات شما شریک هستند. ورود ارتش به سرزمین مقدس آذربایجان و خاصه شهر تبریز به ساعت افتخار و خوش‌وقتی فرد‌فرد آنان است.  هم‌میهنان عزیز، درضمن به عموم توصیه می‌شود که آرامش کامل و نظم تام را مراعات کرده با کمال نظم و ترتیب با ارتش همکاری کنید تا قوای تأمینیه بتواند نظم شهر را در دست گرفته، به وظیفه خود عمل کنند.  هم‌میهنان عزیز ارتش با آغوش باز وارد شهر زیبای شما می‌شود؛ زیرا شما برادران و هم‌میهنان عزیز مدت یک‌سال‌ونیم از ما دور و جدا بوده و دوری و جدایی شما در فردفرد ارتش اثرات عمیقی کرده است.
هم‌میهنان پرچم‌های شیر و خورشید را زینت پیکر خود کرده امروز را جشن گرفته و این سعادت عظیم را که یادگاری فراموش‌‌نشدنی است، هیچ‌گاه فراموش نکنید».

 

پیام عشایر ایران برای شرکت در عملیات نجات آذربایجان و پیام سپاس ارتش
در جریان اخیر که موضوع دفاع میهن و حفظ مرز و بوم کشور و جلوگیری از اقدامات و تحریکات عده‌ای ماجراجو بود، عشایر رشید و خدمتگزار کشور که در کوهستان‌های مختلف مسکون هستند، تلگراف بسیاری به ستاد ارتش مخابره و با روح صمیمیت و علاقه وافر برای خدمتگزاری و برای انجام وظیفه و فداکاری دوش‌به‌دوش ارتش حاضر شدند.  حتی افراد خود را حاضر و در شُرف حرکت بودند که بدین قسم، جریان آذربایجان پیش‌آمد نمود.  بین رؤسای عشایر به‌خصوص باید اسامی این آقایان را ذکر کرد.

آقای ابوالقاسم بختیار که با عشقی وافر کلیه ایلات خود را حاضر و آماده کار کرده بود. آقای قبادیان که بارها کتبا و تلگرافا تقاضای تمرکز و حرکت عده خود را کرد. آقای علی غضنفری در لرستان که با جدیت مشغول جمع‌آوری و تمرکز افراد خود شده. آقای خسرو بویراحمدی و آقای ضرغام و سایر کدخدایان بویراحمدی که شب و روز با جدیتی خستگی‌ناپذیر خود را حاضر و آماده حرکت کرده‌اند. عشایر مختلف غرب، خاصه سنجابی کوران – قلخانی – ولدبیگی و غیره که لاینقطع برای حرکت قسمت‌های خود اقدام و عمل کرده‌اند.

عشایر عرب که توسط استاندار خوزستان و فرمانده لشکر آنجا بارها تقاضای حرکت خود را کرده‌اند.  یک مرتبه دیگر پیشامد اخیر ثابت کرد چگونه عشایر خدمتگزار ایران با علاقه وافر و ایمانی خلل‌ناپذیر برای همکاری و عمل دوش‌به‌دوش ارتش حاضر و در لحظه خطر چگونه همه‌چیز را کنار گذارده مثل سرباز در کنار ارتش جانبازی خواهند کرد.  این احساسات و این علاقه و ایمان است که استقلال کشور را ابدی و عظمت آن را سرمدی خواهد کرد.

ستاد ارتش به نام کلیه ارتش از این احساسات بی‌شائبه و این عشق سرشار ایلات رشید و برادران کوهستانی تشکر کرده و انتظار دارد این صمیمیت و علاقه و این بستگی و معنویت روز‌به‌روز کامل‌تر شود.  زنده و جاوید باد ایران عزیز پایدار و با عشایر رشید و سلحشور ایران باعظمت و با روح ایران‌دوستی و ایران‌پرستی مردمان و سکنه کوهستان‌های ایران.

 

مخابره اخبار نجات آذربایجان توسط خبرنگاران خارجی در تبریز
هیأتی از خبرنگاران خارجی مرکب از کریستوفر سایکس، خبرنگار دیلی‌میل لندن، ادوارد کویتس، مخبر آسوشیتدپرس و کلیتون دانیل، خبرنگار روزنامه نیویورک‌تایمز، روز ٢١ آذر از تهران برای مشاهده اوضاع آذربایجان به تبریز حرکت کرده و ساعت شش‌ونیم بعدازظهر همان روز وارد تبریز شدند و بلافاصله در ساعت هفت از رادیو تبریز پیامی برای روزنامه‌های خود فرستادند که چون شامل اخبار و وقایع اخیر تبریز و میانه است، عینا ترجمه و چاپ می‌شود:  «جعفر پیشه‌وری صدر فرقه دموکرات آذربایجان که درست مدت یکسال بر این استان حکومت می‌کرد امروز از تبریز مفقودالاثر گردیده اهالی و مردم تبریز در کوچه و خیابان‌ها جمع شده فریاد شادی و مسرت آنها دائما رو به تزاید است و با بی‌صبری تمام منتظر ورود قوای اعزامی از مرکز می‌باشند که امروز صبح از میانه به طرف تبریز حرکت کرده است.

تشکیلات فرقه دموکرات و مقاومت مسلحانه آنها شب گذشته به کلی از هم گسیخته شده و از روسای رژیم آنها فقط دو نفر علی شبستری رئیس انجمن ایالتی و دکتر سلام‌الله جاوید فرماندار باقی مانده‌اند که آنها هم به نام استقبال از قوای اعزامی به طرف میانه رفته‌اند.

عمارت مرکز ستاد فرقه دموکرات و دفتر کار پیشه‌وری تخلیه شده و تاریک است محل پیشه‌وری هنوز معلوم نیست و مردم در جست‌وجوی او هستند صدای آتش تیر امشب هم یعنی پس از ٢۴ ساعت درهم‌شکستن رژیم دموکرات‌ها در شهر شنیده می‌شود ولی تصور می‌رود بیشتر شلیک‌ها امشب از روی شعف و شادی است نه از خشم و غضب تمام شهر به وسیله پلیس‌های موقت که با لباس سویل هستند نگهبانی موقت که با لباس سویل هستند نگهبانی می‌شود این پلیس‌ها با تفنگ‌های خودکار و مسلسل‌های سبک مسلح بوده و برای اینکه با فداییان دموکرات اشتباه نشوند بازوبندهای سفیدی بسته‌اند.

بین میانه و تبریز‌ هزاران نفر دهقانان و برزگران و اهالی شهرهای عرض ‌‌راه در کنار جاده ایستاده و منتظر استقبال قوای ارتش ایران هستند که درست یک‌سال قبل آذربایجان را تخلیه کردند.

سه نفر خبرنگاران خارجی با اولین اتومبیل در پیشاپیش قوای اعزامی از میانه به طرف تبریز حرکت کردند و در نتیجه چند ساعت زودتر از قوای ایران به تبریز رسیدند. اهالی در مسیر عبور خبرنگاران با کف‌زدن‌ها ورود آنها را شادباش گفته و هفت گوسفند در دهات مختلفه به رسیم قدیمی ایرانی‌ها برای خبرنگاران قربانی شد. آیین قربانی بزرگ‌ترین افتخاری است که ایرانی‌ها نسبت به گرامی‌ترین میهمان و عزیزترین کسان خود انجام می‌دهند».

 

زنده‌باد شورای امنیت
در تمام عرض راه فریادهای شادی برای سلامتی شاه و ارتش ایران و نخست‌وزیر و مخبرین جراید بلند بود و در نزدیکی شهر تبریز فریادهای (زنده‌باد شورای امنیت) نیز اضافه شد هنگامی که امروز صبح خبرنگاران از میانه حرکت کردند واحدهای ارتش ایران با اسلحه‌های سنگین در شهر میانه تهیه حرکت خود را می‌دیدند.
در میانه مردم با سربازان با یک حالت وجد و شعفی گردآمده و برای پیداکردن دموکرات‌هایی که مخفی شده‌اند به ارتش ملحق گردیده‌اند در کلیه نقاط خانه‌های دموکرات‌ها از طرف مردم جست‌وجو می‌شد و عده زیادی زندانیان را مردم به خارج شهر می‌بردند.  در خارج شهر میانه اهالی یک قریه کوچک آذربایجانی هنوز اخبار تسلیم دموکرات‌ها را نشنیده بودند و این بزرگ‌ترین مژده بود که ما به آنها دادیم دهقانان گزارش می‌دادند که قوای دموکرات‌ها با عجله زیادی در تمام مدت شب با کامیون‌ها و اتوبوس‌ها فرار کرده و مقدار زیادی اثاثیه مردم را با خود برده‌اند این قبیل مشاهدات تا رسیدن مخبرین به ترکمن‌چای که محل معاهد قدیمی ایران و روسیه در سال ١٨٢٨ بود ادامه داشت.

در آنجا کم‌کم دستجات قداتی که در حال فرار با اسب و پیاده بودند دیده شد اغلب آنها مسلح بودند ولی سعی می‌کردند که مداخله‌ای در رفت‌وآمد اتومبیل‌ها نکنند در طول جاده اتومبیل دیگری مشاهده نشد تا هنگامی که خبرنگاران به گردنه (شبلی) واقع در ٣٠ مایلی تبریز رسیدند در آنجا بزرگ‌ترین و تنها دسته منظم فدائیان دیده شد که در حدود ٢۵ نفر سوار بر اسب بودند اغلب فدائیان هنوز اونیفورمی نظیر لباس‌های شوروی‌ها را در برداشتند.

در ترکمن‌چای اولین خبر از اداره تلگراف تبریز رسیده بود زیرا تلگراف‌ها در آنجا نگه‌داشته شده بود و سیم بین میانه و تبریز را قطع کرده بودند.  در ترکمن‌چای جسد لخت و برهنه یک فدایی که روی سنگ‌ها افتاده بود جلب توجه کرد و دهقانان می‌گفتند که این فدایی به دست افسرش تیرباران شده. در تمام طول راه مردم یک سؤال داشتند (قوای ارتش چه موقع خواهد آمد؟) و هنگامی که خبر حرکت آنها را از میانه شنیدند شادی زایدالوصفی به آنها دست داده در تمام دهکده‌ها پرچم ایران در اهتزاز بود و اغلب مردم درحالی‌که پرچم ایران و عکس شاه را در دست داشتند، در حرکت بودند.
در نزدیکی تبریز دسته‌های نظامیان آذربایجانی یعنی فدایی‌ها دیده می‌شدند که راه را برای فرار از شهر به طرف دهاتشان باز کرده و اغلب اسلحه‌های خود را به زمین انداخته پس از یک‌ سال به سوی مسکن و مأوای خود می‌رفتند.

 

جشن یک‌سالگی فرقه تبدیل به جنبش شادی مردم شد
در تبریز برای امروز برای جشن یک‌ساله تأسیس فرقه دموکرات رژه‌ای تهیه می‌دیدند ولی این جشن تبدیل به شادی ورود قوای ایران شد و مردم شادی می‌کردند، نه برای جشن یک‌ساله فرقه دموکرات بلکه برای فرار خائنانه آنها. در خارج از شهر مردم سر و دست کریستوفر سایکس، خبرنگار دیلی‌میل را که فارسی را خوب حرف می‌زد، بوسیده و مقدم آنها را شادباش می‌گفتند. کمی آن طرف‌تر یک سروان سابق ارتش ایران که لباس و مدال‌ها و علائم نظامی خود را برای چنین موقعی نگه‌ داشته بود، با دسته گل و عده زیادی از رفقای خود که به تفنگ‌های خودکار مسلح بودند، به انتظار ورود سربازان ایرانی ایستاده بودند و می‌گفت ما تا فردا خواهیم ایستاد تا گل‌ها و اسلحه‌ها و حتی جان خود را نثار مقدم برادران خود کنیم.

در نزدیکی شهر مردم از شدت شعف و شادی راه را بسته بودند و تمام شهر تعطیل و مغازه‌ها بسته بود؛ حکومت نظامی در شهر اعلام شده بود و از ساعت هشت به بعد عبورومرور قدغن شد.  محمد بی‌ریا، رئیس اتحادیه کارگران، اعلان کرده بود که تصمیم گرفته است به حکومت مرکزی تسلیم شود و به وسیله رادیو هم این مطلب را به اطلاع مردم رسانید. تیراندازی در شب مخصوصا در اطراف سربازخانه‌ها تا صبح ادامه داشت ولی صبح مردم در کوچه‌ها و خیابان‌ها ظاهر شدند و شروع به جمع‌آوری اسلحه‌هایی که از طرف دموکرات‌ها ریخته شده بود، کردند.

 

قیام میهن‌پرستان اردبیل علیه فرقه دموکرات٣
روز بیستم آذرماه است! از رادیو تهران و تبریز اخبار مهمی راجع به حرکت قوای نظامی به طرف تبریز و سایر نقاط آذربایجان شنیده شده است. مردم اردبیل مضطرب و نگران هستند و نمی‌دانند اوضاع از چه قرار است و با خائنان و میهن‌فروشان باید چه معامله‌ای بکنند ولی در این میان یک چیز محقق است که باید پرده از روی اعمال ننگین دموکرات‌های قلابی برداشته شود و توده‌های واقعی که یک‌ سال زیر شکنجه قرار داشتند، انتقام خود را بگیرند.  صبح روز ٢١ آذر است! هوا برخلاف همیشه نسبتا معتدل به نظر می‌رسد. حاج جواد مجتهدزاده به اتفاق قاسم‌خان نجفی، داماد خود از خانه بیرون آمده و به اتفاق سه نفر دیگر وارد کوچه ارمنستان می‌شوند. سه نفر از فدائیان مشغول پاس هستند. چهار نفر میهن‌پرست به اشاره مجتهدزاده بر سر آنها ریخته و دموکرات‌ها قبل از اینکه دست به ماشه تفنگ ببرند، خلع اسلحه و دستگیر می‌شوند.
ساعت هفت صبح است! پنج میهن‌پرست چهار تفنگ با مقداری فشنگ و یک پارابلوم نوع (کلت) در اختیار دارند؛ بدون فوت وقت این پنج نفر به طرف شهربانی رفته و پاسبان مسلح دم در ورودی را فورا خلع سلاح می‌کنند. در این دو مورد قاسم‌خان که ٢۶ یا ٢٧ سال داشته، شهامت بی‌نظیری از خود نشان می‌دهد چند لحظه بعد یک نفر از مأموران تأمینات از اداره شهربانی درحالی‌که هفت‌تیری به دست داشته، بیرون آمده و به طرف میهن‌پرستان هدف می‌رود. مجتهدزاده درصدد برمی‌آید با نصیحت و دلیل از تیراندازی این هم جلوگیری کند؛ در ضمن به یک عده از اطرافیان خود دستور می‌دهد مانور غافلگیری پیش گرفته و دموکرات مسلح را از عقب‌ سر دستگیر کنند.

قاسم‌خان نجفی خود به انجام این وظیفه خطرناک همت می‌گمارد ولی دموکرات پس از دستگیری به ماشه یارایلوم فشار آورده و تیری به بازوی راست قاسم‌خان اصابت می‌کند و بعد هم به شکمش فرو می‌رود. میهن‌پرست شجاع با این ضربه کاری از پا در آمده و به بیمارستان منتقل می‌شود و دو روز بعد شربت شهادت را می‌نوشد. همین‌موقع که این وقایع در شهربانی روی می‌دهد، آقای داود تقی‌زاده که یکی دیگر از میهن‌پرستان اردبیل است، در قسمت مرکزی شهر مردم را علیه دموکرات‌های خائن تشییع کرده و با یک گروه ٢٠٠نفری مسلح با چوب و چماق مرکز فرقه دموکرات را تاراج کرده و چاپخانه جودت را که مدت یک‌ سال بود خائنان بر علیه مصالح مملکت مشغول چاپ اوراق ننگینی بودند، به کلی ویران و کاری می‌کنند که کمترین اثری از این چاپخانه منحوس باقی نمی‌ماند. بعد این دسته هم به شهربانی حمله می‌برند، از طرف شهربانی به طرف مردم میهن‌پرست باشرافت تیراندازی می‌شود ولی فشار غیرت و شهامت و بی‌باکی سران میهن‌پرست شهربانی را مجبور به تسلیم می‌کند.
مجتهدزاده که باید گفت رهبر قیام میهن‌پرستان بوده، رئیس شهربانی را دستگیر و زندانی می‌کند. در قسمت کلانتری شرق شهر نیز که محله پیر عبدالله باشد، آقای رحیم معینی که از جوانان تحصیل‌کرده و صدیق است، مشغول خلع سلاح دموکرات‌ها و برقراری انتظامات بوده است. درهر‌حال ساعت هشت‌و‌نیم صبح آقای مجتهدزاده و سایر میهن‌پرستان موفق می‌شوند آذرپادگان و جایی را که فرماندار اردبیل بوده، دستگیر و زمام شهر را به دست گیرند. خلع سلاح اعضای فرقه دموکرات به‌سرعت عملی شده و پس از آن مردم با هیجان و خشم بسیاری شروع به کشتن خائنان می‌کنند. مهم‌ترین اقدامی که از طرف مجتهدزاده و دیگران به عمل می‌آید، جلوگیری از حیف‌و‌میل‌شدن اموال دولتی و پول‌های موجود بوده است، به‌طوری‌که بیشتر از یک‌ میلیون وجه نقد و اسناد در بانک ملی و کشاورزی صندوق شهرداری (۴٠٠ هزار تومان) به دست آمده و نگهداری می‌شود.

