هلن استلماخ به روایت تصویر

هلن استلماخ 

بانو هلن استلماخ Helen Stelmakh (آمنه نیکپور) فرزند کازیمیر و امیلیا (زاده ۱۳۱۰ ه خورشیدی در شهر کراکوف لهستان، مرگ ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ در شهر تهران) از آخرین بازماندگان مهاجر جنگ جهانی دوم در ایران

هلن استلماخ 3 ساله در کنار پدرش کازیمیر در خانه کراکوفهلن استلماخ ۳ ساله در کنار پدرش کازیمیر در خانه کراکوف

بانو هلن استلماخ Halina Helena Helen Stelmakh در سال ۱۹۳۱ م (۱۳۱۰ ه خ) در شهر کراکوف ( Kraków لهستانی ، Cracowلاتین) در جنوب کشور لهستان به دنیا آمد.

مراسم خاکسپاری رئیس جمهور لهستان، هلن استلماخ در کنار مادر و پدرشمراسم خاکسپاری رئیس جمهور لهستان، هلن استلماخ در کنار مادر و پدرش

پدر هلن استلماخ، کازیمیر استلماخ Kazimir estelmakh که در کشور اتریش متولد شده بود فردی نظامی و سیاستمدار بود که مدت کوتاهی نیز به عنوان شهردار شهر کراکوف منصوب شده بود. وی پس از مرگ در آرامگاه خانوادگی استلماخ ها در شهر کراکوف دفن شد.

آرامگاه خانوادگی استلماخ در شهر کراکوف لهستانآرامگاه خانوادگی استلماخ در شهر کراکوف لهستان

بانو هلن استلماخ در صفحه ۲۴ کتاب “از ورشو تا تهران” چنین آرزویی کرده بود؛

… همه در قبرستان خانوادگی استلماخ در شهر کراکوف مدفونند و این قبرستان خانوادگی با پلاک مخصوص هنوز جایی برای چند نفر دیگر از فامیل را دارد که من نیز دلم می خواهد پس از مرگ در کنار آنان آرام گیرم…

هلن استلماخ در سال 1937 در کنار مادر و پدر نظامیهلن استلماخ در سال ۱۹۳۷ در کنار مادر و پدر نظامی

مادر هلن استلماخ، بانو امیلیا استلماخ Emilia Estelmakh در سال ۱۸۹۸ م (۱۲۷۷ ه خ) در کشور اوکراین به دنیا آمد و به عنوان یک جنگ زده پس از تحمل مشقتهای فراوان در سال ۱۹۴۲ م (۱۳۲۰ ه خ) به ایران مهاجرت کرد.

امیلیا استلماخ Emilia Estelmakhامیلیا استلماخ Emilia Estelmakh

امیلیا استلماخ در نهایت امر در سال ۱۹۸۳ م (۱۳۶۲ ه خ) در یکی از آسایشگاه های سالمندان شهر تهران بر اثر بیماری ذات الریه مرحوم و در آرامستان دولاب تهران مدفون شد.

آرامگاه امیلیا استلماخ Emilia Estelmakhآرامگاه امیلیا استلماخ Emilia Estelmakh

بانو هلن استلماخ در سال ۱۹۶۴ م (۱۳۴۳ ه خ) پس از یک سال آشنایی با محمد علی نیکپور خشگرودی ازدواج و نام آمنه نیکپور  را برای خود انتخاب کرد. وی دارای دو فرزند پسر به نام های رضا و رامین بود.

تصویری از آرامگاه امیلیا استلماخ بر روی سنگ مزارشتصویری از آرامگاه امیلیا استلماخ بر روی سنگ مزارش

از بانو هلن استلماخ در سال ۱۳۸۷ در جشنی که در سفارت لهستان در شهر تهران برگزار شده بود به عنوان ۵ بازمانده لهستانی در ایران تقدیر و قدردانی شد.

قدردانی از بانو هلن استلماخ با حضور سفیر لهستان در تهران و اهدای مدال افتخارقدردانی از بانو هلن استلماخ با حضور سفیر لهستان در تهران و اهدای مدال افتخار

بانو هلن استلماخ با کمک همسر و پسرش در سال ۱۳۸۸ کتاب خاطراتش را با عنوان “از ورشو تا تهران” منتشر کرد. این کتاب در ۱۶۹ صفحه به خاطرات غم انگیز یک بانوی مهاجر اسیر لهستانی مقیم تهران می پرداخت.

کتاب از ورشو تا تهران و مرور خاطرات هلن استلماخ - طرح شکیبا رحمانیکتاب از ورشو تا تهران و مرور خاطرات هلن استلماخ – طرح شکیبا رحمانی

خانم هلن استلماخ در نهایت امر پس از تحمل یک دوره بیماری سخت در روز سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ در بیمارستان شهید مصطفی خمینی مرحوم شد.

خاکسپاری هلن استلماخ در آرامگاه دولاب در کنار مزار مادرش امیلیاخاکسپاری هلن استلماخ در آرامگاه دولاب در کنار مزار مادرش امیلیا

در نهایت امر با توجه به درخواست و وصیت بانو هلن استلماخ، پیکرش پس از تشییع از منزلش در حوالی میدان فردوسی به آرامستان دولاب شهر تهران انتقال و در صبح روز پنجشنبه ۷۷ اردیبهشت ماه در کنار مزار مادرش امیلیا آرام گرفت.

اعلامیه مجلس یادبود هلن استلماخ آمنه خاکپوراعلامیه مجلس یادبود هلن استلماخ آمنه خاکپور

مجلس یادبودی نیز در روز نهم اردیبهشت در مسجد الجواد میدان هفت تیر برای این بانو برگزار خواهد شد. روحش آرام

تقدیم به روایتگر صحنه های خونین جنگ جهانی دوم ، به پولادی که در کوره مذاب اسارت و تبعید و زندگی در کمپهای متعدد آبدیده شده ، به پرستوی مهاجری که با بال و پر شکسته خود را از اسارتگاه سیبری به پناهگاه دائمی خود در ایران رسانده ، به شمع روشن خانواده ای که اینک در پرتو آن میزند.

خانواده هلن استلماخ؛ ایستاده از راست، رامین، همسر و فرزندش، رضا  و همسرش. نشسته از راست؛ دختر رضا، محمدعلی نیکپور و هلن استلماخ سال 1394خانواده هلن استلماخ؛ ایستاده از راست، رامین، همسر و فرزندش، رضا و همسرش. نشسته از راست؛ دختر رضا، محمدعلی نیکپور و هلن استلماخ سال ۱۳۹۴

منابع و سرچشمه ها؛
کتاب از ورشو تا تهران به همت محمدعلی نیکپور.
اسکان مهاجران لهستانی در ایران بر پایه اسناد .
سمینار آرامستانهای لهستانی ها در ایران ۱.
سمینار آرامستانهای لهستانی ها در ایران ۲٫
شب بخارا و بازماندگان لهستانی در ایران .
گفت‌وگو با هلن استلماخ زاده لهستان، اهل ایران! روزنامه شهروند، شماره ۶۳۸ | ۱۳۹۴ دوشنبه ۲۶ مرداد
و …

وقتی لهستانی‌ها به ایران پناه آوردند

 

وقتی لهستانی‌ها به ایران پناه آوردند

 

 سرنوشت ما ایرانی ها و لهستان ها در جنگ جهانی دوم یک جایی به هم پیوند خورد؛ این گزارشی است از سرنوشت 116 هزار لهستانی آواره و تبعیدی که زمان جنگ جهانی دوم به ایران رانده شدند.
هفته نامه کرگدن - مجتبا پورمحسن: سرنوشت ما ایرانی ها و لهستان ها در جنگ جهانی دوم یک جایی به هم پیوند خورد؛ این گزارشی است از سرنوشت 116 هزار لهستانی آواره و تبعیدی که زمان جنگ جهانی دوم به ایران رانده شدند. سوم شهریور 1320 یکی از تلخ ترین روزهای تاریخ معاصر ایران است. در این روز به رغم اعلام بی طرفی ایران در جنگ جهانی دوم، قوای شوروی از شمال و قوای بریتانیا از جنوب به ایران حمله کردند و در عرض کمتر از سه روز ایران تسلیم شد. هنوز مدت زیادی از حمله ژاپن به امریکا و ورود ایالات متحده به جنگ جهانی دوم نگذشته بود که متفقین تصمیم گرفتند با اشغال ایران زمینه را برای رساندن کمک های بریتانیا و امریکا به شوروی فراهم کنند. آن ها ایران را «پل پیروزی» نامیده بودند.
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
 فرار آوارگان لهستانی به ایران
 
 
در بهمن سال 1320 فرمانداری رشت، نامه ای از سوی نیروهای اشغالگر دریافت کرد که در آن ها به عبور ارتش لهستان از ایران اشاره شده بود، اما مشکل تامین مایحتاج غیرنظامیان لهستانی سبب شد آن ها نیز به ایران بیایند و برای مدتی تقریبا طولانی در ایران بمانند. بالاخره اولین گروه از لهستانی ها در اواخر آوریل 1942 از طریق بندر انزلی وارد ایران شدند؛ بیش از 31 هزار نظامی و 12 هزار غیرنظامی. در آگوست همین سال نیز حدود 44 هزار نظامی و 26 هزار غیرنظامی از طریق بندرانزلی به ایران آمدند. حدود 2700 غیرنظامی نیز از طریق عشق آباد وارد مشهد شدند. آمار متناقضی درباره تعداد لهستانی هایی که به ایران آمدند، وجود دارد. برخی از 300 هزار نفر سخن می گویند، اما نزدیک ترین آمار به واقعیت، ورود 116 هزار نفر به ایران را تایید می کند. باریس ماکسینیا، کارمند قدیمی شیلات انزلی که زمان ورود لهستانی ها به انزلی بیست ساله بود، به عنوان شاهد عینی، ورود لهستانی ها را این گونه توصیف می کند:
 
«من شیلات بودم. یک روز آمدند گفتند لهستانی ها را دارند با کشتی می آورند. لهستانی ها پر از شپش، گرسنه و زهوار دررفته از کشتی پیاده شدند. انگلیسی ها سربازان هندی را که همه گردن کلفت بودند با ماشین های مخصوص صحراهای لیبی از بغداد آوردند این جا. تمام منطقه دوک سازی را گرفته بودند. کلا زمین های ما را اشغال کرده بودند. ایران ما اشغال شده بود. بخشی از دریا را هم گرفته بودند؛ اما بعد نیروی دریایی آن را پس گرفت. انگلیسی ها حمام ساختند، لوله کشی کردند و دیگ بخار گذاشتند. سلمانی پیدا کردند که از خودشان بود، با دست موهای سرشان را می زدند، ماشین نبود. لباس ها را در کوره ها می سوزاندند. به خاطر این که امراض مسری شان سرایت نکند. انگلیسی ها کار خودشان را خیلی خوب انجام دادند. لهستانی ها افسران لایقی داشتند، سرگروهبانان و سربازان بسیاری داشتند.
 
کارگرهای انگلیسی هم سربازان هندی و مالایایی بودند. بعد از این که لهستانی ها از حمام در می آمدند چه زن و چه مرد- طبق صورت- لباسشان آماده بود. کسی که نظامی بود لباس خودش را می پوشید. این جا را هم زود رو به راه کردند. چادر زدند و حصیر آوردند. پول هم زیاد خرج می کردند. کارگرهای خودمان را آوردند توالت ساختند. این بخش یک بود برای خانواده هایی که هنوز مشخص نبودند. هر بخشی با بخش دیگر دو کیلومتر فاصله داشت. در بخش دو فقط زن ها با بچه ها بودند. بخش سه فقط مردها بودند. کامیون هایی بودند که هر روز این ها را سوار می کردند می بردند تهران و از آن جا به بغداد که تحت امر انگلیسی ها بود. انگلیسی ها هر درجه نظامی را که لهستانی ها از قبل داشتند دوباره به آن ها دادند. فرمانده شان کاپیتان کولنسکی بود و معاونش هم کاپیتان پودلوف.»
 
پناهندگان لهستانی را تنها چند روز برای قرنطینه در انزلی نگه می داشتند. بسیاری از آن ها به دلیل سوءتغذیه دچار بیماری های متعددی نظیر تیفوس بودند و به رغم حضور کوتاه مدت، 641 نفرشان در انزلی جان سپردند. گورستان لهستانی ها در بندر انزلی خانه همیشگی جان باختگان شد.
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
شهر بندر انزلی
 
انزلی، عراق، فلسطین

همان طور که گفته شد، قرار بود آن دسته از لهستانی های تبعیدی که توان جنگیدن داشتند از ایران به عراق و سپس فلسطین بروند و در آن جا نیروهای بریتانیا آموزششان بدهند و به جبهه جنگ علیه آلمان فرستاده شوند. فرانک ریماسژفسکی در سال 1940 میلادی و در 17 سالگی، همزمان با تیرباران پدرش به دست پلیس مخفی شوروی، به اجبار پلیس مخفی شوروی از خانه و وطنش جدا شد و به اردوگاه های کار اجباری در سیبری فرستاده شد. ریماسژفسکی که حالا در 93 سالگی در نیوزلند زندگی می کند، یکی از افرادی بود که در مسیر پرخطر سیبری، ایران، فلسطین و جنگ جان سالم به در برد.

او سرنوشتش را این گونه روایت می کند: «... در 26 فوریه 1942 در لاگووی، من به هنگ 28 پیاده نظام پیوستم که لشکر 10 لهستانی ژنرال آندرس در روسیه محسوب می شد. علیرغم یخبندان جنوب روسیه در شب و لجن و گل و لای در روز، 18 تا 20 سرباز در چادرهای تابستانی ساخت شوروی روی زمین و بدون هیچ گونه وسیله گرمایشی می خوابیدند. در پایان مارس به همراه هنگ ارتش با قطار حمل کالا به سمت کراسنووسک در دریای خزر حرکت کردیم. در آن جا در نیمه  دوم آوریل 1942 ما مانند ماهی ساردین در کشتی باری مخروبه روسی در بندرگاه بسته بندی شده و سپس اتحاد شوروی را ترک گفتیم. روز بعد از ترک کراسنووسک، در سوم آوریل 1942 در بندر پهلوی (انزلی) در پرشیا (ایران) پیاده شدم. شخصا نمی توانستم این موضوع را باور کنم که از اتحاد شوروی و استبداد کمونیستی اش خارج شده ام.
 
اولین صحنه هیجان انگیز برای من در بندر پهلوی، دیدن پرچم ایران روی کشتی ها بود که یک شیر و خورشید را نشان می داد. برای اولین بار من یک پرچم متفاوت را می دیدم که دیگر نشانی از داس و چکش ترسناک و نفرت انگیز نداشت. این نشانه من را متقاعد کرد که دیگر در شوروی نیستم. من بسیار خوشحال بودم که بار دیگر به جهان عادی و انسانی بازگشته ام و برخلاف آن جمهوری بی قانونی،  خشونت، ریاکاری و نفرت از انسان ها، در آن مردم آزاد زندگی می کنند. بعضی از بچه های لهستانی، بیوه زنان و خانواده ها که در مجاورت منطقه استقرار ارتش لهستان اسکان داشتند، به بیرون از شوروی منتقل شدند. اینان در اردوگاه های موقتی در تهران جا داده شدند و سپس به فلسطین، آفریقای شرقی- که تحت اداره بریتانیا بود- و هندوستان منتقل شدند. بیشتر آن ها سپس به استرالیا نقل مکان کردند. ما در بندر پهلوی در مجاورت شن های ساحل آلوده به نفت دریای خزر اردو زدیم.
 
دو روز بعد، پنجم آوریل، نخستین عید پاک خود را پس از ترک لهستان جشن گرفتیم. ابتدا فکر می کردم تنها بازمانده از میان اعضای خانواده ام هستم. مادرم و برادر کوچک ترم، زیبیگنی، در سیبری مانده بودند. من به آن ها نامه نوشتن اما پاسخی دریافت نکردم. همچنین خبری هم از پدر و برادر بزرگ ترم، زیگمونت ادوارد و هیچ یک از دیگر افراد خانواده ام نداشتم. کمی بعد در فلسطین با خوشحالی بسیار متوجه شدم که برادرم ادوارد نیز با خوش اقبالی توانسته از چنگ استالین- این بزرگ ترین سلاخ توده ها در همه زمان ها- بگریزد. بعدها در انگلستان نامه ای از طرف بیمارستان نظامی دریافت کردم که اظهار می داشت پسرعمویم میتک، دومین عضو از میان خانواده ام که توانسته بود در آخرین لحظه از روسیه خارج شود، در ایتالیا مجروح شده است.»
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
 زنان لهستانی در حال تهیه البسه مورد نیاز خود در کمپی در تهران
 
 
 
سوغات جنگ برای ایرانی ها
 
با وجود این که به دلیل اشغال کشور به دست نیروهای روس و انگلیسی و کناره گیری رضاشاه از سلطنت، کشور دچار هرج و مرج بود و مردم از نظر اقتصادی وضع بسیار نامناسبی داشتند، ایرانی ها برخورد بسیار گرمی با پناهندگان لهستانی داشتند. در کتاب «بچه های اصفهان» به نقل از ژنرال راس، رابط بین روس ها، ایرانی ها و لهستانی ها و صلیب سرخ و مستقیم انتقال لهستانی ها به ایران آمده است: «... نباید فراموش کرد در دورانی که ذکر آن گذشت، دولت ایران و ماموران ایرانی در تهران، اصفهان، مشهد، اهواز و بندر انزلی، پرشور و خستگی ناپذیر و تا حد امکان از مساعدت و یاری به پناهندگان لهستانی فروگذار نکردند و آن ها را با مهر تمام در میان خود پذیرفتند...» در فرایند گذر از ایران، تعدادی از لهستانی ها در تهران و چند شهر دیگر ایران منتظر ماندند تا ببینند باد، سرنوشتشان را به کدام سو رقم می زند. آن ها در تهران در کمپ هایی مستقر شده بودند که با همکاری سازمان ملل و هیئت نظارت و کلیسا دایر شده بود. کمپ یوسف آباد در خیابان پهلوی و کمپ دوشان تپه از جمله این کمپ ها بودند. در هر کدام از این کمپ ها، حدود پنجاه چادر نصب شده بود و هر چادر چهار تخت چوبی داشت.

هلن استلماخ، از بازماندگان مهاجران لهستانی در ایران تجربه اقامت در تهران را این گونه روایت کرد: «عده ای که قبلا رسیده بودند، در بعضی از کمپ ها اسکان داده شدند و ما وقتی حدود عصر (15 فروردین 1321 ه.ش) وارد تهران شدیم، یکسره به کمپ یوسف آباد در خیابان پهلوی آن روز اعزام شدیم و به چادرهای منصوبه منتقل شدیم. من و مادرم و دو خانم دیگر به یک چادر راهنمایی شدیم و لوازم خود را داخل چادر گذاشتیم و به تماشای آینده و روزها و حوادثی که در کمین ما بود، نشستیم. این چادرها را مامورین انگلیسی و هندی و لهستانی به شدت محافظت می کردند و تهدید شده بودیم اگر قصد فرار یا خروج بی اجازه داشته باشیم هدف تیراندازی قرار خواهیم گرفت و در این محافظت جهت اطمینان هر روز صبح سرشماری انجام می شد و در یکی از چادرها نیز آشپزخانه و سرویس بهداشتی راه افتاده بود که باز همان آش سربازی بود و همان نان سیاه که به خورد ما می دادند و چاره ای غیر از پذیرش آن نبود و باید اضافه کنم به هر کدام از ما مبلغی پول به پوند انگلیسی می دادند که این جیره برای مدتی ادامه داشت و بعدا به عللی قطع شد.
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
 چادرهای کمپ اطراف تهران
 
 
سکونت ما در چادرهای کمپ یوسف آباد حدود یک سال و نیم طول کشید و ما شنیده بودیم که در آینده، ما را از این جا به کشورهای دیگر خواهندبرد. برنامه ای تنظیم شده بود که کلیه اسرای لهستانی را از کمپ ها تحویل بگیرند و تقسیم بندی کنند و به کشورهای هند، نیوزلند و آفریقای جنوبی بفرستند، اما هیچ کس نمی دانست جزو کدام گروه است و باید به کدام کشور فرستاده شود. ولی قطعی شده بود که باید از ایران برویم و این مسئله در توافقی بین دولت ها و سازمان ملل به تصویب رسیده بود. درواقع کسانی که در جنگ پیروز شده بودند برای ما تصمیم می گرفتند و اسیران لهستانی را به هر جا می خواستند، می فرستادند.» چند نفری توانستند از این کمپ ها فرار کنند و سرنوشت خود را در تهران پی بگیرند. هلن استلماخ، از هشت سالگی به ایران آمد. او یکی از بازماندگان مهاجران لهستانی در ایران بود که سال گذشته درگذشت. رضا نیک پور، پژوهشگر و مدیر انجمن دوستی ایران و لهستان و همچنین فرزند ارشد هلن استلماخ یکی از مهاجران لهستانی، در حضور لهستانی ها درباره تهران می گوید:
 
«لهستانی ها طی حدود سه و اندی سال حضور در ایران، توانستند ارتباط خوبی با ایرانیان برقرار کنند. با طولانی شدن اقامت لهستانی ها و ضعف کنترل و رفت و آمد در کمپ ها، کم کم حضور مهاجران در سطح شهر تهران افزایش یافت. این عده که اکثر آنان را زنان و دختران شامل می شدند، در خیابان ها، بازارها و کافه ها در رفت و آمد بودند. معدودی از ایشان وسیله تفریحی و سرگرمی سربازان قرار گرفتند، اما وضعیت اکثریت آنان چنین نبود. عده ای از بانوان لهستانی در خانه های ایرانیان ثروتمند یا خارجیانی که وضع مالی خوبی داشتند به عنوان خدمتکار استخدام شدند... با ورود لهستانی ها به داخل شهر، بازار اجرای کنسرت های موسیقی و نمایش های لهستانی نیز رونق یافت که برخی از این برنامه ها صرفا برای حمایت و کمک به هموطنان لهستانی شان ترتیب داده می شد. کارکردن لهستانی ها در هتل ها و رستوران های ایرانی باعث رواج و جذب مشتری بیشتر داخلی و خارجی شد... عده ای از زنان لهستانی برای رفع نیاز مالی خود چرخ خیاطی گرفته، شروع به دوختن لباس، حتی لباس های ارتش کردند. در این بین شرکت های خارجی هم از متقاضیان پر و پا قرص استخدام لهستانی ها بودند. افزایش حضور لهستانی ها در شهر و ازدیاد تقاضا برای کار با آنان باعث شد تا دولت ایران اقدام به صدور اجازه اقامت موقت برای آن ها کند. یکی از تبعات مثبت اقامت لهستانی ها در ایران، ازدواج آنان بود که گاهی با هموطنان خود یا با سربازان متفق (خارجی) صورت می گرفت؛ اما در اکثر موارد آنان مورد توجه مردان ایرانی- اعم از مسلمان و غیرمسلمان- قرارگرفتند.»
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
 کودکان لهستانی در ایران
 
 
 
لهستانِ اصفهان
 
بین لهستانی هایی که به ایران آمدند 13 هزار کودک زیر 14 سال وجود داشت. عده زیادی از آن ها به یتیم خانه های مختلف ایران ازجمله در شهرهای مشهد و زاهدان فرستاده شدند؛ اما مهم ترین محل اقامت بچه یتیم های لهستانی، اصفهان بود. آن طور که پریسا دمندان، نویسنده کتاب «بچه های اصفهان» نوشته، در نوبت اول 250 کودک یتیم لهستانی به اصفهان فرستاده شدند، اما در طول سه سال این تعداد به 2600 نفر رسید. با پایان جنگ جهانی، خروج لهستانی های باقیمانده از ایران آغاز شد و مهر 1324 آخرین گروه از بچه های لهستانی اصفهان نیز ایران را ترک کردند. در این میان چند نفر از جمله هلن استلماخ نیز بودند که همسری ایرانی اختیار کردند و در ایران ماندند. تجربه زندگی در یتیم خانه های اصفهان برای کودکان لهستانی شیرین بود، چنان که بعدها در خاطراتشان به نیکی از آن روزها یاد کردند.

مرثیه گمشده
 
جالب است که موضوع لهستانی هایی که به ایران آمدند تا قبل از فروپاشی شوروی و نظام کمونیستی در لهستان، مسکوت نگه داشته می شد. خسرو سینایی، فیلمساز برجسته ایرانی که فیلم «مرثیه گمشده» را درباره حضور لهستانی ها در ایران ساخته، در این باره گفته است: «من وقتی که تحقیق در مورد این فیلم را شروع کردم هنوز دولت لهستان کمونیستی بود. در جشنواره سینمایی در شهر کراکو در سال 1974 شرکت کردم و وقتی گفتم که دارم روی چنین پروژه ای تحقیق می کنم لهستانی ها به من گفتند به هیچ وجه در مورد این مسئله صحبت نکن، چون حکومت آن جا در آن زمان کمونیستی بود و این ها به هیچ وجه نمی خواستند افشا شود که شوروی آن زمان در تقسیم لهستان نقش داشته و اصولا تا وقتی که شوروی کمونیستی برقرار بود اصلا راجع به این مسائل بحث نمی شد.» احتمالا به همین دلیل ساخت این فیلم 13 سال طول کشید.
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
مرثیه گمشده
 
سینایی در ادامه می گوید: «بعد از سقوط کمونیسم در این کشور بود که فیلم من مرثیه گمشده، بخشی از تاریخ لهستان را که تا آن روز درباره اش سکوت شده بود، مطرح کرد و برای لهستانی ها خیلی جالب بود. بعد هم آن استاد سینمای لهستان، آقای آندره وایدا، فیلم «کاتین» را ساخت که راجع به کشتن حدود 20 هزار افسر و سرباز جوان لهستانی در شوروی سابق بود. درواقع طرح این بحث و این بخش از تاریخ، بعد از سقوط کمونیسم در لهستان و کلا در اروپای شرقی امکان یافت. قبل از آن چون حکومت شوروی دایر بود، دولت ها اصلا نمی خواستند این بحث مطرح شود که با توافق استالین و هیتلر و امضای قرارداد بین وزرای خارجه شان، لهستان به دو قسمت تقسیم شد. این بحث اصلا در آن زمان نمی توانست مطرح شود.»

ریزارد آنتولک، محقق و مورخ اسکاتلندی است که مادر، خاله، دایی و مادربزرگ او جزو پناهجویان لهستانی بودند که به ایران آمدند. او که چندین مقاله درباره آوارگان لهستانی که در جنگ جهانی دوم از سیبری به ایران آمدند نوشته، در مصاحبه ای که با او انجام دادم ،گفت: «در شرق و غرب به یک اندازه این اتفاق سرکوب شد. تا سال 1988 اجازه اشاره یا ارجاع به مهاجرت لهستانی ها به ایران در رسانه های دولتی لهستان داده نمی شد تا اربابان سیاسی شان (شوروی) برآشفته نشوند. در غرب نیز به همین ترتیب بر ماجرا سرپوش گذاشته می شد یا موضوع را تعمدا تحریف می کردند. فیلم های تبلیغاتی آوارگان لهستانی را چنان تصویر می کردند که برای فرار از دست نازی ها و نه روس ها به ایران رفتند.»

آنتولک درباره علت نادیده گرفتن این موضوع از سوی امریکا در دوران جنگ سرد گفت: «اگر سکوت می کردند، رفتار شرم آور و خفت بار خودشان را در قبال لهستان افشا می کردند. همان طور که می دانید، خیانت کلمه بسیار کثیفی است. در دوره جنگ جرمی بزرگ تر از این نیست؛ اما این کاری است که بریتانیا و امریکا با متحدان خود کردند. این ها به طور مخفیانه و به شکل شرم آوری ابتدا در کنفرانس تهران در اواخر 1943 و بعد در یالتا (1945) این کار را کردند. دولت لهستان تا سال های پایانی جنگ از این معامله خبر نداشت. 48 هزار سرباز لهستانی جانشان را در راه آزادی مردمی از دست می دادند که دولت هایشان مخفیانه به آن ها خیانت کرده بودند و بعد بریتانیا، امریکا و شوروی با هم ساخت و پاخت کردند تا به مدت تقریبا 50 سال بسیاری از جزییات موضوع را پنهان و مخدوش کنند».

وقتی لهستانی‌ها به ایران پناه آوردند

 

وقتی لهستانی‌ها به ایران پناه آوردند

 

 سرنوشت ما ایرانی ها و لهستان ها در جنگ جهانی دوم یک جایی به هم پیوند خورد؛ این گزارشی است از سرنوشت 116 هزار لهستانی آواره و تبعیدی که زمان جنگ جهانی دوم به ایران رانده شدند.
هفته نامه کرگدن - مجتبا پورمحسن: سرنوشت ما ایرانی ها و لهستان ها در جنگ جهانی دوم یک جایی به هم پیوند خورد؛ این گزارشی است از سرنوشت 116 هزار لهستانی آواره و تبعیدی که زمان جنگ جهانی دوم به ایران رانده شدند. سوم شهریور 1320 یکی از تلخ ترین روزهای تاریخ معاصر ایران است. در این روز به رغم اعلام بی طرفی ایران در جنگ جهانی دوم، قوای شوروی از شمال و قوای بریتانیا از جنوب به ایران حمله کردند و در عرض کمتر از سه روز ایران تسلیم شد. هنوز مدت زیادی از حمله ژاپن به امریکا و ورود ایالات متحده به جنگ جهانی دوم نگذشته بود که متفقین تصمیم گرفتند با اشغال ایران زمینه را برای رساندن کمک های بریتانیا و امریکا به شوروی فراهم کنند. آن ها ایران را «پل پیروزی» نامیده بودند.
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
 فرار آوارگان لهستانی به ایران
 
 
در بهمن سال 1320 فرمانداری رشت، نامه ای از سوی نیروهای اشغالگر دریافت کرد که در آن ها به عبور ارتش لهستان از ایران اشاره شده بود، اما مشکل تامین مایحتاج غیرنظامیان لهستانی سبب شد آن ها نیز به ایران بیایند و برای مدتی تقریبا طولانی در ایران بمانند. بالاخره اولین گروه از لهستانی ها در اواخر آوریل 1942 از طریق بندر انزلی وارد ایران شدند؛ بیش از 31 هزار نظامی و 12 هزار غیرنظامی. در آگوست همین سال نیز حدود 44 هزار نظامی و 26 هزار غیرنظامی از طریق بندرانزلی به ایران آمدند. حدود 2700 غیرنظامی نیز از طریق عشق آباد وارد مشهد شدند. آمار متناقضی درباره تعداد لهستانی هایی که به ایران آمدند، وجود دارد. برخی از 300 هزار نفر سخن می گویند، اما نزدیک ترین آمار به واقعیت، ورود 116 هزار نفر به ایران را تایید می کند. باریس ماکسینیا، کارمند قدیمی شیلات انزلی که زمان ورود لهستانی ها به انزلی بیست ساله بود، به عنوان شاهد عینی، ورود لهستانی ها را این گونه توصیف می کند:
 
«من شیلات بودم. یک روز آمدند گفتند لهستانی ها را دارند با کشتی می آورند. لهستانی ها پر از شپش، گرسنه و زهوار دررفته از کشتی پیاده شدند. انگلیسی ها سربازان هندی را که همه گردن کلفت بودند با ماشین های مخصوص صحراهای لیبی از بغداد آوردند این جا. تمام منطقه دوک سازی را گرفته بودند. کلا زمین های ما را اشغال کرده بودند. ایران ما اشغال شده بود. بخشی از دریا را هم گرفته بودند؛ اما بعد نیروی دریایی آن را پس گرفت. انگلیسی ها حمام ساختند، لوله کشی کردند و دیگ بخار گذاشتند. سلمانی پیدا کردند که از خودشان بود، با دست موهای سرشان را می زدند، ماشین نبود. لباس ها را در کوره ها می سوزاندند. به خاطر این که امراض مسری شان سرایت نکند. انگلیسی ها کار خودشان را خیلی خوب انجام دادند. لهستانی ها افسران لایقی داشتند، سرگروهبانان و سربازان بسیاری داشتند.
 
کارگرهای انگلیسی هم سربازان هندی و مالایایی بودند. بعد از این که لهستانی ها از حمام در می آمدند چه زن و چه مرد- طبق صورت- لباسشان آماده بود. کسی که نظامی بود لباس خودش را می پوشید. این جا را هم زود رو به راه کردند. چادر زدند و حصیر آوردند. پول هم زیاد خرج می کردند. کارگرهای خودمان را آوردند توالت ساختند. این بخش یک بود برای خانواده هایی که هنوز مشخص نبودند. هر بخشی با بخش دیگر دو کیلومتر فاصله داشت. در بخش دو فقط زن ها با بچه ها بودند. بخش سه فقط مردها بودند. کامیون هایی بودند که هر روز این ها را سوار می کردند می بردند تهران و از آن جا به بغداد که تحت امر انگلیسی ها بود. انگلیسی ها هر درجه نظامی را که لهستانی ها از قبل داشتند دوباره به آن ها دادند. فرمانده شان کاپیتان کولنسکی بود و معاونش هم کاپیتان پودلوف.»
 
پناهندگان لهستانی را تنها چند روز برای قرنطینه در انزلی نگه می داشتند. بسیاری از آن ها به دلیل سوءتغذیه دچار بیماری های متعددی نظیر تیفوس بودند و به رغم حضور کوتاه مدت، 641 نفرشان در انزلی جان سپردند. گورستان لهستانی ها در بندر انزلی خانه همیشگی جان باختگان شد.
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
شهر بندر انزلی
 
انزلی، عراق، فلسطین

همان طور که گفته شد، قرار بود آن دسته از لهستانی های تبعیدی که توان جنگیدن داشتند از ایران به عراق و سپس فلسطین بروند و در آن جا نیروهای بریتانیا آموزششان بدهند و به جبهه جنگ علیه آلمان فرستاده شوند. فرانک ریماسژفسکی در سال 1940 میلادی و در 17 سالگی، همزمان با تیرباران پدرش به دست پلیس مخفی شوروی، به اجبار پلیس مخفی شوروی از خانه و وطنش جدا شد و به اردوگاه های کار اجباری در سیبری فرستاده شد. ریماسژفسکی که حالا در 93 سالگی در نیوزلند زندگی می کند، یکی از افرادی بود که در مسیر پرخطر سیبری، ایران، فلسطین و جنگ جان سالم به در برد.

او سرنوشتش را این گونه روایت می کند: «... در 26 فوریه 1942 در لاگووی، من به هنگ 28 پیاده نظام پیوستم که لشکر 10 لهستانی ژنرال آندرس در روسیه محسوب می شد. علیرغم یخبندان جنوب روسیه در شب و لجن و گل و لای در روز، 18 تا 20 سرباز در چادرهای تابستانی ساخت شوروی روی زمین و بدون هیچ گونه وسیله گرمایشی می خوابیدند. در پایان مارس به همراه هنگ ارتش با قطار حمل کالا به سمت کراسنووسک در دریای خزر حرکت کردیم. در آن جا در نیمه  دوم آوریل 1942 ما مانند ماهی ساردین در کشتی باری مخروبه روسی در بندرگاه بسته بندی شده و سپس اتحاد شوروی را ترک گفتیم. روز بعد از ترک کراسنووسک، در سوم آوریل 1942 در بندر پهلوی (انزلی) در پرشیا (ایران) پیاده شدم. شخصا نمی توانستم این موضوع را باور کنم که از اتحاد شوروی و استبداد کمونیستی اش خارج شده ام.
 
اولین صحنه هیجان انگیز برای من در بندر پهلوی، دیدن پرچم ایران روی کشتی ها بود که یک شیر و خورشید را نشان می داد. برای اولین بار من یک پرچم متفاوت را می دیدم که دیگر نشانی از داس و چکش ترسناک و نفرت انگیز نداشت. این نشانه من را متقاعد کرد که دیگر در شوروی نیستم. من بسیار خوشحال بودم که بار دیگر به جهان عادی و انسانی بازگشته ام و برخلاف آن جمهوری بی قانونی،  خشونت، ریاکاری و نفرت از انسان ها، در آن مردم آزاد زندگی می کنند. بعضی از بچه های لهستانی، بیوه زنان و خانواده ها که در مجاورت منطقه استقرار ارتش لهستان اسکان داشتند، به بیرون از شوروی منتقل شدند. اینان در اردوگاه های موقتی در تهران جا داده شدند و سپس به فلسطین، آفریقای شرقی- که تحت اداره بریتانیا بود- و هندوستان منتقل شدند. بیشتر آن ها سپس به استرالیا نقل مکان کردند. ما در بندر پهلوی در مجاورت شن های ساحل آلوده به نفت دریای خزر اردو زدیم.
 
دو روز بعد، پنجم آوریل، نخستین عید پاک خود را پس از ترک لهستان جشن گرفتیم. ابتدا فکر می کردم تنها بازمانده از میان اعضای خانواده ام هستم. مادرم و برادر کوچک ترم، زیبیگنی، در سیبری مانده بودند. من به آن ها نامه نوشتن اما پاسخی دریافت نکردم. همچنین خبری هم از پدر و برادر بزرگ ترم، زیگمونت ادوارد و هیچ یک از دیگر افراد خانواده ام نداشتم. کمی بعد در فلسطین با خوشحالی بسیار متوجه شدم که برادرم ادوارد نیز با خوش اقبالی توانسته از چنگ استالین- این بزرگ ترین سلاخ توده ها در همه زمان ها- بگریزد. بعدها در انگلستان نامه ای از طرف بیمارستان نظامی دریافت کردم که اظهار می داشت پسرعمویم میتک، دومین عضو از میان خانواده ام که توانسته بود در آخرین لحظه از روسیه خارج شود، در ایتالیا مجروح شده است.»
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
 زنان لهستانی در حال تهیه البسه مورد نیاز خود در کمپی در تهران
 
 
 
سوغات جنگ برای ایرانی ها
 
با وجود این که به دلیل اشغال کشور به دست نیروهای روس و انگلیسی و کناره گیری رضاشاه از سلطنت، کشور دچار هرج و مرج بود و مردم از نظر اقتصادی وضع بسیار نامناسبی داشتند، ایرانی ها برخورد بسیار گرمی با پناهندگان لهستانی داشتند. در کتاب «بچه های اصفهان» به نقل از ژنرال راس، رابط بین روس ها، ایرانی ها و لهستانی ها و صلیب سرخ و مستقیم انتقال لهستانی ها به ایران آمده است: «... نباید فراموش کرد در دورانی که ذکر آن گذشت، دولت ایران و ماموران ایرانی در تهران، اصفهان، مشهد، اهواز و بندر انزلی، پرشور و خستگی ناپذیر و تا حد امکان از مساعدت و یاری به پناهندگان لهستانی فروگذار نکردند و آن ها را با مهر تمام در میان خود پذیرفتند...» در فرایند گذر از ایران، تعدادی از لهستانی ها در تهران و چند شهر دیگر ایران منتظر ماندند تا ببینند باد، سرنوشتشان را به کدام سو رقم می زند. آن ها در تهران در کمپ هایی مستقر شده بودند که با همکاری سازمان ملل و هیئت نظارت و کلیسا دایر شده بود. کمپ یوسف آباد در خیابان پهلوی و کمپ دوشان تپه از جمله این کمپ ها بودند. در هر کدام از این کمپ ها، حدود پنجاه چادر نصب شده بود و هر چادر چهار تخت چوبی داشت.

هلن استلماخ، از بازماندگان مهاجران لهستانی در ایران تجربه اقامت در تهران را این گونه روایت کرد: «عده ای که قبلا رسیده بودند، در بعضی از کمپ ها اسکان داده شدند و ما وقتی حدود عصر (15 فروردین 1321 ه.ش) وارد تهران شدیم، یکسره به کمپ یوسف آباد در خیابان پهلوی آن روز اعزام شدیم و به چادرهای منصوبه منتقل شدیم. من و مادرم و دو خانم دیگر به یک چادر راهنمایی شدیم و لوازم خود را داخل چادر گذاشتیم و به تماشای آینده و روزها و حوادثی که در کمین ما بود، نشستیم. این چادرها را مامورین انگلیسی و هندی و لهستانی به شدت محافظت می کردند و تهدید شده بودیم اگر قصد فرار یا خروج بی اجازه داشته باشیم هدف تیراندازی قرار خواهیم گرفت و در این محافظت جهت اطمینان هر روز صبح سرشماری انجام می شد و در یکی از چادرها نیز آشپزخانه و سرویس بهداشتی راه افتاده بود که باز همان آش سربازی بود و همان نان سیاه که به خورد ما می دادند و چاره ای غیر از پذیرش آن نبود و باید اضافه کنم به هر کدام از ما مبلغی پول به پوند انگلیسی می دادند که این جیره برای مدتی ادامه داشت و بعدا به عللی قطع شد.
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
 چادرهای کمپ اطراف تهران
 
 
سکونت ما در چادرهای کمپ یوسف آباد حدود یک سال و نیم طول کشید و ما شنیده بودیم که در آینده، ما را از این جا به کشورهای دیگر خواهندبرد. برنامه ای تنظیم شده بود که کلیه اسرای لهستانی را از کمپ ها تحویل بگیرند و تقسیم بندی کنند و به کشورهای هند، نیوزلند و آفریقای جنوبی بفرستند، اما هیچ کس نمی دانست جزو کدام گروه است و باید به کدام کشور فرستاده شود. ولی قطعی شده بود که باید از ایران برویم و این مسئله در توافقی بین دولت ها و سازمان ملل به تصویب رسیده بود. درواقع کسانی که در جنگ پیروز شده بودند برای ما تصمیم می گرفتند و اسیران لهستانی را به هر جا می خواستند، می فرستادند.» چند نفری توانستند از این کمپ ها فرار کنند و سرنوشت خود را در تهران پی بگیرند. هلن استلماخ، از هشت سالگی به ایران آمد. او یکی از بازماندگان مهاجران لهستانی در ایران بود که سال گذشته درگذشت. رضا نیک پور، پژوهشگر و مدیر انجمن دوستی ایران و لهستان و همچنین فرزند ارشد هلن استلماخ یکی از مهاجران لهستانی، در حضور لهستانی ها درباره تهران می گوید:
 
«لهستانی ها طی حدود سه و اندی سال حضور در ایران، توانستند ارتباط خوبی با ایرانیان برقرار کنند. با طولانی شدن اقامت لهستانی ها و ضعف کنترل و رفت و آمد در کمپ ها، کم کم حضور مهاجران در سطح شهر تهران افزایش یافت. این عده که اکثر آنان را زنان و دختران شامل می شدند، در خیابان ها، بازارها و کافه ها در رفت و آمد بودند. معدودی از ایشان وسیله تفریحی و سرگرمی سربازان قرار گرفتند، اما وضعیت اکثریت آنان چنین نبود. عده ای از بانوان لهستانی در خانه های ایرانیان ثروتمند یا خارجیانی که وضع مالی خوبی داشتند به عنوان خدمتکار استخدام شدند... با ورود لهستانی ها به داخل شهر، بازار اجرای کنسرت های موسیقی و نمایش های لهستانی نیز رونق یافت که برخی از این برنامه ها صرفا برای حمایت و کمک به هموطنان لهستانی شان ترتیب داده می شد. کارکردن لهستانی ها در هتل ها و رستوران های ایرانی باعث رواج و جذب مشتری بیشتر داخلی و خارجی شد... عده ای از زنان لهستانی برای رفع نیاز مالی خود چرخ خیاطی گرفته، شروع به دوختن لباس، حتی لباس های ارتش کردند. در این بین شرکت های خارجی هم از متقاضیان پر و پا قرص استخدام لهستانی ها بودند. افزایش حضور لهستانی ها در شهر و ازدیاد تقاضا برای کار با آنان باعث شد تا دولت ایران اقدام به صدور اجازه اقامت موقت برای آن ها کند. یکی از تبعات مثبت اقامت لهستانی ها در ایران، ازدواج آنان بود که گاهی با هموطنان خود یا با سربازان متفق (خارجی) صورت می گرفت؛ اما در اکثر موارد آنان مورد توجه مردان ایرانی- اعم از مسلمان و غیرمسلمان- قرارگرفتند.»
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
 کودکان لهستانی در ایران
 
 
 
لهستانِ اصفهان
 
بین لهستانی هایی که به ایران آمدند 13 هزار کودک زیر 14 سال وجود داشت. عده زیادی از آن ها به یتیم خانه های مختلف ایران ازجمله در شهرهای مشهد و زاهدان فرستاده شدند؛ اما مهم ترین محل اقامت بچه یتیم های لهستانی، اصفهان بود. آن طور که پریسا دمندان، نویسنده کتاب «بچه های اصفهان» نوشته، در نوبت اول 250 کودک یتیم لهستانی به اصفهان فرستاده شدند، اما در طول سه سال این تعداد به 2600 نفر رسید. با پایان جنگ جهانی، خروج لهستانی های باقیمانده از ایران آغاز شد و مهر 1324 آخرین گروه از بچه های لهستانی اصفهان نیز ایران را ترک کردند. در این میان چند نفر از جمله هلن استلماخ نیز بودند که همسری ایرانی اختیار کردند و در ایران ماندند. تجربه زندگی در یتیم خانه های اصفهان برای کودکان لهستانی شیرین بود، چنان که بعدها در خاطراتشان به نیکی از آن روزها یاد کردند.

مرثیه گمشده
 
جالب است که موضوع لهستانی هایی که به ایران آمدند تا قبل از فروپاشی شوروی و نظام کمونیستی در لهستان، مسکوت نگه داشته می شد. خسرو سینایی، فیلمساز برجسته ایرانی که فیلم «مرثیه گمشده» را درباره حضور لهستانی ها در ایران ساخته، در این باره گفته است: «من وقتی که تحقیق در مورد این فیلم را شروع کردم هنوز دولت لهستان کمونیستی بود. در جشنواره سینمایی در شهر کراکو در سال 1974 شرکت کردم و وقتی گفتم که دارم روی چنین پروژه ای تحقیق می کنم لهستانی ها به من گفتند به هیچ وجه در مورد این مسئله صحبت نکن، چون حکومت آن جا در آن زمان کمونیستی بود و این ها به هیچ وجه نمی خواستند افشا شود که شوروی آن زمان در تقسیم لهستان نقش داشته و اصولا تا وقتی که شوروی کمونیستی برقرار بود اصلا راجع به این مسائل بحث نمی شد.» احتمالا به همین دلیل ساخت این فیلم 13 سال طول کشید.
 
وقتی لهستانی ها به ایران اشغالی پناه آوردند 
مرثیه گمشده
 
سینایی در ادامه می گوید: «بعد از سقوط کمونیسم در این کشور بود که فیلم من مرثیه گمشده، بخشی از تاریخ لهستان را که تا آن روز درباره اش سکوت شده بود، مطرح کرد و برای لهستانی ها خیلی جالب بود. بعد هم آن استاد سینمای لهستان، آقای آندره وایدا، فیلم «کاتین» را ساخت که راجع به کشتن حدود 20 هزار افسر و سرباز جوان لهستانی در شوروی سابق بود. درواقع طرح این بحث و این بخش از تاریخ، بعد از سقوط کمونیسم در لهستان و کلا در اروپای شرقی امکان یافت. قبل از آن چون حکومت شوروی دایر بود، دولت ها اصلا نمی خواستند این بحث مطرح شود که با توافق استالین و هیتلر و امضای قرارداد بین وزرای خارجه شان، لهستان به دو قسمت تقسیم شد. این بحث اصلا در آن زمان نمی توانست مطرح شود.»

ریزارد آنتولک، محقق و مورخ اسکاتلندی است که مادر، خاله، دایی و مادربزرگ او جزو پناهجویان لهستانی بودند که به ایران آمدند. او که چندین مقاله درباره آوارگان لهستانی که در جنگ جهانی دوم از سیبری به ایران آمدند نوشته، در مصاحبه ای که با او انجام دادم ،گفت: «در شرق و غرب به یک اندازه این اتفاق سرکوب شد. تا سال 1988 اجازه اشاره یا ارجاع به مهاجرت لهستانی ها به ایران در رسانه های دولتی لهستان داده نمی شد تا اربابان سیاسی شان (شوروی) برآشفته نشوند. در غرب نیز به همین ترتیب بر ماجرا سرپوش گذاشته می شد یا موضوع را تعمدا تحریف می کردند. فیلم های تبلیغاتی آوارگان لهستانی را چنان تصویر می کردند که برای فرار از دست نازی ها و نه روس ها به ایران رفتند.»

آنتولک درباره علت نادیده گرفتن این موضوع از سوی امریکا در دوران جنگ سرد گفت: «اگر سکوت می کردند، رفتار شرم آور و خفت بار خودشان را در قبال لهستان افشا می کردند. همان طور که می دانید، خیانت کلمه بسیار کثیفی است. در دوره جنگ جرمی بزرگ تر از این نیست؛ اما این کاری است که بریتانیا و امریکا با متحدان خود کردند. این ها به طور مخفیانه و به شکل شرم آوری ابتدا در کنفرانس تهران در اواخر 1943 و بعد در یالتا (1945) این کار را کردند. دولت لهستان تا سال های پایانی جنگ از این معامله خبر نداشت. 48 هزار سرباز لهستانی جانشان را در راه آزادی مردمی از دست می دادند که دولت هایشان مخفیانه به آن ها خیانت کرده بودند و بعد بریتانیا، امریکا و شوروی با هم ساخت و پاخت کردند تا به مدت تقریبا 50 سال بسیاری از جزییات موضوع را پنهان و مخدوش کنند».

گفت‌وگو با هلن استلماخ زاده لهستان، اهل ایران!

گفت‌وگو با هلن استلماخ زاده لهستان، اهل ایران!

شاید بسیاری از ما درباره حضور پناهجویان لهستانی در ایران همزمان با جنگ دوم جهانی، اندک شنیده باشیم. شنیده‌هایمان از خوانده‌هایمان بی‌شک کمتر است. تاریخ معاصر ما دراین‌باره سکوتی معنادار دارد. جالب این‌که پناهجویان لهستانی اما تا امروز نیز در میان ما حضور دارند. از بازماندگان آن گروه مهاجران، هلن استلماخ را می‌توان نام برد. او شاید جوان‌ترین مهاجر لهستانی بازمانده در ایران به شمار ‌آید که امروز هنوز نیز به همراه همسر ایرانی خود در تهران زندگی می‌کند. خانواده استلماخ در شرق لهستان مزرعه‌ای داشتند.

هلن استلماخ ، آخرین بازمانده لهستانی ها در ایرانهلن استلماخ ، آخرین بازمانده لهستانی ها در ایران

پس از آغاز جنگ و حمله آلمان به غرب لهستان، این مزرعه گروهی بسیار از آوارگان جنگ را در خود می‌پذیرد. هلن که در آن روزگار کودکی هفت ساله بود، به‌یاد می‌آورد در میان پناهجویان، ‌هانکا اوردونوونا خواننده نامدار لهستانی در دوره میان دو جنگ نیز بیتوته کرده بود. نیروهای روس یک شب، او را نیز مانند دیگران و خانواده هلن کوچ می‌دهند. هلن به همراه مادرش پس از گذشت دوران اسارت، سرانجام به تهران می‌رسد. آنها بیش از یک‌سال در اردوگاه شماره٣ لهستانی‌ها در منطقه یوسف‌آباد روزگار می‌گذرانند. مادر هلن پس از بیرون آمدن از کمپ، برای تأمین معاش به کار مشغول می‌شود. ارتباط با ایرانیان بدون وجود زبان میانجی اما مشکل است. آنان در یک مجتمع زرتشتی سکنی می‌گیرند و هلن با کودکان زرتشتی همبازی می‌شود. هلن بدین‌ترتیب فارسی می‌آموزد. مادر هلن پس از مدتی مغازه‌ای می‌گشاید تا پیراشکی بپزد و بفروشد. کارش رونق می‌گیرد، تا آن‌جا که مشتریانی از دربار نیز می‌یابد. هلن پس از سال‌ها پدر را که در لهستان زندگی می‌کند، می‌یابد؛ پدری که دیگر بار در لهستان ازدواج کرده است. پدر به ایران می‌آید. زیستن در کنار یکدیگر اما ممکن نمی‌شود. مادر نیز در ایران درمی‌گذرد. هلن با محمدعلی نیک‌پور، مردی ایرانی ازدواج می‌کند. دستاورد این ازدواج دو پسر است که امروز خانواده خود را دارند. همسر هلن خاطرات او را از دوران جنگ و پس از آن، در کتابی به نام «از ورشو تا تهران» نگاشته است. هلن استلماخ، این روزها هشتمین دهه زندگی‌اش را به پایان می‌رساند. آنچه در پی می‌آید، برشی کوتاه از گفت‌وگویی بلند است که در میانه دهه ٨٠ خورشیدی در تهران با هلن استلماخ انجام شده اما انتشار نیافته است.

زنان لهستانی با خنده ای بر لب برای آزادیزنان لهستانی با خنده ای بر لب برای آزادی

شما و خانواده‌تان چگونه و چه زمانی در لهستان اسیر شدید؟
نزدیک سپتامبر‌ سال ١٩۴٠ میلادی، نیمه‌های شب، با ماشین سربازی، اهالی روسیه آمدند و گفتند آمده‌ایم شما را بگیریم. ملک ما تقریبا خراب شده بود. گفتند چون پدر تو افسر ارتش بود، شما را به مسکو می‌بریم. از خودم می‌پرسیدم آیا دوباره به خانه قشنگی که در آن به دنیا آمده بودم، باز خواهم گشت؟
پدرتان دستگیر نشد؟
پدر در لهستان نبود؛ در جبهه‌های جنگ بود.
جبهه آلمان؟
نه، ضد آلمان!
یعنی با آلمان‌ها می‌جنگیدند؟

روزنامه شهروندروزنامه شهروند

بله. آلمانی‌ها او را گرفتند و اسیر شد. مادرم، بتی، نرسیده به نزدیکی‌های کراکف خبردار شد؛ مادرم آلمانی بود دیگر! پدرم را از زندان بیرون آورد. او هم لهستان ماند. مرا هم با مادرم به سیبریا بردند.
هنگامی که به خانه شما آمدند تا دستگیرتان کنند، همان‌جا فرصتی به شما دادند تا وسایلی را جمع کنید؟
نه،‌ گفتند یک چمدان بردار، هیچ‌چیزی نمی‌خواهد بگیری! همه را استالین در مسکو می‌دهد. مادرم گفت من هیچ‌چیزی از استالین نمی‌خواهم. من وطن خودم را می‌خواهم. هیچ دیگر! از این‌رو چیزی نبردیم. دو تا قالیچه، سه تا از آن بافت‌های لهستانی که هنوز دارم این‌جا و یادگار لهستان است! یک چمدان کوچک و رخت‌هایی برداشتیم و سوار ماشین سربازها شدیم. ما را به یک مدرسه بردند. دیدیم پر از لهستانی‌ها است. از ورشو هم بودند.
شما با چه وسیله‌ای به ایران آورده شدید؟
با کشتی! از بندر کراسنوودسک در شوروی. ما که به کراسنوودسک آمدیم، افسر کشتی روس بود. او یک پسر مریض داشت که خونش بند نمی‌آمد. مرتب ازش خون می‌رفت. مادر من می‌دید این لهستانی‌ها از دریا آب می‌خورند. همین است دیگر، همه که به ایران آمدند، مردند. مادرم خوب اوکراینی را بلد بود که مثل روسی بود. به افسر گفت من پسر شما را معالجه می‌کنم؛ درواقع می‌خواست مرا نجات دهد. کاپیتان گفت تو بچه مرا معالجه کن،‌ من تو را تا ایران سالم می‌برم. مادرم دکتر شد و پهلوی آنها در همان اتاق که کاپیتان بود، ماند. او مرتب از صبح تا شب کشیک می‌داد تا خون بند بیاید. وقتی خون بند آمد من هم آن‌جا بودم. سرانجام ما به بندر انزلی رسیدیم و خداحافظی کردیم.
وضعیت شما در بندر انزلی چگونه بود؟
برای نخستین بار بعد از دو سال، آسودگی را بدون بیم و هراس تجربه کردیم. یادم می‌آید یک هتل خیلی بزرگ بود که پله‌می‌خورد. آن‌جا پر از سرباز انگلیسی و هندی بود. نمی‌دانم چه شد که مادرم وقتی از کشتی پیاده شد چشم‌درد گرفت. مادرم انگلیسی بلد نبود. آن‌جا دکتر هندی بود که آدم بدی نبود. گفت بیا این‌جا چشمت را همین‌جا سرپایی ببینم. یک ذره چشم مادرم را تمیز کرد و آن خوب شد. مدتی کوتاه در آن هتل ماندیم. ما را دوباره به ساحل بردند. در ساحل گفتند اتوبوس سربازهای ایرانی می‌آید تا شما را به تهران ببرد. آنهایی که در کشتی مریض شده بودند، در انزلی مردند. مادرم خیلی زرنگ بود و نگذاشت من از آنها تیفوس بگیرم. ایرانی‌ها خیلی محبت داشتند. این گیلک‌ها مرتب کلوچه و کشمش برای لهستانی‌ها می‌انداختند و با دیدن وضع ما همواره گریه می‌کردند. لهستانی‌ها هم گریه می‌کردند. عده‌ای زیاد مردند و آنهایی که زنده ماندند، سوار اتوبوس‌هایی شدند که راننده‌هایشان ایرانی بود. یکی از اتوبوس‌ها در مسیر رشت به تهران در رودخانه سپیدرود سقوط کرد و همه سرنشینان آن کشته شدند. انگار ما فقط برای گریستن و درد کشیدن خلق شده بودیم. امیدمان را اما از دست ندادیم، به ویژه آن که مادرم استوار و مصمم بود تا در برابر رنج‌ها پایداری کند. همه‌مان آرزوی بازگشت به کشورمان را داشتیم. سرانجام با همین اتوبوس‌ها به تهران رسیدیم. انگلیسی‌ها در منطقه یوسف‌آباد، کمپی را اجاره کرده بودند که بالای باغ بزرگ یک ایرانی بود. چادر پهن کردیم. مرا که خیلی سرماخورده بودم، در چادر گذاشتند. چادر نیمه‌های شب کنده شد و زمستان را در برف ماندیم. خیلی حکایت غریبی است. مادرم سرانجام در این کمپ یک مدت رئیس آشپزها شد. یک شوفر ایرانی می‌آمد.
زندگی در کمپ از لحاظ غذا و بهداشت خوب بود؟
نه!
انگلیسی‌ها در اسنادی که منتشر کرده‌اند می‌گویند ما به لهستانی‌ها غذای خوب و بهداشت مناسب داده بودیم.
نه؛ چنان هم نه!
برای همین از کمپ فرار کردید؟
ببینید حمام که نداشتیم. یک شیر گذاشته بودند بیرون، زمستان و تابستان. کجایش خوب بود! کمپ است دیگر.
چند وقت در کمپ بودید؟
تقریبا یک‌سال و خرده‌ای! سکونت‌مان در چادرهای کمپ یک‌سال‌ونیم به درازا  کشید. صلیب سرخ تصمیم گرفت مهاجران را به کشورهای دیگر بفرستد. رفتن‌مان از ایران اما آرزوی‌مان را برای رسیدن به میهن بر باد می‌داد. مادرم تصمیم گرفت از کمپ فرار کنیم تا امیدهای بازگشت را از دست ندهیم. او به من گفت اگر در ایران بمانیم این امیدواری هست که روزی به ورشو برگردیم.
پس مادرتان تصمیم گرفت به همراه شما از کمپ فرار کند؟
بله! زمانی که به روشی از کمپ فرار کردیم، مادرم جایی را بلد نبود. نزدیک منوچهری از ماشین پیاده شدیم، نزدیک همین هتل‌سیروس. هر ایرانی که رد می‌شد نمی‌توانست با زبان ما صحبت کند. آخر سر یک ارمنی پیدا شد و با زبان شکسته روسی گفت این‌جا هتل سیروس است. ما به آن‌جا رفتیم. کافه‌ای در آن هتل بود. پس از مدتی کارکردن در هتل، مادرم دیگر حاضر نشد در هتل کار کند؛ آخر صاحب هتل که ایرانی هم نبود، مرا وادار کرده بود کار کنم و مادرم عصبانی شد. از آن‌جا پیش زرتشتی‌ها رفتیم و جایی پیدا کردیم. آنها آدم‌هایی خوب بودند.  رفتیم [پیش] زرتشتی‌ها و ارباب جمشید که خیلی آدم‌های خوبی بودند. آنها به ما یک اتاق خیلی ارزان دادند و به مادرم گفتند هر زمان پول گیرش آمد، آن موقع اجاره را بدهد. آنها به مادرم  گفتند که تو خاطرجمع باش. هرچه بچه ما می‌خورد، بچه شما هم خواهد خورد. مادرم هم مرا به دست آنها سپرد و رفت پیش کسی که کار کند. زرتشتی‌ها خیلی به من محبت می‌کردند. ما بچه‌ها با هم می‌دویدیم و بازی می‌کردیم. این ارباب جمشید زرتشتی نگاه می‌کرد و کیف می‌کرد، نه این‌که من سفید بودم و چشم‌هایم آبی بود، خیلی دلش می‌سوخت. مدام مرا بغل می‌کرد و می‌گفت بچه جان، تو بچه منی! ناهار و شامم را می‌داد. مادر از پنج تومانی که می‌گرفت، دو تومان می‌گذاشت پهلوی زرتشتی‌ها که این بچه من اگر گرسنه شد، خرج او کنید. من بچه بودم و زود فارسی یاد گرفتم. آرام‌آرام در ایران جا افتادیم و ماندگار شدیم تا امروز!
از همان آغاز تا امروز، نسبت به ایران و ایرانی‌ها چه حسی داشتید؟
ایران را دوست دارم. اگر قلبم به لهستان متعلق است، اما همه وجودم به کشور ایران وابسته است و خود را یک ایرانی کامل می‌دانم و در وطن‌پرستی از دیگران کمتر نیستم

منبع روزنامه شهروند، شماره ۶۳۸ | ۱۳۹۴ دوشنبه ۲۶ مرداد

 

اسکان مهاجران لهستانی در ایران بر پایه اسناد

اسکان مهاجران لهستانی در ایران بر پایه اسناد

با حملۀ هیتلر و استالین به لهستان، روس ها هزاران اسیر از آنها را به سیبری منتقل کردند. زمان حملۀ هیتلر به روسیه، در توافق بین استالین و فرماندۀ لهستان، عده ای از لهستانی برای کمک به متفقین در بهار ۱۳۲۱ ه خورشیدی از طریق بندر انزلی وارد ایران شدند.  نظامیان لهستانی برای جنگ در جبهه های متفقین به آفریقای جنوبی و هند رفتند، غیر نظامیان نیز در اردوگاه های دایر شده تا پایان جنگ در ایران باقی ماندند. هدف از این پژوهش بررسی تبعات اجتماعی حضور این مهاجرین است.

کشتی لهستانی ها در بندر پهلوی (بندرانزلی)کشتی لهستانی ها در بندر پهلوی (بندرانزلی)

روش/رویکردپژوهش:این پژوهش با استفاده از منابع کتابخانه ای و بر اساس استفاده از اسناد و مدارک آرشیوی تالیف شده است.
یافته ها و نتایج: در بدو ورود لهستانی ها به ایران بحرانی تر شدن وضع خواروبار، شیوع امراض مسری و بروز فساد اخلاقی در جامعه پدیدآمد. به تدریج که زمینۀ فعالیت مهاجران در اجتماع فراهم شد،کودکان در آموزشگاه های دایر شده به آموختن قالی بافی و حکاکی روی آوردند. مردان نیز در کافه ها و هتل ها و همچنین زنان در منازل ثروتمندان به اشتغال پرداختند. فعالیت های فرهنگی و ورزشی آنها نیز رونق زیادی پیدا کرد. آنها تعامل اجتماعی مطلوبی نیز با ایرانیان برقرارکردند.
در پی حملۀ هیتلر به لهستان از غرب و استالین از شرق، در ۱۹۳۹ ، روس ها بیش از ۱۵۰۰۰۰۰ لهستانی را اسیر و به اردوگاه های خود در سیبری منتقل کردند (بیات، ۱۳۷۴ ، ص ۷۲) و زمانی که هیتلر به روسیه حمله کرد، روسها چاره ای نداشتند جز اینکه آوارگان را آزاد کنند تا به متفقین بپیوندند. از آنجا که مسیر نبرد آنها با متحدین از ایران می گذشت، در توافقی که بین استالین و ژنرال سیکورسکی، فرماندۀ لهستانی ها، در مسکو به امضا رسید، مقرر شد که عده ای از لهستانی هایی که در خاک شوروی اقامت دارند به ایران بیایند و از آنجا به جبهه های مختلف متفقین در آفریقای جنوبی، هند، و شرق آسیا اعزام شوند (روزنامه اطلاعات ۱( ۲۱ )، ص ۸۲). بنابراین، در مارس ۱۹۴۲ / فروردین ۱۳۲۱ ، بیش از ۱۶۰ هزار لهستانی !! ۱ از اردوگاه های سیبری وارد بندرانزلی و از آنجا به داخل ایران به خصوص تهران وارد شدند. عده ای نیز از مرز عشق آباد به شهر مشهد وارد شدند (روزنامه اطلاعات،۱( ۲۱ )، ص ۸۲۲). از همان ابتدای ورود به ایران، تعداد زیادی از  مردان لهستانی به ارتش آزادی بخش لهستان پیوسته و ایران را ترک کردند و در جبهه های متفقین علیه متحدین جنگیدند. اما در این میان، جمع زیادی از غیرنظامی ها در اردوگاه هایی اقامت گزیدند که از سوی وزارت کشور در شهرهایی مثل تهران، اصفهان، و مشهد دایر شده بود، و تا پایان جنگ جهانی دوم در ایران باقی ماندند. مقارن با ورود آنها، ایران با بحران کمبود خواروبار روبه رو بود، و ورود آنها در تشدید این بحران بی تأثیر نبود. همچنین، باتوجه به اینکه در بدو ورودشان به ایران از لحاظ بهداشت وضعت مطلوبی نداشتند، عامل انتقال بسیاری از بیماری های واگیردار از جمله تیفوس و تیفوئید در ایران شدند. در کنار این پیامدهای منفی، آنها براساس گروه سنی خود به یادگیری صنعت های مختلف پرداختند و به کسب درآمد مشغول شدند. گذشته از این، آنها در مدت حضور خود، با ایرانیان تعاملات متقابل نیز داشتند و از لطف و محبت نسبت به یکدیگر دریغ نمی کردند (ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹)
این تحقیق درصدد است با بررسی تبعات اجتماعی حضور لهستانی ها در ایران با رویکرد توصیفی- تحلیلی و برپایۀ اسناد، ضمن غافل نشدن از بررسی نشریات، کتاب های تحقیقی و خاطرات اشخاص به پرسش اصلی این پژوهش پاسخ دهد.
پرسش اصلی: ورود غیرمنتظرۀ مهاجران لهستانی به ایران چه تأثیری در وضعیت اجتماعی کشور داشت؟
فرضیۀ اصلی: باتوجه به اینکه مقارن ورود لهستانی ها، کشور از کمبود مواد غذایی- که بیشتر ناشی از حضور سربازان متفقین بود- رنج می  برد و نیز پیش زمینۀ شیوع بیماری های واگیردار در کشور به علت عدم رعایت بهداشت عمومی مهیا بود؛ ورود غیرمنتظرۀ آنها با حالت گرسنگی و بیماری وضعیت بهداشتی و اقتصادی کشور را بغرنج تر کرد. اما، به تدریج و درنتیجۀ برقراری تعاملات سازنده با مردم ایران و با فعالیت های سازنده خود نقش مهمی در اوضاع اجتماعی و فرهنگی جامعۀ ایران ایفا کردند.
پیشنیه تاریخی روابط ایران و لهستان
بخش عمدۀ آشنایی مردم ایران با لهستانی ها به دوران جنگ جهانی دوم مربوط می شود. آنچه جای تأمل و بررسی دارد، این است که روابط دو کشور فقط محدود به دورۀ معاصر نمی شود و بسیار کهن تر است. این روابط، باوجود دوری مسافت بین دو کشور و نیز فرازونشیب های روزگار کم و زیاد می شد. هرچند پیشینۀ روابط سیاسی میان دو ملت ایران و لهستان به عصر آق قویونلوها( ۷۸۰ – ۹۰۸ ق.) می رسد، اما در مدارک متعددی دربارۀ اتحاد اسلاوها با ایرانیان در قرن های ششم و هفتم میلادی در پیکار ممتد آنان با روم شرقی می توان یافت. خسروپرویز( ۵۹۰ – ۶۲۸ م.)، شاهنشاه ساسانی، اتحادی سه جانبه را بین ایران، اسلاوها، و آوارها برای تهدید قسطنطنیه از راه زمین و دریا، پی ریزی کرده بود(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ،ص ۲۲ ). پس از سقوط پادشاهی ساسانی در ایران به دست تازیان مسلمان،کهن ترین سند دربارۀ ارتباط مستقیم میان ایران و لهستان،نامۀ اوزون حسن آق قویونلوست که در ۱۴۷۴ م. در پاسخ پادشاه وقت لهستان، کازمیر، نوشته شده است.حامل این نامه، کنتارینی، از اهالی ونیز بود که مدتی در ایران اقامت امید طلب حمایت و اتحاد با پادشاهان اروپا، کاترینو زنِو را به همراه سفرای مجارستان و لهستان، در ۱۴۷۳ م. به اروپا فرستاد. این هیئت، سرانجام به دربار لهستان و حضور کازمیر چهارم پادشاه لهستان رسیدند.تنها یک سال پس از کوچ ارمنیان به ایران، در ۱۶۰۵م.،بازرگانی از ارمنیان لهستان به نام موراتوویچ، از سوی پادشاه لهستان سیگموند سوم، به منظور تحکیم روابط بازرگانی میان دو کشور، به خصوص در زمینۀ تجارت ابریشم به ایران اعزام شد.مأموریت دیگر موراتوویچ، تهیۀ قالی ایرانی برای کاخ های سلطنتی لهستان بود(شفا، ۱۳۶۵ ، صص ۳۳ – ۳۴ ). روابط ایران و لهستان در دوران صفویه نیز گسترده تر شد، به طوری که روابط سیاسی با اهداف تجاری بین دو کشور به وجود آمد. در این میان، ارمنیان، در ارتباط تجاری میان ایران صفوی و اروپا و به طور اخص میان ایران و لهستان نقش انکارناپذیر داشتند. ارمنیان از برجسته ترین بازرگانان بین المللی در دورۀ صفویه در ایران آن دوره بودند. شاید بتوان حضور اقلیت ارمنی را در ایران از علل رونق روابط اقتصادی میان ایران و لهستان در عصر صفوی دانست که به نزدیکی میان دو دولت انجامید(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ،صص ۲۷ – ۲۸ ). منابعی در اوایل حکومت صفویان وجود دارد که گواه رایزنی هایی بین استیفن باتونی، پادشاه لهستان، و سلطان محمد خدابنده، پادشاه ایران است. در دوران سلطنت شاه عباس اول و سیگیسموند سوم نیز مکاتباتی از طریق اعزام سفرا بین دو کشور انجام گرفته است. شاه عباس صفوی( ۹۹۶ – ۱۰۳۸ ق.)

مسیر مهاجرت آوارگان لهستانی از سیبری به ایران و خروج آنهامسیر مهاجرت آوارگان لهستانی از سیبری به ایران و خروج آنها

وقتی دربارۀ جنگ ها و درگیری های پادشاه لهستانی با عثمانی مطالبی شنید، برای نخستین بار با اعزام آنتونی شرلی و حسین علی بیگ بیات درصدد افتتاح باب مکاتبه و مراوده با کشور لهستان برآمد. اما سفرای اعزامی موفق به مسافرت به لهستان نشدند.دومین اقدام به منظور برقراری روابط میان دو کشور از سوی سیگیسموند سوم صورت گرفت. وی، در سال ۱۰۱۱ ه.ق./ ۱۶۰۳ سفیری از ارامنۀ لهستان به نام موراتوویچ را به دربار شاه عباس کبیر فرستاد. وی، به دنبال اهداف بازرگانی، به خصوص تجارت ابریشم و کسب امتیاز برای تجار لهستانی در شهرهای مختلف ایران بود(بیات، ۱۳۸۱ ، ص ۱۵۱).
این روابط، در دوران واپسین حکومت صفویان نیز همچنین وجود داشت؛ به طوری که در دوران شاه سلیمان صفوی،ژان سوبیسکی، پادشاه معروف لهستان( ۱۶۷۳ – ۱۶۹۶ )، یازده هیئت دیپلماتیک از لهستان به ایران اعزام نمود و شاه سلیمان به دلیل پیروزی هایی که لهستان در اروپا به دست آورد پیام شادباش برای ملت لهستان فرستاد( دایرۀمطبوعاتی لهستان سفارت کبرای جمهوری لهستان در ایران، ۱۹۶۸ ، ص ۹۷ ).
روابط سیاسی ایران با لهستان در دوران بعدی، به خصوص در روزگار قاجار نیز همچنان وجود داشت. در این دوران، لهستانی هایی در ایران به سر می بردند که بی شک ژنرال باروفسکی نامدارترین چهره است. او، در زمان فتحعلی شاه و محمدشاه در عرصۀ تاریخ ایران پدیدار شد و در یکی از حیاتی ترین رخدادهای آن عصر یعنی مسئله هرات بازیگری کرد. ژنرال باروفسکی در حوالی سال ۱۲۴۶ – ۱۲۴۷ ق. توسط سفیر انگلیس به خدمت عباس میرزا نایب السلطنه درآمد و در حملۀ ارتش ایران به هرات نیز شرکت داشت(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ، صص ۵۸ – ۶۰ ).در یکی از نبردهایی که ژنرال باروفسکی به همراه محمدولی خان تنکابنی در هرات حضور داشت مجروح گردید(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ، ص ۶۲ ).
در واپسین و شدیدترین حمله به هرات، در ۸ جمادی الاول ۱۳۳۵ / ۲۸ ژوئن۱۸۳۸ ، محمد ولی خان جان باخت و دقایقی بعد ژنرال باروفسکی نیز بر اثر اصابت گلوله کشته شد. جسد وی در ۳۰ مه ۱۸۳۹ با احترامات نظامی در شهر اصفهان به خاک سپرده شد(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ، ص ۶۲ ). در ۱۹۲۵ ، جمهوری لهستان در تهران سفارتخانه ای دایر نمود. چند سال بعد، روابط میان دو کشور به سطح سفارت کبری ارتقا یافت(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ، صص ۱۰۶ – ۱۰۷ ).

رضا شاهرضا شاه

در دورۀ رضاشاه نیز روابط دو کشور درزمینه های مختلف برقرار بود. میلچارسکی،  یکی از دندان پزشکانی بود که به روش غربی به درمان می پرداخت و از او به عنوان بنیان گذار دندان پزشکی نوین در ایران یاد می شود.
میلچارسکی، به عنوان دندان پزشک مخصوص رضاشاه در ایران روزگار می گذرانید.سرانجام، مدرسه ای برای تربیت دندان پزشک در بخشی از دارالفنون برپا کردند و او شیوۀ نوین دندان پزشکی را در ایران به وجود آورد(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ، صص ۱۰۶ – ۱۰۷ ).
اردوگاههای لهستانی ها در ایران
لهستانی هایی که وارد ایران می شدند، در سکونتگاه هایی اسکان می یافتند که در حقیقت اردوگاه های آنها به شمار می رفت. این سکونتگاه ها، محل تأمین مایحتاج و گذران امور روزمرۀ آنها به شمار می رفت. ازآنجاکه بندر انزلی نخستین توقفگاه آوارگان لهستانی در بدو ورود به ایران بود، نخستین ارودگاه های آنها در این شهر برقرار شد و روزانه هزاران آوارۀ لهستانی از شوروی وارد این اردوگاه می شدند(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ). واردشدن عدۀ زیادی از آوارگان لهستانی از بندر انزلی به سوی مرکز و داخل کشور به خصوص تهران، باعث شده بود تا اردوگاه هایی برای اسکان موقت آنها در محل های مختلف این شهر دایر گردد. دوشان تپه، یوسف آباد، سرخ حصار، و محوطۀ دانشکدۀ فنی هواپیمایی از سکونتگاه های موقت آنها در تهران بود. سرخ حصار محل نگهداری پیرزنان و پیرمردان به شمار می رفت و یوسف آباد محل نگهداری سه هزار کودک بود. پرورشگاهی نیز ازسوی دربار شاهنشاهی برای نگهداری کودکان و بیمارستانی پانصد تختخوابی برای معالجۀ بیماران از سوی وزارت کشور درنظر گرفته شده بود(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).