پس از کشته‌شدن ماری اسمعیل، یکی از سران فرقه و معاون شهرداری اردبیل و عده دیگری از دموکرات‌ها، قهرمان که یکی از افراد ایل شاهسون بوده و با میهن‌پرستان همکاری داشته، آذرپادگان و رئیس شهربانی را در منزل خود زندانی می‌کند که مبادا فرار کنند. ملیون و میهن‌پرستان اردبیل که انتظار داشتند واحدهای ارتش زودتر وارد شهر شوند، متوجه می‌شوند که از قوای نظامی و از سواران شاهسون هیچ خبری نیست و ترس این می‌رفت که فدائیان مسلح متمرکز در (تیر) شش‌فرسخی اردبیل سر راه تبریز و اردبیل و قوای مسلح دموکرات‌ها در جاده بین آستارا – اردبیل به شهر حمله کرده و به قتل عام دست زده و مردم را مورد شکنجه و آزار قرار دهند.

غروب روز ٢۶ آذر شنیده می‌شود که (شاهسار) رئیس حوزه فرقه دموکرات خیال دارد با ٢٠٠ نفر سوار مسلح خود به شهر حمله کند. مجتهدزاده فورا با تلگراف سرآب و بر اطلاع می‌دهد که قوای نظامی از آستارا وارد شهر شد و دو گردان هم به طرف سرآب حرکت کرد، فورا از آنها استقبال شود؛ برای اغفال چنین تلگرافی نیز به آستارا مخابره می‌شود که ارتش از راه تبریز وارد شد و به طرف آستارا حرکت کرد.  شاهسار پس از اطلاع از این تلگراف از حمله به شهر منصرف شد ولی خودش به اتفاق دو سوار مسلح که پسر خواهر و پسر برادرش بوده‌اند، به سوی اردبیل حرکت کرده و ساعت چهار بعدازظهر روز ٢٣ آذر وارد شهر می‌شود، میهن‌پرستان فورا از ورود این عضو پلید به شهر خبردار شده و در چهارراه شهر از عقب سر شاهسار از اسب پایین افتاده و در زیر تیر و خنجر و چوب و چماق مردم به اتفاق پسر خواهر و پسر برادرش ریزریز می‌شود. سواران این مرد پلید وقتی می‌شنوند که سردسته‌شان به دست توده‌های واقعی کشته شده است، از هم متلاشی شده و اسلحه‌ها را ریخته و فرار می‌کنند؛ با این ترتیب اردبیل و اهالی آن از خطر چپاول و غارت نجات یافته و تا روز ورود ارتش ٢۶ آذرماه میهن‌پرستان در حدود ۴٨ نفر از خائنان را به کیفر اعمال ننگین‌شان می‌رسانند.

 

قیام میهن‌پرستان مشکین‌شهر۴
مشکین‌شهر در میان تپه‌ماهورهای سبلان در ١٢فرسخی اردبیل واقع است و از لحاظ موقعیت نظامی بی‌نهایت ‌اهمیت دارد؛ به همین جهت هم همیشه هنگ سوار تیپ یا لشکر اردبیل با وسایل لازم در این شهر پادگان بود و انتظامات را بر عهده داشت ولی پس از حادثه شهریور ماه ١٣٢٠ پادگان این مرکز مهم از یک هنگ سوار به یک گروهان پیاده‌نظام تقلیل یافته بود و این گروهان هم از اسلحه‌های مشکین‌شهر نمی‌توانست استفاده کند. در آذرماه ١٣٢۴ نیز که دموکرات‌ها جرئت کردند به این شهر حمله ببرند، از نظر کمی شماره سربازان پادگان و نبودن اسلحه به مقدار کافی در دسترس آنها بود وگرنه دفاع از مشکین‌شهر با موقعیت نظامی ممتازی که دارد کار آسانی است. موضوعی که در مقال امروز مورد توجه ما قرار گرفته، چگونگی قیام میهن‌پرستان این شهر در مقابل عمال فرقه دموکرات است.
روز ٢١ آذر ماه ١٣٢۵ پس از دستگیری آذرپادگان فرماندار دموکرات‌ها در اردبیل، آقای دکتر صادق محجوبی (ستوان دوم ژاندارمری و دکتر پادگان ژاندارمری مشکین‌شهر قبل از آذرماه ١٣٢۴) با اتومبیل سواری آذرپادگان و دو قبضه تفنگ به اتفاق یک نفر از دوستانش به طرف مشکین‌شهر حرکت می‌کند. ارتباط تلگرافی اردبیل با مشکین‌شهر قطع شده بود؛ به این مناسبت آقای محجوبی با سرعت هرچه‌تمام‌تر به مشکین‌شهر رفته و میهن‌پرستان را دور خود جمع کرده و قیام عمومی را شروع می‌کنند. مردم مشکین‌شهر که یک سال تمام شاهد جنایات و خیانت‌کاری عمال پیشه‌وری بودند، به یک اشاره با چوب و چماق و بیل و کلنگ راه افتاده و روز ٢٢ آذر ماه شهربانی را اشغال می‌کنند و ٣٢ قبضه تفنگ از آنجا به دست می‌آورند. بعد به تسلیم‌کردن پادگان دست زده و ٩٢ قبضه تفنگ نیز از سربازخانه به دست می‌آورند.

٣٠ قبضه تفنگ هم از فدائیان مشکین‌شهر می‌گیرند. چند ساعت بعد ١٣ مسلسل سبک با ۵۶١ تیز قشنگ از فدائیان و ٢۶هزارو ۶۶۶ تیر فشنگ پادگان به دست میهن‌پرستان می‌افتد. ١٠ بمب دستی و صد لنگه برنج و مقدار زیادی آرد نیز در انبار دموکرات‌ها ضبط می‌شود. روز ٢٣ و ٢۴ قاتلان افسران و سربازان و ژاندارم‌ها به همان وضعی که یک‌ سال پیش دست به جنایت فجیعی زده بودند، از طرف میهن‌پرستان در وسط میدان شهر و خیابان کشته می‌شوند. پس از ورود نیروی نظامی به مشکین‌شهر تمام این مهمات و اسلحه که از طرف میهن‌پرستان به غنیمت گرفته شده بود، تحویل فرمانده ستون می‌شود و با این ترتیب مردم این شهر کوچک ثابت می‌کنند که هیچ وقت با خائنان میهن همکاری نداشته‌اند و در اولین فرصت نیز فقط با دو تفنگ و چوب و چماق علیه میهن‌فروشان قیام کرده و وظیفه ملی خود را به نحو احسن انجام دادند.

 

قاتلان افسران مشکین‌شهر چگونه به سزای خود رسیدند۵
پس از درهم‌شکستن جبهه متجاسرین در قاقلانکوه و سقوط میانه، ستون‌های ارتش در جلو گردنه شبلی دو قسمت شده؛ یکی از آنها راه سراب و اردبیل را در پیش می‌گیرد و این ستون پس از رسیدن به مقصد یک دسته از افراد خود را به مشکین‌شهر اعزام می‌کند.  مشکین‌شهر خاطرات شومی را به یاد تمام ایرانیان می‌آورد؛ این قصبه کوچک که در میان تپه ماهورهای کوه باعظمت سبلان واقع شده و باغات و چمن‌زارهای سبز و خرم آن را احاطه کرده است، نمونه‌ای از فداکاری و شهامت پنج نفر از افسران جوان ارتش بود که در آذر سال ١٣٢۴ در مقابل خیانت یک مشت وطن‌فروش و ماجراجو ایستادگی کرده و شرافت سربازی خود را تا آخرین فشنگ حفظ کرده و تسلیم نشدند؛ مگر طبق امریه صریح لشکر متبوعه. ولی کسانی که در ظاهر به نام دموکراسی و تصمیم این اصول مقدس اسلحه به دست گرفته ولی در باطن جز پشت‌پازدن به اصل مسلم آزادی و انسانیت منظوری نداشتند، با اینکه قرآن مجید را بالای سرنیزه زده و به مدافعان دلیر مشکین‌شهر ارائه داده و سوگند یاد کرده بودند که جان و مال افسران و سربازان و ژاندارم‌ها در امان خواهد بود، با کمال بی‌شرمی و از روی نهایت درجه پستی و بی‌شرافتی پس از تحویل‌گرفتن اسلحه و مهمات پادگان کوچک این قصبه سربازان را هنگام خروج از سربازخانه به مسلسل بسته و اجازه نداده بودند یک نفر از آنها سالم بماند. پنج نفر از افسران ارتش و ژاندارمری را نیز دستگیر و به طرف اردبیل اعزام کرده بودند؛ بخشداری بدبخت مشکین‌شهر نیز جزء این قافله بوده است.

بین اردبیل و مشکین‌شهر بیابانی به نام (سومرین) وجود دارد که از طرف شرق مشرف به دهنه‌های سبلان است. در این محل افسران ارتش و فرمانده پادگان ژاندارمری و بخشدار را متجاسرین از کامیون پیاده کرده و با متد آلمان‌های نازی به آنها می‌گویند که شما آزاد هستید و بروید. همین که افسران بی‌سلاح و لخت چند قدم از محل توقف کامیون دور می‌شوند، مسلحانه آتش شروع کرده و هر پنج نفر به خاک و خون می‌غلتند و بااین‌ترتیب قتل‌ عام و فاجعه مشکین‌شهر تکمیل می‌شود.

آدم‌کش‌ها خیال می‌کردند اگر قانون و عدالت اجتماعی دامن‌گیر آنها نشده، انتقام ‌الهی نیز به سراغ آنها نخواهد رفت. پس از ورود ستون ارتش به مشکین‌شهر (هنگام سقوط فرقه) سروان ادیب امینی – ستوان یکم اردبیلی – عباسقلی ارباب‌زاده بخشدار و دو ستوان یکم دیگر که ٢۴ نفر بوده‌اند، دستگیر و تحت نظر یک دسته سرباز مسلح به اردبیل فرستاده می‌شوند.
برحسب تصادف یکی از کامیون‌ها در بیابان (سومرین) همان محلی که افسران ارتش در هفتم محرم سال گذشته تیرباران شده بودند، پنچر می‌شود و جنایتکاران به فکر می‌افتند که از توقف کامیون‌ها استفاده و فرار کنند. ولی سربازان که متوجه خبث طینت این شیطان‌صفت‌ها بودند، آتش تفنگ و مسلسل‌های خود را متوجه آنها کرده و در ۵٠متری کامیون‌ها هر ٢۴ نفر قاتل را به سزای آدم‌کشی خود می‌رسانند و حتی یک نفر از جانی‌ها نیز نمی‌تواند از این مهلکه جان به سلامت به در برد. با این ترتیب در همان محلی که افسران بی‌سلاح ارتش به دست میهن‌فروشان جام شهادت نوشیده بودند، قاتلان به سزای اعمال ننگ‌آور خود رسیدند و واقعا تصادف عجیبی بوده است؛ با این ترتیب هرگز نباید از انتقام الهی غافل شد.

 

پی‌نوشت‌ها:
١- دموکرات ایران، شماره ٣٩، ص ٢، سه‌شنبه ٢۶ آذر ١٣٢۵
٢- دموکرات ایران، شماره ٢٧، صص ١ و ٢، یکشنبه ٢۴ آذر ١٣٢۵
٣- دموکرات ایران، شماره ٧٨، صص ١ و ۴، دوشنبه ١۴ بهمن ١٣٢۵
۴- دموکرات ایران، شماره ٨١، صص ١ و ۴، پنجشنبه ١٧ بهمن ١٣٢۵، نویسنده: د. امینی
۵- دموکرات ایران، شماره ٧۴، ص ۴، چهارشنبه ٩ بهمن ١٣٢۵

 

فرقه دموکرات در استان اردبیل چگونه سقوط کرد؟

در آذرماه ١٣٢۴دموکرات‌ها جرhت کردند به این مشگین شهر حمله کنند، از نظر کمی شماره سربازان پادگان و نبودن اسلحه به مقدار کافی در دسترس آنها بود وگرنه دفاع از مشکین‌شهر با موقعیت نظامی ممتازی که دارد کار آسانی است.

درباره سقوط فرقه دموکرات آذربایجان در ١٣٢۵ و اسباب و علل این پیروزی، مقالات، سخنرانی‌ها و اظهارنظرهای بسیاری انجام شده است. گروهی این پیروزی را به حساب تدابیر محمدرضاشاه پهلوی و درایت وی گذاشته‌اند و گروهی دیگر آن را تدبیر قوام‌السلطنه، سیاست‌مدار مجرب، عنوان کرده‌اند و عده‌ای دیگر، بر نقش مؤثر آمریکا در حوادث آن دوران و اولتیماتوم دولت وقت این کشور به شوروی، اشاره کرده‌اند.

در کنار عوامل دیگر مانند اراده دولت وقت در اعاده حاکمیت خود بر شمال‌غرب کشور و نیز نگرانی آمریکا از توسعه‌طلبی شوروی در ایران، ترکیه و یونان، نباید از « نقش مردم آذربایجان» در بیرون‌راندن فرقه دموکرات غفلت کرد. اگر مردم آذربایجان نمی‌خواستند، کار ارتش ملی بسیار سخت و پیچیده بود و اگر مردم در کنار ارتش سرخ و پیشه‌وری قرار می‌گرفتند، هیچ نیرویی نمی‌توانست اراده آنان را خدشه‌دار کند.

 

کریستوفر سایکس درباره استقبال مردم تبریز از ارتش، می‌نویسد: «به استثنای مورد فرانسه [آزادی از اشغال نازی‌ها] در سال ١٩۴۴، در هیچ کجای دنیا شاهد این‌چنین شوروشوقی نبودم».

ریچارد کاتم در کتاب خود «ناسیونالیسم در ایران»، اشاره می‌کند پیش از رسیدن ارتش، خود مردم کلیه مقامات فرقه دموکرات را که به آنها دسترسی داشتند، اعدام کردند.

کلنل پایبوس، وابسته نظامی بریتانیا که یک ماه بعد از سقوط فرقه به منطقه سفر کرد تا اوضاع را بررسی کند، در گزارش خود می‌نویسد: شاگردان مدرسه‌ای در «خوی» که سرود ملی ایران را با هیجان زیاد می‌خواندند، از وی استقبال کردند. پایبوس در گزارش خوی که به وزارت خارجه آمریکا ارسال شده، می‌گوید با گروهی ١۵ نفره از طبقات مختلف شهر دیدار داشته است و برخی از آنها، معتقد بودند دولت ایران باید آموزش زبان فارسی را بعد از این بیشتر توسعه دهد… .

پایبوس می‌نویسند من از ورود به این موضوع خودداری کردم؛ اما حضار به این بحث بسیار علاقه‌مند بودند و می‌گفتند فارسی، زبان مسلط منطقه بود ….

خود فرقه بعدها در مجلاتی که در باکو منتشر می‌کرد، آمار کشته‌های خود را حدود ۶٠٠ نفر عنوان کرد.

بیشتر این کشتارها از سوی خود مردم و پیش از ورود ارتش صورت گرفت. گزارش کنسولگری آمریکا در تبریز نیز این موضوع را تأیید می‌کند. مثلا در رضائیه، تا پیش از ورود ارتش، صد نفر از مهاجران قفقازی به دست مردم کشته شدند. در تبریز، در فاصله فروپاشی تشکیلات فرقه تا ورود ارتش، ٣٠٠ نفر به دست مردم کشته شدند که وابسته نظامی بریتانیا در گزارش به وزارت خارجه این کشور، می‌نویسد: ٣٠ درصد آنها قفقازی و از اتباع شوروی بودند. بند دو این گزارش در دیدار از تبریز، تصریح می‌کند بعد از ورود ارتش، کشتاری صورت نگرفت. این گزارش کسانی را که تا پیش از ورود ارتش به دست مردم خوی، تبریز و رضائیه کشته شده‌اند ۴٢١ نفر تخمین زده است.

ریچارد کاتم به نقل از راساو، می‌گوید این تعداد با محاسبه اعدام‌های دادگاه‌های نظامی، به بیش از ۵٠٠ نفر می‌رسد. کلنل پایبوس، وابسته نظامی بریتانیا، در شرح ملاحظاتش بعد از شکست فرقه، با تأکید می‌نویسد: بعد از ورود ارتش به منطقه کشتاری صورت نگرفت.

آن‌چه در ادامه خواهد آمد، بخشی از اخبار و گزارش‌های روزنامه‌های وقت کشور درخصوص چگونگی سقوط فرقه دموکرات پیشه‌وری است. بسیاری از روزنامه‌های آن دوران، مخبران و خبرنگاران خود را همراه با نیرو‌های ارتش به منطقه گسیل کردند تا روایتی دستِ اول از چگونگی عملیات نجات آذربایجان مخابره کنند.

از میان انبوه نشریات و گزارش‌هایی که استاد گرامی، کاوه بیات، در اختیار ما قرار داده است، گزارش‌های بی‌شماری درباره نحوه آغاز جنبش وطن‌خواهان آذربایجان و همین‌طور مقاومت‌های مردم عادی که از ستم فرقه، به‌ویژه مهاجران قفقازی، به ستوه آمده بودند، دیده می‌شود.  کریستوفر سایکس در گزارش خود از عملیات نجات فرقه در کتاب «روسیه و آذربایجان» می‌نویسد: «من در اتومبیلی بودم که پس از شروع نبردها از «میانه» به‌سوی شمال حرکت کرد و ٢۴ ساعت قبل از ورود ارتش به تبریز رسیدم. به استثنای مورد فرانسه در ١٩۴۴، در هیچ‌کجای دنیا شاهد یک چنین شوروشوق ناگهانی و خشونت‌باری نبودم».  این بریده روزنامه‌ها روایت خیزش مردمی آذربایجان است که با شعف بسیار از قوای ارتش استقبال کردند و به دست خود متجاسران فرقه را مجازات کردند. روایتی که در میان جنبه‌های دیگر سقوط فرقه دموکرات، کمتر دیده شده است و برای نخستین‌بار در روزنامه «شرق» منتشر می‌شود.

تبریز ساعت ١١ یکشنبه ٢۴ آذر١

روزنامه دموکرات ایران| برای اینکه امنیت شهر تبریز هرچه زودتر برقرار گردد، آقای سرتیپ هاشمی با اولین قسمت ساعت پنج روز جمعه هنگامی که صدها‌ هزار نفر افراد شهر تبریز انتظار ورود ارتش را می‌کشیدند وارد باسمنج شدند. ده‌ها رأس گاو و گاومیش و گوسفند قربانی شد.  عده‌ای در مقابل سربازان دراز کشیده، می‌خواستند قربانی شوند و جان خود را نثار قدم سربازان محبوب ایران کنند.

مردم سربازان را در آغوش کشیده، گریه کرده، می‌بوسیدند و بعضی فرزندان خود را به جلو چرخ‌های ارابه جنگی انداخته گل‌های چرخ‌ها را به دیده خود می‌کشیدند.

مردم تمام کارهای خود را رها کرده، دور سربازان جمع می‌شوند و ابراز احساسات می‌کنند. در شهر اجتماع به اندازه‌ای است که سربازان قادر به حرکت نیستند. هنگام استقبال از ارتش، دکتر جاوید و شبستری [از رهبران تسلیم‌شده فرقه] نیز در «باسمنج» بودند.

از شب ٢١ آذر تابه‌حال تبریز انتقام می‌کشید. مجاهدین از ٩ساله تا ٩٠ساله مسلح هستند، در قسمت‌های اطراف و محلات شتربان و مارالان به علت تیراندازی شدید بین مردم و مهاجرین[آن‌دسته از اعضای فرقه که از قفقاز آورده شده بودند] عبورومرور غیرممکن بود.

در این موقع تیراندازی بسیار شدید شد. سربازان دخالتی نداشته‌اند، گلوله مسلسل و تفنگ مردم را متفرق کرد. ساعت ١١ یک ارابه جنگی و دسته سرباز پارک رفتند. خائنان تسلیم و بازداشت شدند. تیراندازی امروز صبح کمتر شده است.

تفصیل تسلیم ماجراجویان نهضت پوشالی٢

روزنامه دموکرات ایران | دستخط مبارک ملوکانه – اظهار تشکر سرلشکر رزم‌ آرا – اوامر شاهانه به نیروهای اعزامی – غلام یحیی در «میانه» – چند نفر را به قتل رسانیده و دو‌ میلیون ریال پول بانک را سرقت کرده است – سران فرقه دموکرات از ساعت هفت بعدازظهر هر یک با پنج، شش کامیون اثاثیه به طرف سر حد شوروی فرار کرده‌اند.

غلام یحیی پول‌های بانک را سرقت کرده است

نیروهای اعزامی به آذربایجان در این چند روز مشغول ترمیم جاده و بازکردن راه برای حرکت ستون‌ها بوده است. طبق گزارش‌ها و تحقیقات محلی، وضعیت میانه بسیار درهم و حتی غلام یحیی چند لحظه قبل از حرکت، چندین نفر را به قتل رسانیده و دو‌ میلیون ریال پول بانک میانه را برداشته و متواری شده. اسلحه و مهمات در همه جا ریخته و فدائیان دسته ‌به ‌دسته با حال زار تسلیم می‌شوند. وضعیت اهالی تأسف‌آور و برای علاقه‌مندان به آزادی و استقلال کشور دیدنی است.  ستون اعزامی از تکاب بالاخره پس از زدوخورد شب گذشته، ساعت شش صبح دیروز وارد شاهین‌دژ شد. اسلحه و مهمات زیادی به دست آنها افتاده و فدائیان مرتبا با اسلحه‌های خود تسلیم ستون می‌شوند. طبق گزارشات واصله، طوایف شاهسون در نتیجه اغتشاش و هیجان، هروآباد و اکثر نقاط خلخال را تصاحب و به طرف اردبیل در حرکت هستند.

مردم تبریز منتظر ورود قوای دولتی

اظهارات رادیو تبریز که در ساعت ١٧ونیم روز ٢١ آذرماه پخش گردیده و پاسخی که به آن داده شد در زیر چاپ می‌شود. «٣٠٠ هزار زن و مرد از بامداد روز ٢١ آذر در شهر به تظاهرات پرداخته و با دردست‌داشتن عکس اعلیحضرت همایون شاهنشاهی و نخست‌وزیر و پرچم ایران منتظر ورود قوای دولتی هستند».

سران فرقه دموکرات با اثاثیه سرقتی فرار کردند

سران فرقه دموکرات از ساعت هفت بعدازظهر دیروز در پناه مسلسل و تفنگ، هر یک با پنج، شش کامیون اثاثیه گرانبها از شهر تبریز خارج و به طرف سرحد شوروی رفتند.  باوجودی‌که ملت فاقد اسلحه بود، مع‌الوصف موفق شدند عده زیادی از اعضای دموکرات را کشته و فعلا هم در اطراف شهر صدای تیر شنیده می‌شود.  شهر توسط پیرمردان و معتمدان اداره و حکومت‌نظامی اعلام و از ساعت ١٨ عبورومرور در شهر ممنوع است. اهالی تقاضای کمک فوری حتی اگر ممکن است با هواپیما را دارند.  این تلگراف به اهالی آذربایجان پاسخ داده شده است.  «هم‌میهنان عزیز: الساعه ارتش به طرف شهر شما در حرکت است. ارتش برای ایجاد امنیت و جلوگیری از این بدبختی‌ها وارد شهر شما می‌شوند. افراد این ارتش برادران و کسان شما هستند که برای نجات شما حرکت و با تأثرات شما شریک هستند. ورود ارتش به سرزمین مقدس آذربایجان و خاصه شهر تبریز به ساعت افتخار و خوش‌وقتی فرد‌فرد آنان است.  هم‌میهنان عزیز، درضمن به عموم توصیه می‌شود که آرامش کامل و نظم تام را مراعات کرده با کمال نظم و ترتیب با ارتش همکاری کنید تا قوای تأمینیه بتواند نظم شهر را در دست گرفته، به وظیفه خود عمل کنند.  هم‌میهنان عزیز ارتش با آغوش باز وارد شهر زیبای شما می‌شود؛ زیرا شما برادران و هم‌میهنان عزیز مدت یک‌سال‌ونیم از ما دور و جدا بوده و دوری و جدایی شما در فردفرد ارتش اثرات عمیقی کرده است.
هم‌میهنان پرچم‌های شیر و خورشید را زینت پیکر خود کرده امروز را جشن گرفته و این سعادت عظیم را که یادگاری فراموش‌‌نشدنی است، هیچ‌گاه فراموش نکنید».

پیام عشایر ایران برای شرکت در عملیات نجات آذربایجان و پیام سپاس ارتش

در جریان اخیر که موضوع دفاع میهن و حفظ مرز و بوم کشور و جلوگیری از اقدامات و تحریکات عده‌ای ماجراجو بود، عشایر رشید و خدمتگزار کشور که در کوهستان‌های مختلف مسکون هستند، تلگراف بسیاری به ستاد ارتش مخابره و با روح صمیمیت و علاقه وافر برای خدمتگزاری و برای انجام وظیفه و فداکاری دوش‌به‌دوش ارتش حاضر شدند.  حتی افراد خود را حاضر و در شُرف حرکت بودند که بدین قسم، جریان آذربایجان پیش‌آمد نمود.  بین رؤسای عشایر به‌خصوص باید اسامی این آقایان را ذکر کرد. آقای ابوالقاسم بختیار که با عشقی وافر کلیه ایلات خود را حاضر و آماده کار کرده بود. آقای قبادیان که بارها کتبا و تلگرافا تقاضای تمرکز و حرکت عده خود را کرد. آقای علی غضنفری در لرستان که با جدیت مشغول جمع‌آوری و تمرکز افراد خود شده. آقای خسرو بویراحمدی و آقای ضرغام و سایر کدخدایان بویراحمدی که شب و روز با جدیتی خستگی‌ناپذیر خود را حاضر و آماده حرکت کرده‌اند.

عشایر مختلف غرب، خاصه سنجابی کوران – قلخانی – ولدبیگی و غیره که لاینقطع برای حرکت قسمت‌های خود اقدام و عمل کرده‌اند. عشایر عرب که توسط استاندار خوزستان و فرمانده لشکر آنجا بارها تقاضای حرکت خود را کرده‌اند.  یک مرتبه دیگر پیشامد اخیر ثابت کرد چگونه عشایر خدمتگزار ایران با علاقه وافر و ایمانی خلل‌ناپذیر برای همکاری و عمل دوش‌به‌دوش ارتش حاضر و در لحظه خطر چگونه همه‌چیز را کنار گذارده مثل سرباز در کنار ارتش جانبازی خواهند کرد.  این احساسات و این علاقه و ایمان است که استقلال کشور را ابدی و عظمت آن را سرمدی خواهد کرد. ستاد ارتش به نام کلیه ارتش از این احساسات بی‌شائبه و این عشق سرشار ایلات رشید و برادران کوهستانی تشکر کرده و انتظار دارد این صمیمیت و علاقه و این بستگی و معنویت روز‌به‌روز کامل‌تر شود.  زنده و جاوید باد ایران عزیز پایدار و با عشایر رشید و سلحشور ایران باعظمت و با روح ایران‌دوستی و ایران‌پرستی مردمان و سکنه کوهستان‌های ایران.

مخابره اخبار نجات آذربایجان توسط خبرنگاران خارجی در تبریز
هیأتی از خبرنگاران خارجی مرکب از کریستوفر سایکس، خبرنگار دیلی‌میل لندن، ادوارد کویتس، مخبر آسوشیتدپرس و کلیتون دانیل، خبرنگار روزنامه نیویورک‌تایمز، روز ٢١ آذر از تهران برای مشاهده اوضاع آذربایجان به تبریز حرکت کرده و ساعت شش‌ونیم بعدازظهر همان روز وارد تبریز شدند و بلافاصله در ساعت هفت از رادیو تبریز پیامی برای روزنامه‌های خود فرستادند که چون شامل اخبار و وقایع اخیر تبریز و میانه است، عینا ترجمه و چاپ می‌شود:  «جعفر پیشه‌وری صدر فرقه دموکرات آذربایجان که درست مدت یکسال بر این استان حکومت می‌کرد امروز از تبریز مفقودالاثر گردیده اهالی و مردم تبریز در کوچه و خیابان‌ها جمع شده فریاد شادی و مسرت آنها دائما رو به تزاید است و با بی‌صبری تمام منتظر ورود قوای اعزامی از مرکز می‌باشند که امروز صبح از میانه به طرف تبریز حرکت کرده است.  تشکیلات فرقه دموکرات و مقاومت مسلحانه آنها شب گذشته به کلی از هم گسیخته شده و از روسای رژیم آنها فقط دو نفر علی شبستری رئیس انجمن ایالتی و دکتر سلام‌الله جاوید فرماندار باقی مانده‌اند که آنها هم به نام استقبال از قوای اعزامی به طرف میانه رفته‌اند.  عمارت مرکز ستاد فرقه دموکرات و دفتر کار پیشه‌وری تخلیه شده و تاریک است محل پیشه‌وری هنوز معلوم نیست و مردم در جست‌وجوی او هستند صدای آتش تیر امشب هم یعنی پس از ٢۴ ساعت درهم‌شکستن رژیم دموکرات‌ها در شهر شنیده می‌شود ولی تصور می‌رود بیشتر شلیک‌ها امشب از روی شعف و شادی است نه از خشم و غضب تمام شهر به وسیله پلیس‌های موقت که با لباس سویل هستند نگهبانی موقت که با لباس سویل هستند نگهبانی می‌شود این پلیس‌ها با تفنگ‌های خودکار و مسلسل‌های سبک مسلح بوده و برای اینکه با فداییان دموکرات اشتباه نشوند بازوبندهای سفیدی بسته‌اند.

بین میانه و تبریز‌ هزاران نفر دهقانان و برزگران و اهالی شهرهای عرض ‌‌راه در کنار جاده ایستاده و منتظر استقبال قوای ارتش ایران هستند که درست یک‌سال قبل آذربایجان را تخلیه کردند.  سه نفر خبرنگاران خارجی با اولین اتومبیل در پیشاپیش قوای اعزامی از میانه به طرف تبریز حرکت کردند و در نتیجه چند ساعت زودتر از قوای ایران به تبریز رسیدند. اهالی در مسیر عبور خبرنگاران با کف‌زدن‌ها ورود آنها را شادباش گفته و هفت گوسفند در دهات مختلفه به رسیم قدیمی ایرانی‌ها برای خبرنگاران قربانی شد. آیین قربانی بزرگ‌ترین افتخاری است که ایرانی‌ها نسبت به گرامی‌ترین میهمان و عزیزترین کسان خود انجام می‌دهند».

زنده‌باد شورای امنیت

در تمام عرض راه فریادهای شادی برای سلامتی شاه و ارتش ایران و نخست‌وزیر و مخبرین جراید بلند بود و در نزدیکی شهر تبریز فریادهای (زنده‌باد شورای امنیت) نیز اضافه شد هنگامی که امروز صبح خبرنگاران از میانه حرکت کردند واحدهای ارتش ایران با اسلحه‌های سنگین در شهر میانه تهیه حرکت خود را می‌دیدند.