بانوان و مردان لهستانی در حال شنادر ساحل دریای خزربانوان و مردان لهستانی در حال شنادر ساحل دریای خزر

به علت استمرار ورود لهستانی ها از انزلی به تهران و به تبع آن، ازدحام جمعیت و کمبود جا در اردوگاه ها و نیز کمبود خواروبار و شیوع بیماری های خاص در بین آوارگان، عدۀ زیادی از آنها به اردوگاه های موقت در اراک و کرج منتقل شدند تا در آنجا معالجه و پرستاری بشوند( ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).
علاوه بر انزلی و تهران اردوگاه هایی در شهرهای قزوین، همدان، خرمشهر، اهواز، اصفهان، و مشهد ایجاد شد. اردوگاه های آنها در قزوین در قسمت غربی شهر قرار داشت. ظاهرا ازآنجا که عدۀ زیادی از لهستانی های ساکن قزوین و تهران اعم از زن و کودک و تعداد زیادی سرباز به همدان نیز انتقال یافته بودند(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ) و در این شهر نیز سکونتگاه هایی داشتند. به احتمال زیاد سربازانی که از طرف تهران و قزوین به همدان حرکت می کردند از آنجا به قصد جنگ علیه متحدین به عراق و آفریقای جنوبی می رفتند. علاوه بر همدان، اهواز و خرمشهر نیز جزء شهرهایی بودند که اردوگاه های موقت از لهستانی ها در آنها برقرار بود، زیرا بسیاری از لهستانی های ساکن تهران به خصوص تعداد زیادی سرباز با انتقال به این شهرهاا ز طریق راه آهن تهران به بندر شاهپور، از طریق کشتی به قصد جنگ علیه متحدین به عراق و آفریقای جنوبی و هند رهسپار می شدند (روزنامه اطلاعات (۲ ۲۱ ) ص ۳۸۲ ).
اردوگاه لهستانی ها در مشهد، محل اقامت کودکان و زنانی بود که از طریق مرز عشق آباد وارد این شهر شده بودند( روزنامه اطلاعات، ۱( ۲۱ )، ص ۳۴۰ ). سکونتگاه آنها به شکل عمارتی بزرگ و عالی بود که از طرف استانداری به آنها تقدیم شده بود و به همین علت کارل بادر، وزیر مختار لهستان در ایران، طی نامه ای از وی تشکر و قدردانی کرد(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹) اردوگاه لهستانی ها در اصفهان در منطقۀ جلفا قرار داشت که بیشترساکنان آن را کودکان تشکیل می دادند ( ساکما،۲۹۳۰۰۳۶۳۹).

کتاب بچه های اصفهان پناهندگان لهستانیکتاب بچه های اصفهان پناهندگان لهستانی

درنهایت، می توان گفت مهم ترین مدرکی که وجود اردوگاه های موقت لهستانی ها را در ایران به اثبات می رساند، بقایای گورستان هایی از نظامی ها و غیرنظامی های آنها در این شهرهاست، به طوری که گورستان هایی از لهستانی ها در شهرهای تهران، انزلی، قزوین، اصفهان، مشهد، خرمشهر، و اهواز موجود است.
پیامدهای اسکان لهستانیها در ایران
الف.دامن زدن به بحران خواروبار و غله
به دنبال حملۀ متفقین در شهریور ۱۳۲۰ ، و فروپاشی حکومت رضاشاه، کمبود خواروبار وغله یکی از دشواری های اصلی ایران بود. به این خاطر، شماری از شهرهای ایران، به ویژه در شمال و غرب با نا آرامی و غارت روبه رو شدند؛به طوری که گزارش های خاطره نویس ها و شاهدان گواه این مطلب است(ساعد مراغه ای، ۱۳۷۳ ، صص ۲۲۵ – ۲۲۶ ؛ سعیدی فیروزآبادی، ۱۳۸۳ ،ص ۳۳ ؛گلشائیان، ۱۳۷۷ ،ص ۵۴۲ ؛ آوانسیان، ۱۳۷۸ ،صص ۱۰۰ – ۱۰۲ ). دولت، برای تأمین آذوقه و خواروبار شهرها با معضل جدی مواجه شد و دیری نپائید که کمبود خواروبار به بحران عمومی تبدیل گردید(شوکت، ۱۳۸۶ ،ص ۱۸۲
یکی از علت های اصلی این معضل، اشغال ایران توسط ارتش های بیگانه و حضور گستردۀ نیروهای متفقین در ایران بود. آنها مسبب کمبود ارزاق عمومی و صعود سرسام آور بهای کالاهای مصرفی از جمله نان شده بودند. به طوری که شاهدان متذکر شده اند، آنها علاوه بر اینکه خود مصرف کنندۀ اصلی خواروبار از جمله نان بودند، محصول غلۀ ایران را نیز به خارج صادر می کردند (مکی، ۱۳۷۴ ،ج ۸،ص ۲۶۷ ؛ سیاسی، ۱۳۸۶ ،ص ۱۱۴ ).

مهاجران لهستانی در صف غذا در شهر تهرانمهاجران لهستانی در صف غذا در شهر تهران

در میان نیروهای متفقین، نیروهای شوروی سهم بسزایی در تدوام بحران نان داشتند، زیرا آنها از حمل غله از مناطق تحت نفوذ خود به نواحی قحطی زده ممانعت می کردند (نجاتی،۱۳۷۸ ، ج ۱، ص ۵۹۰ ). علاوه بر حضور نیروهای متفقین در ایران عوامل دیگری چون عدم جمع آوری به موقع محصول به علت وجود ناامنی و غارتگری(مهدی نیا، ۱۳۸۲ ،ص ۳۲ )، قطع ارتباط منظم بین شهرها و روستاها(جمعی از نویسندگان، ۱۳۷۱ ،ص ۱۶۲ )، و احتکار گندم توسط برخی مالکان(مکی، ۱۳۷۴ ،ص ۳۲۳ ) در ایجاد بحران تأثیر داشت. این بحران به قدری مشکل بود که برای تهیۀ کالایی مانند نان در تجمعاتی که در برابر نانوایی ها تشکیل می شد، درگیری هایی بین نانوایان و مردم به وجود می آمد. روزنامۀ نسیم شمال ضمن اشاره به درگیری های بین مردم و نانوایان، دکان های نانوایی را به علت شلوغی بیش از حد آنها با رویکرد طنزآمیز به شهر فرنگ تشبیه کرده بود(روزنامه نسیم شمال، ۸( ۲۱ )،ص ۲۶ ). با این اوصاف، حضور تعداد زیادی پناهندۀ لهستانی در کشور نه تنها نیاز به خواروبار را افزایش می داد، بلکه با سهیم کردن آنها در ارزاق مصرفی شهروندان به بحران خواروبار در سطح کشور به خصوص در تهران دامن میزد. ارتش انگلیس مسئولیت تغذیۀ آوارگان لهستانی را با هزینۀ خود برعهده گرفته بود(مهدی نیا، ۱۳۷۱ ، ص ۵۶۳ )، اما گزارش ها خلاف این امر را نشان می دهند. به طوری که، بر پایۀ برخی اسناد هر روز در سطح شهر کامیون هایی دیده می شد که به طور غیرقانونی از محل ارزاق عمومی شهروندان ایرانی، برای لهستانی ها خواروبار حمل می کردند (ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹)

توزیع لباس به کودکان لهستانیتوزیع لباس به کودکان لهستانی

به این علت، نشریات، خریدهای مکرر مهاجران لهستانی را یکی از عوامل اصلی کمبود خواروبار و نان تهران می دانستند( روزنامه ایران ۷( ۲۱ )، ص ۳۴ ). اطلاعات در این زمینه در تاریخ ۱۲ آبان ۱۳۲۱ با عنوان «تأثیرخریدهای مهاجران لهستانی در خواروبار تهران » می نویسد: «چون شکایاتی به وزارت خواروبار رسیده بود که علت عمدۀ ترقی خواروبار در تهران خریدهای روزانۀ مهاجران می باشد موضوع مورد توجه آقای شریدان مستشار وزارت خواروبار واقع شده و درنتیجه کمیسیونی مرکب از دو نفر نمایندگان صلیب سرخ آمریکا با حضور وزیر مختار لهستان و نمایندگان مهاجران لهستانی تشکیل گردیده و آقای شریدان نظریۀ دولت ایران را راجع به طرز معاش مهاجران بیان نمودند که خریدهای مهاجران هم از حیث کمیت و هم از حیث کیفیت تأثیر کاملی در اوضاع خواروبار اهالی پایتخت نموده و موجب تنگی و گرانی و نایابی اجناس می شود؛ به خصوص اینکه خریدها یک جا و یک قلم انجام می شود. بالاخره، پس از مذاکرات شریدان پیشنهاد نمود کمیته ای مرکب از سه نفر مطلعان ایرانی و نمایندۀ سفارت آمریکا و نمایندۀ سفارت لهستان و انگلیس و نمایندۀ مهاجران لهستانی تشکیل گردد و خواروبار مهاجران درنهایت صرفه جویی و سختی جیره بندی شود و به طوری که خوراک آنها به کلی ساده و بدون هیچ گونه تجمل تهیه شود») ۸( ۲۱ )، ص ۴۲۰ ). و نیز همان نشریه در تاریخ ۱۹ آبان ۱۳۲۱ دربارۀ محدود کردن خرید خواروبار مهاجران لهستانی می نویسد: «مسئلۀ خواروباری که برای مهاجران لهستانی هم هروزه در پایتخت تهیه و مقدارآن جلب توجه نموده بود در کمیسیونی که با حضور آقای شریدان و نمایندۀ سفارت های آمریکا و انگلیس و لهستان و نمایندۀ خود مهاجران تشکیل یافت تأثیر خریدهای سنگین آنها تصدیق شد و حتی نمایندگان امریکا و بریتانیا صریحاً اظهار موافقت کردند که از لحاظ تأمین آسایش اهالی تهران باید در خرید خواروبار مهاجران تخفیف کلی داده شود و پس ازمطالعۀ کامل موافقت شد که خرید خواروبار لهستانی ها تحدید شود. به عنوان مثال گوشتی که قبلاً ۴۲۰۰ کیلو مصرف روزانۀ لهستانی ها بود و توسط آنها خریداری می شد مِن بعد مقدار خرید آنها به ۲۰۰۰ کیلو پائین آورده خواهد شد و همین طور اقلام خوراکی دیگر نیز به این شکل خواهد بود») ۸( ۲۱ )، ص ۳۲۱ )صورت احتیاجات روزانۀمهاجران لهستانی که در تاریخ ۱۲ / ۲ و ۱۶ / ۲/ ۱۳۲۱ به سرپرست آنها تحویل داده شده است در اسناد وجود دارد(ساکما۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ). علاوه بر این، ازآنجاکه کمبود قماش برای تولید لباس نیز در مدت زمان استقرار آنها در تهران به وجود آمده بود( ساعد مراغه ای، ۱۳۷۳ ،ص ۱۷۷ )، احتمالا نقش آنها در این زمینه بی تأثیر نبوده است. بر پایۀ یکی از اسناد به دست آمده، مقدار زیادی پارچه از سوی سرپرست لهستانی برای تهیۀ لباس برای کودکان از ریاست کلا دارۀ معاملات خارجی تقاضا شده بود که با درخواست آنها موافقت شده بود( ساکما، ۲۴۰۰۱۵۶۸۰)
ازآنجاکه کمبود خواروبار و بحران نان علاوه بر تهران در بندر انزلی، اصفهان، و قزوین نیز وجود داشت و گزارش ها حاکی از وضعیت وخیم اقتصادی و کمبود خواروبار در این شهرها بود. ظاهرا حضور مهاجران لهستانی در این شهرها نیز به بحران خواروبار دامن می زد. برای مثال، درحالی که بر اثر کمبود آرد و خواروبار قتل و غارت در شهر اصفهان اتفاق م یافتاد( روزنامه اطلاعات ۴( ۲۱ )، ص ۴۴۰ )، برپایۀ یکی از اسناد، سرپرست مهاجران لهستانی این شهر به نام « دیموویسکی » در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۲۱ ، علاوه بر درخواست تأمین مایحتاج لهستانی های مقیم از استاندار،برای تعداد دیگر از اتباع که قراربود بعدا وارد شوند، درخواست کالاهایی به این شرح کرد: شکر، دو کیسه؛ آرد سفید، یک کیسه ؛ و برنج صدری، ۳ کیسه. درنتیجه، با رسیدن حدود ۳۰۰ نفر دیگرا ز مهاجران لهستانی به اصفهان در ۲۸خرداد همان سال، وی درخواست خود را تکرار کرد و با آن موافقت شد( ساکما، ۲۹۱۰۰۱۷۷۲ ).

کودک لهستانی و توزیع نان در یکی از اردوگاه های تهرانکودک لهستانی و توزیع نان در یکی از اردوگاه های تهران

در قزوین، درحالی که بحران نان و خواروبار این شهر را فلج کرده بود(صدای ایران ۶( ۲۱ )،ص ۱۴۰ ؛ روزنامه کیهان ۸۳۴ ، ۹( ۲۱ )، ص ۸۳۴ )، برپایۀ گزارش یکی از اسناد، متفقین حاضر درشهر علاوه بر اینکه خود مصرف کنندۀ خواروبار به شمار می رفتند برای لهستانی های مقیم این شهر تقاضای ۱۲ کیلوگرم گوشت گوسفند و گاو و همین مقدار سبزیجات و پیاز و سیب زمینی و مقداری میوه کرده بودند و از فرماندار شهر خواسته بودند مساعد تهای لازم را در این زمینه فراهم بیاورد(ساکما۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).
بندرانزلی نیز به علت ورود و اسکان عدۀ زیادی از مهاجران لهستانی با کمبود خواروبار و ارزاق روبه رو شده بود (وزنامهاطلاعات ۶( ۲۱ )، ص ۹۸ ). به طوری که، به علت مصرف بالای برنج در این شهر و کمبود آن، کارکنان ادارۀ بندر تقاضای مقداری برنج کرده بودند(ساکما،۳۳۰۰۰۰۰۸۷ ).
حضور آنها در مشهد نیز تأثیر زیادی بر بحران خوارو بار گذاشته بود. به طوری که، در سال های حضور آنها در مشهد یعنی در سال ۱۳۲۱ و ۱۳۲۲ به علت کمبود ارزاق عمومی قحطی و گرسنگی شدید بین مردم رواج یافته بود که دامن آن همۀ خانواده ها را گرفته بود(خزعلی، ۱۳۸۲ ،ص ۳۴ ). بنابراین، به علت بروز چنین مشکلاتی بود که وزارت امور خارجه از سفارت شوروی در تهران خواسته بود که به علت کمبود خواروبار در کشور از ورود مهاجران غیرنظامی لهستانی از خاک این کشور به ایران جلوگیری کند. اما، با درخواست آنها با ورود به ایران موافقت نشد؛ زیرا بر پایۀ یکی از اسناد حدود ۷۰ هزار نفر دیگر در خاک شوروی منتظر بودند تا به خاک کشور وارد شوند(ساکما۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).
ب. شیوع بیماریهای مسری
یکی دیگر از پیامدهای حضور لهستانی ها در ایران شیوع بیماری های مسری در سطح کشور بود. زیرا ظاهرا قبل از ورود مهاجران از خاک شوروی به داخل ایران، عده ای از آنها در داخل اردوگاه شان در سیبری، به علت وجود معضلاتی مانند کمبود مواد غذایی و فقدان بهداشت عمومی و زندگی دست هجمعی، که به طور طبیعی این وضع در میان آوارگان جنگی عمومیت دارد، به بیماری های مسری دچار شده بودند، با ورود آنها به ایران این بیماری ها نیز به علت دلایل ذکر شده به داخل کشور به خصوص به تهران که جمعیتشان در این شهر زیاد بود انتقال یافت. یکی از اسناد در تاریخ ۲۷ / ۱/ ۱۳۲۱ ، که از وضع غیربهداشتی آنها در یکی از اردوگاهشان در دانشکدۀ نیروی هوایی خبر می دهد به شرح زیر است:
۱٫ در حدود دو هزار زن و بچه به سنین مختلف در قسمت های سقف دار(خوابگاه ها و نهارخوری های دانشکده نیروی هوایی)  با اثاثیه مخلوط نامرتب و با وضع بسیار کثیف روی هم ریخته و قریب دو هزارتن دیگر نیز در محوطه بنای دانشکده بدون پناهگاه به طریق بالا در فضای آزاد بدون وسایل زندگانی مسکن کرده ا ند؛

زنان لهستانی داخل اردوگاهی در تهرانزنان لهستانی داخل اردوگاهی در تهران

۲٫ در قسمت تحتانی نهارخوری دانشکده عده ای از مریض های مبتلا به امراض مسریه و غیرمسریه را بدون رعایت اصول بهداشت به طرز بسیار بدی خوابانیده بودند؛
۳٫ قریب یک هزار نفر از اطفال ذکور که در سنین مختلف می باشند در آشیانه های هواپیما نگهداری می شوند؛
۴٫ تعدادی زن و مرد نیز در حدود چهارصد تن در قسمتی از ابنیه هنگ ۲ بمباران منزل کرده اند و قریب هزار تن هم قرار بود که امروز وارد شوند که در موقع خروج کمیسیون از محوطه عده ای از اینها نیز تازه از راه رسیده بودند و گفته می شد که در همان ابنیه هنگ ۲ بمباران مسکن داده می شدند؛
۵٫ این عده از افراد بدون رعایت اصول بهداشت و بدون اعمال نظافتها و مراقبت های لازمه از مرز کشور عبور کرده و با تمام کثافات و وضعیت نامطلوب خود وارد تهران شده اند و عموما در حال حاضر هم به همان صورت نیز باقی هستند و عموما در اثر فقدان امکنه کافی با یکدیگر در اختلاط و تماس دائم می باشند. چنانچه معروض گردید عده ای از این دستجات بیمار و بقیه نیز در اثر بدی تغذیه وضعیت مزاجیشان صورت مطلوبی نداشته است و به نظر می ر سد اکثرا دچار ضعف می باشند. به علاوه، وجود این اجتماع با کیفیت بالا خود تولید امراض خطرناک و گوناگونی را خواهد نمود. وسیله نظافت آنها نیز فقط عبارت است از چند روشوئی منصوبه در ابنیه دانشکده که البته به کلی غیرکافی می باشد و شستشوی البسه کثیف آنها در حوض محوطه بنای ۲ بمباران دانشکده به عمل می آید که این وضعیت و فقدان البسۀ پاک و تمیز تولید مشکلات فوق العاده خواهد بود(ساکما،۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).بنابراین، با اوصافی که از وضعیت بهداشت آنها ذکر شد، عده ای از آنها به انواع مختلف بیماری های واگیردار مانند تیفوس، تیفوئید، اوریون، مخملک، سرخجه، و اسهال خونی دچار شده بودند. گزارش وزارت بهداری به وزارت کشور، از آمار بیماران مهاجران در یکی از اردوگاه های آنها در دوشان تپه، در تاریخ ۲۸ / ۲/ ۱۳۲۱ مؤید این مطلباست(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).

اردوگاه لهستانی های جنگ زده در فردوگاه قلعه مرغی تهراناردوگاه لهستانی های جنگ زده در فردوگاه قلعه مرغی تهران

به طوری که مشاهده می شود در خاتمۀ این سند، وزیر بهداری نسبت به شیوع این بیماری ها در سطح کشور هشدار می دهد و گوشزد می کند که برای جلوگیری از شیوع بیماران باید هرچه زود تر به نقاط دیگر منتقل گردند و نیز در تذکرهایی که از سوی وزارت کشور از بدو ورود مهاجران به تهران صادر می شود، بر لزوم تفکیک بیماران مسری از افراد سالم و نیز انتقال بیماران به اماکنی دور از تهران برای جلوگیری از شیوع بیماری تأکید می شود(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).اما به نظر می رسد باوجود هشدار وزارت بهداری و کشور، به علت عدم توجه کافی مسئولان شهر، این بیماری ها توسط مهاجران در شهرهای شمالی و تهران پراکنده شده بود. بنابراین، به علت شیوع این بیماری ها مسئولان تلاش کردند که از شیوع بیش از حد آن جلوگیری کنند. وزیر بهداری در نامه ای که در۱۴/۲/۱۳۲۱ به نخست وزیر نوشت ضمن اشاره به نگرانی و رنج اهالی پایتخت از شایع شدن بیماری تیفوس، این خبر را هم به اطلاع وی رساند که برای جلوگیری از شیوع آن، هیئتی به بندر انزلی اعزام شده اند تا از ورود مهاجران بیمار به تهران ممانعت به عمل بیاورند(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ). ادارۀ شهربانی نیز طی درخواستی از وزارت کشور خواست ترتیبی دهد تا از ورود مهاجران لهستانی به کشور، به علت داشتن بیماری های واگیردار ممانعت شود(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).

زنی لهستانی ، نگهبان در اردوگاه دوشان تپهزنی لهستانی ، نگهبان در اردوگاه دوشان تپه

علاوه بر جلوگیری از ورود مهاجران بیمار از بندرپهلوی به تهران، وزارت کشور با کمک وزیر بهداری، برای جلوگیری از شیوع بیمارهای واگیردار، پاسگاه هایی را در اطراف اردوگاه های لهستانی ها در دوشان تپه و یوسف آباد ایجاد کرد تا از مراوده و تماس اهالی تهران با غیرنظامی های لهستانی ممانعت شود. مأموران این پاسگاه ها موظف بودند به طور مداوم، ورود و خروج لهستانی ها را به اردوگاه ها در نظر داشته باشند. برای درمان بیماران نیز یک بیمارستان پانصد تختخوابی در نظر گرفته شد که بیماران در آنجا بستری و تحت معالجه قرار می گرفتند (ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).این تلاش ها توانست تا حدودی شیوع بیماری ها را کنترل کند و نه به طور کامل، زیرا در سال ۱۳۲۲ که تقریباً یک سال از ورود مهاجران لهستانی به ایران می گذشت، این بیماری در تهران و شهرهای شمالی وجود داشت. روزنامۀ اطلاعات در تاریخ ۱۳ اردیبهشت ۱۳۲۲ با عنوان « تیفوس در فومن » می نویسد: « تلگراف نماینده اداره فومن حاکی است که بیماری تیفوس مدت هاست که به شدت در آن بخش شایع شده و اهالی انتظار اقدام فوری از طرف وزارت بهداری دارند») (۲ ۲۲ )، ص ۱۶۰این روزنامه، درگزارش دیگری در همان تاریخ، ضمن هشدار به ضدعفونی کردن منازل بیماران تیفوسی در تهران، گزارش یکی از مخاطبان خود را بدین شرح درج می کند: «آقای مدیر محترم: در چند شماره روزنامه اطلاعات برای جلوگیری از مسری تیفوس از طرف بهداری شهرداری اعلان شده که هرگاه پزشکان بیماری تیفوسی در هر نقطه از شهر مشاهده کردند بایستی کتباً و برای تسریع در وسائل ضدعفونی فورا به شمارۀ ۸۳۹۰ و ۵۶۶۹ تلفن کنند در ۲۲ روز قبل در سه نقطه از شهر تهران سه کانون تیفوسی توسط این بنده مشاهده شده و تا به حال که ۲۰ روز می گذرد هیچگونه برای ضد عفونی نمودن اقدامی نفرموده اند درنتیجه سرایت به خانه های اطراف گسترش پیدا کرده است» (۲ ۲۲ )،ص ۱۷۵ ).

روزنامه لهستانی ها در تهران با تصویر یاز محمدرضا پهلویروزنامه لهستانی ها در تهران با تصویر یاز محمدرضا پهلوی

البته، ذکر این نکته نیز ضروری به نظر می رسد که هرچند برپایۀ برخی اسناد، یکی از عوامل شیوع بیماری در تهران و شهرستان ها حضور لهستانی های بیمار بود؛ با قضاوت منصفانه می توان گفت که پیش زمینۀ بروز برخی ازاین بیماری ها عدم رعایت بهداشت عمومی از سوی شهروندان و عدم توجه جدی مسئولان بهداشتی در کشور بود. درحقیقت، حضور مهاجران لهستانی شیوع چنین بیماری هایی را در کشور گسترش داد. چنانچه مؤید احمدی، در جلسۀ، مجلس شورای ملی مورخ ۲۹ / ۱/ ۱۳۲۱می نویسد«نظامیهای عشرت آباد به دلیل کمبود بودجه ارتش ۶ ماه است که حمام نرفته اند و بیماری تیفوس از عشرت آباد است» ) روزنامه اطلاعات ۱( ۲۱ )، ص ۳۴۹ ).
راههای کسب درآمد لهستانیها
مهاجران در بدو ورودشان به ایران سعی می کردند از طریق فروش اشیای گرانبها و لباس های مندرس و کهنۀ خود به ایرانیان امرار معاش کنند و ظاهرا ازآنجاکه ایرانیان نسبت به خرید کالاهای فرنگی رغبت زیادی نشان می دادند، این معامله گرم بود. وزارت کشور از این معامله که انتقال امراض مسری را هم به دنبال خود داشت، به این شرح جلوگیری کرد: « چون معامله و فروش ملبوس کهنه و کثیف مهاجران ادامه داشت و از لحاظ سرایت امراض این مسئله دارای اهمیت بود درنتیجه مذاکره، موافقت نمودند که فروش و معاملۀ هرگونه اشیاء و پوشاک مهاجران متروک و سفارت لهستان خود اشیای گرانبهای غیرلازم آنها را جمع آوری و تحت نظر خودشان و با اطلاع نمایندگان شهرداری به فروش برسانند از اجحاف خریداران نیز بدین وسیله جلوگیری بشود و نیز مراتب را از طرف هیئت سرپرستی لهستان به عموم آنها اخطار و به پاسبانان نیز اجازه دهند اگر دیدند پوشاک و البسه از طرف لهستانی ها به فروش می رسد فروشنده را جلب و به دفتر مهاجران بفرستند» )ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).
گذشته از این مسئله، بعدها که مدت اقامت مهاجران درایران طولانی شد، هر کدام از گروه های سنی، اعم از کودک و جوان بنا به توانایی خود به منظور تأمین دخل و خرج زندگی خود در زمینه های آموزشی و شغلی متفاوت مشغول به کار شدند. برای مثال، کودکان در تهران و اصفهان در آموزشگاه هایی که از سوی وزارت فرهنگ و با همکاری سفیر لهستان دایر شده بود، به آموزش صنعت قالی بافی و حکاکی روی آورده بودند(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).

زنان لهستانی با خنده ای بر لب برای آزادیزنان لهستانی با خنده ای بر لب برای آزادی

جوانان و مردان لهستانی نیز یا به صورت عمله در زمین های کشاورزی مشغول به کار می شدند یا با استخدام در کافه ها و رستوران ها به صورت کارگر در اصفهان و تهران به مشتریان خدمات ارائه می دادند. زن ها هم اغلب یا به صورت خانه دار در خانه های ثروتمندان به کلفتی می پرداختند یا در کارگاه های خیاطی کار می کردند(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).

دختران کافه پولونیا لهستانی لاله زاردختران کافه پولونیا لهستانی لاله زار

در این میان، برخی زنان لهستانی هم ظاهرا با سوء استفاده از برخی عقاید خرافی ایرانیان، برای گذران زندگی خود در تهران به شغل رماّلی روی آورده بودند. روزنامۀ اطلاعات در تاریخ ۲۵ / ۱/ ۱۳۲۱ در قسمت آگهی خود پیامی را به این شرح نقل می کند «یک خانم لهستانی که زبانهای فرانسه، روسی و آلمانی را می داند گذشته و آینده شما را شرح می دهد. یک آزمایش صدق این ادعا را ثابت می کند. چنانچه خودتان با این زبانها آشنا نیستید یکی از دوستانتان را که یکی از این زبانها را بداند برای ترجمه همراه بیاورید. آدرس: خیابان نادری، کوچه فردوسی( پشت سفارت انگلیس) خانه شماره ۵۴ ، هر روز از ساعت ۱۱ تا ۶ بعد از ظهر، غیر از یکشنبه ها» ۱( ۲۱ )، ص ۱۴۴ ).
علاوه بر این، برخی لهستانی هایی که از بقیۀ هموطنان خود هنرمندتر بودند از طریق اجرای نمایش به کسب در آمد می پرداختند. اطلاعات، در گزارشی در تاریخ ۱۰ اردیبهشت۱۳۲۱ ، در این زمینه می نویسد: «بنا به دعوتی که شده است شب یکشنبه ۱۳ اردیبهشت مجلس شب نشینی و نمایش آرتیست های لهستانی در تماشاخانه تهران دائر خواهد بود. وزیر مختار لهستان و فرمانده کل قوای لهستانی در تهران از عده ای رجال و محترمین دعوت نموده اند که در این تئاتر و شب نشینی شرکت نمایند» (۲ ۲۱ )، ص ۴۸۶ ).
تعاملات اجتماعی متقابل لهستانیها با ایرانیان
لهستانی های مقیم در ایران بارها مورد لطف ایرانیان قرار گرفته و از مهمان نوازی ایرانیان بهره برده بودند. گذشته از اختصاص دادن یک پرورشگاه و یک بیمارستان به مهاجران لهستانی چنانچه ذکر شد، زمانی که تنها سه ماه پس از ورود مهاجران به ایران می گذشت یک شهروند ایرانی که نخواست نامش فاش بشود، باغ کوچک خود را در شمال تهران، وقف کودکان لهستانی می کند. در این مورد روزنامۀ اطلاعات در تاریخ ۵ خرداد ۱۳۲۱
می نویسد: «یک نفر ایرانی نیکوکار که بنا به خواهش خودش از ذکر نام وی خودداری می شود برای این که کودکان لهستانی در زیر چادر در این گرمای تابستان در زحمت نباشند باغچه ای که شامل هفت اتاق با لوازم و قریب یک هزار متر مساحت می باشد واقع در سه راه دزاشیب نیاوران در اختیار صلیب سرخ گذاشت. روز گذشته مراسم گشایش باغچه نامبرده با حضور آقای وزیر مختار لهستان و نماینده پاپ و فرمانده نیروی لهستانی، شرحی مبنی بر سپاسگزاری از میهمان نوازی ایرانیان مخصوصا ستایش از جوانمردی و سخاوت ایرانی و این که در چنین موقعی به فکر آسایش کودکان بی نوای لهستانی می باشند، ایراد کرد. و پس از تشکر از بانی خیر، از آقای مارینا، اسقف اعظم و نماینده پاپ خواهش کرد بدست خود باغچه را افتتاح و تقدیس نماید. و سپس از پذیرایی گرمی از مدعوین بعمل آمد مجلس مقارن ساعت ۷ بعد از ظهر پایان یافت» ۳( ۲۱ )، ص ۴۹۰ ).

اصفهان شهر کودکان لهستانیاصفهان شهر کودکان لهستانی

لهستانی ها نیز در حد توان خود با ایرانی ها تعامل برقرار می کردند و در اغلب موارد از لطف خود نسبت به آنها در پیشامدهای ناگوار دریغ نمی کردند؛ چنانچه وقتی که در خرداد ۱۳۲۳ در شهر گرگان زلزله ای روی داد، مهاجران و کارکنان سفارت لهستان ضمن همدردی با آنها، در حد توان خود مبالغی را به آسیب دیدگان کمک کردند. اطلاعات در این زمینه می نویسد « بادر وزیر مختار دولت لهستان در تهران با حضور در وزارت امور خارجه ایران، ضمن همدردی با ملت ایران در مورد وقوع زلزلۀ گرگان، چکی به مبلغ۶۰۸۰۰ ریال از طرف کارکنان سفارت و مهاجران لهستانی در تهران به رئیس تشریفات امور خارجه ایران تسلیم کرد( ۳( ۲۱ )، ص ۵۴۸ ).
در سایۀ چنین تعاملاتی بود که روزنامۀ aftontidningen ، چاپ استکهلم، در مقاله ای با عنوان «سرتیپ» anderبا درود فرستادن به لهستانی های مهاجر و با تمجید ازمهان نوازی های ایرانی ها می نویسد: « برای این که زنهای این پناهندگان بتوانند کارکرده و برای ارتش و لهستانی ها لباس بدوزند ماشین های خیاطی در اختیار آنها گذارده شده است. یک کنت لهستانی که در لهستان کارخانه اتومبیل رانی برقرار نموده است. به علاوه حرفه پیشگان لهستانی از قبیل سلمانی ها و خدمتکاران در تهران پست های خوبی پیدا کرده اند. از وقتی که هتل فردوسی آشپز استخدام کرده است به خوبی دیده می شود که وضعیت آنها بهتر شده است. هنرمندان لهستانی به نمایش تئاتر و بازی فیلم های لهستانی از جمله فیلم عشق در تهران مشغول گردیده اند. رادیوی ایران هفته ای دوبار برنامه لهستانی دارد. صلیب احمر لهستان در یکی از کاخ های شرقی کامون و کلوپ خوبی برای لهستانی ها دایر کرده است و نیز برای اطفال این پناهندگان مدارس مخصوص دایر شده است. همین طور اطبا و پرستاران لهستانی با کمال خوشوقتی از سوی ایرانیان پذیرفته شده اند. خیاط و مدیست های لهستانی کارهای زیادی پیدا کرده اند. به این جهت تهران امروز به تهران لهستانی ها معروف است. صورت کشورهایی که به لهستانی ها کمک می کنند زیاد است ولی آنچه ایران می کند سرآمد کار دیگران و هممیشه آداب و رسوم باستانی و صفت مهمان نوازی این کشور اسلامی را به عالمیان نشان خواهد داد» ) اسنادی از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، ۱۳۸۹ ، ص ۳۹۰ ).
در این میان، ازدواج برخی زنان لهستانی با مردان ایرانی نوع دیگری از تعاملات بین آنها را روشن می سازد. چنانچه عده ای از زنان لهستانی نیز با ازدواج مردان ایرانی و با تابعیت همسر خود در ایران ماندگار شدند(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ). سرانجام، بیشتر لهستانی های ساکن ایران، طبق توافقی که بین نخست وزیر لهستان با استالین در مسکو حاصل شده بود، تا پایان جنگ در سال ۱۹۴۵ از ایران خارج، و به جبهه های نبرد علیه متحدین به هندوستان و شرق آسیا(روزنامه اطلاعات ۴۸۳۳ ،۹/۱/۱۳۲۱ )، آفریقای جنوبی و عراق مهاجرت کردند(ساکما، ۲۹۳۰۰۳۶۳۹ ).

سربازان لهستانی در راه انتقال به اهواز از طریق راه آهنسربازان لهستانی در راه انتقال به اهواز از طریق راه آهن

فعالیت فرهنگی مهاجران لهستانی در ایران
حضور لهستانی ها در ایران نقاط قوتی نیز برای ایرانیان داشت. لهستانی هایی که در ایران حضور داشتند نقش بسیار مهم و تأثیرگذاری در آشنا نمودن جهانیان با فرهنگ و تمدن ایرانی داشتند و این نقش در زمینۀ فرهنگی به صورت چشمگیری نمایان بود .لهستانی ها، در مدت کوتاهی که در ایران بودند جذب جامعۀ ایرانی شدند و می توان گفت که به طور کلی ایرانیان هم با آنها خیلی غریبانه برخورد نکردند. آنها، در همان ابتدای حضور در ایران تلاش کردند با مردم ایران ارتباط برقرار کنند. برای نمونه، می توان گفت که در زمینۀ ورزش، لهستانی هایی که متوجه علاقۀ ایرانیان به ورزش شدند آن را بهانه ای برای این دوستی و تماس بیشتر قرار دادند. در این باره روزنامۀ ستاره می نویسد: «امروز ساعت چهار بعد ظهر در زمین امجدیه بین تیم سالمندان تهران و تیم لهستانی ها مسابقه بسکتبال و ساعت چهار و نیم مسابقه فوتبال صورت می گیرد( (۲ ۲۱ )، ص ۲). ایرا ن ما نیز نوشت: «در باشگاه بوستان ورزشی، پهلوان لهستانی چک خونکوفسکی قهرمان کشتی و المپیک برای کشتی گرفتن با حریفان ایرانی اعلام آمادگی کرد» ۴( ۲۲ )، ص ۳). در روزنامۀ اطلاعات نیز آمده که: «ساعت سه و نیم عصر جمعه ۲۱ اسفند بین تیم لهستانی های مقیم خاورمیانه با دسته تهران به نمایندگی باشگاه های ورزشی ایران مسابقه فوتبال مهمی در امجدیه انجام می شود ( ۱۲ ( ۲۱ )، ص ۱).

مسابقه فوتبال بین لهستان و ایران در حضور تماشاچیان لهستانی در تهرانمسابقه فوتبال بین لهستان و ایران در حضور تماشاچیان لهستانی در تهران

لهستانی ها توانسته بودند در مدت اقامت خود در ایران اجازۀ اجرای برنامۀ رادیویی را در ساعاتی خاص از دولت ایران بگیرند تا به این ترتیب با هموطنان خود در ارتباط باشند. آنان، از این وسیله برای جلب محبت ایرانیان بهره می جستند. روزنامۀ کیهان در ۶فروردین ۱۳۲۲ می نویسد: « روز ۳۰ / ۱۲ / ۱۳۲۱ ه.ش در برنامه لهستانی رادیو تهران بخش مخصوصی برای تبریکات لهستانی های مقیم ایران به ملت ایران اختصاص داده شد که طی آن عید نوروز را به ایرانیان مهمان نواز عزیز تبریک گفته با جمله زنده و جاوید باد سرزمین ایران پایان دادند» ۱( ۲۲ )، ص ۳). فعالیت فرهنگی دیگری که لهستانی ها در ایران انجام می دادند چاپ نشریه بود. با اعمال سانسور و فشاری که بنا به درخواست متفقین از سوی دولت ایران بر مطبوعات وارد می شد مردم ایران فقط از اخباری دست چین شده و باب میل قدرت های بزرگ حاضر در ایران اطلاع پیدا می کردند، اما این کنترل بر روی نشریات خارجی که در تهران چاپ می شد آنقدر قوی نبود و اخبار چاپ شده توسط آنان به واقعیت نزدیک تر بود. لذا مطالعۀ آن برای ایرانیان که تشنۀ اطلاع از اوضاع وقایع سیاسی و اخبار جنگ بودند ارزش فراوانی داشت و می دانستند که صحت اخبار درج شده در این نشریات خارجی بیشتر از نشریات داخلی است که درگیر رقابت های سیاسی شده بودند. همچنین، عدۀ زیادی از پناهندگان و نیروهای نظامی لهستانی که در ایران حضور داشتند، مخاطب آنها بودند(لنچافسکی، ۱۳۵۱ ، صص ۲۳۸ – ۲۴۴  ).
بدین ترتیب، لهستانی ها توانستند در دوره ای خاص از تاریخ ایران توسط مطبوعاتی که منتشر می کردند گامی هرچند کوچک در روشنگری اذهان مردم ایران بردارند. لهستانی ها، برای اینکه بتوانند از این امر بهرۀ کافی ببرند اقدام به افتتاح کلاس های زبان لهستانی نمودند که در کوچۀ شیروانی واقع در خیابان نادری(جمهوری فعلی) واقع شده بود و در آنجا زبان لهستانی به ایرانیان آموزش داده می شد(روزنامه ایران ۴( ۲۲ )، ص ۱۲ ).
اقدامات و ارتباطات فرهنگی لهستانی ها در ایران فقط به همین جا محدود نمی شود و شاید بتوان به جرئت گفت که لهستانی هایی که به عنوان مهاجر جنگی به طور موقت وارد ایران شده بودند از تمام اقوام مهاجر جنگ زدۀ دیگر که با همان شرایط وارد ایران شدند بیشتر به فرهنگ و تمدن ایران علاقه نشان دادند و سعی کردند تمام آنچه را که در اینجا آموختند با کمال جدیت به کشور خود انتقال دهند. ارتباطات فرهنگی در دوران اقامت مهاجران به حدی مؤثر بود که یکی از سیاستمداران لهستانی می نویسد: «روابط فرهنگی ایران و لهستان که از قرن هفتم میلادی آغاز شده است، پس از جنگ جهانی به صورت قابل توجهی توسعه یافت که این امر تا حد زیادی به مهاجرت لهستانی ها به ایران و اقامت آنها در کشور ایران طی سال های جنگ جهانی دوم مربوط می شود که همواره در ملاقات ها از مهمان نوازی ایرانی ها به ویژه در آن سال های سخت تقدیر و تجلیل می شود»  )روزنامه ایران ۴( ۲۲ ) ، ص ۱۲ )
در میان لهستانی هایی که به ایران آمدند می توان چهره هایی از ادب و فرهنگ لهستان را باز شناخت که در ایران ماندند و جذب جامعۀ فرهنگی هنری در ایران شدند و البته تأثیر گذاشتند و تأثیر پذیرفتند. گروهی از فرهیختگان لهستانی مقیم ایران، در سال۱۹۴۲ ، به تشکیل انجمن لهستانی مطالعات ایرانی در تهران همت نمودند. هدف این انجمن آشنایی دو ملت با فرهنگ یکدیگر بود. از سال ۱۹۴۲ – ۱۹۴۵ انجمن توانست ۳ شماره از نشریۀ دو زبانۀ فرانسوی-لهستانی « مطالعات ایرانی» را منتشر کند. ایجاد این انجمن در آیندۀ مطالعات ایران شناسی در لهستان بسیار مهم است. از اعضای این انجمن می توان از ایران شناس بزرگ لهستانی فرانچیسک ماخالسکی نام برد. وی، بعد از تحصیل به تدریس ایران شناسی در کراکو پرداخت. بر اثر کوشش های او بود که ایران شناسی از سایۀ هندشناسی و اسلام شناسی درآمد. او، نخستین لهستانی ایران شناس است که فارسی روزمره را در ایران آموخت. از تألیفات وی می توان به اثر ۳جلدی ادبیات ایران معاصر اشاره کرد که به حوزۀ شعر معاصر ایران می پردازد. نخستین ترجمه از گلستان سعدی به یک زبان اروپایی ترجمۀ لهستانی آن کتاب است که توسط ساموئل اوتووینوسکی ۱(منشی سفارت لهستان در عثمانی) در ۱۶۱۰ م. به نام »Giulistan to jest ogrod rozani« منتشر شد و این نخستین ترجمه از یک اثر فارسی به یک زبان اروپایی بود و بدین طریق ادبیات فارسی به اروپا وارد شد(شاملویی، ۱۳۶۳ ، ص ۶۵ ).

هلن استلماخ ، آخرین بازمانده لهستانی ها در ایرانهلن استلماخ ، آخرین بازمانده لهستانی ها در ایران

پس از این دفتر، ترجمۀ ادبیات فارسی، به ویژه شعر، به زبان لهستانی رواج یافت. از نخستین ترجمه های ادب فارسی می توان به ترجمۀ سکووسکی ۲ از حافظ، در ۱۸۲۰ اشاره کرد.همچنین، باید از ترجمۀ رباعیات ابوسعید ابوالخیر که با نام » Abu Sajid fadlullah I tegoz czterowiersze« به قلم و همت waclaw Roliczlied ، در ۱۸۹۵ ، یاد کرد که در کراکو منتشر شد. لهستانی ها حتی در معرفی و ترجمۀ ادبیات ایران به زبان های دیگر نیز کوشا بودند . برای نمونه می توان از تصحیح و ترجمۀدیوان منوچهری، توسط کازمیرسکی، به زبان فرانسوی یاد کرد که در سال ۱۸۸۷ در فرانسه منتشر شد. همچنین، از نفوذ واژگان فارسی در ادبیات لهستانی می توان سخن گفت، به ویژه در اشعار شاعر لهستانی استادیسلاو کوتونیوسکی ۳ (دولتشاهی، ۱۳۸۶ ،صص ۱۸۲ – ۱۸۴( گروه دیگر از هنرمندان لهستانی در ایران، در ۱۳ ژانویه ۱۹۴۳ ، مجمع نقاشان لهستانی در ایران را با هدف کمک به یکدیگر در زمینۀ هنر شرقی و آشنایی خارجی ها با هنر لهستانی ایجاد کردند. از دیگر فعالیت های فرهنگی لهستانی ها در ایران می توان به اجرای نمایش، برگزاری کنسرت های موسیقی، و نمایش فیلم اشاره کرد. برای نمونه، می توان به نمایشی اشاره کرد که در ۱۶ اکتبر ۱۹۴۲ در باشگاه ارامنه در خیابان نادری تهران، به همراه نمایش فیلمی لهستانی به اجرا درآمد. ورود به این نمایش ها برای عموم آزاد بود(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ، صص ۱۸۵ – ۱۸۶ ).
هنرمندان لهستانی در تمام سطوح جامعۀ ایرانی راه یافته بودند. آنها، هم در کافه های عمومی و در برابر اقشار جامعه به اجرای نمایش می پرداختند و هم در سطح خاص تر جامعه مطرح شده بودند. از جمله می توان به نوازندۀ هنرمند لهستانی کاپوشینسکی اشاره کرد که بنا بر خبر مندرج در نشریۀ لهستانی زبانِ « لهستانی در ایران»، به دو خواهر پادشاه ایران اشرف و شمس پهلوی درس پیانومی داد(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ،ص ۱۹۱ ). پناهجویان لهستانی در ایران به انتشار نشریاتی نیز همت نهادند. آنها در ایران به انتشار سه نشریه پرداختند این نشریات به زبان لهستانی منتشر می شد و به توصیف اوضاع پناهجویان لهستانی در ایران می پرداخت. این سه نشریه عبارت بودند از « عقاب سفید ،»« بهشت»، و « لهستانی در ایران». مؤسس و نامگذار نشریۀ عقاب سفید که در ۷ دسامبر۱۹۴۱ در شهر بوزولوک در اتحاد شوروی و سپس در ایران ، عراق ، فلسطین، و ایتالیا پیوسته چاپ می شد، ژنرال آندرس بود( دولتشاهی، ۱۳۸۶ ،ص ۱۹۲ ).
در زمینۀ شعر و شاعری نیز آدام میسکویچ، شاعر خوش قریحۀ لهستانی که به زبان و ادبیات فارسی آشنایی کامل داشت و بدان به خوبی تکلم می کرد، به تعلیم و آموزش زبان و ادبیات فارسی به دانش پژوهان لهستانی پرداخت و سرانجام توانست یکی از آثار ارزنده و جاودانۀخود را باعنوان «اهریمن و اهورامزدا » به رشتۀ تحریر درآورد که از نوشته های مشهور ادیبان و سرایندگان بزرگ اروپا به شمار می رفت( بیات، ۱۳۸۱ ،صص ۶- ۷) . لهستانی دیگری که در ایران حضور داشت، الکساندر خوچکو بود. او شاعر، سیاستمدار، و شرق شناس لهستانی بود که در دورۀ قاجار به دریافت نشان شیر و خورشید نایل شد.او، در زمینۀ تعزیۀ ایرانی مطالعاتی انجام داده و مجموعه ای از نسخ تعزیه را به زبان فرانسوی ترجمه کرده است(دولتشاهی، ۱۳۸۶ ، صص ۸۲ – ۸۳ ) .

سربازان لهستانی در راه شهر اهوازسربازان لهستانی در راه شهر اهواز

لهستانی ها، در بدو ورود به ایران، در اردوگاه هایی سکونت گزیدند که در شهرهای مختلف برای آنها در نظر گرفته شده بود. اردوگاه آنها در تهران در مناطق دوشان تپه، یوسف آباد، و محوطۀ دانشکدۀ نیروی هوایی برقرار شده بود؛ اما به علت کمبود جا تعدادی از آنها به کرج و اراک منتقل شدند. علاوه بر تهران آنها در شهرهای اصفهان، مشهد، قزوین، همدان، خرمشهر، و همدان نیز اردوگاه هایی برپا کرده بودند. اردوگاه آنها در مشهد به شکل یک عمارت زیبا بود. برپا شدن اردوگاه هایی برای آنها در همدان، اهواز، و خرمشهر به علت عزیمت سربازان و نظامی های لهستانی به مقصد آفریقای جنوبی، عراق، و هند و با هدف جنگ با متحدین بود. ورود غیرنظامی های لهستانی به ایران پیامدهای منفی را به دنبال داشت. آنها با سهیم شدن در مصرف ارزاق عمومی شهروندان که مقارن با بحران خواروبار در کشور بود، به این بحران دامن زدند. ازآنجاکه قبل از ورودشان به ایران در اردوگاه قبلی خود در شوروی، به علت فقدان وسایل پاک کننده و شست وشو و نیز به علت عدم رعایت بهداشت عمومی، به امراض مسری چون تیفوس و تیفوئید دچار شده بودند، با ورودشان به داخل کشور این بیماری های واگیردار را شایع و اهالی پایتخت را نگران کردند. به همین علت، وزارت کشور در کنار اردوگاه های آنها پاسگاه هایی ایجاد کرد تا از ورود بیش از حد آنها به داخل شهر جلوگیری کند. آنها از طریق ارتباط نامشروع با برخی اهالی، فساد اخلاقی را نیز در جامعه پدید آورده بودند که وزرات کشور برای ممانعت از این مسئله با همکاری سرپرست لهستانی ها ورود و خروج آنها را از طریق صدور کارت مرخصی کنترل می کرد. گذشته از عواقب نامطلوب اسکان آنها در کشور، آنها در داخل کشور برای خود کسب و کاری نیز فراهم کرده بودند، هرچند ابتدا سعی می کردند از طریق فروش اشیای گرانبها و لباس های کهنۀ خود به کسب درآمد بپردازند؛ به تدریج در مشاغل مختلفی به آموزش و کسب درآمد مشغول شدند. به طوری که کودکان در آموزشگاه هایی که در اصفهان و تهران دایر شده بود به فراگیری قالی بافی و حکاکی روی آورده بودند و جوانان نیز به صورت کارگر در زمین های کشاورزی و کافه ها و رستوران ها مشغول بودند. زن ها هم اغلب در خانه های ثروتمندان یا در کارگاه های خیاطی کار می کردند یا به مشاغل کاذبی چون رماّلی روی می آوردند. تعامل مهاجران با ایرانی ها نیز در حد مطلوب بود. چنانچه یک ایرانی باغی را برای اسکان کودکان لهستانی اهدا کرد و در مقابل لهستانی ها هم در پیشامدهای ناگوار به کمک آسیب دیدگان ایرانی می شتافتند. کمک آنها به زلزله زدگان گرگان مؤید این مطلب است.

منابع

  • آوانسیان، اردشیر( ۱۳۷۸ ). خاطرات سیاسی(علی دهباشی،کوششگر). تهران: سخن.
  • اسنادی از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم( ۱۳۸۹ ).تهران: مرکز پژوهش و اسناد ریاست جمهوری.
  • بیات، نصرالله( ۱۳۸۱ ). لهستانتهران: انتشارات وزارت امور خارجه.
  • جمعی از نویسندگان ( ۱۳۷۸ ). گذشته چراغ راه آینده است تهران:نیلوفر.
  • خزعلی، ابوالقاسم( ۱۳۸۲ ). خاطرات تهران:، مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
  • دایره ی مطبوعاتی لهستان سفارت کبرای جمهوری لهستان در ایران( ۱۹۸۶ ). لهستان امروز.تهران: چاپخانه
  • صبح امروز.
  • دولتشاهی،علیرضا( ۱۳۸۶ ). لهستانی ها و ایران تهران:بال.
  • ژرژ لنچافسکی ، ژرژ ( ۱۳۵۱ ). غرب و شوروی در ایران(حورا یاوری،مترجم).تهران:ابن سینا.
  • ساعد مراغه ای، محمد( ۱۳۷۳ ). خاطرات(باقر عاقلی،کوششگر). تهران: نشر نامک.
  • سعیدی فیروزآبادی( ۱۳۸۳ ). خاطرات(محمد حسن میرحسینی،کوششگر). یزد: انتشارات دانشگاه یزد.
  • سیاسی، علی اکبر ( ۱۳۸۶ ). خاطرات تهران: نشر اختران.
  • شاملویی ، حبیب الله( ۱۳۶۳ ). جغرافیای کامل جهان تهران: انتشارات بنیاد.
  • شفا، شجاع الدین( ۱۳۶۵ ). جهان ایران شناسی بی تا: بی نا.
  • شوکت، حمید( ۱۳۸۶ ). در تیررس حادثه زندگی سیاسی قوام السلطنه تهران: نشر اختران.
  • گلشائیان، عباسعلی( ۱۳۷۷ ). گذشته ها و اندیشه های زندگی یا خاطرات من تهران: انتشارات انشتین.
  • مکی، حسین( ۱۳۷۳ ). تاریخ بیست سالۀ ایران تهران: علمی و فرهنگی.
  • مهدی نیا، جعفر ( ۱۳۸۲ ). زندگی سیاسی ابراهیم حکیمی(حکیم الملک).تهران:امید.
  • ( ۱۳۷۱ ). زندگی سیاسی محمد علی فروغی تهران:
  • نجاتی، غلامرضا( ۱۳۷۸ ). مصدق سالهای مبارزه و مقاومت. تهران:مؤسسۀ خدمات فرهنگی رسا

 روزنامه ها

  • اطلاعات( ۱۳۲۱ )،
  • اطلاعات( ۱۳۲۲ )
  • اطلاعات( ۱۳۲۳ )
  • ایران( ۱۳۲۱ )
  • ایران ما( ۱۳۲۲ )
  • ستاره( ۱۳۲۱ )
  • صدای ایران( ۱۳۲۱ )
  • کیهان( ۱۳۲۱ )
  • نسیم شمال( ۱۳۲۱ )

مهاجران روس و اسکان آنها در ایران اوایل قرن بیستم: مرحله دیگری از استعمار

مهاجران روس و اسکان آنها در ایران اوایل قرن بیستم: مرحله دیگری از استعمار

 
چکیده
مقاله حاضر به تحلیل تاریخی چگونگی کلنی سازی روس ها در نواحی شمال شرقی ایران در اوایل قرن بیستم می‌پردازد. این اسکان ها در واقع در حصه روس ها بر مبنای معاهده 1907 به طور صلح آمیزی بین روس و انگلیس حل و فصل شد. کلنی سازی اراضی ایران توسط روسها به معنی متفاوت آن، نخست به وسیله روستاییان روسی در سال 1907 آغاز و در سال های 1914-1912، تبدیل به خواست و سیاست دولت روس در ایران شد و از آن پس موجبات تشویق مهاجرت ها را فراهم آوردند. وزارت کشاورزی، وزارت خارجه و وزارت نیرو های مسلح روسیه با همکاری یکدیگر این سیاست را اجرایی کردند. در طول جنگ جهانی اول، اداره مستعمرات روس سازوکارهای تملک زمین در نواحی مزبور را تسریع کرد. این روند با انقلاب فوریه 1917در روسیه کند گردید، و با کودتای بلشویکی در همان سال به حیات کم و بیش کوتاه این سیاست خاتمه داده داده شد. پرداختن به چگونگی مهاجرت، سازوکار های اسکا ن و استملاک، مناطق و روستاهای روسی میان قره سو و استر آباد، از جمله محور های این پژوهش است. همچنین این مقاله به چگونگی روابط مؤسسه های روسی مجری این طرح با مقامات ایرانی خواهد پرداخت. در انتها، پرسش های مانده برای تحقیقات بیشتر پیشنهاد می گردد. شایان توجه است که منابع سه گانه روسی، انگلیسی و ایرانی به شکل مقایسه‌ای مطالعه شده اند. در این میان، منابع روسی در این زمینه برای نخستین بار در آزمون پژوهش تحلیل شده‌اند.
کلیدواژه‌ها
روس ها؛ استعمار؛ دوما؛ مالقانی‌ها؛ کلنی‌ها
موضوعات
تاریخ معاصر ایران
عنوان مقاله [English]
Russian Migrants and Their Settlements in Iran in the Early 20th Century: A New Stage of Colonization
نویسندگان [English]
Morteza Nouraei1؛ Elena Andreeva2
1Associate Professor, Department of History, University of Isfahan, Isfahan, Iran.
2Associate Professor, Virginia Military Institute, USA.
چکیده [English]
This paper analyzes the history of Russian settlements in the northern provinces of Iran in the early 20th century.  These settlements developed in what was defined as the Russian sphere of influence by the Anglo-Russian Convention of 1907 and, unlike in the Caucasus of Central Asia, preceded a military conquest.  Russian colonization in Iran started as a spontaneous peasant migration in 1907 and by 1912-1914 turned into a state – encouraged and state – assisted colonial enterprise marked by a close cooperation between the Ministries of Agriculture, Foreign Affairs and the Military.  During the First World War, the Russian colonial administration sought to take advantage of the situation and accelerate the colonization of the occupied lands.  The process was stalled by the February revolution of 1917.  The Bolshevik coup in October 1917 abruptly ended the short-lived Russian colonial venue.
The article discussed the emergence and location of Russian villages, the numbers and social background of the settlers, their motives for emigrating, and their methods of land acquisition in Iran.  It analyzes settlers’ relations with the local Iranian authorities and peasants and their impact on local affairs.  The article also poses questions for further research of Russian colonization of Iran.  It draws upon a variety of Iranian and Russian sources and relies heavily on archival materials. To the best of the authors’ knowledge, this is the first scholarly work to address Russian colonization of northern Iran.
 
کلیدواژه‌ها [English]
colonies, Russians, Qarasoo, Duma, Malqanies
 
 
اصل مقاله

مقدمه

مرزهای سیاسی - جغرافیایی روسیه در نیمه اول قرن نوزدهم به طرف قفقاز و در نیمه دوم به سوی آسیای مرکزی توسعه یافت. این پیشروی به سمت نواحی یاد شده با اشغال رو به تزاید روس ها به مدت بیش از نیم قرن ادامه یافت. سیاستهای تهاجمی روسیه در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، حکایت از مرحلة تازه ای در سیر تاریخی این کشور داشت. ظهور امپریالیسم اقتصادی در دهه های آخر قرن نوزده، دیدگاهی متفاوت و استعمارگرانه در توسعه ارضی ایجاد کرد. توسعة قدرت ارضی توأم با توسعه سلطه سیاسی و در نتیجه اقتصادی بر مردم مغلوب، به این اعتقاد منجرشد که کلنی ها (مستعمره­ها) امپراتوری را ثروتمند تر خواهند ساخت. از نظر استعمارگران، در عوض بهره کشی ها، امپراتوری نیز می­توانست سهم مردم تحت سلطه را با آشنا کردن آنها با تمدن نوین و مسیحیت بازگشت دهد. در این زمینه باید گفت که برخلاف کشور های قدرتمند اروپای غربی که در اقصی نقاط جهان و در سایر قاره ها دارای مستعمراتی بودند، روسیه تنها از طریق زمین های متصل به این کشور و به طور مستقیم توسعه می یافت.

از منظر روسها، چون دولت ایران آنقدر قوی نبود تا در برابر فشار آنها مقاومت کند، و از سوی دیگر، در مجاورت متصرفات تازه به دست آمده آسیای مرکزی روس قرار داشت، به عنوان یک همسایه جنوبی رفته رفته باید در خاک آنها مستحیل می شد. روسیه در درجة نخست علاقه­مند به سرزمین­های ایرانی بود تا بازاری برای کالاهای صنعتی اش باشد و هم علاقه­مند به زمینهای حاصلخیز ایالتهای مجاور دریای خزر بود تا بتواند پاره ای نیازمندی های خود را ارزانتر به دست آورد. همچنین در این دوران دلیلی روانشناسانه نیز داشت: به دنبال شکست در جنگ کریمه(Crimean War 1854-56)، اعتبار بین المللی روسها در اروپا از بین رفت. از این رو، آنها تلاش می­کردند تا عقب ماندنشان در غرب (اروپا) را در شرق (آسیا) جبران کنند.

نظام حکومت ایران در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با ضعف اقتصادی و نظامی، از هم گسیختگی و عدم کارایی اجرایی شنا خته می­شد. بعلاوه، دست اندازی های سنگین بریتانیا و روسیه در قرار داد 1907/1325 ایران را به مناطق نفوذ تقسیم کرد: روسیه در شمال و مرکز و انگلیس در جنوب شرقی، و یک منطقه بی طرف در میان آن دو. البته، بعد از شروع جنگ جهانی اول در مارس 1915/1334، روسیه با نظارت بریتانیا بر منطقه بی طرف موافقت کرد. این توافق تقسیم واقعی ایران به مناطق تحت نفوذ انگلیس و روس را تأیید می کرد که عملاً در سراسر قرن نوزدهم توسعه پیدا کرده بود. از آن پس، به طور متمرکز بخشی از منطقه تحت نفوذ روسیه در ایران رفته رفته شامل طرح مستعمره سازیcolony)) اتباع روس شد. پیکره اصلی این نوشته بر اساس منابع روسی شکل گرفته است. در عین حال، در زبان روسی نیز منابع منتشر شدة اندکی در مورد طرح اسکان و کلنی سازی مستقیم روس ها در ایران وجود دارد: چند سفرنامه روسی که به طور مختصر به موضوع اشاره می­شود (Logofet, 1903: 193-227 & Solovkin, 1916 ) به طور مشخص در سال 1915/1334، بی. وی. بزسونوف Bezsonov))، عضو شورای اداری بخش مطبوعات از سوی ادارة مهاجرت در وزارت کشاورزی به شمال ایران مأموریت یافت، و نتایج این سفر را منتشر کرد (Bezsonov, 1915) در سال1916/1335، ایو جی موگیلف (Iu. G. Mogilev، که سفری به ایران داشت، کتابی منتشر کرد حاوی اطلاعات پیشنهادهای عملی برای آنهایی که علاقه مند به مهاجرت به شمال ایران یا کار و تجارت در آنجا بودند (Mogilev, 1914). تا جایی که اطلاعات موجود اجازه می­دهد، هیچ تحقیق جدیدی وجود ندارد که به مستعمره نشین های روسی در ایران بپردازد. علاوه بر کتاب­هایی که در بالا به آن اشاره شد، اساس این مقاله بر آرشیوهای تاریخی در مسکو و سن پترزبورگ است.

بیشتر اینکه، منابع و آرشیو های ایرانی تا آنجا که بررسی شد، در این زمینه حاوی آگاهی های اندکی است. در عین حال دو جلد کتاب مخابرات استر آباد، گزارش های حسینقلی مقصود لو وکیل الدوله متضمن مواد اساسی و مکملی در این زمینه است. افزون بر این، در مجموعة اسناد مکمل، چاپ وزارت امور خارجة ایران، می توان به پاره ای مستندات متفرقه دست یافت.

اما منابع رقیب؛ یعنی منابع بریتانیا اساساً در این زمینه تا حدود زیادی با اغماض برخورد کرده اند؛ حد اقل می­توان گفت علی رغم گزارشهای کنسولی که به طور مشبعی به مسایل منطقه ای/محلی پرداخته اند، در این زمینه کمتر سخن گفته اند. آیا این یک قرار سری و دو جانبه میان روس و انگلیس بود؟ معلوم نیست. اخبار استرآباد به شکل ماهانه در گزارشهای کنسولی وجود دارد. در چند مورد به طور فشرده اشاراتی در باب مهاجران روسی گزارش می شود. اما در میان این اخبار، نکتة این است که فعالیت های کنسول روس در امنیت زدایی و ایجاد آشوب در منطقه چشمگیر ترسیم می شود. شاید به قرینه بتوان گفت این خود در جهت ایجاد فرصت اسکان settlement)) اتباع روس در ایران بود. این اخبار در مجموع در گزارش های کنسولی مورد بررسی و استناد قرار گرفت (Burrell, 1997).

زمینه­ها

تهاجمات روس به ایران از زمان پطر کبیر آغاز شد. وی از موقعیت رو به زوال صفویه برای حمله به قفقاز در سواحل دریای خزر، در سال 1722/1135 بهره برداری نمود. وی سعی کرد ایالت های اطراف خزر را به طور دایمی ضمیمه خاک خود کند، اما قسمت زیادی از ناحیه گیلان خارج از کنترل واقعی روس قرار داشت. در عین حال، روس ها تلاش نکردند تا ساخلوهایی به مازندران و استرآباد ـ که مدعی آن هم بودند ـ بفرستند. پطر در سال 1725/1136 مرد و ملکه آنا (1740 ـ1730/1153-1143) با برگرداندن نیروهای روسی از تمام مناطق ایرانی موافقت کرد. در 1801/1216 روسیه گرجستان را ضمیمه کرد و بعد از دو جنگ روس ـ ایران (1813 ـ1804 /1229-1219و 1828 ـ 1826 /1244-1242) ایران بیشتر مالکیت خود بر منطقة قفقاز و ماورای آن را از دست داد.

افزون بر این، در نیمه دوم قرن نوزدهم، در نتیجه پیشروی روسیه در آسیای مرکزی، ایران سرزمینهای زیادی را از دست داد و دچار زیان شد. روسیه از مرز اسمی به طرف شمال روستای قزل سو منطقة ترکمن -که مرز ایران به شمار می­رفت - عبور کرد. روس ها به اعتراضات ایران در مورد تجاوز جدید خود این گونه پاسخ دادند که دولت ایران هرگز نفوذی بر ترکمن ها اعمال نکرده است. آ اف بگر (A. F. Beger) سفیر روس در تهران، در 25 سپتامبر 1869/1286به طور رسمی به دولت ایران خبر داد که دولت امپراتوری حاکمیت ایران بر اترک را به رسمیت می­شناسدکه بدین صورت به طور موقت مسأله خاتمه پیدا کرد Kazemzadeh, 1991: 341)). در نتیجة فتح سرزمینهای آسیای مرکزی، مبنایی برای توسعه بیشتر روس به طرف جنوب ایجاد شد. یکی از نتایج آن، پیشرفت به طرف شمال و شمال شرقی ایران و مستعمره سازی همة آن سرزمین ها بود.

مطالعات کم و بیش علمی- فنی روس ها از نیمة دوم قرن نوزدهم در باب منطقة استرآباد، نشان دهندة حساسیت و علایق آنها به گسترش ارضی امپراتوری در این بخش از کرانة جنوبی دریای خزر است؛. چنانکه نگاه موشکافانة گریگوری ملگونوفGregory) Malgonov) در سفر خود به نواحی استرآباد، مازندران و گیلان بیشتر در حال و هوای طراحی توسعة مرزهای روس شکل گرفته است. در واقع، اصل سفر وی بنابر امر فرماندار قفقاز در سال 1860/1277 صورت گرفت (ملگونوف، 1376: 27). همزمان چارلز فرانسیس مکنزی (Charles Francis Mackenzie)، اولین کنسول بریتانیا در رشت (1858/1275) به سَر و سرّ روس ها با ترکمنان منطقة استرآباد اشاره دارد: "

در مورد اینکه آیا در آتیه روسها در ساحل در منطقة مناسبی مستقر خواهند شد، شکی نیست، ولی فکر نمی کنم که موقع آن رسیده باشد. وقتی که آمادة انجام این کار شدند، فقط کافی است که زمینهای خضرخان را در نزدیکی گمیش تپه بخرند. او باخوشحالی حاضر خواهد شد که زمینها را به آنها واگذار کند" (مکنزی، 1359: 181).

مکنزی همچنین در جای دیگر به نکته ای اشاره دارد که به هر حال حاکی از نخستین کانون های کلنی سازی در ایران است. وی به میزان نفوذ روس ها در آذربایجان اشاره کرده، می گوید : "دهاتی که متعلق به اتباع روس است، مانند خاک مقدس است و نمایندگان دولت ایران جرات دخالت در امور ساکنین آن دهات را ندارند" (همان: 208).

فهرست مکنزی از میزان تملک اتباع روس جالب است. وی ذکر می کند که آقا مهدی و حاجی عباس از اتباع روس، دهات جونکار، لوچه، گوراب و ملا سرا را در تملک داشته، قنسول روس به تنهایی 16 روستا در اختیار دارد (همان: 210). آهنگ این روند در عصر امتیازات تندتر شد تا جایی که هر امتیازی برای اتباع روس، فرصتی بود برای استملاک اراضی بیشتر. سازوکار آن بیش از همه تحت نفوذ و سیطرة کنسول های روس در سراسر نقاط ایران، بویژه ایالات شمالی به اجرا در می آمد (لیتن،1376: 127-93)؛ تاجایی که حجم عظیمی از دعاوی حقوقی اتباع روس در محاکم کار گزاری ها بر سر چگونگی همین تملک ها بود (کاووسی عراقی، 1374).

از جملة این قرارداد ها، می توان به امتیاز شیلات برای استفان لینازف ( (Stephan Linazove ارمنی تبعة روس از سال 1925- 1888/1344-1306در دریای خزر اشاره کرد. پیرو کسب این امتیاز طولانی مدت که شامل تمامی سطوح آبی میان اترک تا آستارا می شد، تمامی سرزمینهای مرغوب و جنگل های مربوطه رفته رفته به هر شیوه و روش ممکن تحت نظارت "ادارة لینازف" خریداری شد و یا به زور به تصاحب در آمد (سازمان اسناد، ش: 240005619).

در کنار لینازف، امتیاز خوشتاریا (Khushtaria) قفقازی الاصل تبعة روس، صاحب امتیاز جاده های شمال، مکمل اقدامات لینازف در راستای تملک بیشتر اراضی، تحت عنوان "ادارة خوشتاریا" فعالیت می کرد (همان، ش: 240004426). فعالیت های این شرکت آنچنان گسترده بود که در سال 1913 مورد انتقاد شدید خزانه داری کل ایران، موسیو مورنارد (Mr. Mornard) قرارگرفت. این بدان دلیل بود که خزانه داری کل طالب تمرکز در اخذ مالیات، بویژه مالیات ارضی بود که اتباع صاحب زمین روس از آن شانه خالی کرده، در همه جا کنسول روس از آنها حمایت می کرد (همان).

عنصر دیگر که در جهت استملاک فعالیت چشمگیری داشت، بانک استقراضی روس (1891/ 1309) بود. دامنة فعالیتهای این بانک در تصاحب ارضی زمین های رهنی بسیار وسیع بود (شاهدی، 1381)، اما در راستای ایجاد کلنی های مهاجر نشین، برای نمونه، تجربة این بانک در مشهد در خور تأمل است. در سال 1904/1322 خارج از دیوار شهر، در منطقة تقی آباد کنار دروازة نوقان توسط بانک استقراضی قطعه زمینی وسیع برای ایجاد شهرک یا محله (Quarter) برای اتباع روس از هر قشری خریداری شد. در اینجا مدرسه، کلیسا، بیمارستان و پارک ساخته شد. نکته اینکه اسناد بریتانیا شرح می دهند که این­کار جزیی از روش معمول روس ها برای "کلنی سازی" بود (FO 416).

در عین حال، تا اوایل قرن بیستم، تملک سرزمین­ها و روستاهای متعدد توسط اتباع روس هیچ گاه به عنوان سازو کار مستقیم و آشکاری جهت انتزاع اراضی ایران تلقی نشد، اما از آن پس که نوعی توافق ضمنی بین روس و انگیس بر سر تعیین منطقة نفوذ در ایران صورت گرفت، مسأله کلنی سازی در دستور کار روسها قرار گرفت (نورائی، 1388: 314-303) و بعد از آن به طور علنی اتباع رسمی خود را به مهاجرت به ایران تشویق کردند.

 

سازوکار اشغال نوین

در اوایل قرن بیستم، یوری موگیلف در کتاب خود در مورد اهمیت سرزمینهای ایرانی برای سرمایه گذاران روسی، اظهار تأسف می کند که ایالت های خزری که "متعلق به ما" هستند و "الحاقات آن که هزینه زیادی برای روسها داشته" به ایران برخواهد گشت (Mogilev, 1914: 23-24).

به نظر می­رسد مسأله اسکان اتباع روس در ایران، یکی از مهمترین موضوعهایی باشد که در مجلس دوماDuma)) روسیه در اوایل سال 1912/1331 مورد بحث قرار گرفت (Voshchinin, 1912)؛ چرا که در اوایل قرن بیستم، امور ایران که به طور اسمی به عنوان کشوری مستقل اداره می­شد، مناسب جاه طلبی­های روسیه بود. ایجاد کلنی های رسمی روس در ایران، آشکارا از 1907/1325 آغاز شد. دو دهقان از روستای سام سوونسکو(Samsovonskoe Sam) از ایالت ماورای خزر که در حال خرید احشام از ترکمن­ها بودند، به زمینهای مناسب کشاورزی در شمال مصب رود قره سو در ساحل خزر توجه کردند. کنسول روس به آنها توصیه کرد که بی سر وصدا آن زمینها را اشغال کنند. این توافق در باب کلنی سازی در این منطقه، بعدها با نام روسی آلکسیوسکی (Alekseeveskii or Aleksandrovski) نام روسی قره سو شناخته شد. (Chirkin in RGIA, 1916: fond 391: 20) آنها به همراه دیگران در قسمتهای پایین دست، زمینهای باتلاقی ساکن شدند، و سرانجام بیشتر آنها مبتلا به مالاریا شدند. بعضی از مهاجران اولیه برگشتند، بعضی مردند و تعدادی بعد از شروع جنگ جهانی اول به خدمت نظام برای حضور در جنگ اعزام شدند. سرانجام در 1914/1333، دو جوخه از صلیب سرخ از روسیه برای رسیدگی به احوال آنها فرستاده شد. طبق گفته جی اف کرکین ((G. F. Chirkin، رئیس بخش مهاجرت در وزارت کشاورزی که در 1916/1335 از استرآباد و مازندران دیدن کرد، ساکنان باقی مانده در زمان این بازدید خیلی بهتر کار می­کردند؛ آنها به طور موفقیت آمیزی گندم و بعضی هم کتان می­کاشتند (ibid: fond 391: 21).

به نظر می­رسد که با مهاجران روستایی، ارباب های روسی ـ مالکان زمین شامل ژنرال­ها، افسران نظامی، مقامات دولتی، ارمنیان، آلمانی ها و قزاق هایی که مالک روستاها بودند و کشاورزان بی زمین ایرانی هم همراه بوده­اند. در بهار 1916/1335، اتباع روس در مناطق شرقی دریای خزر و در استر آباد، حدود 270 هزار جریب زمین به دست آوردند. مالکان عمده از جمله کنسول وقت روس. کی.وی ایوانف (V. Ivanov (K.، با همراهی چند افسر روسی، روستایی کوچک به نام باباغلام را خریداری کردند. روستای دیگری که 2/ 4 مایل دورتر از استرآباد قرار داشت، توسط ژنرال پوتاپوف (( Major-General Potapov فرماندة یک بخش در خط مقدم ارتش، ژنرال بازنشسته، استرژالکوفسکی(( Major-General Strzhalkovskii، ژنرال بلونوویچ ( (General Belonovich، گروهبان ارشد سویاتوپولک ـ میرسکی ( (Sergeant-Major Sviatopolk-Mirskii ؛ سروان قزاق چرنوف (Cossack captain Chernov) ؛ شاهزاده میسوستوف (Prince Misostov) ؛ کوچرانکو قزاق (Cossack Kucheranko)، شخصی آلمانی به نام فون سامسون ( Fon Samson، صمصام)، یک ارمنی به نام آقامیرزا ایانت (Agamirzaiants، ایانس)، یک نفر صاحب مقام اداره پست به نام فیلیپوویچ ( (Filippovich، در" شرکت کشاورزی" (در منبع ایرانی: "کمپانی فلاحت روسیه" (نصیری مقدم، 1374: 174)، یک شرکت آلمانی به نام "استرآباد" و غیره شروع به کار کردند.

در منابع از بعضی از آنها مانند کوچرنکو و فون سامسون با عنوان مالکان جدید زمین اشاره می­شود. عمدة کار این جمعیت کاشت پنبه به طور وسیع در منطقه بود. بیشتر آن مالکان زمین اربابان ایرانی را به مهاجران روسی، اربابان جدید، ترجیح می­دادند،زیرا ارزانتر بود و راحت تر می­شد از پس مسائل آنها برآمد(ibid, 18-20) .

مقامات روسی علیه خطرخرید و اشغال زمین­های موجود که توسط مالکان روسی خریداری شده بود، هشدار می­دادند، چرا که برای مقامات روسی این"ساده تر بود که زمین­ها را از دستان ضعیف بومی ها بگیرند تا دستان قدرتمند سرمایه داران خصوصی (مؤسسان کمپانی)" های یاد شدة بالا یا مالکان جدید(ibid, 32) .