در میانه مردم با سربازان با یک حالت وجد و شعفی گردآمده و برای پیداکردن دموکرات‌هایی که مخفی شده‌اند به ارتش ملحق گردیده‌اند در کلیه نقاط خانه‌های دموکرات‌ها از طرف مردم جست‌وجو می‌شد و عده زیادی زندانیان را مردم به خارج شهر می‌بردند.  در خارج شهر میانه اهالی یک قریه کوچک آذربایجانی هنوز اخبار تسلیم دموکرات‌ها را نشنیده بودند و این بزرگ‌ترین مژده بود که ما به آنها دادیم دهقانان گزارش می‌دادند که قوای دموکرات‌ها با عجله زیادی در تمام مدت شب با کامیون‌ها و اتوبوس‌ها فرار کرده و مقدار زیادی اثاثیه مردم را با خود برده‌اند این قبیل مشاهدات تا رسیدن مخبرین به ترکمن‌چای که محل معاهد قدیمی ایران و روسیه در سال ١٨٢٨ بود ادامه داشت.  در آنجا کم‌کم دستجات قداتی که در حال فرار با اسب و پیاده بودند دیده شد اغلب آنها مسلح بودند ولی سعی می‌کردند که مداخله‌ای در رفت‌وآمد اتومبیل‌ها نکنند در طول جاده اتومبیل دیگری مشاهده نشد تا هنگامی که خبرنگاران به گردنه (شبلی) واقع در ٣٠ مایلی تبریز رسیدند در آنجا بزرگ‌ترین و تنها دسته منظم فدائیان دیده شد که در حدود ٢۵ نفر سوار بر اسب بودند اغلب فدائیان هنوز اونیفورمی نظیر لباس‌های شوروی‌ها را در برداشتند.  در ترکمن‌چای اولین خبر از اداره تلگراف تبریز رسیده بود زیرا تلگراف‌ها در آنجا نگه‌داشته شده بود و سیم بین میانه و تبریز را قطع کرده بودند.

در ترکمن‌چای جسد لخت و برهنه یک فدایی که روی سنگ‌ها افتاده بود جلب توجه کرد و دهقانان می‌گفتند که این فدایی به دست افسرش تیرباران شده. در تمام طول راه مردم یک سؤال داشتند (قوای ارتش چه موقع خواهد آمد؟) و هنگامی که خبر حرکت آنها را از میانه شنیدند شادی زایدالوصفی به آنها دست داده در تمام دهکده‌ها پرچم ایران در اهتزاز بود و اغلب مردم درحالی‌که پرچم ایران و عکس شاه را در دست داشتند، در حرکت بودند.

در نزدیکی تبریز دسته‌های نظامیان آذربایجانی یعنی فدایی‌ها دیده می‌شدند که راه را برای فرار از شهر به طرف دهاتشان باز کرده و اغلب اسلحه‌های خود را به زمین انداخته پس از یک‌ سال به سوی مسکن و مأوای خود می‌رفتند.

جشن یک‌سالگی فرقه تبدیل به جنبش شادی مردم شد

در تبریز برای امروز برای جشن یک‌ساله تأسیس فرقه دموکرات رژه‌ای تهیه می‌دیدند ولی این جشن تبدیل به شادی ورود قوای ایران شد و مردم شادی می‌کردند، نه برای جشن یک‌ساله فرقه دموکرات بلکه برای فرار خائنانه آنها. در خارج از شهر مردم سر و دست کریستوفر سایکس، خبرنگار دیلی‌میل را که فارسی را خوب حرف می‌زد، بوسیده و مقدم آنها را شادباش می‌گفتند. کمی آن طرف‌تر یک سروان سابق ارتش ایران که لباس و مدال‌ها و علائم نظامی خود را برای چنین موقعی نگه‌ داشته بود، با دسته گل و عده زیادی از رفقای خود که به تفنگ‌های خودکار مسلح بودند، به انتظار ورود سربازان ایرانی ایستاده بودند و می‌گفت ما تا فردا خواهیم ایستاد تا گل‌ها و اسلحه‌ها و حتی جان خود را نثار مقدم برادران خود کنیم. در نزدیکی شهر مردم از شدت شعف و شادی راه را بسته بودند و تمام شهر تعطیل و مغازه‌ها بسته بود؛ حکومت نظامی در شهر اعلام شده بود و از ساعت هشت به بعد عبورومرور قدغن شد.  محمد بی‌ریا، رئیس اتحادیه کارگران، اعلان کرده بود که تصمیم گرفته است به حکومت مرکزی تسلیم شود و به وسیله رادیو هم این مطلب را به اطلاع مردم رسانید. تیراندازی در شب مخصوصا در اطراف سربازخانه‌ها تا صبح ادامه داشت ولی صبح مردم در کوچه‌ها و خیابان‌ها ظاهر شدند و شروع به جمع‌آوری اسلحه‌هایی که از طرف دموکرات‌ها ریخته شده بود، کردند.

• قیام میهن‌پرستان اردبیل علیه فرقه دموکرات٣
روز بیستم آذرماه است! از رادیو تهران و تبریز اخبار مهمی راجع به حرکت قوای نظامی به طرف تبریز و سایر نقاط آذربایجان شنیده شده است. مردم اردبیل مضطرب و نگران هستند و نمی‌دانند اوضاع از چه قرار است و با خائنان و میهن‌فروشان باید چه معامله‌ای بکنند ولی در این میان یک چیز محقق است که باید پرده از روی اعمال ننگین دموکرات‌های قلابی برداشته شود و توده‌های واقعی که یک‌ سال زیر شکنجه قرار داشتند، انتقام خود را بگیرند.  صبح روز ٢١ آذر است! هوا برخلاف همیشه نسبتا معتدل به نظر می‌رسد. حاج جواد مجتهدزاده به اتفاق قاسم‌خان نجفی، داماد خود از خانه بیرون آمده و به اتفاق سه نفر دیگر وارد کوچه ارمنستان می‌شوند. سه نفر از فدائیان مشغول پاس هستند. چهار نفر میهن‌پرست به اشاره مجتهدزاده بر سر آنها ریخته و دموکرات‌ها قبل از اینکه دست به ماشه تفنگ ببرند، خلع اسلحه و دستگیر می‌شوند.

ساعت هفت صبح است! پنج میهن‌پرست چهار تفنگ با مقداری فشنگ و یک پارابلوم نوع (کلت) در اختیار دارند؛ بدون فوت وقت این پنج نفر به طرف شهربانی رفته و پاسبان مسلح دم در ورودی را فورا خلع سلاح می‌کنند. در این دو مورد قاسم‌خان که ٢۶ یا ٢٧ سال داشته، شهامت بی‌نظیری از خود نشان می‌دهد چند لحظه بعد یک نفر از مأموران تأمینات از اداره شهربانی درحالی‌که هفت‌تیری به دست داشته، بیرون آمده و به طرف میهن‌پرستان هدف می‌رود. مجتهدزاده درصدد برمی‌آید با نصیحت و دلیل از تیراندازی این هم جلوگیری کند؛ در ضمن به یک عده از اطرافیان خود دستور می‌دهد مانور غافلگیری پیش گرفته و دموکرات مسلح را از عقب‌ سر دستگیر کنند. قاسم‌خان نجفی خود به انجام این وظیفه خطرناک همت می‌گمارد ولی دموکرات پس از دستگیری به ماشه یارایلوم فشار آورده و تیری به بازوی راست قاسم‌خان اصابت می‌کند و بعد هم به شکمش فرو می‌رود. میهن‌پرست شجاع با این ضربه کاری از پا در آمده و به بیمارستان منتقل می‌شود و دو روز بعد شربت شهادت را می‌نوشد. همین‌موقع که این وقایع در شهربانی روی می‌دهد، آقای داود تقی‌زاده که یکی دیگر از میهن‌پرستان اردبیل است، در قسمت مرکزی شهر مردم را علیه دموکرات‌های خائن تشییع کرده و با یک گروه ٢٠٠نفری مسلح با چوب و چماق مرکز فرقه دموکرات را تاراج کرده و چاپخانه جودت را که مدت یک‌ سال بود خائنان بر علیه مصالح مملکت مشغول چاپ اوراق ننگینی بودند، به کلی ویران و کاری می‌کنند که کمترین اثری از این چاپخانه منحوس باقی نمی‌ماند. بعد این دسته هم به شهربانی حمله می‌برند، از طرف شهربانی به طرف مردم میهن‌پرست باشرافت تیراندازی می‌شود ولی فشار غیرت و شهامت و بی‌باکی سران میهن‌پرست شهربانی را مجبور به تسلیم می‌کند.

مجتهدزاده که باید گفت رهبر قیام میهن‌پرستان بوده، رئیس شهربانی را دستگیر و زندانی می‌کند. در قسمت کلانتری شرق شهر نیز که محله پیر عبدالله باشد، آقای رحیم معینی که از جوانان تحصیل‌کرده و صدیق است، مشغول خلع سلاح دموکرات‌ها و برقراری انتظامات بوده است. درهر‌حال ساعت هشت‌و‌نیم صبح آقای مجتهدزاده و سایر میهن‌پرستان موفق می‌شوند آذرپادگان و جایی را که فرماندار اردبیل بوده، دستگیر و زمام شهر را به دست گیرند. خلع سلاح اعضای فرقه دموکرات به‌سرعت عملی شده و پس از آن مردم با هیجان و خشم بسیاری شروع به کشتن خائنان می‌کنند. مهم‌ترین اقدامی که از طرف مجتهدزاده و دیگران به عمل می‌آید، جلوگیری از حیف‌و‌میل‌شدن اموال دولتی و پول‌های موجود بوده است، به‌طوری‌که بیشتر از یک‌ میلیون وجه نقد و اسناد در بانک ملی و کشاورزی صندوق شهرداری (۴٠٠ هزار تومان) به دست آمده و نگهداری می‌شود.

پس از کشته‌شدن ماری اسمعیل، یکی از سران فرقه و معاون شهرداری اردبیل و عده دیگری از دموکرات‌ها، قهرمان که یکی از افراد ایل شاهسون بوده و با میهن‌پرستان همکاری داشته، آذرپادگان و رئیس شهربانی را در منزل خود زندانی می‌کند که مبادا فرار کنند. ملیون و میهن‌پرستان اردبیل که انتظار داشتند واحدهای ارتش زودتر وارد شهر شوند، متوجه می‌شوند که از قوای نظامی و از سواران شاهسون هیچ خبری نیست و ترس این می‌رفت که فدائیان مسلح متمرکز در (تیر) شش‌فرسخی اردبیل سر راه تبریز و اردبیل و قوای مسلح دموکرات‌ها در جاده بین آستارا – اردبیل به شهر حمله کرده و به قتل عام دست زده و مردم را مورد شکنجه و آزار قرار دهند. غروب روز ٢۶ آذر شنیده می‌شود که (شاهسار) رئیس حوزه فرقه دموکرات خیال دارد با ٢٠٠ نفر سوار مسلح خود به شهر حمله کند. مجتهدزاده فورا با تلگراف سرآب و بر اطلاع می‌دهد که قوای نظامی از آستارا وارد شهر شد و دو گردان هم به طرف سرآب حرکت کرد، فورا از آنها استقبال شود؛ برای اغفال چنین تلگرافی نیز به آستارا مخابره می‌شود که ارتش از راه تبریز وارد شد و به طرف آستارا حرکت کرد.  شاهسار پس از اطلاع از این تلگراف از حمله به شهر منصرف شد ولی خودش به اتفاق دو سوار مسلح که پسر خواهر و پسر برادرش بوده‌اند، به سوی اردبیل حرکت کرده و ساعت چهار بعدازظهر روز ٢٣ آذر وارد شهر می‌شود، میهن‌پرستان فورا از ورود این عضو پلید به شهر خبردار شده و در چهارراه شهر از عقب سر شاهسار از اسب پایین افتاده و در زیر تیر و خنجر و چوب و چماق مردم به اتفاق پسر خواهر و پسر برادرش ریزریز می‌شود. سواران این مرد پلید وقتی می‌شنوند که سردسته‌شان به دست توده‌های واقعی کشته شده است، از هم متلاشی شده و اسلحه‌ها را ریخته و فرار می‌کنند؛ با این ترتیب اردبیل و اهالی آن از خطر چپاول و غارت نجات یافته و تا روز ورود ارتش ٢۶ آذرماه میهن‌پرستان در حدود ۴٨ نفر از خائنان را به کیفر اعمال ننگین‌شان می‌رسانند.

قیام میهن‌پرستان مشکین‌شهر
مشکین‌شهر در میان تپه‌ماهورهای سبلان در ١٢فرسخی اردبیل واقع است و از لحاظ موقعیت نظامی بی‌نهایت ‌اهمیت دارد؛ به همین جهت هم همیشه هنگ سوار تیپ یا لشکر اردبیل با وسایل لازم در این شهر پادگان بود و انتظامات را بر عهده داشت ولی پس از حادثه شهریور ماه ١٣٢٠ پادگان این مرکز مهم از یک هنگ سوار به یک گروهان پیاده‌نظام تقلیل یافته بود و این گروهان هم از اسلحه‌های مشکین‌شهر نمی‌توانست استفاده کند. در آذرماه ١٣٢۴ نیز که دموکرات‌ها جرئت کردند به این شهر حمله ببرند، از نظر کمی شماره سربازان پادگان و نبودن اسلحه به مقدار کافی در دسترس آنها بود وگرنه دفاع از مشکین‌شهر با موقعیت نظامی ممتازی که دارد کار آسانی است. موضوعی که در مقال امروز مورد توجه ما قرار گرفته، چگونگی قیام میهن‌پرستان این شهر در مقابل عمال فرقه دموکرات است.

روز ٢١ آذر ماه ١٣٢۵ پس از دستگیری آذرپادگان فرماندار دموکرات‌ها در اردبیل، آقای دکتر صادق محجوبی (ستوان دوم ژاندارمری و دکتر پادگان ژاندارمری مشکین‌شهر قبل از آذرماه ١٣٢۴) با اتومبیل سواری آذرپادگان و دو قبضه تفنگ به اتفاق یک نفر از دوستانش به طرف مشکین‌شهر حرکت می‌کند. ارتباط تلگرافی اردبیل با مشکین‌شهر قطع شده بود؛ به این مناسبت آقای محجوبی با سرعت هرچه‌تمام‌تر به مشکین‌شهر رفته و میهن‌پرستان را دور خود جمع کرده و قیام عمومی را شروع می‌کنند. مردم مشکین‌شهر که یک سال تمام شاهد جنایات و خیانت‌کاری عمال پیشه‌وری بودند، به یک اشاره با چوب و چماق و بیل و کلنگ راه افتاده و روز ٢٢ آذر ماه شهربانی را اشغال می‌کنند و ٣٢ قبضه تفنگ از آنجا به دست می‌آورند. بعد به تسلیم‌کردن پادگان دست زده و ٩٢ قبضه تفنگ نیز از سربازخانه به دست می‌آورند. ٣٠ قبضه تفنگ هم از فدائیان مشکین‌شهر می‌گیرند.

چند ساعت بعد ١٣ مسلسل سبک با ۵۶١ تیز قشنگ از فدائیان و ٢۶هزارو ۶۶۶ تیر فشنگ پادگان به دست میهن‌پرستان می‌افتد. ١٠ بمب دستی و صد لنگه برنج و مقدار زیادی آرد نیز در انبار دموکرات‌ها ضبط می‌شود. روز ٢٣ و ٢۴ قاتلان افسران و سربازان و ژاندارم‌ها به همان وضعی که یک‌ سال پیش دست به جنایت فجیعی زده بودند، از طرف میهن‌پرستان در وسط میدان شهر و خیابان کشته می‌شوند. پس از ورود نیروی نظامی به مشکین‌شهر تمام این مهمات و اسلحه که از طرف میهن‌پرستان به غنیمت گرفته شده بود، تحویل فرمانده ستون می‌شود و با این ترتیب مردم این شهر کوچک ثابت می‌کنند که هیچ وقت با خائنان میهن همکاری نداشته‌اند و در اولین فرصت نیز فقط با دو تفنگ و چوب و چماق علیه میهن‌فروشان قیام کرده و وظیفه ملی خود را به نحو احسن انجام دادند.

قاتلان افسران مشکین‌شهر چگونه به سزای خود رسیدند۵

پس از درهم‌شکستن جبهه متجاسرین در قاقلانکوه و سقوط میانه، ستون‌های ارتش در جلو گردنه شبلی دو قسمت شده؛ یکی از آنها راه سراب و اردبیل را در پیش می‌گیرد و این ستون پس از رسیدن به مقصد یک دسته از افراد خود را به مشکین‌شهر اعزام می‌کند.  مشکین‌شهر خاطرات شومی را به یاد تمام ایرانیان می‌آورد؛ این قصبه کوچک که در میان تپه ماهورهای کوه باعظمت سبلان واقع شده و باغات و چمن‌زارهای سبز و خرم آن را احاطه کرده است، نمونه‌ای از فداکاری و شهامت پنج نفر از افسران جوان ارتش بود که در آذر سال ١٣٢۴ در مقابل خیانت یک مشت وطن‌فروش و ماجراجو ایستادگی کرده و شرافت سربازی خود را تا آخرین فشنگ حفظ کرده و تسلیم نشدند؛ مگر طبق امریه صریح لشکر متبوعه. ولی کسانی که در ظاهر به نام دموکراسی و تصمیم این اصول مقدس اسلحه به دست گرفته ولی در باطن جز پشت‌پازدن به اصل مسلم آزادی و انسانیت منظوری نداشتند، با اینکه قرآن مجید را بالای سرنیزه زده و به مدافعان دلیر مشکین‌شهر ارائه داده و سوگند یاد کرده بودند که جان و مال افسران و سربازان و ژاندارم‌ها در امان خواهد بود، با کمال بی‌شرمی و از روی نهایت درجه پستی و بی‌شرافتی پس از تحویل‌گرفتن اسلحه و مهمات پادگان کوچک این قصبه سربازان را هنگام خروج از سربازخانه به مسلسل بسته و اجازه نداده بودند یک نفر از آنها سالم بماند. پنج نفر از افسران ارتش و ژاندارمری را نیز دستگیر و به طرف اردبیل اعزام کرده بودند؛ بخشداری بدبخت مشکین‌شهر نیز جزء این قافله بوده است.  بین اردبیل و مشکین‌شهر بیابانی به نام (سومرین) وجود دارد که از طرف شرق مشرف به دهنه‌های سبلان است.

در این محل افسران ارتش و فرمانده پادگان ژاندارمری و بخشدار را متجاسرین از کامیون پیاده کرده و با متد آلمان‌های نازی به آنها می‌گویند که شما آزاد هستید و بروید. همین که افسران بی‌سلاح و لخت چند قدم از محل توقف کامیون دور می‌شوند، مسلحانه آتش شروع کرده و هر پنج نفر به خاک و خون می‌غلتند و بااین‌ترتیب قتل‌ عام و فاجعه مشکین‌شهر تکمیل می‌شود.  آدم‌کش‌ها خیال می‌کردند اگر قانون و عدالت اجتماعی دامن‌گیر آنها نشده، انتقام ‌الهی نیز به سراغ آنها نخواهد رفت. پس از ورود ستون ارتش به مشکین‌شهر (هنگام سقوط فرقه) سروان ادیب امینی – ستوان یکم اردبیلی – عباسقلی ارباب‌زاده بخشدار و دو ستوان یکم دیگر که ٢۴ نفر بوده‌اند، دستگیر و تحت نظر یک دسته سرباز مسلح به اردبیل فرستاده می‌شوند.

برحسب تصادف یکی از کامیون‌ها در بیابان (سومرین) همان محلی که افسران ارتش در هفتم محرم سال گذشته تیرباران شده بودند، پنچر می‌شود و جنایتکاران به فکر می‌افتند که از توقف کامیون‌ها استفاده و فرار کنند. ولی سربازان که متوجه خبث طینت این شیطان‌صفت‌ها بودند، آتش تفنگ و مسلسل‌های خود را متوجه آنها کرده و در ۵٠متری کامیون‌ها هر ٢۴ نفر قاتل را به سزای آدم‌کشی خود می‌رسانند و حتی یک نفر از جانی‌ها نیز نمی‌تواند از این مهلکه جان به سلامت به در برد. با این ترتیب در همان محلی که افسران بی‌سلاح ارتش به دست میهن‌فروشان جام شهادت نوشیده بودند، قاتلان به سزای اعمال ننگ‌آور خود رسیدند و واقعا تصادف عجیبی بوده است؛ با این ترتیب هرگز نباید از انتقام الهی غافل شد.

نویسنده: سالار سیف‌الدینی

جنایتهای وحشتناک " فرقه دمکرات آذربایجان " در آذربایجان

پس از وقوع جنگ جهانی دوم ، اشغالگران انگلیسی و آمریکایی از جنوب ، و نیروهای شوروی از شمال به خاک ایران تجاوز کردند . ارتش متجاوز شوروی  بخش وسیعی از میهن ما از جمله آذربایجان را به اشغال خود درآورد . نیروهای شوروی که هنگام ورود به ایران ، در مناطق مرزی با مقاومتهای پراکنده اما خودجوش مردمی آذربایجانی‏های غیرتمند مواجه شدند ، با قساوت تمام مردم را به خاک و خون کشیدند. در مناطق مرزی از جمله در جلفا ، بیله سوار و ... صدها تن از مردم به شهادت رسیدند . علیرغم اینکه فرمان « ترک مقاومت » از سوی رضا شاه صادر شده بود ، عده‏ای از سربازان در « پل منجم » تبریز به مقابله با نیروهای متجاوز پرداختند و به شهادت رسیدند که هنوز مزار عده‏ای از آنها در تبریز باقی است .

بهانه تجاوز نیروهای بیگانه به خاک ایران ، پیشگیری از نفوذ آلمان بود . سران اشغالگران ( روزولت ، چرچیل و استالین ) با دولت ایران به توافق رسیدند که شش ماه پس از پایان جنگ جهانی دوم ، نیروهای خود را از خاک ایران خارج کنند . حکومت مسکو که طی جنگهای متعدد با ایران در قرون گذشته ، سرزمین‏های قفقازی ایران را اشغال و ضمیة خاک خود کرده بود ، در تداوم سیاست توسعه‏طلبانه خود ، مصمم شد که آذربایجان را نیز از خاک ایران جدا کند و بدین منظور ، در آستانة ‌پایان جنگ جهانی ، طرح شومی را برای نیل به این هدف به اجرا نهاد . طبق دستور استالین ، برنامه همه جانبه‏ای ( فرهنگی ، نظامی و اقتصادی ) برای تجزیة آذربایجان تهیه شد و برای اجرای این برنامه ، هزاران تن از اعضای حزب کمونیست جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی ( ایران شمالی ) و نیروهای امنیتی وارد آذربایجان ایران شدند . با حضور نیروهای اشغالگر شوروی در خاک ایران ، حزب کمونیستی توده نیز به عنوان مجری بخشی از سیاستهای شوروی فعالیت گسترده‏ای را در سراسر ایران سامان داده و هزاران تن را به عضویت خود درآورد بود . شعبة ایالتی حزب توده در آذربایجان  نیز در راستای تأمین منافع شوروی فعال بود . در سال 1324 ، صدها تن از تروریست‏های قفقازی از جمله جنایتکار معروف غلام یحیی در سایة حمایت ارتش شوروی ، اقدامات تروریستی خود را در شهرهای مختلف آذربایجان آغاز کرده و به مسلح کردن اعضای حزب توده و افراد ساده و دهقانان ستم دیده‏ای که فریب تبلیغات کمونیست‏ها را خورده بودند پرداختند . تروریست‏های قفقازی ، اعضای شعبة‌ ایالتی حزب توده و فریب خوردگان ، تحت پوشش تشکلی به نام « فرقة دمکرات آذربایجان » گردهم آمده و اقدامات خشونت‏بار و تجزیه طلبانة خود را برای اجرای دستور استالین و تجزیة ایران آغاز کردند . آنها در کشتار مردم آذربایجان بخصوص سربازان وافسران در پاسگاهها و پادگانهای آذربایجان آزادی عمل داشتند . زیرا هزاران تن از نیروهای ارتش شوروی با پیشرفته‏ترین سلاحها از جمله تانک‏ها ودیگر ادوات لازم ، در تمام نقاط آذربایجان مستقر شده و پادگانها و پاسگاههای سربازان ایران را درمحاصره گرفته بودند ، وضعیت به گونه‏ای بود که حتی فرمانده لشکر تبریز بدون اجازه نیروهای شوروی ، حق خروج از پادگان را نداشت ، در چنین وضعیتی فرقة دمکرات به قلع و قمع فرزندان آذربایجان در پاسگاهها و پادگانها پرداخت ، گوشه‏ای از جنایت‏های فرقة دمکرات در خاطرات « سرتیپ علی اکبر درخشانی » آمده است . درخشانی در سال 1324  فرمانده لشکر تبریز بود که پس از اشغال تبریز توسط فرقة دمکرات در آذر ماه 1324 ، به  عدم مقاومت در قبال متجاسرین متهم و پس از ترک تبریز و ورود به تهران در دادگاه نظامی محاکمه شد. اما درخشانی در خاطرات خود دلایل متعددی را دایر بر عدم امکان جنگ با عوامل شوروی آورده است . عدم دستور صریح از سوی مقامات مافوق دایر بر جنگ با عوامل فرقه دمکرات ، و عدم امکان هرگونه جنگ با متجاسرین به علت دخالت ارتش شوروی و نیز لزوم حفظ جان نیروهای مستقر در پادگان تبریز اصلی‏ترین دلایل وی می‏باشد ؛ سرتیپ درخشانی ، همزمان با حوادث انقلاب اسلامی نیز از سوی سازمان اطلاعات و امنیت کشور ( ساواک ) به اتهام جاسوسی برای شوروی در سال 1356 دستگیر شد . وی که حدود هشتاد سال داشت ، حین بازجویی جان سپرد . اما خاطرات وی در سال 1373 در آمریکا از سوی خانواده‏اش منتشر گردید ، اخیراً بخشی از خاطرات وی ، تحت عنوان طولانی « 21 آذر 1324 ، تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان ونقش سید جعفر پیشه وری در آن » توسط « انتشارات شیرین » منتشر شده است . در این کتاب گوشه‏ای از جنایت‏های فرقة دمکرات در آذربایجان از زبان سرتیپ درخشانی نقل شده است :

پست‏های ارتش سرخ در اطراف ما ( پادگان تبریز ) گمارده شده بود . بیم آن می‏رفت که در صورت حملة فداییان به ما و تیراندازی ما به طرف آنها ، نفرات ارتش سرخ مورد اصابت گلولة ما قرار گیرند . من موضوع را به فرماندة سپاه ارتش سرخ پیغام دادم و تقاضای دور کردن پست‏های ارتش سرخ را نمودم . فرمانده سپاه شوروی ، در پاسخ پیغام من ، اظهار داشت : بر شماست که مراقب باشید چنین اتفاقی نیفتد . زیرا اگر یک نفر از سربازان ما کشته یا زخمی شود ، من با تانک‏های هفتاد تنی خود ، شهر تبریز را خواهم کوبید .

لشکر آذربایجان تنها با پیشه‏وری و یارانش طرف نیست ، افسران پادگان تبریز هم به خوبی می‏دانستند که طرف ما ارتش زورمند و سرمست و مغرور از بادة فتح برلن و فاتح جنگ جهانی دوم می‏باشد . پادگان و افسران ، در محوطة سربازخانه ، و خانواده‏های افسران ، در نقاط و محلات تبریز پراکنده بودند .

[ وضعیت تبریز بسیار آشفته بود ، پیش از آنکه فرقة دمکرات پیدا گردد ، ناگهان ] یک بازی سیاسی جدیدی به نام جبهة آزادی ، به دست شبستری ، متنفذ محلی تأسیس می‏شود و جانشین حزب توده می‏گردد و پس از مدت کمی که گروهی مردم را به تهدید و تطمیع به آن جبهه جلب می‏کنند ، در نتیجة مکاتبة شبستری با پیشه‏وری ( در پروندة دیگری ، شبستری صراحتاً این موضوع را اقرار کرده ) که بر اثر اعمال گذشتة خود ، بعد از جنگ بین‏المللی گذشته در گیلان ، سال‏ها در زندان به سر می‏برد ، و پس از وقایع شهریور 20 ، در اثر قانون عفو عمومی ، از زندان خارج شده بود ، به آذربایجان می‏رود . چون در دورة چهاردهم قانون‏گذاری ، با حقه‏بازی و پشت هم‏اندازی و کمک همین شبستری و حمایت اجانب نمایندة ‌مجلس شورای ملی شده بود و او را به مجلس راه نداده و اعتبار نامه‏اش را رد کرده بودند ، داغ دلی از حکومت مرکزی داشت ، از موقعیت استفاده کرده ، وارد جبهة آزادی شده و آن را به فرقة دموکرات آذربایجان تبدیل کرد و خود نیز رهبر آن شد و شبستری را که مردی احمق و به سفها بیشتر شبیه است ، تحت نفوذ خود قرار داد.

این حزب ، با قیافة مخوف و با یک روح جابر و هرج و مرج طلب ، روز به روز توسعه یافت و افراد آن مسلح شدند . نیروی ارتش سرخ که تا آن زمان از آذربایجان خارج نشده بود ، به هوس مطامع دیرینة خود در ایران  و به خیال اینکه با دست این فرقة ماجراجو ، خواهد توانست حکومتی دست نشانده در آذربایجان ایران ، [ به عنوان ] شعبة آذربایجان قفقاز تأسیس کند و وسیلة تهدید حکومت مرکزی ایران قرار دهد ، در مقام تقویت این اشخاص برآمد .

دولت مرکزی هم دچار کشمکش‏های سیاسی و اختلاف بی‏شماری بود که وقت حکومت مرکزی و مجلس شورای ملی ، صرف زد و خورد با وقایع و حوادث ناگوار بعد از جنگ می‏شد و متجاسرین بر نفوذ خود می‏افزودند .

پیشه‏وری و یارانش ، زیر لوای آنهایی که سنگ را بسته و سگ را رها کرده بودند ، با کمال آزادی و فراغت خاطر ، دست به کار زده ، فرقة دمکرات متشکل و حزب تودة آذربایجان منحل شد . گروهی هم به نام فدایی از سوی فرقه مسلح شدند . رفقا [ شوروی‏ها ] هم با کمال سخاوت و سهولت ، به مسلح کردن روستاییان ستمدیده و فریب خورده سراسر آذربایجان پرداختند . بدین طریق که کامیون‏های پر از اسلحه ، از قبیل مسلسل دستی و تفنگ و نارنجک و طپانچه و مهمات بسیار ، وارد روستاها شده و پس از تخلیة بار خود ، پی کار خود می‏رفتند .

ما که ناظر این صحنه‏های جانگداز بودیم ، چاره‏ای جز گزارش نمودن جریانات به مرکز به طور روزانه نداشتیم که ناگهان دستوری از ستاد ارتش برای حل این مشکل تاریخی رسید که اگر روی سنگ می‏گذاشتید ، آب می‏شد و مرا که در آن موقع گرفتار مسؤولیتی بس بزرگ بودم ، به بهت و حیرت فرو برد . دستور مقام ریاست کل ستاد ارتش ، خیلی ساده و مختصر و مفید ، اما مسخره و خنده‏دار بود : پیشه‏وری و یارانش را دستگیر و کت بسته به تهران اعزام دارید . برای آنکه به این دستور مسخره ، اعتبار بیشتری داده باشد ، یک « حسب‏الامر مطاع مبارک ملوکانه » هم جلو آن گذارده بود .

روزی از روزها ، مستر یانگ ، وابستة ‌مطبوعاتی سفارت آمریکا ، که برای سنجش اوضاع آذربایجان به تبریز آمده بود ، در دفتر کار من ، مرا ملاقات و در ضمن صحبت اظهار داشت ؛ آیا این صحت دارد که روس‏ها مانع انجام وظیفة لشکر آذربایجان می‏شوند ؟ من به سرهنگ ورهرام رییس ستاد لشکر که آنجا ایستاده بود ، دستور دادم در معیت دیپلمات آمریکایی ، به سربازخانه رفته ، او را خارج سربازخانه متوقف و خودش داخل سربازخانه شده ، یک کامیون سرباز از داخل سربازخانه به خارج حرکت دهد . آنها رفتند و کمی بعد مراجعت نمودند . مستر یانگ اظهار داشت که من با این چشمان خود دیدم که کامیون سربازخانة شما را پست شوروی‏ها که روبروی سربازخانه مستقر شده به سربازخانه برگرداند . به مستر یانگ گفتم ؛ پس شما که به تهران رفتید ، به سر لشکر ارفع جریان را بگویید تا بفهمد پیشه‏وری گرفتن و کف بسته به تهران اعزام داشتن ، با حرف عملی نیست .