نقش دولت روس

پس از اینکه زمینداران و ملاکان شروع به حمایت و سازماندهی مهاجرت روس ها به ایران کردند، مقامات روسی سعی کردند که کارآنها را تأیید کنند. ایالت های خزری برای روسها فوق العاده مهم بودند، زیرا محصولات استوایی و نیمه استوایی، کتان، برنج و حبوبات می­توانست در آنجا کشت شود. اما تنها راه برای توسعه ارضی و منافع بیشتر در این منطقه، آن بود که از مهاجران و ساکنان روسی استفاده کنند. به عقیده کنسول روس در استرآباد ایوانف، عمده جمعیت در استرآباد و مازندران متمایل بودند به روس­ها بپیوندند (RGIA, fond 23: 130). این باعث می­گردید که به این گروه از ایرانیان حق حمایت (protection) یا تابعیت (subject) داده شود. این سخن کنسول در خصوص علاقة ایرانیان به پیوستن به روس ها، تنها شامل آن دسته از بومیانی می شد که در دادوستد با روسها سهیم بودند، و گرنه گفتة ایوانف تنها بزرگنمایی وضعیتی بود که طرح آن می توانست جلب نظر مقامات روسی برای تشویق سرمایه گذاری را بیشتر نماید. از سوی دیگر، جلب علایق رؤسای محلی با دادن پاره­ای امتیازات، مانند حق حمایت، می توانست برای سازماندهی روستاییان و خرده مالکان برای کشت محصولات استراتژیک مورد نظر روس؛ کتان و گندم بهتر میسر شود. توانایی های زیاد این ناحیه برای کشت کتان توسط چند مقام رسمی قبلاً خاطر نشان شده بود. (Chirkin in RGIA, fond 391: 28 & Bezsonov, 1915: 22-25 & Mogilev,1914: 9-12) بعضی از این مقامات از تولید و صدور الوار به عنوان یک کالای ارزشمند نیز از شمال ایران نیز نام می­برند. (ibid: 34-37 & Mogilov, 1914: 21-23 & Rgia, Fond 23: 130) این در حالی است که بزسونوف (Bezsonov) یادآوری می­کند که کیفیت الوار ایرانی خیلی پایین است، چون تنة بیشتر درختان به وسیلة حشرات آسیب دیده­اند (Bezsonov, 1915: 15-16).

از سوی دیگر، مقامات روسی همچنین پیشنهاد کردند که ارتباط آذربایجان ایران، گیلان و مازندران با روسیه، با ساخت جاده، راه آهن و فرودگاه مستحکم شود. بدین صورت، این ایالات ایران به طور مستقیم یا تحت تابعیت نایب السلطنه قفقاز روسیه و یا حاکم عمومی ترکستان در آید(fond 391:306 & Chirkin in RGIA, fond 391: 306: 39-41) افزون بر این، برای تأیید رسمی استملاک اتباع امپراتوری روس در این زمین ها، مقامات آن کشو ادعا می کردند که ایالت های خزری ایران که "به طور طبیعی متمایل تر" به روسها هستند، پیش از این به ندرت مسکون شده­اند و به علاوه، کمبود زمین مزروعی و سرمای آب و هوای منطقه، "جستجوی صحیح یک دهقان روسی و کوشش او برای "دریای آبی" و روح آفرینندة مردم روس" آنها را به مهاجرت برانگیخت تا به سوی ایران کوچ کنند" (Chirkin in RGIA , fond 391: 8-9, 22-23).

مسأله پیچیده خرید زمین توسط روس ها در ایران، در چندین سند شرح داده شده است. چنانکه توسط بسیاری از مقامات رسمی خاطرنشان شد، طبق مفاد عهدنامه ترکمانچای 1828/ 1244، اتباع خارجی اجازه خریداری اراضی کشاورزی در ایران را نداشتند. عهدنامة ترکمنچای درواقع مبنای اصلی مداخلات و تعارضات سایر کشورها در همة امور ایران شد؛ تاجایی که این قرارداد در همة زمینه های روابط ایران با سایر ملل و دول به عنوان نقطة عطفی تلقی می شود. از آن میان، فصل پنجم این قرار داد بر حق اتباع روس تنها در اجاره یا مالکیت محل سکونت، کسب و تجارت تأکید داشت (طباطبائی مجد، 1373: 144). این مبنا از آن پس براساس "اصل دول کامله الوداد" به سایر کشورها نیز حق داشتن مالکیت در همین حد را می‌داد، ولی پس از آن رفته رفته به دلایل مختلف محدودیت آشکار این حق نادیده گرفته شد و سایر انواع مالکیت ارضی، از جمله باغ، مزرعه، روستا، و قنات نیز به مالکیت خارجیان درآمد. بدین ترتیب، بویژه روسها رفته رفته در سراسر ایران صاحب املاک وسیعی شدند؛ تاجایی که در دهة نخست قرن بیستم، میزان مالکیت روسها در همة ایالات شمالی ایران آنقدر وسیع شدکه به طور کلی گمان انضمام آن مناطق به روس می رفت.

پیوسته میزان نفوذ قدرتهای خارجی می توانست اسباب نابسامانی در مسأله استملاک گردد. اگر چه باید اذعان نمود که در زمینه منع مالکیت و چگونگی اجرای آن قانونی فراگیری هم وجود نداشت. همچنین، نه کارگزاران و مسؤولان محلی ایران، اشرافی بر همان قوانین نارسا داشتند و نه قوانین به روشنی حد و حدود استملاک را معین می کرد. از سوی دیگر، همان قوانین ضعیف نیز به دلیل عدم هماهنگی و مدیریت متمرکز، در بیشتر مواقع در اجمال باقی می ماند. بنابراین، دستورات مرکز بنابر فراخور حال وضع منطقه در این زمینه ابلاغ می شد و هر مقامی می­توانست بر اساس سلیقه و توانایی خود، اقدام نماید. در غیر این صورت، متحدالمآل ها بی کار و بی اثر بایگانی می­شد. برای مثال، در" دستورالعمل رئیس و امنای آذربایجان" که میان سالهای1892-1873 / 1310 – 1290 ابلاغ شده، آمده است که " تبعة دول خارجه حق تمالک دهات و املاک و عقار در خاک دولت علیه ندارد" (دامغانی، 2537: 228).

وضعیت آشفته تملک اتباع خارجی، همان وقت هم هر ناظری را به شدت نگران می کرد. جعفرقلی خان سهام الدوله، حکمران اردبیل و مضافات ( خلخال، طالش و مشکین شهر) در سال 1906 / 1324 در گزارش محرمانه خود به وزیر امورخارجه، میرزا نصرالله مشیرالدوله شرحی از اقدامات غیرقانونی مسؤولان محلی در همراهی با اتباع روس برای تملک زمینهای رعایا به ابعادی از هرج و مرج در مسأله استملاک اشاره می کند. وی می گوید: "... همین قدر عرض می کنم که توجهی در ممنوعیت خریداری املاک و اجاره تبعة خارجه خیلی محرمانه و در پرده بفرمایید که وضع بسیار بد شده و علاقة ملکی تبعة خارجه بقدری شده است که گمان ندارم جلوگیری بتوان کرد، اقلا بعدها ممنوع باشد تا بعد ترتیبی برای تسویه کار سابقة خریداری املاک بشود ..." (جمالزاده، 1362: 183).

باید توجه داشت که تعداد اتباع روس در ایران به دلایلی از سایر کشورها بیشتر بود. مدارجی از تابعیت وجود داشت که به تبع آن مسأله مالکیت آنها نیز می­توانست تا حدودی متفاوت و مسأله ساز باشد. از یک منظر، اتباع روس را می توان به سه گروه تقسیم کرد: گروه اول کسانی بودند که ملیت مستقیم آن کشور را داشته، متولد و دارای پدر و مادری از همان کشور بودند. گروه دوم، افراد غیر ایرانی بودند که به دلایلی تابعیت کشوری دیگر را داشتند، اما در ایران زندگی می کردند. مانند ارامنه و قشر عظیمی از تراکمه و طوایف مالاکانی (مالقانی) که تابعیت روسی داشته، یا مورد حمایت آنها بودند. گروه سوم، همة ایرانیانی بودند که یا از یک سو والدین آنها تابعیت کشوری دیگر داشت و یا اساسا کاملا ایرانی بودند، ولی تابعیت کشوری دیگر را به دست آورده بودند. به هر روی، در چرخش نگرش استعماری روس ها این گروه سوم بودند که هم تعداد آنها زیاد بود و هم در بسیاری از موارد تابعیت دوگانة آنها می توانست نامعلوم باشد و در بسیاری از موارد در حد ادعا بماند.

علاوه بر مشکل تابعیت در مسأله تملک، آشفتگی بازار آن، از آنجا بیشتر می شد که چند مالک به طور همزمان بر سر مالکیت قطعه زمینی ادعا داشته باشند. در این حال، سرو کار آنها با محاکم متعدد شرعی و عرفی بود که در آن احکام ضد و نقیض صادر می شد. از آنجایی که در این موارد احکام صادره که توسط محاکم شرع یا دولت داده می­شد، اغلب ممکن بود تحت تاثیر گروههای فشار و یا تطمیع مقامات محلی اعمال شود، واگذاری زمین­های مذکور توسط محاکم شرع به اتباع روس بدون درد سر و براحتی در جریان بود. در عین حال، همه آن محاکم سندی را که درستی مالکیت را اثبات می­کرد، بررسی می­کردند و گواهی می­دادند که معامله انجام شده است. در نتیجه، به سختی تکه زمینی پیدا می­شد که توسط یک شخص تصاحب شده باشد. تقریباً هر کسی که در ایران زمینی می­خرید، در جریان یک دعوی آشفته قرار می­گرفت.      شایان ذکر است که مسایل و دعوی مربوط به اتباع روس بنابر همان اصل پنجم، باید در محاکم ویژه و با حضور نماینده آن کشورمورد بررسی و احیانا صدور احکام قرار می گرفت. این محاکم رفته رفته از نیمة دوم قرن نوزدهم در بیشتر شهرهای بزرگ و از اوایل قرن بیستم در سایر شهرها - 32 شهر – تحت عنوان محاکم یا ادارة کارگزاری زیر نظر نمایندة مستقیم وزارت امور خارجه به مسایل اتباع رسیدگی می کردند (نورائی، 1385: 9-13). روسها در حالی که برای خرید زمین تلاش می­کردند، مجبور بودند در صورت بروز هرگونه ادعایی، همزمان با ایرانیان یا ترکمانان یا در آن واحد با هر دو معامله کنند. در پاره ای موارد، حتی وضع از این نیز پیچیده تر بود و دولت ایران حقوق مالکیت ترکمانها بر زمین را به رسمیت نمی­شناخت (که معمولا بیشتر از یک شخص ادعای مالکیت داشتند: مالکیت قبیله ای). به هر حال، دولت ایران قادر نبود چنین وضعیتی را در شمال شرقی که به طور عمده به وسیله ترکمانها مسکون بود، کنترل کند. بیشتر آن که، کمیسر مرزی قدرتمند روس در گنبد کاووس نیز از حقوق مالکیت ترکمانها بر زمین حمایت می­کرد(Bezsonov, 1915: 61-65 & Mogilov, 1914: 305). ترکمانها ادعای ارضی دولت ایران را به رسمیت نمی­شناختند و خود را مالک چراگاه های خود می دانستند. آنها اغلب در صورت تمایل و موا فقت شورای سران روستا یا عشایر، علاقه به فروش زمین داشتند (Chirkin in RGIA, fond 391: 18).

موگیلف در 1914/ 1333 تذکر داد که اتباع سرمایه دار روس زمین­ها را تنها توسط ایرانیان قابل اعتماد که با قانونهای محلی به خوبی آشنا بوده و می­توانستند مطمئن شوند که اسناد آنها صحیح است، خریداری نمایند. دلالان هم مطابق با قانون محلی فوراً آن اراضی را به صاحبان اصلی منتقل کنند. این واگذاری می­بایست توسط کنسول روس در استرآباد تأیید می­شد Mogilov, 1914: 5)) از جمله این دلالان بنام در همة دورة مورد بحث شیخ محمد باقر فاضل اهل استرآباد بود. وی انواع زمین ها، خالصه (خاصه)، وقفی و شخصی را برای اتباع و مقامات روس کارسازی می کرد و خود نیز از جمله زمینداران بنام منطقة استرآباد و مازندران به حساب می آمد (وکیل الدوله، 1363: 447 -563).

روس­ها سعی داشتند از اغتشاشات نحوة مالکیت زمین در ایران و قدرت خود در شمال، شامل حضور نظامی خود قبل و در طول جنگ جهانی اول، سودی به دست آورند. کرکین پیشنهاد کرد که مها جران روسی که می­خواهند از ایرانیان زمین بخرند، باید تایید کنسول روس در استرآباد را به دست آورند. این از آن رو نیز بود که دولت ایران در منظقة مذکور ضعیف بود و والی ویا کارگزار نمی­توانست به تنهایی و بدون موافقت کنسول روس تصمیم بگیرد .(Chirkin in RGIA, fond 391: 17) همچنین، این امکان وجود داشت که زمینهایی از ترکمانها، با موافقت و تأیید کمیسر مرزی روس در گنبدکاووس خریداری شود. در این صورت، در امر رسمیت تملک ها کمتر نگرانی وجود داشت.

در سال 1914/1333تصاحب شمال ایران به عنوان یک استراتژی مهم در سیاست خارجی روس به رسمیت شناخته شد. در این راستا، مجموعه­ای از اقدامات و سازوکارهای پیچیده ای به کار رفت تا امور اداری آن کشور را برای مساعدت به مهاجرت روس­ها به ایران آماده کنند. در آوریل 1914/1333 دستور محرمانه­ای برای مقامات بخش مهاجرت روس در ایران و برنامه ای جهت مساعدت به مهاجرت روسها به ایران توسط وزیر کشاورزی، وزیر امور خارجه و وزیر نیرو های مسلح تصویب شد (RGIA, fond 391 : 3 & RGVIA, fond 400: 6-7).

طبق این اسناد، دو مقام رسمی بخش مهاجرت به ایران اعزام شدند. یکی از آنها جهت همکاری با کنسول روس در استرآباد و دیگری به ادارة کمیساریای مرزی روس در گنبد کاووس مأمور شدند. آنها می­بایست دستورات کنسول و کمیسر را را در راستای تسهیل مهاجرت و سازماندهی مالکیت ارضی اتباع روس پیگیری می­کردند. این مقامات وابسته به حوزه مهاجرت ناحیه سیر دریا بودند که همچنین مأموریتشان شامل حمایت از تازه واردان و آگاه کردن آنها از روش­های مالکیت زمین در ایران می­شد.کسانی که می­خواستند زمین بخرند، می­بایست از کنسول مجوز می­گرفتند و سپس با اداره مهاجرت تماس برقرار می­کردند. در نهایت، همه معاملات می باید توسط کنسول تایید می­شدند. این از آن رو بود که اسناد ملکی ایرانیان اغلب مشاع بود و حد و حدود آنها به طور تقریبی و طبق عرف محل تعین می شد. از این جهت، کنسول روس با در اختیار داشتن ساز و کارهای لازم می­توانست صحت و سقم اسناد معاملات را کشف نماید.

اسناد از سال 1914/1333 چگونگی تأسیس روستاها و آبادی های مسیحی نشین (ارتدوکس)، فراهم کردن وام، کمک های پزشکی، ساخت بیمارستان، کلیسا، مدرسه، اداره پست و نقشه برداری از زمین را به عنوان گامهای ضروری در حمایت از مهاجران روسی را شرح می­دهند. بخش اداری مهاجرت انتظار داشت که به طور سالانه برنامه ای را که به وسیله کنسول و کمیسر تصویب می­شد، آماده کند تا امور در شمال ایران به نحو مطلوبی انجام شودRGVIA, fond 391: 8-9)).

به زودی پس از آن در ماه مه 1914/1333، ای تاتیشکوف ( (A. Tatishchev، رئیس بخش کشاورزی ناحیه ترکستان (که بعدها دستیار رئیس اداره مهاجرت شد)، از مسکن روس ها در شمال ایران دیدن کرد و با کنسول روس در استرآباد و کمیسر روس در گنبدکاووس ملاقات کرد. او توضیح می دهد که بیشتر دهقانان روسی بدون پول به ایران آمدند؛ بنابراین دولت باید ابتدا زمین ها را بخرد و سپس به آنها اجازه دهد که آنها را به صورت پرداخت قسطی به تملک درآورند. او همچنین یادآوری می کند که قیمت ها رشد کردند و 5/3 تا 4 میلیون روبل نیاز است تا زمین­های لازم برای آنها خریداری شود RGIA, fond 391: 105)). تاتیشکوف اضافه می کند که مقامات روسی، شامل کنسول­های آن کشور در سراسر منطقه مجبور بودند گروه­هایی از روستاییانی را که تلاش می­کردند زمین بخرند، یاری کنند، و مقامات مرتبط با امر مهاجرت باید زمین­ها را در قطعات کوچک خریداری کنند (8100 ـ 5400 جریب). این امر حتی وقتی که آنها هیچ گروه ویژه­ای از دهقانان مهاجر برای انتقال بعدی جهت اسکان هم نداشتند، باید ادامه پیدا کند. تاتیشکوف ضرورت مساعدت همه جانبه به مهاجران روسی، از جمله امور بهداشتی و پزشکی، آموزشی، مالی و کشاورزی را خاطر نشان کرد (RGIA, fond 391: 108-109) در اوایل مارس 1916/1335طرح مشروحی از اقدامات حوزه مهاجرت ناحیه سیردریا برای مستعمره سازی و اسکان بیشتر مهاجران روسی در استرآباد به اتمام رسید. این طرح شامل مساحی یا نقشه برداری کامل زمین های میان قزل سو و گنبد کاووس برای اسکان و زیستگاه روس ها، ساخت جاده و مدرسه و وام­ها بود. تمام مبلغی که مورد نیاز بود 365/ 54 روبل برآورد می­شد. بدین منظور، در ژوئن 1916/1335، ادارة حوزة ناحیه سیردریا از طرف وزیر کشاورزی امپراتوری مبلغی دریافت نمود (RGIA, fond 391: 48-56).

کرکین پیشنهاد کرد کمیتةکوچک ویژه ای از اعضای ادارة مهاجرت که در شمال ایران کار می­کردند، نماینده­های بازرسی کشور، کنسولگری روسیه در استرآباد و بانک اسقراضی روس در ایران، ایجاد شود. خرید زمین ها می­بایست به نام بانک انجام می­شد، و اعتبار بانکی ویژه­ای به این منظور مورد نیاز بود. در سال 1916/1335، کرکین جهت هزینه چند ساله اسکان مهاجران و خرید زمین برای آنها تخمینی ده میلیون روبلی داشت، چرا که عموماً بیشتر مهاجران از اقشار فقیر بودند و توان خرید زمین را به طور یکجا نداشتند. .در این سال،سیاست این شد که تملک زمین مورد حمایت قرار ­گرفته، ابتدا توسط بانک یا سایر شرکتهای سرمایه گذار روسی خریداری شود، آنگاه به مهاجران، ابتدا اجاره و سپس رفته رفته به آنها فروخته شودChirkin in RGIA, fond 391: 32)). این سرمایه گذاری با مساعدت دولت از آن جهت نیز بود که راه انضمام منطقه ای وسیع را با رشد جمعیت مهاجران و تکثیر کلنی ها آسانتر می ساخت.

در ژوئن 1916/1335 نامه ای مبنی بر درخواست سه میلیون روبل توسط الکساندر نیکولوویچ ناموف ( (Alexander Nikolaevich Naumov، وزیر کشاورزی و کرکین جهت خرید زمین های استرآباد و مازندران، ایالت­های شمالی ایران، ازبانک استقراضی روس ارسال شد. این نامه همچنین یادآوری می­کرد که آنها به حدود 11 تا 12 میلیون روبل برای چند سال آینده نیاز دارند، که بخش نخست آن سه میلیون روبل است. نسخه ای از آن درخواست برای اس آ سازونوف، وزیر امور خارجه فرستاده شد. سازونوف با تأیید خط مشی وزیر کشاورزی، درخواست نامبرده را برای پول مورد تأ یید و موافقت قرار داد. در جولای 1916/1335 وزیر امور مالیه درخواست فوق را برای سه میلیون روبل به دلیل مشکلات زمان جنگ و هزینه­های بالای آن، رد کرد. از این پس، به نظر نمی­رسید که دیگر خرید زمین در ایران یک نیاز فوری باشد. وزیر در واقع حامی این عقیده بود که در هر حال بعد از جنگ، دولت ایران بدهی­هایش را به روسیه پرداخت خواهد کرد. پس شاید این امکان برای روسیه وجود داشته باشد که همان زمین­ها را بعداً با مهلت و قیمت بسیار مطلوبتری بخرد. به عبارت دیگر، آنها گمان می کردند که در آینده با این رویه سود بیشتری از ضعف اقتصادی و سیاسی ایران و بدهی هایش به روسیه به دست خواهد آمد. ادارة مهاجرت سعی کرد که در باب این تصمیم گفتگو کند وخاطرنشان کرد که با توجه به افزایش علاقه روس­ها و سرمایه داران خارجی به سرزمین­های شمالی ایران، این تصمیم می­­تواند به افزایش قیمت­ها و زمین خواری بیشتری منجر شود، اما وزیر مالیه روس در پذیرش این پیشنهاد، به مخالفت پرداخت (RGIA, fond 391: 12, 64-65, 67-68, 72, 74, 91)  در عین حال، ادارة مهاجرت از عقیده خرید زمین در شمال ایران صرف نظر نکرد. آنها سرمایه­های خود را برای خرید زمین­هایی در اندازه­های کوچک و متوسط اختصاص دادند. برای مثال، در سپتامبر 1916/1335 ساخاروف (Sakharov) به کرکین اطلاع داد که وی فرصتی برای خرید زمین، بین 27 تا 54 هزار جریب زمین، به ازای هر جریب 11 روبل دارد. ساخاروف  مبلغ100 هزار روبل برای پرداخت بدهی آن سال و 200 تا 500 هزار روبل برای سال بعد را درخواست نمود که پذیرفته شد ibid: 77-80)).

جنگ جهانی اول از جمله موقعیت را در شمال ایران پیچیده کرد و بر سرمایه گذاری ارضی روس ها در ایران تاثیر منفی داشت. بنا بر نظر منابع روسی در سال 1916/ 1335 سیر ورود مهاجران روسی به شمال ایران رفته رفته متوقف شد .(ibid: 76) در عین حال، منابع ایرانی بشدت تأکید دارند که در این سال موج مهاجرت ادامه داشته و حتی آهنگ آن نیز تند تر شده است: "از استرآباد راپرت می رسد که همه روزه دسته دسته مهاجر از روسیه با زن و بچه وارد استرآباد می شوند..." (نصیری مقدم، 1374: 251).

نکته اینکه این گروه از مهاجران که بنابر اسناد، ورود غیر قانونی به ایران داشتند، در سال 1917/1336سیر اسکان قبلی در اجاره یا خرید زمین را طی ننموده و زمین هایی را یا تصاحب می­کردند، یا به شکل کارگر روز مزد، مشغول می شدند. در این رابطه، وزارت امور خارجة ایران از هیأت وزیران کسب تکلیف می کرد که: "مستدعی است از هر تصمیمی که در مسأله اجارة سرتک و میانکاله و مهاجرت مالاکانهای (مالقانها) روسیه به خاک ایران اتخاذ خواهند فرمود" دستور اقدام داده شود (همان: 349).

خیل این مهاجران در این زمان، شاید در راستای کلونی سازی اراضی ایران توسط آنها نبوده، بیشتر از جهت فرار از جنگ و پیامدهای آن بوده باشد، چرا که گفته می شود که در این ایام تولیدات و منافع حاصله به وسیله مهاجران روس در ایران به دلیل اعزام آنها به خدمت نظام و جنگ توسط مقامات روسی در ایران، دچار وقفه و رکود شده بود(ibid: 112).

در این میان، از اواخر 1916/1335 چند روستای مهاجر نشین روس ها توسط ترکمانان یموت مورد حمله و غارت قرار گرفت .(RGIA, fond391: 83, 93, 96)این مسأله بروشنی در منابع ایرانی ذکر می شود. گزارش وکیل الدوله در ماه نوامبر 1916/1335 تا اواخر 1918/1337 حاکی از زد وخوردها میان تراکمه و مهاجران روسی است. این از جهت ظهور علایم ضعف قدرت روسها در منطقه بود (وکیل الدوله، 1363: 514-515و 591) در عین حال، در اواخر سال 1916/1335 این اقدامات ترکمن ها بهانه­ای برای اردوکشی سنگین نظامی تحت فرماندهی ژنرال مادریتوف (Lieutenant-General Madritov) به منطقه شد.

در ژانویه 1917/1336 ژنرال کوروپاتکین (General Kuropatkin)، فرمانده نظامی ناحیه ترکستان که طرفدار سرسخت گسترش استعمار ارضی روسیه و کلنی سازی بود، جدای از سرکوب ترکمانان و حمایت از مهاجران روسی، از مادریتوف خواست که شرایط مساعدی برای سازماندهی مجدد آبادیهای مهاجرنشین روسی در سرزمین­های پهناور ایالت استرآباد فراهم کند. مادریتوف انتظار داشت که از مناطق اشغال شده حفاظت کند؛ جمعیت محلی گمان می­­کردند که حداقل زمینی را که نیاز داشتند، نگه دارند "تا نیازهای معمول روزانة آنها را برآورده کند"(ibid, fond 400: 11). همچنین آنها انتظار داشتند از افزایش زمین­های کشت شده توسط بومیان منطقه و مهاجرنشین ایرانی در این سامان جلوگیری شود. در همین حال علایق زمینداران بزرگ روسی این بود که اهمیت کمتری به کار استملاک مهاجران روسی دهندibid: 12)). این نکته در واقع براساس برآیندی از گزارش ساخاروف بود که ادعا می کرد در 1914/1333 فقط چهار درصد قلمرو استرآباد توسط مهاجران کشت شده است (ibid: 17) . این در واقع می توانست حصة ناچیزی باشد که سرمایة هنگفتی صرف آن شده بود. آیا این اندازه می توانست بهانة لازم برای سرمایه گذاری بیشتر و یا انتزاع آن سرزمین‌ها باشد؟

در این راستا، نتیجة تلاش­ها و حرکت نظامی که توسط ژنرال کوروپاتکین رهبری می­شد، در خور تأمل است. طبق گزارشهای منابع روسی، تا سال 1917/1336 سپاه روس قسمتی از ایالت استرآباد شامل 5 میلیون و 400 هزار جریب زمین با 28 هزار خانوار ترکمان و ایرانی را اشغال نمود. بیشتر زمینهای اشغال شده به شیوة "سریعترین و مؤثرترین راه ممکن برای تملک روس " در نظر گرفته شدند .(ibid: fond 391: 120) گمان می­شد که تمام سرزمینهای که به تازگی تسخیر شده­اند، تحت بررسی های آماری، نقشه برداری و آمایش فنی آبی قرار گیرند. یک نقشه مشروح از این دست شامل فهرست نام ساکنان هر مستعمره نشین، قیمت های زمین، محصولات کشت شده و جزئیات دقیق دیگری بود. این طرح برای مدت سه سال و با تخمین جداگانه برای سالهای 1917، 1918و 1919 (1336، 1337و 1338) ارزش گذاری شد و هزینة اجرایی آن 436 هزار روبل محاسبه شد. در این راستا، اولویت اصلی به ناحیة میان دریای خزر و گنبدکاووس داده شد. این محدوده شامل 135 هزار جریب از ارزشمندترین زمینهایی بود که در آن می­توانست کتان به طور دیمی کشت شود (ibid:120-121).

بدین صورت، آن منطقه اشغال و بر اساس نقشه­های جاه طلبانه برای تصرف و اسکان مهاجران مجوز فرمان عمومی را دریافت کرد. این روند جهت حل و فصل روال اداری سرزمینهای اشغال شده به پوکرووسکی ( N. N. Pokrovskii) وزیر امور خارجه احاله داده شد. این مسأله تا فوریه 1917/1336، درست قبل از انقلاب روس جریان داشت.

انقلاب فوریه روس، به ایجاد دولت موقت (Provisional Government) و کناره گیری امپراتور منجر شد. سیاست دولت موقت در خصوص اشغال سرزمین های ایران و مستعمره کردن آنها کاملاً با سیاست دولت امپراتوری متفاوت بود. دولت موقت اعلام کردکه همه نتایج اردوکشی مادریتوف و اشغال شمال ایران توسط روسیه از بین رفته است. در واقع، سیاست آنها در تضاد با روسی سازی منطقه بود و اعلام کردند که آنها مرز سابق، در امتداد اترک را به رسمیت می شناسند. مهاجران روسی از تصرف زمینهای جدید منع شدند. دولت موقت همچنین از حمایت زمینداران روسی یا دولت ایران خودداری کرد. در عین حال، نظر دیگری وجود دارد که دولت موقت در این زمینه به یک جمع بندی نهایی نرسیده بود. مینورسکی Minorsky)) فرستاده ویژة روس به ایران در اوایل ماه مارس برای وزیر امور خارجة انقلاب، میلیکف Milyukov)) شرح می دهد که "حق مالکیت زمین، استعمار، ساخت راه آهن و تلگراف و غیره نمی تواند بر اساس شکل حکومت تغییر کند] ... [تقویت موقعییت اقتصادی کشور بزرگ روسیه در کشور ضعیف و ناتوانی، چون ایران اجتناب ناپذیر است. پس بگذارید اهداف سابق باقی بماند..." (علیف، 1380: 94).

به گفته کمیتة ترکستان دولت موقت؛ اگر سیاست های روسیه واقع بینانه تر می بود، از " مدتها قبل و بر اساس حق خودگردانی این ناحیه ثروتمند یک ایالت روسی می­شد." (ibid: 147-153) در جولای و سپتامبر 1917/1336، ساکنان روسی ایالت استرآباد به امور خود مشغول بودند و سعی کردند موقعیت خود را با شرح چگونگی کسب مجوزی که دولت امپراتوری برای اشغال زمین ها، کار و سرمایه گذاری به آنها داده بود برای دولت موقت توضیح دهند. مهاجران پیوسته درخواست حمایت و مساعدت جهت تخلیه آن سرزمین ها، بازگشت به روس و جبران هزینه هاو خسارت هایشان را داشتند .(ibid: 171-172)

در ماه اکتبر، دولت موقت دستوری برای خارج کردن سربازان از شمال ایران صادر کرد. مهاجران مجبور بودند دربارة آنچه که باید انجام دهند، تصمیم بگیرند: آنهایی که می­خواستند به روسیه برگردند، می بایست از دولت بدون هرگونه بار مالی، یاری می گرفتند. همچنین مقامات ادارة مهاجرت می بایست از ایران فراخوانده می­شدند (ibid: 162). در همان ماه اکتبر کودتای بلشویکی جای دولت موقت را گرفت، و نقطة پایانی به برنامه های توسعه طلبانة روس ها در ایران گذاشت؛ نقطة پایانی که همزمان بر استعمار ارضی روس در ایران و امپراتوری روسیه با هم بود.

در آخر سؤال مانده این است که چه تعداد مهاجر روسی در منطقة استر آباد وجود داشت؟ طبق گفته­های کرکین، پیش از جنگ جهانی اول حدود 2000 مهاجر روسی در ایالت استرآباد وجود داشت. (Chirkin in RGIA, fond 391: 21) اسناد کنسولی بریتانیا رقم خاصی در این زمینه ارائه نمی دهند، اما این منبع اشاره دارد که در ماه های اول سال 1913/1332 یکصد خانوار روسی وارد منطقه شده و در اراضی نه چندان وسیع شیرنگ مشغول استملاک زمین شدند (Burrell, 1997, vol5: 503). دو ماه بعد همین منبع از ورود "سیل مهاجران" به سایر روستاهای استرآباد خبر می دهد. در این مرحله گفته می شود 360 خانوار وارد منطقه شده و اسکان یافته اند. در بلوک شیرنگ 150 خانوار، ماراکلا 60 خانوار، باقر آباد 50 خانوار، فیض آباد 40 خانوار و نوکو 60 خانوار بار اقامت انداخته اند (ibid: 507-508). بنابراین، تنها در این سال رقمی حدود 2500 نفر ورودی بوده است. بنابر گزارش تاتیشکوف در سال 1914/1333، حدود 4000 مهاجر روسی در استرآباد و مازندران بودند (RGIA, fond 391: 108) و طبق گزارش ساخاروف جمعیت ساکنان روستاهای روسی در منطقة مورد بحث در دسامبر 1916/1335، تنها 1500 نفر برآورد شده است. در عین حال یک منبع ایرانی تنها در سنگ سواد خبر می دهد که 1600 مهاجر اسکان دارند (وکیل الدوله، 1363: 506). این اختلاف ارقام از آن جهت است که شاید منابع ایرانی در جمع همة ورودی ها را طی چند سال برای منطقه یا روستایی خاص ذکر کرده اند، در حالی که منابع روسی این عدد را به طور سالانه ارائه می دهند. براین ارقام باید ورود غیر قانونی برخی قبایل روسی، از جمله بربرها و مالاکان ها را افزود که تعداد آنها نامعین، اما چشمگیر بوده است.

مهاجران به طور عمده به امور زراعی می پرداختند، اما مالاکان ها بیشتر برای امور شهری و کارگری اعزام می شدند. کارهای راهداری، ارابه کشی، باربری و جاده سازی از آن جمله­اند. پاره ای خدمات شهری- روستایی نیز برای آنها ذکر شده است. از جمله اشتغال آنها در امر ترافیک و حرف وابسته به آن، مانند علف فروشی جزو کارهای این واردان بود.

همچنین در این زمینه فهرستی از نام های پانزده روستای روسی در شمال شرقی ایران وجود دارد. (RGVIA, fond400: 19) پیرامون این نام ها ابهاماتی وجود دارد، چرا که روس ها تأکید بر روسی نمودن نام های محلی داشتند. بدین سبب موقعیت جغرافیایی برخی از نام های پانزده گانة زیر نیاز به تحقیقات بیشتری دارد. نامهای زیر مستخرج از منابع روسی هستند که برخی از آنها مطابقت داده شده است:

Alekseevskii قره سو) )

Nimerdan( نیمردان)

Maman (؟ مامائی )

Farm of Agamirzaiants( مزرعة آقا میرزا ایاس)

Konstantino-Ivanovka

Rozhdestvevnskii

Mikhailovskii

Kreshchenskii (Krasnovodk, سو قزل )

Donskoi

 Pokrovskii

Trikhatki

 Molokanskii ( ملاکیه )

 Vladimirskii

 Khunduz خندوس یا خاندوز))

 Gumbet-Kabus گنبد کاووس))

در تکمیل فهرست بالا، منابع ایرانی حاوی آگاهی­های مفیدی هستند. نام های مستخرج از این منابع بیش از 23 مورد است. شاید فهرست روسی به روستا های مستقل اشاره نموده باشد. در عین حال، در گنبد کاووس، قزل سو و قره سو بومیان؛ یعنی ایرانیان اکثریت داشته اند. هشت مورد از روستاهای بالا با فهرست ایرانی زیر همپوشی دارند. هفت مورد باقیمانده به احتمال نام های روسی مناطق باید باشند.

فهرست زیر همچنین نشان می دهد که پراکندگی جمعیت روس ها در روستاها بیشتر و فراتر از تمهیدات برنامه ریزی شدة روس ها بوده است. یا اینکه فهرست روسی بیشتر بر روستاهای طرح کلنی سازی و یا به عبارتی خریداری شده توسط شرکت ها یا افراد حقیقی متمرکز بود که به طور مستقیم تحت کشت و زرع پنبه در آمده بودند. نام های مستخرج از منابع ایرانی به شرح زیر است:

شیرنگ، ماراکلات، باقرآباد، فیض آباد، ناکو، سرتک، میانکاله، یکه مازو، مامائی، قره سو، نیمردان، خندوس (خاندوز)، سیاه آب، قزل سو، چکشلر، سنگ سواد، مزرعة آقا میرزا ایانس و قراء انزان: لیوان، هشتیکه، نوکنده(نوکو)، زنگ، سرمحله و دشتی کلاه (دشت کلا) و همچنین گمیش تپه، گنبد کاووس و استر آباد.

نتیجه

آنچه به عنوان یک مهاجرت بی مقدمه در سال 1907/1325 آغاز شد، بعدها در طی سال های 14ـ 1912/33-1331 تبدیل به تشویق و یاری دولت به اسکان و اشغال گردید. این وضعیت با همکاری میان وزراتخانه های کشاورزی، امور خارجه و ارتش روس صورت می گرفت. درطول جنگ جهانی اول حکومت استعماری روسیه سعی کرد از موقعیت به دست آمده بهره ببرد که در نتیجه اشغال سرزمینهای میان دریای خزر از قره سو تا استرآباد و گنبد کاووس را سرعت بخشید. این جا در واقع حیاط خلوت روس ها شده بود. آنها به آرامی هرگونه مصلحتی را برای منافع خود، از جمله کلنی سازی به منظور انتزاع اراضی ایران، پی گیری می­کردند. تجربة آنها در آخال نشان داده بود که ایران در این منطقه دست و دل باز است. این جریان با انقلاب فوریه 1917/1336 متوقف شد، اما کودتای بلشویکی در اکتبر 1917/1336 نقطة پایان قطعی به سرنوشت کوتاه مدت استعمار نو و اشغال سرزمینهای حاصلخیز ایران توسط روس ها در منطقه گذاشت.

آمدن مهاجران مسأله­ای چند وجهی بود: از یک سو اقشار طالب مهاجرت به ایران، جزو فقیرترین اقشار روس بودند و تنها اتکای آنها نیروی کار و قدرت فائقة مقامات روسی در ایران بود. شرکت ها و سرمایه گذاران روسی منطقی بجز فشار برای استملاک نداشتند. البته، پول آنها همة مقامات محلی را در نهایت اغوا می کرد. از سوی دیگر، فشار مهاجران به طور مستقیم بر روستاییان ایرانی بود. در این راستا، واردین و ساکنان در رو در روی یکدگر قرار داشتند که خود در بر دارنده کنش و واکنش های بسیار بود. افزون براین، واردین روسی در جامعة میزبان، بویژه به دلیل آشنا نبودن به زبان محلی، درانزوا بودند. ارتباطات آنها، مخصوصاً مهاجران پس از1907/1325 با ایرانیان بسیار ناچیز بود. آنها برای حل و فصل مسایل و مشکلات به شرکت های روسی کارگزار مهاجرت خود مراجعه می‌نمودند.

از جمله پرسشهای باقی مانده برای ادامة تحقیقات می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

1. روابط اقتصادی و اجتماعی مهاجران در داخل کلنی‌ها و با ایرانیان چگونه بود؟

2. میزان امتزاج مهاجران، بویژه در استر آباد، گنبد کاووس و گمیش تپه با اهالی چگونه بود؟

3. سرنوشت مهاجران باقیمانده پس از 1918/1337 در روستاها چه شد؟*

 

مراجع

- فارسی (اسناد و کتاب)

1- اسنادی از اختلافات و دعاوی بانک ایران(بانک استقراضی سابق) .(1380). تهران: دفتر رئیس جمهور.

2- جمالزاده، سید محمد علی و دیگران .(1362). خاطرات سیاسی، تهران:فردوسی.

3- دامغانی، محمد تقی .(2537). صد سال پیش از این، تهران: رامین.

4- رابینو، ه. ل .(1365). مازندران و استر آباد، چ3، ترجمة غلامعلی وحید مازندرانی، تهران: علمی و فرهنگی.

5- سازمان اسناد ملی ایران، ش 240005619، س 1329-1327/1911-1909، ش240004426، س 1333/1314.

6- شاهدی، مظفر .(1381). تاریخ بانک استقراضی روس در ایران، تهران: مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی.

7- طباطبائی مجد، غلامرضا.(1373). معاهدات و قراردادهای تاریخی در دوره قاجاریه، تهران: افشار.

8- علیف، اس. ام .(1380). «تحولات مهم در سیاست توسعه طلبی روسیه در ایران 1917-1906، 102-89، در ایران و جنگ جهانی اول» (مجموعة مقالات)، به کوشش صفا اخوان، تهران: مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی.

9-کاووسی عراقی، محمد حسن.(1384). فهرست اسناد مکمل قاجاریه، ج ج75-65، تهران: مرکز اسناد و خدمات پژوهشی.

10- لیتن، ویلهلم .(1367). ایران از نفوذ مسالمت آمیز تا تحت الحمایگی، ترجمة مریم میر احمدی، تهران: معین.

11- ملگونوف، گریگوری ولریانوویچ .(1376). کرانه‌های جنوبی دریای خزر یا استانهای شمالی ایران، تهران: کتاب سرا، تهران.

12- مکنزی، چالز فرانسیس .(1359). سفرنامة شمال، ترجمة منصوره اتحادیه، تهران: گسترده.

13- نصیری مقدم، محمد نادر .(1374). گزیدة اسناد دریای خزر و مناطق شمالی ایران در جنگ جهانی اول، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی.

14- نورائی، مرتضی .(1388). « معرفی نامة لرد کرزن هشت سال پیش از قرارداد 1907»، صص314-303، در: ایران و سیاست جهانی در آغاز قرن بیستم، تهران: خانة کتاب.

15-ـــــــــــــــــ .(1385). اسناد کارگزاری بوشهر، تهران: موسسة مطالعات تاریخ معاصر ایران.

16- نیکتین، موسیو ب. (2535). خاطرات و سفرنامه، ترجمة علیمحمد فره وشی، تهران: معرفت.

17- وکیل الدوله، حسینقلی مقصودلو .(1363). مخابرات استر آباد، 2ج، تهران: نشر تاریخ ایران.

 

 

مهاجرین شوروی: نخستین تجربهٔ پناهندگی در ایران

مهاجرین شوروی: نخستین تجربهٔ پناهندگی در ایران

استاد کاوه بیات


تا سال‌های نخست قرن حاضر بخش مهمی از ثروت و قدرت دولت‌های ایران بر رونق نظام ایلی و روستایی کشور استوار بود و آن‌گاه که افزایش این قدرت و ثروت به کشورگشایی میسر نمی‌بود، خط مشی فعالانه‌ای در جلب و جذب اقوام و اهالی مناطق همجوار اتخاذ می‌شد. با تشکیل دولت مدرن پهلوی در سالهای اول دهه ی ۱۳۰۰ شمسی و برنامه‌هایی که در راستای دگرگونی نظام اقتصادی و سیاسی کشور در پیش گرفته شد، ثروت و قدرت دولت نیز منشاء دیگر یافت؛ آینده ی حیات اقتصادی کشور در رشد مناسبات صنعتی ، و قدرت سیاسی آن نیز در شکل‌گیری یک دولت ـ ملت مدرن ایرانی دیده شد. از این مرحله به بعد بود که کوچ ساکنین مناطق همجوار به قلمرو ایران که تا پیش از آن تاریخ عاملی در تززید حشمت و مکنت دولت تلقی می گردید ، به مسئله ی «پناهندگی» تبدیل شد.

نخستین تجربه ی ایران معاصر از مسئله ی پناهندگی با روی دادن انقلاب روسیه آغاز شد؛ انقلابی که باعث گشت تا حدود بیست سال بعد، ایران با پناه‌جویی مستمر گروه کثیری از قربانیان فراز و نشیب های هولناک بلشویسم روبرو باشد.

تا پیش از سال ۱۳۰۸ شمسی ، پناهندگی و مهاجرت اتباع شوروی به قلمرو ایران بیشتر جنبه‌ای محدود و تدریجی داشت. در ادواری از این مقطع مانند سال‌های نخست دهه ی ۱۳۰۰، یعنی همزمان با فروپاشی جمهوری‌های مستقل قفقاز یا حکومت‌های غیربلشویکی آسیای میانه، تعداد پناهندگان با افزایش چشمگیری روبرو شد؛ ولی بخش بزرگی از آنها و به ویژه پناهندگانی که از حمایت برخی از گروه های ضدانقلاب روسی مستقر در اروپا یا ترکیه برخوردار بودند در ایران ماندگار نشده، راهی دیگر کشورها شدند. لهذا در این دوره با پدیده ی خاصی به عنوان «مشکل پناهندگان» روبرو نیستیم. برخی چون ۳۵۰ خانوار رعایای طالب قشلاقی نمین که در بهار ۱۳۰۲ به آذربایجان بازگشتند، از جمله ی کسانی بودند که در سال‌های آشوب پیشین بدانسوی رود ارس رفته و اینک با آرام شدن وضع به میهن خویش بازمی‌گشتند[۱] و گروه‌هایی نیز مانند اهالی ولایات شمال رود ارس که در پی سقوط «جمهوری آذربایجان قفقاز» (۱۹۲۱/۱۳۰۰) در آذربایجان پناه گرفتند ،به راحتی در ایران سکنا گرفته، زندگی جدیدی را آغاز کردند. از میان پناهندگان «خارجی» مستقر در کشور نیز، آنهایی که به تابعیت ایران درنیامده یا جذب بازار کار نشدند، با فراز و نشیب‌هایی چند، از نوعی کمک هزینه ی دولتی برخوردار بودند[۲] . به هر حال تا سال ۱۳۰۵ بخش اعظم این‌گونه مهاجرین خاک ایران را ترک کرده بودند.[۳]

در این دوره مشکل اصلی پناهندگان ،به ویژه آنهایی که در حدود آذربایجان جا گرفته بودند، مشکلی امنیتی بود. در فاصله ی سالهای ۱۳۰۵ تا ۱۳۰۸ حداقل چهار نفر از روسای گروه‌های پناهنده که پس از سقوط جمهوری آذربایجان در حدود آستارا مستر شده بودند ، به دست عمال شناخته شده ی شوروی به قتل رسیده و در نتیجه، امنیت مرزهای ایران مختل بود.[۴] گذشته از این موارد، از اواسط سال ۱۳۰۶، نظر به تضییقات روزافزون مقامات شوروی، دوباره بر تعداد افرادی که از آن حدود به قلمرو ایران پناهنده می‌شدند، افزوده گشت. دولت که با همان تعداد پناهنده‌های موجود نیز مشکل داشت ، نمی‌دانست که در قبال این مسئله چه رویه‌ای اتخاذ کند. اصولا دولت میل داشت ورود هرگونه پناهنده‌ای را قدغن کند. کما این که در تیر ۱۳۰۷ به ایالت خراسان حکم کرد[۵] از پذیرش هرگونه پناهنده‌ای خودداری شود ؛ ولی اتخاذ چنین رویه‌ای عملی نبود. هرازگاه تعدادی از کسانی که به صورت غیرمجاز از مرز عبور می‌کردند، دستگیر می‌شدند ؛ ولی همان‌گونه که شهربانی گزارش کرد «… هر یک علت مسافرت خود را طوری بیان می‌نمایند که عودت آنها به روسیه صورت خوبی ندارد و با شئونات مملکتی هم موافقت نمی‌نماید زیرا مدارکی که بتوان آنها را جاسوس یا مبلغ تشخیص داد ، در دست نیست و ممکن است حقیقتاً این اشخاص از نقطه نظر سیاسی یا تحصیل معاش… به ایران آمده باشند و از طرفی هم نگهداری این قبیل اشخاص مشکوک…» در مناطق مرزی صلاح نبود. [۶] از گزارشی که در اواخر شهریور ۱۳۰۶ در این زمینه به هیئت وزرا تسلیم شد، چنین برمی‌آید که به رغم مذاکراتی که با وزارتخانه‌های داخله [ کشور] و امور خارجه به عمل آمده بود که «تصمیم کلی اتخاذ نموده و نتیجه را اطلاع دهند» نه فقط تصمیمی اتخاذ نشد که معلوم هم نبود «… به این زودی‌ها موفق به اتخاذ تصمیمی بشوند.» [۷] معضل عمده آن بود که به رغم مقررات صریح «دستورالعمل مامورین تفتیش تذکره» مبنی بر عودت خارجی‌هایی که به صورت غیرقانونی وارد شده بودند به مقامات مرزی کشورهایشان، اصل ششم متمم قانون اساسی که بر اساس آن «جان و مال اتباع خارجه مقیمین خاک ایران مامون و محفوظ است» و همچنین «سایر اصول قانون اساسی که آزادی عقیده را تقویت می‌کنند»، با استرداد پناهندگان مبانیت داشت و بر اساس «عادات بین‌المللی و به اقتضاء عهودی که بسته شده» نیز پناهندگان سیاسی از تعرض مصون بودند.[۸]


با مذاکراتی که در همان ایام بین مقامات ایران و شوروی جریان داشت، به ویژه در پی قراردادی که در ۱۰ خرداد ۱۳۰۷ در مورد «عبور و مرور سکنه قراء سرحدی» میان دو کشور منعقد شد، بخشی از این مسائل حل شد. بر اساس این توافق برای مرزنشینان تسهیلاتی در زمینه ی مبادلات مرزی منظور شد که تا یکی دو سال بعد که مقررات تجارتی شوروی از نو تغییر کرد، تا حدودی ، زمینه ی مبادلات مرسوم مرزی را روشن کرد ، و لهذا از برخی درگیری‌ها کاست.[۹]

در همین دوره از تفاهم، در مورد برخی از دیگر مسائل مرزی ایران و شوروی نیز توافق‌هایی صورت گرفت؛ با افزایش رفت و آمدهای غیرمجاز اتباع ایران که به قاچاق مسکوکات و دیگر داد و ستدهای غیرمجاز مرزی اشتغال داشتند و اقدامات بی‌رویه ی مرزداران شوروی در عودت افراد بازداشتی بدون هماهنگی با مقامات مرزی ایران، در خلال مذاکراتی که در سال ۱۳۰۸ صورت گرفت، توافق شد: «مامورین طرفین اشخاصی را که به طور غیرقانونی و با نداشتن تذکره به خاک طرفین عبور کرده باشند آنها را به مملکت متبوعه آنها تبعید و ضمنا صورتی از آنها مشتمل بر اسم و اسم خانواده و محل تولد و سایر مشخصات به نزدیکترین مامور سرحدی یا قونسولی طرف دیگر بدهند که مامور مزبور بتواند بوسیله دوایر مربوطه اطلاعی از کیفیت تبعیدشدگان حاصل نموده و در صورتی که تابعیت آنها مشکوک باشد از همان راهی که وارد شده‌اند برگردند. بدیهی است که این اقدام نسبت به فراریان سیاسی و نظامی که به ایران پناهنده می‌شوند به عمل نخواهد آمد…»[۱۰]

با این حال معضل اساسی، یعنی موضوع تشخیص پناهندگی از رفت و آمدهای غیرمجاز معمول، و آنگاه رویه‌ای که می‌بایست در قبال پناهندگان اتخاذ شود، کماکان لاینحل ماند. و با توجه به افزایش فوق‌العاده ی تعداد پناهندگان در سالهای آخر دهه ی ۱۳۰۰ و پس از اعلان سیاست اشتراکی کردن اجباری کشاورزی در شوروی، این مسئله اهمیت ویژه‌ای یافت. بنا به گزارش علی منصور والی آذربایجان در زمستان ۱۳۰۸ «… در نتیجه تصمیم اخیر حکومت شوروی در ایجاد زراعتهای اشتراکی و ضبط محصول مالکین اراضی و دهات عده زیادی از مالکین و رعایا متفرق و دچار استیصال گردیده به ممالک دیگر مهاجرت می‌کنند. چنان‌که عده‌ای از آنها هم متوالیاً فراراً از حدود آذربایجان گذشته به خاک ایران وارد می‌شوند…».[۱۱] اداره ی شهربانی نیز ضمن اشاره به اخبار واصله مبنی بر هجوم قریب‌الوقوع پناهندگان به قلمرو ایران از ریاست وزرا کسب تکلیف کرد که در صورت پیشامد چنین وضعی چه کنند.[۱۲]

 

تنش‌های مرزی

چنین وضعی پیش آمد: بر اساس آمار اداره ی شهربانی فقط در بهمن ۱۳۰۸ حدود ۱۷۳ نفر اتباع خارجه به آذربایجان پناهنده شده بودند که اغلب آنها در تبریز و برخی نیز در اردبیل تحت نظر بودند و انتظار می‌رفت بر تعداد آنها افزوده شود.[۱۳] مقامات مسکو نیز که این موضوع را خدشه‌ای بر اعتبار اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تلقی می‌کردند، در مقام مقابله برآمده، دولت ایران را برای کنترل هرچه شدیدتر مرزهایش تحت فشار قرار دادند. در سه ماه اول سال ۱۳۰۹، مسکو در اعتراض به «عدم جدیت ایران در جلوگیری از ورود گروه‌های راهزن» سه یادداشت شدیداللحن به مقامات تهران تسلیم کرد. علاوه بر این ، واحدهای ارتش سرخ هم در آذربایجان و هم در خراسان به داخل قلمرو ایران دستبردهایی زده، گروه‌های پناهنده را مورد حمله قرار دادند.[۱۴] با توجه به وخامت وضع و احتمال گسترش این درگیری‌های مرزی ، نخستین دستورالعمل مشخص دولت برای رفع بهانه ی تجاوزهای مرزی شوروی آن بود که به مقامات استان‌های مرزی دستور داد پناهندگان را از حدود مرزی دور نگهداشته به مناطق داخلی منتقل سازند.[۱۵]


گذشته از پناهندگان خارجی، تعداد قابل توجهی از اتباع ایرانی مقیم شوروی نیز در راه بودند؛ در همان ایام وزارت امور خارجه ضمن تهیه ی گزارشی بر اساس اخبار واصله از نمایندگی‌های خود در شوروی به هیئت وزرا هشدار داد که با توجه به تضییقات دولت شوروی نسبت به اتباع ایران و به ویژه تجار و آنهایی که «به شغلهای «آزاد و کسب‌های مختلفه امرار معاش می‌نمایند» و ناتوانی مقامات کنسولی و حتی سفارت ایران در مسکو در حفظ منافع آنها «… تنها راهی که برای ایجاد آسایش اتباع ایران به نظر می‌رسد تهیه وسایل معاودت بعضی از طبقات آنها به ایران…» بود که آن هم با توجه به مقررات جاری دولت شوروی در جلوگیری از خروج اموال مهاجرین، با دشواری‌هایی روبرو بود. وزارت امور خارجه پیشنهاد کرد که با دولت شوروی مذاکره شود که اجازه دهند «… اشخاصی که مایل به ترک آن مملکت هستند بتوانند مختصر سرمایه و دارایی که از آنها مانده است فروخته و در مقابل مال‌التجاره‌های مرغوب گرفته و به ایران حمل کنند شاید تا اندازه‌ای حل مشکلات به عمل آید…».[۱۶]  مع هذا پیش‌بینی بازگشت ایرانیان در سطحی که انتظار می‌رفت ، تحقق نیافت و موضوع بازگشت گسترده ی اتباع ایرانی مقیم شوروی تا هشت سال بعد که چنین وضعی پیش آمد، در صدر اولویت‌های دولت قرار نگرفت.
در واقع ،در این دوره مشکل اساسی هنوز هم موضوع پناهندگان بود و مسئله ی غامض چگونگی تشخیص پناهنده ی واقعی از متقاضیان بی‌ربط که هرچند در ادوار قبل نیر مطرح بود، ولی اینک با مصائب ناشی از سیاست‌های اقتصادی شوروی و هجوم فوق‌العادة پناه‌جویان ابعاد حادی به خود گرفته بود. در اسناد داخلی موجود از نحوه ی رفتار و عملکرد مقامات مرزی و محلی در قبال پناهندگان و چگونگی رسیدگی آنها به این مسئله اطلاعی در دست نیست ؛ ولی گزارش‌های مقامات کنسولی بریتانیا در آذربایجان و خراسان مبین سوءرفتار فوق‌العاده ی مامورین و اخاذی‌های شرم‌آوری است[۱۷]  که با توجه به دیگر دانسته‌های موجود، از رفتار نظامیان دوره ی رضاشاه توصیف دقیقی به‌نظر می‌آید.

بر اساس منابع کنسولگری بریتانیا در مشهد از میان ۲۸۰ روس و اروپایی که در فاصله ی ژوئن تا دسامبر ۱۹۳۰/ خرداد تا آذر ۱۳۰۹ به خراسان پناهنده شدند ۱۷۹ نفر آنها عودت داده شدند و از ۱۰۱ نفر باقی‌مانده نیز فقط ۱۹ نفر اجازه یافتند در همان حدود بمانندو مابقی به نواحی جنوبی‌تر کشور اعزام شدند.[۱۸]

گزارش‌های واصله مبنی بر تیرباران تنی چند از کسانی که به خاک شوروی بازگردانده شده بودند، نه فقط موجب نگرانی مقامات ایرانی که باعث اضطراب و وحشت پناهندگان نیز گشت. اداره ی شهربانی طی تسلیم گزارشی در این زمینه اظهار داشت: «… درصورتی که این خبر مقرون به حقیقت باشد اعاده آنها که به عنوان التجاء و پناهندگی وارد شده‌اند دور از عواطف و در انظار عمومی نیز جالب توجه خواهد بود…» و خواهان دستورالعمل مشخصتر هیئت دولت شد.[۱۹] چنین به نظر می‌آید که شهربانی تصمیم گرفت تا وصول چنین دستورالعملی از استرداد پناهندگان خودداری کند.[۲۰]

ولی دولت که در آن ایام ،هم از لحاظ تحولات داخلی و هم از نظر روابط خارجی، دوره‌ای بحرانی را طی می‌کرد تصمیم دیگری گرفت: در اول اردیبهشت ۱۳۰۹ وزارت داخله به اداره ی شهربانی اطلاع داد «… در خصوص مهاجرین که به خاک ایران وارد می‌شوند قریباً دستور کلی و جامع داده خواهد شد ولی عجالتاً لازم است به مامورین نظمیه ولایت سرحدی رمزا دستور موکد داده شود که به هویت اشخاصی که بعنوان مهاجرت به ایران می‌آیند رسیدگی و دقت کامل به عمل بیاورند و اگر در میان آنها افراد روسی باشد از ورود روسها ممانعت کنند و هرگاه اتفاقاً در جزو سایر مهاجرین وارد شوند و بعدها معلوم شود که روسی هستند از همان نقطه که هویت روسی آنها تشخیص داده شد فوراً به خاک روسیه عودت داده شوند.»[۲۱] تصمیمی که اگرچه از نظر موقعیت دشوار ایران در آن ایام و نگرانی دولت از عکس‌العمل شوروی قابل درک بود، ولی با موازین قوانین بین‌المللی و حقوق بشر تضاد داشت.

 

حساسیت خارجی

مدتها بعد، پس از آن‌که بر اساس این مصوبه تعدادی از اتباع روسیه به قلمرو شوروی نیز بازگردانده شده بودند، اداره ی شهربانی مباینت این مصوبه را با دیگر مصوبات دولت در این باب مانند، جذب آنهایی که «به واسطه مشاغل و صنایع خود توقف آنها در مملکت مفید باشد» و یا مجازنبودن استرداد «مجرمین سیاسی و فراریان نظامی» متذکر شده ، کسب تکلیف کرد[۲۲] . از سوی دیگر ، وزارت امور خارجه نیز طی گزارش دیگری که به هیئت دولت ارائه نمود، با تاکید بر موارد مندرج در گزارش شهربانی خاطرنشان ساخت ، هنگامی که خبر استرداد تنی چند از پناهندگان به شوروی و تیرباران آنها در سال گذشته در اروپا منتشر شد «این قضیه در… پاریس و ژنو هیاهویی ایجاد کرد و ممکن است باز عنوانی را به دست داده اشکالاتی را تولید نماید» به ویژه آن‌که اخیراً نیز میرزاحسین خان علا از ژنو گزارش کرده بود که «… مجمع مهاجرین قفقاز اقدام کرده‌اند موضوع فراریان را در محافل جامعه ملل و در کمیسیون مربوطه مطرح و نتایجی به نفع جمعیت مزبور بگیرند به این که موسسه مخصوص مهاجرین توجهی به حال آنها نموده برای آنهایی که به ایران پناه آورده و در زحمت هستند مخارج و معاشی برقرار نمایند و اصرار کرده بودند که معاون وزارتی اقتصاد ملی فرانسه که مخبر مخصوص مهاجرین بوده در کمیسیون ششم بیاناتی نسبت به احوال فراریان نماید. بالاخره نظر به مذاکرات نماینده ایران و مصلحتی که خود مخبر مشارالیه در نظر گرفته بوده از مذاکره در کنفرانس خودداری کرده است…». از این‌رو وزارت امور خارجه تقاضا داشت که هیئت وزرا با توجه به این موارد دستور جامعی صادر کنند.[۲۳]

تا آنجایی که اطلاع در دست است، هیچ‌گاه دستورالعمل جامعی در این زمینه صادر نشد؛ هجوم پناهندگان تا یکی دو سال بعد ،به همین شدت و بعد از آن نیز در سطحی محدودتر ادامه یافت. از این عده گروهی بازگردانده شده، گروهی نیز اجازه یافتند وارد خاک ایران شوند. در میان دستورالعمل‌های مختلفی که در این زمینه صادر شد، به نظر می‌آید که فقط یک دستورالعمل با قاطعیت تمام اجرا می‌شده است و آن نیز اعزام هرچه سریعتر پناهندگان به مناطق داخلی کشور بود. دولت از تجمع مهاجرین در نقاط مرزی و اصولاً‌ایران، بیمناک بود.[۲۴] احتمالاً از آن نگرانی داشت که نیروهای شوروی این موضوع را از نو بهانه قرار داده، مجدداً به خاک ایران تجاوز کنند.

پس از تاکید فرمانده ی لشکر شمال غرب بر ضرورت تسریع خروج پناهندگان از حوزه ی آذربایجان، اداره ی شهربانی تصمیم گرفت از مقررات موجود که حکم می‌کرد برای تعیین تکلیف هر یک از پناهندگان پرونده‌ای تشکیل و به دادگستری احاله شود صرفنظر کرده، مهاجران را هرچه سریعتر به نقاط داخلی اعزام دارد.[۲۵] یکی از این نقاط داخلی زنجان بود و اشاره‌ای به تعدادی از گزارش های مقامات محلی آنجا گویای وضع و حال کلی پناهندگان است : به گزارش خواجه نوری ،حاکم زنجان در دی ماه ۱۳۰۹ وضعیت مهاجران «… با نداشتن فرش و بالاپوش رقت‌آور است و در روی کاه و پوشال زندگی آنها معسوراً جریان دارد…» و یکی از آنها «… که دارای چند سر عائله و اطفال صغیر بود دو روز قبل از سختی و سرما فوت نمود…» و تقاضا داشت فکری به حال آنها شود «… که در این زمستان سخت زنجان از گرسنگی و سرما تلف نشوند…»[۲۶]
ریاست شهربانی بر این اعتقاد بود که چون مهاجرین «… رعایای خوبی هستند… اگر خوانین و مالکین مشارالهیم را به دهات خودشان پذیرفته و مالکین ناظر اعمال آنها باشند… در قسمت فلاحت نافع و پیشرفت خوبی در امور زراعت خواهد بود…» و از هیئت دولت خواست که با درنظرداشتن این موارد برای اسکان مهاجرین تصمیمی اتخاذ کنند.[۲۷] ولی چنانچه حکومت زنجان متذکر شد، دشواری‌های کار به مراتب بیش از آن بود که با چنین پیشنهادهایی قابل حل و فصل باشد. زیرا نه فقط «… رعایا و زارعین این حدود فاقد آسایش و علاوه به واسطه عدم فروش غله در این صفحات امور مالک و رعیت به کلی مختل…» بود که در «… گوشه و کنار زمزمه‌هایی که رعیت بر سبیل ارباب می‌خواهد بدمد، بعضی اظهارات بلشویکی…» به گوش می‌رسید.[۲۸]

نگرانی مالکین و این‌که «… حاضر نمی‌شوند اشخاصی بی‌سابقه و مشکوک را به ملک و رعیت خود راه…»[۲۹] دهند که در بسیاری از دیگر اسناد موجود نیز منعکس است، یکی از موانع عمده ی راه حل تقسیم مهاجران در روستاها بود.

راه حل دیگری که در این میان به ذهن مقامات کشور خطور کرد و برای مدتی آنها را به خود مشغول داشت، استخدام مهاجرین در امور راه‌سازی بود؛ ریاست وزرا در اوایل آذر ۱۳۰۹ از وزارت طرق و شوارع خواست که برای «رفع استیصال» مهاجرین آنها را «جمع‌آوری و در راه‌سازی مشغول نمایند…»[۳۰] و برای مدتی نیز در پاسخ به تمامی گزارش‌های واصله مبنی بر گرفتاری و بیچارگی پناهندگان، اظهار می‌شد که دستورات لازم به وزارت طرق و شوارع صادر شده است. ولی هنگامی که گزارش شد که «… از طرف وزارت معزی الیها برای گماردن آنها در راه‌سازی اقدامی به عمل نیامده…» است[۳۱] ، بالاخره وزارت طرق و شوارع به ریاست وزرا اطلاع داد که «در این فصل کار طرق کم است و احتیاجی به عملیات زیاد نیست و ثانیاً بر فرضی که چند نفر آنها ممکن باشد به کاری گماشته شوند مستدعی است اشعار فرمایند که مخارج مسافرت آنها تا مراکز کار از چه محلی پرداخته خواهد شد و ثالثاً از هویت مهاجرین و نیات آنها چگونه می‌توان اطمینان حاصل نمود.»[۳۲] ؛ یعنی تکرار مجدد تمام مسائلی که از بدو شکل گرفتن پدیده ی «پناهندگان» مطرح شد و هیچ‌گاه راه حل جامعی برای آنها ارائه نشد. «راه‌حل» برگماری پناهندگان در وزارت طرق و شوارع نیز به دست فراموشی سپرده شد.

تا مدت ها بعد ، تلاش گروه‌های مهاجرین برای پناهندگی در ایران ادامه یافت ؛‌زیرا چنان‌که اداره ی شهربانی نیز در بهار ۱۳۱۰ گزارش کرد «… به طوری که انتشار دارد و از مسافرین وارده نیز شنیده می‌شود وضعیات داخلی روسیه خراب و همه روزه بر تعداد انقلابیون افزوده می‌شود و رعایای سرحدنشین مترصد هستند که به خاک ایران مهاجرت نمایند…».[۳۳] گروه‌هایی از این پناه‌جویان نیز به‌رغم شدت عمل مرزداران شوروی موفق شدند که به قلمرو ایران وارد شوند. رضاشاه نیز با توجه به خطر اعدام آنها در صورت بازگرداندنشان حکم داده بود «اشخاصی که فراراً به ایران می‌آیند مانع نشوند»[۳۴] ، ولی به‌رغم تداوم پناهندگی، بحث آن به عنوان یکی از مسائل مملکتی فروکش کرد. خبر ورود دسته‌های مهاجر، فرمان های صادره در اعزام هرچه سریعتر آنها به نقاط مرکزی کشور، و همچنین گزارش‌های واصله از این نقاط مرکزی مبنی بر فقر و پریشانی مهاجران در اسناد موجود از وضعیت پناهندگان در فاصله ی سال های ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۶ به‌وفور ملاحظه می‌شود؛ ولی از تب و تاب مذاکرات و مکاتبات سال های ۱۳۰۸ و ۱۳۰۹ در یافتن راه‌حلی برای این معضل نشانی دیده نمی‌شود. به نظر می‌آید که در پی دو سال مکاتبات عبث و بی‌حاصل [۳۵] ، دوایر دولتی نیز به صرف انتقال پناهندگان به نقاط مرکزی کشور بسنده کرده، حل و فصل دیگر مشکلات، نحوه ی اشتغال و گذران پناهندگان را به دست روزگار سپردند؛ روزگاری که بنا به شهادت انبوهی از گزارش‌های موجود، رحم چندانی در حق این عده روا نداشت.

البته ناگفته نماند که این بی‌اعتنایی رسمی، منحصر به مهاجران خارجی نبود، «مهاجران» داخلی نیز سرنوشتی بهتر از آن نداشتند. در این سال‌ها تعداد زیادی از عشایر مناطق غربی و شمال غربی ایران نیز به نام «اسکان» از موطن خویش به نواحی داخلی و شرقی ایران کوچانده شده، در تطبیق با وضعیت جدید تقریباً با همان دشواری‌هایی روبرو بودند که مهاجران خارجی.

 

پناهندگان ایرانی

در فاصله ی سال‌های ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۸ گروه زیادی از اتباع ایرانی مقیم کشورهای همجوار ناچار به بازگشت شدند. اگرچه آنها از لحاظ حقوقی ـ به دلیل تابعیت ایران ـ «پناهنده» محسوب نمی‌شدند، ولی از لحاظ دشواری‌های این جابجایی، در وضعیت بهتری قرار نداشتند.

گروه نخست بخشی از ایرانیان ترکیه بودند که از سال ۱۳۱۴ به بعد ، در اثر «قانون انحصار و تحدید مشاغل» ترکیه از کار بی‌کار ، و توسط سفارت و کنسولگری‌های ایران به کشور اعزام شدند. از تعداد این معاودین اطلاعی در دست نیست. اکثر آنها ، جز معدودی که به گرگان و ایالت آذربایجان شرقی فرستاده شدند، در ایالت آذربایجان غربی اسکان یافتند.[۳۶] مشکل اصلی این پناهندگان آن بود که حدود ۹۰٪ از آنها اصولاً از کارافتاده بودند و امکان آن که از طریق یافتن شغلی، معاش آنها تامین شود نیز وجود نداشت. [۳۷] لهذا سعی شد از طریق گردآوری اعانه[۳۸] یا تصویب اعتبارهای فوق‌العاده، زندگی آنها تا حدودی تامین شود. [۳۹]
دور بعد، یعنی بازگشت اتباع ایرانی اتحاد جماهیر شوروی ابعاد به مراتب گسترده‌تر، و به همان نسبت سنگین‌تری داشت؛ در اوایل سال ۱۳۱۶ دولت شوروی به اتباع خارجی مقیم شوروی، از جمله تعداد زیادی از ایرانیانی که سال‌ها بود در قفقاز و آسیای میانه زندگی می‌کردند ،ابلاغ کرد که تنها در صورتی می‌توانند به کار خود ادامه دهند که به تابعیت شوروی درآیند. در همان مراحل اول این تغییر و تحول ، وزارت امور خارجه ی ایران طی اطلاع این دگرگونی به هیئت دولت، تقاضا کرد از آنجایی که «در داخله محتاج به مزدور و کارگر زیاد هستیم و اتباع ایران در خاک شوروی هم اغلب مجرب، ورزیده و کارکن هستند شاید مقتضی باشد دولت وسیله جلب آنها را به کشور خود فراهم آورند…»[۴۰] ولی هیئت دولت رغبت چندانی نسبت به این موضوع نشان نداد «چون که مسلم است اتباع ایرانی که در روسیه متولد و نشو و نما نموده باشند افکارشان مسموم شده است بدون احتیاط نمی‌شود این عناصر را داخل خدمات دولتی نمود…»[۴۱]

ولی پس از آن‌که با جدیّت خشونت‌بار مقامات شوروی در اجرای احکام صادره، این موضوع به اخراج گسترده ی اتباع ایران از طریق مرزهای جنوبی شوروی تبدیل شد، دولت وادار گشت که سیاست مشخصی اتخاذ کند. از گزارش های موجود چنین برمی‌آید که موج ورود مهاجرین از پاییز ۱۳۱۶ آغاز شد. گزارش استانداری گیلان از ورود گروهی از مهاجرین که در اوایل آبان از باکو به رشت آمدند، خود گویای وضعیتی است که تا دو سال بعد در بسیاری از نقاط مرزی شمال تکرار شد؛ مهاجرینی که تعدادشان «… هر روز رو به افزایش است و در میان آنها عده زیاد زن و مرد و بچه لخت و وضعیت آنها رقت‌آور…» است ، وارد گیلان شده‌اند و از همه بدتر آن که امکان داشت در «بین آنها اشخاصی غیرصالح هم باشد.»[۴۲]

با پیشامد این وضعیت جدید قرار شد کمیسیونی مرکب از نمایندگان وزارتخانه‌های کشور، امور خارجه و اداره ی شهربانی تشکیل شود.[۴۳] ولی تا پیش از تشکیل این کمیسیون محمود جم، نخست‌وزیر وقت ایران به وزارت کشور اطلاع داد که رضاشاه مقرر کرده «پس از رسیدگی به وضعیت اتباع مهاجر ایرانی آنهایی که زارع هستند و مورد سوءظن نیستند و از مرز خراسان وارد می‌شوند در حدود بجنورد اسکان نمایند و ضمناً مهاجرین دیگر را که از سایر مرزهای ایران وارد می‌شوند آنچه بین آنها زارع باشند به حدود گرگان بفرستند که در آنجا مشغول زراعت شوند…»[۴۴] آن‌گاه در ۳ آذر ۱۳۱۶ نیز کمیسیونی در وزارت کشور تشکیل شد که برای بررسی امکان اشتغال دیگر مهاجران با وزارت صناعت و اداره ی راه‌آهن وارد مذاکره شوند. چندی بعد در گزارش نتایج این مذاکرات به هیئت دولت اطلاع داده شد که «… در موسسات طرق و راه‌آهن شاید بتوان صد نفری به کار گماشت به شرط آن که واقعاً اهل حرفه باشند…. در موسسات تابعه وزارت صناعت از قبیل کارخانجات و معادن کاری درخور مهاجرین به نظر نرسید. بنابراین باید به اقتضای پیش‌آمد اقدامات مفیده دیگر شود.»[۴۵]

با این حال ،در مقایسه با تجارب پیشین، به نظر می‌آید که آمادگی و تدارک دولت برای رویارویی با این مسئله به مراتب بیشتر بود و «اقدامات مفیده»ی کمتری به «اقتضای پیش‌آمد» واگذار شد؛ نخست آن‌که در همان مراحل اول به استاندارهای مناطق شمال کشور دستور صریح داده شد «هر دسته از مهاجرین که وارد می‌شوند باید عده مرد و زن و اطفال آنها را با ذکر نام و حرفه و مشاغل و این که اهل کدام یک از نقاط کشور هستند تعیین نموده و به وزارت داخله اطلاع دهند و پس از تحقیقات و اجرای وظایف از طرف شهربانی که باید بدون معطلی به عمل آید نسبت به اسکان آنها…» اقدام شود. و همچنین تصریح شد «آنهایی که حقیقته لاشیء محض باشند شهربانی هزینه مسافرتشان را تا محل بپردازد، اگر ورقه شناسنامه ندارند به اداره آمار هدایت و سفارش کنند که بر طبق مقررات فوراً به آنها شناسنامه بدهند. اطفال آنها را در محل خود به دبستان بگذارید…» و برخی سفارش‌های مشخص دیگر.[۴۶]

از سوی دیگر ،از وزارت امور خارجه نیز خواسته شد در مورد رعایت نکات زیر نیز تاکید ورزد: به دولت شوروی تذکر دهد که از اعزام اشخاص بدون شناسنامه یا گذرنامه به مرزهای ایران خودداری کند و کنسولگری‌ها نیز حتی‌المقدور نسبت به سوابق مهاجرین و تبعیدشدگان اطلاعاتی کسب کنند.[۴۷]

 

کمیسیون مهاجران

در اوایل تیرماه ۱۳۱۷، با افزایش تعداد مهاجران، هیئت دولت دستور داد کمیسیونی برای رسیدگی مستمر به این مسئله تشکیل شود. مقرر شد که در شهرستان های مشهد و تبریز و رشت نیز با حضور استانداران (و فرماندار رشت)، روسای مالیه و شهربانی و سازمان شیر و خورشید سرخ کمیسیون‌هایی تشکیل شود. بر اساس گزارش نخستین جلسه ی کمیسیون مرکز که در ۱۶ تیر با حضور آقایان حسین نواب و دکتر جلالی از وزارت کشور، حسن زندی از وزارت امور خارجه، نورالدین استوان از اداره ی دارایی و پاسیار نوابی از اداره ی شهربانی تشکیل شد، تا آن تاریخ حدود ۲۲۰۰۰ نفر از طریق مرزهای آذربایجان و گیلان و خراسان وارد ایران شده بودند که اکثراً بی‌بضاعت بودند. اکثر مسائل مالی و اداری مربوط به امور مهاجران در جلسات هفتگی این کمیسیون که بر اساس اسناد موجود تا اواسط آذر همان سال ادامه داشته است، مورد بحث و بررسی قرار می‌گرفت. بنا به آخرین آمار موجود از تعداد مهاجرین تا ۱۲ شهریور ۱۳۱۷، ۲۴۴/۳۳ نفر وارد ایران شده بودند.[۴۸]

بر اساس گزارش‌های موجود چنین به‌نظر می‌آید که در مقایسه با تجارب قبل ، در سطح کشور آمادگی بیشتری برای جذب و اسکان مهاجرین وجود داشته است. به گزارش استاندار استان چهارم (آذربایجان غربی) «… از وقتی که سر این مهاجرین باز شده و هر هفته سی و چهل الی پنجاه نفر آنها وارد رضائیه می‌شوند سپرده‌ام آنها را بلافاصله به‌کار می‌گمارند. آنچه فعله و حمالند به کارهای عملگی که فعلاً در این شهر زیاد است مشغول می‌کنم…»[۴۹] فرماندار شهرستان ایلام نیز با اشاره به قلت جمعیت حوزه ی فرمانداری خود از وزارت داخله خواست «… سیصد و چهارصد خانوار از مهاجرین جدید الورود که نسبتاً دارای اطلاعات صنایع دستی… باشند تعیین و به حدود عیلام اعزام فرمایند که ضروریات اهالی بومی را مرتفع و بتدریج و مرور ایام ممکن است اهالی محل نیز از آنها یاد گرفته و به طرز اسکان آشنا…» شوند.[۵۰]
البته در برخی نقاط چون آذربایجان غربی، که موطن اصلی بسیاری از مهاجرین نیز بود ، به علت کثرت تازه‌واردها دشواری‌هایی به وجود آمد؛ مثلاً در همان اوایل سرریز مهاجران، ستاد ارتش به وزارت کشور اطلاع داد اغلب مهاجرین اهل خلخال بوده و طبق دستورات صادره نیز بدانجا اعزام می‌شوند حال آن که «خلخال استعداد اسکان این تعداد مهاجرین را نداشته و ممکن است تمرکز این عده با این نحو در آن محل مشکلاتی در آتیه ایجاد نماید…» و تقاضا کرد که در اسکان دیگر مهاجرین این نکته ملحوظ گردد.[۵۱] در تبریز نیز «وضعیت مهاجرین بی‌بضاعت رقت‌آور» بود. «عده مهاجرین که با کمک دولت در کاروانسراها و منازل امرار معاش می‌کنند بالغ بر دوهزار نفرند و تاکنون با نان و پنیر روزانه و هفته‌ای دو نوبت میوه تغذیه می‌شده معلوم نیست در زمستان…» چگونه باید به آنها رسید. اغلب آنها در روستاهای اطراف خویشاوندانی دارند؛ ولی شهربانی مانع خروج از تبریز است. فرماندار تبریز با اشاره به احتمال افزایش تعداد مهاجران به حدود پنج شش هزار نفر و دشواری‌های زمستانی که در پیش بود، خواستار رسیدگی فوری به این معضل شد.[۵۲] در توضیحی که از سوی استانداری آذربایجان شرقی ارائه شد، دشواری مزبور موقت توصیف شده، ابراز امیدواری گردید که با تسریع تحقیقات شهربانی در مورد این مهاجرین، اجازه ی انتقال آنها به دیگر نواحی استان و همچنین صدور گواهی‌نامه‌های عدم سوءسابقه که برای اشتغال آنها در موسسات خصوصی و دولتی ضرورت داشت، این مشکل رفع شود.[۵۳]

در این میان ، در حالی که از لحاظ کارآیی اداری و همچنین امکان جذب و اسکان مهاجرین در کشور، این مسئله روال بالنسبه رضایت بخشی را طی می‌کرد، ناگهان در ۱۰ آذر ۱۳۱۷، یعنی همزمان با تشکیل آخرین جلسه ی کمیسیون مهاجران در مرکز «حسب‌الامر مطاع مبارک ملوکانه» نخست به شهرداری [۵۴] ، و در آذر همان سال نیز طی بخشنامه‌ای به تمام وزارتخانه‌ها و موسسات دولتی دستور داده شد ،به خدمت تمام مهاجرینی که «در امسال یا سنوات قبل به کشور شاهنشاهی وارد شده و در ادارات و بنگاه‌های دولتی» اشتغال داشتند، خاتمه داده شود.[۵۵]

انگیزه ی اصلی رضاشاه از صدور چنین فرمانی که وضع برخی از پناهندگان را مختل ساخت ، روشن نیست. گذشته از سوءظن بیمارگونه ی شاه که برانگیخته شدن آن نیز غالباً به پیشامد خاصی بستگی نداشت، می‌توان به افزایش تنش‌های بین‌المللی در آستانه ی شروع جنگ جهانی دوم اشاره کرد و همچنین نوعی سوءظن اساسی مقامات انتظامی نسبت به کل پناهندگان. ستاد ارتش در همان مراحل اولیه ی این موج جدید پناهندگی ابراز عقیده کرد که «… تصور می‌رود امنای بلشویکی قصد دارند دویست، سیصدهزار این قبیل اشخاص را که به زندگی روسیه بلشویکی عادت کرده‌اند با دست تهی اعزام دارند که به واسطه بی‌پولی ممکن است مفاسدی تولید کنند…»[۵۶] نکته ی قابل توجه دیگری که می‌توان در این زمینه برشمرد، افزایش ناگهانی تنش‌های مرزی و فعل و انفعالات نظامی در همین ایام، در سرحدات شوروی است. در اواسط آبان ۱۳۱۷ هم از افزایش نیروهای نظامی شوروی در مرزهای آذربایجان گزارش‌هایی دریافت شد و هم در خراسان که چند خانوار از مهاجرین ایرانی، هنگام عبور از مرز هدف تیراندازی سربازان شوروی قرار گرفته و تلفاتی بر جای گذاشتند.[۵۷]

با این حال ،از آنجایی که تعداد مهاجرانی که به خدمت دولت درآمده بودند، زیاد نبود و افراد مورد نیاز موسسات دولتی نیز در پی مکاتباتی چند، اجازه یافتند که سر کار خود بمانند،[۵۸] این فرمان لطمه ی گسترده‌ای بر حال و روز مهاجرین وارد نکرد.