[ ت . کایلر یانگ ، که بعدها از ایران شناسان معروف آمریکایی شد و به ریاست قسمت شرق‏شناسی دانشگاه پرینستون رسید ، از این سفر گزارشی تهیه کرد که برای هیأت آمریکایی در کنفرانس وزرای خارجه مسکو ارسال شد . بنا به نوشتة نصرالله سیف‏پور فاطمی ، در کتاب « دیپلماسی نفت » ( به زبان انگلیسی ، چاپ نیویورک ، ص 269 و 270 ) کایلر یانگ ، به عنوان شاهد عینی ، گزارش داده است که برای تیمسار درخشانی ، تقویت نیروهای نظامی پراکنده در سراسر آذربایجان غیر ممکن بود ؛ زیرا فرستادن حتی یک ژاندارم ، به تصویب مقامات شوروی احتیاج داشت و بررسی هر تقاضا ، مدت زیادی طول می‏کشید . برای ده روز مقامات شوروی اجازة خروج حتی یک سرباز یا ژاندارم را به خارج تبریز ندادند . در همین زمان ، مقامات شوروی در تبریز ، مانع حفاظت شهربانی از زندان‏ها و خیابان‏ها شدند ، در حالی که به دمکرات‏ها اجازه دادند گروهی را مسلح و آنها را تحریک نمایند . سیف پور فاطمی می‏نویسد (ص 270 ) پس از آنکه دمکرات‏ها اکثر شهرها را تسخیر و بیشتر نیروهای انتظامی را خلع سلاح  نمودند ، مقامات شوروی به تیمسار درخشانی گفتند که می‏تواند معدودی سرباز را به شهرهای اطراف بفرستد . این در حالی بود که نجات شهرهای دیگر ، غیرممکن بوده و تنها به تضعیف پادگان تبریز می‏انجامید و به دمکرات‏ها اجازه می‏داد تبریز را  بدون کمک ارتش سرخ ، قبضه کنند . سیف پور فاطمی ، ادامه می‏دهد که درخشانی متوجه این منظور روس‏ها شد و اجازه نداد که آنها او را به بازی بگیرند و نیروهای خود را در پادگان نگاه داشت .]

پیشه‏وری زیر چتر حمایت نیروهای بیگانه ، بر خر مراد سوار و با کمال آزادی در سراسر آذربایجان به تاخت و تاز می‏پرداخت و ما همچنان ، زندانی و تماشاگر حوادث بودیم .

دمکرات‏ها اولین حملة‌ مسلحانة‌ خود را به پادگان سراب وارد آوردند و آن پادگان به علت کثرت مهاجمین ، به زودی سقوط کرد . نفرات پادگان را  به خانه‏های خود مرخص و افسران را در نهایت شقاوت و برخلاف تمام موازین ، تیرباران نمودند و جگر ما را که نمی‏توانستیم دست از پا خطا کنیم ، سوزاندند . این اقدام ناجوانمردانه ، مرکز‏نشینان را تازه از خواب بیدار کرد و ستونی از عده‏ای مجهز و مرتب ، به قصد کمک از تهران به تبریز اعزام داشتند . اما این ستون که با مذاکرات قبلی با سفارت شوروی و جلب موافقت وابستة نظامی آن سفارت و گرفتن جواز عبور از تهران حرکت کرده بود ، در شریف‏آباد قزوین ، با اشارة ‌یکی از سربازان شوروی ، در زیر ریزش شدید برف متوقف شد و پس از چند روز مذاکرة مرکزیان با مقامات شوروی ، به سوی تهران برگشت و به سربازخانه‏های خود برای استراحت وارد شدند .این حادثه ، که پیشه‏وری و یارانش را قوت بخشید ، موجب شد که حملة‌ سراب را در مشکین شهر و اهر و میاندواب تکرار کرده و به همان قرار سربازها را مرخص و افسران را تیرباران کردند ، در مشکین شهر ، دو نفر از افسران تیرباران شده را در کنار جاده مدفون و پاهای آنان را از خاک بیرون گذارده بودند . انگشت جنازه یک سروان را برای به دست آوردن انگشتری او بریده بودند . در این میان دستگاه پیشه وری ،  ارتباط ما را با تهران ،  با بریدن سیم‏های تلگراف و تلفن قطع نمود و وسیلة ارتباط ما با تهران ، منحصر شد به یک دستگاه بی‏سیم کوچک پایی بیابانی و فرسوده که مدتی در ارتش آمریکا کار کرده بود که آن هم به واسطة نرسیدن  لامپ تقاضایی ما از مرکز ، به سختی و با اشکال کار می‏کرد.

اکنون ارتش سرخ هم ما را ( پادگان تبریز ) در محاصره گرفته بود که مبادا دست از پا خطا کنیم . روز 19 آذر ماه 1324 ، باخبر شدیم که به اصطلاح فداییان ، از محل‏های خود حرکت نموده‏اند . صبح روز بیستم ، آنها در حوالی شهر دیده شدند .

پست‏های ارتش سرخ در اطراف ما گمارده شده بودند . بیم آن می‏رفت که در صورت حملة فداییان به ما و تیراندازی ما به طرف آنها ، نفرات ارتش سرخ مورد اصابت گلولة ما قرار گیرند . من موضوع را به فرماندة سپاه ارتش سرخ پیغام نمودم و تقاضای دور کردن پست‏های ارتش سرخ را نمودم . فرماندة سپاه شوروی ، در پاسخ پیغام من اظهار داشت : بر شماست که مراقب باشید چنین اتفاقی نیفتد . زیرا اگر یک نفر از سربازان ما کشته یا زخمی شود ، من با تانک‏های هفتاد تنی خود ، شهر تبریز را خواهم کوبید.

در 24 آبان ماه 1324 ، اولین اقدام به تقسیم اسلحه در شهرستان مراغه و شروع حملة مسلحانه به ژاندارم‏ها ، چنانچه پیش‏بینی شده بود ، در عجب‏شیر به ظهور پیوست .

به محض شروع این عملیات ، مقامات شوروی از خروج ژاندارم‏ها از مراکز واحدهای خود برای کمک رساندن به پاسگاه‏ها که یکی بعد از دیگری مورد حمله واقع می‏شدند ، ممانعت کردند و در نتیجة سلب آزادی عمل واحدهای نظامی و ژاندارمری ، دموکرات‏ها با آزادی کامل عملیات خود را ادامه و همه روزه با اخذ اسلحه ( تفنگ -  نارنجک  -  مسلسل سبک کوتاه که تاکنون در ارتش به قسمت‏ها داده نشده ) ‌از مقامات بیگانه تقویت می‏شدند ، به تدریج پادگان‏های کوچک نظامی و ژاندارمری را از بین برده و به مراکز اصلی واحدهای بزرگ نظامی ( تبریز  -  اردبیل  -  رضاییه ) متوجه گردیدند.

پادگان مشکین شهر را با اینکه دولت موافقت کرده بود که خونریزی نشود و این مسأله را به یک ترتیبی اصلاح بکند ، نفرات پادگان حاضر به تسلیم می‏شوند ، و فرقه‏ای‏ها به قرآن قسم می‏خورند که در صورت تسلیم پادگان کسی را نخواهند کشت ، با این وجود ، پس از تسلیم پادگان ، فرقه‏ای‏ها ، نظامیان را مرخص می‏کنند ، پنج نفر افسر را می‏کشند!!!

در تبریز ، یک لشکر پادگان وجود داشته و با بودن یک لشکر ، اشخاص وطن‏پرست در کوچه‏های تبریز ترور می‏شدند . ادارات دولتی ، یکی پس از دیگری ، به تصرف متجاسرین در می‏آمد و بالاخره ، با آن سهل و سادگی ، حتی خود لشکر را هم خلع سلاح کردند . پیش از سقوط پادگان تبریز ، من برای جلوگیری از خونریزی به ساختمان استانداری رفتم تا در حضور نیروهای ارتش سرخ با فرقه‏ای‏ها گفتگو کنم .

مذاکرات روی همین زمینه جریان داشت . بالاخره ، پیشه‏وری اظهار داشت که بیش از این ، برای ادامة ‌مذاکره حاضر نیست و اتمام حجت نمود که فقط تا ساعت دو بعد از ظهر  می‏تواند تأمل کند . یا جنگ و یا همکاری .

در تمام طول راه ( خیابانهای تبریز ) ، نفرات مسلح بسیاری دسته دسته ایستاده بودند و عابرین را شدیداً بازرسی می‏کردند . وسایل نقلیه به هیچ‏وجه در شهر دیده نمی‏شدند .

در تاریخ 25/8/1324 ، ستاد ارتش به فرمانده لشکر 3 ، اطلاع داد ؛ طبق اطلاعات تلگرافی که از مراغه رسیده ، پاسگاه ژاندارمری عجب‏شیر از طرف عناصر مسلح محاصره و زد و خورد ادامه دارد و همچنین طبق اطلاع تلگرافی که از سراب و اهر و سایر نقاط آذربایجان به تلگرافخانه رسیده ، در تمام نقاط ، دموکرات‏ها مشغول خلع سلاح پادگان‏های مملو از سرباز و ژاندارم و پاسبان‏ها هستند . ضمناً طبق اطلاع دو روز قبل ، سیم تلگرافی بین میانه و تبریز قطع ، و تا دو فرسخی شمال میانه ، عدة پنجاه نفری مسلح دموکرات با وضعیت تهدید‏آمیزی مشغول بازپرسی عابرین و خلع سلاح افسران و افراد عابر هستند و قصد تهاجم به میانه را دارند .

روز 28/8/1324 ، لشکر 3 مجدداً گزارش می‏دهد که پادگان سراب و ژاندارمری آنجا خلع سلاح و افسران را به نقطة‌ نامعلومی برده‏اند . در میانه ، ژاندارمری خلع سلاح ، یک افسر و چند نفر کشته شده ، بقیه خلع سلاح ، رییس شهربانی زندانی ، شهر در دست متجاسرین ، در عجب‏شیر و بناب و نمین ، واحدهای ژاندارمری خلع سلاح ، در اطراف اهر مجدداً اسلحه تقسیم می‏شود ، مراغه و اهر در معرض تهدید ، حفظ ارتباط با اردبیل و میاندوآب قطع ، رضاییه در حال آرامش و طبق اطلاع حاصله ، عده‏ای از اکراد بارزانی برای خلع سلاح سردشت رفته‏اند .

فرمانده لشکر 3 ، در تاریخ 12/9/24 ، گزارش می‏دهد که طبق اطلاعات واصله از اردبیل ، متجاسرین در تاریخ  6 آذر ماه ، به ژاندارمری و شهربانی آستارا حمله نموده و سرهنگ 2 ظهیرنیا ، کلانتر مرز ، و ده نفر ژاندارم و یک پاسبان کشته شده و بقیه خلع سلاح یا متواری شده‏اند . در مرند ، دیروز اشرار به منزل حبیب‏الله هوچگانی حمله نموده ، خود حبیب‏الله را که زخمی بوده ، با پسر و برادرش به قتل رسانیده‏اند .

روز 25 [ آذر 1324 ] ، اطلاع حاصل شد که پادگان و دستة ژاندارمری سراب ، در ساعت پنج بعد از نصف شب تاریخ مزبور ، پس از سه ساعت استقامت ، سقوط کرده و ستوان یکم ضیایی مهر ، فرمانده پادگان و ستوان یکم فاطمی ، فرمانده دستة ژاندارمری ، با 17 نفر ژاندارم دستگیر و در اوغان ، 9 کیلومتری سراب ، تیرباران شده‏اند و تا پیش از ظهر همان روز ، کسب اطلاع گردید که در اطراف شهرستان اردبیل ، هشت هزار تفنگ و هزار و پانصد طپانچه و متجاوز از سیصد مسلسل سبک ، بین دموکرات‏ها تقسیم شده است . از بعد از ظهر همان روز ، ارتباط تلگرافی با لشکر قطع شد .

از روز 17 آبان ماه ، تعرض به پاسگاه‏های ژاندارمری شروع و یکی بعد از دیگری ، خلع سلاح و آستاران نیز سقوط نموده و فرقة مزبور در روی محور اصلی آستارا اردبیل  - اردبیل سراب -  سراب تبریز شروع به فعالیت نموده ، با اعمال زور ، اشخاص را وادار به عضویت نمودند . از دوم آذر به بعد که رسدبان رحیم‏پور ترور شد ، سکنه فوق العاده دچار وحشت شدند .

در شب 17 آذر [ 1324 ] ، عدة کثیری از فرقة دموکرات ، مشکین‏شهر را محاصره ، بدواً گروهان ژاندارمری مورد حمله قرار گرفت . گروهان مزبور تلفات سنگینی به فرقه وارد نموده ، اما با استعمال بمب دستی و نارنجک ، به ساختمان گروهان خرابی وارد و رخنه می‏نمایند . ستوان یکم اردبیلی ، فرمانده گروهان ژاندارمری را با 12 نفر ژاندارم دستگیر و اعدام می‏کنند .

سپس حمله به پادگان را شروع و از لحاظ اینکه پادگان شدیداً ابراز مقاومت می‏نمود ، از سروان ادیب امینی ، رییس انتظامات عشایری که معلوم گردید در اسارت فرقه بوده ، نوشته‏ای مبنی بر ترک مقاومت گرفته و به وسیلة ستوان دوم شهدوست ، برای ستوان صدوقی می‏فرستند ، ولی ستوان صدوقی از قبول آن امتناع و جنگ را ادامه می‏دهد . فرقه باز هم حیلة دیگری به کار برده ، توسط ستوان دوم پیاده شهدوست با سوگند قرآن مجید ، ستوان یکم صدوقی و ستوان یکم شفقی را مجبور به ترک تیراندازی نموده و پس از اینکه اسلحه را زمین می‏گذارند ، آن‏ها را با طرز فجیعی در یک فرسخی مشکین‏شهر اعدام ، بالاتنة آن‏ها را زیر خاک نموده ، پاهای آن‏ها را در معرض تماشای عابرین می‏گذارند .

روز 19 آذر [1324 ] ، مشهدی سلیم‏خان [ از سکنة میاندواب ] که شخص میهن‏پرستی بود ، به وسیلة یک نفر کرد به قتل رسید و باعث وحشت اهالی گردید.

سرگرد صفوت ، در تاریخ 3/9/24 ، گزارش می‏دهد که فرماندار و سرهنگ معین آزاد [ در مراغه ] مورد سوءقصد واقع ، فرماندار مقتول و سرهنگ معین آزاد مجروح شده است و ستوان یکم آذرنور ، تأیید می‏کند که سرهنگ از سر و پا ، و یک سرباز همراه ، از شکم مجروح هستند .

فرمانده لشکر ، به استناد گزارش رییس انتظامات اهر در ساعت 11 صبح 21/9/24 تحت شمارة ‌3939 ، به ستاد ارتش گزارش می‏دهد : استوار دوم امیدی ، آجودان گروهان ژاندارمری مشکین‏شهر ، متواریاً به اهر آمده ، گزارش می‏دهد . ساعت 2 بعد از نصف شب 19 جاری ، پادگان و عدة ‌ژاندارم مشکین‏شهر ، مورد حملة متجاسرین که دارای نارنجک و توپ بودند ، واقع ، پس از زد و خورد ، پادگان خلع سلاح و افسران تیرباران گردیدند . مهاجمین به طرف گرمی و اهر حرکت کردند .

ساعت 12 نصف شب ، دموکرات‏ها که به وسیلة غلام یحیی و غلامرضا و چند نفر از دسته‏های اشرار بیجند هدایت می‏شوند ، به پادگان سراب حمله ، یک نفر ژاندارم را کشتند . چهل نفر ژاندارم و سرباز را خلع سلاح کرده ، بازوهایشان را بسته ، ولی ستوان یکم فاطمی ، رییس ژاندارم‏ها ، در معیت یک نفر ژاندارم ، در منزل خود از طرف اشرار محاصره ، از نصف شب تا دو ساعت بعد از طلوع آفتاب ، مشغول دفاع بوده و تسلیم نمی‏شد .

بالاخره رسدبان یکم فرزین ، رییس شهربانی سراب که مرد خائن و اخاذ و جاسوس است ، از طرف اشرار به رییس ژاندارمری قول داد که تفنگ را تسلیم کند و کاری با او ندارند و در موقعی که ستوان یکم فاطمی با رییس شهربانی مشغول صحبت بود ، یک مرتبه اشرار بیجند ریخته ، او را دستگیر و ژاندارمی را که نزد او بود ، به قتل رسانیده و بازوان رییس ژاندارمری را نیز بسته و با چهل نفر سرباز و ژاندارم کت بستة دیگر ، به مقر فرماندهی توده ، یعنی قریة بیجند ، به اسارت برده ، پس از زجر و شکنجه ، آن‏ها را با یک حال فجیع ، در حال زنده قطعه قطعه کرده‏اند.

وضعیت افسران پادگان تبریز بسیار وخیم و اضطراب‏آور بوده ؛ زیرا خودشان در محلی در کنار شهر محاصره شده و به کلی از امید رسیدن کمک دست شسته بودند و  خانواده‏شان در شهر ، که به دست متجاسرین افتاده بود ، با آتیة‌ مجهولی باقی مانده بودند . از طرفی ، به خوبی اطلاع داشتند که با سایر پادگان‏ها چه معامله شده و به خوبی می‏دانستند که پس از خلع سلاح پادگانهای سراب و آستارا ، نفرات و افسران را قطعه قطعه کرده بودند و در مشکین‏ شهر قرآن قسم خورده بودند که اگر تسلیم شوید ، در امان خواهید بود ؛ ولی پس از تسلیم ، افسران را تیرباران نموده ، بالا تنة‌ آنها را زیر خاک کرده و پای آنها را بیرون گذارده بودند ...

 

 

"سلطنتی" که با اسید سوزانده شد!

"سلطنتی" که با اسید سوزانده شد!

 فرادید| کارگروه ویژه دولت روسیه سال گذشته طرحی را پیشنهاد داد که جسد دو فرزند آخرین تزار روسیه نیکلای دوم نیز در کنار دیگر اعضای خانواده‌شان در  کلیسای جامع پیتر و پائول مقدس دفن شود. گرچه مقامات سنت پترزبورگ از آمادگی برای برگزاری این مراسم خبردادند اما کلیسای ارتدوکس روسیه آزمایش های بیشتر در مورد صحت هویت اجساد را خواستار شده و نتایج آزمایش دی ان ای در مورد اجساس آلکسی و ماریا را قبول نکرد.
به گزارش مجله تاریخ فرادید، گفته می‌شود این سختگیری به خاطر آن است که کلیسای ارتدوکس همه اعضای خانواده نیکلای از خاندان رومانوف که به دست بلشویک ها کشته شدند را شهید لقب داده است. 
 نيكلاي دوم که آخرین تزار روسیه بود در سال 1894 ميلادي به تخت سلطنت روسيه نشست اما دوران سلطنت او توام باموج نارضايتي از استبداد تزاري، فقر فزاينده مردم و شكست روسيه در جنگ با ژاپن همراه بود. تزار پس از انقلاب سال 1917 از سلطنت خلع شد و دولت موقت او و خانواده اش را در کاخی در 15 کیلومتری جنوب پتروگراد زندانی کرد. اما این حبس چندان طولانی نشد چون "بلشویک‌ها در ژوئیه سال 1918 تزار، همسر، 4 دختر و يك پسرش را به همراه 4 خدمه تیرباران کردند. 
 بر اساس برخی گزارشات تاریخی بر روی پیکرهای خانواده تزار پس از تیرباران اسید سولفوریک پاشیده شد تا اثری از آنها باقی نماند و شناسایی نشود. با این حال در سال 1998 یعنی هشتاد سال پس از آن واقعه پیکرهای خود نیکولای، همسرش، الگا دختر 22 ساله، تاتانیا دختر 21 ساله و آناستازیا دختر 17 ساله او کشف و در مراسمی با حضور بوریس یلتسین با آئین مسیحیان در مقبره ویژه در کلیسای جامع پیتر و پائول مقدس در سن پترزبورگ به خاک سپرده شد.   
اجساد آلکسی و ماریا که در سال 2007 در 70 کلیومتری اجساد والدینشان کشف شد آخرین بازماندگان خانواده تزارها است که اکنون در انتظار مجوز کلیسا برای خاکسپاری در مقبره است.  
 معروف است که تزار روس به دوربین و عکاسی بسیار علاقمند بود و به همین خاطر شمار زیادی عکس از خانواده سلطنتی روسیه در همان زمان برداشته و در گنجینه ویژه کاخ تزار نگهداری می‌کرده است؛ عکس هایی که امروز در کنار زیبایی بصری خانواده‌ای رانشان می دهد که چندی بعد از عکس کشته و با اسید سوزانده شده‌اند. این عکس‌ها که همگی سیاه و سفید هستند چندی پیش از سوی علاقمندان به تاریخ روسیه رنگی شده و منتشر شده است.  
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکولای دوم آخرین تزار روس
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکولای دوم تزار روسیه و جورج پنجم پادشاه بریتانیا
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکلای دوم تزار روسیه و جورج پنجم پادشاه بریتانیا
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکولای دوم در "کوبرگ". سال 1897
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکلای دوم همراه با خاندان سلطنتی بریتانیا شامل، شاه ادوارد هفتم (وسط تصویر) و جورج پنجم(نشسته سمت راست). سال 1909
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکلای دوم تزار روس سوار بر قایق
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
ملکه الکساندرا در حال مطالعه
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
دو تن از دختران خانواده تزار 
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکولای دوم، ملکه ویکتوریا (سمت راست)، همسرش و احتمالا الکسی
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
آناستازیا رومانوف دختر تزار با دندان‌های مصنوعی
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
آناستازیا رومانوف دختر تزار با دندان‌های مصنوعی
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
"اولگا"دختر تزار و همسرش که در 22 سالگی توسط بلشویک ها کشته شد. سال 1910
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکولای دوم، همسرش، تاتیانا رومانوف و مرد ناشناس در حال قایق سواری در رودخانه "دنیپر" 
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکولای دوم تزار روس و دو زن و یک مرد ناشناس
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
الکسی تنها پسر تزار
 
 
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
 ماریا، اولگا، الکسی، زنی ناشناس و تاتیانا رومانوف
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
اولگا رومانوف (ایستاده) و زن ناشناس
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
 اولگا رومانوف در اتاق خوابش
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
عکس دسته جمع از خانواده تزار
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
عکس جمعی از خانواده تزار
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
عکسی جمعی از ملکه و چهار دخترش
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکولای دوم و دخترش آناستازیا
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
عیادت آناستازیا و ماریا از سربازان زخمی جنگ جهای اول
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
عیادت آناستازیا(چپ) و ماریا از سربازان زخمی جنگ جهای اول
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
 اولگا، تاتیانا، الکسی، مردی ناشناس و تزار نیکلای دوم
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
تزار نیکلای و فرزند الکسی
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
تزار نیکلای دوم و فرزندش الکسی
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
تزار نیکلای دوم و فرزندش الکسی
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
تزار نیکلای دوم و همسرش در شکار
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
تزار نیکلای و قشون قزاق
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
تزار نیکلای دوم به همراه دخترانش (از چپ به راست) ماریا، آناستازیا، اولگا و تاتیانا رومانوف
 
(تصاویر) آخرین تزار و خانواده‌اش
 
نیکلای دوم آخرین تزار روس

پسر اتریشی نادرشاه

nader

 

ژوزف بارن بارسلیمن(شاهزاده مظفر) فرزند گمنام نادر شاه افشار

 

در اواخر دوره حکومت نادرشاه افشار، علیقلی خان ـ برادرزاده اش ـ به فکر براندازی عمویش نادر افتاد، و به این سبب در سیستان سر به طغیان برداشت، اخبار مربوط به شورش علیقلی خان بسرعت هرچه تمامتر در سرتاسر ایران پیچید و طغیان عمومی را برضد روش خشن نادر شدیدترساخت ازجمله طوایفی که به علیقلی خان پیوستند کُردهای خبوشان(قوچان) بودند. نادر که سخت از گزارش علیقلی خان برآشفته بود به فرماندهی 16000 نفر از سربازان خویش برای گوشمالی دادن کسی که به الطاف و مساعدت های وی را بدینسان جبران نموده بود، از مشهد حرکت کرد.ظاهراً نادر از خطری که او و اعضای خانواده اش را تهدید می کرد آگاه بود، زیرا قبل از ترک مشهد جانب احتیاط را نگه داشته و پسران و نواده اش شاهرخ را به کلات اعزام کرد و از طرفی دامنه شورش کُردهای قوچان(خبوشان) به تیره های دیگر نیز سرایت نمود و کُردها یکباره از فرمان نادر سرپیچیده ایلخی شاه را که در دشت رادکان پراکنده بودند به یغما بردند.

با نزدیک شدن نادر به آن حدود، عده ای از اکراد به دژ خبوشان پناه بردند و برای محاصره آماده شدند و عده دیگری به کوه های آلاداغ گریختند ونادردر فتح آباد(دو فرسنگی قوچان) اردو زد.
پربازن (per basin ) ـ طبیب مخصوص نادر که دراین زمان درالتزام رکابش بود درباره اقامت نادر در فتح آباد چنین حکایت می کند: « گفتنی [است] نادر از سرنوشت شومی که در این نقطه برای او مُقدر بود آگاهی داشت، مدت چند روز یک اسب زین شده را در حرم خود آماده داشت و چند بار تصمیم به فرار به کلات گرفت، لکن ملتزمینش مانع فرار او شدند و عواقب شوم فرار وی را خاطرنشان ساخته، تاکید کردند که تا آخرین قطره خون خود برای حفظ جان او خواهند جنگید و در این خصوص آن قدر اطمینان دادند که نادر از فرار منصرف گردید.از مدتی پیش نادر با هوش سرشار خود احساس کرده بود که زندگیش در خطر است و توطئه هایی برای سوء قصد نسبت به او جریان دارد. از میان کلیه درباریان نادر، محمدقلی خان ـ خویش نزدیکش ـ و صالح خان بیش از همه علیه او تحریک می کردند. محمدقلی خان فرماندهی نگهبانان شخصی و صالح خان اداره امور دربار را به عهده داشت. نادر مخصوصاً از صالح خان بیمناک بود و می کوشید خود را از شر او برهاند.همچنین نادر در اردوگاه خود چهار هزار محافظ افغانی داشت که همه نسبت به او وفا دار بودند و نسبت به سایر فرماندهان خصومت می ورزیدند. شب یازدهم جمادی الثانی نادر سران قشون افغانی را احضار و به آنان چنین گفت: «من از نگهبانان خود راضی نیستم. شجاعت و صداقت شما بر من مسلم است. من به شما فرمان می دهم که بامداد کلیه افسران نگهبان را دستگیر و زنجیر کنید و نسبت به هیچکدام که در صدد مقاومت برآیند ابقاء ننمائید. دراین موضوع برای حفظ جان خود تنها به شما تکیه می کنم.»
فرمانده نگهبانان افغانی«احدخان ابدالی» پسر دوم محمدخان سدوزی که سنش بین 23 تا 25 سال بود، با ابراز شایستگی و فعالیت خاصی که داشت توانسته بود اعتماد نادر را کاملاً جلب نماید. احمدخان و افسرانش پس از آن که قول دادند اوامر نادر را اجرا نمایند از اردوگاه خارج شدند و برای کار آماده گردیدند.نادر در همان روز در کمال اضطراب به خلاف عادت مقرر چندین بار به حرم داخل شده و بیرون می آمد و در یک جا قرار و آرام نمی گرفت و مردمان حضور همگی در حیرت و تعجب بوده و احدی را یارای تحقیق این مراتب نبود (گویا خوابی ذهن او را مشوش کرده بود که نزد حسنعلی بیگ معیرالممالک که از جمله دولتخواهانش بود بازگو کرده بود و از آن پس آرام و قرار از او سلب شده بود).
نادر پس از آن به حرم خانه داخل شد و بر بالین خواب استراحت افتاد. آن شب«جوکی» دختر محمدحسن خان، که یکی از زوج های او بود در جایگاه خواب مقرر بود. خواب شاه را آنقدر بی حواس کرده بود که لباس از تن بر نیاورده و کلاه نادری ـ که چهار جیقه بر او نصب بود ـ از سر برنداشته بر زمین گذاشت و به جوکی خطاب کرده، گفت: خواب چنان بر من غلبه کرده است که عنان اختیار هوش را از کف ربوده، لکن خوابیدن را بر خود خوب نمی دانم، آن قدر که چشم من گرم شود، زود مرا بیدار کن. بعد از این مکالمه چشم جهان بین را برهم گذاشته به حصار امن بیهوشی متحصن گردید.
چو شه خوابید دری این چنین سفت قضا هم خنده زد هم آفرین گفت.
احمد خان ابدالی ، فرمانده نگهبانان افغانی برای اجرای دستور نادر منتظر فردا بود، لکن جاسوسی از جریان مذاکرات محرمانه نادر با سردار افغانی آگاه گردیده و موضوع را به محمدقلی خان اطلاع داد و او نیز صالح بیگ قرخلوی افشار ابیوردی را از قصد نادر آگاه ساخت و هردو نفر با یکدیگرهم سوگند شدند که شبانه کار دشمن مشترک را بسازند و همدیگر را ترک نکنند. محمدقلی خان که گویا پسر سام بیگ و برادر زن نادر و صالح خان که مباشر و ناظر خرج اردوی وی بود به دوستان مورد اعتماد خود تکیه کرده و پس از مذاکرات کافی، محمدقلی خان و صالح خان با همدستی قوجه بیگ(خواجه بیگ)قاجار ایروانی، موسی بیگ امیرلو افشار طارمی و قوجه بیگ کوندزلوی افشار قرقلو ارومی[سوگند نامه] سند را به شصت نفر دیگراز درباریان نشان دادند و همه صحه بر آن نهادند و برای قتل نادر مهیا شدند. قرار شد دو ساعت بعد از نیمه شب قبل از اجرای فرمانی که نادر داده بود،اقدام نمایند. آنان در نیمه (شب یکشنبه یازدهم ماه جمادی الثانی سال 1160 ه.ق) در فتح آباد به سراپرده نادر شاه هجوم بردند، نادر در اثر همهمه از خواب بیدار و با خنجری که همیشه زیر سر می گذاشت دو تن از آنان را کشت، و لکن چون بخت از او بر گشته بود پایش به یکی از طناب های خیمه بند شد و بر دَر افتاد و قبل از آن که بتواند از جای برخیزد، صالح بیگ به نادر حمله بُرد و با شمشیرضربه سختی از پشت به کتف او نواخت که یک دستش از بدن جدا شد وپس از وارد ساختن این ضربت چنان دهشت زده شد که در زمین میخ کوب گردید و بدین ترتیب محمدخان قاجار خونسردی خود را حفظ نمود و او را از پای درآورد و شاه افشار جان به جان آفرین تسلیم کرد.
سر شب بتن سربزیر تاج داشت سحرگه نه تن سر نه سرتاج داشت
بیک گردش چـرخ نیلوفــری نه نــــادر بجا ماند و نه نـــــــادری!
روز بعد همین که خبر کشته شدن نادر منتشر شد کشمکش بزرگی میان اردوی شاهی بروزنمود. افغان های ابدالی و ازبک ها به فرماندهی احمدخان ابدالی که از هواخواهان نادر بود با افشاریان سخت در آویختند و پس از زد و خورد شدید افشاریان را پس نشانده و اردوگاه را چپاول و به سوی نادرآباد(قندهار) رفتند و بیرامعلی که به عنوان گروی در اردوی نادر بود، در شب قتل از اردوگاه گریخت و خود را به بخارا رساند و با فرمان جعلی بر اریکه امارت مستقر شد و هر یک از دسته های قشون به اوطان خود عزیمت نمودند و تا نزدیک ظهر اثری از خیمه و خرگاه و اثاثیه پادشاهی برجای نماند.
مولف «دُره نادره» دراین باب می نویسد: « هرچند طلای ناب را به زیبق مزابق نمودن رای زنیق و سیم ساو را با مس و روی، روی اندود کردن منافع طبع انیق است، اما پادشاه بر خلاف امر لَا تَتَّخِذُوا بِطَانَهً مِنْ دُونِکُمْ نُحاس منحُوس نُحاس فوجی از جانب را که آثار قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاء مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ َاکبر از اکثر ایشان صدور می یافت بنقد سره سربازان روکش کرده، ایشان از ترس مترس پشت در دیوار دولت ساخته بود،
وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا و در شب مزبور آن اُدناس ناس. پاس سرا پرده عزت می داشتند. صبحگاهان که جهان سربریده خورشید را بر این طشت سیمگون گذاشت، و دامان افق از خون شفق رنگین، و چهره چرخ نیلوفری از پنجه آفتاب خونین شد، از سّرکار واقف گشته سر به خودسری و دست به غارت برافراشته از آن جا روانه اوطان خود شدند.»
علیقلی خان ـ برادرزاده نادر ـ که در سیستان بود به محض اطلاع از قتل نادر پادشاهی خود را اعلام کرد وبا شتاب به جانب مشهد شتافت و افشاریه و قوای قزلباش نیز بدو پیوستند. علیقلی خان پس از ورود به مشهد در بیست و هفتم جمادی الثانی 1160 یعنی شانزده روز پس از قتل نادر به تخت سلطنت نشست و سکه با سجع:
گشت رایج بحکم لم یزلی سکه سلطنت بنام علی
ضرب کرد.او برای این که مدعیان تاج و تخت را از میان بردارد سهراب خان ـ که لله و غلام ـ خود را با گروهی از سپاهیان بختیاری برای کشتن شاهزادگان افشار به کلات فرستاد و مدتی آن جا را در محاصره داشتند، تا روزی که مستحفظین برج دربند ارغوانشاه غفلت کرده و نردبانی را که در کنار برج قرار داشت، بجای گذاشته بودند. عده ای از بختیاری ها متوجه نردبان شده و از آن بالا رفته و خود را به برج رسانیده و بر آن جا مسلط شدند، بالاخره حصار کلات را به تصرف در آوردند. شاهزادگان افشار: نصرالله میرزا، امامقلی میرزا پسران نادر به اتفاق شاهرخ ـ برادرزاده خودـ چون بخت را واژگون دیدند هریک بر اسبی سوار شده، به سوی مرو گریختند و کاظم بیگ افشار ـ برادر دیگر علیقلی خان ـ که آن هنگام در کلات بود، آن ها را تا بیرون دژ دنبال کرد وچون به آن ها نرسید مراجعت کرد و گروهی به همراه دوست محمدخان چهچهه ای ـ که قوشچی نصرالله میرزا بودـ حق نمک نشناخته به تعقیب آن ها روانه شد و امامقلی و شاهزاده شاهرخ را درشرق حدود کلات دستگیر نمود، و قربانعلی نامی از منسوبان خود را به تعقیب شاهزاده نصرالله میرزا فرستاد و او در آبادی «حوض سنگ» به نصرالله میرزا رسید و نصرالله میرزا در زد و خورد قربانعلی را به هلاکت رساند و از معرکه گریخت ولی با جمعی از قراولان مرو مواجه شد. آنان نصرالله میرزا را دستگیر و به کلات آوردند.
سهراب، رضاقلی میرزای نابینا را با شانزده و به قولی هیجده نفر از اولاد و احفاد خُرد و بزرگ نادر که در کلات بودند از دم شمشیر گذرانیده ولی نصرالله میرزا که بیست و سه ساله و هشت پسر او، و امامقلی هیجده ساله، چنگیزخان سه ساله، محمدالله خان شیرخواره و شاهرخ میرزا را به مشهد آوردند. علیقلی خان بدون هیچ شرمی نصرالله میرزا و امامقلی میرزا را پس از انتقال به مشهد کشته و سایر برادرانش، چنگیزخان سه ساله و محمدالله خان که کودک بودند به دستوراو مسموم گردیدند.همچنین برادران شاهرخ: محبعلی میرزا دوازده ساله، احمدقلی میرزا یازده ساله، هارون خان پنج ساله، بیستون خان هفت ساله، و محمدخان چهارساله را به قتل رسانید.
علیقلی خان برای ریشه کن کردن نسل نادر وحشیگری را به جایی رسانید که کلیه زنان بیوه ای را که از شاه و شاهزادگان باقی مانده و دارای فرزند بودند به قتل رسانید و تنها شاهرخ که هنوز بیش از چهارده سال نداشت در ارگ شهر محبوس نموده خبر کشته شدن او را در شهر منتشر نمود.منظور اواز کار این بود که هر وقت عموم مردم با سلطنت او از در مخالفت برآیند، شاهرخ میرزا را که از دودمان نادر و صفویه است بر تخت نشانده، خود زمام امور را بدست گیرد و اگر توانست به زور سرنیزه برتخت بنشیند او را نیز مانند سایر شاهزادگان معدوم سازد.میرزا مهدی خان استرآبادی در باره اعقاب و احفاد نادر و سرنوشت آنان می نویسد:« نصرالله میرزا با شاهزادگان کامکار در قلعه کلات و علیقلی خان در هرات می بود. علیقلی خان بعد از وقوع این فتنه باقرۀ ناقره لاخیر فی سهم زَلجِ، آهنگ مشهد طوس و در اول عوک و بُوک فوجی فرستاد، کلات را مُور از مَور آن راه مرور نجستمی تصرف نموده«نصرالله میرزا» با «شاهرخ میرزا» و «امامقلی میرزا» جریده به جانب مروشاهجهان فرار کردند، قوشچی شاهزاده«دوست محمدخان» نام چهچهه ای بهلهالله علیه که پیوسته بَهلَه آسا دست خدمت بر کمر بسته چرخ مرادش از دست باز شاهزاده زَقَه خورد نوال و طعمه یاب احسان می بود، ایشان را از فلاتِ «کلات» بازگردانیده به ارض اقدس آورد. علیقلی خان از اندیشه انتقال پادشهی قُدُم و قَدَم کارا بدید عاقبت بینی ندیده، مکافات احسان ماتقَدّم را بقَدَم المجازات بالسماوات پیش آمد، بر خلاف مضمون « لا تُعدِمِ مِن ابنِ عِمّکَ نَصراً» و نصرالله میرزا را در ارض اقدس، شاهزاده اعظم «رضاقلی میرزا» را با شانزده تن دیگر از کَلالَۀ مشکین کُلاله و اَحفاد عَم، با احفاد عَمّ بلا تأثر و غَمّدر قلعه کلات در یک روز برای دو روزه سپنجی با سیف مُحتَفِد بِمَحفِدِ عدم فرستاد و نوش نوشین عمرشان را آمیخته نیش ذُنابِ سیف ساخت اصابهُ ذُباب لاذعٌو آن نورستگان چمن زندگی را که حیای شرمشان آبروی مَطَر و شرم حیایشان صدره از سِدرَه برتر بود، بی ترحم بزخم تیغ از پا درافکند».