از آن مرحله به بعد که با فروکش موج ورود پناهندگان از شوروی نیز توام شد، بخش اصلی سعی و تلاش مقامات ذی‌ربط دولتی ـ و به ویژه «اداره ی اسکان و عمران وزارت کشور» ـ صرف تامین شغل و ماوای مناسب برای مهاجران شد. از سوی دیگر ، وزارت امور خارجه نیز تلاش هایی را برای یافتن آن بخش از اقوام و کسان مهاجران که هنوز در خاک شوروی بودند ،آغاز کرد که در مواردی چند، با موفقیت توام شد و ترتیب ورودشان به ایران داده شد. یکی دیگر از تلاش های وزارت امور خارجه که به نتیجه نرسید، اقداماتی بود که برای رفع توقیف از اموال مهاجران مبذول داشت. گذشته از اموال منقول مهاجران که در شوروی بر جای ماند، تمامی اموال غیرمنقول آنها نیز در گمرک شوروی ضبط شده بود.[۵۹]

 


یوسف ویساریونوویچ استالین ، جانشین لنین که در دوره ی حکومت او ، به سبب اختناق فراگیر در اتحاد جماهیر شوروی پناهندگی شهروندان شوروی به دیگر کشورهای جهان دامنه و گسترش شگفت انگیزی یافت .

 

پناهندگی به مثابه مسئله‌ای مدرن

از روزی که که ایران بر آن شد ، در مقام یک کشور مدرن و امروزی ، در صف دیگر کشورهای جهان مدرن قرار گیرد، لاجرم مسئولیت‌های جدیدی را نیز عهده‌دار شد. با این حال ، کم و کیف بسیاری از این مسئولیت‌ها روشن نبود. یکی از این مسئولیت‌های جدید نیز موضوع پناهندگی بود و مواضعی که می‌بایست در قبال آن اتخاذ شود. مشکلات پناهندگی در دوره ی رضاشاه را می‌توان بر دو نوع دانست: یکی مشکلات ناشی از کمبود امکانات یک کشور فقیر و عقب‌افتاده در ارائه ی تسهیلات لازم به آنهایی که به قلمروش پناهنده شدند که مسائلی چون ناتوانی اداری در رسیدگی سریع به دشواری‌های موجود و شناسایی همان مختصر امکانات موجود کشور و تخصیص آن به این امر نیز بر آن دامن می‌زد. مسائلی که در مقایسه با تجربه ی سال‌های ۱۰ـ۱۳۰۸ ، تا حدود زیادی ، کمتر شد.

نکته ی دیگری که می‌توان در این زمینه برشمرد، بی‌اطلاعی عموم از کل مسئله ، و لهذا محدودیت‌های ناشی از عدم مشارکت مردمی در حل و فصل بخشی از دشواری‌های کار بود. در نظامی که عامل مشارکت اجتماعی در نازل ترین سطح ممکن سیر می‌کرد ،بار اصلی رفع و رجوع این معضل بر دوش موسسات دولتی افتاد؛ حال آن‌که اگر کل جامعه در جریان امر قرار می‌گرفت ،چه بسا دشواری‌هایی که با سهولت بیشتری رفع می‌شد. در هر دوی تجارب سال های ۱۰ـ۱۳۰۸ و ۱۷ـ۱۳۱۶، فقدان عامل مشارکت عمومی مشخص بود.

مشکل دیگر ، مسائل امنیتی ناشی از ورود پناهندگان بود. با توجه به امکانات محدود کشور در آن سال‌ها و همچنین ماهیت دیرپای پناهندگی مهاجران، به این معنی که نظر به تحولات شوروی احتمال بازگشت آنها در کوتاه‌مدت میسر به ‌نظر نمی‌آمد، امکان نگهداری از آنها در مناطقی خاص و تحت کنترل وجود نداشت. تنها چاره ی کار، تقسیم مهاجران در شهرها و روستاها، و آن هم به دلیل حساسیت مقامات شوروی، شهرها و روستاهای غیرمرزی ایران بود. گذشته از حساسیت دولت شوروی نسبت به وجود جوامع پناهنده در کشورهای همسایه که خواهی نخواهی ، به کانون فعالیت گروه‌های مخالف سیاسی نیز تبدیل می‌گشت و چنانچه ملاحظه شد، ایران نیز از این جهت تحت فشار شدیدی قرار گرفت، مقامات دولتی ـ و همچنین بخش وسیعی از مردم ـ نسبت به مهاجران بدبین بودند. یکی از دلایل اصلی این بدبینی آن بود که طیف چشمگیری از این پناهندگان ،به‌رغم آن که از شوروی گریخته بودند، ولی ارتباط خود را با مقامات شوروی قطع نکرده بودند. همانگونه که اداره ی شهربانی در اواخر مرداد ۱۳۰۸ گزارش کرد ،اغلب مهاجرین «… از طرف قونسولگری‌ها [ شوروی ] تقسیم نقاط مختلف آذربایجان [ شده ]، شهادت‌نامه موقتی که دال بر تبعیت آنها می‌باشد می‌دهند یا این‌که در موسسات ساوتی [ شوروی ]به خدمت می‌‌پذیرند. قضیه مزبور باعث ازدیاد نفوذ مامورین شوروی شده و مهاجرین را نیز نسبت به خودشان جلب می‌نماید…»[ ۶۰] علاوه بر این با تغییر قانون تابعیت شوروی در سال ۱۹۳۰/۱۳۰۹ نیز زمینه ی حقوقی لازم جهت حفظ و توسعه ی این ارتباط فراهم شد. زیرا برخلاف قانون قدیم تابعیت که ترک غیرمجاز شوروی را موجب سلب تابعیت شهروند می‌دانست، قانون جدید تصریح داشت که سلب تابعیت از شهروند شوروی فقط به حکم کمیته ی اجرایی شورای عالی شوروی میسر بود.[۶۱]
در پی تحولات شهریور ۱۳۲۰ و چیرگی نظامی متقین بر ایران، همکاری گسترده ی بسیاری از مهاجرین با مقامات شوروی، چه به صورت مستقیم با تشکیلات نظامی و اطلاعاتی شوروی و چه به صورت غیرمستقیم با موسسات دست‌نشانده ی روس‌ها مانند فرقه ی دموکرات آذربایجان، حزب توده ایران و شورای متحده ی کارگران … نیز بر درستی این سوءظن ایرانیان صحه گذاشت ؛ ولی این را نیز باید در نظر داشت که ناتوانی در تامین رسیدگی به حال و روز مهاجرین نیز در پیدایش وضعی که به بهره‌برداری احتمالی نیروهای غیر از چنین نارضایتی‌هایی میدان دهد، موثر بود.

 

یادداشت ها:

اکثر اسناد این بررسی بر اساس مجموعه اسناد نخست‌وزیری سازمان اسناد ملی مبتنی است که به شماره ی ۱۲۲۰۰۲ طبقه‌بندی و نگهداری می‌شوند. برخی نیز از اسناد وزارت کشور اسناد ملی هستند که به نشانه ی ک و شماره ی خاصی معین شده‌اند.
۱.‌ وزارت داخله، سواد استخراج تلگراف تبریز، ۱۰ شعبان ۱۳۴۱، ک ۲۹۰۰۸۰۸۵
۲.‌ بنگرید به مکاتبات «مهارین روسیه مقیمین مشهد» (۱۳۰۲) ک ۲۳۶۴
۳.‌ وزارت داخله، تشکیلات کل نظمیه مملکتی، سواد راپورت شعبه ی اطلاعات، نمره ی ۷۰۲، ۳۱/۵/۱۳۰۸
۴.‌ همان
۵.‌ وزارت امور خارجه، نمره ی ۱۲۹۳۳، ۱۷ تیر ۱۳۱۰
۶.‌ اداره ی کل تشکیلات نظمیه مملکتی، نمره ی ۶۷۹، ۲۹/۵/۱۳۰۶
۷.‌ کابینه ریاست وزرا، بدون شماره، ۲۸/۶/۱۳۰۶
۸.‌ همان
۹. Miron Rezun, The Soviet Union and Iran, West View Press, 1988, p. 189.
10. وزارت امور خارجه، سواد مراسله به وزارت جنگ ]بدون تاریخ و شماره[
۱۱. وزارت داخله، نمره ی ۴۱۰۱، ۲۸ بهمن ۱۳۰۸، اسناد ملی ۴۲۰۸
۱۲. تشکیلات کل نظمیه مملکتی، نمره ی ۲۱۰۸، ۱۵ اسفند ۱۳۰۸، اسناد ملی ۴۲۰۸
۱۳. تشکیلات کل نظمیه مملکتی، راپورت نظمیه تبریز، نمره ی ۱۸۷۶/۱۶۱۳، ۸ بهمن ۱۳۰۸
۱۴. Rezun,op.cit,p.200
15. ریاست وزراء، نمره ی ۸۷۱۸، ۲۲ دی ۱۳۰۸ اسناد ملی
۱۶. وزارت امور خارجه، نمره ی ۱۵۳۰۹، ۲۱/۱۲/۱۳۰۸
۱۷. Rezun,op.cit.,p.195
18. Ibid, p. 195
علاوه بر ا ین هزاران نفر از مسلمان های منطقه نیز جزو پناهندگان بودند که به احصاء درنیامدند (همان).
۱۹. اداره ی کل تشکیلات نظمیه مملکتی، نمره ی ۱۸۵ / ۱۹۵۹، ۲۹ بهمن ۱۳۰۸
۲۰. اداره ی کل تشکیلات نظمیه مملکتی، نمره ی ۱۹۷/ ۲۸۹۶۵، ۲۵ اسفند ۱۳۰۸
۲۱. تشکیلات کل نظمیه مملکتی، نمره ی ۱۶۲/۲۰۰۹، ۲۱/۷/۱۳۰۹
۲۲. همان
۲۳. وزارت امور خارجه، نمره ی ۱۲۵۵/۸۱۰، ۷ آبان ماه ۱۳۰۹
۲۴. دفتر مخصوص شاهنشاهی، نمره ی ۹۶۸، ۱/۹/۱۳۰۹
۲۵. تشکیلات کل نظمیه مملکتی، نمره ی ۸۶۰/۲۷۴۰، ۱۷/۹/۱۳۰۹
۲۶. وزارت داخله، حکومت خمسه، نمره ی ۲۹۸۶، دی ۱۳۰۹
۲۷. تشکیلات کل نظمیه مملکتی، نمره ی ۳۰۷۲/ ۱۰۴۳، ۲۲ دی ۱۳۰۹
۲۸. وزارت داخله، سواد استخراج تلگراف رمز زنجان،نمره ی ۱۱۹۸، ۱۷/۸/۱۳۰۹
۲۹. وزارت داخله، حکومت یزد، بدون شماره، ۸/۱۱/۱۳۰۹
۳۰. ریاست وزرا، نمره ی ۶۶۱۷، ۳ آذر ۱۳۰۹
۳۱. تشکیلات کل نظمیه مملکتی، ۳۲۳۲/۱۰۲۱، ۱۷ دی ۱۳۰۹
۳۲. وزارت طرق و شوارع، ۸۹۴۱۸/۳۶ ص، ۲۹ دی ۱۳۰۹
۳۳. وزارت داخله، سواد راپرت نظمیه ایالتی ]آذربایجان[، نمره ی ۷۳۷، ۱۵/۲/۱۳۱۰
۳۴. وزارت جنگ، ارکان حرب کل قشون، نمره ی ۳۴۲/۱۵۶۵، ۱۲/۱/۱۳۱۰
۳۵ . به عنوان نمونه می‌توان به پاسخی اشاره کرد که راپرت نظمیه ی بوشهر دریافت داشت. شهربانی بوشهر گزارش کرد تعدادی از پناهندگان بدون تذکره‌ای که حکم اخراج آنها از کشور صادر شده، در بنادر جنوبی ایران سرگردانند و اخراج آنها «… از چندین نقطه‌نظر خالی از اشکال نیست. اولاً این که به واسطه عدم استطاعت وسیله مسافرت ندارند…» ثانیاً تذکره ندارند، ثالثاً نظمیه برای اعزامشان به دیگر نقاط هم اعتباری ندارد (تشکیلات کل نظمیه مملکتی،سواد راپرت نظمیه بوشهر، نمره ی ۱۶۳۹/۵۳۶۵، ۲۴/۱۰/۱۳۰۸) که پس از سه ماه و اندی از شهربانی مرکز پاسخ گرفت : «… یا وسیله‌ای برای بیرون رفتن پیدا کنند یا آنها را به مملکت خودشان عودت بدهند…»! (ریاست وزرا، نمره ی ۱۳۲۸، ۲۵/۲/۱۳۰۹
۳۶. وزارت داخله، بدون شماره، ۱۶ خرداد ۱۳۱۶
۳۷. وزارت داخله، ایالت غربی آذربایجان، نمره ی ۵۵۷، ۱۱/۱۱/۱۳۱۶
۳۸. وزارت جنگ، ستاد ارتش، ۲۳۲۱/۵۶۸۷، ۲۸/۱/۱۳۱۶
۳۹. کابینه ریاست وزرا، نمره ی ۷۱۰۳، ۳۰/۵/۱۳۱۶
۴۰. وزارت امور خارجه، نمره ی ۱۰۰۰۳، ۲/۳/۱۳۱۶
۴۱. وزارت امور خارجه، نمره ی ۱۲۷۱۷، ۲/۴/۱۳۱۶
۴۲. وزارت داخله، بدون شماره، ۵،۸،۱۶، (ک) ۴۲۹/۴۵۱۳
۴۳. وزارت داخله، ۶/۸/۱۶، (ک) ۴۲۲/۴۵۱۳
۴۴. ریاست وزرا، ۱۵۱۲۱، ۲۰/۸/۱۶، (ک) ۴۲۹/۴۵۱۳
۴۵. سازمان اسناد ملی ۴۴۸ و ۴۳۰/۴۵۱۳
۴۶. وزارت داخله، شماره ی س ـ ۵۵۸، ۱۸/۹/۱۳۱۶
۴۷. ریاست وزرا،شماره ی ۱۶۳۲۳، ۲۸/۱۱/۱۳۱۶
۴۸. برای آگاهی از گزارش های کمیسیون مهاجرین در مرکز بنگرید به: اسناد وزارت کشور به شماره‌های ۷۹۰، ۷۷۸، ۷۷۷، ۷۶ـ۵۷۷، ۷۷۲، ۶۷ـ۷۶۶/۴۵۱۳
۴۹. وزارت داخله، استان چهارم،شماره ی ۶۳۵۱، ۵/۶/۱۳۱۷
۵۰. وزارت داخله، فرماندار شهرستان ایلام،شماره ی ۵۲۸۲، ۱۷/۷/۱۳۱۷
۵۱. وزارت جنگ، ستاد ارتش، ۵۴۸۲۹/۲۲۹۴۳ و د، ۱۴/۶/۱۳۱۷
۵۲. وزارت داخله، استانداری سوم، شماره ی ۵۴۷، ۱۰/۸/۱۳۱۷
۵۳. وزارت داخله، استانداری سوم، شماره ی ۱۵۷۳/۱۴۹۷۶، ۱۹/۸/۱۳۱۷
۵۴. شهرداری تهران، شماره ی ۲۹۹۵، ۱۰ آذر ۱۳۱۷
۵۵. نخست‌ وزیر، شماره ی ۱۲۹۳۶، ۲۸/۹/۱۳۱۷
۵۶. وزارت جنگ، ستاد ارتش، نمره ی ۱۰۱۵۲۱/۳۸۱۰۰، ۱۰/۱۲/۱۳۱۶
۵۷. گزارش های فرماندار گرگان (۱/۹/۱۳۱۷) و استانداری استان سوم (۸/۹/۱۳۱۷)، ک. ۵۳۶/۴۵۱۳
۵۸. برای مثال بنگرید به مکاتبات وزارت پست و تلگراف (شماره ی ۴۰/۳۳۴۵۹)، ۱/۱۰/۱۳۱۷؛ شماره ی ۴/۳۳۸۵۳، ۶/۱۰/۱۳۱۷)، اداره ی کل فلاحت (شماره ی ۳۲۹۹۰، ۷/۱۰/۱۳۱۷؛ شماره ی ۲۷۱۷۱/۵۹۳، ۱۰/۱۰/۱۳۱۷ با نخست‌وزیری، اسناد ملی، ن
۵۹. برای آگاهی از این موارد بنگرید به مجموعه اسناد (ک) ۴۲۰ـ۴۱۸/۴۵۱۳
۶۰. تشکیلات کل نظمیه مملکتی، سواد راپرت شعبه ی اطلاعات، نمره ی ۷۰۲، ۳۱/۵/۱۳۰۸
۶۱. Rezun,op.cit.,pp.194-95 

آیت الله سیدمحمد بادکوبه ای معروف به آقا نجفی

آیت الله سیدمحمد بادکوبه ای معروف به آقا نجفی

آیت الله سیدمحمدبادکوبه ای معروف به آقانجفی از علمای ساکن در بندر انزلی بود. ایشان فرزند دانشمند عظیم الشان و فیلسوف بزرگ شیعه آیت الله سیدحسین بادکوبه ای است. سیدحسین فرزند سیدرضا فرزند سیدموسى حسینى بادکوبه‏اى لاهیجى است و در روستای «خور دلان» از روستاهای شهر بادکوبه ـ که امروز به آن باکو می گویند و پایتخت کشور جمهوری آذربایجان است ـ متولد شد. سیدحسین در نجف اشرف علوم عقلی و فلسفه تدریس می کرد و بزرگانی چون علامه طباطبایی و آیت الله العظمی بهجت از شاگردان او بودند. پدر در ۱۸ آذر ۱۳۱۸ش (۲۸ شوال ۱۳۵۸ق) در نجف اشرف درگذشت و در حرم امیرالمومنین (ع) مدفون گردید.

%d8%a2%d9%82%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%81%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%af%da%a9%d9%88%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c8

سیدمحمد بادکوبه ای در خاندانی علمی و عالم پرور در سال ۱۲۷۶ش در نجف اشرف به دنیا آمد. زمانی که به سن نوجوانی رسید وارد حوزه علمیه نجف شد و شروع به تحصیل علوم دینی کرد. او نزد پدرش و سایر علما و مراجع وقت حوزه علمیه نجف تحصیل کرد و به مراتب بالایی از علم رسید. وی در کنار تحصیل علم برای تهذیب نفس نیز تلاش بسیاری کرد و در راه خودسازی زحمات بسیاری متحمل شد.

سیدمحمد بادکوبه ای حدود سال ۱۳۲۵ش به ایران بازگشت و در محله غازیان در بندر انزلی رحل اقامت افکند و در مسجد سامان‌ سر به اقامه نماز جماعت پرداخت. با توجه به اینکه اهل انزلی نبود، دلیل اصلی اینکه این شهر را برای سکونت همیشگی خود انتخاب کرد برای ما پنهان است. اما اصل حضور او در انزلی از چند جهت ارزشمند است چرا که:

انزلی نزدیک ترین شهر ایران به شوروی و محل ورود تفکر کمونیزم به ایران بود. حتی اولین شعبه یک حزب مارکسیستی در انزلی تشکیل شده بود و بعد به رشت و بعد به تهران رفته بود. پس از سوی شوروی انزلی یک شهری بود که در حیات خلوت او به حساب می آمد و تبلیغات و فشارهای کمونیستی در این شهر غوغا می کرد.

از سوی دربار شاه هم انزلی یکی از خوش آب و هوا ترین نقاط ایران به شمار می رفت و از نظر نزدیکی به دریا و محیط سرسبز گیلان منطقه ویژه ای بود که شاه و خانواده اش این شهر را متعلق به شخص خودشان می دانستند تا برای تفریح و خوش گذرانی به آنجا بروند. برای همین در این شهر کاخ بزرگی ساخته بودند و اسم این شهر را عوض کرده و آن را «بندر پهلوی» نامیده بودند. آنها می خواستند که انزلی مال خانواده سلطنتی باشد به همین خاطر فشارهایی برای فاسد کردن محیط فرهنگی و اجتماعی شهر از سوی دربار زیاد بود.

از سویی دیگر انگلیس و امریکا که دشمنی دیرینه با شوروی داشتند، انزلی را به عنوان نقطه مهمی در خاک ایران می دانستند که اگر مانع ورود کمونیزم از این شهر می شدند می توانستند سایر نقاط ایران را نیز محفوظ بدانند. به همین خاطر انزلی محل فشارهای شدید ابر قدرت غرب نیز بود.

فشار عجیب ۳ نیرو، بر بندر انزلی باعث شد بود که مردم متدین این شهر در در دوران رژیم پهلوی در تنگنای مهلکی قرار گیرند. به همین خاطر هر روحانی ای به خود جرئت نمی داد که در ایام محدود تبلیغی که معمولا تا یک ماه بود به این شهر بیاید چه برسد به اینکه بخواهد تمام عمر در این شهر بماند.

به هر تقدیر آیت الله سیدمحمد بادکوبه ای در انزلی ماند و به تبلیغ دین پرداخت و بعد از مدتی در میان مردم متدین این شهر به «آقانجفی» و نیز «پا برهنه‌آقا» شهرت یافت. آقا نجفی در میان مردم انزلی زیست و با اعمال و رفتارش، دین را به آنان می آموخت. رفتارش باعث شده بود که بسیاری از مردم این شهر به دین و روحانیت علاقه بسیاری داشته باشند و وجود او برای مردم انزلی بلکه برای مردم گیلان مغتنم بود.

%d8%a2%d9%82%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%81%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%af%da%a9%d9%88%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c6طلبه هایی که وی را دیده بودند و از نزدیک با او تعامل داشتند، او را عالمی متواضع و مهذب می دانند که کراماتی نیز از وی مشاهده کرده اند.

آقانجفی در روزهای نزدیک به پیروزی انقلاب در ۱۵ مهر ۱۳۵۷ش در سن ۸۱ سالگی از دنیا رفت. مراسم تشییع پیکرش در این شهر جمعیت زیادی شرکت کرده و او را بدرقه نمودند. او را در همین شهر دفن کردند. مراسم ختم اش علمای مختلفی از رشت و سایر نقاط استان شرکت داشتند. تلگراف های متعددی نیز از نجف و قم برای تسلیت به انزلی می رسید. تا چند روز بازار انزلی به طور کامل بسته بود.

مراسم ختم اش به تظاهرات علیه رژیم تبدیل شد و جوانان انقلابی با شعار مرگ بر شاه و درود بر خمینی در مناطق مختلف شهر ظاهر شدند. این تظاهرات ادامه پیدا کرد تا به پیروزی انقلاب اسلامی ختم شد.

مردم انزلی که به او اعتقاد داشتند هدایا و نذورات بسیاری را وقف او می کردند. این مسئله تا سال ها بعد از رحلت این عالم بزرگ نیز ادامه دارد و روز به روز بر نذورات افزوده می شد. مردم از همین نذورات بر سر مزارش ضریحی نصب کردند. مسجد و گنبدی بزرگ نیز بر مزارش ساختند. اکنون مزار وی از امامزاده های شهر انزلی به شمار می رود و به بقعه نام «پابرهنه آقا» و «آقا سیدمحمد نجفی» مشهور است. مردم بسیاری به زیارت مرقد او می روند.

%d8%a2%d9%82%d8%a7%d9%86%d8%ac%d9%81%db%8c-%d8%a8%d8%a7%d8%af%da%a9%d9%88%d8%a8%d9%87-%d8%a7%db%8c4

اکنون بعد از گذشت حدود ۴۰ سال از رحلت اش اعتقاد مرد انزلی به او کم نشده بلکه روز به روز بیشتر شده چرا که عکس های او در خانه ها و مغازه و حتی داخل ماشین های مردم انزلی وجود دارد و نسلی که او را ندیدند بلکه اصلا در زمان حیات او به دنیا نیامده بودند، خود را مرید «آقانجفی» می دانند.

منابع/گنجینه دانشمندان ۳، شیخ شریف رازی، ص ۲۲۴- ۲۲۸٫

دانشمندان و دولتمردان گیل و دیلم، صادق احسانبخش، ص ۴۶-۴۷٫

اعلامیه سازمان ثبت احوال کشور درباره فوت آیت الله سیدمحمد بادکوبه ای.

روزنامه کیهان، دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۵۷،  ص۳٫

دیدبان روسیه در مطلب پیش رو زندگی در اتحادیه جماهیر شوروی به روایت عکس هایی از آلبوم های خانوادگی در دهه 30 تا 50 قرن بیستم را به تصویر کشیده است.
تصاویر پیش رو به هیچ وجه عکس های حرفه ای نیستند؛ این عکس ها از آلبوم های شخصی به دست آمده است. تصاویری که از زندگی واقعی خانواده های طبقه متوسط شوروی در سال های دهه 20 تا 50 قرن گذشته توسط خودشان ضبط شده است و بی شک آنها را نمی توان با کیفیت عکاسی حرفه ای مقایسه کرد، چرا که بیشتر این عکس ها توسط افراد آماتور گرفته شده است. اما ویژگی این تصاویر، مستند بودن آنها می باشد و بازتاب نسبتا دقیقی از زندگی در آن سال ها به مخاطب ارائه می کند. این عکس ها به خوبی گویای محیط زندگی، لباس و حتی حال و هوای مردمان شوروی است. شاید این نوع تصاویر بهتر از هر مورخ، تبلیغاتچی دولتی یا کارشناس و تحلیل گری واقعیت ها را نشان دهند.
 
کودکان در اواسط دهه 20 برای اولین بار با کتاب های درسی؛ حکومت شوروی برای اولین بار در جهان آموزش همگانی را نهادینه کرد.
کودکان در اواسط دهه 20 برای اولین بار با کتاب های درسی؛ حکومت شوروی برای اولین بار در جهان آموزش همگانی را نهادینه کرد.
جشن بهار و روز کار یکم می 1926 شهر چری پاویتس روسیه؛ در کنار تریبون، کودکان بی خانمان، معضل اجتماعی دوران جنگ داخلی به چشم می خورند. این مشکل تنها در آغاز دهه 30 کنترل شد.
جشن بهار و روز کار یکم می 1926 شهر چری پاویتس روسیه؛ در کنار تریبون، کودکان بی خانمان، معضل اجتماعی دوران جنگ داخلی به چشم می خورند. این مشکل تنها در آغاز دهه 30 کنترل شد.
سفر استانی کارمندان حزب کمونیست در سال 1928 میلادی به سرزمین (استان) کراسنایارسک؛ در دهه 20 هر کسی کت و شلوار نداشت. اما در کمد لباس کارمندان حزب کمونیست، همیشه دو پیراهن بلند وجود داشت که نوعی فرم نظامی بود و روی آن کمربند بسته می شد.
سفر استانی کارمندان حزب کمونیست در سال 1928 میلادی به سرزمین (استان) کراسنایارسک؛ در دهه 20 هر کسی کت و شلوار نداشت. اما در کمد لباس کارمندان حزب کمونیست، همیشه دو پیراهن بلند وجود داشت که نوعی فرم نظامی بود و روی آن کمربند بسته می شد.
جشن خانوادگی، سالهای دهه های 20 تا 30
جشن خانوادگی، سالهای دهه های 20 تا 30
عکس یک خانم روس، مسکو 1930
عکس یک خانم روس، مسکو 1930
گروهی از مردم، 1930
گروهی از مردم، 1930
شورای روستایی در منطقه پاولو-پاسادسکی استان مسکوفسکایا، ابتدای دهه 30
شورای روستایی در منطقه پاولو-پاسادسکی استان مسکوفسکایا، ابتدای دهه 30
اتومبیل چوب سوز، 1931
طراحان علاقمند دهه 30، در آن دهه اتحادیه جماهیر شوروی با کمبود منابع نفتی روبرو بود. تمام ذخیره نفتی کشور در حوضه نفتی قفقاز بود. حوضه های نفتی تاتارستان و سیبری در دهه های 40 و 50 کشف شدند. تا قبل از آن شوروی با کمبود شدید متخصصان زمین شناسی، ماشین آلات و دستگاه ها و مهندسان روبرو بود. تنها در دهه 30 این کمبود ها برطرف شد.
اتومبیل چوب سوز، 1931 طراحان علاقمند دهه 30، در آن دهه اتحادیه جماهیر شوروی با کمبود منابع نفتی روبرو بود. تمام ذخیره نفتی کشور در حوضه نفتی قفقاز بود. حوضه های نفتی تاتارستان و سیبری در دهه های 40 و 50 کشف شدند. تا قبل از آن شوروی با کمبود شدید متخصصان زمین شناسی، ماشین آلات و دستگاه ها و مهندسان روبرو بود. تنها در دهه 30 این کمبود ها برطرف شد.
گروه کارگری نمونه در پروژه ساخت کارخانه ذوب آهن کوزنیتسکی، شهر نوواکوزنیتسک ۱۹۳۲
گروه کارگری نمونه در پروژه ساخت کارخانه ذوب آهن کوزنیتسکی، شهر نوواکوزنیتسک ۱۹۳۲
یک خانواده از شهر لنینگراد ۱۹۳۰- ۱۹۳۱
افراد تحصیلکرده و متخصصان در آن سالها درآمد خوبی داشتند.
یک خانواده از شهر لنینگراد ۱۹۳۰- ۱۹۳۱ افراد تحصیلکرده و متخصصان در آن سالها درآمد خوبی داشتند.
تفریح آبی، استان کیروفسکی ۱۹۳۲-۱۹۳۶
تفریح آبی، استان کیروفسکی ۱۹۳۲-۱۹۳۶
آوریل ۱۹۳۴، گروه کارگران تعاونی غیر دولتی کشاورزی موسوم به آرتل در یک شهرستان دور افتاده منطقه سیبری

در دوران سوسیالیستی شوروی به جز تشکیلات اداره کشاورزی و دامپروری که به شکل تعاونی اداره می شد، بیش از ۱۱۴ هزار کارگاه های تولیدی وجود داشت که دو میلیون نفر در آنها مشغول به کار بوده اند. سهم این کارگاه ها ۶ درصد از کل تولید ناخالص ملی اتحادیه شوروی بوده است. ۴۰ درصد ازتولید مبلمان، ۷۰ درصد از ظروف فلزی، ۳۵ درصد از لباس های بافتنی و تقریبا ۱۰۰ درصد از تولید اسباب بازی در کشور را به خود اختصاص داده بودند.
آوریل ۱۹۳۴، گروه کارگران تعاونی غیر دولتی کشاورزی موسوم به آرتل در یک شهرستان دور افتاده منطقه سیبری در دوران سوسیالیستی شوروی به جز تشکیلات اداره کشاورزی و دامپروری که به شکل تعاونی اداره می شد، بیش از ۱۱۴ هزار کارگاه های تولیدی وجود داشت که دو میلیون نفر در آنها مشغول به کار بوده اند. سهم این کارگاه ها ۶ درصد از کل تولید ناخالص ملی اتحادیه شوروی بوده است. ۴۰ درصد ازتولید مبلمان، ۷۰ درصد از ظروف فلزی، ۳۵ درصد از لباس های بافتنی و تقریبا ۱۰۰ درصد از تولید اسباب بازی در کشور را به خود اختصاص داده بودند.
گروه گشت توریستی در جاده نظامی گرجستان ۱۹۳۴
برنامه های گروهی دولتی که در دوران روسیه تزاری غیر قابل تصور بود.
گروه گشت توریستی در جاده نظامی گرجستان ۱۹۳۴ برنامه های گروهی دولتی که در دوران روسیه تزاری غیر قابل تصور بود.
بعد ازیک شنای دلچسب و شاد، اواسط دهه ۳۰
بعد ازیک شنای دلچسب و شاد، اواسط دهه ۳۰
کارگران تعاونی کشاورزی، استان کیروفسکایا، ۱۹۳۲-۱۹۳۶
کارگران تعاونی کشاورزی، استان کیروفسکایا، ۱۹۳۲-۱۹۳۶
منطقه کالومینسکی، اواسط دهه ۳۰
منطقه کالومینسکی، اواسط دهه ۳۰
استراحتگاه باگدانوسکی، استان آرلوسکایا، ۱۹۳۵
از فعالیت های ورزشی در کل شوروی حمایت می شد، افراد زیادی ورزش می کردند و مهارت های ورزشی مختص ورزشکاران حرفه ای نبود  و به اعضای تیم ملی محدود نمی شد.
استراحتگاه باگدانوسکی، استان آرلوسکایا، ۱۹۳۵ از فعالیت های ورزشی در کل شوروی حمایت می شد، افراد زیادی ورزش می کردند و مهارت های ورزشی مختص ورزشکاران حرفه ای نبود و به اعضای تیم ملی محدود نمی شد.
دانش آموزان هنرستانی، ۱۹۳۵
لباس فرم دانش آموزان را دولت می داد. در کشوری که تا چندی قبل مردمان عادی کفش حصیری می پوشیدند و خواندن و نوشتن نمی دانستند، تغییرات خیلی گسترده بود.
دانش آموزان هنرستانی، ۱۹۳۵ لباس فرم دانش آموزان را دولت می داد. در کشوری که تا چندی قبل مردمان عادی کفش حصیری می پوشیدند و خواندن و نوشتن نمی دانستند، تغییرات خیلی گسترده بود.
 جوانان دهه ۳۰
پس از قبولی در آزمون آمادگی برای کار و دفاع یا بهداشت به آنها نشان های ویژه ای اهدا می شد.
جوانان دهه ۳۰ پس از قبولی در آزمون آمادگی برای کار و دفاع یا بهداشت به آنها نشان های ویژه ای اهدا می شد.
بازی نیمکت در اردو های پیونری، ۱۹۳۷
کودکان در ایام تعطیلات تابستان به صورت رایگان در کمپ های دانش آموزی مشغول فعالیت های تفریحی، آموزشی و ورزشی می شدند.
بازی نیمکت در اردو های پیونری، ۱۹۳۷ کودکان در ایام تعطیلات تابستان به صورت رایگان در کمپ های دانش آموزی مشغول فعالیت های تفریحی، آموزشی و ورزشی می شدند.
ماشین های برف رو روی یخ رودخانه ولگا در کنار پل کاناودینسکی، اواسط دهه ۳۰
تکنولوژی های برتر در آن عصر در اختیار شوروی قرار داشت و بیشتر در صنایع نظامی استفاده می شد.
ماشین های برف رو روی یخ رودخانه ولگا در کنار پل کاناودینسکی، اواسط دهه ۳۰ تکنولوژی های برتر در آن عصر در اختیار شوروی قرار داشت و بیشتر در صنایع نظامی استفاده می شد.
«ورا والوشینا» در تاریخ یکم اکتبر ۱۹۴۱
وی ورزشکار و مدل زیبای شوروی بود که از روی ظاهر او مجسمه عریانی را در شهر مسکو بنا کردند. این مجسمه 12 متری در زمان جنگ از بین رفت. والوشینا توسط سربازان آلمانی اسیر و در نهایت اعدام شد.
«ورا والوشینا» در تاریخ یکم اکتبر ۱۹۴۱ وی ورزشکار و مدل زیبای شوروی بود که از روی ظاهر او مجسمه عریانی را در شهر مسکو بنا کردند. این مجسمه 12 متری در زمان جنگ از بین رفت. والوشینا توسط سربازان آلمانی اسیر و در نهایت اعدام شد.
دانشجویان رشته زمین شناسی، مسکو ۱۹۳۷
دانشجویان رشته زمین شناسی، مسکو ۱۹۳۷
تعدادی از اعضای اتحادیه جوانان کمونیست لنینی( کامسامولس)
کمونیست ها و اعضای این اتحادیه اجازه داشتن اسلحه را داشتند.
تعدادی از اعضای اتحادیه جوانان کمونیست لنینی( کامسامولس) کمونیست ها و اعضای این اتحادیه اجازه داشتن اسلحه را داشتند.
 اعضای یک خانواده روستای مدرن در جمهوری خاکاسیا، روسیه ، ۱۹۳۹
دوچرخه در جمهوری های اتحادیه شوروی تبدیل به وسیله مشترک همگان شده بود. همه می توانستند برای خود و همه بچه های خودشان دوچرخه تهیه کنند، در آن سالها در کشورهای غربی دوچرخه هنوز وسیله گران قیمتی بود. سطح زندگی مردم در شوروی از سال ۱۹۳۹ تا اواخر ژوئن ۱۹۴۱ رو به رشد بود.
اعضای یک خانواده روستای مدرن در جمهوری خاکاسیا، روسیه ، ۱۹۳۹ دوچرخه در جمهوری های اتحادیه شوروی تبدیل به وسیله مشترک همگان شده بود. همه می توانستند برای خود و همه بچه های خودشان دوچرخه تهیه کنند، در آن سالها در کشورهای غربی دوچرخه هنوز وسیله گران قیمتی بود. سطح زندگی مردم در شوروی از سال ۱۹۳۹ تا اواخر ژوئن ۱۹۴۱ رو به رشد بود.
در میان خرابه های خانه پدری، استان مسکوفسکایا، ۱۹۴۲
در میان خرابه های خانه پدری، استان مسکوفسکایا، ۱۹۴۲
مراسم سوگند نظامی، ۱۹۴۴
مراسم سوگند نظامی، ۱۹۴۴
مدرسه روستایی در استان والاگودسکایا، ۱۹۴۷
در تصاویر مربوط به  سالهای نخست بعد از جنگ، هنوز در چهره ها ترس و نگرانی ناشی از زندگی سخت دیده می شود. خیلی از این کودکان پدر و مادر یا دیگر نزدیکان خود را در جنگ از دست داده بودند.
مدرسه روستایی در استان والاگودسکایا، ۱۹۴۷ در تصاویر مربوط به سالهای نخست بعد از جنگ، هنوز در چهره ها ترس و نگرانی ناشی از زندگی سخت دیده می شود. خیلی از این کودکان پدر و مادر یا دیگر نزدیکان خود را در جنگ از دست داده بودند.
پسر بچه های روستایی، ۱۹۴۷
پسر بچه های روستایی، ۱۹۴۷
دانش آموزان یک کلاس روستایی، اواخر اکتبر ۱۹۴۸
دانش آموزان یک کلاس روستایی، اواخر اکتبر ۱۹۴۸
در کلاس درس مدرسه ای در مسکو، ۱۹۵۰
در کلاس درس مدرسه ای در مسکو، ۱۹۵۰
پشت میز کار در اداره، ۱۹۴۹
پشت میز کار در اداره، ۱۹۴۹
جشن انقلاب اکتبر، ابتدای دهه ۵۰
جشن انقلاب اکتبر، ابتدای دهه ۵۰
اعضای تحریریه روزنامه محلی در استان ولادیمیرسکایا روسیه در حال گوش کردن به اخبار رادیو، اوایل دهه ۵۰
اعضای تحریریه روزنامه محلی در استان ولادیمیرسکایا روسیه در حال گوش کردن به اخبار رادیو، اوایل دهه ۵۰
 جمعی از شهروندان کااوناس، لیتوانی، ۱۹۵۰
جمعی از شهروندان کااوناس، لیتوانی، ۱۹۵۰
 مرد جوان، اوفا، روسیه، ۱۹۵۳
مرد جوان، اوفا، روسیه، ۱۹۵۳
پسران روستایی، روستای چوپاخینو، استان آرلوفسکایا، ۱۹۵۳
پسران روستایی، روستای چوپاخینو، استان آرلوفسکایا، ۱۹۵۳
 آماده کار و دفاع از میهن، روز آزمون گ. ت. او. ۱۹۵۴
آماده کار و دفاع از میهن، روز آزمون گ. ت. او. ۱۹۵۴
 پیک نیک با گرامافون، اواخر دهه ۵۰
پیک نیک با گرامافون، اواخر دهه ۵۰
 دختر بچه ای به نام نادیا، اواسط دهه ۵۰، مسکو
دختر بچه ای به نام نادیا، اواسط دهه ۵۰، مسکو
 باشگاه تیراندازی ”دینامو” ۱۹۵۵
باشگاه تیراندازی ”دینامو” ۱۹۵۵
 خانواده پر جمعیت یک کارگر کادر کارخانه ”اکتبر سرخ” در آپارتمان نوساز خود، مسکو، ۱۹۵۶
مهدکودک، مدرسه، خدمات درمانی و دانشگاه تماماً دولتی در آن دوران باعث می شد تا نگرانی چندانی از افزایش جمعیت خانواده وجود نداشته باشد.
خانواده پر جمعیت یک کارگر کادر کارخانه ”اکتبر سرخ” در آپارتمان نوساز خود، مسکو، ۱۹۵۶ مهدکودک، مدرسه، خدمات درمانی و دانشگاه تماماً دولتی در آن دوران باعث می شد تا نگرانی چندانی از افزایش جمعیت خانواده وجود نداشته باشد.
 پسر بچه ها، شهر کالمنا، روسیه، ۱۹۵۸
پسر بچه ها، شهر کالمنا، روسیه، ۱۹۵۸
 برنامه چشیدن آب های معدنی، ۱۹۵۷ کیسلاودسک، روسیه
برنامه چشیدن آب های معدنی، ۱۹۵۷ کیسلاودسک، روسیه
 آپارتمان یک خانواده کی یفی، اوکراین، ۱۹۵۷
آپارتمان یک خانواده کی یفی، اوکراین، ۱۹۵۷
دستگاه فروش عطر و ادکلن، دهه ۵۰
از سال های دهه ۵۰ در فروشگاه های بزرگ دستگاه هایی پدیدار شد که تا قبل از اصلاحات خروشوف، در ازای ۱۵ کوپیک به مشتری ها عطر و ادکلن می زد.
دستگاه فروش عطر و ادکلن، دهه ۵۰ از سال های دهه ۵۰ در فروشگاه های بزرگ دستگاه هایی پدیدار شد که تا قبل از اصلاحات خروشوف، در ازای ۱۵ کوپیک به مشتری ها عطر و ادکلن می زد.

 

 

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از نگاه دوربین

 
25 دسامبر 2011 بیست‌امین سالگرد فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است؛ یکی از مهمترین فرازهای تاریخ معاصر جهان که البته وقوع آن، پیشتر از سوی معمار کبیر انقلاب هم هشدار داده شده بود. در این روز، بسیاری گمان کردند که جنگ سرد به پایان رسیده است؛ اما...
در آخرین روزهای دسامبر 1991 میلادی، «میخائیل گورباچف» یا آنچنان که غربی‌ها صدایش می‌کردند، «گربی»  خبر انحلال اتحاد جماهیر شوری را اعلام کرد و به این ترتیب جنگ سرد، ظاهرا، پایان یافت و نام او به عنوان آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی در تاریخ این کشور ثبت شد.
  گورباچف در سال 1990 برنده جایزه صلح نوبل شد؛ رویدادی که هیچ گاه از سوی حزب کمونیست روسیه پذیرفته نشد و از آن به عنوان هم‌آغوشی «گربی» با غرب یاد می‌شود. در میان کهنه سربازهای روس مثلی درباره گورباچف هست که می‌گویند: چون او بوی باروت جنگ دوم جهانی به مشامش نخورده، سرزمین پهناور شوروی را به نابودی کشانده.
 درست است. گورباچف نخستین رهبر شوروی بود که در جریان جنگ جهانی دوم شرکت نداشت و با آرمان‌خواهی‌های آن نسل آشنا نبوده و به این ترتیب در پایان سال 91 کشوری را که حاصل انقلاب کمونیستی 1917 بود، متلاشی کرد؛ رویدادی که پیش از این از سوی رهبر کبیر انقلاب به او گوشزد شده بود. 
امام خمینی(ره) پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و به تأسی از پیامبر بزرگوار اسلام (ص) درنامه‌ای خطاب به رهبر کمونیست شوروی به وی گوشزد کرد که «از اين پس، كمونيسم را بايد در موزه‌هاي تاريخ سياسي جهان جستجو كرد» و این اتفاق در کمتر از دو سال رخ داد.
 اما فروپاشی شوروی مناسبات سیاسی جهان را تغییر داد. دیگر نه کسی سعادت را در لوای پرچم کمونیسم می‌دانست و نه امپریالسم آمریکایی دلربایی سابق را داشت. البته، روسیه با تأنی دارد در حد یک کشور و نه اتحادیه به جایگاه جهانی خود بازمی‌گردد و غرب با جریان‌سازی روانی و رسانه‌ای می کوشد، مانع این امر شود.
 شاید بررسی این اتفاق تاریخی در هفته‌ای که رهبر کره شمالی، یکی از آخرین پایگاه‌های لرزان کمونیسم هم در گذشته، خالی از لطف نباشد. 
 
25 دسامبر 1991 / مسکو
پیرزنی به داس و چکشی که روزگاری نماد پر ابهت اتحاد جماهیر شوروی بود، نگاه می کند که اکنون روی زمین افتاده است.
 

10 ژانویه 1990/ ویلنیوس
مردم «لیتوانی» با حمل پرچم این کشور در مرکز «ویلینیوس»، خواستار استقلال این کشور شدند. نخستین زمزمه‌های انحلال به گوش می‌رسد.
 

11 ژانویه 1990/ ویلنیوس
گورباچف در میان استقلال طلبان لیتوانی درباره اصلاحات اقتصادی حرف می‌زند. او البته می داند طرح «پروستریکا»ی او در این کشور راه به جایی نمی‌برد و رکود اقتصادی، شوروی را در بدترین شرایط ممکن قرار داده است.
 

22 ژانویه 1990/گنجه
حرکت تانک‌های ارتش شوروی به سوی «گنجه» برای سرکوب معترضان آذربایجانی
 

27 آوریل 1990/ ویلنیوس
صف طویل مردم برای تهیه نیازهای زندگی. وضعیت بد اقتصادی مردم در زمان گورباچف، یکی از کاتالیزورهای حرکت به سوی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود.
 

15 فوریه 1990/دوشنبه
تجمع مردم در برابر ساختمان وزارت کشور در "دوشنبه"، پس شورش های قومی در دوشنبه و چند شهر دیگر تاجیکستان، دولت محلی حالت فوق العاده اعلام کرد.
 

20 ژانویه 1991/مسکو
تجمع 100,000 نفری مردم در برابر کاخ کرملین در مسکو و تقاضا برای استعفای گورباچف. تظاهر کنندگان به خشونت‌های ارتش شوروی در لیتوانی هم اعتراض داشتند؛ لیتوانی، نخستین کشور از کشورهای متحد با شوروی بود که در مارس 1990 اعلام استقلال کرد.
 

13 ژانویه 1991/ ویلنیوس
ورود تانک های ارتش سرخ به لیتوانی و کشتار مردم و معترضان
 

10 مارس 1991/مسکو
بزرگترین راهپیمایی ضد دولتی در روسیه و تلاش برای استعفای میخائیل گورباچف
 

ماه می 1991/کاخ کرملین
چند ماه بعد افرادی که در این تصویر حضور دارند، علیه گورباچف کودتایی را رقم می‌زنند که به کودتای ماه اوت معروف است. نیروهای تندرو در کادر رهبری شوروری تلاش کردند گورباچف را از قدرت عزل کنند و اجازه ندهند، معاهده اتحاد جدید را امضا کند. در همین هنگام، گورباچف سه روز را (از ۱۹ اوت تا ۲۱ اوت) در حبس خانگی در یک ویلا در کریمه گذراند و پس از آن آزاد شد و به قدرت برگشت.
 

19 اوت 1991/ مسکو
استقرار تانک‌های ارتش سرخ در میدان سرخ مسکو، پس از شکست کودتای ماه اوت و بازگشت به قدرت گورباچف.
 

19 اوت 1991/ مسکو
رهبران کودتای ماه اوت شوروی، از سمت چپ: «بوریس پوگو»، وزیر کشور اتحاد جماهیر شوروی. «گنادی یانیف»، معاون رئیس جمهور اتحاد جماهیر شوروی و «اولک بلاگونف»، معاون اول رئیس‌جمهور. این افراد رهبران کودتای ماه اوت و تشکیلات خودساخته ای به نام «کمیته اضطراری» بودند که در در نوزدهم اوت 1991 در کنفرانس مطبوعاتی به توافقات صورت گرفته برای بازگشت به قدرت گورباچف اشاره کردند.
 

19 اوت 1991/مسکو
حامیان «بوریس یلتسین» در حال حمل یک لوله بزرگ برای ساخت سنگر در خیابان‌های شهر هستند.
 

19 اوت 1991/مسکو
نخستین رئیس‌جمهور روسیه در جریان کودتای ماه اوت روی یک خودروی زرهی برای هوادارانش سخنرانی می‌کند. یلتسین از مهمترین مخالفان گورباچف بود.
 

19 اوت 1991/مسکو
پخش یک ویدئوی ضبط شده از گورباچف در زمان اسارتش در حین کودتا. وی گفت، کودتا بر خلاف قانون اساسی این کشور است و کودتاچیان، باید هر چه زودتر عرصه قدرت را ترک کنند.
 

21 اوت 1991/مسکو
پیوستن ارتشیان به صفوف مردم
 

اوت 1991/مسکو
گورباچف در پارلمان شوروی؛ روزهای پس از آزادی از حبس خانگی
 

21 سپتامبر 1991/باکو
تخریب تصویر لنین در باکو
 

1 سپتامبر 1991/ ویلنیوس
دختری نشسته بر مجسمه لنین در ویلنیوس
 

25 دسامبر 1991/ مسکو
و سرانجام پایان؛ مردم از تلویزیون پیام گورباچف را مبنی بر استعفا از قدرت و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی می‌بینند.
 

 

دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا به همراه همسرش ملانیا در کنار امانوئل ماکرون رئیس جمهور فرانسه در حال تماشای رژه نظامی در خیابان شانزلیزه پاریس

جهش های فضایی اتحاد شوروی اولین ماهواره مداری زمین و اولین پرواز انسان به فضا بود

جهش های فضایی اتحاد شوروی اولین ماهواره مداری زمین و اولین پرواز انسان به فضا بود

پاییز سال 1962 میلادی جهان  به جنگ  هسته ای نزدیک شده بود.  ناگهان  سامانه موشکی  و بمب افکن های  اتمی  و زیردریایی های  اتمی شوروی در کوبا در  چند میلی سواحل آمریکا   ظاهر شدند.  این پاسخ  نیکیتا خروشچف، رهبر اتحاد شوروی به آمریکا بود که در سال 1961 میلادی   موشک های برد متوسط  دارای کلاهک های هسته ای آن کشور در ترکیه مستقر شد.  شعاع عمل موشک ها- تقریبا  2500 کیلومتر، امکان  رسیدن آنها به مسکو را فراهم می کرد.  رهبر شوروی این  خطر را توهین به خود تلقی کرد  و دست به اقدامات جوابیه زد.

سه سال قبل از این ماجرا  فیدل کاسترو  از  طریق انقلاب  به قدرت رسید.  ایالات متحده اختیارات او را برسمیت نشناخت و  دست به محاصره اقتصادی  کشور زد.  دولت کوبا از مسکو کمک خواست.  اتحاد شوروی به جای آمریکا  شکر کوبا را خریداری کرد.  تانکرهای نفت راهی کوبا شدند و بهترین  متخصصان  شوروی برای  ساخت کارخانه های صنعتی  به کوبا اعزام شدند. آمریکایی ها از چنین  چرخش حوادث خوششان نیامد  و  برای  سرنگونی فیدل کاسترو  نقشه کشیدند.

خروشچف  دفاع از کوبا در مقابل حمله آمریکا را وظیفه خود دانست.  موشک های آمریکایی در ترکیه برای او کابوس  شبانه شده بود.  رویدادهای بعدی مثل فیلم های « اکشن» پیشرفت کرد.  در سراسر تابستان سال 1962 میلادی   کشتی های باری  شوروی راهی  کوبا شدند.  در  این کشتی ها  دهها هزار  نظامی  تحت پوشش  متخصصان  غیر نظامی به کوبا می رفتند. در تانکر ها  موشک های شوروی با  کلاهک های هسته ای راهی کوبا شدند.  زیردریایی های اتمی آنها را همراهی می کردند.  عملیات  انتقال مخفیانه  واحدهای نظامی  به کوبا بصورت درخشانی  به انجام رسید.

آمریکایی ها فورا  متوجه موضوع نشدند.  وقتی فهمیدند چه خبر است  دست به اقدامات شدیدی زدند. یکی از آخرین کاروان ها  که موشک های  شوروی با کلاهک های هسته ای را حمل می کرد  توسط  کشتی های جنگی و  زیردریایی های  اتمی  نیروی دریایی آمریکا محاصره شد. این اوج  لحظه بحران کارائیب بود. اوج تشنج!  ملوانان روس و آمریکایی که برای نبرد آماده بودند می توانستند  از پشت دوربین، چشمان  دشمن را  ببینند. فرماندهان  زیردریایی های  اتمی دو کشور   انگشت  ها را روی دکمه اتمی به حالت آماده باش گذاشته بودند. اگر یکی از آنها از کوره بدر می رفت و هر نوع تیراندازی  تصادفی،  می توانست آغاز جنگ اتمی، پایان  جهان  بشود!

در آن زمان تماس مستقیم تلفنی بین رهبران شوروی و آمریکا برقرار نبود. شمارش  دقایق آغاز شده بود. رادیویی که در آمریکا شنیده می شد  تنها  کانال ارتباطی بود. بدین ترتیب خروشوف  از رادیو برای ارسال پیام فوری خود استفاده کرد.  رادیوی  مسکو  شرکت کننده  بحران کارائیب شد.  خروشوف،  پیشنهاد  حل و فصل مسالمت آمیز  درگیری را پیشنهاد کرد.  مذاکرات محرمانه آغاز شد.  نهایتا طرفین به  سازش رسیدند.  موشک های  آمریکایی در ترکیه و موشک های شوروی در کوبا دمونتاژ شدند.  در این میان، آمریکا بطور علنی  از  حمله به  جزیره آزادی  (کوبا) خودداری ورزید.

در زمان حکومت خروشوف،  اتحاد شوروی جهش های فضایی  به انجام رساند که در سراسر جهان  معروف شد.  اولین ماهواره  مداری زمین  و اولین پرواز انسان به  فضا.  آوریل سال 1961 میلادی  در میدان سرخ مسکو جمعیت زیادی  یوری گاگارین  اولین فضانورد جهان را مورد تحسین قرار دادند.  نیکیتا خروشوف  کنار او ایستاده بود.  او کلاهش را بالای سرش گرفته بود و  به نظر می رسید انوار خورشید از  تاسی سر شبیه به هندوانه اش به آسمان انعکاس یافته است. مردم فکر می کردند که زندگی روبراه است  و تا سال 1980 میلادی  همانطور که  رهبر سیاسی کشور اعلام کرده بود  عصر  سعادتبار کمونیسم فرا می رسد.

 در آن زمان  خیلی ها  حرف های خروشوف را باور می کردند.  زیرا  15 سال قبل، کشور پس از جنگ جهانی دوم  ویرانه ای بیش نبود.  هزاران شهر و کارخانه و کارگاه با خاک یکسان شده بود.  دستاوردهای  بیسابقه فضایی  معجزه ای باور نکردنی بود.  منطق خروشچف ساده بود:  اگر افراد شوروی   از قدرت  پرواز به فضا برمی آیند از عهده  ساخت کمونیسم  نیز برمی آیند. پیروزی سال 1945 میلادی  در  جنگ سنگین و دشوار با آلمان فاشیست  و  احیای  کشور در سالهای مابعد جنگ  تحت رهبری  خروشچف، جانشین استالین  پیش رفت.

استالین تقریبا 30 سال حکومت کرد. قدرت او بی حد و مرز  و اساسی بود  و  بعلاوه بر  ترس و ترور عمومی پیش برده می شد.  تمام پیروزی ها  و شاهکارها نه به اسم ملت، بلکه استالین نوشته شده بود. استالین در سال 1953 میلادی درگذشت.  سه سال بعد نیکیتا خرچشوف « کیش شخصیت» استالین را مورد انتقاد شدید قرار داد.  در گزارش او برای نخستین بار از  سرکوب های جمعی استالینی  صحبت شد که بر سرنوشت میلیون ها  نفر  تأثیر گذاشت.  خروشوف  بسیاری از افراد بیگناه  را که در سالهای گذشته به دلایل سیاسی زندانی شده بود، از اردوگاه ها و  زندان ها آزاد کرد.

خروشوف از سفرهای خارجی  خیلی خوشش می آمد و در اولین سالهای حکومت خود  به کشورهای زیادی سفر کرد. در سال 1955 میلادی  سفر تاریخی او به  هند  و سفر جوابیه  جواهر لعل نهرو  به اتحاد شوروی  انجام شد.  خانه فرهنگی شوروی در  دهلی،  بمبی و مدرس و کلکته  گشایش یافت.  در اتحاد شوروی  توجه زیادی به فرهنگ هند  و  سینمای هند مشاهده شد.  بلافاصله  250 فیلم  خریداری شد. جشنواره هند در  مسکو  مورد استقبال بیسابقه ای قرار گرفت.

دمکراتیزه کردن  خروشچفی  که آن را « ملایم شدن مناسبات» نامیدند فقط با افشای « کیش شخصیت» استالین همراه نبود. او سانسور دولتی را ملایم کرد.  نویسندگان، نمایشنامه نویسان  و کارگردانان سینما  از آزادی بیشتری در مقایسه با  دوران گذشته برخوردار شدند.  جمعیت زیادی در  مجالس شعرخوانی جمع می شدند.  همه چیز خیلی رمانتیک بود.  خروشچف  از علایق خاص خود برخوردار بود.  با وجود کاهش سانسور، نقاشانی را که در سبک آوانگارد  کار می کردند مورد سرزنش قرار می داد.  برخورد خروشوف نسبت به  سنن  مذهبی نیز خودویژه بود.  آنها جایی در برنامه  ساخت کمونیسم او نداشتند.  خروشچف کلیساها را بست.  در سخنرانی های  علنی  با اطمینان می گفت که بزودی  آخرین کشیش باقیمانده را  نشان خواهند داد.

خروشچف بارها  در سخنرانی های خود از رسیدن و جلو زدن از آمریکا صحبت می کرد.  در بعضی از عرصه های  علمی — فنی  پیشرفت واقعا  مشاهده شد.  بعلاوه جهش فضایی، در  فهرست دستاوردهای  اتحاد شوروی  می توان از اولین یخ شکن اتمی  و اولین نیروگاه اتمی جهان نام برد.  اما وضع در رابطه با افزایش رفاه  ساکنان تا سطح آمریکایی ها، بدتر بود.  تلاشهای ناکام  خروشچف جهت  اصلاح دستگاه  اداری و اقتصاد  موجب بحران های جدی اوایل دهه 1960 میلادی شد.

اصلاحات کشاورزی او  نا موفق تر از همه بود. یکی از آنها در بین مردم «  تب ذرت» نام گرفت.  خروشچف با مطالعه تجربه آمریکا ، به این نکته توجه کرد که بیش از یک سوم مزارع  آمریکا، مزارع  پرورش ذرت هستند. او فکر کرد که موفقیت  مزرعه داران آمریکایی در این نکته نهفته است. رهبر  شوروی در تلاش برای رسیدن و جلو زدن از آمریکا، برنامه چند ساله  افزایش زمین های زیر کشت ذرت  در  سراسر خاک اتحاد شوروی را طراحی کرد.  در مناطق جنوبی کشور  محصول خوب بود، اما در  مناطق مرکزی و شمالی کشور به علت  شرایط آب و هوایی محصول خیلی بد بود.  وضعیت مضحکی بروز کرد.  مساحت زمین هایی که برای کشت  محصولات سنتی  در نظر گرفته  شده بود کاهش یافت  و ذرت ها  هم نمی خواستند رشد کنند.

در سال 1963 میلادی  اتحاد شوروی برای نخستین بار مجبور به خرید  غله از خارج شد.  کشور با بحران  محصولات غذایی روبرو شد.  در بعضی از مناطق  اعتراضات مردمی  برگزار شد. اکتبر سال 1964 میلادی  در جلسه فوری  حزب کمونیست، خروشچف را از  رهبری برکنار کردند.  نیکیتا خروشچف پس از بازنشستگی بندرت در مقابل مردم ظاهر می شد.خاطرات چند ساله خود را ضبط می کرد و در قطعه زمین کوچک خود ذرت می کاشت.  ذرت های او خوب رشد کردند.

اِرنِست نِایزوستنی  مجسمه ساز مشهور  مجسمه یادبود روی قبر او را ساخت.  او از جمله هنرمندان  آوارنگارد بود که  در زمان خروشچف مورد سرزنش قرار گرفت.  اما پس از استعفای او ، مجسمه ساز  یکی از معدود کسانی بود که به دیدن رهبر کشور می فت و حتی با او دوست شد.  مجسمه یادبود از مرمر سفید و سیاه ساخته شده است. انتخاب این سنگ دو رنگ را می توان  به اشکال مختلف  تفسیر کرد.  به عنوان مثال،  مبارزه نیکی و شر  که در قلب خونگرم ترین و جنجالی ترین سیاستمدار  اواسط قرن بیستم  جریان داشت.

 
 

جهش های فضایی اتحاد شوروی اولین ماهواره مداری زمین و اولین پرواز انسان به فضا بود

جهش های فضایی اتحاد شوروی اولین ماهواره مداری زمین و اولین پرواز انسان به فضا بود

پاییز سال 1962 میلادی جهان  به جنگ  هسته ای نزدیک شده بود.  ناگهان  سامانه موشکی  و بمب افکن های  اتمی  و زیردریایی های  اتمی شوروی در کوبا در  چند میلی سواحل آمریکا   ظاهر شدند.  این پاسخ  نیکیتا خروشچف، رهبر اتحاد شوروی به آمریکا بود که در سال 1961 میلادی   موشک های برد متوسط  دارای کلاهک های هسته ای آن کشور در ترکیه مستقر شد.  شعاع عمل موشک ها- تقریبا  2500 کیلومتر، امکان  رسیدن آنها به مسکو را فراهم می کرد.  رهبر شوروی این  خطر را توهین به خود تلقی کرد  و دست به اقدامات جوابیه زد.

سه سال قبل از این ماجرا  فیدل کاسترو  از  طریق انقلاب  به قدرت رسید.  ایالات متحده اختیارات او را برسمیت نشناخت و  دست به محاصره اقتصادی  کشور زد.  دولت کوبا از مسکو کمک خواست.  اتحاد شوروی به جای آمریکا  شکر کوبا را خریداری کرد.  تانکرهای نفت راهی کوبا شدند و بهترین  متخصصان  شوروی برای  ساخت کارخانه های صنعتی  به کوبا اعزام شدند. آمریکایی ها از چنین  چرخش حوادث خوششان نیامد  و  برای  سرنگونی فیدل کاسترو  نقشه کشیدند.

خروشچف  دفاع از کوبا در مقابل حمله آمریکا را وظیفه خود دانست.  موشک های آمریکایی در ترکیه برای او کابوس  شبانه شده بود.  رویدادهای بعدی مثل فیلم های « اکشن» پیشرفت کرد.  در سراسر تابستان سال 1962 میلادی   کشتی های باری  شوروی راهی  کوبا شدند.  در  این کشتی ها  دهها هزار  نظامی  تحت پوشش  متخصصان  غیر نظامی به کوبا می رفتند. در تانکر ها  موشک های شوروی با  کلاهک های هسته ای راهی کوبا شدند.  زیردریایی های اتمی آنها را همراهی می کردند.  عملیات  انتقال مخفیانه  واحدهای نظامی  به کوبا بصورت درخشانی  به انجام رسید.

آمریکایی ها فورا  متوجه موضوع نشدند.  وقتی فهمیدند چه خبر است  دست به اقدامات شدیدی زدند. یکی از آخرین کاروان ها  که موشک های  شوروی با کلاهک های هسته ای را حمل می کرد  توسط  کشتی های جنگی و  زیردریایی های  اتمی  نیروی دریایی آمریکا محاصره شد. این اوج  لحظه بحران کارائیب بود. اوج تشنج!  ملوانان روس و آمریکایی که برای نبرد آماده بودند می توانستند  از پشت دوربین، چشمان  دشمن را  ببینند. فرماندهان  زیردریایی های  اتمی دو کشور   انگشت  ها را روی دکمه اتمی به حالت آماده باش گذاشته بودند. اگر یکی از آنها از کوره بدر می رفت و هر نوع تیراندازی  تصادفی،  می توانست آغاز جنگ اتمی، پایان  جهان  بشود!

در آن زمان تماس مستقیم تلفنی بین رهبران شوروی و آمریکا برقرار نبود. شمارش  دقایق آغاز شده بود. رادیویی که در آمریکا شنیده می شد  تنها  کانال ارتباطی بود. بدین ترتیب خروشوف  از رادیو برای ارسال پیام فوری خود استفاده کرد.  رادیوی  مسکو  شرکت کننده  بحران کارائیب شد.  خروشوف،  پیشنهاد  حل و فصل مسالمت آمیز  درگیری را پیشنهاد کرد.  مذاکرات محرمانه آغاز شد.  نهایتا طرفین به  سازش رسیدند.  موشک های  آمریکایی در ترکیه و موشک های شوروی در کوبا دمونتاژ شدند.  در این میان، آمریکا بطور علنی  از  حمله به  جزیره آزادی  (کوبا) خودداری ورزید.

در زمان حکومت خروشوف،  اتحاد شوروی جهش های فضایی  به انجام رساند که در سراسر جهان  معروف شد.  اولین ماهواره  مداری زمین  و اولین پرواز انسان به  فضا.  آوریل سال 1961 میلادی  در میدان سرخ مسکو جمعیت زیادی  یوری گاگارین  اولین فضانورد جهان را مورد تحسین قرار دادند.  نیکیتا خروشوف  کنار او ایستاده بود.  او کلاهش را بالای سرش گرفته بود و  به نظر می رسید انوار خورشید از  تاسی سر شبیه به هندوانه اش به آسمان انعکاس یافته است. مردم فکر می کردند که زندگی روبراه است  و تا سال 1980 میلادی  همانطور که  رهبر سیاسی کشور اعلام کرده بود  عصر  سعادتبار کمونیسم فرا می رسد.

 در آن زمان  خیلی ها  حرف های خروشوف را باور می کردند.  زیرا  15 سال قبل، کشور پس از جنگ جهانی دوم  ویرانه ای بیش نبود.  هزاران شهر و کارخانه و کارگاه با خاک یکسان شده بود.  دستاوردهای  بیسابقه فضایی  معجزه ای باور نکردنی بود.  منطق خروشچف ساده بود:  اگر افراد شوروی   از قدرت  پرواز به فضا برمی آیند از عهده  ساخت کمونیسم  نیز برمی آیند. پیروزی سال 1945 میلادی  در  جنگ سنگین و دشوار با آلمان فاشیست  و  احیای  کشور در سالهای مابعد جنگ  تحت رهبری  خروشچف، جانشین استالین  پیش رفت.

استالین تقریبا 30 سال حکومت کرد. قدرت او بی حد و مرز  و اساسی بود  و  بعلاوه بر  ترس و ترور عمومی پیش برده می شد.  تمام پیروزی ها  و شاهکارها نه به اسم ملت، بلکه استالین نوشته شده بود. استالین در سال 1953 میلادی درگذشت.  سه سال بعد نیکیتا خرچشوف « کیش شخصیت» استالین را مورد انتقاد شدید قرار داد.  در گزارش او برای نخستین بار از  سرکوب های جمعی استالینی  صحبت شد که بر سرنوشت میلیون ها  نفر  تأثیر گذاشت.  خروشوف  بسیاری از افراد بیگناه  را که در سالهای گذشته به دلایل سیاسی زندانی شده بود، از اردوگاه ها و  زندان ها آزاد کرد.

خروشوف از سفرهای خارجی  خیلی خوشش می آمد و در اولین سالهای حکومت خود  به کشورهای زیادی سفر کرد. در سال 1955 میلادی  سفر تاریخی او به  هند  و سفر جوابیه  جواهر لعل نهرو  به اتحاد شوروی  انجام شد.  خانه فرهنگی شوروی در  دهلی،  بمبی و مدرس و کلکته  گشایش یافت.  در اتحاد شوروی  توجه زیادی به فرهنگ هند  و  سینمای هند مشاهده شد.  بلافاصله  250 فیلم  خریداری شد. جشنواره هند در  مسکو  مورد استقبال بیسابقه ای قرار گرفت.

دمکراتیزه کردن  خروشچفی  که آن را « ملایم شدن مناسبات» نامیدند فقط با افشای « کیش شخصیت» استالین همراه نبود. او سانسور دولتی را ملایم کرد.  نویسندگان، نمایشنامه نویسان  و کارگردانان سینما  از آزادی بیشتری در مقایسه با  دوران گذشته برخوردار شدند.  جمعیت زیادی در  مجالس شعرخوانی جمع می شدند.  همه چیز خیلی رمانتیک بود.  خروشچف  از علایق خاص خود برخوردار بود.  با وجود کاهش سانسور، نقاشانی را که در سبک آوانگارد  کار می کردند مورد سرزنش قرار می داد.  برخورد خروشوف نسبت به  سنن  مذهبی نیز خودویژه بود.  آنها جایی در برنامه  ساخت کمونیسم او نداشتند.  خروشچف کلیساها را بست.  در سخنرانی های  علنی  با اطمینان می گفت که بزودی  آخرین کشیش باقیمانده را  نشان خواهند داد.

خروشچف بارها  در سخنرانی های خود از رسیدن و جلو زدن از آمریکا صحبت می کرد.  در بعضی از عرصه های  علمی — فنی  پیشرفت واقعا  مشاهده شد.  بعلاوه جهش فضایی، در  فهرست دستاوردهای  اتحاد شوروی  می توان از اولین یخ شکن اتمی  و اولین نیروگاه اتمی جهان نام برد.  اما وضع در رابطه با افزایش رفاه  ساکنان تا سطح آمریکایی ها، بدتر بود.  تلاشهای ناکام  خروشچف جهت  اصلاح دستگاه  اداری و اقتصاد  موجب بحران های جدی اوایل دهه 1960 میلادی شد.

اصلاحات کشاورزی او  نا موفق تر از همه بود. یکی از آنها در بین مردم «  تب ذرت» نام گرفت.  خروشچف با مطالعه تجربه آمریکا ، به این نکته توجه کرد که بیش از یک سوم مزارع  آمریکا، مزارع  پرورش ذرت هستند. او فکر کرد که موفقیت  مزرعه داران آمریکایی در این نکته نهفته است. رهبر  شوروی در تلاش برای رسیدن و جلو زدن از آمریکا، برنامه چند ساله  افزایش زمین های زیر کشت ذرت  در  سراسر خاک اتحاد شوروی را طراحی کرد.  در مناطق جنوبی کشور  محصول خوب بود، اما در  مناطق مرکزی و شمالی کشور به علت  شرایط آب و هوایی محصول خیلی بد بود.  وضعیت مضحکی بروز کرد.  مساحت زمین هایی که برای کشت  محصولات سنتی  در نظر گرفته  شده بود کاهش یافت  و ذرت ها  هم نمی خواستند رشد کنند.

در سال 1963 میلادی  اتحاد شوروی برای نخستین بار مجبور به خرید  غله از خارج شد.  کشور با بحران  محصولات غذایی روبرو شد.  در بعضی از مناطق  اعتراضات مردمی  برگزار شد. اکتبر سال 1964 میلادی  در جلسه فوری  حزب کمونیست، خروشچف را از  رهبری برکنار کردند.  نیکیتا خروشچف پس از بازنشستگی بندرت در مقابل مردم ظاهر می شد.خاطرات چند ساله خود را ضبط می کرد و در قطعه زمین کوچک خود ذرت می کاشت.  ذرت های او خوب رشد کردند.

اِرنِست نِایزوستنی  مجسمه ساز مشهور  مجسمه یادبود روی قبر او را ساخت.  او از جمله هنرمندان  آوارنگارد بود که  در زمان خروشچف مورد سرزنش قرار گرفت.  اما پس از استعفای او ، مجسمه ساز  یکی از معدود کسانی بود که به دیدن رهبر کشور می فت و حتی با او دوست شد.  مجسمه یادبود از مرمر سفید و سیاه ساخته شده است. انتخاب این سنگ دو رنگ را می توان  به اشکال مختلف  تفسیر کرد.  به عنوان مثال،  مبارزه نیکی و شر  که در قلب خونگرم ترین و جنجالی ترین سیاستمدار  اواسط قرن بیستم  جریان داشت.

 
 

نیکیتا خروشوف، دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی

ماجرای سرلشگر مقربی؛ ورزیده‌ترین جاسوس شوروی در ایران

احمد مقربی فرزند حسن در سال 1300 در تهران متولد شد. پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه وارد دانشکده افسری گردید و با درجه ستوان سومی فارغ‌التحصیل شد. نامبرده همچنین دوره‌های متعددآموزش نظامی منجمله، دوره مقدماتی و عالی مهندسی، دوره فرماندهی و ستاد در آمریکا، دوره پدافند عالی از آمریکا و دانشگاه جنگ را گذرانید و از سال 1327 وارد خدمت در ارتش شد و مشاغلی از جمله عضو نهضت مقاومت ملی، عضو انجمن جغرافیا و مهندسین امریکا، معاون اداره پنجم و رئیس رکن پنجم ستاد ارتش را بر عهده داشت. طبق اسناد ساواک، مقربی پس از انحلال حزب توده و دستگیری اکثر افراد وابسته به حزب مدت هفت ماه بازداشت گردیده ولی به علت فقدان مدارک لازم آزاد می‌گردد.


ولی مجدداً در سال 1344 روس‌ها با توجه به موقعیت وی و دسترسی اطلاعاتی‌اش به نامبرده نزدیک شده و با تهدید و افشاء ارتباط وی با یک سرهنگ فراری، او را وادار به همکاری می‌کنند. مشارالیه حدود 11 سال با سفارت شوروی سابق در تماس بود و اطلاعات مهمی را درباره حکومت پهلوی در اختیار روس‌ها گذاشت.

در آذرماه 1356 در مطبوعات و رسانه‌های رسمی و نیمه ‌رسمی ایران اعلام شد که یک شبکه جاسوسی کا.گ.ب در ایران کشف شد و «سرلشکر مقربی» دستگیر و محاکمه گردید، با فاصله زمانی اندک،‌ اعلام شد که یکی از مقامات وزارت آموزش وپرورش به نام «علی ‌نقی ربانی» نیز به همان اتهام دستگیر شد و مورد محاکمه قرار گرفت. در چهارم دی‌ ماه 1356 مطبوعات رژیم اعلام کردند که «... حکم دادگاه برای سرلشکر احمد مقربی، که به موجب رأی صادره از دادگاه تجدید نظر به اعدام محکوم گردیده بود، در بامداد امروز اجرا گردید.دسرلشکر مقربی، به جرم جاسوسی و دادن اسرار نظامی ایران به عمال بیگانه، در دادگاه نظامی محکوم به اعدام شده بود.» «ربانی» نیز، پس از تأیید حکم اعدام وی در دادگاه تجدید نظر نظامی در 25 دی ماه 56، اعدام شد.

نحوه کشف ارتباط سرشکر مقربی، که از بزرگ‌ترین پیروزی‌های ضد‌جاسوسی به شمار می‌رفت و همواره برای مقامات روس حالت معما داشته است.
کوزیچکین در مورد سوابق مقربی می‌نویسد که وی«سی‌ سال از عمال کا.گ. ب بود. از زمانی که افسری جوان بود، در سال 1945 [1324 خورشیدی] به خدمت این سازمان درآمد. او بهترین عامل رزیدنسی به حساب می‌آمد و اطلاعات محرمانه‌ای را که واقعاً برای اتحاد شوروی حایز اهمیت بود، در اختیار ما می‌گذاشت در طی سال‌ها ترقی بسیار کرد و مسئول خرید اسلحه از آمریکا و دیگر کشورهای غربی شد. دیگر جانشینی برای او یافت نمی‌شد؛ به این علت بدیهی است که مقربی تنها عامل رزیدنسی بود که می‌توانست اطلاعات مهمی عرضه بدارد. دیگران با او قابل مقایسه نبودند و عده‌شان هم بسیار اندک بود.
با از دست رفتن مقربی، در رزیدنسی یک خلأ اطلاعاتی پیدا شد؛ اضافه بر اینها، او عملاً همه‌ افسران PI [جاسوس سیاسی Political Intelligence] را که در زمان‌های مختلف و در آن دوران طولانی همکاری با او کار کرده بودند، می‌شناخت.»

اما مقربی چگونه لو رفت؟
منصور رفیع زاده از مدیران بلندپایه ساواک در کتاب خاطراتش، دستگیری مقربی را اینگونه روایت می کند: بعد از رسیدگی‌های بسیار دقیق توسط ساواک، کشف گردید که اتومبیلی که متعلق به سفارت شوروی، اما بدون پلاک سیاسی، به طور معمول مقابل منزل ویلایی سرلشگر مقربی در قلهک توقف می‏کند. سپس راننده پیاده شده، درب صندوق عقب را باز می‏کند و پس از چند دقیقه دوباره آن را بسته و از آنجا دور می‏شود. در این بین، هیچگونه تماس مستقیمی با مقربی انجام نمی شود.
در نهایت مشخص شد که تیمسار مقربی و روس‌ها، نیازی به تماس شخصی و فیزیکی برای انتقال اطلاعات نداشته اند. مقربی، اطلاعات حساس ارتش ایران را به درون دستگاه‌های الکترونیکی پیشرفتهء درون منزلش منتقل می کرد و اتومبیل عامل روس‌ها که در مقابل منزل مقربی توقف کرده بود، از دستگاه‌های گیرنده درون صندوق عقب، برای تقویت آن اطلاعات و ارسال مستقیم آن به مسکو و دفتر اصلی سازمان KGB استفاده می‌کرده‌اند.
وقتی که ماموران KGB حوالی نیمه شب به مقابل خانه مقربی رسیدند، یک اتومبیل پژوی 504 ساواک، از طرف مقابل ظاهر شده و شاخ به شاخ و به طور عمد به اتومبیل KGB کوبید. مقربی از خانه‌اش بیرون پرید که ببیند چه شده، اما با دیدن پژوی 504 که اتومبیل معمول ساواک در آن دوران بود، به سرعت به داخل منزلش برگشت.
راننده‌ها از اتومبیل ها پیاده شدند و دعوایی سر گرفت. هر دو طرف درگیر، به محوطه‌ای در آن حوالی برده شدند و پلیس (که در واقع پلیس تهران نبوده و ماموران زبده ساواک بودند) دخالت کرد. ابتدا روس‌‌ها وانمود کردند که زبان فارسی نمی‌دانند و سعی داشتند مساله را یک تصادف کوچک جلوه دهند و قبول کردند که خسارت اتومبیل مقابل را بپردازند. آنها گفتند که روسی بوده اما دیپلمات نیستند. ولی پس از بازپرسی دقیق‌تر توسط ساواک، معلوم شد که از از دیپلمات‌های ارشد سفارت شوروی در تهران هستند. روس‌ها، مصونیت سیاسی خود را ارائه کردند و اصرار کردند که اتومبیل سفارت به آنها بازگردانده شود. به آنها گفته شد که چون اتومبیلشان درگیر تصادف بوده، لذا پلیس (ساواک) موقتن از آن نگهداری خواهد کرد.
در همین حین، تیمسار مقربی توسط ساواک بازداشت شد و خانه‌اش مورد جستجوی دقیق قرار گرفت. اتومبیل او و همه دستگاه‌هایی الکترونیکی خانه‌اش که توسط KGB به وی داده شده بود، ضبط شد. همه چیز در اختیار ساواک قرار گرفت.
به محض آنکه این موضوع به سفارت شوروی اطلاع داده شد، روس‌ها درخواست نمودند که دیپلمات‌هایشان به دلیل مصونیت سیاسی، فورا به سفارتخانه تحویل داده شوند، اما موضوع تجهیزات الکترونیکی بسیار پیشرفته یافته شده در صندوق عقب اتومبیل روس‌ها، مطرح بود. بعد از آزادی دیپلمات‌ها، اتومبیل سفارت شوروی نیز تحویل گردید اما بدون لوازم جاسوسی. سفارت شوروی، یادداشتی به وزارت خارجه ارسال کرد و طی آن اعلام کرد که مقداری «لوازم شخصی» موجود در اتومبیل، هنوز بازگشت داده نشده است.
وزارت خارجه به تیمسار نصیری تلفن زد و درخواست آنها را مطرح کرد و تیمسار جواب داد که به آنها بگویند اگر ممکن است لطف نموده لیست آن اقلام را به طور مجزا، دقیق و کاربردشان برای ما ارسال کنند و ما بسیار خوشحال خواهیم شد که این لوازم را از انبار پلیس (ساواک) یافته و خواسته روس‌ها را پیگیری نمائیم!
اما سازمان CIA بسیار خوشحال بود که یک جاسوس ارشد KGB گیر افتاده است. هرچند که قبل از دستگیری مقربی، هیچ اطلاعیه‌ای دال بر وجود چنان ماموری در ایران از طرف ساواک دریافت نکرده بود و در واقع ساواک به دور از چشمان CIA این عملیات موفقیت آمیز را به انجام رسانده بود.

اما پس از اطلاع از دستگیری مقربی، ماموران ارشد CIA از ساواک دو خواهش کردند:
1) از ساواک خواستند قبل از افشای اطلاعات ذی قیمت وی، مقربی اعدام نشود و با وی مصاحبه‌ای انجام دهند.
2) درخواست نمودند ابزارهای بسیار پیشرفته الکترونیکی ضبط شده در اتومبیل سفارت شوروی، توسط CIA مورد بررسی قرار گیرد.
کمی بعد از آن، دریادار Stanfield Turner (ریاست وقت سیا) تیمسار نصیری را برای صرف ناهار در دفتر مرکزی CIA در واشینگتن دعوت کرد. من (رفیع زاده) نیز برای ناهار دعوت شده بودم. CIA توضیح داد که سفیر ایران که قاعدتا در این گونه ملاقات‌های رسمی می‌بایستی گروه ایرانی را همراهی می‌کرد، دارای مجوز امنیتی لازم جهت حضور در دفتر مرکزی CIA نمی‌باشد! لذا از اینکه نتوانسته بودند سفیر ایران را دعوت کنند، عذرخواهی کردند.
دریادار «ترنر» از نصیری در مورد نشانه‌ای که ساواک را از فعالیت‌های مقربی مطلع نموده بود، سوال کرد.منبع: پارسینه

 تصاویری ازپایگاه سری زیردریایی روسی

 

 
         
   
 
تصاویری که در زیر مشاهده می‌‌کنید، یکی از اماکن سری در روسیه است که پایگاه زیر دریایی‌های هسته‌ای این کشور را تشکیل می‌دهد. این پایگاه در سال 1969 در زیر زمین ساخته شد، اما فروپاشی اتحاد شوروی سابق در سال 1991 ارتش روسیه را به ترک این مکان وادار ساخت. از آن زمان این پایگاه به یک موزه کوچک تبدیل شد که در آن سلاح‌های قدیمی به نمایش گذاشته شده است.این پایگاه زیر دریایی در 10 کلیومتری جنوب شرقی سیواستوپول در سواحل دریای سیاه قرار دارد.

 

 

دو تصوير از ارسال نامه امام خميني براي گورباچف


   

در اولين روز سال ۱۹۸۹ ميلادي ـ ۱۱ دي ۱۳۶۷ ـ نامه معروف و تاريخي امام‌خميني خطاب به ميخائيل گورباچف آخرين رييس جمهور اتحاد جماهير شوروي در زمينه مرگ كمونيسم و ضرورت پرهيز روسيه از اتكاء به غرب انتشار يافت. اين نامه در شرائطي منتشر شد كه اتحاد جماهير شوروي هنوز به عنوان يك مجموعه برقرار بود، جنگ سرد خاتمه نيافته بود، ديوار برلين به عنوان نماد جدائي شرق و غرب، فرو نريخته بود و حاكميت كمونيسم بر قانون اساسي شوروي و بر مقدرات مردم در جمهوريهاي اين كشور، هنوز برقرار بود. با اين حال امام خميني در نامه عبرت‌آموز خويش به گورباچف از صداي شكسته شدن استخوانهاي ماركسيسم سخن به ميان آورد و وي را از روي آوردن به غرب براي حل مشكلات اقتصادي اتحاد جماهير شوروي برحذر داشت. متن پيام امام‌خميني متن نامه امام‌خميني به اين شرح است:بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيمجناب آقاي گورباچف، صدر هيأت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي با اميد خوشبختي و سعادت براي شما و ملت شوروي، از آنجا كه پس از روي كار آمدن شما چنين احساس مي‌شود كه جنابعالي در تحليل حوادث سياسي جهان، خصوصاً در رابطه با مسائل شوروي، در دور جديدي از بازنگري و تحول و برخورد قرار گرفته‌ايد، و جسارت و گستاخي شما در برخورد با واقعيات جهان چه‌ بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلي حاكم بر جهان گردد، لازم ديدم نكاتي را يادآور شوم. هر چند ممكن است حيطه تفكر و تصميمات جديد شما تنها روشي براي حل معضلات 0حزبي و در كنار آن حل پاره‌اي از مشكلات مردمتان باشد، ولي به همين اندازه هم شهامت تجديدنظر در مورد مكتبي كه ساليان سال فرزندان انقلابي جهان را در حصارهاي آهنين زنداني نموده بود قابل ستايش است. و اگر به فراتر از اين مقدار فكر مي‌كنيد، اولين مسئله‌اي كه مطمئناً باعث موفقيت شما خواهد شد اين است كه در سياست اسلاف خود داير بر «خدازدايي» و «دين‌زدايي» از جامعه، كه تحقيقاً بزرگترين و بالاترين ضربه را بر پيكر مردم كشور شوروي وارد كرده است، تجديدنظر نماييد؛ و بدانيد كه برخورد واقعي با قضاياي جهان جز از اين طريق ميسر نيست. البته ممكن است از شيوه‌هاي ناصحيح و عملكرد غلط قدرتمندان پيشين كمونيسم در زمينه اقتصاد، باغ سبز دنياي غرب رخ بنمايد، ولي حقيقت جاي ديگري است. شما اگر بخواهيد در اين مقطع تنها گره‌هاي كور اقتصادي سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن به كانون سرمايه‌داري غرب حل كنيد، نه تنها دردي از جامعه خويش را دوا نكرده‌ايد، كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند؛ چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روشهاي اقتصادي و اجتماعي به بن‌بست رسيده است، دنياي غرب هم در همين مسائل، البته به شكل ديگر، و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است. جناب آقاي گورباچف، بايد به حقيقت رو آورد. مشكل اصلي كشور شما مسئله مالكيت و اقتصاد و آزادي نيست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعي به خداست. همان مشكلي كه غرب را هم به ابتذال و بن‌بست كشيده و يا خواهند كشيد. مشكل اصلي شما مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدأ هستي و آفرينش است. جناب آقاي گورباچف، براي همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد در موزه‌هاي تاريخ سياسي جهان جستجو كرد؛ چرا كه ماركسيسم جوابگوي هيچ نيازي از نيازهاي واقعي انسان نيست؛ چرا كه مكتبي است مادي، و با ماديت نمي‌توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت، كه اساسي‌ترين درد جامعه بشري در غرب و شرق است، به در آورد. حضرت آقاي گورباچف، ممكن است شما اثباتاً در بعضي جهات به ماركسيسم پشت نكرده‌ باشيد و از اين پس هم در مصاحبه‌ها اعتقاد كامل خودتان را به آن ابراز كنيد؛ ولي خود مي‌دانيد كه ثبوتاً اين‌گونه نيست. رهبر چين اولين ضربه را به كمونيسم زد؛ و شما دومين و علي‌الظاهر آخرين ضربه را بر پيكر آن نواختيد. امروز ديگر چيزي به نام كمونيسم در جهان نداريم. ولي از شما جداً مي‌خواهم كه در شكستن ديوارهاي خيالات ماركسيسم، گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد. اميدوارم افتخار واقعي اين مطلب را پيدا كنيد كه آخرين لايه‌هاي پوسيده هفتاد سال كژي جهان كمونيسم را از چهره تاريخ و كشور خود بزداييد. امروز ديگر دولتهاي همسو با شما كه دلشان براي وطن و مردمشان مي‌تپد هرگز حاضر نخواهند شد بيش از اين منابع زيرزميني و رو زميني كشورشان را براي اثبات موفقيت كمونيسم، كه صداي شكستن استخوان‌هايش هم به گوش فرزندانشان رسيده است، مصرف كنند. آقاي گورباچف وقتي از گلدسته‌هاي مساجد بعضي از جمهوري‌هاي شما پس از هفتاد سال بانگ «الله‌اكبر» و شهادت به رسالت حضرت ختمي‌ مرتبت ـ صلي‌الله عليه و آله و سلم ـ به گوش رسيد، تمامي طرفداران اسلام ناب محمدي (ص) را از شوق به گريه انداخت. لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار ديگر به دو جهان‌بيني مادي و الهي بينديشيد. ماديون معيار شناخت در جهان‌بيني خويش را «حس» دانسته و چيزي را كه ماده ندارد موجود نمي‌دانند. قهراً جهان غيب، مانند وجود خداوند تعالي و وحي و نبوت و قيامت، را يكسره افسانه مي‌دانند. در حالي كه معيار شناخت در جهان‌بيني الهي اعم از «حس و عقل» مي‌باشد، و چيزي كه معقول باشد داخل در قلمرو علم مي‌باشد گرچه محسوس نباشد. لذا هستي اعم از غيب و شهادت است، و چيزي كه ماده ندارد، مي‌تواند موجود باشد. و همان‌طور كه موجود مادي به «مجرد» استناد دارد، شناخت حسي نيز به شناخت عقلي متكي است. قرآن مجيد اساس تفكر مادي را نقد مي‌كند، و به آنان كه بر اين پندارند كه خدا نيست و گرنه ديده مي‌شد. لن‌ نومن‌لك حتي نري‌الله جهره(2) مي‌فرمايد: لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف‌الخبير.(3)از قرآن عزيز و كريم و استدلالات آن در موارد وحي و نبوت و قيامت بگذريم، كه از نظر شما اول بحث است، اصولاً ميل نداشتم شما را در پيچ و تاب مسائل فلاسفه، بخصوص فلاسفة اسلامي، بيندازم. فقط به يكي ـ دو مثال ساده و فطري و وجداني كه سياسيون هم مي‌توانند از آن بهره‌اي ببرند بسنده مي‌كنم. اين از بديهيات است كه ماده و جسم هر چه باشد از خود بيخبر است. يك مجسمه سنگي يا مجسمه مادي انسان هر طرف آن از طرف ديگرش محجوب است. در صورتي كه به عيان مي‌بينيم كه انسان و حيوان از همه اطراف خود آگاه است. مي‌داند كجاست؛ در محيطش چه مي‌گذرد؛ در جهان چه غوغايي است. پس، در حيوان و انسان چيز ديگري است كه فوق ماده است و از عالم ماده جدا است و با مردن ماده نمي‌ميرد و باقي است. انسان در فطرت خود هر كمالي را به طور مطلق مي‌خواهد. و شما خوب مي‌دانيد كه انسان مي‌خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتي كه ناقص است دل نبسته است. اگر عالم را در اختيار داشته باشد و گفته شود جهان ديگري هم هست، فطرتاً مايل است آن جهان را هم در اختيار داشته باشد. انسان هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگري هم هست، فطرتاً مايل است آن علوم را هم بياموزد. پس قدرت مطلق و علم مطلق بايد باشد تا آدمي دل به آن ببندد. آن خداوند متعال است كه همه به آن متوجهيم، گرچه خود ندانيم. انسان مي‌خواهد به «حق مطلق» برسد تا فاني در خدا شود. اصولاً اشتياق به زندگي ابدي در نهاد هر انساني نشانه وجود جهان جاويد و مصون از مرگ است. اگر جنابعالي ميل داشته باشيد در اين زمينه‌ها تحقيق كنيد، مي‌توانيد دستور دهيد كه صاحبان اين‌گونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب در اين زمينه، به نوشته‌هاي فارابي(4) و بوعلي‌سينا(5) ـ رحمت‌الله عليهما ـ در حكمت مشاء مراجعه كنند، تا روشن شود كه قانون عليت و معلوليت كه هرگونه شناختي بر آن استوار است، معقول است نه محسوس؛ و ادراك معاني كلي و نيز قوانين كلي كه هرگونه استدلال بر آن تكيه دارد، معقول است نه محسوس، و نيز به كتابهاي سهروردي(6) ـ رحمت‌الله عليه ـ در حكمت اشراق مراجعه نموده، و براي جنابعالي شرح كنند كه جسم و هر موجود مادي ديگر به نور صرف كه منزه از حس مي‌باشد نيازمند است؛ و ادراك شهودي ذات انسان از حقيقت خويش مبرا از پديده حسي است. از اساتيد بزرگ بخواهيد تا به حكمت متعاليه صدرالمتألهين(7) ـ رضوان‌الله تعالي عليه و حشره‌الله مع‌النبيين و‌الصالحين ـ مراجعه نمايند، تا معلوم گردد كه: حقيقت علم همانا وجودي است مجرد از ماده؛ و هرگونه انديشه از ماده منزه است و به احكام ماده محكوم نخواهد شد. ديگر شما را خسته نمي‌كنم و از كتب عرفا و بخصوص محي‌الدين ابن‌عربي‌(8) نام نمي‌برم؛ كه اگر خواستيد از مباحث اين بزرگمرد مطلع گرديد، تني چند از خبرگان تيزهوش خود را كه در اين‌گونه مسائل قوياً دست دارند، راهي قم گردانيد، تا پس از چند سالي با توكل به خدا از عمق لطيف باريكتر از موي منازل معرفت آگاه گردند، كه بدون اين سفر آگاهي از آن امكان ندارد. جناب آقاي گورباچف، اكنون بعد از ذكر اين مسائل و مقدمات، از شما مي‌خواهم درباره اسلام به صورت جدي تحقيق و تفحص كنيد. و اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما، كه به جهت ارزشهاي والا و جهان شمول اسلام است كه مي‌تواند وسيله راحتي و نجات همه ملتها باشد و گره مشكلات اساسي بشريت را باز نمايد. نگرش جدي به اسلام ممكن است شما را براي هميشه از مسئله افغانستان و مسائلي از اين قبيل در جهان نجات دهد. ما مسلمانان جهان را مانند مسلمانان كشور خود دانسته و هميشه خود را در سرنوشت آنان شريك مي‌دانيم. با آزادي نسبي مراسم مذهبي در بعضي از جمهوريهاي شوروي، نشان داديد كه ديگر اين‌گونه فكر نمي‌كنيد كه مذهب مخدر جامعه است.(9)راستي مذهبي كه ايران را در مقابل ابرقدرتها چون كوه استوار كرده است مخدر جامعه است؟ آيا مذهبي كه طالب اجراي عدالت در جهان و خواهان آزادي انسان از قيود مادي و معنوي است مخدر جامعه است؟ آري، مذهبي كه وسيله شود تا سرمايه‌هاي مادي و معنوي كشورهاي اسلامي و غيراسلامي، در اختيار ابرقدرتها و قدرتها قرار گيرد و بر سر مردم فرياد كشد كه دين از سياست جدا است مخدر جامعه است. ولي اين ديگر مذهب واقعي نيست؛ بلكه مذهبي است كه مردم ما آن را «مذهب امريكايي» مي‌نامند. در خاتمه صريحاً اعلام مي‌كنم كه جمهوري اسلامي ايران به عنوان بزرگترين و قدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتي مي‌‌تواند خلأ اعتقادي نظام شما را پر نمايد. و در هر صورت، كشور ما همچون گذشته به حسن‌ همجواري روابط متقابل معتقد است و آن را محترم مي‌شمارد. والسلام‌ علي‌من‌اتبع الهدي. 11/10/67روح‌الله الموسوي‌الخمينيپاسخ گورباچف به پيام امام‌خميني پيام امام‌خميني در 13 دي 1367 توسط هيأت منتخب ايشان مركب از آيت‌الله جوادي آملي، محمدجواد لاريجاني و خانم مرضيه حديده‌چي‌ دباغ، در مسكو به گورباچف تحويل گرديد.(10) گورباچف نيز هشت هفته بعد پاسخ رسمي خود را توسط «ادوارد شوارد نادزه» وزير خارجه وقت شوروي، در تهران تسليم امام‌خميني كرد. گورباچف در اين پاسخ، براي نامه امام ارج فراوان قائل شده بود ولي از متن جوابيه وي پيدا بود كه ابعاد معنوي پيام امام را درك نكرده است. زيرا صرفاً تلاش كرده بود تا از يكسو اقدامات خود در جهت ترويج آزاديهاي سياسي در شوروي را تشريح كند و از سوي ديگر دستاوردهاي اقتصادي كمونيسم را از 1917 به بعد توصيف نمايد. «ادوارد شوارد نادزه» وزير خارجه وقت شوروي روز هفتم اسفند 1367 پاسخ گورباچف را در حسينيه جماران به اطلاع امام‌خميني رساند. در اين ديدار كه آقايان علي‌اكبر ولايتي وزير امورخارجه، محمدجواد لاريجاني، و عليرضا نوبري حيراني سفير وقت ايران در مسكو حضور داشتند، وزير خارجه شوروي ابتدا پيام كتبي ميخائيل گورباچف را به امام‌خميني تسليم كرد و سپس اظهار داشت:(11)از حضرت امام بسيار متشكرم از اين فرصتي كه براي ملاقات با شما به دست آوردم. مأموريت دارم پيام جوابية ميخائيل سرگئي گورباچف را تسليم حضرت امام كنم. سعي خواهم كرد به طور خيلي مختصر محتواي اين پيام را براي شما عنوان نمايم. ابتدا مي‌خواستم عرض كنم كه خود واقعيات تبادل پيام‌‌ها بين رهبران كشور ما يك پديده منحصر به فرد در روابط فيمابين است. اعتقاد ما بر اين است كه شرايطي پيش آمده است تا روابط فيمابين دو كشور ما وارد يك مرحله كيفي جديدي شود براي همكاريها در تمامي زمينه‌ها. آقاي گورباچف در پيام خود اشاره مي‌كنند كه پيام جنابعالي خطاب به دبيركل كميته مركزي حزب كمونيست اتحاد شوروي از مفاهيم فراوان سرشار است. تمامي اعضاي هيأت رهبري شوروي متن پيام جنابعالي را مطالعه كردند. شكي نيست كه ما در موارد عمده‌اي اتفاق نظرداريم اما مواردي هست كه ما اختلاف نظر داريم، اما اين مهم نيست. پيام شما ملاحظات عميق راجع به سرنوشت بشريت دارد. آقاي گورباچف عقيده دارند كه ما در مهمترين مورد اتفاق نظر داريم يعني انسانها بايد ياور يكديگر باشند تا بشريت فناپذيري به خود بگيرد. چنانچه انسان‌ها متحد نشوند خطر فاجعه براي بشريت وجود دارد، چون امكانات بالقوه براي به وجود آوردن چنين فاجعه توسط خود انسانها ايجاد شده است. آقاي گورباچف معتقد است كه مبارزه در راه نيل به يك دنياي عاري از سلاح هسته‌اي و آزاد از زور وظيفه تمامي ملتهاست. و اما راجع به سياست خارجي اتحاد شوروي، هدف ما تعميم رجحان ارزشهاي مشترك براي تمامي ملتها و برتري اين ارزشها بر تمامي منافع ديگر چه طبقه‌اي و چه ملي است. آقاي گورباچف به شما مي‌نويسد كه حرفهاي امام راجع به حسن نيت رهبري ايران جهت داشتن روابط حسنه و حسن همجواري با اتحاد شوروي با واكنش خوب از طرف رهبران شوروي مواجه شده است. ما داراي يك مرز بسيار طولاني هستيم همچنين داراي سنن ديرينة مناسبات و روابط فرهنگي بين دو ملت هستيم. ما اساس خوبي داريم براي استمرار مناسبات بر پايه جديد. يعني بر پايه اصول احترام متقابل، تساوي حقوق و عدم مداخله در امور داخلي يكديگر.آقاي گورباچف مي‌نويسد كه در سياست بين‌المللي، ما پيرو يك اصل اساسي هستيم يعني اصل احترام به آزادي انتخاب براي هر انسان و هر ملت. نتيجتاً كشور ما و تمامي ملت ما از انقلاب بزرگ شما حسن‌ استقبال كرده است. استبداد شاهنشاهي در ايران مردم خود را استثمار كرده و از روشهاي واقعاً بربريت استفاده مي‌كرده و شرافت و آبروي ملت خود را پايمال كرده براي جلب رضايت نيروهاي خارجي. انقلاب شما انتخاب ملت شما بوده است و ما از اين هميشه پشتيباني كرده و مي‌كنيم. ْآقاي گورباچف در پيام خود مي‌نويسند كه ملت ما نيز انتخاب خود را به عمل آورده و اين در سال 1917 بود. در رهگذر ما، هم مشكلات بزرگي بود و هم موفقيت‌هاي چشمگيري بوده. هم اشتباهات وخيمي بوده است و هم نقض حقوق بشر بوده كه ما با اين اشتباهات خود را اصلاح مي‌كنيم و آن را محكوم مي‌كنيم. علي‌رغم تمامي مشكلات، ما از دستاوردهاي خود توانستيم دفاع كنيم چون انتخاب مردم راست بوده است. مي‌خواستم به استحضارتان برسانم كه مسئلة آزادي انتخاب در دستور روز زندگي بين‌المللي كنوني نيز هست. ما براي خود سئوالي داريم چرا كه بايد راه براي ادامة رهگذر پيدا كنيم: آيا اين راه ما راه كهنه و دگماتيك است يا راه جديد و انقلابي؟ انتخاب ما به نفع راه دوم است، ما در كشورمان انقلاب داريم؟ اما يك انقلاب مسالمت‌آميز بدون سنگرها و بدون توسل به زور، ما مي‌خواستيم كه حضرت امام بدانند كه در كشور ما روند تجديد و بازسازي ادامه دارد. بازسازي اقتصادي و سياسي، تجديد ارزيابي‌هاي ما و طرز تفكر ما و تجديد نظرياتي كه ما قبلاً داشتيم.آقاي گورباچف اشاره مي‌كند كه تحولات عظيمي در جهان، اخيراً پديد آمده و فكر مي‌كنيم مي‌شود گفت كه ما در آستانة يك نظام جديد اقتصادي و سياسي قرار داريم. توافق‌هاي بسيار مهم به امضا رسيده است يك كلاس از سلاحهاي هسته‌اي از بين مي‌رود. دورنماي خوبي براي از بين بردن سلاح شيميايي باز شده است و همين‌طور دورنماي خوبي براي جلوگيري از تقابل نظامي دولت‌ها، اما اين هدية امپرياليستها نيست، اين ارادة ملتهاست و ارادة زمان است. چارة ديگري وجود ندارد، مسابقة تسليحاتي و آوردن آن به فضا منجر به فاجعة بشريت خواهد بود. در مناطق مختلف دنيا مناقشات خونين دارند به پايان مي‌رسند.ما از خاتمة جنگ ايران و عراق با صراحت حسن استقبال مي‌كنيم، براي همكاري با شما جهت استحكام صلح در خاورميانه و نزديك و تمامي جهان آمادگي داريم. حضور وسيع نظامي در خليج‌فارس مورد نگراني ما است. منظورم حضور نظامي كشورهاي خارج از منطقه است. اين پديده بسيار خطرناك است و بايد آن را به اتمام رساند.ما مي‌خواهيم با موفقيت در امر حل و فصل عادلانة مناقشة افغانستان نيز با شما همكاري خوبي داشته باشيم، بگذاريم كه مردم افغانستان سرنوشت خود را خودشان بدون دخالت از خارج تعيين نمايند.شواردنادزه افزود: يك نكتة ديگر از پيام آقاي گورباچف اينكه: ايشان اظهار آمادگي مي‌كنند براي گسترش همكاريهاي اقتصادي و همكاري در زمينه‌هايي كه ما قبلاً همكاريهاي خوبي داشته بوديم. ما براي برقراري و ادامة تماسها بين انسانها، نمايندگان محافل اجتماعي و روحانيون نيز آمادگي داريم. آنها از اين دعوت جنابعالي استفاده خواهند كرد.در پايان، فرستادة ويژة رهبر شوروي گفت: اين بود محتواي اصلي پيام آقاي گوباچف. ايشان بهترين آرزوها و سلام خود را به جنابعالي مي‌رسانند و خواهان طول عمر جنابعالي به نفع و سعادت ايران هستند.در خاتمه امام خميني فرمودند:«ان‌شاءالله سلامت باشند، ولي به ايشان بگوييد كه من مي‌خواستم جلوي شما يك فضاي بزرگتر باز كنم. من مي‌خواستم دريچه‌اي به دنياي بزرگ، يعني دنياي بعد از مرگ كه دنياي جاويد است را براي آقاي گورباچف باز نمايم و محور اصلي پيام من آن بود. اميدوارم بار ديگر ايشان در اين زمينه تلاش نمايند.»[حضرت امام از خروج نيروهاي شوروي از افغانستان استقبال كردند، و بر حسن همجواري و توسعة مناسبات قوي در ابعاد مختلف در مقابله با شيطنت‌هاي غرب و خروج نيروهاي بيگانه از خليج‌فارس تأكيد و آرزو كردند تا مردم شوروي و ايران هميشه در صلح و آرامش زندگي كنند.]تأملي در پيام امام خميني نامه تاريخي حضرت امام كه از اسناد مهم سياسي قرن محسوب مي‌شود، بويژه به دليل اثبات مفاد آن از جمله فروپاشي كمونيسم، خسارات شوروي به خاطر اتكاء به غرب، و متوقف شدن روند واگذاري منابع اقتصادي متحدين شوروي به اين كشور بسيار درخور اهميت است.امام خميني در اين پيام تلاش كردند تا به گورباچف چند نكته را تفهيم كنند:1. برخلاف تصور ماركس و لنين، اسلام و ارزش‌هاي ديني، پديده‌هايي ماندگار و روح‌بخش ملت‌ها هستند.2. كمونيسم و مكاتب مادي وهم و خيالند و ناپايدار و فروپاشيدني هستند.3. غرب تكيه‌گاه قابل اعتمادي براي حل مشكلات روسيه نيست.با اين همه، گورباچف هشدار امام خميني را جدي نگرفت و در نتيجه عواقب ناشي از اين بي‌توجهي همانگونه كه در پيام امام خميني پيش‌بيني شده بود، تحقق يافت يعني از يك‌سو به گورباچف ثابت شد كه پناه بردن به كانون سرمايه‌داري غرب دردي از روسيه را دوا نمي‌كند(12) و از جانب ديگر «ديگران» به ميدان آمدند و به بهانه جبران اشتباهات وي، او را به حاشيه راندند. (13)در سالگرد رحلت امام خميني در 1378 گورباچف طي مصاحبه‌اي با خبرنگار واحد مركزي خبر در مسكو از اينكه به هشدارهاي آن روز بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران بي‌اعتنائي كرده بود، اظهار تأسف نمود. وي در اين مصاحبه اظهار داشت.(14)«مخاطب پيام آيت‌الله خميني از نظر من، همه اعصار در طول تاريخ بود». وي افزود «زماني كه من اين پيام را دريافت كردم احساس كردم كه شخصي كه اين پيام را نوشته بود متفكر و دلسوز براي سرنوشت جهان است. من از مطالعه اين پيام استنباط كردم كه او كسي است كه براي جهان نگران است و مايل است من انقلاب اسلامي را بيشتر بشناسم و درك كنم» گورباچف سپس با تشريح نابسامانيهاي اقتصادي و سياسي روسيه، تصريح كرد «اگر ما پيشگوييهاي آيت‌الله خميني را در آن پيام جدي مي‌گرفتيم امروز قطعاً شاهد چنين وضعيتي نبوديم.» گورباچف در مصاحبه خود با خبرنگار واحد مركزي خبري به روابط روسيه با غرب اشاره كرده و تصريح نمود كه «اقتصاد روسيه از همان ابتدا در حال ريزش و سقوط بود و ما در واقع نمي‌توانستيم همگام با غرب عمل كنيم... ما از جنگ سرد صرفنظر كرده و شروع به برقراري روابط با كشورها نموديم. اما غربي‌ها در اين نبرد، پيروز شدند....»خطاي گورباچف اين بود كه روند حركتي را كه در شوروي به‌عنوان «اصلاحات» شناخته شده بود، با خواست و اراده غرب همراه و هماهنگ كرد. در نتيجه هر روز استقلال و اقتدار كشورش را در برابر غرب به‌طور ناخواسته تضعيف نمود و در عوض پايگاهها و نقاط اتكاء فعاليت غرب از داخل شوروي را تقويت نمود. گروههايي كه هيچ اعتقادي به تماميت ارضي و حاكميت ملي شوروي نداشتند مثل قارچ روئيدند و با متينگ‌ها و گردهمايي‌هاي تحريك‌كننده و آشوب‌طلبانه در ليتواني، استواني، اوكراين، تاتارستان، گرجستان و نقاط ديگر بر طبل قوميت‌خواهي و ملي‌گرايي و خودمختاري طلبي كوبيدند و هر روز بيش از روز قبل، امنيت ملي شوروي را از درون و با حمايت بيروني مورد تهديد قرار دادند. پانوشت‌ها:1ـ به نقل از صحيفه امام، ج 21، ص 2202ـ بخشي از آية 55 سورة بقره: قوم حضرت موسي به ايشان گفت: «ما به تو ايمان نمي‌آوريم مگر اينكه خدا را آشكارا ببينيم.»3ـ سورة انعام آية 103: «او[خدا] را هيچ چشمي درك نمي‌كند و او بينندگان را درك مي‌كند، و او نامرئي و آگاه است.»4ـ ابونصر فارابي (فوت 339 هـ ق) از بزرگترين فيلسوفان ايراني است. او زبان عربي و فلسفه را در بغداد فرار گرفت و كتابهاي ارسطو را مطالعه كرد. پس از آن به حلب و دمشق رفت و به تأليف پرداخت. فارابي به سبب شرحي كه برآثار ارسطو نوشته است به «المعلم الثاني» مشهور شده است و مقام او را بعد از ارسطو قرار داده‌اند. فارابي در همة علوم عهد خود استاد و صاحب تأليف است.5ـ شيخ‌الرئيس ابوعلي سينا (فوت 428 هـ ق) پزشك و فيلسوف و نويسندة ايراني كه مقام وزارت داشت از بزرگترين حكيمان و عالمان جهان به شمار مي‌آيد. سينا آثار متعددي دارد و در حدود 240 كتاب و رساله از او نام مي‌برند كه بسياري از آنها به زبانهاي مختلف ترجمه شده است. از معروفترين آثار او، كتاب شفا، قانون، اشارات، نجات و دانشنامة علايي است. ابوعلي‌سينا در علوم حكمت و فلسفه و طب و رياضي استادي داشت.6ـ شيخ شهاب‌الدين سهروردي (مقتول به سال 587 هـ ق) از بزرگترين فيلسوفان ايران است. در شهر«سهرورد» متولد شد و نزد شيخ مجدالدين جبلي استاد فخر رازي حكمت و فقه آموخت و در فنون فلسفه استاد گشت. چون در بعضي موارد نظر سهروردي با عقايد قدما اختلاف داشت و اصطلاحات دين زرتشت را به كار مي‌برد، او را به الحاد متهم كردند و همين امر باعث شد كه علماي حلب، صلاح‌الدين ايوبي، فرمانرواي مصر و شام را به قتل او وادار سازند. شهاب‌الدين سهروردي فيلسوفي عارف و صاحب 49 كتاب و رساله است.7ـ صدرالدين محمدبن‌ابراهيم شيرازي معروف به ملاصدرا (فوت 1050 هـ ق) از فيلسوفان و حكيمان قرن يازدهم در شيراز متولد شد و پس از مرگ پدر به اصفهان سفر كرد و نزد ميرداماد و شيخ بهايي به تحصيل پرداخت. پس از آن چند بار به زيارت مكه رفت. ملاصدرا افكار فلسفي دقيق داشت و تأليفاتش در حكمت، مرجع و مأخذ اهل علم بوده است. مهمترين آثار او به زبان عربي است. ملاصدرا را مي‌توان از افتخارهاي عصر صفويه به شمار آورد. 8ـ محي‌الدين بن عربي يكي از بزرگترين حكما و فلاسفة اسلامي است كه آثار او به‌عنوان مأخذ و منبع، مورد استفادة فلاسفه و حكماي بعد از او قرار گرفته است.9ـ لنين، پايه‌گذار كمونيسم در اتحاد جماهير شوروي، دين را افيون جامعه مي‌دانست كه بعداً اين نظريه حتي از سوي خود كمونيستها نيز باطل اعلام گرديد.10ـ آيت‌الله جوادي آملي پس از بازگشت از اين سفر شرح مبسوطي بر پيام امام خميني به گورباچف نوشت كه با عنوان «آواي توحيد» از سوي مؤسسة تنظيم و نشر آثار امام خميني به چاپ رسيد.11ـ به نقل از صحيفه امام، ج 21، ص 29812ـ از يك سال قبل از انتشار پيام امام خميني كه گورباچف دكترين خود موسوم به گلاسنوست ـ توسعه سياسي ـ و پرسترويكا ـ توسعه اقتصادي ـ را انتشار داد تا 30 آذر 1370 كه اتحاد جماهير شوروي عملاً فرو پاشيد، صفحات مطبوعات جهان مملو از گلايه‌ها و انتقادات گورباچف و ديگر مقامات دولتي مسكو از دولت‌هاي غربي به خاطر خلف وعده آنان در اعطاي كمك به شوروي بوده است. در طي اين مدت تخريب ديوار برلين ـ آبان 1368ـ اعلام رسمي پايان جنگ سرد از سوي سخنگوي كرملين ـ آذر 1368ـ اعلام لغو حاكميت كمونيسم بر قانون اساسي شوروي ـ بهمن 1368 ـ هضم شدن آلمان شرقي در آلمان غربي در قالب وحدت دو كشور ـ مهر 1369 ـ پيروزي يلتسين در انتخابات روسيه و حمايت غرب از وي ـ تير 1370 ـ كودتاي هدفمند عليه گورباچف و شاخص‌تر شدن يلتسين در جامعه شوروي ـ مرداد 1370 ـ و سرانجام تأسيس جامعه كشورهاي مشترك‌المنافع به‌عنوان جانشين شوروي كه به منزله پايان رهبري گورباچف بود ـ آذر 1370 ـ مهم‌ترين رويدادهاي مقطع مورد نظر در شوروي محسوب مي‌شد. اين رويدادها عموماً از تضعيف تدريجي شوروي و حذف مرحله به مرحله گورباچف حكايت مي‌كرد. 13ـ يلتسين در آذر 1370 «جامعه كشورهاي مستقل مشترك‌المنافع» را جايگزين اتحاد جماهير شوروي كرد و به عمر اين اتحاد و رهبري گورباچف خاتمه داد و گورباچف بعدها به اين نقشه برنامه‌ريزي شده كه از حمايت غرب برخوردار بود اعتراف كرد. 14ـ روزنامه جمهوري اسلامي، 11/3/1378
موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
  برچسب‌ها: دو تصوير از ارسال نامه امام خميني براي گورباچف ارسال شده توسط شورای نویسندگان در ساعت 12:5 | نظرات شما (0) اين 7 نفر مأموران اطلاعاتي شوروي در ايران بودند دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۱
1ـ لئونيد شبارشين: مأمور عالي رتبه اطلاعاتي شوروي در پوشش «رايزن سفارت شوروي» در ايران. او در تاريخ 27/2/58 وارد ايران شد و در تماس مستقيم با نورالدين كيانوري قرار گرفت. وي در پي پناهندگي ولاديميركوزيچكين به غرب از ايران خارج شد. 2ـ ولاديميركوزيچكين: مأمور اطلاعاتي شوروي با پوشش دبير سوم سفارت شوروي در ايران. وي عامل انتليجنس سرويس انگلستان ) MI - 6 )در سازمان‌ اطلاعاتي شوروي بود. او با گاگيك آوانسيان در ملاقاتهاي كيانوري با شبارشين نقش راننده را ايفا مي‌كرد. 3ـ حسين قلي‌اوف: مأمور اطلاعاتي شوروي با پوشش دبير سوم سفارت شوروي در ايران بود. او در ارتباط با فرج‌الله ميزاني، نورالدين كيانوري، محمدمهدي پرتوي، رحمان هاتفي و سعيد آذرنگ قرار داشت و در تاريخ 15/2/1362 توسط وزارت خارجه جمهوري اسلامي ايران اخراج شد. 4ـ گنادي‌بيچكوفك: مأمور اطلاعاتي شوروي كه در تاريخ 22/11/58 با پوشش كارمند نمايندگي بازرگاني شوروي وارد ايران شد. وي با نام مستعمار «الهام» در ارتباط با شاهرخ جهانگيري بود.5ـ سرگي شيرين: مأمور اطلاعاتي شوروي كه در تاريخ 17/12/1358 با پوشش كارمند نمايندگي بازرگاني شوروي وارد ايران شد و با يكي از عوامل كا. گ. ب درحزب توده به نام فريدون فم تفرشي رابطه داشت.6ـ آوجان فليكس: مأمور اطلاعاتي شوروي كه در تاريخ 16/6/56 با پوشش كارمند نمايندگي شوروي وارد ايران شد و در ارتباط با گاگيك آوانسيان و حبيب‌الله فروغيان قرار داشت. خروج وي از ايران در تاريخ 14/9/1360 قطعي شد. 7ـ محمدابراهيم سروري: مأمور اطلاعاتي كا. گ. ب و سازمان اطلاعاتي رژيم افغانستان (خاد)، در تاريخ 17/10/1359 با پوشش دبير اول و متصدي امور كنسولگري افغانستان وارد ايران شد و با نام مستعمار «سرور» با حبيب‌الله فروغيان و يكي ديگر از عناصر حزب توده در تماس بود.
حزب توده ، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي ، 1369 برچسب‌ها: اين 7 نفر مأموران اطلاعاتي شوروي در ايران بودند ارسال شده توسط شورای نویسندگان در ساعت 11:21 | نظرات شما (0) تصاويري از محمدرضا پهلوي در ميدان سرخ مسكو - 1344 سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۱
برچسب‌ها: عکس محمدرضا پهلوي در ميدان سرخ مسكو ارسال شده توسط شورای نویسندگان در ساعت 13:37 | نظرات شما (0) نابغه کا.گ.ب چگونه به ریاست کرملین رسید؟ + تصاویر و فیلم یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۲
در ویلای خاکستری رنگ به شماره 4 در "آنجلیکا اشتراس (خیابان آنجلیکا)" در درسدن آلمان، بر روی تپه‌ای مشرف به رودخانه الب، سرگرد جوانی در پلیس مخفی شوروی در نیمه دوم دهه 80 به جذب نیروهایی  برای جاسوسی از اروپا و بویژه اروپای شرقی مشغول بود.


خانه‌ای در درسدن آلمان که پوتین و یگان تحت امرش در کا.گ.ب و با همکاری "استاسی" پلیس مخفی آلمان شرقی فعالیت می‌کردند. پوتین 17 سال در شاخه اطلاعات خارجی کا.گ.ب خدمت کرد و به درجه سرهنگ دوم رسید
این افسر مخفی در پی آلمان شرقی‌هایی بود که دلیل باورپذیری برای سفر به خارج از کشور داشتند، همچون استادان دانشگاه، خبرنگاران، دانشمندان و تکنیسین‌ها.
 
عملیات مخفی در اروپا
 
این مأموران در طول سفرهای به اصطلاح کاری خود می‌توانستند به طور پنهانی با جاسوسان دیگر که به طور دائمی در غرب مستقر بودند مرتبط شوند. بنا به گفته کارشناسان اطلاعاتی آلمان که وظایف پوتین را تشریح می‌کردند، هدف وی نفوذ سطح بالا، ربودن فناوری غربی‌ها و اطلاعات محرمانه ناتو بود. یکی از اسنادی که به تازگی کشف شده حاکی از آن است که پوتین قصد داشته مأمورانی را جذب کند تا برای "ارتباطات ویژه" تعلیم ببینند، اما این کار با چه هدفی صورت می‌گرفته، مشخص نیست.
پوتین در لباس فرم کا.گ.ب
 
پوتین تا به امروز همواره از سرویس اطلاعاتی دوران شوروی دفاع کرده و حتی به تازگی گفته که ایستادن در برابر آژانسی که سالیان سال برایش کار کرده اقدامی "ریاکارانه" می‌بود. پوتین که وطن‌پرستی دوآتشه است یک بار گفته که حاضر به خواندن حتی یک کتاب به قلم پناهندگان سیاسی روس به کشورهای بیگانه نیست، چرا که "نمی‌توانم کتاب‌های افرادی را بخوانم که به سرزمین مادری خود خیانت کرده‌اند ".
ولادیمیر ولادیمیرویچ پوتین در سال 1952 ميلادي در شهر لنینگراد، سن‌پترزبورگ کنونی، اندکی پیش از مرگ استالین به دنیا آمد. پدرش سرکارگر کارخانه بود. در سال 1970 ميلادي، وارد دانشگاه  دولتی لنینگراد شد و در رشته حقوق شروع به تحصیل کرد، اما اتحاد جماهیر شوروی کشوری نبود که تحت قانون اداره شود. به گفته یکی از استادان وی در دانشگاه هدف گروه حقوق، آموزش نیرو برای کا.گ.ب، پلیس و پست‌های دولتی بود.

 
پوتین بعدها بازگو می‌کند که پیش از آن که در سال 1975 فارغ‌التحصیل شود، کا‌.گ.ب او را برای به خدمت درآوردن در نظر گرفته بود. وی می‌گوید "از خانواده‌ای متوسط‌م و تقریباً در تمام طول عمرم نیز شیوه زندگی من به همین منوال بوده. همواره مانند یک فرد معمولی و عادی زندگی کرده‌ام و هیچ گاه رابطه‌ام را با گذشته‌ام قطع نکرده‌ام." 
پدر و مادر پوتین از بازماندگان محاصره لنینگراد هستند، یکی از تاریک‌ترین دوران تاریخ روسیه، دورانی که حدود یک میلیون نفر در آن جان باختند. در مورد گذشته پوتین و اجداد وی تنها تا پدربزرگ او مدارک ثبت شده وجود دارد و پیش از آن هیچ خانواده یا شخصی با نام خانوادگی پوتین وجود نداشته و سابقه‌ای برای آن‌ها یافت نمی‌شود. 

پوتین در آغوش مادر و در کنار مادربزرگش
پدربزرگ پوتین (اسپریدون ایوانوویچ پوتین Spiridon Ivanovich Putin) یک آشپز بود که به‌دلیل مهارت بسیار، در نهایت به سمت سرآشپز ویژه استالین برگزیده شد و تا آخر عمر برای جوزف استالین آشپزی می‌کرد. پیش از استالین، وی از جمله آشپزهای لنین بود.
 
در اوایل دهه 80، پوتین پس از چند سال جاسوسی بیگانگان در لنینگراد به مسکو احضار شد تا در مؤسسه آموزشی نیروهای اطلاعاتی برگزیده بیگانگان شرکت کند، و سپس به آلمان شرقی اعزام شد. او در سن 32 سالگی، وقتی آلمان شرقی یکی از اهداف اصلی مسکو بود، وارد درسدن شد. در آن زمان 380 هزار نیروی شوروی و موشک‌های میان‌برد شوروی در جمهوری دموکراتیک آلمان مستقر بودند. برلین همواره مرکز تنش جنگ سرد بود.

پدر و مادر ولادیمیر پوتین
 
در آن زمان، چندین هزار افسر کا.گ.ب به مرکز فرماندهی‌ در منطقه کارلزهورست (Karlshorst) خارج از برلین اعزام شدند. سرویس اطلاعات نظامی شوروی در آلمان شرقی نیز پایگاه داشت. اما بزرگ‌ترین عملیات اطلاعاتی، پلیس  مخفی آلمان شرقی، استاسی (Stasi)، بود که همواره صدها هزار تن از شهروندان را زیر نظر داشتن و میلیون‌ها سند و مدرک ثبت کرده بود.
 
شبکه گسترده استاسی اغلب مورد استفاده کا.گ.ب قرار می‌گرفت، و اطلاعات به صورت خام مستقیماً به مسکو ارسال می‌شدند. حزب کمونیست آلمان شرقی، در آن زمان به رهبری اریش هانکر (Honecker) حتی با اینکه میخاییل گورباچف اصلاحات سیاسی و اقتصادی را بصورت آزمایشی در شوروی آغاز کرده بود، کوچک‌ترین نرمشی از خود نشان نمی‌داد.

پلیس مخفی آلمان شرقی (استاسی) صدها هزار تن از شهروندان را زیر نظر داشت
 
از مأموریت ویژه پوتین در درسدن اطلاعات اندکی در دست است، اما بنا بر گفته کارشناسان و اسناد موجود، وی وظایف متعددی بر عهده داشته، از جمله به خدمت گرفتن و آماده‌سازی مأموران مخفی. همکاری پوتین با استاسی برای وی یک مدال برنز در نوامبر 1987 ميلادي، از سرویس امنیتی آلمان شرقی به ارمغان آورد، اما این که وی دقیقاً در چه زمینه‌ای با آن‌ها همکاری می‌کرده مشخص نیست.
 
 
حضور مؤثر در پشت پرده سیاست
 
پوتین تا پیش از آن که در ماه آگوست از سوی رئیس جمهور وقت بوریس یلتسین به عنوان رئیس دفتر وی برگزیده شود، چهره مشهوری نبوده است. وی قبل از آن به مدت 17 سال مأمور مخفی بازوی اطلاعات خارجی "کا گ ب" شوروی بود و تنها تا درجه سرهنگ دومی ارتقا یافته بود. بعدها، در سمت دستیار شهردار بداخلاق و جنجالی سنت پترزبورگ، دومین شهر بزرگ روسیه و زادگاه پوتین، همچنان اصرار داشت که به فعالیت در پشت صحنه سیاست ادامه دهد.
 
با این حال، حرفه پوتین ایجاب می‌کرد که وی شاهد دست اول پایان جنگ سرد باشد. پوتین از خط مقدم آلمان شرقی به خوبی می‌دید که اقتصادهای مرکزی شرقی رو به زوال می‌رفتند. در سن‌پترزبورگ، وی به طور آزمایشی قدم در مسیر ناهموار گذار اولیه روسیه به نظام بازار آزاد و دموکراتیک گذاشت.

 
اینکه این تجربه‌ها برای پوتین چه ثمره‌ای داشته روشن نیست. او این باور را که هیچ جایگزینی برای بازار آزاد وجود ندارد، با آغوش باز پذیرفته و به صراحت به نقاط ضعف اقتصاد روسیه اقرار کرده است. اما وی نسبت به تأکید بر نقش یک دولت مقتدر نیز اشتیاق نشان داده است. به گفته وی، اقتصاد روسیه بسیار مجرمانه شده است، اما تا کنون تنها به اشاره به اینکه در برابر غول‌های تجاری حاکم بر آن خواهد ایستاد بسنده کرده است.
 
پوتین هرگز برای ریاست جمهوری، کمپین تشکیل نداده؛ و دو سال پیش در مصاحبه‌ای اعلام کرد که از کمپین‌ بیزار است. او گفت "این ریاکاری یک نفر را نشان می‌دهد که وعده‌ای بدهد که از پسش برنمی‌آید. پس یا باید احمق باشید که ندانید وعده‌ای که می‌دهید چه معنایی دارد، یا آگاهانه دروغ بگویید."
 
 
 
گفته می‌شود پوتین پس از بازگشت به سن‌پترزبورگ به مدت یک سال و نیم در سمت دستیار رئیس دانشگاه در امور بین‌الملل مشغول به کار شد؛ اما این تنها ظاهر قضیه بود. او همچنان برای کا.گ.ب کار می‌کرد و مشغول به خدمت گرفتن جاسوس‌های جدید بود. پوتین به تازگی اقرار کرده که وی" افسر نفوذی کا.گ.ب بوده" و رئیس  دانشگاه از این موضوع خبر  نداشته است.

تصویری که گفته می‌شود پوتین در نخستین دیدار رسمی ریگان رئیس‌جمهور وقت آمریکا به عنوان افسر کا.گ.ب حضور داشت
 
پوتین در مصاحبه‌ای گفته که در کا.گ.ب به درجات بالاتر ارتقا نیافت زیرا نمی‌خواسته خانواده‌اش به مسکو منتقل شوند. "من دو بچه کوچک و پدر و مادر پیر دارم. آنها بالای 80 سال دارند و ما همه با هم زندگی می‌کنیم. آن‌ها درطول جنگ از محاصره جان سالم به در برده‌اند. چطور می‌توانم آنها را از زادگاهشان دور کنم؟ نمی‌توانم تنهايشان بگذارم."
در سال‌های ابتدایی پس از فروپاشی شوروی، پوتین ریاست کمیته‌ای برای جذب شرکت‌های خارجی به سن‌پترزبورگ را برعهده گرفت. وی که به زبان آلمانی نیز مسلط بود از برخی از شرکت‌های آلمانی، از جمله بانک‌های آلمان، دعوت به سرمایه‌گذاری در سنت پترزبورگ کرد. در پی این فعالیت‌ها و تلاش‌های پوتین، مبادله ارز آزاد شد و هتل‌ها به بخش خصوصی تحویل داده شدند.

پوتین درکنار ‌آناتولی زوبشاک، نخستین شهردار سنت‌پترزبورگ
 
پس از شکست زوبشاک (Sobchak) شهردار سنت‌ پترزبورگ در سال 1996 ميلادي، پوتین که سمت معاونت وی را بر عهده داشت، راهی مسکو شد. زوبشاک معلم و راهنمای پوتین و مدودف نیز بود. در آنجا، باز هم به دلایلی نامعلوم، وی با سرعت قابل توجهی در مسیر حرفه‌ایش حرکت کرد. در ابتدا مدتی در کرملین مشغول به کار شد، سپس در سال 1998 ميلادي، مدیر سرویس امنیتی فدرال، جانشین داخلی کا.گ.ب، شد، و بعدها نیز در سمت رئیس شورای امنیتی کرملین وظایف جدیدی پذیرفت. در همین مدت فرصتی برای تکمیل رساله خود پیدا کرد و در ژوئیه 1997 ميلادي به درجه پرافتخار "نماینده علم" معادل دکترا، از مؤسسه معدن سن‌پترزبورگ رسید. پوتین در تاریخ 26 مارس 2000 برای بار نخست و در تاریخ 14 مارس 2004 ميلادي نیز دوباره به ریاست جمهوری برگزیده شد. در تاریخ 8 مه 2008 نیز پس از انتخاب "دیمیتری مدودف" در انتخابات ریاست جمهوری، به سمت نخست وزیری انتخاب شد.
 
آغاز حیات سیاسی پوتین؛ آخرین روزهای قرن 20
ورود ولادیمیر پوتین به سطح اول سیاست و قدرت در روسیه به آخرین روزهای سال 1999 ميلادي باز می‌گردد. "یِوگِنی ماکسیموویچ پریماکوف" (Yevgeny Maksimovich Primakov ) از سیاستمداران با سابقه روسیه از جمله چهره‌هایی بود که در به قدرت رسیدن پوتین نقشی تعیین‌کننده ایفا کرد.

پریماکوف از جمله چهره‌های تأثیرگذار در به قدرت رسیدن پوتین بود
پریماکوف سمت‌های مختلفی در وزارت خارجه،‌ نخست‌وزیری، سخنگوی شورای‌عالی اتحاد جماهیر شوروی و رئیس سرویس اطلاعات شوروی را بر عهده داشت.
در زمان ریاست جمهوری "بوریس یلتسین" و پس از پشت سر گذاشتن بحران اقتصادی در سال 1998 ميلادي، کابینه روسیه متشکل از وزرای حزب کمونیست فدراسیون روسیه بود و پریماکوف در این زمان،‌ نخست‌وزیر روسیه بود. یلتسین به دلایل مختلف، از جمله خودداری پریماکوف از برکناری وزرای وابسته به حزب کمونیست روسیه، پریماکوف را برکنار کرد. در آن زمان حزب کمونیست در صدد اعلام جرم علیه یلتسین و تحت تعقیب قرار دادن وی بود که البته به نتیجه نرسید.
 

خوش و بش بوریس یلتسین در زمان تحویل قدرت به پوتین در 31 دسامبر 1999 ميلادي
 
یکی از دلایل اصلی این اقدام یلتسین، ترس از محبوبیت و اقبال بیشتر پریماکوف بود. یلتسین نسبت به بقای قدرت خود احساس خطر کرده بود، به همین دلیل پریماکوف را برکنار کرد. برکناری پریماکوف در اواسط سال 1999 میلادی صورت گرفت و پس از آن ریاست جمهوری یلستین نیز دوام چندانی نیافت و در اواخر همان سال مجبور به استعفا شد و کرملین را به پوتین واگذار کرد. 

پوتین سه ماه بعد از بازنشستگی یلتسین، در انتخابات رسماً به عنوان رئیس‌جمهور روسیه انتخاب شد
پوتین با سخنرانی موسوم به "سخنرانی پایان هزاره" در 29 دسامبر 1999 ميلادي، رسماً وارد میدان سیاست روسیه در سطح اول آن یعنی ریاست جمهوری شد و پس از برگزاری انتخابات، اواسط سال 2000 میلادی، سوگند یاد کرد.
 
سه دهه حضور معنادار یک یهودی در تیم کرملین
یکی از معماهای پوتین و تیم‌های همراه وی، مهره‌ای یهودی‌ است که بیش از سه دهه در زمان شوروی و پس از آن در کرملین حضور داشته است. "سرگئی ادواردوویچ پریخودکو" از جمله مشاوران ارشد پوتین در حوزه سیاست‌ خارجی است که از دهه 70 میلادی در سمت‌های مختلفی چون مشاور وزارت خارجه شوروی سابق، دبیر اول سفارت روسیه در چک و مشاور پوتین، همواره در تیم کرملین حضور داشته است. پریخودکو هیچ‌گاه سمتی فراتر از معاونت یا مشاور نداشته اما اغلب یکی از اعضای ثابت در تصمیم‌گیری‌ها بوده است.

سرگئی پریخودکو مهره مرموز یهودی در کرملین
با اینکه درباره تمام مقامات روسیه و شوروی سابق اطلاعات کاملی در دسترس قرار دارد، اطلاعات بیشتری در مورد سوابق و پیشینه خانوادگی و ... این مهره یهودی تیم کرملین در دسترس نیست و صرفاً به مسؤولیت‌های وی در کرملین اشاره شده است.
 
 
پوتین: هنرهای رزمی مهارت‌هایی را به انسان می‌آموزد که هر سیاستمداری به آن نیاز دارد
پوتین به ورزش‌های گوناگونی علاقه‌مند است و خودش علت این علاقه را کسب تجربه‌های تازه می‌داند. "من از هر چیز جدیدی خوشم می‌آید. از یادگیری چیزهای جدید لذت می‌برم. خودِ این روند است که برای من لذت‌بخش است."
 
پوتین به‌شدت معتقد است که هنرهای رزمی دانش، توانمندی و مهارت‌هایی را به انسان می‌آموزد که هر سیاستمداری به آن نیاز دارد. به باور او جودو هم جسم و هم روح شما را تربیت می‌کند. این ورزش قدرت، واکنش، تحمل را بهبود می‌بخشد و به فرد خویشتن‌داری، توانایی اتخاذ تصمیم درست در لحظه و چگونگی کشف نقاط مثبت و منفی حریف را می‌آموزد. 
 

 
 
 
فیلم / پوتین در حال تمرین و مبارزه جودو
دانلود
در ابتدا مادرش با تصمیم وی برای آغاز جودو موافق نبود. "هر بار که به تمرین می‌رفتم، غر می‌زد که 'باز می‌رود دعوا' ". تا اینکه یک روز مربی پوتین به خانه آنها آمد و از  فعالیت‌ها و موفقیت‌های وی برای پدر و مادرش تعریف کرد. از آن به بعد نگرش خانواده‌اش به فعالیت ورزشی او از این رو به آن رو شد.
 
سوپرمن روسیه؛ از شکار و ورزش‌های رزمی تا نواختن پیانو و گیتار و خوانندگی
 
 
 
 
 
رئیس‌جمهور روسیه در زمینه مهارت‌های فردی نیز همانند سیاست، همانند یک نابغه خود را نشان داده است. پوتین در رشته‌های بسیاری به درجات عالی و حرفه‌ای رسیده است. جودو، سامبو، کاراته، هاکی روی یخ، اسکی، سوارکاری، تیراندازی، خلبانی، ملوانی، رانندگی در فرمول یک، غواصی، نواختن سازهای مختلف چون پیانو و گیتار و ... از جمله رشته‌هایی است که پوتین در هریک دوره‌های تخصصی و حرفه‌ای گذرانده است.
پوتین از سن 11 سالگی، یادگیری جودو را آغاز کرده و اکنون به درجه استادی در این رشته رسیده است. به گفته خودش، در کودکی به‌شدت به هنرهای رزمی، فلسفه ویژه پنهان در پشت آنها، فرهنگ، رابطه با حریف و قوانین مبارزه علاقه‌مند شده است. در سپتامبر 2006، وی به سمت رئیس افتخاری اتحادیه جودوی اروپا برگزیده شد و در سال 2010 ميلادي نیز از دانشگاه یونگ کره جنوبی گواهی دکترای افتخاری جودو را دریافت کرد.
 
وی همپنین بارها به مقام قهرمانی سامبو در سن‌پترزبورگ رسیده و در این رشته نیز درجه استادی را کسب کرده است. او همچنین دارای کمربند مشکی کاراته است. پوتین به جز کاراته و جودو، دوره‌های آموزش هاکی روی یخ و اسکی را نیز گذرانده و در این دو رشته نیز مهارت بسیاری دارد.
 
 
تصاویری از مهارت‌های رئیس جمهور روسیه
 
دارایی‌های پوتین و تحول اقتصادی در دوره پس از یلتسین مخالفان پوتین و اپوزیسیون روسیه همواره اخبار و اطلاعاتی از دارایی‌ها و ثروت پوتین منتشر می‌کنند که البته تا کنون هیچ‌یک تأییدنشده و احتمال تأثیرپذیری این اخبار از گرایش‌ سیاسی منتشرکنندگان آن و دشمنی دیرینه آنها با شخص پوتین بسیار زیاد است. اخبار غیررسمی تأییدنشده در رسانه‌های غربی در این زمینه، حکایت از ثروت قابل توجه پوتین دارد. براین اساس،بنا بر پرونده‌ای که توسط یکی از رقبای نامزدی ریاست جمهوری پوتین مطرح شده، وی دارای 58 هواپیما و بالگرد، کلکسیون ساعت به ارزش 400 هزار پوند و بیش از 20 کاخ است. بنابر همین  گزارش‌های منتشر شده در رسانه‌های غربی و از سوی مخالفان وی، پوتین از سهامداران عمده شرکت گازپروم، شرکت مخابرات روسیه و دارای معادن طلا و  الماس است. در این گزارش همچنین ذکر شده که ولادیمیر پوتین دارای یک جت ایلوشین با کابین 111.3 میلیون پوندی، شامل حمامی با لوازمی از جنس طلا و یک توالت 50 هزار پوندی، است. به گفته بوریس نمتسوف، معاون نخست‌وزیر پیشین، در گزارشش گفته است که دارايی‌های پوتین "قابل مقایسه با دارایی‌های پادشاهان کشورهای حوزه خلیج فارس است." در این گزارش همچنین ذکر شده است که از جمله دارایی‌های رئیس جمهور یک قصر ایتالیایی به ارزش 600 میلیون پوند در گلندزیک در سواحل دریای سیاه و یک قایق تفریحی به ارزش 26 میلیون پوند با امکاناتی همچون جکوزی، سینما و آبشار مصنوعی است. البته برای رئیس جمهور کشوری به قدمت و بزرگی و جایگاه روسیه در مقایسه با کشورهایی نظیر "خرده کشورهای حاشیه خلیج فارس" موارد ذکر شده، چندان دور از ذهن به نظر نمی‌رسد. گرچه در کنار این ثروت، وضعیت معیشتی مردم روسیه نیز در دوره پوتین به شرایط بسیار مطلوبی رسیده است. آغاز روند بهبود شرایط اقتصادی از سال 2000 ميلادي
در اوایل دهه 2000، کشور روسیه بخت و اقبال فراوانی داشت. تولید نفت در این دوره بیش از دو سوم افزایش داشت و قیمت نفت سیزده برابر شد .نتیجتاً روسیه شاهد یک انقلاب مصرف‌کنندگان بود. درآمد واقعی 140درصد افزایش یافت و بيکاری کاهش چشمگیری داشت .در مورد برابری قدرت خرید، تولید ناخالص ملی از میزان 5. 951 دلار در سال 1999 به میزان 20. 276 دلار در سال 2008 افزایش یافت .بنابر آمارهای رسمی، تعداد افرادی که در سال 1999 زیر خط فقر بودند از میزان 30 درصد به میزان 13 درصد در سال 2008 رسید .این یک جهش بی‌سابقه در استانداردهای زندگی بود. حتی ایگور گایدر، نخست‌وزیر لیبرال بوریس یلسین در دهه‌ی 1990، نیز به تدریج این موضوع را پذیرفت و گفت: با وجود رشد 10ساله‌ درآمدهای واقعی و رشد 10 درصدی در هر سال، به دست آوردن شهرت و حمایت سیاسی کار دشواری نیست.

پوتین در کنار همسرش لودمیلا الکساندروا پوتین که به‌تازگی از یکدیگر جدا شدند
 
"در این دوره ما هم چنین شاهد بهبود در امر سلامت بودیم. نرخ امید به زندگی در مردان بین سال‌های 2005 تا 2012 از 59 سال به 64 سال رسید. بحران جمعیتی روسیه تحت کنترل در آمد. بنابر تخمین‌های رسمی در سال 2005، نرخ مرگ و میر حدود 700هزار نفر بود که در سال 2012 این میزان به 2500 نفر رسید." مشاور کرملین، "گلب پاولسکی" به خوبی می‌دانست که ارتقاء استانداردهای زندگی مردم روسیه، راز موفقیت پوتین است.  
   
»اینکه او تضمین‌کننده‌ رشد آرام ولی در عین حال مستمر استانداردهای زندگی بود، یک امر مهم به شمار می‌رفت. این موضوع بیشتر در دولت پوتین آشکار بود، چرا که دولت او به مسائل اقتصادی بیش از مسائل سیاسی اهمیت می‌داد. این تضمین یک موضوع حیاتی برای دولت او بود«.  
به لحاظ سرانه، روسیه در حال حاضر غنی‌ترین کشور غیردموکراتیک جهان است. تنها کشورهای دارای نظام قدرت‌طلبی که از روسیه ثروتمندتر هستند، کشورهای نفتی کوچک و یا کشورهای کوچک مانند سنگاپور هستند . روسیه به لحاظ سرانه با اختلاف زیادی، ثروتمندترین کشور بین گروه "برزیل - روسیه - هند - چین" محسوب می‌شود. درآمد روسیه  دو برابر چین است و قشر متوسط آن نیز دو برابر است. 15 درصد از مردم روسیه، درآمدی بیش از 50.000 دلار در سال دارند. مردم روسیه هم چنین با دیگر نقاط دنیا نیز در ارتباط هستند: هر سال بیش از 10میلیون نفر از مردم روسیه به خارج سفر می‌کنند و حدود یک میلیون نفر نیز در اروپا زندگی و یا تحصیل می‌کنند. پوتین و مدیریت بحران‌ها
یکی اتهاماتی که همواره به پوتین نسبت داده شده نقش وی در انتشار اطلاعات گمراه‌کننده از سوی دولت درباره حمله به چچن بوده است. به گفته منتقدان وی، استعداد پوتین در داستان‌سرایی در توضیحاتش درباره جنگ به خوبی آشکار است. برای نمونه، پوتین به نویسندگان و خبرنگاران گفته بود که ارتش هیچ اطلاعاتی را از رسانه‌های خبری پنهان نکرده است، حال آنکه ارتش همواره اطلاعات مربوط به تعداد تلفات، رخدادهای جنگ، حمله به غیرنظامیان و اهداف و روش‌هایش را محرمانه نگاه داشته است.