 

تا به حال تصور می شد بعد از قلع و قمع فرزندان نادر توسط علیقلی میرزا غیر از شاهرخ ـ نوه نادرـ کسی از این خاندان باقی نمانده است، اما درسازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران به نسخه خطی تحت عنوان «شرح احوال پسر یکی از سلاطین ایران(در خدمت نظامی اطریش) برخورد کردم که خبر از وجود یکی از فرزندان نادرمی داد، این اثرتوسط لئوپلد دید مانستر و در قرن سیزده نگارش یافته است، این نسخه در خردادماه سال 1325 توسط دکتر مهدی بیانی برای کتابخانه ملی خریداری شد واینک دربخش «نسخه های خطی و نادر» کتابخانه ملی به شماره 814780 ثبت و به شماره 12555- 5 قابل بازیابی می باشد.

 

نادرشاه و فرزندانش

 

نادر شاه افشار و دو فرزندش (احتمالاً رضاقلی و نصر‌اللّه) و پیرمردی که
شاید میرزامهدی خان استرآبادی باشد. این نقاشی در زمان نادرشاه (قرن دوازده شمسی) کشیده شده است.

 

در معرفی اثر آمده است: ژوزف بارسلمن، یکی از فرزندان نادر شاه افشار است که پس از کشته شدن او در فتح آباد قوچان بدست اتراک افتاد و سپس به بلگراد برده شده و در آن جا غُسل تعمید کرد و از آن جا به اطریش رفت و در خدمت شاه اطریش رشادت ها کرد و سرانجام زخم مهلک و منکر برداشت و دست از سپاهیگری کشید و در منصب یاوری درارتش اطریش درگذشت و در باغ سن بُرن که مدفن پادشاه رُم پسر ناپلئون است، دفن گردید.
این نسخه در 4 صفحه، 11 سطری در اندازه صد و چهل و پنج درهشتاد و روی کاغذ فرنگی، فلفل نمکی، به خط نستعلیق و با جلد گالینگور سبز مقوایی نگارش یافته است که در ذیل نعل به نعل از آغاز تا فرجام استنساخ گردیده است:

 

شرح احوال پسر یکی از سلاطین ایران(در خدمت نظامی اطریش)
بواسطه لاپلدویک دید منستتر زمان تفسیر اخلاق و احوال می دهد؛ دو یا سه ماه قبل در زمان جنگ اتراک سعی داشتند در دستگیرکردن و به اسیری بردن مسلمان و دعوت ایشان به دین عیسوی و در میان آن ها مردمان بزرگ و مسن کمتر به تغییر مذهب راضی می شدند ولی اطفال غالباً سهل قبول می کردند.
در گراتس پایتخت استیری آخر بار شانزدهم چندین غسل تعمید برای تقدیس مسلمانان اتفاق افتاد که در آن ها مردمان بزرگ اسم گذارنده بودند در کتب تقدیس کلیسای پایتخت اسامی آن ها مندرچ است و ما در این جا اسم بعضی از آن ها را ذکر می کنیم.
1589آرشیدوشه 3و کاترینا و بارن تورم ، 1599 بارن تن حوسن ، 1651 پل دُلانگ ، 1764 کنتس کِنرل و کنت دراوت ماتس دُروف ، 1689گدُفروادیک دیک مانستر ، 1712 بارون هریرستین .
بعد از ماه هفدهم چون جنگ میانه اتراک مرتفع شد، لهذا محبوس و اسیر نبود و تقدیس بعمل نمی آمد مگر در 25 ژانویه 1725 در کلیسای ژورئیت در عهد سلطنت ملکه ماری آترزیا برای یکی از شاهزادگان ایران در حضور اهل در خانه چنین تقدیسی بعمل آمد آن وقت آن شاهزاده را که به سن نوزده سالگی بود« ژوزف سلمین» نامیدند برای آن که ژوزف نام پسر بزرگ ولیعهد و ملکه و سلطان بعد از آن بود و سلمین نام شهرتی [ا]ست که آن شاهزاده فراراً از بلگراد بدان جا آمده بود و نام کشیشی که او را غسل داده بود ماریان پیت ریِِِِِخ بوده و اسم گذارنده جناب کُنت شاف گُُچ حاکم استیری بوده.
پس از رسیدگی چنین معلوم گردید که این شاهزاده، پسری بود که بعد از انقراض خانواده نادرشاه باقی مانده بود.
نادرشاه که سلطان ایران بود در قرن هیجدهم در آسیا مانند ناپلئون در اروپا رفتار کرد و از چند جهت شباهت به او داشت چندانکه از خانواده سلطنتی نبود و به سعی و کوشش خود بدان رتبه رسید و چه آن پسر ناپلئون اول که در ایام طفولیتش به پادشاهی رُم نامزد شد عاقبت به اسم فرانسواریخ اشتادت در سنان بُرن نزدیکی وین درگذشت بتاریخ 1832 مثل پسر نادرشاه مظفر که در وین به اسم ژوزف بارن بارسلمین 1824 فوت شد.
نادرشاه در سال 1697 تولد شد و به اسم [ندر]قلی مرسوم و به شتربانی مشغول بود، تا در ایام سلطنت شاه طهماسب از آن شغل دست کشید و به خدمت دیوان پرداخت رشادت و جلادت زیاد از او به ظهور و بروز رسید تا آن که شاه او را طهماسب قلی خان نامید و بسرکردگی قشون برقرار داشت.
پس از آن که بواسطه انزجار طبع رعایا شاه مذکور را از سلطنت عزل کردند طفل صغیر او را که عباس سوم بود در سال 1732 طهماسب قلی خان آورد و بر تخت نشاند و به اسم وزارت او زمام حکمرانی را در دست گرفت پس از چهار سال در 1736 آن طفل از دنیا رحلت کرد و بواسطه نسبتی که با آن خانواده(اصل: خانه واده) طهماسب قلی خان پیدا کرده بود یعنی دختر شاه گذشته را به عقد ازدواج در آورده بود خود را سلطان بالاستقلال شمرد و نادرشاه نامید؛ گرجستان و ارمنستان را که عثمانیان گرفته و متصرف بودند پس گرفت و ضمیمه خاک خود ساخت. همچنین آنچه از خاک ایران که به ملکه روسیه تعلق گرفته بود معاودت یافت و بر تمام همسایگان فرمانفرما گردید.
دختر شاه مرحوم برای او پسری آورد که او را شاهرخ میرزا نامیده ولیعهد خود قرار داد.در سال 1739 به سمت هندوستان رفته مغول بزرگ محمد(اصل: محمود) را شکست داد و پایتخت آن دهلی(اصل: دلی )را آتش زده ساکنانش را به قتل رسانید.هنگام آن بیرحمی و خونریزی بزرگ درویشی خود را بر او عرضه کرده و گفت این پادشاه قادر و توانا اگر تو خدایی پس مانند خداوند رحیم و بخشنده باش و اگر پیغمبری راه نجاتی برای دنیا و آخرت به ما بنما و اگر پادشاه مایی ما را تمام مکن تا برای تو رعیت باقی باشد. شاه فرمود: نه خدایم که آموزنده باشم، نه پیغمبرم که هادی شما گردم و نه پادشاه شما که شما را به رعیتی بخواهم اما من آن کسی هستم برای تنبیه ملل فرستاده پس از آن نادرشاه نوه اورنگ زیپ، یکی از سلاطین را برای یکی از فرزندان خود به زنیت گرفته و محمد مغلوب را دوباره بر تخت هند نشانیده و به ایران مراجعت فرمود.
[در سال] 1745 جنگ جدیدی با عثمانیان در میان آورد و ایشان را در ایروان شکست فاحشی داد. در ایام سلطنت نادرشاه، صلح بکلی از میان رفته بود و چون به خونریزی عادت کرده نمی توانست خود را ملایم کند لهذا وقتی که میل رعایا را به فرزند خود بسیار دید در باره او سوء ظنی پیدا کرد، عاقبت با کمال بی رحمی گفت تا چشمایش را برکندند و بیرحمی او روز به روز رو به ازدیاد گذاشت تا باعث شورش خلق گردید پسر برادرش ـ ابراهیم خان ـ که علیقلی خان نام داشت جلو افتاده و شورشیان را دفع شر او ترقیب و تحریص می کرد تا آخرالامر شب 23 ژوئن 1747 بواسطه سلطان مستحفظین در چادر خود به قتل رسید. بعد از قتل نادرشاه خونریزی بسیار و جنگ های سخت در سر تاج و تخت اتفاق افتاد تا آن که به خواست خدا و لیاقت و استحقاق به سلسله جلیله حالیه قاجاریه تعلق گرفت در میان آن هیاهو و کشاکش لشگرکشی و خونریزی از نسل نادرشاه باقی نماند مگر یک پسر ده ساله که از خوف کشته شدن گریخته به چنگ اتراک افتاد و به اسیری به شهر بلگراد برده شد، چون تاب صدمه اسیری هم نیاورد از بلگراد به سلمین فرار کرد و محض حفظ جان خود دین عیسوی را اختیار نمود در گراتی غسل داده شد و در مدرسه نظامی وین تربیت یافته در رژیمان پیاده نظام گُیس رُخ برقرار و مشغول خدمتگزاری گردید.
در جنگ هفت ساله به درجه سلطانی در رژیمان آرشی دوشه پس از یک سال و نیم خدمتگزاری نایل گردید. 25 مارس 1759 فرمان بارونات یافته در آن فرمان امپراطریس اتریش ماری ترزیا بدست مبارک خود مزین فرموده بود مِلانت داس بارونانت (یعنی به دادن این لقب مایلم) و در آن فرمان نوشته بود که سلمین از نسل جنگی ترین خانواده ایران است و مدت خدمات نظامی کمال فراست و شجاعت از او به عرصه بروز و ظهور رسیده و در جنگ بارسلو وهخ گریخ دو مرتبه زخم سنگر سخت خورده و بواسطه این زخم های کاری از خدمت نظامی با منصب یاوری مجبوراً دست کشیده و بنابر این درجات عالیه دیگر نرسید و باقی عمر را در حالت مرخصی از خدمت بسر برد.
ژوزف بارُن بارسلمین پسر واقعی پادشاهی[است] که مدت پانزده سال اسباب خوف تمام آسیا بود در شهر وین [در] 15 فوریه 1824 به منصب یاوری دولت بهیه اتریش درگذشت و در باغ سن بُرن که مدفن پادشاه رُم پسر ناپلئون اول است مدفون گردید.