جنگ‌های اول و دوم چچن به روایت آمار غیر رسمی، نزدیک به یکصد هزار کشته برجای گذاشت  
اما "فلیس سوتوف" (svetov)، نویسنده‌ای که در کودکی در اردوگاه‌های زندانیان استالین اسیر بوده و طی تصفیه‌های سیاسی پدرش را از دست داده‌، نیز در این جلسه حضور داشت. به گفته وی، اظهارات پوتین با واقعیت همخوانی ندارد. پوتین نمونه کامل یک عضو کا.گ.ب است. اگر از آسمان برف هم ببارد، این قبیل افراد با خونسردی تمام به شما می‌گویند که هوا آفتابی است."
اما جنگ‌های چچن در سال‌های 1994 تا 1996 و حمله سال 1999 نیروهای روسیه به جدایی‌طلبان چچن، از جمله نقاط تیره در کارنامه مقامات روسیه در دوره یلتسین و پوتین است. در جنگ‌های اول و دوم چچن، در مجموع بنابر آمار رسمی 50 هزار نظامی و غیرنظامی و بنابر آمار غیررسمی، در حدود 100 هزار نفر کشته شدند که بسیاری از آن‌ها غیرنظامی بودند.
به اعتقاد یلتسین که به‌شدت مخالف جدایی و اعلام استقلال چچن بود، چچن از هویت مستقلی در داخل اتحاد جماهیر شوروی برخوردار نیست - هویتی که بالتیک، آسیای مرکزی و دیگر ایالات قفقازی از آن برخوردار بودند - بلکه جزئی از جمهوری سوسیالیست فدرال جماهیر شوروی بوده و بر طبق قانون اساسی شوروی، این منطقه حق انتزاع ندارد؛ (۲) در صورت اعطای چنین حقی به چچن، امکان پیوستن سایر گروه‌های نژادی داخل روسیه، مانند تاتارها به چچنی‌ها و درخواست انتزاع از فدراسیون روسیه متصور خواهد گردید؛(۳) و چچن از لحاظ موقعیت استراتژیک بر ساختارهای نفتی مسلط بوده و از این‌رو امکان در مخاطره قرار دادن اقتصاد کشور و کنترل آن بر منابع نفتی را داراست.
اما به دور از تمام مواضع منتقدان و مخالفان پوتین و اخبار رسانه‌های غربی بر ضد پوتین و مدیریت بحران وی، روسیه تحت ریاست جمهوری پوتین تا کنون با بحران‌های امنیتی بسیاری از جنگ گرفته تا ناآرامی‌های داخلی و گروگان‌گیری مواجه بوده و عمدتاً توانسته آنها را مدیریت کند. گرچه نباید از برخی ضعف‌ها و تلفات وارد شده نیز به‌سادگی گذشت، اما بحران‌هایی که با حمایت غرب برای پوتین تدارک دیده شده بود هیچ‌یک به نتیجه مورد نظر طراحان آن منتهی نشد. گروگان‌گیری در تئاتر مسکویکی از مهم‌ترین و خبرسازترین بحران‌های امنیت داخلی روسیه، جریان گروگان‌گیری در تئاتر مسکو در سال 2002 میلادی بود. شبه‌نظامیان جدایی‌طلب چچن در 23 اکتبر 2002، با حمله به تئاتر مسکو نزدیک به 900 غیرنظامی را گروگان گرفتند. گروگان‌گیران که در حدود 40 شبه‌نظامی چچنی بودند در قبال آزادسازی گروگان‌ها خواستار خروج نیروهای نظامی روسیه از چچن و پایان‌دادن به جنگ دوم چچن و به به رسمیت شناختن استقلال این منطقه شدند. این گروگان‌گیری که بیش از دو روز به طول انجامید تمام گروگان‌گیران کشته شده و 130 گروگان نیز درجریان عملیات آزادسازی گروگان‌ها کشته شدند.در زمان گروگان‌گیری و مطرح‌شدن درخواست شبه‌نظامیان چچنی، پوتین تأکید کرد که هیچ‌گونه مذاکره‌ای با تروریست‌ها نخواهد کرد و پس از آن دستور مداخله نیروهای امنیتی را صادر کرد. نیروهای امنیتی روسیه در عملیات رها‌سازی گروگان‌ها، با انتشار گازی ناشناخته از سیستم تهویه تئاتر، همه را بیهوش کردند و سپس وارد عمل شدند که در نهایت 130 نفر از گروگان‌ها و تمام 40 گروگان‌گیر دیگر کشته شدند.مقامات روسی تأکید دارند که به دلیل اینکه شبه‌نظامیان چچنی که به سلاح‌های نیمه‌سنگین مسلح بودند، تهدید کرده بودند که در صورت عدم توجه به خواسته‌های آن‌ها، تمام گروگان‌ها و خودشان را خواهند کشت. نیروهای امنیتی روسیه فرصتی برای از دست‌دادن نداشته و مجبور به انجام عملیات رهاسازی حتی به قیمت دادن تلفات شدند. در حادثه رهایی 900 گروگان تئاتر مسکو، 130 نفر از گروگان‌ها کشته شدند اگرچه این عملیات تلفات زیادی برجای گذاشت اما برخي مسؤولان عمليات آزادسازي همچنان معتقدند كه استفاده از اين گاز تنها راه پیش‌روی آنها بود. گازي مرگبار كه هنوز دولت روسيه استفاده از آن را تأييد نكرده است. با اين حال كارشناسان ديوان اروپايي حقوق بشر در سال 2011 استفاده از تركيبات كشنده و سمي را در اين گاز تأييد كردند و در نتيجه ديوان، روسيه را محكوم به پرداخت غرامت به گروگان‌ها و خانواده قربانيان كرد.یکی دیگر از نقاط ضعف حادثه تئاتر مسکو مدیریت نامناسب رسانه‌ای آن از داخل روسیه بود که این حادثه را به دستاویزی برای پروپاگاندا علیه نظام روسیه و شخص پوتین تبدیل کرد و تا هفته‌ها مانور تبلیغاتی بسیاری بر روی آن داده شد.کارشناسان روسی این حادثه را ناشی از تصمیم آمریکا به همسوسازی روسیه با سیاست‌های مبارزه تروریسم جمهوری‌خواهان حاکم بر کاخ سفید می‌دانند که با استفاده از عناصر جدایی‌طلب چچن، پای تروریسم را به مسکو باز کردند.گروگان‌گیری در مدرسه بسلان (Beslan)پس از حادثه تئاتر مسکو، در سال 2004 شبه‌نظامیان جدایی‌طلب اینگوشی و چچنی بار دیگر در سال 2004 به یک مدرسه در شهر بسلان مرکز جمهوری اوستیای شمالی در جنوب روسیه وارد شدند و هزار و 100 دانش‌آموز، معلم و والدین دانش‌آموزان را به گروگان گرفتند. این حادثه نیز پس از سه روز با تبادل آتش سنگین میان گروگان‌گیران و نیروهای امنیتی و با کشته‌شدن 380 نفر از گروگان‌ها و گروگان‌گیران به پایان رسید و بار دیگر موجی از انتقادات را بدلیل بالا بودن تلفات حادثه، به همراه داشت.  دانش‌آموزان گروگان‌گرفته شده در مدرسه بسلان گزارش هیئت تحقیق فدرال از اشتباهات بسیاری که منجر به این حادثه شد نام برد که مهم‌ترین‌ آن، سهل‌انگاری نیروهای امنیتی اوستیای شمالی بود که به‌رغم هشدارهای وزارت کشور روسیه مبنی بر احتمال انجام اقدامات خرابکارانه در مدرسه، در حفاظت همه‌جانبه از آن کوتاهی کرده و در نتیجه راه را برای ورود گروگان‌گیران به مدرسه هموار کرده بودند.البته این گزارش ایراداتی را نیز نسبت به اجرای عملیات نجات مطرح کرده بود که مهم‌ترین آن استفاده نیروهای امنیتی از نارنجک و گلوله‌باران سالنی‌ بود که گروگان‌ها نیز در آن حضور داشتند. بسیاری از خويشاوندان قربانيان بسلان بر اين عقیده بودند که اکثر گروگان‌ها به دست گروگان‌گيرها کشته نشدند بلکه در اثر استفاده ماموران امنيتی از سلاح سنگين جان خود را از دست دادند. اجساد کشته‌شدگان حادثه مدرسه بسلان پوتین پس از این حادثه گفته بود چنانچه مشخص شود مقامات دولتی در بروز فاجعه مقصر بوده‌اند، مورد بازخواست قرار خواهند گرفت اما همانند حادثه تئاتر مسکو که چند افسر متهم به سهل‌انگاری در آن حادثه تبرئه شدند،‌ در این مورد نیز پیگیری و بازخواست خاصی اتفاق نیفتاد.ناآرامی‌های پس از انتخاباتآخرین بحران داخلی که بطور خاص پوتین و مقبولیت وی را هدف قرار داده بود، ناآرامی‌ها و اعتراضات پس از انتخابات پارلمانی و ریاست‌جمهوری این کشور در آخرین روزهای سال 2011 میلادی آغاز شد. در انتخابات پارلمانی، حزب "روسیه متحد" و ولادیمیر پوتین پیروز انتخابات اعلام شدند که با ایراد شبهه از سوی سازمان امنیت و همکاری اروپا که ناظر انتخابات بود و وزیر امور خارجه وقت آمریکا هیلاری کلینتون، شائبه تخلفات انتخاباتی مطرح شد و هزاران نفر در مسکو به خیابان‌ها آمدند.حزب روسیه متحد و شخص پوتین که پیش از این از محبوبیتی 75 درصدی در بین مردم برخوردار بودند، پس از این انتخابات و ناآرامی‌های پس از آن به مرز 50 درصد سقوط کرد. دیمیتری مدودف رئیس جمهوری آن زمان روسیه، تأکید کرد که انتخابات عادلانه و دموکراتیک بوده است اما "جی کارنی" سخنگوی کاخ سفید بار دیگر با دخالت آشکار در روند انتخابات "نگرانی جدی" آمریکا را نسبت به رای گیری روسیه ابراز کرد. پس از بازگشت آرامش نسبی به فضای مسکو، پوتین طی سخنانی آمریکا و شخص هیلاری کلینتون را به دخالت در امور داخلی روسیه و تلاش برای ایجاد آشوب انتخاباتی در این کشور متهم کرد و روابط دو کشور روند گسست و سردی خود را پس از یک دوره چهارساله بازسازی در دوره مدودف، آغاز کرد. در جریان ناآرامی‌های پس از انتخابات مسکو که با طراحی آمریکا برای پایان‌دادن به امپراتوری پوتین اجرا شده بود، صدها نفر بازداشت شدند. همزمان با تظاهرات مخالفان پوتین در مسکو، هزاران نفر از طرفداران پوتین و حزب روسیه متحد نیز در حمایت از رئیس‌جمهور منتخب خود به خیابان‌ها آمده و پشتیبانی خود از پوتین را اعلام کردند.  
تهدید پرستوی پیر با سگ کا‌گ‌ب  
با فروپاشي اتحاد شوروي بسياري از مؤلفه‌ها و شاخص‌ها و معيارها و حتي متدهاي رفتاري سياستمداران روسيه در تعامل داخلي و خارجي تغيير كرده ولي از آنجا كه بيشترين تعداد از مقامات عالي‌رتبه در كرملين را افسران اطلاعاتي دوره اتحاد شوروي تشكيل مي‌دهند، برخي اسلوب‌هاي مديريت در تعاملات داخل و خارجي كماكان با شاخص‌هاي امنيتي ـ‌اطلاعاتي گذشته است. پوتين وقتي با خانم مركل كه ظاهراً در دوره جواني از پرستوهاي مؤثر در شبكه جاسوسي اتحاد شوروي بوده ، مشكل پيدا مي‌كند، با نشان دادن سگ‌هاي معروف کاگ‌ب كه ابزار ويژه كشتن جاسوسان بوده، پيام رساني مؤثري مي‌‌كند.      
پوتین که در بیشتر سفرهای خود سگش کانی را نیز همراه می‌برد، چند وقت پیش و در جریان دیدارش با مرکل، اين سگ را کنار پاي مرکل نشاند و موجب ناراحتي وي شد پوتين سگ را از کنار مرکل راند و با طعنه به او گفت: "فکر نمي‌کردم سگ شما را بترساند. او کار بدي نمي‌کند و خبرنگاران را دوست دارد."   جدایی پوتین از همسرشاما با وجود مدیریت نسبتاً مناسب پوتین در بحران‌های متعدد رخ داده در این کشور که هریک می‌توانست پایان بخش دوران وی باشد، پوتین در نهایت موفق نشد زندگی خصوصی خود را تا انتها مدیریت کند و چندی پیش رسماً طلاق خود را اعلام کردند.دلایل جدایی پوتین و لودمیلا را می‌توان بطور خلاصه در سه مورد ذکر کرد:- رقابت اقتصادی شکل‌گرفته میان پوتین و همسرش: همسر پوتین از جمله سرمایه‌داران روسیه و سهامدار شرکت‌های بزرگی نظیر شرکت مخابرات این کشور بود و در برخی موارد به رقیب اقتصادی پوتین تبدیل شده بود که این مسئله روابط خانوادگی آنها را نیز تحت تأثیر قرار داده بود.- طبع سرد و خشک پوتین: جامعه روسیه جامعه‌ای زن‌سالار است و پوتین نیز ذاتاً انسانی مغرور، غیرقابل انعطاف و سرد است که حاضر به نرمی نشان‌دادن حتی در برابر همسر خود نیست. از سوی دیگر، برخی نزدیکان پوتین نیز افشا کرده‌اند که وی برخورد مناسبی نیز با همسر خود نداشته و در مواردی حتی وی را کتک زده است!به اعتراف خود پوتین و همسرش، مدت‌هاست که هریک به زندگی خودشان مشغول هستند و طلاق عاطفی آنها سال‌هاست که انجام شده است.- رابطه با ژیمناست معروف: رسانه‌های روسی یکی از اصلی‌ترین عوامل طلاق پوتین و همسرش را رابطه احتمالی پوتین و قهرمان ژیمناستیک این کشور می‌دانند و حتی شایعات در این مورد حاکی از این است که پوتین از این رابطه یک فرزند نیز دارد. شش سال قبل خبر رابطه پنهانی پوتین و آلینا کابائوا خبرساز شد و تصاویری از خوش و بش رئیس جمهور و قهرمان ژیمناست نیز منتشر شد.کرملین تا کنون این شایعات را بطور کلی تکذیب کرده است.پوتین و تغییرات ظاهری!اما این روزها و پس از انتخاب مجدد پوتین به عنوان رئیس جمهور روسیه، تصاویر متفاوتی از وی منتشر می‌شود و گاه وی را با تغییراتی ظاهری نسبت به قبل مشاهده می‌کنیم. باید دید کرملین و شخص پوتین کدام‌یک را تأیید می‌کنند و چه توضیحی در مورد این تصاویر می‌دهند. منابع و مآخذ: http://rt.com/sport/gives-judo-master-class-wrestlershttp://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/vladimir-putin/9503469/Vladimir-Putin-the-Russian-presidents-life-of-four-yachts-and-58-aircraft.htmlhttp://eng.putin.kremlin.ruhttp://www.washingtonpost.com/wp-srv/inatl/longterm/russiagov/putin.htmhttp://en.rian.ru/russia/20110221/162701789.htmlhttp://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/northamerica/usa/5017264/Did-Vladimir-Putin-meet-Ronald-Reagan-as-an-undercover-KGB-man.htmlhttp://www.telegraph.co.uk/journalists/the-daily-beast/9801720/Where-is-Vladimir-Putins-wife-Lyudmila.htmlhttp://www.washingtonpost.com/world/politics-and-power-putins-ascent-in-russia/2008/01/17/gIQARY26tK_gallery.html#photo=31http://www.celebritynetworth.com/articles/celebrity/how-vladimir-putin-stashed-away-a-secret-70-billion-personal-fortunehttp://www.bornrich.com/vladmir-putin.htmlhttp://www.asnoor.ir/Files/InterviewAttachments/d4793c51b90c49a28ebde9305a6f7a92.PDFhttp://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%86%DA%86%D9%86http://investing.businessweek.com/research/stocks/private/person.asp?personId=26204420&privcapId=13339290&previousCapId=8088090&previousTitle=AVTOVAZhttp://russiaprofile.org/bg_people/resources_whoiswho_alphabet_p_prikhodko.html
 

خشونت و ستم شدید شوروی به مردم خود، موفقیت اولیه نازی‌‌‌‏ها را تقویت و تسلط توتالیتاریسم را گسترش دا

خشونت و ستم شدید شوروی به مردم خود، موفقیت اولیه نازی‌‌‌‏ها را تقویت و تسلط توتالیتاریسم را گسترش داد

 

Persian-Epochtimes-Img

افسر آلمانی و افسر شوروی پس از تهاجم به لهستان از شرق و غرب با یکدیگر دست می‌‏دهند. نازی و رژیم کمونیست لهستان را به دو قسمت تقسیم کردند و شهروندان این کشور را در وضعیت مشقت باری قرار دادند. ( Unknown war correspondent/TASS/Public Domain)

 آوریل ۱۹۴۵ بود؛ فرمانروایی نازی آخرین روزهای حیات خود را می‌‌‌‌‌‌‏گذراند.

نظامیان پیروز از کشورهای مختلف، از همه جهات در خاک آلمان پیشروی کرده بودند. مغرورتر و مفتخرتراز همه گروه‌‌‌‌‌‌‏ها، اتحاد جماهیر شوروی بود، چراکه توانسته بود « برلین »، لانه آدولف هیتلر را به تصرف درآورد.

نزدیک به چهار سال پیش‌‌‌‌‌‌‏از آن، در سال ۱۹۴۱، هیتلر در خاک اتحاد جماهیر شوروی، به قصد نابودی مردم و غارت این سرزمین پیشروی می‌‌‌‌‏کرد که به دنبال آن، ۲۶ میلیون روس و قربانیانی از سایر گروه‌‌‌‌‏های قومی شوروی، جان خود را از دست دادند.

اما ورای ارزش انسانی آنچه که حالا بسیاری از کشورهای شوروی سابق از آن تحت عنوان جنگ میهنی بزرگ به خاطر می‌‌‌‌‌‌‏آورند، جریانی کمتر قهرمانانه به‌‌‌‌‌‌‏صورتی ناملموس بود که زمینه را برای وحشیانه‌‌‌‌‌‌‏ترین عملیات نظامی جنگ جهانی دوم فراهم کرده بود.

تجاوز فراموش شده به خاک کشور‌‌‌‏های اروپای شرقی

در سال‌‌‌‌‌‌‏های پیش‌‌‌‌‌‌‏از شروع جنگ، سیاست سلطه طلبانه هیتلر، اتریش را کاملا درون سیطره حکومت نازی‌‌‌‌‌‏ها فرو کشیده و کشور چکسلواکی را به دو قسمت، یکی دولت چک که تحت کنترل و حمایت نازی‌‌‌‌‌‌‏ها بود و دیگری دولت دست نشانده و فاشیستی اسلواکی، تقسیم کرد.

لهستان کشور بعدی بود و ژوزف استالین، دیکتاتور شوروی، موافقت کرد که بخشی از آن را بگیرد و این کشور را میان خود و آلمان‌‌‌‌‌‏ها تقسیم کنند.

اندکی پیش‌‌‌‌‌‏از این‌‌‌‌‌‏که تانک‌‌‌‌‌‏های آلمانی از سمت غرب به لهستان حمله کنند، « ویاچسلاو مولوتف »، وزیر امور خارجه دولت استالین، معاهده محرمانه‌‌‌‌‌‏ای با همتای نازی خود، « یواخیم فون ریبن‌‌‌‌‌‏تروپ » امضا کرده بود.

در نخستین روز از سپتامبر ۱۹۳۹، آلمان تحت عنوان « وضعیت سفید » تهاجم خود به لهستان را آغاز کرد. هفده روز بعد شوروی‌‌‌‌‌‏ از سمت شرق به لهستان حمله کرد.

 

Persian-Epochtimes-Img

افسر آلمانی و افسر شوروی طی جشن پیروزی اشغال لهستان در حال مذاکره هستند. ۲۲ سپتامبر ۱۹۳۹. پوستر استالین در پشت دیده می‌‏شود. (Bundesarchiv, Bild/CC-BY-SA 3.0)

 

اتحاد جماهیر شوروی نه تنها به تهاجم آلمان به لهستان پیوست، بلکه نازی‌‌‌‌‌‏ها را با مقادیر زیادی از نفت و مواد حیاتی دیگر تامین کرد که بدین صورت تانک‌‌‌‌‌‏های نازی به تمام مناطق فرانسه و کشورهای ضعیف تاختند و بالکان و شمال آفریقا را نیز اشغال کردند.

در همان زمان، نیروهای شوروی به پنج کشور مستقل دیگر حمله یا آن را ضمیمه خود کردند : لیتوانی، لتونی، استونی، فنلاند و رومانی.

در زمان حمله نازی‌‌‌‌‌‏ها به اتحاد جماهیر شوروی، در ۲۲ ژوئن سال ۱۹۴۱، پلیس مخفی شوروی سخت در تلاش بود تا میلیون‌‌‌‌‌‏ها نفر را که در سرزمین‌‌‌‏های جدید اشغال شده به دست شوروی زندگی می‌‌‌‌‌‏کردند، تحت آزار و اذیت قرار دهد. به ویژه، صدها هزار لهستانی که اغلب آنان پرسنل نظامی، کشیش‌‌‌‌‌‏ها و مدیران سطح عامه بودند، توسط رژیم شوروی به قتل رسیدند و به میلیون‌‌‌‌‌‏ها لهستانی‌ که در جنگ جان باخته بودند، اضافه شدند.

نقش کمونیسم در جنگ جهانی دوم

در سال ۱۹۴۱، پس از آن که نازی‌‌‌‌‌‏ها در حمله به شوروی چهره خود را نشان دادند، شوروی مجبور به همکاری با نیروهای متفقین شد.

ارتش سرخ شوروی با منابع فراوان از غرب، نه تنها در مبارزات به ارتش آلمان لطمه وارد کرد، بلکه ثابت کرد که توانایی ارسال تعداد زیادی تانک‌‌‌‌‌‏ به برلین را دارد و به استالین فرصتی داد تا مردم اروپای شرقی را به سبک رژیم شوروی تحت سلطه خود درآورد.

گذشته از صدها هزار تنی که به دلایل سیاسی کشته شدند، میلیون‌‌‌‌‌‏ها نفر از مردم عادی، از آلمان تا کره، توسط « آزادی‌‌‌‌‌‏خواهان » کمونیست تحت تجاوز، دزدی، تبعید یا کشتار قرار گرفته‌‌‌‌‌‏اند.

اول از همه، مردم شوروی خودشان مستقیما از فرصت طلبی حاکمان خود رنج بردند و پس‌‌‌‌‌‏از آن اقدامات بی‌‌‌‌‌‏رحمانه و وحشیانه‌‌‌‌‌‏ حزب کمونیست و ارتش سرخ آنها را به سوی پیروزی‌‌‌‌‌‏ای تلخ و شیرین سوق داد.

Persian-Epochtimes-Img

سربازان شوروی مسکو را به سمت خط مقدم ترک می‌‏کنند. ۲۳ جولای ۱۹۴۱ (Anatoliy Garanin/RIA Novosti)

بسیاری از موفقیت‌‌‌‌‌‏های اولیه هیتلر ناشی از اقدامات خود استالین بود. در سال ۱۹۳۷، ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی به واسطه‌‌‌‌‌‏ پاک‌‌‌‌‌‏سازی انبوهی از افسران ارشد، که استالین نسبت به وفاداری آنان تردید داشت، فلج شد. ده‎ها تن از ژنرال‌‌‌‌‌‏ها، از جمله کسانی که بر روی تغییرات استراتژی پیشرفته « حمله رعد آسای آلمانی » کار می‌‌‌‌‌‏کردند، شکنجه و تیرباران شدند.

سایرین، مانند « مارشال گرگوری ژوکوف » مشهور، به خدمت در نقش‌‌‌‏های جزئی منصوب شدند، در حالی که افراد بله قربان‌‌‌‏گوی استالین موقعیت‌‌‌‌‌‏های برتر را اشغال کردند.

این موضوع در سال ۱۹۴۱، برای ارتش شوروی که بایستی به شکلی متراکم و محکم در مرز مستقر می‌‌‌‌‌‏شد و از ده‌‌‌‌‌‏ها میلیون غیرنظامی ساکن در مسیر هیتلر دفاع می‌‌‌‌‌‏کرد، کابوسی بزرگ ایجاد کرد.

ارتش آلمان، در میان ارتش سرخ که آمادگی کافی نداشت و رهبری‌‌‌‌‌‏اش نیز ضعیف بود، به سهولت شکاف ایجاد کرد. سربازان آلمانی در هفته‌‌‌‌‌‏های آغازین جنگ چندین میلیون نفر را به اسارت گرفتند.

اکثریت قریب به اتفاق آنان در اردوگاه‌‌‌‌‌‏های مرگ نازی‌‌‌‌‌‏ها، جایی که هزاران نفر تا سرحد مرگ به کار گرفته ‌‌‌‌‌‏شدند و یا تیرباران ‌‌‌‌‌‏شدند، جان خود را از دست دادند. پس از یهودیان، زندانیان شوروی دومین گروه بزرگ قربانیان هولوکاست را تشکیل می‌‌‌‌‌‏دهند.

وحشی‌‌‌‌‌‏گری کمونیست‌‌‌‌‌‏های شوروی با نازی‌‌‌‌‌‏ها همسان  بود و حتی گاهی اوقات بی‌‌‌‌‌‏رحمی فرماندهان شوروی نسبت به افراد خودشان از قساوت نازی‌‌‌‌‌‏ها هم پیشی می‌‌‌‌‌‏گرفت. در بعضی مواقع، استالین و افسرانش به جای فرمان عقب‌‌‌‌‌‏نشینی استراتژیک برای حفظ نیروی انسانی، دستور ننگین ۲۲۷ را به ارتش دادند. این فرمان حکمی کوتاه است که از عقب‌‌‌‌‌‏نشینی حتی برای جلوگیری از محاصره ممانعت می‌‌‌‌‌‏کند.

جمله معروف روسی « حتی یک قدم به عقب ممنوع » یادآور استالین است که از پذیرش واقعیت جنگ امتناع می‌‌‌‌‌‏کرد که این فرمان او منجربه کشته شدن بی دلیل روس‌‌‌‌‌‏های بسیاری شد.

تمام بخش‌‌‌‌‌‏های پلیس مخفی شوروی که تانک‌‌‌‌‌‏ها و توپخانه‌‌‌‏های خود را داشتند، به کناری نهاده شد؛ نه برای جنگ با آلمان‌‌‌‌‌‏ها، بلکه برای حمله به آن دسته از نظامیان خودی که از آتش نازی‌‌‌‌‌‏ها عقب نشینی کرده بودند.

رهبران اتحاد جماهیر شوروی، کسانی را که توسط آلمانی‌‌‌‌‌‏ها دستگیر شده بودند، خائن تلقی می‌‌‌‌‌‏کردند. آنهایی که از روی بدشانسی به نحوی به خاک خود بازمی‌‌‌‌‌‏گشتند، محاکمه شده و برای مجازات در گروه‌‌‌‌‌‏های ویژه‌‌‌‌‌‏ای که نامشان مفهموم نازی داشت، به خدمت گرفته می‌‌‌‌‌‏شدند.

این افسران و مردان نظامی تجهیزات ناقص و فاقد شرایط محافظت دریافت کردند و برای مأموریت‌‌‌‌‌‏های انتحاری استفاده می‌‌‌‌‌‏شدند.

برای مثال، یکی از نظامیان شوروی که از جنگ سرد گریخته بود، نقل کرده که این مردان را درحالی که اسلحه‌‌‌‌‌‏هایشان به آنها زنجیر شده و فاقد چتر نجات بودند، در قسمت عقب هواپیماهای جنگی می‌‌‌‌‌‏بستند تا دراین شرایط به دشمن تیراندازی کنند.

بسیاری از آنان هم به منظور پاکسازی میدان مین برای عبور ارتش به کار گرفته می‌‌‌‌‌‏شدند.

عواقب « آزاد سازی » کشورها به دست شوروی

Persian-Epochtimes-Img

از سمت چپ، وینستون چرچیل، نخست‌‏وزیر بریتانیا، فرانکلین روزولت، رییس‌‏جمهور آمریکا و جوزف استالین، دیکتاتور شوروی در کنفرانس یالتا در ۱۹۴۵ (Public Domain)

 

صحبت های متعددی از همکاری اولیه استالین با نازی‌‌‌‏ها وجود دارد، ولی اگر بخواهیم به تصویر کاملی از این قساوت‌‌‌‌‌‏ها دست پیدا کنیم، بایستی آرشیو محرمانه کرملین آشکار شود.

محققان تاریخ نظامی عموما بر این عقیده‌‌‌‌‌‏اند که ارتش سرخ به سبب پاکسازی به دست کمونیست‌‌‌‌‌‏ها به شدت تضعیف شده و آماده شروع جنگ نبود.

 

تحقیقات دیگر نشان می‌‌‌‌‌‏دهد که ارتش سرخ به سرعت در حال انجام اصلاحات مهم نظامی بود و سلاح‌‌‌‌‌‏های جدیدی به نمایش گذاشت.

طرفداران این دیدگاه، به ویژه پژوهشگران دوران پسا شوروی در روسیه، معتقدند که طریقت آن زمان شوروی، خواستار تهاجم فراگیر به اروپا در زمان انتخاب استالین بود و استالین تنها در صدد دفاعی ساده نبود بلکه می‌‌‌‌‌‏خواست راه خود تا برلین را بگشاید.

نیروهای غارتگر شوروی که ابتدا مورد استقبال قرار گرفتند از سوی فرماندهان تشویق می‌‌‌‌‌‏شدند که کشورهای میزبان خود را غارت کنند. بدین ترتیب شهرتی بی سابقه در ستمگری و تجاوز نصیبشان شد.

در عین حال، میلیون‌‌‌‌‌‏ها سرباز و غیرنظامی شوروی، سور و سات تازه رژیم این کشور برای کار در اردوگاههای کار اجباری شدند و استالین به استبداد پیشین خود ادامه داد. (گفته می‌‌‌‌‌‏شود بریتانیایی‌‌‌‌‌‏ها ۱.۵ میلیون نفر از آنان را به کشورشان بازگرداندند.)

اما نتیجه زیان‌‌‌‌‌‏بارترین و ممتدترین پیامد « آزادی » شوروی، هم در شرق و هم در غرب، سیاسی بود.

رژیم‌‌‌‌‌‏های استالینیستی، روی کار آمده به‌‌‌‌‌‏وسیله مسکو، بیش از ۴۰ سال کشورهای اروپای شرقی را متلاشی کردند.

در آسیا، تهاجم برق‌‌‌‌‌‏آسای شوروی به مستعمره‌‌‌‌‌‏های امپریالیستی ژاپن در چین و کره، به طور مستقیم به پیروزی غیرمنتظره کمونیست‌‌‌‌‌‏های محلی کمک کرد و با بیش از ۷۰ سال تداوم و صدها میلیون قربانی، این رژیم‌‌‌‌‌‏ها هنوز بر سر قدرت هستند.

 

Persian-Epochtimes-Img

دختری اهل کره‌‏ به همراه برادرش، هنگام پیشروی نیرو‌‏های کمونیستی در جنگ کره (Maj. R.V. Spencer/U.S. Navy)

 تخمین زده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏شود که کمونیسم تاکنون حدود ۱۰۰ میلیون انسان را به قتل رسانده است؛ اما جنایات آن گردآوری نشده و ایدئولوژی آن هنوز هم ادامه دارد. اپک تایمز در صدد است تا تاریخچه و عقاید این جنبش را که خاستگاه استبداد، کشتار و تخریب است، افشا کند.

خشونت و ستم شدید شوروی به مردم خود، موفقیت اولیه نازی‌‌‌‏ها را تقویت و تسلط توتالیتاریسم را گسترش دا

خشونت و ستم شدید شوروی به مردم خود، موفقیت اولیه نازی‌‌‌‏ها را تقویت و تسلط توتالیتاریسم را گسترش داد

 

Persian-Epochtimes-Img

افسر آلمانی و افسر شوروی پس از تهاجم به لهستان از شرق و غرب با یکدیگر دست می‌‏دهند. نازی و رژیم کمونیست لهستان را به دو قسمت تقسیم کردند و شهروندان این کشور را در وضعیت مشقت باری قرار دادند. ( Unknown war correspondent/TASS/Public Domain)

 آوریل ۱۹۴۵ بود؛ فرمانروایی نازی آخرین روزهای حیات خود را می‌‌‌‌‌‌‏گذراند.

نظامیان پیروز از کشورهای مختلف، از همه جهات در خاک آلمان پیشروی کرده بودند. مغرورتر و مفتخرتراز همه گروه‌‌‌‌‌‌‏ها، اتحاد جماهیر شوروی بود، چراکه توانسته بود « برلین »، لانه آدولف هیتلر را به تصرف درآورد.

نزدیک به چهار سال پیش‌‌‌‌‌‌‏از آن، در سال ۱۹۴۱، هیتلر در خاک اتحاد جماهیر شوروی، به قصد نابودی مردم و غارت این سرزمین پیشروی می‌‌‌‌‏کرد که به دنبال آن، ۲۶ میلیون روس و قربانیانی از سایر گروه‌‌‌‌‏های قومی شوروی، جان خود را از دست دادند.

اما ورای ارزش انسانی آنچه که حالا بسیاری از کشورهای شوروی سابق از آن تحت عنوان جنگ میهنی بزرگ به خاطر می‌‌‌‌‌‌‏آورند، جریانی کمتر قهرمانانه به‌‌‌‌‌‌‏صورتی ناملموس بود که زمینه را برای وحشیانه‌‌‌‌‌‌‏ترین عملیات نظامی جنگ جهانی دوم فراهم کرده بود.

تجاوز فراموش شده به خاک کشور‌‌‌‏های اروپای شرقی

در سال‌‌‌‌‌‌‏های پیش‌‌‌‌‌‌‏از شروع جنگ، سیاست سلطه طلبانه هیتلر، اتریش را کاملا درون سیطره حکومت نازی‌‌‌‌‌‏ها فرو کشیده و کشور چکسلواکی را به دو قسمت، یکی دولت چک که تحت کنترل و حمایت نازی‌‌‌‌‌‌‏ها بود و دیگری دولت دست نشانده و فاشیستی اسلواکی، تقسیم کرد.

لهستان کشور بعدی بود و ژوزف استالین، دیکتاتور شوروی، موافقت کرد که بخشی از آن را بگیرد و این کشور را میان خود و آلمان‌‌‌‌‌‏ها تقسیم کنند.

اندکی پیش‌‌‌‌‌‏از این‌‌‌‌‌‏که تانک‌‌‌‌‌‏های آلمانی از سمت غرب به لهستان حمله کنند، « ویاچسلاو مولوتف »، وزیر امور خارجه دولت استالین، معاهده محرمانه‌‌‌‌‌‏ای با همتای نازی خود، « یواخیم فون ریبن‌‌‌‌‌‏تروپ » امضا کرده بود.

در نخستین روز از سپتامبر ۱۹۳۹، آلمان تحت عنوان « وضعیت سفید » تهاجم خود به لهستان را آغاز کرد. هفده روز بعد شوروی‌‌‌‌‌‏ از سمت شرق به لهستان حمله کرد.

 

Persian-Epochtimes-Img

افسر آلمانی و افسر شوروی طی جشن پیروزی اشغال لهستان در حال مذاکره هستند. ۲۲ سپتامبر ۱۹۳۹. پوستر استالین در پشت دیده می‌‏شود. (Bundesarchiv, Bild/CC-BY-SA 3.0)

 

اتحاد جماهیر شوروی نه تنها به تهاجم آلمان به لهستان پیوست، بلکه نازی‌‌‌‌‌‏ها را با مقادیر زیادی از نفت و مواد حیاتی دیگر تامین کرد که بدین صورت تانک‌‌‌‌‌‏های نازی به تمام مناطق فرانسه و کشورهای ضعیف تاختند و بالکان و شمال آفریقا را نیز اشغال کردند.

در همان زمان، نیروهای شوروی به پنج کشور مستقل دیگر حمله یا آن را ضمیمه خود کردند : لیتوانی، لتونی، استونی، فنلاند و رومانی.

در زمان حمله نازی‌‌‌‌‌‏ها به اتحاد جماهیر شوروی، در ۲۲ ژوئن سال ۱۹۴۱، پلیس مخفی شوروی سخت در تلاش بود تا میلیون‌‌‌‌‌‏ها نفر را که در سرزمین‌‌‌‏های جدید اشغال شده به دست شوروی زندگی می‌‌‌‌‌‏کردند، تحت آزار و اذیت قرار دهد. به ویژه، صدها هزار لهستانی که اغلب آنان پرسنل نظامی، کشیش‌‌‌‌‌‏ها و مدیران سطح عامه بودند، توسط رژیم شوروی به قتل رسیدند و به میلیون‌‌‌‌‌‏ها لهستانی‌ که در جنگ جان باخته بودند، اضافه شدند.

نقش کمونیسم در جنگ جهانی دوم

در سال ۱۹۴۱، پس از آن که نازی‌‌‌‌‌‏ها در حمله به شوروی چهره خود را نشان دادند، شوروی مجبور به همکاری با نیروهای متفقین شد.

ارتش سرخ شوروی با منابع فراوان از غرب، نه تنها در مبارزات به ارتش آلمان لطمه وارد کرد، بلکه ثابت کرد که توانایی ارسال تعداد زیادی تانک‌‌‌‌‌‏ به برلین را دارد و به استالین فرصتی داد تا مردم اروپای شرقی را به سبک رژیم شوروی تحت سلطه خود درآورد.

گذشته از صدها هزار تنی که به دلایل سیاسی کشته شدند، میلیون‌‌‌‌‌‏ها نفر از مردم عادی، از آلمان تا کره، توسط « آزادی‌‌‌‌‌‏خواهان » کمونیست تحت تجاوز، دزدی، تبعید یا کشتار قرار گرفته‌‌‌‌‌‏اند.

اول از همه، مردم شوروی خودشان مستقیما از فرصت طلبی حاکمان خود رنج بردند و پس‌‌‌‌‌‏از آن اقدامات بی‌‌‌‌‌‏رحمانه و وحشیانه‌‌‌‌‌‏ حزب کمونیست و ارتش سرخ آنها را به سوی پیروزی‌‌‌‌‌‏ای تلخ و شیرین سوق داد.

Persian-Epochtimes-Img

سربازان شوروی مسکو را به سمت خط مقدم ترک می‌‏کنند. ۲۳ جولای ۱۹۴۱ (Anatoliy Garanin/RIA Novosti)

بسیاری از موفقیت‌‌‌‌‌‏های اولیه هیتلر ناشی از اقدامات خود استالین بود. در سال ۱۹۳۷، ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی به واسطه‌‌‌‌‌‏ پاک‌‌‌‌‌‏سازی انبوهی از افسران ارشد، که استالین نسبت به وفاداری آنان تردید داشت، فلج شد. ده‎ها تن از ژنرال‌‌‌‌‌‏ها، از جمله کسانی که بر روی تغییرات استراتژی پیشرفته « حمله رعد آسای آلمانی » کار می‌‌‌‌‌‏کردند، شکنجه و تیرباران شدند.

سایرین، مانند « مارشال گرگوری ژوکوف » مشهور، به خدمت در نقش‌‌‌‏های جزئی منصوب شدند، در حالی که افراد بله قربان‌‌‌‏گوی استالین موقعیت‌‌‌‌‌‏های برتر را اشغال کردند.

این موضوع در سال ۱۹۴۱، برای ارتش شوروی که بایستی به شکلی متراکم و محکم در مرز مستقر می‌‌‌‌‌‏شد و از ده‌‌‌‌‌‏ها میلیون غیرنظامی ساکن در مسیر هیتلر دفاع می‌‌‌‌‌‏کرد، کابوسی بزرگ ایجاد کرد.

ارتش آلمان، در میان ارتش سرخ که آمادگی کافی نداشت و رهبری‌‌‌‌‌‏اش نیز ضعیف بود، به سهولت شکاف ایجاد کرد. سربازان آلمانی در هفته‌‌‌‌‌‏های آغازین جنگ چندین میلیون نفر را به اسارت گرفتند.

اکثریت قریب به اتفاق آنان در اردوگاه‌‌‌‌‌‏های مرگ نازی‌‌‌‌‌‏ها، جایی که هزاران نفر تا سرحد مرگ به کار گرفته ‌‌‌‌‌‏شدند و یا تیرباران ‌‌‌‌‌‏شدند، جان خود را از دست دادند. پس از یهودیان، زندانیان شوروی دومین گروه بزرگ قربانیان هولوکاست را تشکیل می‌‌‌‌‌‏دهند.

وحشی‌‌‌‌‌‏گری کمونیست‌‌‌‌‌‏های شوروی با نازی‌‌‌‌‌‏ها همسان  بود و حتی گاهی اوقات بی‌‌‌‌‌‏رحمی فرماندهان شوروی نسبت به افراد خودشان از قساوت نازی‌‌‌‌‌‏ها هم پیشی می‌‌‌‌‌‏گرفت. در بعضی مواقع، استالین و افسرانش به جای فرمان عقب‌‌‌‌‌‏نشینی استراتژیک برای حفظ نیروی انسانی، دستور ننگین ۲۲۷ را به ارتش دادند. این فرمان حکمی کوتاه است که از عقب‌‌‌‌‌‏نشینی حتی برای جلوگیری از محاصره ممانعت می‌‌‌‌‌‏کند.

جمله معروف روسی « حتی یک قدم به عقب ممنوع » یادآور استالین است که از پذیرش واقعیت جنگ امتناع می‌‌‌‌‌‏کرد که این فرمان او منجربه کشته شدن بی دلیل روس‌‌‌‌‌‏های بسیاری شد.

تمام بخش‌‌‌‌‌‏های پلیس مخفی شوروی که تانک‌‌‌‌‌‏ها و توپخانه‌‌‌‏های خود را داشتند، به کناری نهاده شد؛ نه برای جنگ با آلمان‌‌‌‌‌‏ها، بلکه برای حمله به آن دسته از نظامیان خودی که از آتش نازی‌‌‌‌‌‏ها عقب نشینی کرده بودند.

رهبران اتحاد جماهیر شوروی، کسانی را که توسط آلمانی‌‌‌‌‌‏ها دستگیر شده بودند، خائن تلقی می‌‌‌‌‌‏کردند. آنهایی که از روی بدشانسی به نحوی به خاک خود بازمی‌‌‌‌‌‏گشتند، محاکمه شده و برای مجازات در گروه‌‌‌‌‌‏های ویژه‌‌‌‌‌‏ای که نامشان مفهموم نازی داشت، به خدمت گرفته می‌‌‌‌‌‏شدند.

این افسران و مردان نظامی تجهیزات ناقص و فاقد شرایط محافظت دریافت کردند و برای مأموریت‌‌‌‌‌‏های انتحاری استفاده می‌‌‌‌‌‏شدند.

برای مثال، یکی از نظامیان شوروی که از جنگ سرد گریخته بود، نقل کرده که این مردان را درحالی که اسلحه‌‌‌‌‌‏هایشان به آنها زنجیر شده و فاقد چتر نجات بودند، در قسمت عقب هواپیماهای جنگی می‌‌‌‌‌‏بستند تا دراین شرایط به دشمن تیراندازی کنند.

بسیاری از آنان هم به منظور پاکسازی میدان مین برای عبور ارتش به کار گرفته می‌‌‌‌‌‏شدند.

عواقب « آزاد سازی » کشورها به دست شوروی

Persian-Epochtimes-Img

از سمت چپ، وینستون چرچیل، نخست‌‏وزیر بریتانیا، فرانکلین روزولت، رییس‌‏جمهور آمریکا و جوزف استالین، دیکتاتور شوروی در کنفرانس یالتا در ۱۹۴۵ (Public Domain)

 

صحبت های متعددی از همکاری اولیه استالین با نازی‌‌‌‏ها وجود دارد، ولی اگر بخواهیم به تصویر کاملی از این قساوت‌‌‌‌‌‏ها دست پیدا کنیم، بایستی آرشیو محرمانه کرملین آشکار شود.

محققان تاریخ نظامی عموما بر این عقیده‌‌‌‌‌‏اند که ارتش سرخ به سبب پاکسازی به دست کمونیست‌‌‌‌‌‏ها به شدت تضعیف شده و آماده شروع جنگ نبود.

 

تحقیقات دیگر نشان می‌‌‌‌‌‏دهد که ارتش سرخ به سرعت در حال انجام اصلاحات مهم نظامی بود و سلاح‌‌‌‌‌‏های جدیدی به نمایش گذاشت.

طرفداران این دیدگاه، به ویژه پژوهشگران دوران پسا شوروی در روسیه، معتقدند که طریقت آن زمان شوروی، خواستار تهاجم فراگیر به اروپا در زمان انتخاب استالین بود و استالین تنها در صدد دفاعی ساده نبود بلکه می‌‌‌‌‌‏خواست راه خود تا برلین را بگشاید.

نیروهای غارتگر شوروی که ابتدا مورد استقبال قرار گرفتند از سوی فرماندهان تشویق می‌‌‌‌‌‏شدند که کشورهای میزبان خود را غارت کنند. بدین ترتیب شهرتی بی سابقه در ستمگری و تجاوز نصیبشان شد.

در عین حال، میلیون‌‌‌‌‌‏ها سرباز و غیرنظامی شوروی، سور و سات تازه رژیم این کشور برای کار در اردوگاههای کار اجباری شدند و استالین به استبداد پیشین خود ادامه داد. (گفته می‌‌‌‌‌‏شود بریتانیایی‌‌‌‌‌‏ها ۱.۵ میلیون نفر از آنان را به کشورشان بازگرداندند.)

اما نتیجه زیان‌‌‌‌‌‏بارترین و ممتدترین پیامد « آزادی » شوروی، هم در شرق و هم در غرب، سیاسی بود.

رژیم‌‌‌‌‌‏های استالینیستی، روی کار آمده به‌‌‌‌‌‏وسیله مسکو، بیش از ۴۰ سال کشورهای اروپای شرقی را متلاشی کردند.

در آسیا، تهاجم برق‌‌‌‌‌‏آسای شوروی به مستعمره‌‌‌‌‌‏های امپریالیستی ژاپن در چین و کره، به طور مستقیم به پیروزی غیرمنتظره کمونیست‌‌‌‌‌‏های محلی کمک کرد و با بیش از ۷۰ سال تداوم و صدها میلیون قربانی، این رژیم‌‌‌‌‌‏ها هنوز بر سر قدرت هستند.

 

Persian-Epochtimes-Img

دختری اهل کره‌‏ به همراه برادرش، هنگام پیشروی نیرو‌‏های کمونیستی در جنگ کره (Maj. R.V. Spencer/U.S. Navy)

 تخمین زده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏شود که کمونیسم تاکنون حدود ۱۰۰ میلیون انسان را به قتل رسانده است؛ اما جنایات آن گردآوری نشده و ایدئولوژی آن هنوز هم ادامه دارد. اپک تایمز در صدد است تا تاریخچه و عقاید این جنبش را که خاستگاه استبداد، کشتار و تخریب است، افشا کند.

خشونت و ستم شدید شوروی به مردم خود، موفقیت اولیه نازی‌‌‌‏ها را تقویت و تسلط توتالیتاریسم را گسترش دا

خشونت و ستم شدید شوروی به مردم خود، موفقیت اولیه نازی‌‌‌‏ها را تقویت و تسلط توتالیتاریسم را گسترش داد

 

Persian-Epochtimes-Img

افسر آلمانی و افسر شوروی پس از تهاجم به لهستان از شرق و غرب با یکدیگر دست می‌‏دهند. نازی و رژیم کمونیست لهستان را به دو قسمت تقسیم کردند و شهروندان این کشور را در وضعیت مشقت باری قرار دادند. ( Unknown war correspondent/TASS/Public Domain)

 آوریل ۱۹۴۵ بود؛ فرمانروایی نازی آخرین روزهای حیات خود را می‌‌‌‌‌‌‏گذراند.

نظامیان پیروز از کشورهای مختلف، از همه جهات در خاک آلمان پیشروی کرده بودند. مغرورتر و مفتخرتراز همه گروه‌‌‌‌‌‌‏ها، اتحاد جماهیر شوروی بود، چراکه توانسته بود « برلین »، لانه آدولف هیتلر را به تصرف درآورد.

نزدیک به چهار سال پیش‌‌‌‌‌‌‏از آن، در سال ۱۹۴۱، هیتلر در خاک اتحاد جماهیر شوروی، به قصد نابودی مردم و غارت این سرزمین پیشروی می‌‌‌‌‏کرد که به دنبال آن، ۲۶ میلیون روس و قربانیانی از سایر گروه‌‌‌‌‏های قومی شوروی، جان خود را از دست دادند.

اما ورای ارزش انسانی آنچه که حالا بسیاری از کشورهای شوروی سابق از آن تحت عنوان جنگ میهنی بزرگ به خاطر می‌‌‌‌‌‌‏آورند، جریانی کمتر قهرمانانه به‌‌‌‌‌‌‏صورتی ناملموس بود که زمینه را برای وحشیانه‌‌‌‌‌‌‏ترین عملیات نظامی جنگ جهانی دوم فراهم کرده بود.

تجاوز فراموش شده به خاک کشور‌‌‌‏های اروپای شرقی

در سال‌‌‌‌‌‌‏های پیش‌‌‌‌‌‌‏از شروع جنگ، سیاست سلطه طلبانه هیتلر، اتریش را کاملا درون سیطره حکومت نازی‌‌‌‌‌‏ها فرو کشیده و کشور چکسلواکی را به دو قسمت، یکی دولت چک که تحت کنترل و حمایت نازی‌‌‌‌‌‌‏ها بود و دیگری دولت دست نشانده و فاشیستی اسلواکی، تقسیم کرد.

لهستان کشور بعدی بود و ژوزف استالین، دیکتاتور شوروی، موافقت کرد که بخشی از آن را بگیرد و این کشور را میان خود و آلمان‌‌‌‌‌‏ها تقسیم کنند.

اندکی پیش‌‌‌‌‌‏از این‌‌‌‌‌‏که تانک‌‌‌‌‌‏های آلمانی از سمت غرب به لهستان حمله کنند، « ویاچسلاو مولوتف »، وزیر امور خارجه دولت استالین، معاهده محرمانه‌‌‌‌‌‏ای با همتای نازی خود، « یواخیم فون ریبن‌‌‌‌‌‏تروپ » امضا کرده بود.

در نخستین روز از سپتامبر ۱۹۳۹، آلمان تحت عنوان « وضعیت سفید » تهاجم خود به لهستان را آغاز کرد. هفده روز بعد شوروی‌‌‌‌‌‏ از سمت شرق به لهستان حمله کرد.

 

Persian-Epochtimes-Img

افسر آلمانی و افسر شوروی طی جشن پیروزی اشغال لهستان در حال مذاکره هستند. ۲۲ سپتامبر ۱۹۳۹. پوستر استالین در پشت دیده می‌‏شود. (Bundesarchiv, Bild/CC-BY-SA 3.0)

 

اتحاد جماهیر شوروی نه تنها به تهاجم آلمان به لهستان پیوست، بلکه نازی‌‌‌‌‌‏ها را با مقادیر زیادی از نفت و مواد حیاتی دیگر تامین کرد که بدین صورت تانک‌‌‌‌‌‏های نازی به تمام مناطق فرانسه و کشورهای ضعیف تاختند و بالکان و شمال آفریقا را نیز اشغال کردند.

در همان زمان، نیروهای شوروی به پنج کشور مستقل دیگر حمله یا آن را ضمیمه خود کردند : لیتوانی، لتونی، استونی، فنلاند و رومانی.

در زمان حمله نازی‌‌‌‌‌‏ها به اتحاد جماهیر شوروی، در ۲۲ ژوئن سال ۱۹۴۱، پلیس مخفی شوروی سخت در تلاش بود تا میلیون‌‌‌‌‌‏ها نفر را که در سرزمین‌‌‌‏های جدید اشغال شده به دست شوروی زندگی می‌‌‌‌‌‏کردند، تحت آزار و اذیت قرار دهد. به ویژه، صدها هزار لهستانی که اغلب آنان پرسنل نظامی، کشیش‌‌‌‌‌‏ها و مدیران سطح عامه بودند، توسط رژیم شوروی به قتل رسیدند و به میلیون‌‌‌‌‌‏ها لهستانی‌ که در جنگ جان باخته بودند، اضافه شدند.

نقش کمونیسم در جنگ جهانی دوم

در سال ۱۹۴۱، پس از آن که نازی‌‌‌‌‌‏ها در حمله به شوروی چهره خود را نشان دادند، شوروی مجبور به همکاری با نیروهای متفقین شد.

ارتش سرخ شوروی با منابع فراوان از غرب، نه تنها در مبارزات به ارتش آلمان لطمه وارد کرد، بلکه ثابت کرد که توانایی ارسال تعداد زیادی تانک‌‌‌‌‌‏ به برلین را دارد و به استالین فرصتی داد تا مردم اروپای شرقی را به سبک رژیم شوروی تحت سلطه خود درآورد.

گذشته از صدها هزار تنی که به دلایل سیاسی کشته شدند، میلیون‌‌‌‌‌‏ها نفر از مردم عادی، از آلمان تا کره، توسط « آزادی‌‌‌‌‌‏خواهان » کمونیست تحت تجاوز، دزدی، تبعید یا کشتار قرار گرفته‌‌‌‌‌‏اند.

اول از همه، مردم شوروی خودشان مستقیما از فرصت طلبی حاکمان خود رنج بردند و پس‌‌‌‌‌‏از آن اقدامات بی‌‌‌‌‌‏رحمانه و وحشیانه‌‌‌‌‌‏ حزب کمونیست و ارتش سرخ آنها را به سوی پیروزی‌‌‌‌‌‏ای تلخ و شیرین سوق داد.

Persian-Epochtimes-Img

سربازان شوروی مسکو را به سمت خط مقدم ترک می‌‏کنند. ۲۳ جولای ۱۹۴۱ (Anatoliy Garanin/RIA Novosti)

بسیاری از موفقیت‌‌‌‌‌‏های اولیه هیتلر ناشی از اقدامات خود استالین بود. در سال ۱۹۳۷، ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی به واسطه‌‌‌‌‌‏ پاک‌‌‌‌‌‏سازی انبوهی از افسران ارشد، که استالین نسبت به وفاداری آنان تردید داشت، فلج شد. ده‎ها تن از ژنرال‌‌‌‌‌‏ها، از جمله کسانی که بر روی تغییرات استراتژی پیشرفته « حمله رعد آسای آلمانی » کار می‌‌‌‌‌‏کردند، شکنجه و تیرباران شدند.

سایرین، مانند « مارشال گرگوری ژوکوف » مشهور، به خدمت در نقش‌‌‌‏های جزئی منصوب شدند، در حالی که افراد بله قربان‌‌‌‏گوی استالین موقعیت‌‌‌‌‌‏های برتر را اشغال کردند.

این موضوع در سال ۱۹۴۱، برای ارتش شوروی که بایستی به شکلی متراکم و محکم در مرز مستقر می‌‌‌‌‌‏شد و از ده‌‌‌‌‌‏ها میلیون غیرنظامی ساکن در مسیر هیتلر دفاع می‌‌‌‌‌‏کرد، کابوسی بزرگ ایجاد کرد.

ارتش آلمان، در میان ارتش سرخ که آمادگی کافی نداشت و رهبری‌‌‌‌‌‏اش نیز ضعیف بود، به سهولت شکاف ایجاد کرد. سربازان آلمانی در هفته‌‌‌‌‌‏های آغازین جنگ چندین میلیون نفر را به اسارت گرفتند.

اکثریت قریب به اتفاق آنان در اردوگاه‌‌‌‌‌‏های مرگ نازی‌‌‌‌‌‏ها، جایی که هزاران نفر تا سرحد مرگ به کار گرفته ‌‌‌‌‌‏شدند و یا تیرباران ‌‌‌‌‌‏شدند، جان خود را از دست دادند. پس از یهودیان، زندانیان شوروی دومین گروه بزرگ قربانیان هولوکاست را تشکیل می‌‌‌‌‌‏دهند.

وحشی‌‌‌‌‌‏گری کمونیست‌‌‌‌‌‏های شوروی با نازی‌‌‌‌‌‏ها همسان  بود و حتی گاهی اوقات بی‌‌‌‌‌‏رحمی فرماندهان شوروی نسبت به افراد خودشان از قساوت نازی‌‌‌‌‌‏ها هم پیشی می‌‌‌‌‌‏گرفت. در بعضی مواقع، استالین و افسرانش به جای فرمان عقب‌‌‌‌‌‏نشینی استراتژیک برای حفظ نیروی انسانی، دستور ننگین ۲۲۷ را به ارتش دادند. این فرمان حکمی کوتاه است که از عقب‌‌‌‌‌‏نشینی حتی برای جلوگیری از محاصره ممانعت می‌‌‌‌‌‏کند.

جمله معروف روسی « حتی یک قدم به عقب ممنوع » یادآور استالین است که از پذیرش واقعیت جنگ امتناع می‌‌‌‌‌‏کرد که این فرمان او منجربه کشته شدن بی دلیل روس‌‌‌‌‌‏های بسیاری شد.

تمام بخش‌‌‌‌‌‏های پلیس مخفی شوروی که تانک‌‌‌‌‌‏ها و توپخانه‌‌‌‏های خود را داشتند، به کناری نهاده شد؛ نه برای جنگ با آلمان‌‌‌‌‌‏ها، بلکه برای حمله به آن دسته از نظامیان خودی که از آتش نازی‌‌‌‌‌‏ها عقب نشینی کرده بودند.

رهبران اتحاد جماهیر شوروی، کسانی را که توسط آلمانی‌‌‌‌‌‏ها دستگیر شده بودند، خائن تلقی می‌‌‌‌‌‏کردند. آنهایی که از روی بدشانسی به نحوی به خاک خود بازمی‌‌‌‌‌‏گشتند، محاکمه شده و برای مجازات در گروه‌‌‌‌‌‏های ویژه‌‌‌‌‌‏ای که نامشان مفهموم نازی داشت، به خدمت گرفته می‌‌‌‌‌‏شدند.

این افسران و مردان نظامی تجهیزات ناقص و فاقد شرایط محافظت دریافت کردند و برای مأموریت‌‌‌‌‌‏های انتحاری استفاده می‌‌‌‌‌‏شدند.

برای مثال، یکی از نظامیان شوروی که از جنگ سرد گریخته بود، نقل کرده که این مردان را درحالی که اسلحه‌‌‌‌‌‏هایشان به آنها زنجیر شده و فاقد چتر نجات بودند، در قسمت عقب هواپیماهای جنگی می‌‌‌‌‌‏بستند تا دراین شرایط به دشمن تیراندازی کنند.

بسیاری از آنان هم به منظور پاکسازی میدان مین برای عبور ارتش به کار گرفته می‌‌‌‌‌‏شدند.

عواقب « آزاد سازی » کشورها به دست شوروی

Persian-Epochtimes-Img

از سمت چپ، وینستون چرچیل، نخست‌‏وزیر بریتانیا، فرانکلین روزولت، رییس‌‏جمهور آمریکا و جوزف استالین، دیکتاتور شوروی در کنفرانس یالتا در ۱۹۴۵ (Public Domain)

 

صحبت های متعددی از همکاری اولیه استالین با نازی‌‌‌‏ها وجود دارد، ولی اگر بخواهیم به تصویر کاملی از این قساوت‌‌‌‌‌‏ها دست پیدا کنیم، بایستی آرشیو محرمانه کرملین آشکار شود.

محققان تاریخ نظامی عموما بر این عقیده‌‌‌‌‌‏اند که ارتش سرخ به سبب پاکسازی به دست کمونیست‌‌‌‌‌‏ها به شدت تضعیف شده و آماده شروع جنگ نبود.

 

تحقیقات دیگر نشان می‌‌‌‌‌‏دهد که ارتش سرخ به سرعت در حال انجام اصلاحات مهم نظامی بود و سلاح‌‌‌‌‌‏های جدیدی به نمایش گذاشت.

طرفداران این دیدگاه، به ویژه پژوهشگران دوران پسا شوروی در روسیه، معتقدند که طریقت آن زمان شوروی، خواستار تهاجم فراگیر به اروپا در زمان انتخاب استالین بود و استالین تنها در صدد دفاعی ساده نبود بلکه می‌‌‌‌‌‏خواست راه خود تا برلین را بگشاید.

نیروهای غارتگر شوروی که ابتدا مورد استقبال قرار گرفتند از سوی فرماندهان تشویق می‌‌‌‌‌‏شدند که کشورهای میزبان خود را غارت کنند. بدین ترتیب شهرتی بی سابقه در ستمگری و تجاوز نصیبشان شد.

در عین حال، میلیون‌‌‌‌‌‏ها سرباز و غیرنظامی شوروی، سور و سات تازه رژیم این کشور برای کار در اردوگاههای کار اجباری شدند و استالین به استبداد پیشین خود ادامه داد. (گفته می‌‌‌‌‌‏شود بریتانیایی‌‌‌‌‌‏ها ۱.۵ میلیون نفر از آنان را به کشورشان بازگرداندند.)

اما نتیجه زیان‌‌‌‌‌‏بارترین و ممتدترین پیامد « آزادی » شوروی، هم در شرق و هم در غرب، سیاسی بود.

رژیم‌‌‌‌‌‏های استالینیستی، روی کار آمده به‌‌‌‌‌‏وسیله مسکو، بیش از ۴۰ سال کشورهای اروپای شرقی را متلاشی کردند.

در آسیا، تهاجم برق‌‌‌‌‌‏آسای شوروی به مستعمره‌‌‌‌‌‏های امپریالیستی ژاپن در چین و کره، به طور مستقیم به پیروزی غیرمنتظره کمونیست‌‌‌‌‌‏های محلی کمک کرد و با بیش از ۷۰ سال تداوم و صدها میلیون قربانی، این رژیم‌‌‌‌‌‏ها هنوز بر سر قدرت هستند.

 

Persian-Epochtimes-Img

دختری اهل کره‌‏ به همراه برادرش، هنگام پیشروی نیرو‌‏های کمونیستی در جنگ کره (Maj. R.V. Spencer/U.S. Navy)

 تخمین زده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏شود که کمونیسم تاکنون حدود ۱۰۰ میلیون انسان را به قتل رسانده است؛ اما جنایات آن گردآوری نشده و ایدئولوژی آن هنوز هم ادامه دارد. اپک تایمز در صدد است تا تاریخچه و عقاید این جنبش را که خاستگاه استبداد، کشتار و تخریب است، افشا کند.

۲۴ ژانویه: تولد همسر مقتول پولانسکی

۲۴ ژانویه: تولد همسر مقتول پولانسکی

24 ژانویه: تولد همسر مقتول پولانسکی
شارون ماری تیت پولانسکی اگر در روز ۹ آگوست ۱۹۶۹ به آن شکل فجیع به‌قتل نمی‌رسید، امروز ۷۵ساله می‌شد.

یاسین محمدی – شارون تیت در دهه‌ی ۱۹۶۰ کارش را با مدلینگ در مجلات مد و بعد با نقش‌هایی کوچک در سریال‌های تلویزیونی آغاز کرد. درخشش  در همین نقش‌های کوچک کافی بود تا توجه منتقدان را به خود جلب کند و از او به‌عنوان یکی از بازیگران مستعد و آینده‌دار نام ببرند.

شارون تیت (Sharon Tate)

او نخستین بازی سینمایی‌اش را در فیلم «چشم شیطان» (۱۹۶۶) ثبت کرد، اما به‌یادماندنی‌ترین نقشش را در فیلم کالت «دره‌ی عروسک‌ها» (۱۹۶۷) بازی کرد که برایش یک نامزدی گلدن‌گلوب به‌همراه داشت. آخرین فیلمش (۱+۱۲) (۱۹۶۹) بود که پس از مرگش اکران شد.

مراسم ازدواج شارون تیت با رومن پولانسکی

در ژانویه‌ی ۱۹۶۸ با رومن پولانسکی کارگردان و هم‌بازی‌اش در فیلم «خون‌آشام‌کشان بی‌باک» (۱۹۶۷) ازدواج کرد. کمتر از ۲۰ ماه بعد قاتلان به خانه‌شان حمله کردند و شارون تیت ۲۶ساله را که ماه نهم بارداری‌‌اش را می‌گذراند و چهار مهمان او را به‌شکلی بی‌رحمانه با ضربات متعدد چاقو کشتند.

شارون تیت (Sharon Tate)

قاتلان، اعضای فرقه‌ای به‌نام «خانواده‌ی منسون» بودند که یک روز بعد هم یک زوج ثروتمند به‌نام لنو و رزماری لابیانکا را هم در خانه‌شان در لس‌آنجلس کشتند و پرونده‌ی این قتل‌ها به پرونده‌ی تیت ـ لابیانکا مشهور شد. رهبر این فرقه تبهکاری به‌نام چارلز منسون بود که در هیچ‌یک از دو صحنه‌ی قتل حاضر نبود، اما به‌عنوان آمر این قتل‌ها در سال ۱۹۷۱ به اعدام محکوم شد. حکم اعدام او به‌دلیل تغییر قانون مجازات اعدام در ایالت کالیفرنیا در آن زمان به حبس ابد تغییر کرد تا این‌که چند ماه پیش در زندان جان سپرد.

صحنه قتل شارون تیت

منسون در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ با اعتقاد بر این‌که جنگی نژادی در آمریکا قریب‌الوقوع خواهد بود، پیروانی را جذب ‌کرد. برنامه‌ی او این بود که این جنگ ادعایی را تسریع کند تا درنهایت به‌عنوان رهبر یک نظام نوین اجتماعی ظاهر شود. دادستان‌ها در دادگاه قتل‌‌های تیت ـ لابیانکا مدعی شدند که منسون امیدوار بوده این قتل‌ها به گردن سیاه‌پوستان بیفتد و این مسئله تنش‌های نژادی را افزایش دهد.

پدر شارون تیت، سرهنگ ارتش ایالات‌متحده بود و این باعث شده بود خانواده دائماً در حال جابه‌جایی باشند و شارون دوران کودکی و نوجوانی‌اش را در شش شهر مختلف گذراند که آخرین آن شهر ویچنزا در ایتالیا بود، جایی که بالاخره دوره‌ی دبیرستان را در سال ۱۹۶۱ به‌پایان برد.

شارون تیت

در زمان فیلم‌برداری فیلم «ماجراهای یک مرد جوان همینگوی» در ورونای ایتالیا، که بازیگرانی مثل پل نیومن، سوزان استراسبرگ و ریچارد بیمر در آن بازی می‌کردند، شارون و دوستانش برای تماشا رفتند و در نقش‌های سیاهی‌لشکر بازی کردند. شارون در میان جمعیت نظر بیمر را به خودش جلب کرد و بیمر او را ترغیب کرد وارد سینما شود. بعدتر در همان سال در اتفاقی مشابه و در زمان فیلم‌برداری «باراباس» باز هم نقش سیاهی‌لشکر گرفت و این‌بار جک پالانس را جذب خودش کرد و پالانس برایش یک جلسه‌ی تست بازیگری در رم ترتیب داد که تیت در آن موفق نبود؛ اما تیت عاشق بازیگری شده بود و به اسم این‌که می‌خواهد درسش را ادامه بدهد به به‌تنهایی امریکا برگشت تا کاری در سینما پیدا کند. ازاین‌رو به لس‌آنجلس رفت و سراغ کارگزار ریچارد بیمور را گرفت و با توصیه و معرفی او توانست قراردادی هفت‌ساله با کمپانی فیلم‌ویز ببندد. سفرهای فراوان در دوران کودکی و ثبات نداشتن باعث کاهش اعتماد‌به‌نفس او شده بود و تا مدت‌ها نقش‌های مختلف را به این دلیل از دست می‌داد تا این‌که بالاخره توانست در «چشم شیطان» نقش بگیرد.

شارون تیت (Sharon Tate)

در روز حادثه پولانسکی در لندن بود تا مقدمات ساخت فیلم «روز دلفین» را فراهم کند و الا او هم قطعاً در آن نیمه‌شب خونین به قتل می‌رسید. با شنیدن خبر قتل او این پروژه را رها کرد و به لس‌آنجلس بازگشت و مایک نیکولز جانشین او شد.

کوئنتین تارانتینو درصدد است فیلمی با موضوع قتل شارون تیت بسازد که احتمالاً این فیلم تابستان سال آینده کلید خواهد خورد و تاکنون حضور مارگو رابی در نقش شارون قطعی است و از لئوناردو دی‌کاپریو به‌عنوان بازیگر دیگر فیلم (احتمالاً در نقش پولانسکی) نام برده می‌شود. این پروژه‌ فعلاً «پروژه‌ی بی‌نام کوئنتین تارانتینو/ ۱۹۶۹» نامیده می‌شود و طبق برنامه‌ریزی در سال ۲۰۱۹ به روی پرده خواهد رفت.

آرامگاه شارون تیت همسر رومن پولانسکی

چهار فیلم برتر شارون تیت را با هم مرور می‌کنیم:

  1. چشم شیطان (Eye of the Devil) (۱۹۶۶)

    تیت در این فیلم جنایی، ترسناک و رازآلود، نقش ساحره‌ای زیبا را دارد که با برادرش در نزدیکی یک تاکستان بزرگ زندگی می‌کند و «فیلیپ» مالک آن تاکستان را سحر کرده است. این فیلم نخستین فیلم سینمایی شارون تیت است که در آن با بازیگران بریتانیایی بزرگی مثل دبورا کار، دیوید نیون، فلورا رابسون، دونالد پلیسنس و دیوید همینگز هم‌بازی شد. فیلم دو سال بعد از پایان فیلم‌برداری اکران شد و به همین دلیل تأثیر زیادی بر کارنامه‌ی تیت نگذاشت. «چشم شیطان» اگرچه در زمان اکران در امریکا به موفقیتی دست پیدا نکرد، اما بعدها به‌ویژه پس از قتل تیت در اروپا محبوب شد.

    شارون تیت

  2. خون‌آشام‌کشان بی‌باک (The Fearless Vampire Killers) (۱۹۶۷)

    عنوان کامل این کمدی وحشت «خون‌آشام‌کشان بی‌باک، یا مرا ببخشید، اما دندان‌هایتان در گردن من است» بود که در اصل در بریتانیا با عنوان «‌رقص خون‌آشام‌ها» اکران شد و در ایران هم با عنوان فیلم فارسی‌طور «ببوس ولی گازم نگیر» پیش از انقلاب به‌روی پرده رفت. شارون تیت در این فیلم در نقش «سارا شاگال» دختر صاحب مسافرخانه را بازی می‌کند که توسط خون‌آشامی به‌نام «کنت فون‌کرولوک» ربوده می‌شود. رومن پولانسکی کارگردان این فیلم خودش در نقش «آلفرد» دستیار «پروفسور ابرونسیوس» بازی می‌کند که عاشق «سارا» شده است. پولانسکی در زمان انتخاب بازیگر برای «خون‌آشام‌کشان بی‌باک» می‌خواست از جیل سنت‌جان استفاده کند، اما تهیه‌کننده‌ی فیلم مارتین رانسوهوف که مدیر کمپانی فیلم‌ویز بود اصرار کرد که شارون تیت این نقش را بازی کند که درنهایت پولانسکی پذیرفت؛ آشنایی‌ای که به ازدواج این دو منتهی شد.

     

    شارون تیت خون‌آشام‌کشان بی‌باکشارون تیت در نقش سارا شاگال|خون‌آشام‌کشان بی‌باک
  3. خدمه‌ی خراب‌کار (The Wrecking Crew) (۱۹۶۸)

    این فیلم اکشن، ماجراجویانه و کمدی، چهارمین و آخرین فیلمی است که در آن دین مارتین در نقش «مت هلم» افسر مخفی‌ای بازی می‌کند که بیشتر رویکردی طنز به «جیمز باند» دارد. مارتین پس از قتل شارون تیت آن‌قدر ناراحت و افسرده شده بود که دیگر در فیلم‌ جدیدی با نقش «مت هلم» بازی نکرد. تیت در این فیلم در نقش «فریا کارلسون» یک راهنمای گردشگری در دانمارک را بازی می‌کند که راهنمایی «مت هلم» را در سفر به دانمارک به عهده می‌گیرد و ناخواسته با دست‌وپاچلفتی‌بازی‌هایش چندین بار جان «هلم» را نجات می‌دهد. مربی شارون تیت برای بازی در صحنه‌های رزمی این فیلم بروس لی بود. این آخرین فیلم تیت است که در زمان حیاتش اکران شد و او نتوانست فیلم بعدی‌اش «۱+۱۲» را روی پرده ببیند.

     

    شارون تیت خدمه‌ی خراب‌کار (The Wrecking Crew) (1968)شارون تیت در نقش فریا کارلسون| خدمه‌ی خراب‌کار
  4. دره‌ی عروسک‌ها (Valley of the Dolls) (۱۹۶۷)

    شارون تیت در این درام رمانتیک نقش «جنیفر نورث» یکی از سه زنی را بازی می‌کند که فیلم اوج فرود آن‌ها را در عرصه‌ی نمایش دنبال می‌کند. او برای بازی در این فیلم نامزد جایزه‌ی بهترین بازیگر زن تازه‌کار در جوایز گلدن‌گلوب شد که این جایزه به کاترین راس بازیگر فیلم «فارغ‌التحصیل» رسید. فیلم که با بودجه‌ای ۵میلیون دلاری ساخته شده بود بیش از ۱۰ برابر این مبلغ فروش کرد تا در گیشه هم کاملاً موفق باشد؛ البته بخش عمده‌ای از آن مربوط به اکران دوباره‌ی فیلم پس از قتل تیت است. جان ویلیامز آهنگ‌ساز این فیلم نخستین نامزدی از ۵۱ نامزدی اسکارش را برای این فیلم کسب کرد و آخرین نامزدی‌اش را هم امسال برای «جنگ ستارگان: آخرین جدای» به‌دست‌ آورده است.

     

    شارون تیت دره‌ی عروسک‌ها (Valley of the Dolls) (۱۹۶۷)شارون تیت در نقش جنیفر نورث| دره‌ی عروسک‌ها

مرد مرموز رژیم پهلوی

شاپور ریپورتر در اسفند ۱۳۸۳ شمسی در آرژانتین بر اثر سرطان پروستات درگذشت. این پایان زندگی مردی بود که بیش از آنکه منافع ایران را تامین کند در خدمت منافع انگلستان بود.
به گزارش شمانیوز:شاپور ریپورتر در 26 فوریه 1921/ 8 اسفند 1299 در تهران به دنیا آمد. 1
پدر وی اردشیر جی ریپورتر بود که رضاخان را شناسایی و به آیرونساید فرمانده اصلی کودتای 1299 معرفی نمود. 
شاپور در سال 1313 دوره شش ساله ابتدائی را در دبستان زرتشتیان تهران به پایان رساند. در سال 1316 مقطع متوسطه را در دبیرستان فیروز بهرام طی نمود و برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت.
در سال 1939 در رشته‌های علوم سیاسی، تاریخ، زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه وست مینیستر فارغ‌التحصیل شد. وی بعد از پایان آموزش دانشگاهی و اطلاعاتی به استخدام وزارت امور خارجه  بریتانیا در آمد و ماموریت‌های مهمی را در فرانسه، خاورمیانه، برمه، هند و چین به عهده گرفت.
در سال 1947به عنوان سفیر آکرودیته هند به ایران آمد. 3 
وى در زمان ملی شدن نفت مامور به وزارت امور خارجه امریکا شده بود و در سفارت آمریکا به کار اشتغال داشت چنانکه در یکى از سندها مى‏‌خوانیم: «در جریان بحران نفتى و به مدت یک دوره سه ساله وى به عنوان مأمور موقت وزارت خارجه ایالات متحده، مشاور سیاسى سفیر هندرسن بود. در خلال دوره‏اى که منجر به  براندازى مصدق شد وى مسئولیت عملیات در صحنه را برعهده داشت.»4
ریپورتر مقالاتی به نفع شاه در نشریات انگلیسی می‌نوشت که به تقویت ارکان نظام شاهنشاهی و خود شاه می‌انجامید. و این مقالات را از طریق «دوست شفیق» خود اسدالله علم به رویت شاه می‌رساند.
3مه 1954
امیراسدالله عزیزم،
مقاله‌ای را برایت می‌فرستم که 22 اوت سال گذشته هنگامی‌ که اعلیحضرت همایونی هنوز در خارج از کشور به سر می‌بردند برای روزنامه تایمز نوشته بودم.
لطفاً با دقت آن را بخوان و به اعلیحضرت نشان بده. زیر بعضی قسمت‌های مقاله خط کشیده‌ام. البته معتقدم که این مقاله در آن موقع از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار بود.
این مقاله در روزنامه‌های معتبر در سرتاسر نقاط امپراتوری بریتانیا و کشورهای مشترک‌المنافع بارها به چاپ رسیده. در آن موقع نسخه‌ای از آن را برای علاء و نیز امیرابراهیمی فرستادم. البته اطمینان دارم که این مقاله مورد توجه اعلیحضرت و خود شما قرار خواهد گرفت. ملاحظه می‌کنید که من نوشتم، «شاه و دولت او» همچنین می‌گویم «نظام پادشاهی  عمیقآ در شخصیت ملی ایرانیان جا افتاده است» و غیره. وقتی همدیگر را دیدیم می‌توانی نظرات را به من بگویی.
با تقدیم احترام فراوان
شاپور 5
ریپورتر به پاس خدمات موثرش در کودتای 28 مرداد 1332 به بزرگترین دلال کمپانی‌های تسلیحاتی و غیر تسلیحاتی انگلستان در ایران تبدیل شد و به پاس خدماتش به دولت بریتانیا در 29 اسفند 1351 به دریافت لقب «شوالیه» و عنوان «سر»نائل شد و فردای آن روز، روزنامه دیلی اکسپرس مقاله زیر را چاپ کرد.
افتخارات برای مرد محجوب شاه
کسی که میلیون‌ها به بریتانیا سود رساند 
بقلم چپمن پینچر
دیروز در کاخ باکینگهام مراسم تجلیل و دادن نشان برقرار بود و از میان همه این افرادی که نشان و لقب گرفته‌اند، کسی که مردم در انگلستان وی را کمتر از همه می‌شناسند همان کسی است که بیش از همه به آنها خدمت کرده است.
او سر شاپور ریپورتر است که از اتباع دولت پادشاهی انگلستان است ولی در تهران خانه دارد و به سبب خدماتی که به منافع بریتانیا کرده است به دریافت لقب «شوالیه» و عنوان «سر» نائل شده است.
این خدمات بی سر و صدا منافعی به مبلغ صدها میلیون لیره به بریتانیا رسانده است با همه مشاغلی که همراه آن است و بنظر می‌رسد که در آینده نیز بیش از این خواهد رساند... 6
ریپورتر در ماه‌های آخر حکومت پهلوی نامه‌ها و گزارشات زیادی درباره اوضاع سیاسی ایران برای مقامات دولت انگلیس و امریکا می‌فرستاد که نشان از وابستگی شدید شاه و حکومت پهلوی به غرب است هر چند ریپورتر می‌خواهد نعل وارونه بزند و صحنه خبری روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها را به سمتی هدایت کند که نشانی از وابستگی حکومت پهلوی به دولتهای خارجی در آن دیده نشود.
وزیر امور خارجه، وزارت خارجه و کشورهای مشترک‌المنافع، لندن
بیست ‌وچهارم اکتبر 1978
دکتر اوئن عزیز،
با توجه به اینکه طی سی ‌سال گذشته چیزی بیش از یک ناظر منفعل مناسبات ایران و انگلیس بوده‌ام، مایل هستم نکات زیر را در خصوص حمایتهای اخیر جناب‌عالی از شاه که در روز بیست‌ودوم اکتبر 1978 از تلویزیون پخش شد، مطرح نمایم.
این مضمون که تداوم حاکمیت شاه به رغم کاستی‌های آن در حوزه حقوق بشر به سود غرب است، به مخالفان آن، با هر گرایش سیاسی، این اجازه را می‌دهد که از آن به عنوان گواهی برای اثبات نوکری شاه در مقابل آمریکا و انگلیس استفاده کنند، و دیگران را نیز به این نتیجه برساند. البته، این حقیقت ندارد. شاه  صرفاً از آن جهت ایران را در اردوگاه غرب مستقر ساخته که معتقد است این سیاست به سود مردم و استقلال آنها خواهد بود.? [!]
همچنین من احتمال «سرنگونی» او را قریب‌الوقوع نمی‌دانم. در حالی که مردم ایران خواهان  استقرار دموکراسی در ایران هستد، اکثریت آنان که تاکنون سکوت کرده‌اند، دموکراسی را با حکومت توده‌ها و تعصب یکسان تلقی نمی‌کنند.
به نظر من، دیری نخواهد پایید که این بخش از جامعه که صدای خود را به گوش دیگران خواهد رساند، بدون تردید، شاه ناگزیر است خود را با اصول حکومت یک پادشاه مشروطه منطبق کند و نه یک حاکم مطلق. به هر حال، ایرانیان، به عنوان یک  ملت، دموکراسی و پادشاهی را مانعه‌الجمع تلقی نمی‌کنند.
شاپور ای. ریپورتر 
مردم ایران با پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 به خدمات شاپور ریپورتر به دولت بریتانیا به عنوان مشاور اطلاعاتی دولت بریتانیا در مسائل ایران و مشاور وزارت دفاع انگلیس پایان داد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2: جستارهایی از تاریخ معاصر ایران (تهران: اطلاعات، 1369)، ص173.
2. اسناد موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 47307، 47325 پ.
3. مظفر شاهدی، «نگاهی به جایگاه و عملکرد شاپور ریپورتر در دوران پهلوی»، بهار، 24 اردیبهشت 1379 ص 10؛ 299 اردیبهشت 1379 ص 11.
4. اسناد موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 47113-47114 پ.
5. اسناد موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 47561پ.
6. حسین فردوست، ص 194- 195.
7. اسناد موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 47710پ.
8. موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مروری بر زندگی امیر توکل کامبوزیا

مروری بر زندگی امیر توکل کامبوزیا 

مروری بر زندگی امیر توکل کامبوزیا

امیر توكل كامبوزیا، فرزند امیربابا مشیر دیوان در سال 1283 شمسى در تهران چشم به جهان گشود و در مهر ماه 1353 در شهر زاهدان دیده از جهان بست. وى كه اصالتا از اكراد زعفرانلوى قوچان بود، تحصیلات ابتدایى و متوسطه را در شهرهاى تهران و مشهد گذراند و براى تكمیل تحصیلات خود عازم تاشكند گردید. حضور كامبوزیا در كشور روسیه تا زمان انقلاب (1917 میلادى) در این كشور استمرار یافت، از آن پس به ایران بازگشت. مرحوم كامبوزیا پس از بازگشت به ایران تحت نظر مرحوم كلنل محمدتقى خان پسیان به مدرسه نظام ژاندارمرى راه یافت و در سال 1300 به علت لیاقت و شناختى كه كلنل از وى داشت، او را به سمت ریاست تلگراف و رموزات انتخاب كرد.

پس از كشته شدن كلنل محمدتقى خان پسیان، كامبوزیا با حضور در استان سیستان و بلوچستان مبادرت به مطالعه و پژوهش در زمینه‏هاى مختلف به خصوص كشاورزى، علوم قرآنى و تاریخى نمود. از سال 1308 تا سال 1312 ایشان به دعوت مدرسه شوكتیه بیرجند به آن دیار سفر كرد و به تدریس زبان فرانسه، فیزیك و شیمى پرداخت. مدتى بعد براى آبادانى مزرعه خود به زاهدان كه در آن سالها به تازگى تأسیس شده بود بازگشت و اقدام به تأسیس كلاته و كتابخانه كامبوزیا نمود.

مرحوم كامبوزیا در دل كویر نیز لحظه‏اى از علم‏اندوزى غافل نماند و با مراجع و مكانهاى علمى دنیا (به خصوص كشورهاى اروپایى) رابطه علمى برقرار كرد. پس از مدتى آوازه این كویرنشین مسلمان در بسیارى از محافل علمى دنیا سایه افكند به گونه‏اى كه فرانسوا بالزان ـ نایب رئیس انجمن فرهنگستان نژادشناسى فرانسه ـ در كتاب خود نوشت :

«افسوس تا چه حد اطلاعات و معلومات تاریخى... نادر و كمیاب است. اگر من پرده‏اى از ابهامات بر مى‏دارم بر اثر موهبت و احساس منتى است كه از ملاقات خودم با امیر كامبوزیا نصیب مى‏برم!... حق‏شناسى  و سپاسگذارى من نسبت به علامه امیر توكل كامبوزیا من بعد عظیم و بزرگ خواهد بود.»

فعالیتهاى سیاسى كامبوزیا 

فعالیت‏هاى سیاسى كامبوزیا به دو دوره زمانى خاص تقسیم‏بندى مى‏گردد :

الف) از سالهاى 1300 تا 1332 

  در تقسیم‏بندى اول همانگونه كه اشاره رفت، كامبوزیا شیفته مرحوم كلنل محمدتقى خان پسیان مى‏شود كه علیه استبداد داخلى ـ رضا خان میرپنج ـ پرچم مبارزه را در خطه خراسان علم نموده است. با كشته شدن وى، كامبوزیا كه به ریاست تلگراف و رموزات خراسان از طرف پسیان منصوب شده بود، به دزد آب (زاهدان) مهاجرت مى‏كند هر چند كه بسیارى بر این عقیده‏اند كه وى از سوى رضاخان تبعید شده است.

 در زمان استبداد رضاخانى (20 ـ 1304) با توجه به ایجاد خفقان توسط وى و تازه تأسیس بودن شهر زاهدان، تقریبا فعالیت سیاسى خاصى از ایشان دیده نمى‏شود.  در اواخر دهه 20 كه نغمه‏هاى رهایى از یوغ استعمار انگلیس در كشور نواخته شد، شهید نواب صفوى توسط استبداد داخلى دستگیر گردید. مرحوم كامبوزیا در نامه‏اى به مرحوم آیت‏اللّه‏ كاشانى، حمایت خود را از نواب چنین عنوان داشت :

زاهدان ـ اول تیر ماه 1327

بنده خداوند آقاى سید ابوالقاسم كاشانى

«از بازداشت سید مجتبى نواب صفوى هیچ تأثرى بر افراد مجاهد ما نخواهد بود، زیرا او به مزد خود رسیده، از خداوند امیدواریم كه شدیدترین مرحله آن نصیب ما گردد... البته این شخص از حیث مقام با ما مساوى نیست.»

كامبوزیا براى خدمت به دین اسلام و كشور ایران این بار با قبول رهبرى حزب ایران كه توسط دكتر مصدق به وى پیشنهاد شده بود، به فعالیت سیاسى خود ادامه داد. در پى قطع روابط سیاسى ایران و انگلیس كه به دنبال اختلاف بر سر ملى شدن نفت بوجود آمده بود، كامبوزیا در نامه‏اى خطاب به آیت‏اللّه‏ كاشانى چنین ابراز مسرت و شادمانى نمود :

«به مژده بستن كنسولگریهاى دولت ستمگر انگلیس، مفتخرم خدا را گواه دهم كه مال و قلم و زبان و جان خود و تمام فرزندان و كسانم را براى انتقام از این دشمن بى‏آزرم بشریت و غلامان فرومایه او در ایران تا دم واپسین در اختیار شما گذارم.» 

در این سالها (دهه 1320) كامبوزیا یكى از افراد متنفذ، مقبول، موجه و صاحب امتیاز در استان سیستان و بلوچستان شناخته مى‏شده است. یكى از عوامل اسداللّه‏ علم در 28/10/1330 در خصوص نفوذ كامبوزیا در میان مردم استان (به علم) چنین گزارش مى‏دهد :

«وضع زاهدان را به طور اختصار به عرض مى‏رساند : شهر تقریبا صدى 30 با ریگى، بقیه صدى 20 به نام آقایان كفعمى و توكل كامبوزیا... مى‏باشد.» 

بدنبال كودتاى نافرجام 25 مرداد 1332 و فرارى شدن شاه از كشور، مرحوم كامبوزیا طى نامه‏اى به دكتر مصدق، محاكمه و مجازات دسیسه‏كاران را خواستار مى‏گردد. با انجام كودتاى دوم (28 مرداد) و موفقیت كودتاگران كه در نهایت به بازگشت استبداد به كشور منتهى شد، مرحوم كامبوزیا نیز مانند بسیارى از چهره‏هاى سیاسى كشور براى مدتى در لاك انزوا فرو رفت و موقتا فعالیت‏هاى سیاسى را به كنارى نهاد. شاید در این سالها (از سال 1332 تا 1342) او به دنبال رهبرى مى‏گشت كه با پیروى از وى راه را از بیراهه بشناسد.

ب) از سالهاى 1342 تا مهر 1353

در این سالها نهضت حضرت امام خمینى (ره) آغاز به فعالیت مى‏كند و مرحوم كامبوزیا به فعالیت‏هاى خود علیه رژیم محمدرضا شاهى وسعت مى‏دهد. در سال 1342 به صورت پاره وقت به استخدام اداره رادیو زاهدان در مى‏آید و این همان فرصتى بود كه سالها به دنبالش مى‏گشت تا صورت واقعى رژیم را به مردم نشان دهد. بنابراین با ارائه نطق‏هایى علیه شاه و انتقاد از حكومت او بغض خود را مى‏تركاند، هر چند كه ساواك اجازه پخش این بغض تركیده را هیچگاه نمى‏دهد. در نتیجه كامبوزیا به بزرگترین سوژه ساواك در استان سیستان و بلوچستان تبدیل مى‏شود و از آن به بعد ساواك در نامه‏نگاریهاى مختلف و دستورات به منابع خود، خواستار جمع‏آورى اطلاعات و اخبار از كامبوزیا مى‏گردد.

  بدنبال تصویب قانون كاپیتولاسیون و اعتراض حضرت امام به آن كه در نهایت به تبعید ایشان به تركیه منجر گردید (آبان 1343) كامبوزیا كه در صدد روشن نمودن افكار مردم و آشنا نمودن آنان با اقدام رهبرش بود، در اداره رادیو سعى در تبلیغ فعالیت‏ها و مواضع حضرت امام در ارتباط با كاپیتولاسیون نمود: «واقعا ما مردم خیلى بدبخت هستیم، همه چیزمان را گرفته‏اند، شرفمان را، ثروتمان را، همه چیزمان را، اگر یك سرباز آمریكایى در خیابان در انظار مردم به خواهرمان، به زنمان دست درازى كند، قدرت اعتراض نداریم. اینها مصونیت دارند، براى آن كه ارباب ما هستند، هیچكس نمى‏تواند بگوید بالاى چشمتان ابروست...»

در پى این سخنان، ساواك استاد كامبوزیا را به اتهام «طرفدارى از روحانیون افراطى» تحت نظر قرار مى‏دهد. ساواك پس از مدتى وى را از اداره رادیو اخراج، صلاحیتش را در شوراى داورى شهرستان زاهدان رد و از تدریس او در دانشسرایعالى تربیت معلم زاهدان جلوگیرى مى‏كند. این اقدامات نتوانست در روحیه فولادین این اسلام‏شناس مجاهد خللى ایجاد كند و كماكان به فعالیتهاى خود علیه رژیم در قالب روشن نمودن افكار عمومى و توزیع و پخش سخنرانى‏هاى حضرت امام، ادامه داد. استمرار این اقدامات در نهایت منجر به احضار وى به ساواك گردید و مامور ساواك در گزارش خود (1153/11/ه ـ مورخ 1/2/49) نوشت :

«اینجانب به نامبرده بالا تفهیم نمودم كه اعمال و گفتارش تحریك افكار عمومى بوده و باید نسبت به اعمال خود تجدید نظر نماید.»

مرحوم كامبوزیا با بى‏توجهى به تذكرات و هشدارهاى ساواك به فعالیتهاى خود علیه رژیم ادامه و حتى آن را افزایش داد. در این راستا، مامور ساواك در نظریه كارشناسى خود با نا امید شدن از كنترل و هدایت وى نوشت : «.... مزرعه او كانون افراد ناراضى و ناراحت و مخالف وضع موجود شده است... هر قدر ستاد عملیات از راه‏پند و اندرز و نصیحت راه مماشات را بپیماید، بر جسارت و گستاخى او افزوده و دال بر ضعف قواى دولتى خواهد نمود و جرى‏تر خواهد شد.»

با توجه به استمرار فعالیت‏هاى كامبوزیا علیه نظام ستم شاهى، ساواك اقدام به دستگیرى وى نمود و در گزارش خود (مندرج در اسناد) نوشت :  «پس از اخذ نمایندگى دادستانى در تاریخ 27/8/49 منزل امیر توكل كامبوزیا را بازرسى و مدارك و اسنادى حاكى از فعالیت نامبرده علیه امنیت و مصالح كشور و همچنین اهانت به مقام شامخ سلطنت بدست  آمد. لذا مشارالیه بلافاصله بازداشت، تقاضاى صدور قرار تأمین از بازپرسى دادسراى نظامى دادگاه عادى 16 كرمان گردید...»

 استدلالات و شخصیت علمى مذهبى كامبوزیا در ساواك زاهدان، كاركنان این سازمان مخوف را مقهور خود نمود به حدى كه پس از حدود سه هفته بازداشت در نهایت با عنوان اینكه وى فردى فاضل و دانشمند است، او را آزاد نمودند!

شخصیت مذهبى ـ علمى كامبوزیا 

بیشترین دغدغه مرحوم كامبوزیا در طول زندگى‏اش، احیاء اسلام و اسلامى نمودن هر چه بیشتر جامعه ایرانى بود. بر پایه همین دغدغه در سالهاى 1308 تا 1312 در انجمن حقایق اسلامى كه یك انجمن مخفى در سیستان بود، فعالیت داشت و در زاهدان انجمن دانش پژوهان اسلامى را بنیاد نهاد. در شهر بیرجند با پیگیرى فعالیتهاى علمى فرهنگى با نویسندگانى همچون مرحوم سیدغلامرضا سعیدى در راستاى شناخت اسلام اصیل گام برداشت كه در این باره مرحوم سعیدى چنین مى‏گوید :  «كامبوزیا در بیرجند معلم بود. من و امثال من شاید آشنایى‏مان به معارف اسلامى از او بیشتر بود ولى ادراك او از عمومیات اسلامى و انواع معارف اسلامى طورى بود كه در او برجستگى خاصى احساس مى‏شد. كامبوزیا در بیرجند سهم زیادى در كسوت تجدید موعظه داشت... معمولاً كسانى كه در آن زمان به موعظه مردم در مجالس دینى و مذهبى مى‏پرداختند، در كسوت روحانى بودند اما كامبوزیا جوانى 27 یا 28 ساله با كت و شلوار... در سخنرانیهایش از اسلام و تجدید حیات آن سخن مى‏گفت. این امر موجب تعجب همگان بود كه شخص تحصیل كرده در خارج و با چندین زبان آشنا، حافظ قرآن و عالم به تفسیر آن باشد و مردم را موعظه كند.»

از نظر كامبوزیا ملاك نگریستن به هر موضوعى باید قرآن باشد. وى معتقد بود كه (تمام مدارج علوم زندگى اعم از اجتماعى، اقتصادى و اخلاقى باید با ترازوى قرآن كریم توازین و نواقص آن با وزنه‏هاى موجود در آن تعادل بخشیده شود. زیرا علوم اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و اخلاق باید پیوست با فطرت انسان بوده باشد تا نظم و آرامش و ارتقاء بوجود آید و اسلام هم دین فطرت است.) 

مرحوم كامبوزیا بر انجام فرایض و ترك محرمات اهتمام بسیارى داشت :

«نسبت به مسائل اسلامى بسیار مقید بود. مكرر دیده بودیم كه وقتى زمان نماز فرا مى‏رسید، گرچه گرم صحبت بود و عده زیادى نیز مستمعین او بودند، سخنش را قطع مى‏كرد و خود را آماده نماز مى‏نمود و به میهمانانش كتاب مى‏داد بخوانند تا از نماز فارغ شود.»

او یكى از بزرگترین شیفتگان وحدت بین شیعه و سنى بود. در ماههاى رمضان و ایام متبركه سعى مى‏كرد مجالسى با شركت شیعیان و اهل سنت بر پا و به بحث و مذاكره درباره رفع اختلافات آن دو مذهب بپردازد:

«حتى در بعضى از موارد مرحوم كامبوزیا عهدنامه به امضاى طرفین تهیه مى‏نمود كه با برادرى كامل به مباحثات بپردازند... اگر گاهى خشونت مختصرى راه مى‏افتاد، طرفین را آرام مى‏كرد. او غالبا در این طور مواقع با ورق زدن قرآن، آیه‏هایى پیدا كرده، مى‏خواند... تسلط او به آیه‏ها و سوره‏هاى قرآن اعجاب‏انگیز بود.! »

مرحوم كامبوزیا همواره به پتانسیلى كه اسلام براى ایجاد انقلاب مى‏تواند ایجاد نماید، فكر مى‏كرد. در این رابطه نیز (در سال 1349) اقدام به نوشتن مقاله‏اى درباره انقلاب اسلامى نمود و در آن یادآورى كرد كه :

«در تاریخ، انقلابى عظیم‏تر از انقلاب اسلامى نیست، خصوصا از آن جهت كه بشر را از سیر نزولى كه بر اثر غرق شدن در لذت و ذمائم بازگردانیده و به سوى پرواز صعودى با تكلیف سعى و عمل و فضایل اخلاقى رهنمون شده است.» 

در خصوص فعالیت‏هاى علمى، فرهنگى كامبوزیا نیز مطالب فراوان است. یكى از بزرگترین اقدامات ایشان، ساختن كتابخانه‏اى با بیش از بیست هزار جلد در كویر زاهدان است. خود درباره اینكه چرا اقدام به تأسیس كتابخانه در دل كویر كرده، مى‏گوید :

«خانواده‏ام از قدیم اهل دانش بوده‏اند و این اصل توارثى است. وجود كتاب لازم و ملزم هر خانواده مسلمان است. در اسلام علم عبادت است نه تجارت، چنانكه قرآن مى‏فرماید، هل یستوى الذین یعملون والذین لایعلمون....» 

دكتر باستانى پاریزى ـ صاحب نظر در علم تاریخ ـ از كتابخانه مرحوم كامبوزیا به عنوان دانشگاه یاد كرده است كه این تجلیل اهمیت اقدام استاد را نشان مى‏دهد :

«حتما باید آن عقیده را باور كنیم كه دانشگاههاى ایران در طول تاریخ در دهات و شهرك‏ها پراكنده بوده و هیچگاه صورت متمركزى نداشته است... به نظر من كتابخانه كامبوزیا مى‏تواند نمونه و شاهدى براى این معنى باشد كه دهات كم و بیش محضر معنوى فرهنگ اسلامى و ایرانى بوده است.» 

یكى از وجوه بارز شخصیت علمى استاد كامبوزیا تسلط وى در علم تاریخ بوده كه در این زمینه نیز تألیفاتى از خود به جاى گذارده است. ساواك در خصوص اطلاعات تاریخى استاد مى‏نویسد :

«در شهریور 1344 در جشن هفته كتاب در تالار فرهنگ نامبرده تعدادى از كتابهاى خود را به معرض نمایش گذارده و از طرف پرورشگاه خیریه فرح نیز از آقایان محیط طباطبایى استاد دانشگاه، دعوت به عمل مى‏آید كه در جشن مزبور شركت بنماید. در جلسه سخنرانى آقاى كامبوزیا در حضور ایشان در حدود یك ساعت و نیم چكیده‏هایى از تاریخ ایران و محسنات كتاب مطالبى ایراد كه آقاى محیط طباطبایى اظهار داشته : با بودن ایشان در زاهدان چرا از من دعوت به عمل آورده‏اید من در مقابل ایشان چه بگویم؟»

تسلط و نظریه‏پردازى استاد بر علم تاریخ موجب شده بود كه حتى برخى از دانشمندان غربى از فرضیات و نظریات كامبوزیا پیروى نمایند. پروفسور بالزان در كتاب خود «تپه مجهول» مى‏نویسد :

«فرضیه پروفسور رالنسون راجع به بابل مسلم نیست و من طرفدار نظریه كامبوزیا هستم.»

استاد كامبوزیا، در علم كشاورزى نیز داراى اطلاعات فراوانى بوده است. خبرنگار مجله سیاه و سپید در بازدید از مزرعه وى (سال 1352) با ابراز شگفتى از آنچه كامبوزیا در كویر ساخته است، نام مقاله خود را چنین انتخاب مى‏كند : این مرد در كویر بهشت ساخته است!

برخى از كارشناسان و محققان علم كشاورزى كه از نزدیك موفق به دیدار از مزرعه استاد كامبوزیا شده بودند، از نحوه زراعت و موفقیت وى اظهار شگفتى كرده‏اند. پروفسور لیتالو، دانشمند ایتالیایى پس از دیدار از كشاورزى استاد با ابراز شگفتى عنوان مى‏كند :

«تا به حال سابقه نداشته كه در كویر ارتفاع یونجه به 180 سانتى‏متر برسد، اما در مزرعه كامبوزیا به 180 سانتى‏متر رسیده است. كامبوزیا دانشمندى بى‏نظیر است و در كشاورزى یك نابغه!»

نبوغ و پشتكار مرحوم كامبوزیا در كشاورزى به قدرى بود كه تقریبا همه احتیاجات خود را از دل كویر و مزرعه‏اش بر آورده مى‏كرد. ایرج افشار (تاریخ‏نگار) با ابراز شگفتى از استقلال كامبوزیا و خودكفایى وى مى‏نویسد :

«كامبوزیا گفت : كه جز قند و شكر و لباس هر چه به كار زندگیش مى‏آید، از نان و حبوبات و سبزى و شیر و كره و گوشت، همه را خودش با زنهایش فراهم مى‏كند و كمتر به شهر مى‏رود. هر وقت گذرش به شهر بیفتد براى تهیه وسایلى است كه باید از آنجا تهیه كرد یا شركت در مجلس ادبى شهر زاهدان، كه او یكى از اعضاى با حرارت و ادب دوست آنجاست.»

شاید به دلیل چنین توانمندیهایى بود كه مرحوم جلال آل‏احمد رنج سفر به زاهدان را به خود مى‏خرد، هر چند كه موفق به دیدار كویرنشین زاهدان نمى‏شود. 

از آقاى كامبوزیا كتب و مقالات متعددى به یادگار مانده كه تعدادى از آنان نیز به چاپ رسیده است. از میان كتب انتشار یافته مى‏توان به كتاب تفسیر آیات ذوالقرنین یاتس جى هوانگ تى و كتاب بلوچستان و علل خرابى آن اشاره كرد.

از دیگر وجوه بارز شخصیتى كامبوزیا، نفرت و مخالفت ایشان با صهیونیست‏ها بود. شمس‏الدین رحمانى یكى از هم‏رزمان مرحوم كامبوزیا در این زمینه مى‏گوید:

«وى معتقد بود كه هر چه مساله فساد، سیاه، بد و جنایت است را باید به یهودیان [صهیونیست‏ها] ربط داد وهر چه مطلب خوب و درست و به قاعده ریشه‏اش را مى‏توان در اسلام دید. ما در ابتدا تعجب مى‏كردیم اما به قدرى سند و مدرك و دلیل داشت كه من نیز به تدریج قبول كردم. »

محمود زند مقدم در كتاب حكایت بلوچ خود نقل مى‏كند كه اول موضوعى را كه استاد با من در میان گذاشتند، در خصوص استعمار نارنجى (یهودیان) بود :

«استعمار چندین نوع دارد، یك استعمار نداریم، اشتباه نشود. هر استعمار رنگى دارد براى خودش، توسط این رنگها ما انواع استعمار را تمیز مى‏دهیم از هم... اولى استعمار نارنجى، یهودیان هستند.... این بلایى است كه استعمار سر این مملكت آورده است و حكومت‏هاى دست نشانده استعمار. یهود فراموش نشود، سهم یهود بیشتر است. همین بلا را یهود آورده است سر تمام مسلمانان دنیا. استعمار مخلوق یهود است. دولت استعمارى همان دولت یهود است...» 

در ادامه زند مقدم توضیح مى‏دهد كه :

«از او پرسیدم : راه نجاتى مى‏رسد به نظر حضرت استادى و استاد كامبوزیا قاطعانه پاسخ مى‏دهد : بدون تأمل و درنگى : بله پیش‏بینى شده است این دفعه خورشیدى از غرب طلوع خواهد كرد و زمین را از لوث فساد و كفر پاك خواهد كرد، چیزى نمانده است...» 

تنفر استاد از صهیونیسم به قدرى بود كه نام سگ خود را موشه‏دایان (نخست‏وزیر وقت رژیم صهیونیستى) گذاشته بود.  یكى از علل تنفر آقاى كامبوزیا از صهیونیسم این اعتقاد بود كه آنان براى رسیدن به اهداف خود، از هر راه و وسیله‏اى استفاده مى‏كنند :

«[صهیونیسم] مركبى است كه پیاده‏اى را براى سوارى گرفته است. صهیونیسم در مملكتى با اسم اسلام به نفع خود همكارى مى‏كند و در كشورى دیگرى باز به نفع خود بر ضد اسلام با آئین یا قانون دیگرى جدا همكارى مى‏كند.»

مرحوم كامبوزیا اختلاف بوجود آمده ما بین شیعه و سنى را دقیقا كار صهیونیسم دانسته و این اقدام را موضوعى هدایت شده توسط آنان در راستاى سیادت در جهان، معرفى مى‏كرد :

«اختلاف شیعه و سنى تنها در زمینه بحث‏هاى علمى است و چون الان به صورت یك مسأله سیاسى در آمده، كار یهود است.» 

با توجه به همین نظر بود كه كامبوزیا محمدرضا شاه پهلوى و بسیارى از كارگزاران وى را یهودى و یا آلت دست آنان مى‏دانست كه در صدد از بین بردن اسلام مى‏باشند و معتقد بود كه حتى بهائیت زاده و مخلوق یهودیت مى‏باشد.

به دنبال دستگیرى آقاى كامبوزیا توسط ساواك (1349) دست نوشته‏هاى زیادى از ایشان در خصوص صهیونیست‏ها توسط ساواك ضبط گردید كه هیچگانه به وى تحویل داده نشد. پس از انقلاب كلیه مطالب دست نویس استاد در مراكز ساواك پیدا شد ولى هیچ اثرى از آن دست نوشته‏ها پیدا نشد. خود مرحوم كامبوزیا گفته بود كه این مطالب در ایران باقى نمى‏ماند و رژیم آنها را به اسرائیل خواهد برد.

كامبوزیا از منظر ساواك 

برخى از گزارش‏هاى نوبه‏اى ساواك مرحوم كامبوزیا را چنین معرفى كرده است :

1ـ امیر توكل كامبوزیا پس از كودتاى 25 مرداد و ناكامى كودتاگران با ارسال پیام تبریكى به دكتر مصدق خواستار محاكمه كودتاگران شده است.

2ـ امیر توكل كامبوزیا یكى از افراد سرشناس زاهدان و به زبانهاى عربى، فرانسوى و انگلیسى آشنایى كامل دارد به همین جهت با پاره‏اى از كشورهاى خارجى با مكاتبه در تماس است. در جلساتى كه در كلاته خود برگزار مى‏كند، انتقاداتى از لوایح قانونى ششم بهمن، قانون حمایت خانواده و خاندان جلیل سلطنت به عمل آورده، خود را یك نفر ضد یهودى معرفى و مدعیست كه آقاى هویدا نخست وزیر، یهودى مى‏باشد.

3ـ این شخص در نزدیكى زاهدان داراى مزرعه‏اى بوده و كتابخانه بسیار مجهز و معتبرى دارد و اكثرا عده‏اى را در كتابخانه خود جمع و در اطراف مسائل روز مباحثاتى مى‏نماید.

4ـ امیر توكل كامبوزیا از مخالفین سرسخت بهائیان بوده و قرآن را از حفظ مى‏داند و مردى است متعصب و مذهبى.

5ـ كامبوزیا اظهار داشته : یكى از خواسته‏هاى یهودیان این است كه اول بى‏ناموسى در مملكت بوجود بیاورند تا غیرت مردم از بین برود و اینكه مدرسه‏ها را مختلط مى‏خواهند بكنند این موضوع خواسته یهودى است كه مسلمانى از بین برود... بهائیان پرورده و ساخته یهودیت است كه در ایران به عناوین مختلف و به حد اعلاء یهود نفوذ و رخنه كرده است زیرا شاه یهودى است نخست وزیر یهودى است و حكومت ایران ساخته یهود است. سیاست شاه ایران بى غیرت نمودن افراد ملت است... شاه و دولت به ملت چشم و گوش بسته خیانت مى‏كند... ما مسمانان باید بر علیه یهودى و دستگاههاى آن در مملكت مبارزه كنیم و نحوه مبارزه این است كه تمام افراد مملكت را بیدار كنیم.

6ـ كامبوزیا توسط پسرش اقدام به پخش كتب مهندس بازرگان (خودجوشى و خدا در اجتماع) ابوالاعلى مودودى (برنامه انقلاب اسلامى) حسین نجومیان (ارزیابى حقوق اسلام) ناصر مكارم شیرازى (ماتریالیسم و كمونیسم) مى‏نماید.

7ـ امیر توكل كامبوزیا نسبت به انقلاب شاه و مردم سخت بدبین است و هر جا كه موقعیت را مناسب تشخیص دهد، علیه فرمان مقدس شاه و مردم تبلیغ سوء مى‏نماید و مى‏گوید این دستور و سیاست یهودیان است و این انقلاب یهودى زنان ما را به فحشاء و بى‏ناموسى تشویق مى‏نماید و شاهنشاه ما دست نشانده یهودیان است... خمینى و امثال او را كه مسلمان هستند، تبعید كرده است.

8ـ امیر توكل كامبوزیا در مورد نحوه و كار خمینى در نجف اشاره و عنوان داشته : تأثیر كلام خمینى به حدى است كه طرفداران زیادى از روشن‏بینان و واقع‏بینان به گردش جمع و سازمانى مشابه جامعه‏الازهر مصر ایجاد نموده است زیرا دسته دسته از هواخواهان و مسلمانان واقعى و تحصیل كردگان مبارز حتى از همین ایران در حوزه درسى وى كه در مورد مبحث ابطال سلطنت در اسلام مى‏باشد، تلمذ و شاگردى مى‏نمایند.

9ـ نامبرده جزوه پلى‏كپى شده مربوط به خمینى تحت عنوان درسهایى از مرجع تقلید معظم جامعه شیعه آیت‏اللّه‏ العظمى جناب آقاى حاج روح‏اللّه‏ الموسوى الخمینى را در اختیار داشته و سعى نموده به وسیله فتوكپى جزوه مذكور را تكثیر نماید.

10ـ امیر توكل كامبوزیا متن تسلیت فضلا و محصلین حوزه علمیه به روح‏اللّه‏ خمینى و پاسخ مشارالیه به حوزه مذكور را در اختیار داشته و اقدام به تكثر آن نموده است.

11ـ امیر توكل كامبوزیا با رویه‏اى كه اتخاذ كرده مزاحمت‏هاى را در آینده براى مقامات امنیتى و انتظامى فراهم خواهد نمود و روزى آرامش منطقه را بر هم خواهد زد كما اینكه اكنون با جمع‏آورى عده‏اى ناراضى... مزرعه او كانون افراد ناراضى و ناراحت و مخالف وضع موجود شده است... هر قدر ستاد عملیات از راه پند و اندرز و نصیحت راه مماشات را بپیماید، بر جسارت و گستاخى او افزوده و دال بر ضعف قواى دولتى خواهد نمود و جرى‏تر خواهد شد.

مرگ مرحوم كامبوزیا 

از نحوه فوت آقاى كامبوزیا دو روایت وجود دارد : روایت اول كه روایتى است رسمى از سوى ساواك و روایت دوم از طرف نزدیكان وى. ساواك فوت كامبوزیا را مرگ طبیعى دانسته و در گزارش خود به مركز نوشته است :  «امیر توكل كامبوزیا شب چهارشنبه فوق به علت سكته قلبى در گذشته است. رضوانى24/7/53» ولی روایت دوم از فوت مرحوم كامبوزیا، مسموم شدن ایشان توسط ساواك و در نهایت شهادت وى مى‏باشد. اطرافیان مرحوم كامبوزیا، اتفاق فوق را چنین عنوان مى‏دارند :

در مهر ماه 1353 امیر عباس هویدا ـ نخست وزیر ـ به زاهدان مى‏آید و مسئولین منطقه از كامبوزیا مى‏خواهند كه با وى ملاقات كند. ایشان با صراحت و عصبانیت مى‏گویند با یك نفر یهودى خائن ملاقات نمى‏كنم... اگر ملاقاتى نیز مابین یك یهودى و یك مسلمان صورت بگیرد، یكى از آن دو باید كشته شوند هفته بعد دو نفر از تهران تحت عنوان مأموران اداره تعاون به نزد ایشان [در كتابخانه] آمده و سؤالاتى را مطرح كردند پس از اتمام صحبت یك راست به فرودگاه رفته و به تهران پرواز مى‏كنند. پس از مدتى یكى از فرزندان وى به كتابخانه مى‏رود و مى‏بیند كه پدرش بر روى زمین افتاده است. فرداى آن روز وقتى فرزندان كامبوزیا به كتابخانه مى‏روند، با استكانى مواجه مى‏شوند كه دانه‏هاى ریزى در آن بوده است. در همان روز ساواك نیز به كتابخانه مى‏آید و استكان نیز مفقود مى‏شود. مرحوم كامبوزیا را در قبرستان زاهدان به خاك مى‏سپارند اما با توجه به وصیت ایشان و با اجازه آیت‏اللّه‏ كفعمى، مجوز نبش قبر گرفته و ایشان را در كتابخانه‏اى كه خودش بنیانگذار آن بود به خاك مى‏سپارند.

 در پاسخ به این سؤال كه چرا مرحوم كامبوزیا توسط ساواك كشته شد؟ دلایل چندى عنوان شده كه شاید بهترین آنها را ـ مهندس رحمانى ـ مطرح مى‏كند :

«بعد از آزادى كامبوزیا [سال1349] ساواك براى كنترل وى اقدام به برپایى جلسات هفتگى در خصوص مسائل مختلف با حضور استاد، رئیس ساواك، رئیس شهربانى و... مى‏كرد. مطالبى كه روساى فوق مطرح مى‏كردند، استاد به آنان پاسخ مى‏داد. حتى یك بار مرحوم به من گفت كه به تدریج نظرات افراد شركت كننده در حال تغییر است! من احساسم این است كه ساواك به این نتیجه رسیده بود كه این فرد اگر آزاد باشد [علیه رژیم] تبلیغات مى‏كند، با مسوولین ارتباط داشته باشد، اثرگذار است. زندان باشد از خارج فشار وارد مى‏شود... در نهایت او را كشتند... استاد از دو هفته قبل از فوت احساس خطر مى‏كرد بسته‏هایى كه برایش ارسال مى‏شد در فاصله دو مترى قرار مى‏داد و چیزى به طرف آن پرتاب مى‏كرد كه اگر قرار باشد منفجر شود، در كنارش نباشد... ایشان یك حالت انتظار از مرگ [توسط رژیم ]داشتند...»

پس از فوت مرحوم كامبوزیا، كتابخانه وى تا مدتى تعطیل اعلام گردید. استاد در رابطه با كتابخانه خود چنین وصیت كرده بود :

«یا یكى از فرزندانم متولى آن شود، یا به كتابخانه دانشگاه الازهر مصر منتقل شود...»

با توجه به وصیت آن مرحوم در نهایت یكى از فرزندان وى مبادرت به راه‏اندازى كتابخانه نمود كه تاكنون به فعالیت خود ادامه مى‏دهد.

شاپور ريپورتر

 شاپور ريپورتر 
 

اکبر مشعوف

شاپور ريپورتر در 26 فوريه 1921/ 8 اسفند 1299 در تهران به دنيا آمد. 1 پدر وي اردشير جي ريپورتر بود که رضاخان را شناسايي و به آيرونسايد فرمانده اصلي کودتاي 1299 معرفي نمود. شاپور در سال 1313 دوره شش ساله ابتدائي را در دبستان زرتشتيان تهران به پايان رساند. در سال 1316 مقطع متوسطه را در دبيرستان فيروز بهرام طي نمود و براي ادامه تحصيل به انگلستان رفت. در سال 1939 در رشته‌هاي علوم سياسي، تاريخ، زبان و ادبيات انگليسي از دانشگاه وست مينيستر فارغ‌التحصيل شد. وي بعد از پايان آموزش دانشگاهي و اطلاعاتي به استخدام وزارت امور خارجه بريتانيا در آمد و ماموريتهاي مهمي را در فرانسه، خاورميانه، برمه، هند و چين به عهده گرفت. در سال 1947به عنوان سفير آکروديته هند به ايران آمد. 3 وى در زمان ملي شدن نفت مامور به وزارت امور خارجه امريکا شده بود و در  سفارت آمريکا به کار اشتغال داشت چنانکه در يکى از سندها مى‏خوانيم: «در جريان بحران نفتى و به مدت يک دوره سه ساله وى به عنوان مأمور موقت وزارت خارجه ايالات متحده، مشاور سياسى سفير هندرسن بود. در خلال دوره‏اى که منجر به براندازى مصدق گرديد وى مسئوليت عمليات در صحنه را برعهده داشت.»4 ريپورتر مقالاتي به نفع شاه در نشريات انگليسي مي‌نوشت که به تقويت ارکان نظام شاهنشاهي و خود شاه مي‌انجاميد. و اين مقالات را از طريق «دوست شفيق» خود اسدالله علم به رويت شاه مي‌رساند.

 

 
[2219- 11ع]
محوطه كاخ باكينگهام ـ لندن شاپور ريپورتر به پاس خدماتش به انگلستان، نشانه شواليگري دريافت كرد. همراه با همسرش آسیه آزماتوک یانس و دو فرزندش كامبيز و هما
 
             3مه 1954
              اميراسدالله عزيزم،
              مقاله‌اي را برايت مي‌فرستم که 22 اوت سال گذشته هنگامي‌که اعليحضرت همايوني هنوز در خارج از کشور به سر مي‌بردند براي روزنامه تايمز نوشته بودم. لطفاً با دقت آن را بخوان و به اعليحضرت نشان بده. زير بعضي قسمتهاي مقاله خط کشيده‌ام. البته معتقدم که اين مقاله در آن موقع از اهميت فوق‌العاده‌اي برخوردار بود. اين مقاله در روزنامه‌هاي معتبر در سرتاسر نقاط امپراتوري بريتانيا و کشورهاي مشترک‌المنافع بارها به چاپ رسيده. در آن موقع نسخه‌اي از آن را براي علاء و نيز اميرابراهيمي فرستادم. البته اطمينان دارم که اين مقاله مورد توجه اعليحضرت و خود شما قرار خواهد گرفت. ملاحظه مي‌کنيد که من نوشتم، «شاه و دولت او» همچنين مي‌گويم «نظام پادشاهي عميقآ در شخصيت ملي ايرانيان جا افتاده است» و غيره. وقتي همديگر را ديديم مي‌تواني نظرات را به من بگويي.
              با تقديم احترام فراوان
              شاپور 5
 
ريپورتر به پاس خدمات موثرش در کودتاي 28 مرداد 1332 به بزرگترين دلال کمپانيهاي تسليحاتي و غير تسليحاتي انگلستان در ايران تبديل شد و به پاس خدماتش به دولت بريتانيا در 29 اسفند 1351 به دريافت لقب "شواليه" و عنوان "سر" نائل شد و فرداي آن روز، روزنامه ديلي اکسپرس مقاله زير را چاپ کرد.
 
 
[6- 7342 ن]
نعمت‌الله نصيري، محمدرضا پهلوي، شاپور ريپورتر در كنار تعدادي از مقامات انگليسي در تهران
 
             افتخارات براي مرد محجوب شاه
             کسي که ميليونها به بريتانيا سود رساند   
              بقلم چپمن پينچر
              ديروز در کاخ باکينگهام مراسم تجليل و دادن نشان برقرار بود و از ميان همه اين افرادي که نشان و لقب گرفته‌اند، کسي که مردم در انگلستان وي را کمتر از همه مي‌شناسند همان کسي است که بيش از همه به آنها خدمت کرده است. او سر شاپور ريپورتر است که از اتباع دولت پادشاهي انگلستان است ولي در تهران خانه دارد و به سبب خدماتي که به منافع بريتانيا کرده است به دريافت لقب "شواليه" و عنوان "سر" نائل شده است. اين خدمات بي سر و صدا منافعي به مبلغ صدها ميليون ليره به بريتانيا رسانده است با همه مشاغلي که همراه آن است و بنظر مي‌رسد که در آينده نيز بيش از اين خواهد رساند... 6
 
ريپورتر در ماههاي آخر حکومت پهلوي نامه‌ها و گزارشات زيادي درباره اوضاع سياسي ايران براي مقامات دولت انگليس و امريکا مي‌فرستاد که نشان از وابستگي شديد شاه و حکومت پهلوي به غرب است هر چند ريپورتر مي‌خواهد نعل وارونه بزند و صحنه خبري روزنامه‌ها و خبرگزاريها را به سمتي هدايت کند که نشاني از وابستگي حکومت پهلوي به دولتهاي خارجي در آن ديده نشود.
وزير امور خارجه، وزارت خارجه و کشورهاي مشترک‌المنافع، لندن
 
             بيست ‌وچهارم اکتبر 1978
             دکتر اوئن عزيز،
              با توجه به اينکه طي سي ‌سال گذشته چيزي بيش از يک ناظر منفعل مناسبات ايران و انگليس بوده‌ام، مايل  هستم نکات زير را در خصوص حمايتهاي اخير جناب‌عالي از شاه که در روز بيست‌ودوم اکتبر 1978 از تلويزيون پخش شد، مطرح نمايم.
              اين مضمون که تداوم حاکميت شاه به رغم کاستيهاي آن در حوزه حقوق بشر به سود غرب است، به مخالفان آن، با هر گرايش سياسي، اين اجازه را مي‌دهد که از آن به عنوان گواهي براي اثبات نوکري شاه در مقابل آمريکا و انگليس استفاده کنند، و ديگران را نيز به اين نتيجه برساند. البته، اين حقيقت ندارد. شاه صرفاً از آن جهت ايران را در اردوگاه غرب مستقر ساخته که معتقد است اين سياست به سود مردم و استقلال آنها خواهد بود.? [!]
              همچنين من احتمال «سرنگوني» او را قريب‌الوقوع نمي‌دانم. در حالي که مردم ايران خواهان استقرار دموکراسي در ايران هستد، اکثريت آنان که تاکنون سکوت کرده‌اند، دموکراسي را با حکومت توده‌ها و تعصب يکسان تلقي نمي‌کنند. به نظر من، ديري نخواهد پاييد که اين بخش از جامعه که صداي خود را به گوش ديگران خواهد رساند، بدون ترديد، شاه ناگزير است خود را با اصول حکومت يک پادشاه مشروطه منطبق کند و نه يک حاکم مطلق. به هر حال، ايرانيان، به عنوان يک ملت، دموکراسي و پادشاهي را مانعه‌الجمع تلقي نمي‌کنند.
              شاپور اي. ريپورتر 7
 
 
[110- 893 ط]
مبادله تفاهمنامه خريد سلاح بين ايران و انگليس با حضور طوفانيان و يكي از مسئولان انگليسي. ريپورتر نفر اول سمت راست
 
مردم ايران با پيروزي انقلاب اسلامي در 22 بهمن 1357 به خدمات شاپور ريپورتر به دولت بريتانيا به عنوان مشاور اطلاعاتي دولت بريتانيا در مسائل ايران و مشاور وزارت دفاع انگليس پايان داد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، ج 2: جستارهايي از تاريخ معاصر ايران (تهران: اطلاعات، 1369)، ص173.
2. اسناد موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 47307، 47325 پ.
3. مظفر شاهدي، «نگاهي به جايگاه و عملکرد شاپور ريپورتر در دوران پهلوي»، بهار، 24 ارديبهشت 1379 ص 10؛ 29 ارديبهشت 1379 ص 11.
4. اسناد موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 47113-47114 پ.
5. اسناد موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 47561پ.
6. حسين فردوست، ص 194- 195.
7. اسناد موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 47710پ.

 

«ريپورترها»،«اينتليجنس سرويس» و«ايران»

«ريپورترها»،«اينتليجنس سرويس» و«ايران»

نقش «ريپورتر ها» در قدرت گرفتن رضاخان

خبرگزاری فارس: نقش «ريپورتر ها» در قدرت گرفتن رضاخان

خبرگزاري فارس:اردشير ريپورتر طي دوران فعاليت 40 ساله خود در ايران علاوه بر ميراث سياسي كه در قالب سلطنت پهلوي تبلور يافت، شبكه‌اي از عوامل اينتليجنس سرويس را نيز برجاي گذارد كه اعقاب آنان نيز در دوران سلطنت محمدرضا پهلوي اهرم‌هاي اساسي حكومت را به دست گرفتند.

 *اردشيرجي كيست؟ اردشيرجي پسر ابدلجي پسر شاپورجي در 22 اوت 1865 م. در يك خانوادة زرتشتي ايراني تبار در بمبئي به دنيا آمد. پدر و پدر بزرگ او گزارشگران روزنامة انگليسي تايمز در بمبئي بوده‌اند و لذا اردشير نام خانوادگي "ريپورتر" را برگزيد و به اردشيرجي ريپورتر شهرت يافت. دوران زندگي اردشير ريپورتر را مي‌توان به دو مرحله تقسيم كرد: از تولد تا 27 سالگي، كه دوران شكل‌گيري شخصيت او در خارج از ايران است، و از 27 سالگي تا پايان زندگي در سن 68 سالگي كه دوران فعاليت اطلاعاتي و سياسي او در ايران است. دربارة دوران نخست زندگي اردشير ريپورتر اطلاع اندكي در دسترس ماست. مي‌دانيم كه پدر و پدر بزرگ اردشير از كاركنان دستگاه استعماري بريتانيا در بمبئي بوده‌اند. با توجه به تاريخ استعمار بريتانيا در هند و بهره‌گيري گستردة آن از عوامل بومي و با توجه به اين‌كه، به‌گفتة ارتشبد فردوست، سيستم جذب دستگاه اطلاعاتي انگليس يك سيستم دودماني و موروثي است و با توجه به اين‌كه هم اردشير و هم پسرش شاپور ريپورتر درطول زندگي خود كارت خبرنگاري روزنامه تايمز لندن را در جيب داشته‌‌اند، نمي‌توانيم ايدلجي و شاپورجي (پدر بزرگ اردشير) را گزارشگران سادة روزنامه تايمز محسوب داريم و لذا محقيم كه آنان را كارمندان بومي اينتليجنس سرويس در بمبئي معرفي كنيم. بنابراين، پيوند اين خاندان را باسرويس اطلاعاتي بريتانيا بايد در تاريخ ديرين اينتليجنس سرويس ريشه‌يابي كنيم. بدين‌سان، اردشير ايدلجي از بطن شاخه‌اي از "كلان" (Clan) پرشاخ و برگ سرويس اطلاعاتي بريتانيا ديده به جهان گشود و در اين محيط پرورش يافت. در سال‌هايي كه اردشير با محيط اجتماعي خود آشنا شد، رجال "پارسي" مقيم بمبئي در دستگاه استعمار بريتانيا قُرب و منزلتي خاص داشتند، تا بدان‌جا كه سِرجمشيد جي‌جي‌بهاي (بارونت دوم) از دوستان خصوصي شاه انگليس، سِر جمشيد جي‌جي‌بهاي (بارونت سوم) از نزديكان مورد احترام ملكه انگليس و ريپون ـ نايب‌السلطنه هندوستان ـ بودند و كاووس جي (بارونت چهارم) و رستم جي (بارونت پنجم)، رؤساي پارسيان بمبئي، از مدعيون خاص در مراسم تاج‌گذاري شاهان انگليس (ادوارد هفتم و جرج پنجم) به شمار مي‌رفتند. اردشير 11 ساله بود كه توسط فرانسيس ترنر انگليسي "لژ اسلام" كه به فراماسونري بريتانيا وابسته بود، در بمبئي تأسيس شد و فعاليت خود را در راستاي جلب نخبگان ـ از ميان مسلمانان، زرتشتيان، يهوديان و غيره ـ آغاز كرد. پيوندهاي اردشير ايدلجي با فراماسونري بمبئي موضوعي است كه بايد براساس اسناد مورد پژوهش قرار گيرد، ولي با توجه به نقشي كه بعدها وي در فراماسونري ايران ايفاء كرد، در عضويت اردشير در "لژ اسلام" نمي‌توان ترديد داشت. اردشير در نوجواني براي تحصيل عازم انگليس شد و با حمايت اينتليجنس سرويس تحصيلات دانشگاهي را در رشته‌هاي علوم و حقوق سياسي، تاريخ شرق و تاريخ باستان به پايان رسانيد و عالي‌ترين آموزش‌هاي اطلاعاتي را فرا گرفت. در اين دوران اردشير استعداد سرشار از خود نشان داد و توانست چنان چهرة درخشاني از خود ترسيم كند كه او را شايسته مهم‌ترين مأموريت‌هاي سري در ايران متلاطم عهد مشروطه و پس از آن، با آن وزن و اهميت سياسي، بگرداند و وي را تا پايان عمر در زمره "دوستان صميمي" رجال معروف انگليس، چون سرپرسي سايكس، سردنيس راس، لردلينگتن و غيره قرار دهد. با توجه به نقش روچيلدها و رابطه ويژه‌اي كه بعدها لردويكتور روچيلد با شاپورچي، پسر اردشيرجي، داشت و با توجه به عملكردهاي اردشيرجي در ايران معتقديم كه در سال‌هاي اقامت در انگليس اردشيرجي روابط ويژه‌اي با لردلئونيل والتر روچيلد و برادرانش داشت و همين رابطه نقش اساسي در سرنوشت بعدي اردشير و ارتقاء وي در دستگاه اطلاعاتي انگليس ايفاء كرد. اقامت اردشير در لندن تا سال 1893 ادامه داشت و در اوائل اين سال اردشير 27 ساله با اندوخته‌اي غني به بمبئي بازگشت. اردشير 23 ساله بود كه با فتواي تاريخي ميرزاي شيرازي نهضت تنباكو رخ داد و استعمار بريتانيا را متوجه عمق خطري كه از جانب ايران منافع او را تهديد مي‌كرد، نمود و فعاليتي شديد را براي سوار شدن بر امواج انقلاب ايران و تحكيم مواضع خود در اين نقطه حساس و استراتژيك آغاز نمود. در پاييز 1893، چند ماه پس از بازگشت وي به بمبئي، اردشير از سوي نايب‌السلطنه هندوستان مأموريت يافت كه راهي ايران شود و در فضايي كه بوي انقلاب در آن استشمام مي‌شد، سنگرهاي دستگاه پر توطئه و ترفندباز اينتليجنس سرويس انگلستان را استوار سازد. ورود اردشير ريپورتر به ايران به يك پوشش مناسب نياز داشت، به‌نحوي كه وي در قالب آن بتواند به سرعت و سهولت به دربار و محافل اشرافي حاكم راه يابد و دانش و آموزش و تجربه خود را به‌نحوي ثمربخش در عالي‌ترين سطوح به كار گيرد. با مرگ مرموز كيخسروجي خانصاحب، سرپرست زرتشتيان ايران، در كرمان و در ميانه سفرش به تهران، كه حامل هداياي انجمن اكابر پارسيان بمبئي براي دربار قاجار بود، موقعيتي مطلوب پديد شد. اردشير از سوي سِردينشاه پتيت، رئيس انجمن اكابر پارسيان بمبئي، به عنوان نماينده اين انجمن و سرپرست جديد زرتشيان ايران راهي كرمان شد و محمولـه گرانب‌هاي كيخسروجي را به دست گرفت و در تهران به ناصرالدين‌شاه، ظل‌السلطان، امين السلطان (صدراعظم) و ديگر رجال ناصري تقديم كرد. بدين‌سان، نقش پنهان و بس مؤثر 40 ساله اردشير ريپورتر آغاز شد و نام او را به عنوان مؤسس و كارگردان نخستين شبكه‌هاي اينتليجنس سرويس و از بنيان‌گذاران فراماسونري ايران در تاريخ معاصر كشور ما به ثبت رسانيد. *اردشير ريپورتر در ايران شرح فعاليت‌هاي 40 ساله اردشير ريپورتر در ايران، كه با دوران پر حادثه و تعيين كننده مشروطه و پس از مشروطه گره خورده است، نيازمند بحثي مبسوط و پژوهشي جامع است. پيش از اين در ترسيم زندگي ميرزاكريم خان رشتي دربارة نقش فعّال سرويس اطلاعتي انگليس در حوادث دوره دوم مشروطه و انقلاب گيلان و نهضت جنگل و صعود رضاخان سخن گفته‌ايم و در اين‌جا تنها مي‌افزاييم كه در اين داستان عجيب اردشيرجي ريپورتر رايزن صائب عالي ترين مقامات سياسي و اطلاعاتي انگليس و كارگردان اصلي حوادث پس پرده بوده است. رشيد شهمردان در كتاب فرزانگان زرتشتي مي‌نويسد: [شروع نقل قول]... اردشيرجي مدت 40 سال تا پايان زندگي مصدر خدمات بسيار مهمي در ايران... بود. دورة زندگي فرزانه اردشيرجي در ايران... دوره انقلاب و تجدد و مشروطه خواهي بود و رويه خدمت و فعاليت نيز مختلف. نسل جوان جوياي ترقي و نام و شهرت و هرچيز، مغرب زمين را نمونه پيشرفت مي‌دانستند. بنابراين در بيدار كردن احساسات ايران پرستي و آزادي و احياي سنن و شعائر ملي و تذكر مفاخر باستاني بين نسل جوان و رجال متجدد مساعي جميله ابراز مي‌داشت و يكي از اعضاي انجمن آزادي‌خواهان ايران بود. آقاي مهدي ملكزاده در كتاب زندگاني ملك المتكلمين، ص 153 [تهران، 1325] نام فرزانه اردشيرجي را نيز جزو آزادي‌خواهان ضبط نموده... فرزانه اردشيرجي نه تنها بين رجال و درباريان و خاندان سلطنتي ايران طرف توجه و صاحب نفوذ بود، بلكه رجال سياسي دولت انگلستان مقيم تهران نيز با نظر احترام به او مي‌نگريستند و در امور خاورميانه به‌ويژه ايران جوياي نظرات و خيالات او مي‌بودند. رجال معروف انگليس مانند سرپرستي سايكس، سردنيس راس، لردلينگتن و غيره از دوستان صميمي او بودند. كابينه انگلستان او را به سمت مشاور مخصوص سفارت خود در تهران منصوب و گذرنامه خصوصي برايش صادر ساخت. فرزانه اردشيرجي با خانواده‌هاي رجال بزرگ ايران آمد و شد داشت و مخصوصاً در بيدار كردن گروه زنان ايراني و آشنا ساختن آنان به حقوق خود... كوشش خستگي‌ناپذير به عمل مي‌آورد... خدمات اجتماعي او در پس پرده انجام مي‌گرفت. جوياي نام و شهرت نبود. هرچند سال يك‌بار سفري به هند مي‌نمود و پارسيان ]؟![ را از نتايج حاصله و روش كار خود باخبر مي‌ساخت و طرح فعاليت‌هاي آينده را مي‌ريخت... فرزانه اردشيرجي با سران ايل بختياري روابط صميمانه داشت و آن‌ها را به اعاده مجد و جلال و فر و شكوه ايران باستان تهييج مي‌نمود ]![. كليه سفارتخانه‌هاي خارجه در تهران با نظر احترام به او مي‌نگريستند. رجال معتبر دولت ايران در امور سياسي نيز فرزانه اردشيرجي را مشاور خود قرار مي‌دادند، و بسياري تربيت فرزندان خود را به سرپرستي او واگذار مي‌نمودند و زماني هم در مدرسه علوم سياسي تهران سمت استادي را داشت. روزنامه تايمس لندن او را به سمت خبرنگار خود در ايران و خاورميانه برگزيده بود. فرزانه اردشيرجي زبان‌هاي كردي و لُري را نيز مي‌دانست و بين آن ايلات صاحب نفوذ بود و طرف توجه و احترام همه ايشان. دانشگاه السنه آسيايي پتروگراد از او براي تدريس زبان‌هاي آسيايي دعوت به عمل آورده بود ولي چون صاحب گذرنامه خصوصي بود از پذيرفتن دعوت خودداري نمود... [پايان نقل قول] *استعمار انگليس و "نُخبگان" ايراني [شروع نقل قول]تسلط فرهنگي، يعني پخش تمدن غربي كه مهم‌ترين حربه نفوذ و سيطره است نيز به نظر لنين مهم نمي‌آمد... امپرياليست‌ها در پي نشاندن زقوم سودپرستي در سرزمين‌هاي متعمره و وابسته‌اند. براي اين منظور امپرياليست‌هاي انگليس و آمريكا و فرانسه و ديگر امپرياليست‌ها ابتدا نهال فرهنگ ويژه خود را در مغزها نشاندند تا فضاي مساعدي براي غارت و تسلط فراهم شود... برخي واقعيات را در اين باره ذكر مي‌كنيم: چارلز ترولين در كتاب آموزش و پرورش در هندوستان (چاپ لندن، 1838 م.) مي‌نويسد: "جوانان هندي پرورش يافته تحت سرپرستي غرب كاملاً آشنا با فرهنگ و تمدن ما، ديگر ما را (بريتانيايي و به‌طور كلي غربي را) بيگانه نمي‌دانند بنابراين سلطه استعماري ما را تشخيص نمي‌دهند... ما را الگوي خود قرار مي‌دهند، ما را حاميان خود مي‌شناسند، آرزوي آنان اين است كه مانند ما شوند." لردماكائولي، طراح فرهنگ در هندوستان و دوست چارلزترولين، در خاطرات خود (1835 م.) مي‌نويسد كه هدف اين فرهنگ اين است كه "يك طبقه از هندي‌ها تربيت شوند كه بتوانند نقش رابط بين ما و ميليون‌ها هندي تحت سلطه ما را ايفاء نمايند و وسيله تفاهم بين ما باشند. يك طبقه كه از نژاد هندي و خون هندي، ولي داراي سليقه، اخلاق و فرهنگ انگليسي باشند". [پايان نقل قول] دست چين و جذب "نخبگان" بومي و پرورش آنان با روح فرهنگ غربي از مهم‌ترين اهرم‌هاي سيطره استعمار و نواستعمار بر كشورهاي آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين بوده است. آلبرممي در تشريح فرآيند استعمارزدگي و استحاله‌اي كه در روانشناسي اين "نخبگان" رخ مي‌دهد، چنين مي‌نويسد: [شروع نقل قول]... اولين اقدام استعمار زده اين است كه با رفتن به جلدي ديگر شرايط ديگري را كسب كند. در اين‌جا سرمشقي فريبنده و در دسترس، خود را به او ارائه و تحميل مي‌كند. اين سرمش، استعمارگر است: آن‌كه از هيچ يك از كمبودهاي او رنج نمي‌برد، همه حقوق را داراست، از همه خوبي‌ها و سودها و اعتبارها بهره‌مند است و از ثروت و افتخارات و روش‌هاي فني و اقتدار برخوردار! او همان طرف قياسي است كه استعمار زده را پايمال مي‌كند و در بندگي نگه مي‌دارد. پس اولين آرزوي استعمار زده اين خواهد بود كه خود را به اين سرمشق پراعتبار برساند، تا آن‌جا كه از فرط شباهت با او، در او محو گردد... زياده‌روي استعمار زده در تقليد از اين سرمشق خود نشان گويايي است: زن موبور، گرچه بي‌نمك و نازيبا، باز بر زن مو مشكي برتري مي‌يابد. كالايي كه استعمارگر توليد مي‌كند، يا قولي كه او مي‌دهد، با اعتماد بيش‌تري روبه‌رو مي‌گردد. آداب و رسوم و لباس و غذا و معماري استعمارگر، حتي اگر با محيط سازگار نباشد، باز به شدت تقليد مي‌شود و حدنهايي اين تقليد نزد جسورترين افراد زناشويي با زن فرنگي است. حال اگر روي آوري به ارزش‌هاي استعماري، روي گرداني از خويش را در بر نداشت، چندان مشكوك به‌نظر نمي‌رسيد. ليكن استعمار زده در پي بهره گرفتن از شايستگي‌هاي استعمارگر نيست، بلكه به نام شخصيت فرداي خود، و با شور و هيجان به ناچيز كردن، و دور افكندن شخصيت امروز خويش مي‌پردازد. [پايان نقل قول] در بررسي تاريخ نفوذ نواستعمار غرب در ايران، اين مكانيسم سلطه را به صورت پرورش انبوهي از "رجال سياسي" و "نخبگان فرهنگي" غرب‌گرا و خودباخته مي‌يابيم، "رجال" و "نخبگاني" كه در مكتب ميرزاملكم‌خان‌ها و "فراموشخانه" او الفباي سياست را آموختند، در "جامعه آدميت" و "لژ بيداري ايران" نقشي پردسيسه در طوفان سياسي دگرگوني‌هاي روز ايفاء كردند، در "مدرسه سياسي" به عنوان "برگزيدگان" جامعه‌اي منكوب و استعمارزده درس جلوه فروشي و فاضل مآبي فرا گرفتند، ثمرة كار خود را به صورت رژيم بي‌ريشه پهلوي به تاريخ معاصر ايران تقديم داشتند، و سپس در دوران رسوخ امپرياليسم آمريكا، در دهه 1340، فرهنگي رنگين ولي بي‌هويت را با تمامي زرق و برق و ابهت كاذب آن به پا داشتند. دربارة نقش اردشيرجي در سازمان سرّي "جامع آدميت" كه در آغاز اقامت وي در ايران در پس‌پرده حوادث سهمي جدّي داشت، اسناد كافي در دسترس ما نيست؛ ولي براساس شواهد موجود پيوندهاي اردشير ريپورتر را با اين جمع رجال (گرداننده شاخه "جامع آدميت" در گيلان)، سليمان ميرزا اسكندري و محمد مصدق حضور دارند، موضوعي درخور بررسي مي‌دانيم و معتقديم كه ارتباطات "جامع آدميت" با لژ انگليسي "اسلام" در بمبئي با واسطه اردشيرجي حائز بازبيني جدي است. معهذا، مي‌دانيم كه 6 سال پس از ورود اردشير ريپورتر به ايران، به سال 1317 ق. / 1899 م. "مدرسه علوم سياسي" توسط دو فراماسون و انگلوفيل سرشناس، ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله و پسرش ميرزا حسن خان مشيرالملك تأسيس شد، كه هدف جذب "نخبگان" جامعه ايراني و پرورش آنان با روح فرهنگ استعمارزدگي و غرب‌زدگي را به عهده داشت. در زمرة مدرسين اين مدرسه با نام اردشير جي ريپورتر، به عنوان معلم تاريخ باستان، در كنار چهره‌هايي چون محمدعلي فروغي (ذكاءالملك)، رجبعلي منصور الملك (پدر حسنعلي منصور)، اديب السلطنه سميعي، ابوالقاسم انتظام الملك و غيره آشنا مي‌شويم. از درون شاگردان همين مدرسه است كه برجسته‌ترين مهره‌هاي انگليس و آمريكا برون آمدند و در رژيم پهلوي به كارگزاران درجه اول سياسي و فرهنگي كشور بدل شدند. احمد خان ملك ساساني جوفرهنگي وسياسي حاكم براين مدرسه راچنين توصيف مي‌كند: [شروع نقل قول]اين مديران و معلمين كه اغلب‌شان فقط براي اين انتخاب شده بودند كه شاگردان را از طريق وطن‌پرستي منحرف و به خدمت‌گزاري اجنبي تشويق كنند در سر كلاس موضوع درس را كنار گذارده و راجع به اصل مقصود صحبت مي‌كردند [خان ملك ساساني سپس خاطره‌اي از فروغي نقل مي‌كند كه در مقاله "فروغي و جايگاه او در تاريخ معاصر ايران" مورد استناد قرار داده‌ايم]. روز ديگر جناب سيد ولي‌الله خان نصر هم كه تشريح درس مي‌داد... در سر درس فرمودند ايران مثل خزه‌اي است كه به ديوار استخر چسبيده باشد و دولت انگليس به منزله آن ديوار است كه اگر نباشد خزه وجود خارجي ندارد. در ميان فارغ‌التحصيل‌هاي مدرسه كم‌تر با سواد پيدا شد و سطح معلومات‌شان اساساً از سيكل اول مدرسه بالاتر نبود يعني همان اندازه [كه] انته ليژان [اينتليجنس] سرويس در مستعمرات مايل است. اما اكثر آن‌ها به واسطه تلقينات و تبليغات مديران و معلمين به نوكري خارجي‌ها تن در داده و به جاسوسي اجنبي رفتند. لياقت همدوشي با ديپلمات‌هاي اروپا كه پيدا نكردند سهل است به واسطه عمليات نامشروع خود در همه ممالك خارجي آبروي ايران را بردند و مؤسسين مدرسه به مقصود نهايي خود رسيدند... دستور ذكاءالملك و منصورالملك و باقر كاظمي هميشه اين بود كه نبايستي اشخاص باسواد، باهوش جزو كارمندان وزارت خارجه درآيند... با كمال اطمينان مي‌توان گفت كه مدرسه علوم سياسي تهران خدمت خود را به اجنبي به بهترين وجهي انجام داد و شركت نفت به هدف خود كاملا نائل آمد و يك هسته مركزي براي خدمت‌گزاري شركت در ايران تهيه كرد كه هميشه مطابق ميل و دستور او رفتار نمايند و هيچگاه بر عليه منافع او قدمي برندارند. حق اين است كه كارگزاران شركت هم هميشه از آن‌ها طرفداري نموده و با پشتيباني خود در مدت 30ـ40 سال اخير همه پست‌هاي حساس مملكت را به آن‌ها سپرد. [پايان نقل قول] دربارة قدمت و عمق پيوندهاي اردشير ريپورتر با فروغي‌ها به مديحه‌اي استناد مي‌كنيم كه ميرزا محمد حسين فروغي (پدر محمدعلي فروغي) در روزنامه تربيت (شماره 439، 20 ذيقعده 1322 ق./ 1904 م.) در دفاع از اردشير نگاشت: [شروع نقل قول]اردشيرجي را كه از جانب اكابر فارسيان هندوستان مأمور سرپرستي فارسي‌هاي ايران بوده شايد حالا هم به همان مأموريت باشد سال‌هاست كه بنده مي‌شناسم و به تفصيل و تحقيق از مجاري امور او باخبرم. اولاً در هندوستان متولد شده نه در ايران، ثانياً تحصيل كرده و فاضل و آگاه است و همه كس اين مطلب را مي‌داند و گواهي امين‌تر از اين نيست كه جناب مستطاب اجل اكرم مشيرالملك وزير مختار دولت عليه ايران در پطرزبورغ در افتتاح مدرسه مباركه علوم سياسي اردشير جي را يكي از معلمين اين دارالعلم قرار دادند. مشيرالملك از جمله فضلاء و اهل خبره مي‌باشد، ناشي نيست كه فريب بخورد. گذشته از فضل و دانش اردشير جي من بنده [فروغي] خود از مشرب و كار و مأموريت و خيال آن مرد كاملاً آگاهم و مي‌دانم يك قدم برنداشته مگر به خيال ترقي مملكت ايران [!]. [پايان نقل قول] فروغي، هم چنين در نشريه فوق، كه به گفتة يحيي آرين‌پور "لحن چاپلوسانه و ستايش‌گرانه آن به مقدار زيادي از اهميت و اعتبار آن مي‌كاست"، در سال 1324 ق./1906م. به مناسبت بازگشت اردشير ريپورتر از سفر هندوستان شرح مفصلي از "خدمات" او درج كرد و از ورود مجدد او به تهران ابراز خرسندي نمود و ابراز اميدواري كرد كه "ايرانيان از دانش و تجربيات او استفاده ببرند"! پيش از اين سفر، در سال 1322 ق./1904 م.، اردشير را در زمره اعضاي "انجمن مخفي" تهران، كه توسط ملك المتكلمين و سيدجمال‌الدين واعظ رهبري و اداره مي‌شد و اعضاي آن عمدتاً از ماسون‌هاي ايراني بودند، مي‌يابيم و بدين ترتيب محقيم كه نقش مرموز و درجه اول اردشير ريپورتر را در عمليات پس پرده حوادث مشروطه مورد تاكيد مجدد قرار دهيم. و پس از اين سفر، به سال 1324 ق./1907 م. شاهد تأسيس "لژبيداري ايران" هستيم، كه اردشير ريپورتر از اعضاي آن به شمار مي‌رفت و به اعتقاد ما مؤسس واقعي و كارگردان اصلي، ولي در پس‌پرده، اين مجمع ماسوني بود. در همين جا بايد توضيح دهيم كه فراماسونري در ايران، در واقع نوعي مكتب به منظور جلب نخبگان، پرورش و ارتقاء آنان در هرم سياسي و فرهنگي كشور در جهت اهداف استعمار بريتانيا به شمار مي‌رفته، كه در مركز و در پس‌پرده‌هاي آن دست پنهان اينتليجنس سرويس در كار بوده است. بنابراين، آن‌چه كه بيش از وابستگي‌هاي رسمي لژهاي ايراني به فراماسونري بين‌المللي حائز اهميت است، همين نقش فراماسونري ايران به عنوان سازمان "باز" (Loose) و پوشش سياسي ـ فرهنگي سرويس اطلاعاتي بريتانيا مي‌باشد. پس اين ادعاي سردنيس رايت كه "معصومانه" ابراز تعجب مي‌كند كه علي‌رغم وابستگي رسمي بيش‌تر لژهاي ايران به فراماسونري فرانسه، معلوم نيست چرا ايرانيان انگليسي‌ها را به "استفاده شيطاني از فراماسونري" متهم مي‌سازند، تجاهلي سالوسانه بيش نيست. رايت مي‌نويسد: [شروع نقل قول]هيچ مدرك قانع كننده‌اي نيافته‌ايم كه اعتقاد رايج ايراني‌ها را نسبت به استفاده شيطاني انگليسي‌ها از فراماسونري تاييد كند ]![. انگليسي‌ها برخلاف فرانسوي‌ها فراماسونري را به عنوان وسيله‌اي براي اشاعه فرهنگ و تمدن خود نيز نديدند. انگليسي‌ها هيچ كوششي، با حداقل كوشش زيادي، براي جلب افراد به مجامع فراماسوني و وابسته ساختن لژهاي ايراني با مجامع فراماسوني خودشان به عمل نياوردند... [پايان نقل قول] گفته اخير سردنيس رايت صحت دارد و علت آن را بايد تجربه لژهاي انگليسي در هندوستان دانست، كه سبب تشديد نفرت ضداستعماري مردم هند از انگلستان گرديد. ولي دعوي "معصوميت" انگليسي‌ها در اين معركه و "عدم بهره‌گيري شيطاني انگلستان" از ماسون‌هاي ايراني آن هم از سوي رايت، كه خود بر بسياري از مسائل پس‌پردة تاريخ ايران اشراف دارد، انسان را به ياد تجاهل مضحك سيدحسن تقي‌زاده مي‌اندازد كه زماني در مجلس شورا "اتهام" فراماسونگري عليه خود را "قصه جن و پري" خواند! بدين‌سان، اردشير ريپورتر با بهره‌گيري از موقعيت شامخي كه در محافل اشرافي ايران كسب كرده بود، ارتباطات وسيعي را با رجال و معاريف كشور برقرار ساخته و با لطايف‌الحيل مي‌كوشيد تا آنان را به درجات مختلف، از هواداري فرهنگي غرب تا مزدوري رسمي اينتليجنس سرويس، جذب كند. دكتر محمد مصدق در خاطرات خود گوشه‌اي از ظرايف برخورد اردشير را، كه بيانگر سبك زيركانه كار او و پسرش شاپورجي است، ثبت كرده است: [شروع نقل قول]... بعد از شروع جنگ اول جهاني كه دولت تركيه كاپي تولاسيون را القاء نمود طي رساله‌اي نظريات خود را براي اين‌كه دولت ايران هم همان رويه را تعقيب كند، منتشر كردم كه در جامعه حسن اثر نمود. سپس اردشير جي ادولجي نماينده زردشتيان هند در ايران به ديدنم آمد و ضمن صحبت اظهار كرد رساله شما در سفارت انگليس مورد بررسي قرار گرفت و گفتند نويسنده تحت تاثير تبليغات آلمان قرار گرفته است و من براي رفع هرگونه سوءتفاهم گفتم كه نويسنده را سال‌هاست مي‌شناسم و او كسي نيست كه تحت تأثير سياست بيگانه درآيد. چون تحصيلاتي كرده و اكنون به ايران آمده خواسته است در اين باب اظهار نظري نمايد. [پايان نقل قول] اردشير ريپورتر طي دوران فعاليت 40 ساله خود در ايران، كه از ورود او درسال 1893 م.، سه سال پيش از قتل ناصرالدين‌شاه، تا مرگ او در 23 فوريه 1933 م./ 4 اسفند 1311 ش. در تهران در اوج سلطنت رضا شاه ممتد است، علاوه بر ميراث سياسي كه در قالب سلطنت پهلوي تبلور يافت، شبكه‌اي از عوامل اينتليجنس سرويس را نيز برجاي گذارد كه به‌مثابه يك "اشرافيت اطلاعاتي" موقعيت ممتاز خود را در درون يك كاست بسته و موروثي محفوظ داشتند و اعقاب آنان نيز در دوران سلطنت محمدرضا پهلوي اهرم‌هاي اساسي حكومت را به دست گرفتند. ارائه تصويري جامع از اين شبكه گسترده كه همه مهره‌هاي ريز و درشت را دربرگيرد، كاري است كه از حوصله اين نوشتار خارج است. لذا، از اين وادي مي‌گذريم و به معرفي يك سند مهم تاريخي مي‌پردازيم. *آشنايي با يك سند مهم تاريخي در اثناي نگارش اين پيوست‌ها، در كندوكاو ميان انبوه اسناد به جاي مانده از ارگان‌هاي سري اطلاعاتي و امنيتي و مقامات برجسته رژيم پهلوي، به سندي منحصر به‌فرد و تاريخي دست يافتيم كه مي‌تواند توضيح‌گر پنهان‌ترين پرده‌هاي تاريخ معاصر ايران از مشروطه تا دوران رضاخان باشد. اين سند عجيب و ارزشمند خاطرات اردشيرجي ريپورتر است. اردشير ريپورتر در اوج اقتدار و كاميابي، زماني كه در تهران از پس پرده ديكتاتوري آهنين رضا شاه پهلوي را هدايت مي‌كرد، اين خاطرات را نگاشته است. او در نوامبر 1931/ آبان 1310، در سن 66 سالگي، گويي قريب‌الوقوع خود را احساس مي‌كرد و لذا به نگارش وصيت نامه‌اي براي تنها پسر10 ساله اش، شاپورجي، پرداخت. او اين وصيت نامه را نزد مقامات عالي‌رتبه بريتانيا، احتمالاً لرد روچيلد، به امانت گذارد و متذكر شد كه بخشي از آن، كه حاوي شرح روابط او با رضاخان است، تنها 35 سال پس از مرگش در اختيار پسرش قرار گيرد. با اين حساب، خاطرات فوق در سال 1347 در اختيار شاپورجي قرار گرفته است. سردنيس رايت، سفير پيشين انگليس در ايران و دوست صميمي شاپورجي كه از عوامل روچيلدهاست و بعد از بازنشستگي پاداش خود را به صورت شغل مديريت در يكي از شركت‌هاي وابسته به مجتمع "رويال داچ شل" دريافت داشت، اين خاطرات را مطالعه كرده و در كتاب انگليسي‌ها درميان ايرانيان، كه در سال 1977 يعني در اوج سلطنت محمدرضا پهلوي منتشر شد، درباره آن مي‌نويسد: [شروع نقل قول]آقاي اردشير ريپورتر در سال 1917 بارضاخان ملاقات كرد و به شدت تحت تأثير ميهن‌پرستي[!]و قرار گرفت. او در خاطرات منتشر نشده اش متذكر مي‌شود كه براي نخستين‌بار وي رضاخان را به آيرون سايد معرفي كرد. [پايان نقل قول] متن اصلي خاطرات سري اردشير ريپورتر به دو زبان انگليسي و گُجراتي است و آن‌چه در دست ما است، منتخبي از آن است كه به فارسي ترجمه شده. اردشيرجي اين خاطرات را به قصد انتشار نگاشته و لذا در آن هنوز نيز زبان رمز و ابهام حاكم است: هرچند بسياري از مسائل پس‌پرده آشكار شده و گاه به صراحت بيان گرديده است. علي‌رغم تمايل اردشيرجي، اين خاطرات تاكنون توسط پسرش انتشار نيافته و اين نخستين‌بار است كه اين سند منحصر به‌فرد تاريخي در دسترس عموم قرار مي‌گيرد. نخستين اطلاع از اين خاطرات زماني آشكار شد كه محمدرضا پهلوي تحت تأثير توطئه مافياي فليكس آقايان دستور چاپ گزارش معامله شكر با انگليس، كه شاپور جي واسطه آن بود، را در روزنامه اطلاعات صادر كرد. متعاقب آن، شاپورجي به ديدار فردوست رفت و بخشي از اسناد سري اينتليجنس سرويس را در اختيار او گذارد تا محمدرضا پهلوي دين خود را به شاپورجي دقيقا بشناسد. در همين زمان خاطرات اردشيرجي در اختيار محمدرضا پهلوي قرار گرفت و تصميم شاپورجي دال بر انتشار آن به اطلاع وي رسيد. مي‌توانيم تصور كنيم كه شاه مغرور به شدت هراسان شد و با وساطت لردويكتور روچيلد بالاخره مقرر شد كه تنها مقاله كوتاهي به قلم چمن پينچر در روزنامه ديلي اكسپرس انتشار يابد و اصل خاطرات هم چنان سري بماند. پرويز راجي به نقل از چپمن پينچر بقيه ماجرا را چنين شرح مي‌دهد: [شروع نقل قول]پنج شنبه 20 آبان [1355] ناهار در سفارت با چيمن پينچر، از مصاحبه‌اي كه پنج سال پيش با اعلي‌حضرت كرده بود و ترتيب آن را لرد رانچايلد ]ويكتور روچيلد[ داده بود، تعريف كرد. سرشاپور ريپرتر هم در مصاحبه حضور داشته بود. از نزديكي شاه و ريپوتر و نقشي كه پدر ريپوتر در به تخت نشاندن رضا شاه ايفاء كرد، اظهار تعجب نمود. پينچر تمام اين مطالب را در مقاله‌اي كه بعداً در روزنامه ديلي اكسپرس چاپ شد، گنجانده بود و توافق قبلي اعلي‌حضرت را براي انتشار آن كسب كرده بود. از سخنان پينچر آزرده‌خاطر شدم و احساس تحقير كردم. دلم مي‌خواست كاري بكنم يا چيزي بگويم تا شايد اندكي از غرور ملي ام را بازيابم. اما حقايق انكارناپذير است و به هرحال خود اعلي‌حضرت اجازه انتشار آن‌ها را داده بود. [پايان نقل قول] متن مقاله چپمن پينچر، كه محصول توافق محمدرضاپهلوي و شاپور ريپورتر با وساطت لردروچيلد است و در روزنامه انگليسي ديلي اكسپرس به چاپ رسيد را در صفحات آينده، در تحليل ريشه‌ها و پيامدهاي اين اختلاف، درج خواهيم كرد. به هر روي، براساس اين توافق متن خاطرات اردشيرجي هم چنان مكتوم ماند تا سلطنت محمدرضاپهلوي و محصول تلاش 40 ساله اردشيرجي با توفان انقلاب اسلامي برباد رفت. پس از انقلاب، شاپورجي كه روياي اعاده اين سلطنت را در سر داشت و هدايت فعال توطئه‌هاي ضدانقلابي عليه نظام نوپاي جمهوري اسلامي ايران را به دست گرفته بود، نشر خاطرات پدر را صلاح نديد، ولي سرنوشت چنين بود كه نسخه‌اي از آن در آرشيوهاي سري ارگان‌هاي اطلاعاتي شاه محفوظ بماند و امروزه به چاپ برسد. سند حاضر واجد ارزش تاريخي فوق‌العاده است و ما خود را محق نمي‌دانيم كه بخش‌هايي از آن را حذف كنيم و لذا متن كامل آن را كه در 19 صفحه دستنويس در اختيار ماست براي استفاده پژوهشگران تاريخ معاصر ايران درج مي‌كنيم: [شروع نقل قول]منتخب از خاطرات مرحوم اردشيرچي كه از انگليس و گجراتي به فارسي ترجمه شده است [:]. طهران ـ نوامبر 1931 در وصيت نامه خود خواسته‌ام كه اين قسمت از خاطراتم لااقل سي و پنج سال پس از مرگم در اختيار فرزندم شاپورجي گذاشته شود و اگر در قيد حيات نباشد در اختيار هيئت امناي "پارسي پانچايت" در بمبئي قرار گيرد كه در انتشار آن اقدام نمايند. اين گذشت زمان را از اين جهت قيد مي‌كنم كه تا آن وقت شخصيتي را كه درباره‌اش اين مشاهدات را مي‌نگارم جاي پرافتخار خود را در تاريخ كشورش و در زمره مردان تاريخ احراز كرده است اعم از اين‌كه در قيد حيات باشد يا از جهان چشم فرو بسته باشد. شايد كم‌تر كسي مانند من او را آن‌چنان‌كه هست بشناسد و تا اين اندازه با او مأنوس و محشور باشد بدون اين‌كه نه نزديكان او و نه كسان من از اين قرابت آگاه باشند. در طي شانزده سال گذشته من شاهد و ناظر مردي بوده‌ام كه در سايه نبوغ و اراده آهنين و شخصيت بارز خود مسير تاريخ كشورش را تغيير داد. از اين پس نسل‌هاي ايراني كه وارث مملكتي مستقل و آزاد و متمايز از يك قطعه خاك جغرافيايي مي‌گردند بايد خود را مديون رضا شاه پهلوي بدانند. بيست و هفت سال داشتم كه در پايان تحصيلاتم در انگلستان به زادگاه خود بمبئي بازگشتم رشته تحصيلي من علوم و حقوق سياسي و تاريخ شرق و تاريخ باستان بود. در فلسفه والسنه و به‌خصوص فارسي و عربي نيز مطالعاتي داشتم. قرار بود كه با سمت صاحب منصب سياسي در Indian Political Service ]سرويس سياسي هندوستان[ و وابسته به دفتر نايب‌السطنه خدمت نمايم. پس از چند ماهي در اين مقام به من ابلاغ شد كه از طرف نايب‌السلطنه هند و با مقام مستشاري سياسي عازم طهران شوم و با استوارنامه صادره از حكومت هند به دربار ايران معرفي و در سفارت انگليس در طهران خدمت نمايم. مأموريت ديگر من اين بود كه به نمايندگي پارسيان هند به امور هم‌كيشان زرتشي در ايران رسيدگي كرده و در رفع ظلم و ستم و محروميت‌هاي گوناگوني از قبيل پرداخت جزبه و منع خروج از خانه در روزهاي باراني كه به آن‌ها تحميل مي‌شد اقدام نمايم. من از اين پيشنهاد استقبال كردم زيرا كه ما پارسيان هند هنوز پس از قرن‌ها ايران را سرزمين مقدس اجدادي خود و مهد زرتشت مي‌دانيم و عشق ايران از فرايض ديني ماست. وظايف ديگر من اين بود كه نايب السلطنه و حكومت هند را از اوضاع ايران مطلع و آگاه نگاه دارم. در پاييز سال 1893 بود كه به سوي ايران حركت كردم و در آن زمان تصور آن را نمي‌كردم كه به استثناي مدتي را كه در مسافرت‌هاي خارج به سر بردم بقيه عمرم را در ايران خواهم گذراند و در جريانات سياسي اين كشور نه بعنوان يك نفر ناظر بلكه فعالانه شركت خواهم كرد. امروزه پس از سپري شدن سي و هشت سال با وجداني راحت مي‌گويم كه در تمام مراحل و من‌جمله نهضت مشروطيت و دوران استادي در مدرسه سياسي آن‌جا كه در قوه داشتم در تحريك و تقويت روح ايرا‌ن‌دوستي در ايرانيان كوشيدم. در اين دوران با ايرانياني دوست شدم كه هر يك به‌نوبه خود خادم ايران بودند مانند اتابك اعظم، ملك المتكلمين، صنيع‌الدوله، مويدالدوله، سردار اسعد بختياري، دهخدا، مشيرالدوله، ذكاءالملك، حكيم الملك، تقي‌زاده، سيف‌السلطنه و شوكت امير قائنات. ولي آن‌چه مرا آزار مي‌داد بي‌حالي و سستي و بي‌علاقگي محض رژيم قاجاريه در قبال اوضاع دل‌خراش ايران بود. خانواده سلطنتي و هيئت حاكمه گويي خود را بيگانگاني مي‌دانستند كه بر ايران و ايرانيان حكومت مي‌كردند و تنها چيزي كه مورد علاقه و نظرشان بود حفظ مقام پوشالي خود به هر قيمتي كه شده و همين روحيه ضعيف به دو دولت روس و انگليس اجازه مي‌داد كه گاه متفقاً و چند صباحي به‌طور جداگانه و بيش‌تر به رقابت يكديگر حاكميت ايران را بازيچه قرار داده و به ميل و اراده خود در تأمين مصالح‌شان عمل نمايند. به جرئت مي‌گويم كه وضع هندوستان كه مستعمره تمام عيار بريتانيا است به مراتب از ايران دوره قاجاريه بهتر بود زيرا كه مأمورين انگليس قبل از عزيمت خود اين اصل را تعليم مي‌گرفتند كه بايد نسبت به مردم هند حس مسئوليت داشته و در عين حفظ سلطه و سيادت انگلستان كارهاي اساسي انجام دهند كه خواه ناخواه به سود مردم است و هيچ ناظر مطلع و بي‌غرضي اين مطلب را نمي‌تواند انكار كند. ولي مأمورين انگليسي در ايران كه از جانب دولت بريتانيا و حكومت هند اعزام مي‌گرديدند فقط و فقط درصدد ممانعت از گسترش نفوذ روسيه و ساير كشورهاي اروپايي به مرزهاي هند بودند. ايران به ظاهر مستقل و آزاد مذلت و خواري مستعمره بودن را متحمل مي‌شد بدون اين‌كه كسي نسبت به امور آن حس دلسوزي و خدمت داشته باشد. بديهي است كه قدرت و نفوذ انگلستان مانع از اين بود كه سن پترزبورگ قسمت‌هاي بيش‌تري از خاك ايران را ببلعد ولي اين به خاطر هند بود و نه ايران. دو دولت مقتدر ايران را به مناطق نفوذ خود تقسيم كرده و در منطقه "بيطرف" مدام درصدد غلبه بر يكديگر بودند. در اكتبر سال 1917 بود كه حوادث روزگار مرا با رضاخان آشنا كرد و نخستين ديدار ما فرسنگ‌ها دور از پايتخت و در آبادي كوچكي در كنار جاده "پيربازار" بين رشت و طالش صورت گرفت. رضاخان در يكي از اسكادريل‌هاي قزاق خدمت مي‌كرد. لشكر قزاق در آن زمان در خراسان و آذربايجان و مازندران و گيلان مستقر بوده و قزوين و رشت و طالش و خوي و قره‌سو و تبريز از مراكز اصلي اين نيرو بود كه تحت فرمان افسران روسي قرار داشت و وظيفه‌اش حفظ آرامش در منطقه نفوذ روس به‌طور كلي و حفظ سلطنت قاجار بالاخص بر اوضاع ناشي از جنگ بين‌الملل و گزارشات محرمانه‌اي كه از تحولات داخلي روسيه به لندن واصل شده بود بر اهميت نقل و انتقالات واحدهاي قزاق در ايران مي‌افزود زيرا اين يگانه نيروي متشكلي بود كه هرگاه روس‌ها اراده كنند مي‌توانست با همكاري افراد و صاحب‌منصبان ايراني كفه ترازوي قدرت را به نفع روسيه تكان دهد. من اطلاع داشتم كه هنگ قزاق روسي "آپِشرُنْ" كه بالغ بر يكهزار و دويست تن بود از زيده‌ترين سربازان تشكيل يافته بود و مأموريت احتمالي‌اش به‌مراتب مهم‌تر از حفظ و يا اعاده نظم و آرامش بود. از مدت‌ها قبل من جزييات مربوط به كليه صاحب‌منصبان ايراني واحدهاي قزاق را بررسي كرده و تعدادي از آن‌ها را ملاقات نموده بودم. درباره رضاخان چكيده آن‌چه به من داده شده بود در كلمات "بيباك، تودار، مصمم" خلاصه شده و هم چنين اضافه شده بود كه افراد و صاحب‌منصبان ايراني از او حرف‌شنوي دارند. قرار ملاقات گذاشته شده بود و در همان برخورد اول سيماي پرغرور و قامت بلند و قوي و سبيل چخماقي و چشمان نافذش مرا تحت تأثير قرارداد. در ابتدا او مرا فرنگي تصور مي‌كرد زيرا قيافه‌ام بيش‌تر خارجي بود تا ايراني و لباس فرنگي هم به تن داشتم. مدتي صحبت كردم تا او هم به حرف آمد و با آن‌چه گفت برايم روشن بود كه سرانجام با مردي طرفم كه آتش مهر ايران در دلش شعله‌ور است و مي‌تواند روزي ناجي كشورش باشد رضاخان سواد و تحصيلات آكادميك نداشت ولي كشورش را مي‌شناخت. ملاقات‌هاي بعدي من با رضاخان در نقاط مختلف و پس از متجاوز از يك‌سال بيش‌تر در قزوين و طهران صورت مي‌گرفت. پس از مدتي كه چندان دراز نبود حس اعتماد و دوستي دوجانبه‌اي بين ما برقرار شد. او تركي و روسي را تا حدي تكلم مي‌كرد و به هر دو زبان به رواني دشنام مي‌داد! به زباني ساده تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسي و اجتماعي ايران را برايش تشريح مي‌كردم. به‌ويژه مايل بود كه سرگذشت مرداني را كه با همت خود كسب قدرت كرده بودند برايش نقل كنم. اغلب تا ديرگاهان به صحبت من گوش مي‌داد و براي رفع خستگي چاي دم مي‌كرد كه مي‌نوشيديم. حافظه بسيار قوي و استعداد خارق‌العاده‌اي جهت درك رئوس و لب مطالب داشت و آن‌ها را خوب به هم مي‌پيوند و نتيجه‌گيري مي‌نمود. سئوالاتش مي‌رساند كه به افق دورتري مي‌نگرد و مايل است كه از اصول مملكت‌داري آگاه شود. هرچه بيش‌تر او را مي‌ديدم و با روحيه و مكنونات قبلي‌اش آشنا مي‌شدم برايم روشن‌تر مي‌شد كه رضاخان مرد سرنوشت است. حس شديد ايران پرستي توام با استعداد خداداد و هيكل و قامتي توانا و سيماي مردانه قابليت و قدرتي به او مي‌داد كه بتواند كشورش را از نيستي و زوال برهاند. حوادثي كه منجر به قيام رضاخان شد متعلق به تاريخ است. فقط مي‌گويم كه آن‌چه را هم كه سيد ضياءالدين طباطبائي به عهده داشت به خوبي انجام داد و محرك او هم خدمت به ايران بود ولي شايد بيش از آن‌چه لازم و يا مطلوب بود تظاهر به همگامي با سياست انگليس مي‌كرد. به حكم وجدان وظيفه خود مي‌دانم كه آن‌چه را كه شخصاً درباره رضا شاه مي‌دانم درج و ثبت نمايم و بايد بگويم كه شاه نه اين يادداشت‌هاي مرا خواهد ديد و نه از وجود آن كم‌ترين اطلاعي دارد. بيم آن دارم كه تعبير و تفسير حوادث جهان و ايران هم‌زمان با كودتاي رضاخان به آيندگان چنين به غلط وانمود كند كه رضاخان مهره شطرنجي بيش نبود كه در بازي دو حريف مقتدر روس و انگليس به لـه اين و عليه آن به كار رفت. چنين تعبيري به همان اندازه غلط است كه غيرمنصفانه. صحيح است كه برچيده شدن رژيم قاجار به دست رضاخان بدون كم‌ترين ترديد و ابهامي به ضرر سياست روس و لهذا مورد استقبال و حمايت انگلستان بود ولي رضاخان آن روز و رضا شاه امروز مردي نبوده و نيست كه آلت دست سياست بيگانه‌اي شود و اطاعت محض و كوركورانه‌اي از آن نمايد. با كياست ذاتي خود رضاخان توانست حداكثر استفاده را از جريانات وقت به سود هدف شرافتمندانه خود بنمايد. نهايت بين سياست انگليس و آن‌چه منجر به كودتاي 21 فوريه 1921 گرديد يك نوع اشتراك و تصادف منافع و مصالح بود. بديهي است كه هرگاه در اثر انقلاب روسيه و وضع جهان پس از پايان جنگ بين‌الملل همكاري مصلحتي روس و انگليس دچار وقفه نمي‌شد چه بسا رژيم فاسد و بيرمق قاجاريه به زندگي ننگين و ناسامان خود ادامه مي‌داد و برمنوال گذشته حقوق و منافع ايران تابع مقاصد دو دولت همسايه بود. قيام رضاخان زاييده و مخلوق مستقيم سياست انگليس نبود. صحيح‌تر آنست كه بگوييم در اين مرحله سياست انگليس در مناسبات خود با ايران چنين تشخيص داد كه صلاحش در اين است كه با آمال ميهن پرستانه‌اي كه رضاخان مظهر آن بود همگام شود. در جنگ استقلال آمريكا جرج واشينگتون از كمك نظامي فرانسه بهره‌مند بود و اين مطلب يك سر سوزن از ارزش خدمات ميهن‌پرستانه سردار آمريكايي در راه ميهنش نكاسته است است. من در متن امور بودم و نيك مي‌دانم كه استقلال اسمي ايران در سال‌هاي قبل از كودتاي 1921 هر آن در خطر محو شدن بود. بلشويك‌ها در روسيه فاتح بودند و قواي انگليس از خاك آن كشور به داخل ايران عقب نشيني كرده بود. تبليغات انقلابي در ولايات شمال و به‌ويژه گيلان به درجه خطرناكي رخنه كرده بود. صاحب‌منصبان روسي قزاق در ايران كه روس سفيد و طرفدار رژيم تزاري بودند رفته رفته دچار دو دلي شده و باطناً آماده همكاري با انقلابيون بلشويكي و گرفتن قدرت به نفع روسيه بودند. در پايتخت لااقل هفده محفل مخفي بلشويكي مشغول فعاليت بوده و سال‌هاي رخوت و فساد ايران را به صورت مزرعه مستعدي جهت كشت دانه‌هاي انقلاب در آورده بود. عجب آن‌كه احمدشاه مصراً مخالف طرح ژنرال ديكسون انگليسي كه هدفش پايان دادن به استقلا عمل لشكر قزاق بود مي‌بود. كلنل استارسلسكي فرمانده نيروي قزاق به شاه تلقين كرده بود كه طرح مذكور خشم و كينه روسيه را متوجه شخص احمدشاه خواهد كرد و اين جوان سست عنصر مرعوب فرمانده قزاق كه ضمناٌ ضامن جانش هم به شمار مي‌رفت شده بود. يكبار به اتفاق صارم الدوله نزد شاه رفتم و خطر احتمالي لشكر قزاق را متذكر شدم و يگانه پاسخ شاه اين بود كه روس و انگليس بالاخره با هم كنار خواهند آمد و او نمي‌خواهد سپر بلا شود. رضاخان به من مي‌گفت كه اكثر افسران روسي قزاق مستعد همكاري با رژيم جديد كشورشان هستند و با توجه به فعاليت‌هاي مخفي و تبليغات انقلابي هر روز خطر بلعيده شدن ولايات شمالي و تهران نزديك‌تر مي‌شد. حتي در طي اقامت خود در پاريس هم شاه با استارسلسكي مكاتبه محرمانه داشت. پس از مراجعت به ايران شاه همچنان بي اراده و دو دل بود و باطناً خواهان ادامه موجوديت مستقل نيروهاي قزاق و نمي‌خواست قبول كند كه اين نيرو تغيير ماهيت داده و به سرعت متمايل و وفادار به روسيه انقلابي مي‌باشد. در اواسط ماه مه 1920 مأمورين اطلاعاتي انگليس از گيلان گزارش دادند كه قرار است ميرزاكوچك خان رهبر نهضت "جنگل" نخست‌وزير جمهوري شوروي گيلان گردد و سپسس كميته انقلابي سراسر ايران چند "جمهوري" ديگر را اعلام نمايد. جريان به احمدشاه گزارش شد و در عين ابراز نگراني و ترس شديد فاقد اراده بود كه قدمي بردارد و تنها هدف فوري و حياتي و مماتي اين سلطان قاجار اين بود كه مبالغي را كه مدعي بود در سفر اخير اروپا خرج كرده است خزانه مفلس و دريوزة ايران به او پرداخت نمايد. انقلابيون نقشه دامنه‌داري را طرح كرده بودند كه آتش شورش و بلوار در مازندران و گيلان و قبائل لرستان و تركمن مشتعل شود و عمالشان زمام قدرت را به دست گيرند. جمهوري آذربايجان به رهبري دمكرات‌ها در تبريز در شرف وقوع بود. در خلال اين احوال قرارداد 1919 معوق و بلااجرا مانده بود و مجلس وجود نداشت كه آن را تصويب و يا رد نمايد. وثوق‌الدوله جاي خود را به مشيرالدوله سپرد و شاه طماع هم علاوه بر مقرري محرمانه خود از انگليس كه به ماهي بيست و پنج هزار تومان بالغ مي‌شد سعي مي‌كرد عوايد فوري ديگري براي خود تأمين كند. نماينده وزارت خارجه بريتانيا معتقد بود كه كابينه مشيرالدوله سروصورتي به اوضاع داده است ولي آن‌چه را كه من به نايب‌السلطنه هند گزارش دادم اين بود كه خانه ايران از پاي‌بند ويران است و قرارداد 1919 هم فاقد ارزش و هرچه زودتر بايد به عنوان پيروزي براي ايران باطل و لغو شود. عزيمت و يا ماندن قواي نظامي بريتانيا در شمال ايران تحت مداقه و مرور بود و اين تدبير اتخاذ شد كه به‌نام همكاري نزديك در مقابل خطر بلشويك‌ها و انقلابيون محلي بهتر است قواي انگليس و قزاق با يكديگر وارد عمل شوند. اين طرح ژنرال Ironside ]آيرونسايد[ بود كه مانع از اقدام ناگهاني و قاطع لشكر قزاق به سود روس‌ها گردد. در طي ملاقاتي درمنزل ارباب جمشيد در طهران رضاخان به من توضيح داد كه افسران روسي قزاق در حال جلب همكاري عده‌اي از قزاق هاي ايراني هستند كه به‌موقع مناسب و به بهانه حفظ و حمايت از جان شاه پايتخت را در تسلط كامل خود درآورند و آن را اشغال كنند. احمدشاه به هيچ‌وجه حاضر نبود كه برعليه فرمانده روسي قزاق عملي انجام دهد و شايد يكي از دلايل اصلي اين بود كه كلنل استارُسلسكي مبالغ قابل ملاحظه‌اي از بودجه قزاق را برداشته و به شاه رشوه مي‌داد و اين جريان بر سفارت انگليس پوشيده نبود. در اين مرحله به دستور وزارت جهنگ در لندن و نايب‌السلطنه هند همكاري نزديك ژنرال آيرونسايد و من آغاز گرديد. من براي نظارت رضاخان درباره نيروي قزاق اعتبار فراواني قائل بودم و سرانجام او را به Ironside معرفي كردم. Ironside همان خصالي را در رضاخان مي‌ديد كه من ديده بودم و هر دو براي اين مرد احترام زيادي قائل بوديم. با تدابير زياد كلنل فرمانده و افسران روس لشكر قزاق را ترك گفتند و امور لشكر به دست فرمانده نيروهاي انگليس در شمال ايران اداره مي‌شد. در پايان سال 1920 حكومت شوروي به طهران پيشنهاد قراردادي را نمود كه ظاهري بس فريبنده داشت و خط بطلان بر مزاياي حكومت تزاري در ايران مي‌كشيد ولي با لحني معصومانه و حق به جانب به روسيه اين حق را مي‌داد كه در صورت احساس خطر و تهديد از خاك ايران بتواند قواي نظامي به ايران اعزام دارد. اين قرارداد عامل و عنصر جديدي را به صحنه سياست ايران وارد نمود و مسلم بود كه بهتر است قواي انگليس هرچه زودتر ايران را تخليه كند كه دستاويزي به روس‌ها داده نشود و كمال مطلوب اين بود كه حكومتي در طهران به روي كارآيد كه بتواند بر اوضاع مسلط گردد. رژيم قاجار سال‌ها آزمايش خود را داده بود و جز ضعف و زبوني هنري نداشت. سال 1920 به پايان رسيد و در ژانويه 1921 بود كه شاه نغمه عزيمت از ايران را ساز داد و استدلالش اين بود كه تخليه ايران از قواي انگليس مفهومش تسلط بلشويك‌ها و قتل اوست! من با اعتقاد كامل اظهار نظر كردم كه رفتن شاه از ايران نه تنها فاجعه‌اي به بار نخواهد آورد بلكه موهبتي است از سوي باري تعالي. درديده من احمدشاه مترادف بود با بي شهامتي و حرص و طمع و ادامه حكومت رژيم قاجار در ايران مترادف با سقوط جبران ناپذير اين كشور كه با اقدام جسورانه و به موقع رضاخان از خطر تجربه و هرج و مرج و بالاخره نيستي نجات يافت. در چند سال گذشته كه رضا شاه بار سلطنت ايران را بر شانه‌هاي فراخ خود حمل مي‌كند علاقه‌اش به پيشرفت و ترقي اين سرزمين صورت تعصب به خود گرفته و كوشش مي‌كند كه نظم نوين سياسي و اجتماعي برقرار كند. من خوشوقتم كه شاه از حد و اندازه عقب‌افتادگي ايران نه تنها نسبت به ممالك اروپايي بلكه نسبت به ژاپن و هند و تركيه هم اطلاع دقيق ندارد والا رنج و غصه فراواني روح حساسش را فرا مي‌گرفت. اين روزها كه به خدمتش بار مي‌يابم كم حوصله و گرفته است از اين‌كه سرعت جريان كارها كم‌تر از حد دلخواه اوست. احياي ايران براي رضا شاه شهرت ارضاءناپذيري است و اگر مي‌توانست وجب به وجب ايران را با دست خود آباد مي‌كرد. با مردم عادي كه خود از ميان آن‌ها برخاسته است همدردي فراوان دارد ولي با كساني كه مشاغل مسئول كشوري و لشكري داشته ولي منشاء خدمتي نيستند داراي ژن نفرت و كينه و حتي خشونت و بي‌رحمي است. تربيت نظامي رضا شاه را متقاعد كرده است كه بدون رعايت انضباط شديد در شئون مملكت كاري به ثمر نمي‌رسد. باز بيم آن دارم كه مورخين ايراني شدت عمل شاه را نسبت به كساني كه مستحق آن هستند به سنگدلي و شقاوت سوءتعبير نمايند و حال آن‌كه در زير اين صورت مردانه و سخت قلبي پر از احساسات مي‌طپد. رضا شاه مردم ايران را مي‌شناسد و مي‌داند كه هرگاه انضباط و سختگيري را كنار گذارده و با ملايمت و نرمي با مرئوسين رفتار نمايد ابهت خود و مقام منيعش را از دست مي‌دهد و به قول ايرانيان نمي‌تواند زهرچشم بگيرد. او به اشخاص رو نمي‌دهد ولي آن‌جا كه اراده كند مي‌تواند ابراز ملاطفت نمايد. هنگامي كه اين سطور را مي‌نويسم رژيم اتوكراسي در ايران برقرار است و قدرت به تمام معني كلمه در دست رضا شاه مي‌باشد. او اين قدرت مطلق و بلامنازع را صرفاً براي به جلو راندن ايران مي‌خواهد. برخلاف پُركنسول‌هاي رُم رضا شاه قدرت را براي تجلي آن نمي‌خواهد و برخلاف سزار و اُكتاويوس زماني شمشير نمي‌بندد و زماني سَرُنگ (Sarong) به تن نمي‌كند. او هميشه كسوت سربازي به تن دارد. ادعاي نيمه خدايي و شبه‌خدايي ندارد و متظاهر به اين نيست كه قانون‌گزار الهي است براي مملكت خود. او مي‌خواهد كه رخوت و ركود روحي و جسمي ايرانيان جاي خود را به كار و فعاليت و هوشياري و آگاهي ملي بدهد. ثناگويان و مداحان حرفه‌اي حس تحقير دروني شاه را به خود جلب مي‌نمايند ولو اين‌كه مدح و ثناي سلاطين از سنت‌هاي ايران است و رضا شاه هم چاره‌اي ندارد جز اين‌كه در مراسم رسمي تاحدي آن را تحمل كند. رضا شاه از كساني كه مذهب را وسيله سودجويي شخصي و جاهل و خرافاتي نگاه داشتن مردم قرار مي‌دهند بيزار است. من به تفصيل برايش شرح داده‌ام كه طبقه علماء و آخوندها و ملاها چگونه در گذشته نه چندان دور آماده حتي وطن فروشي بودند. عده‌اي از آن‌ها رسماً استدلال مي‌كردند كه بلشويزم يعني اسلام! و البته در ازاء اين تفسير پاداش مالي دريافت مي‌كردند كه جهت مقابله با آن علما و مجتهدين عراق پول گزافي گرفتند كه بر عليه مرام بلشويزم فتوا دهند! علما به‌طور كلي مي‌خواستند كه جيبشان پر شود و تسلط‌شان بر مردم پايدار بماند و هميشه بر چند بالين سر مي‌نهادند. در تاييد نظرم جريان واقعي ذيل را براي رضا شاه تعريف كردم: ـ "در اوائل ژانويه 1913 مأمور سياسي انگليس در تبريز به سفارت انگليس در طهران گزارش داد كه طبق قول و قرار قبلي علماء و مجتهدين تبريز تلگرافي به طهران كرده و از كابينه مصراً خواسته بودند كه نايب السلطنه نبايد به ايران بازگردد. مأمور سياسي با تعجب افزوده بود كه همين آقايان علما خواسته‌اند كه سعدالدوله زمان دولت را به دست گيرد و بختياري‌ها را از كار بركنار كند و مأمورين گمركي بلژيكي هم از ايران اخراج شوند. درخواست مربوط به نايب السلطنه طبق انتظار بود و براي آن سفارت پول كافي به آقايان پرداخت كرده بود ولي تقاضاهاي ديگر غيرمنتظره و تعجب‌آور بود. شخصاً به تبريز رفتم و احتياطاً از پكلُوِسكي نماينده سياسي روس در طهران نامه‌اي براي كنسول روس در تبريز گرفتم كه با من همكاري كند. كاشف به عمل آمد كه آقايان علماء و روحانيون از مأمورين انگليسي پول گرفتند كه نايب السلطنه به ايران بازنگردد و از ما مأمورين روسي (كه رسما با انگليس در ابقاي بلژيكي‌ها موافقت كرده بودند!!) پول گرفتند كه اخراج بلژيكي‌ها را بخواهند، از شجاع‌الدوله حكم‌ران آذربايجان پول گرفتند كه برله سعدالدوله و عليه بختياري‌ها اقدام كنند و تازه پس از همه اين‌ها كشف كردم كه با سپهدار هم مشغول معامله بودند كه در صورت دريافت پول لازم بر عليه شجاع‌الدوله فتواي مذهبي دهند!" خوب به خاطر دارم كه در پايان اين داستان رضا شاه چندبار اين كلمات را ادا كرد "قحبه هاي بي همه چيز". براي شاه گفتم كه چگونه در شهر مقدس مشهد و در سايه هاي گنبد امام رضا [ع] آخوندها با مسافرين و زوار تماس مي‌گرفتند و بدون هيچ شرم و حيايي موجبات عيش و لذات جنسي آن‌ها را فراهم مي‌كردند و زن‌هايي در اختيار داشتند كه با قراردادهاي چند روزه و يا يك روزه به ازدواج مردان ذيعلاقه درمي آوردند و به اين زن هاي نادان تلقين مي‌كردند كه اين كار ثواب دارد و موجب رضايت ائمه اطهار است! و به مردان مي‌گفتند كه زيارت آن‌ها هنگامي قبول است كه خود را از بار شهوت جنسي سبك كنند و به عبادت بپردازند! در همه جا اشتغال به اين عمل به نام زشت و مشخص خود ناميده مي‌شود ولي آقايان علما به همكاران مذهبي خود اجازه مي‌دادند كه با عمامه و عبا به آن اشتغال ورزند! اذعان دارم كه در ميان روحانيون ايران افراد شرافتمند و ايران دوست هم هستند كه خود افتخار دوستي و مصاحبت‌شان را داشته‌ام ولي اين عده انگشت شمار را نمي‌توان نمونه واقعي جامعه روحانيت ايران دانست شايد براي خاطر تقويت و تسكين وجدان بود كه رضا شاه از من مي‌خواست كه به دقت عواقب ايران برانداز نفوذ و مداخلات موبدان را در دربار ساسانيان برايش تعريف كنم. تعجب نمي‌كنم اگر مورخيني مجهز با اطلاعات سطحي و دست دوم رضا شاه را مخالف دين بدانند استنباط من اين است كه او به خدا معتقد ولي در مذهب متعصب و خشك نيست. يازده سال تمام را در ميان عشاير و قبائل مختلفي كه در محدوده جغرافيايي ايران سكونت دارند به سر برده بودم. آن‌چه را كه درباره آن‌ها از زبان و نژاد و مشتقات عشيره‌اي و سلسله مراتب و طبقه بندي ايلخاني و خاني و مناسبات خوب و بد آن‌ها با يكديگر و روابط‌شان با دول بيگانه مي‌دانستم با ذكر جزئيات و موبه‌مو براي رضا شاه گفته‌ام. هدف او اين است كه روزي قبائل ايران خود را واقعا ايراني بدانند و در حقوق و هم چنين مسئوليت‌هاي اجتماعي و سياسي سهيم باشند. در رژيم فعلي جايي براي حكومت‌هاي غيررسمي و خودمختار محلي وجود ندارد. نظر قاطع من اين است كه ادامه قدرت خوانين به هر فرم و صورتي كه باشد با قدرت حكومت مركزي و استقلال ايران مباينت دارد. اين قدرت‌هاي محلي بايد بكلي برچيده و در صورت لزوم قلع و قمع شوند. بكرات شاهد آن بودم كه چگونه وفاداري خوانين به جهتي جلب مي‌شد كه نفع شخصي و مادي آن‌ها را بيش‌تر تأمين كند و در ازدياد زور آن‌ها مؤثر باشد. اجنبي يا ايراني بودن منبع فيض برايشان علي‌السويه بود. حتي مي‌ديدم كه چگونه روابط خود را با مأمورين سياسي خارجي به رخ قبيله و عشيره خود مي‌كشيدند و به آن مباهات مي‌كردند. تجربه من نشان داد كه تمايل و استعداد ذاتي خيانت به ايران در قبائل قشقايي بسيار زياد است و به هيچ‌وجه پاي‌بند اصولي نيستند. بختياري‌ها برخلاف آن‌چه ظاهرشان نشان مي‌دهد سست عنصر و وفاداري شان مدام دستخوش نوسانات سياسي زمانه است. اكراد كه از لحاظ نژادقومي ايراني هستند بايد تحت مراقبت دائمي سياسي باشند زيرا كه كم‌تر از دوميليون كرد در خارج از سرحدات ايران بوده و مي‌توانند آلت دست دول ذينفوذ و علاقه[مند] قرار گيرند و به همين جهت است كه هم اكنون تعدادي از مأمورين انگليسي با مطالعه زبان و عادات و رسوم اكراد در ميان آن‌ها خدمت مي‌كنند. تراكمه كه نژاداً تاتار هستند نيز چندان قابل اعتماد نبوده و مأمورين روسي در ميان آن‌ها در هر دو سوي مرز ايران به سر مي‌برند. عشيره‌هاي كوچك بيش‌تر راهزن هستند تا چيز ديگر. در جنوب قبائل عرب هم غيرايراني هستند و هم خود را غيرايراني مي‌دانند و با توجه به وضعي كه در مسُپتيميا (عراق) وجود دارد بايد به هر تدبيري شده اين اقليت عرب حل شده و موجوديتش را از دست بدهد. در سال 1912 مأموريت يافتم كه به جدال و مراقعه بين خوانين بختياري و شيخ محمره بر سر اين‌كه آيا شوشتر و دزفول بايد در حيطه قدرت بختياري‌ها باشد و با شيخ رسيدگي كنم. سرانجام با مذاكره با شيخ از يك‌طرف و سردار جنگ ايلخاني بختياري از سوي ديگر موافقت‌نامه‌اي تنظيم شد و بنا به اصرار و خواهش طرفين امضاء كننده در كنسولگري و دفتر نماينده سياسي انگليس در محمره و بوشهر درج و ثبت شد كه رسميت پيدا كند. اصولاً مداخله حكومت مركزي قاجار در اين امور مطرح نبود! از لحاظ تعريف سياسي رضا شاه اتوكرات است و اين‌كه در ايران ظواهر سيستم پارلماني به چشم مي‌خورد ناقض اين حقيقت نيست زيرا تركيب مجلس با نظر و تصويب نهايي شاه است و نه انتخاب مردم و رضا شاه نيازي ندارد كه مجلس را به توپ ببندد. بدون اين‌كه شايد خودش متوجه باشد رضا شاه داراي سليقه‌اي است كه قرن‌ها پيش افلاطون آن را نوع پسنديده‌اي از حكومت مي‌دانست و عبارت بود از تأمين امنيت و برابري در مقابل قانون و راهنمايي مردم در جهت آمال ملي. رضا شاه با اشتياق و بي‌صبري مي‌خواهد كه جوانان ايراني هرچه زودتر به علوم و فرهنگ امروزي اروپا آشنا شده و در پيشرفت ايران نقش فعالي داشته باشند. هم اكنون گروه‌هايي از طرف شاه به اروپا اعزام شده‌اند. بدبختي اصلي ايران و به‌خصوص در دو قرن اخير اين بوده است كه رژيم استبداد و قدرت مطلق توسط سلاطيني اعمال مي‌شد كه ضعيف النفس و فاقد آمال و آرزوهاي ملي براي ايران بودند. قدرت مطلق آن‌ها بين نزديكان و درباريان توزيع مي‌شد و كار به جايي مي‌رسيد كه فراشباشي‌ها بر مردم بيچاره تسلط داشتند و بنام و براي اربابان خود يعني شاهزادگان و رجال قاجار اخاذي مي‌كردند. حكم‌رانان ولايات هم از درآمدهاي نامشروع خود سهمي به شاه مي‌دادند و سفره خود را رنگين‌تر و حساب‌هاي شخصي‌شان در بانك شاهي و يا محل ديگر روزبه‌روز فزوني مي‌يافت. خزانه دولت دائماً خالي و دست تكدي به سوي روس و انگليس و بانك‌هاي آن‌ها و يا شركت نفت دراز بود. رجال بي حيثيت قاجار تهديد مي‌كردند كه اگر به آن‌ها پول نرسد يا استعفاء مي‌دهند و يا در كنسولگري بست مي‌نشينند تا خواهش آن‌ها اجابت شود! ارباب جمشيد سرمايه‌دار و بانك‌دار و دوست قديمي من كه بعدها فرزندش داماد من شد برايم حكايت مي‌كرد كه چگونه محمدعلي‌شاه و خانواده‌اش براي لهو لعب خود از تجارتخانه جمشيديان مبالغ هنگفتي پول قرض مي‌كردند و سرانجام عده‌اي از تجار و ملاكيني كه مستغني از "حسن نيت" دربار ايران نبودند اين قروض را از جانب شاه پرداخت مي‌نمودند. روش سياسي اين رجال فاسد اين بود كه خود را به رنگ و بوي مصالح دو دولت بيگانه تطبيق داده و اين زبوني را كياست و سياست نام گذارند. باطناً خوشنود بودند كه ده هزار سرباز و قزاق روسي در شمال ايران و سربازان هندي در جاسك و بوشهر و ناوهاي جنگي انگليس در اختيار مأمور سياسي در بوشهر بود كه هرگونه وطن فروشي آن‌ها را جامه "تسليم و رضا" در مقابل نيروي عظيم دول مقتدر روس و انگليس بپوشاند. من به ايرانيان گفته و مي‌گويم كه تطميع دول بيگانه فقط در مواردي مؤثر است كه آمادگي و استعداد خودفروشي و وطن‌فروشي وجود داشته باشد و در اين‌صورت ننگ و نفرين بر خودفروشان است و نه خريداران بيگانه آن‌ها كه هدف و نظرشان تأمين منافع ملي خود مي‌باشد. بوده و هستند ايرانياني كه جان خود را عالماً و عامداً فداي اصول ميهن‌پرستانه خود نمودند و از آن‌جمله صنيع‌الدوله و ملك المتكلمين. من وقوف كامل دارم كه نهضت آزادي‌خواهي هند و تلاش رهبران آن موجب تكريم و احترام همان مأمورين انگليسي است كه براي حفظ سروري خود ناچار به مقابله و سركوب كردن آن هستند. صحبت از قدرت مطلق كردم. امروز اين قدرت مطلق را رضا شاه رأساً و با حس مسئوليت نسبت به وظايف خطير سلطنت در راه اعتلاي ايران اعمال مي‌نمايد. ديگر وزراء و حكام و مسئولين امور چشمشان به دستورات صادره از دربار شاه است و از مأمورين بيگانه كسب تكليف و راهنمايي نمي‌كنند. قدرت و نفوذ واقعي در رضا شاه متمركز است و از او ناشي مي‌شود. مأمورين بيگانه هم دست از مداخلات ديرين كشيده و نيك مي‌دانند كه تكرار آن براي رضا شاه غيرقابل تحمل و منافع مشروع و مناسبات بين كشورشان و ايران را به مخاطره خواهد انداخت. ولي افسوس كه هنوز اين تغيير رو به رجال ايراني از ترس جان است تا از روي اعتقاد و ايمان شايد يك قرن بايد سپري شود كه ايرانيان صاحب عزت نفس سياسي واقعي شوند و قبول كنند كه در سرزمين خود بايد صاحب اختيار شوند. يكي از اشكالات عمده اين است كه با مختصر معلومات و اطلاعات ناقص از اوضاع جهاني ايرانيان خود را به رموز و اسرار سياست دول اروپايي و به‌خصوص روس و انگليس آگاه دانسته و نتيجه مي‌گيرند كه آن‌چه در ايران مي‌گذرد و يا خواهد گذشت نتيجه تصميماتي است كه بيگانگان گرفته و اتخاذ خواهند كرد. با قدرت تخيل و سياست باقي به اطراف خود مي‌نگرند و براي هر امر نسبتاً ساده‌اي هزاران كاسه مي‌بينند كه در زير هر يك نيم‌كاسه‌اي است! بديهي است كه اين روحيه يأس و حرمان تاحد زيادي زاييده چند قرن مداخلات بيگانگان در امور ايران و روش تسليم و رضاي سلاطين و رجال ايران در مقابل آن مي‌باشد كه به صورت خو و طبيعت ثاني درآمده است. ولي قدر مسلم اين است كه اين ملت كهنسال كه هم مزه سيادت و سروري چشيده و هم از عبوديت در مقابل قدرت ديگران بي‌تجربه نيست قابليت و استعداد زاتي آن را دارد كه با راهنمايي و رهبري حرمت از دست رفته را باز يابد ]،[ ولي مگزار خوشبين بوده و تصور كنيم كه اين تحول رواني يك شبه انجام خواهد شد. هنوز رضا شاه هم نتوانسته است سطح اخلاقي هموطنانش را كه دچار انحطاط شده به ميزان محسوسي بالا ببرد. در هندوستان مردم كوچه و بازار سربازان و حكم‌رانان انگليسي را مي‌بينند كه بر سرشان آقايي مي‌كنند و براي مقابله با آن نهضت آزادي‌خواهي هند و حزب كنگره عرض اندام مي‌كند ولي در ايران تا همين ده سال اخير ايرانيان نفوذ انگليس را حاكم و حاضر در همه جا دانسته ولو اين‌كه نه سرباز انگليسي و نه حكم‌ران انگليسي به چشم نمي‌خورد. خوب ياد دارم كه روزي دوست مشفقم حسينقلي خان نواب كه حزب مليون را رهبري مي‌كرد. با يأسي فراوان به من چنين گفت: "اردشيرجي، من حزب را رها خواهم كرد زيرا همان كساني كه به وطن پرستي آن‌ها ايمان داشتم در جلسات علني دم از وطن و آزادي مي‌زنند و بعداً به طور محرمانه و يك يك از من مي‌پرسند كه راهنمايي و نظر سفارت را براي مذاكرات بعدي به آن‌ها بگويم" هنوز دوستان ايراني من گاندي و حزب كنگره را بازي سياسي انگليس تصور مي‌كنند و در قبال اصرار و توضيح من كه نهضت آزادي‌خواهي هند واقعي و اصيل است چشمك مي‌زنند و مرا ملامت مي‌كنند كه ايراني تيزهوش را فريب مي‌دهم! برخلاف عقيده من رضا شاه تصور مي‌فرمايد كه ديگر آن روحيه عدم اعتماد به نفس گذشته از ميان ايرانيان رخت بربسته است. شك نيست كه نسبت به ده سال قبل بر حيثيت ايرانيان افزوده شده است ولي به شاه عرض كرده و شايد خاطرش را رنجانيده‌ام كه مبادا باور فرمايد كه روح خدمت به ايران و امانت و صداقت به‌كلي جاي خيانت و فسق و فجور گذشته را گرفته است. زيرا كه بدبختانه اين‌طور نيست. مي‌ترسم كه روزي مورخين تحولات شگرف ايران را به دست رضا شاه سطحي و فاقد اساس و عمق بدانند. جواب من به اين اشخاص اين است كه به خاطر داشته باشند كه رضا شاه مانند طبيب حاذق و دلسوزي به مداواي بيماري پرداخت كه جهان او را در حال نزع مي‌دانست ولي امروز بر پاهاي خود استوار است ولي دور از انصاف است كه انتظار داشته باشيم كه همان بيمار جسمي و رواني ديروز ناگهان قهرمان اخلاق و گلادياتور امروز شود. گاهي از خود مي‌پرسم كه مبادا خود شاه هم كه تماس سابق را با مردم ندارد درباره ثبات و استحكام اخلاقي آن‌ها دچار اشتباه و خوشبيني شود و بيش از آن‌چه واقعيت حكم مي‌كند آسوده خاطر گردد. رضا شاه تا حد قدرت خود سعي دارد به كشورش خدمت كند. آنان كه اطلاعي از جريانات پشت پرده راه‌آهن بغداد از سال 1907 به بعد دارند مي‌دانند كه انگلستان اجازه نمي‌داد كه خطوط مواصلاتي دسترسي به هندوستان و مناطق نفوذش در ايران را تسهيل نمايد و در زمان رضا شاه هم هنوز اين اصل سياسي و سوق‌الجيشي موردنظر بود ولي چنان‌كه اشاره كردم قدرت دول بزرگ هم در مقابل مرداني چون رضا شاه نرمش و انعطاف را بر جبر و تحميل ترجيح مي‌دهد و اين حقيقت را قبول مي‌كند كه هدف رضا شاه تأمين مصالح ايران است كه نبايد تابع منافع ديگران شود. ايران هنوز مستعد قبول تلقين‌هاي سياسي است كه از آن سوي مرز و خاصيت غيرايراني داشته باشد و نبايد آني غافل بود كه افكار انقلابي كنوني روسيه به ميزان وسيعي از سرحد ايران بگذرد. من به عرض شاه رسانيده‌ام كه خطر موقعي جدي خواهد شد كه مسكو از گرفتاري‌هاي داخلي آسوده و متوجه كشورهاي هم‌جوار شود. از جمله مطالعات دائمي من در سي و هشت سال گذشته هدف‌هاي سياسي و سوق‌الجيشي روسيه در ايران بوده است. به جبر موقعيت جغرافيايي دو كشور و عدم توازن قدرت نظامي آن‌ها لااقل پاره‌اي از اين هدف‌ها از لحاظ روسيه دائمي و غيرقابل تغيير است بدون توجه به اين‌كه در مسكو حكومت تزاري باشد و با حكومت ديگري براي اطمينان‌هاي روسيه به ايران هم ارزش چنداني قائل نيستم. روس‌ها به مراتب بيش از انگليس‌ها اين خو و خميره را دارند كه در حصول مقاصد خود نهايت خشونت را اعمال و هر قراردادي را لگدمال كنند بدون اين‌كه حتي براي يك لحظه دچار ملامت وجدان گردند. در دوره قاجاريه دوستان تزاري سلاطين قاجار مخالفين ايراني را علناً دستگير و به روسيه تبعيد مي‌كردند و اجازه بازگشت به ايران را تا اجازه شاه به آن‌ها نمي‌دادند. هم اكنون قرائني در دست است كه روسيه از افكار انقلابي به عنوان حربه بر عليه رژيم استبدادي و اتوكراسي ايران استفاده خواهد كرد. عجيب آن‌كه در بيست و پنج سال قبل نهضت مشروطيت كه من در آن نقش فعالي داشتم برعليه استبدادي قيام نمود كه مورد پسند كامل سن بترزبورگ بود و لهذا مورد حمايت انگلستان قرار گرفت. ايران در موقعيت و وضع جغرافيايي است كه هميشه موردنظر و طمع دول نيرومند قرار خواهد گرفت ولي ايرانيان با قوه اعتماد به نفس و ثبات اخلاقي و حس غرور ملي مي‌توانند آزادي خود را حفظ كنند. من اكنون افق سياسي ايران را روشن مي‌بينم و هرچه هندوستان به سوي احراز مقام Dominion (دمينيون) در امپراطوري بريتانيا پيش رود به سود ايران است. جنگ بين‌الملل آمريكا را به اروپا كشاند و من به عنوان يك طلبه تاريخ اطمينان دارم كه آمريكا با منابع دست نخورده و ملتي جوان نمي‌تواند خود را از جريانات سياسي جهان بر كنار دارد. به تعبير واقعي تاريخ خاصيت قدرت اعمال آن است و قدرت راكد كم‌تر ديده شده، تطويل نفوذ و قدرت در مقياس جهاني هدف آن چيزي است كه آن را به ابهام "سياست" مي‌خوانيم و داستان همه امپراطوري‌هاي گذشته همين كوشش در ابقا و ازدياد قدرت بوده است كه اغلب منجر به زوال آن گرديده. در يازده سال قبل وزارت خارجه انگليس طرحي را عنوان نمود كه طبق آن منافع بازرگاني آمريكا در ايران و به‌خصوص در نفت احتمالي شمال ايران ترغيب شود و فلسفه اين طرح آن بود كه بريتانيا و آمريكا توأماً بهتر خواهند توانست در مقابل روسيه منافع بازرگاني خود را حفظ كنند. اين طرح مسكوت ماند ولي روزي به مرحله عمل درخواهد آمد و شامل علائق و مصالح سياسي نيز خواهد شد و به سود ايران خواهد بود. شناسايي و دوستي با رضا شاه بزرگ‌ترين افتخار زندگي من است. ايرانيان بدانند كه رضا شاه عمر دوباره به ايران داد و فرصتي را در اختيار ايرانيان گذاشت كه به خود آيند و به صورت مردمي آزاد با تاريخ و فرهنگ درخشان در عرصه گيتي عرض اندام كنند. اين بر ايرانيان است كه خود را مستحق فرصتي سازند كه رضا شاه به آن‌ها داده است. اردشير نوامبر 1931[پايان نقل قول] اين رسالة شيواي اردشيرجي، كه در توجيه يكي از فاسدترين ديكتاتوري‌هاي معاصر جهان نگاشته شده، از زاوية آرايش ناروايي‌ها و پرداخت پلشتي‌ها رساله شهريار ماكياولي را به خاطر مي‌آورد. اردشيرجي انگليسي نيست. او يك آسيايي استعمار زده است. ولي به‌قول آلبرممي چنان در شخصيت استعمارگر مستحيل شده كه شايد بهتر از بسياري از انگليسي‌ها فرهنگ آنان را جلوه‌گر مي‌سازد. در زبان انگليسي واژه‌اي به‌نام humbug وجود دارد كه رفتار با گفتار خدعه‌آميز براي جلب نظر مساعد ديگران معني مي‌دهد. در فرهنگ سياسي غرب واژه humbug به عنوان دورويي و رياي ذاتي فرهنگ انگليسي شناخته مي‌شود. كني زيلياكوس، نويسنده و سياستمدار انگليسي، درباره اين فرهنگ چنين مي‌گويد: [شروع نقل قول]تحقير منطق توسط انگليسي‌ها سبب مي‌شود كه غالباً در ذهن آنان دو انديشه ناسازگار به‌طور هم‌زمان پديد شود: يك انديشه اخلاقي كه شالودة گفتار و احساس آن‌ها را تشكيل مي‌دهد و يك باور عملي كه بنياد كردار آنان است. اين دو گانگي انديشه را اروپاييان ساكن قاره غالباً ساده مي‌كنند و آن را "دورويي انگليسي" مي‌نامند، حال آن‌كه نتيجة عملي اين "دورويي" با دورويي معمولي تفاوت دارد. زيرا گذر از خود فريبي ناآگاهانه به دورويي عامدانه را بسيار آسان مي‌سازد. [پايان نقل قول] ادامه دارد "ويژه نامه 30 سالگي انقلاب اسلامي " در خبرگزاري فارس انتهاي پيام/

طلب یازده تن طلای ایران از شوروی

 

 
 

یازده تن طلای ایران، به طلبی اشاره می‌کند که ایران از شوروی پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم داشت. اتحاد جماهیر شوروی در زمان محاصره اقتصادی ایران از سوی غرب آنرا به دولتمصدق پرداخت نکردند تا هنگامی که دولت مصدق با کودتا سقوط کرد. پس از روی کارآمدن دولت کودتا، شوروی طلب را به دولت زاهدی پرداخت نمود. البته شوروی در مقابل ناحیه خوش آب و هوایفیروزه که پیش تر طبق پیمان آخال از حاکمیت ایران خارج شده بود را با ۱۲۰ کیلومتر مربع مساحت از ایران جدا نمودند.

ایران در جنگ جهانی دوم بی‌طرف بود، اما ارتش متفقین به بهانهٔ حضور جاسوسان آلمانی، در ۱۹۴۱ ایران را اشغال کرد. وقتی آلمان‌ها به شوروی حمله کردند، شوروی و انگلستان پیمان دوستی بستند  و برای کمک رسانی به شوروی قرار گذاشتند که ضمن حمله به ایران از راه این کشور کمک رسانی انجام شود. پس از اشغال ایران، متفقین برای پرداخت حقوق سربازان و خرید آذوقه احتیاج به پول ایرانی داشتند، در صورتی که میزان اسکناس در ایران کافی نبود. ایشان از دولت ایران درخواست می‌کنند که اسکناس چاپ کند و در اختیار آنان قرار دهد. ارزش لیره در ایران ابتدا ۷ تومان بود، اما انگلیسی‌ها ارزش آن را ۱۳ تومان محاسبه کردند. آقای مشرف نفیسی که ارزش لیره را ۱۳ تومان حساب کرد، بعداً گفت که قیمت به اختیار انگلیسی‌ها بود و اگر او آنرا ۱۳ تومان نمی‌کرد، خود انگلیسیها آن ۱۷ تومان می‌کردند. شوروی قصد داشت که پس از پایان جنگ به ایران روبل بدهد که ایرانیان آنرا رد کردند. در عوض ایران درخواست طلا نمود و روسها قبول کردند. در سال ۱۳۲۴ جنگ تمام شد. اما روسها ایران را تخلیه نکردند و جریان آذربایجان را راه انداختند. برای طلب دولت ایران از انگلستان، انگلیس‌ها ادعا کردند که ۵۵و نیم میلیون لیره می‌دهند و باقی را هم فشنگ. البته روزنامه باختر امروز ادعا نمود که انگلیسیها در زمان حکومت هژیر، با تحمیل به سه چهار میلیون لیره تقلیل دادند و بقیه را فشنگ خراب تحویل دادند که به وسیله عوامل خودشان در شیراز آنرا آتش زدند آمریکا هم یک میلیارد به ایران پرداخت نمود.و تجهیزات راه‌آهنی را که به ایران آورده بودند را هم بعنوان طلب ایران محسوب نمودند.

در جریان نهضت ملی کردن نفت که مصدق وارد میدان مبارزه با انگلیس و آمریکا شد، منابع نفت ایران در اختیار انگلیسی‌ها بود. آنها ایران را تحریم و حتی کشتی ای که نفت ایران را می‌برد توقیف نمودند و به علاوه در دادگاه نیز ایران را محکوم کردند و گفتند: اگر کشتی حامل نفت ایران را بگیریم، کالای دزدی محسوب می‌شود. در شرایط سخت ناشی از تحریم اقتصادی، حقوق ارتش ۷۷ماه عقب افتاده بود و دولت دکتر مصدق شدیداً به بازپرداخت بدهی شورویها نیاز داشت

پس از اسفند ۱۳۳۱، با مرگ استالین، سیاست شوروی تغییر کرد. با وجود اینکه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دولت کودتا در ایران بر سر کار بود، اما روسها سعی کردند روابطشان را با هند، ترکیه، ایران و … بهبود بخشند. دربارهٔ ایران هم پیشنهاد به حل اختلاف‌ها کردند. در سال ۱۳۳۳ ایران قصد ورود به پیمان بغداد را داشت که سرانجام هم به آن پیوست. دولت شوروی حاضر بود هرکاری بکند که ایران وارد این پیمان نشود. شورویها هیاتی را می‌فرستند که اختلافات مرزی را حل کنند. در زمان لنین گفته شده بود که باید روستای فیروزه را به ایران بازپس دهند. روستای فیروزه در کنار عشق آبادمانند تجریش در کنار تهران بوده است. هیئت مذاکره کننده شوروی می‌گویند که رئیس جمهور ترکمنستان برای خودش آنجا کاخ ساخته و از ایران می‌خواهند که این روستا را به شوروی واگذار کنند. هیئت ایرانی قبول می‌کنند و درخواست می‌کنند که طلاهای ایران را پس بگیرند.

در آذرماه۱۳۳۳، حکومت زاهدی موافقتنامه ایران و شوروی راجع به حل مسئله مرزی و مالی فی مابین را با شوروی در تهران به امضاء رساند که طبق ماده اول آن

طرفین متعاهدین تأیید می‌کنند که مرز میان ایران و شوروی … مطابق با دژ عباس‌آباد درقریه حصار در خاک ایران می‌ماند؛ اما قریه فیروزه و املاک اطراف آن به شوروی داده می‌شود

در ماده ۴نیزطرفین موافقت کردند که تمام دعاوی مربوط به جنگ دوم جهانی را به شرح زیر حل و فصل کنند: بانک دولتی شوروی تا ۲هفته پس از امضای عهدنامه در ایستگاه مرزی جلفا ۱۱۱۹۶ کیلو و هفتاد گرم طلا را به ایران تحویل دهند…

روستای فیروزه

پس از عقد پیمان دوستی ۱۹۲۱ بین ایران و شوروی، مقامات دولت جدید شوروی کلیه قراردادهای استعماری بسته شده میان تزارها با ایران، از جمله اشغال مناطقی از خاک ایران را لغو کردند. با وجود این، روسها حاضر نشدند رودخانه اترک را که حکومت تزاری با تغییر مسیر آن به عمق خاک ایران، آن را مرز مشترک دو کشور خوانده بودند، به حالت اول آن بازگردانند. از این رو اراضی شمالی رود را همچنان به عنوان بخشی از خاک شوروی نزد خود نگاه داشتند. در ماده سوم پیمان دوستی ۱۹۲۱ آمده بود: از آنجا که دولت جمهوری سوسیالیستی فدرال شوروی به هیچ وجه خیال ندارد از ثمره اعمال غاصبانه دولت پیشین تزاری بهره‌برداری کند، لذا از جزایر آشوراده و سایر جزایری که در سواحل ایالت استرآباد (گرگان) قرار دارند صرف نظر می‌کند و آنها را به دولت ایران برمی‌گرداند. آنها همچنین روستای فیروزه و اراضی مجاور آن را که دولت ایران به موجب قرارداد ۲۸می ۱۸۹۳ به دولت روسیه تزاری واگذار کرده بود، مجدداً به مالکیت دولت ایران بازدرآوردند. دولت ایران هم در مقابل تعهد کرد شهر سرخس را که به سرخس روس یا سرخس کهنه معروف بود، به همراه اراضی اطراف آن که به رودخانه سرخس منتهی می‌شد جزو قلمرو ارضی روسیه بداند.

پس از واگذاری ناحیه فیروزه به روسها در کابینه زاهدی، شوروی در ناحیه مغان یک‌صد کیلومتر مربع از زمین‌های مورد اختلاف به ایران واگذار کردند. همچنین ۲۰ کیلومتر مربع در سرخس و ۲۰ کیلومتر مربع در دیمان و بخشی از زمین‌های مورد اختلاف در «یدی اولر» در نزدیکی آستارا به ایران بازگردانده شد.

ظاهر امر این بود که فیروزه درازای عباس‌آباد و حصار به شوروی واگذار شده است. اما حصار و عباس‌آباد بخش‌هایی از خاک ایران بودند و در حاکمیت ایران بر آن‌ها هیچ شک و تردیدی نبود و در واقع ایران  در ازای تأیید مالکیتش بر قسمتی از خاک خود بخشی دیگر از خاکش را واگذار کرد. پیشتر هم شوروی‌ها مدعی شده بودند که ایران در ازای فیروزه، حصار و عباس‌آباد را تصرف کرده است که این ادعا نادرست بود زیرا طرح مبادله عباس‌آباد و حصار با فیروزه همانی بود که در عصر روسیه تزاری انجام شده بود و شوروی با صرف نظر از این سیاست استعماری، حاکمیت ایران بر فیروزه را پذیرفته بود. محمدعلی فروغی هم در عصر رضاخان در نامه‌ای به سفیر ایران در شوروی تصریح کرده بود که چنین ادعایی باطل و بی‌ربط است.

منطقه دیمان در جنوب شهرستان گرمی و شمال باختری نمین قرار دارد. دولت ایران در سال ۱۳۰۲ خورشیدی درصدد ایجاد پاسگاه نظامی در دیمان بود که مرزبانی شوروی با ادعای مالکیت مانع ایجاد پاسگاه ایرانی در آن ناحیه شد

در شانزدهم شهریور ۱۳۰۲، با وجود اینکه ایرانیان بجای دیمان، در سه و نیم کیلومتری آن (یعنی در ساری بلاغ)، در حال ساخت پاسگاه بودند نظامیان شوروی به پاسگاه در حال ساخت ساری‌بلاغ یورش برده و ضمن کشتن غلامعلی‌خان نایب رئیس پاسگاه، یک نفر نظامی همراه وی و هفت کارگر ایرانی که مشغول ساخت بنای پاسگاه بودند را کشته و یک نظامی دیگر را نیز زخمی کردند.

 
صورت مذاکرات مجلس شورای ملی در ۵ اسفند ۱۳۳۳(شماره ۷، طرح گزارش مربوط به اجازه مبادله موافقتنامه حل مسائل مرزی و مالی بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی)

به عبارت دیگر، شوروی‌ها حدود ۱۲۰ کیلومتر مربع از زمین‌های مورد اختلاف را که قسمتی از آن در مغان و آستارا و قسمتی دیگر در ناحیه سرخس روسیه واقع بود به ایران دادند و در عوض شهرستان مهم و خوش آب و هوای فیروزه را که اگر به ایران برمی‌گشت یکی از زیباترین مناطق ییلاقی خراسان می‌شد، رسماً و قانوناً به تصرف خود درآوردند. مجلس دوره ۱۸ نیز این قرار را در ۵ اسفند ۱۳۳۳ با یک نشست و برخاست ساده و با رای وکلا تصویب کرد.

خطوط مرزی ایران و شوروی چطور تعیین شد

خطوط مرزی ایران و شوروی چطور تعیین شد

در روز 14 آذر 1349 هجری شمسی، پیرو عقد قرارداد تعیین انتظامات مرزی و تثبیت مرز جدید بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی، اسناد علامت‌گذاری خطوط مرزی در دریاچه‌های پشت سد مخزنی ارس و سد انحرافی میل و مغان به امضا رسید.

 در متن این پروتکل آمده بود که «دولت شاهنشاهی ایران و دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی با تمایل به تحکیم و توسعه روابط دوستانه و حسن همجواری موجود بین دو‌ دولت - و با توجه به اینکه کارهای علامت‌گذاری مرز دولتی بین ایران و شوروی در دریاچه‌های پشت سد مخزنی ارس و سد انحرافی میل و مغان بر ‌روی رود ارس در سال 1970 برابر با 1349 به اتمام رسیده است - ‌و به منظور تکمیل قرارداد بین دولت شاهنشاهی ایران و دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی راجع به انتظامات مرزی ایران و شوروی و ترتیب تصفیه اختلافات و حوادث در مرز، ‌امضا شده در مسکو توسط احمد میرفندرسکی قائم‌مقام وزیر امور خارجه دولت شاهنشاهی ایران و واسیلی واسیلیویچ کوزنتسف معاون اول وزارت خارجه ‌دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به تاریخ 14 مه 1957 برابر 24 اردیبهشت 1336، تصمیم به انعقاد این پروتکل گرفتند.»

 کار علامت‌گذاری مرز دولتی بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در دریاچه سد ‌ارس و دریاچه سد انحرافی میل و مغان از اوایل همان سال توسط کمیسیون مشترک ایران و شوروی انجام گرفته بود. متن پروتکل الحاقی مزبور راجع به حل مسائل مرزی و مالی بین ایران و اتحاد جماهیر شوروی مورخ دوم دسامبر 1954 برابر با یازدهم آذرماه 1333 از سوی نمایندگان مختار دو دولت مورد توافق قرار گرفت و سه روز اسناد آن میان رییسان هیئت‌های نمایندگی دو کشور یعنی ‌سپهبد امان‌الله جهانبانی و کازلوف امضا و مبادله شد. قانون فوق مشتمل بر یک ماده و متن پروتکل ضمیمه پس از تصویب مجلس سنا در جلسه روز

 دوشنبه 1350.10.20، در جلسه روز سه شنبه 26 بهمن 1350 شمسی به تصویب مجلس شورای ملی رسید.

 ایران به علت وضع جغرافیایی و موقعیتی که دارد از گذشته مرکز مبادلات تجاری بین شرق و غرب بوده است. کالاهای تجاری مناطق مختلف آسیای شرقی و جنوبی پس از گذشتن از ایران به کشورهای اروپایی فرستاده می‌شد و بالعکس کالاهای غربی به وسیلۀ تجار عرب یا ارامنه از راه‌های تجارتی آن دوره وارد ایران و پس از عبور از فلات یا بنادر ایران به نقاط دیگر آسیا فرستاده می‌شد و در بازارهای بزرگ آن روز به فروش می‌رسید.

 ایران از آغاز سدۀ هجدهم، در معرض تاثیرات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور‌های استعماری قرار گرفت و بیش از پیش، به حوزۀ سیاست بین‌المللی و سپس به بازار جهانی استعماری کشانده شد. این مسأله، رشد مناسبات استعماری را در پایان سدۀ هجدهم و آغاز سدۀ نوزدهم و در ادامه در سدۀ بیستم در پی آورد که به درگیری‌ها و اختلاف‌هایی در مرز‌های جغرافیایی خود با دولت‌های همسایه قدرتمند خود یعنی عثمانی و بعد از فروپاشی عثمانی، عراق و شوروی انجامید.

 ایران به دلیل قرار گرفتن در چهارراه شرق و غرب، در طی سده‌های نوزدهم و بیستم، زیان بسیاری دید، اراضی وسیعی را از دست داد. از لحاظ تاریخی، قدرت ایران کم‌ و بیش با تهدید سنتی غرب، خواه روم، بیزانس یا عثمانی مواجه بود. اما از دورۀ قاجار به بعد، ایران هدف آشکار فشار روسیه در شمال و تجاوز تدریجی بریتانیا در جنوب قرار گرفته بود. ایران و روسیه در طول سالیان متمادی روابط پر فراز و نشیبی داشته و دارند که عمدتا تحت تاثیر تعاملات سیاسی این دو کشور با عثمانی، فرانسه، انگلیس و آمریکا دچار شدت و ضعف می‌شد. بنابراین اختلاف‌های ایران و روسیۀ تزاری از مدت‌ها قبل یعنی از زمان آغاز رقابت استعماری در میان کشور‌هایی چون روسیه و انگلیس در خاک ایران شروع شده بود.

 در این میان ایران همواره برای روسیه از اهمیت بالایی برخوردار بود. حکومت تزاری می‌کوشید سودمند‌ترین موقعیت سیاسی و اقتصادی را در ایران به دست آورد، بنابراین پابه‌پای مصالح سیاسی روسیه در ایران، منافع اقتصادی نیز به تدریج اهمیت بیشتری یافت. در محافل حاکم بر روسیه، مسائل مربوط به برخورداری از بازار ایران بررسی می‌شد. در‌ همان روزگار یعنی اواخر قرن 19، زیاده‌خواهی روسیۀ تزاری دربارۀ ایران و سرزمین‌های آسیای مرکزی از نو آغاز شد. طی همین سده بود که روسیه در زمرۀ قدرت‌های بزرگ جهانی قرار گرفت و تاریخش به شیوه‌ای بنیادی با تاریخ استعمار غرب پیوند خورد.

 در اوایل قرن بیستم، دولت روسیه به سبب پیشرفت رقیب قدیمی خود، انگلستان، در دیگر نواحی تحت نفوذش مانند جنوب آفریقا و موفقیت‌هایش در هندوستان، کشور ایران را بیشتر مورد توجه قرار داد. برای این کشور سه راه وجود داشت که بتواند از نفوذ بیشتر انگلستان جلوگیری کند:

 1- تصرف بندری در خلیج فارس

 2- اعلام رسمی و تاکید بر آنکه دولت روسیه هیچ‌گونه تجاوز به تمامیت ارضی ایران را تحمل نمی‌کند

 3- توافق دوستانه با انگلستان بر سر تقسیم ایران به دو منطقۀ نفوذی

 با توافق انگلیس و روسیه بر سر راهکار سوم در 31 اوت 1907 میلادی سه قرارداد تنظیم شد و به موجب آن افغانستان در منطقۀ نفوذی انگلستان قرار گرفت، سرزمین تبت جزو منطقۀ نفوذی روسیه شناخته شد و ایران هم به سه منطقه تقسیم شد: منطقۀ شمالی تحت نفوذ روس‌ها قرار گرفت، منطقۀ جنوبی زیر نفوذ انگلیسی‌ها درآمد و منطقۀ مرکزی هم ناحیه‌ای بی‌طرف و متعلق به ایران شناخته شد.

 با این تحولات، ایران با توجه به ویژگی‌های اقتصادی، سیاسی و جغرافیایی‌ خود، خواه‌ناخواه به سوژه‌ای برای نقشه‌ها، استراتژی‌ها، معامله‌ها و رقابت‌ها میان قدرت‌های بزرگ قرار گرفت. در این راستا، کشور روسیۀ تزاری با مرز‌های مشترک زمینی و دریایی، ضررهای فراوانی به ایران وارد آورد که از آن جمله می‌توان به عهدنامه‌های ننگین ترکمانچای و گلستان اشاره کرد. براساس عهدنامۀ ترکمانچای، ایروان و نخجوان به دولت روسیه واگذار و تالش و مغان از سپاه ایران تخلیه و براساس عهدنامۀ گلستان هم قره‌باغ، گنجه، خانات موشکی، شیروان، قوبا، دربند، باکو، داغستان و گرجستان از ایران جدا شدند و به روسیۀ تزاری ضمیمه شدند.

 در ادامه روسیۀ تزاری در پی کسب امتیازات اقتصادی - سیاسی برآمد. رجال و پادشاهان قاجار با اخذ مبالغ ناچیزی منابع اقتصادی کشور را به روس‌ها سپردند و در نتیجه از اواخر قرن نوزدهم به بعد، روس‌ها کنترل بیش از نیمی از اقتصاد ایران را در ابعاد مختلف آن به انحصار خود درآوردند.

 بعد از انقلاب بلشویکی در روسیه، انعقاد عهدنامۀ ‌مودت‌ ایران‌ و اتحاد جماهیر شوروی‌ در 18 اسفند 1299 شمسی سرآغازی‌ برای‌ یک‌ دورۀ‌ طولانی‌ روابط‌ سیاسی‌ - اقتصادی‌ بین‌ دو کشور بود. این‌ عهدنامه‌ تمام‌ سیاست‌های‌ استعماری‌ دوران‌ تزاری‌ را محکوم‌ کرده‌ و تمام‌ امتیازاتی‌ را که‌ به ‌زور نیروی ‌نظامی‌ و یا دیپلماسی‌ از ایران‌ گرفته شده‌ را لغو کرد و تمام‌ قروض‌ ایران‌ به‌ روسیۀ تزاری‌ بخشیده‌ شد. فصل‌های‌ یکم، دوم، سوم، هشتم، نهم‌ و یازدهم‌ این‌ عهدنامه‌ گویای‌ این‌ رویۀ‌ جدید بود. بدین‌ترتیب‌ ایران‌ از تمام‌ مضایقی‌ که‌ روسیۀ ‌تزاری‌ برایش‌ به‌ وجود آورده‌ بود رهایی یافت.

 با سقوط اتحاد جماهیر شوروی و تقسیم آن به چند کشور، به تبع آن اختلاف‌های مرزی و دریایی ایران و شوروی نیز میان کشورهای به وجود آمده تقسیم شد. در این میان مهم‌ترین مساله، رژیم حقوقی دریای خزر بود. مسکو پس از فروپاشی شوروی، رابطۀ خود با تهران را عملا نوعی نماد استقلال از غرب و به طور خاص ایالات متحده تلقی می‌کند. به نحوی که اکنون شاید بتوان گفت روابط دوجانبۀ این دو کشور با یکدیگر، مهم‌ترین بعد سیاست خارجی آن‌ها را شکل می‌دهد. در این میان اختلاف‌های دریایی ایران و شوروی به ویژه طی سال‌های اخیر، عمدۀ بحث‌ها و مذاکرات میان دو کشور را به خود اختصاص داده است. این اختلاف‌ها را می‌توان در چند مرحلۀ تاریخی تقسیم‌بندی کرد:

 مرحلۀ اول - ایران و روسیۀ تزاری:

 در این مرحله دو معاهده بین ایران و روسیۀ تزاری منعقد شد: عهدنامۀ 1813 میلادی که در این عهدنامه، به دنبال شکست ایران از روسیۀ تزاری، محدودیت‌هایی از جمله محروم بودن از داشتن نیروهای نظامی در دریای خزر، به ایران تحمیل شد و عهدنامۀ ترکمانچای در سال 1828 میلادی که تقریبا‌ همان محدودیت‌ها به ایران تحمیل و مورد تاکید قرار گرفت.

 مرحلۀ دوم - ایران و اتحاد جماهیر شوروی سابق:

 در این مرحله چندین معاهده منعقد شد که مهم‌ترین آن معاهدۀ 1921 و 1940 است که محدودیت‌های سابق برطرف شد و در هر دو معاهده بر حقوق برابر و مشترک دو دولت در زمینۀ آزادی دریانوردی تحت لوای پرچم خود تاکید شد. در این مرحله، عملا عهدنامه‌های 1813 میلادی و عهدنامۀ ترکمانچای مسکوت گذاشته ماند و قراردادهای جدید مبنای عمل واقع شد. همچنین، در سایۀ تساهل و تحمل از سوی ایران، چندین دهه ثبات و همکاری وجود داشته و از دو جهت تعیین دقیق وضعیت حقوقی دریای خزر نزد طرفین احساس نمی‌شد: اول از آن جهت که کشورهای تازه استقلال یافته، از دهۀ 1930 تا سال 1990 میلادی همه در یک مجموعۀ بزرگتر بنام اتحاد جماهیر شوروی بودند و در نحوۀ تصمیم‌گیری در حوزۀ سیاسی حقوقی دریای خزر استقلال نداشتند، دوم آنکه منابع عظیم نفت، گاز و مواد معدنی در حوزه‌های دریای خزر کشف نشده بود. در چنین شرایطی بود که تعیین خطوط مرزی مثال آنچه طی سال‌های 1349 و 1350 مورد توافق قرار گرفت در زمرۀ مهم‌ترین توافقات و تحولات در روابط دیپلماتیک دو کشور بود.

 مرحلۀ سوم - ایران و کشورهای تازه استقلال‌یافته:

 در سال 1991 میلادی، با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق، بیش از ده کشور به استقلال رسیدند. از این میان سه کشور آن شامل جمهوری آذربایجان، قزاقستان و ترکمنستان در حاشیۀ دریای خزر قرار گرفته‌اند که این موضوع در کنار ایران و روسیه، تعداد کشورهای حاشیۀ دریا را به عدد 5 رساند. به دلیل ایجاد وضعیت جدید و نیز ناکافی بودن معاهدات سابق، تدوین رژیم حقوقی جدیدی، بر اساس انعقاد معاهدات جامع و فراگیر، به مهمترین مساله سیاست خارجی در روابط میان دولت‌های ساحلی دریای خزر تبدیل و مورد توافق طرف‌های ذی‌نفع واقع شد.

 رژیم حقوقی دریای خزر که قبلاً از طریق تعدادی موافقتنامه‌ها میان ایران و اتحاد جماهیر شوروی ایجاد شده بود، تنها موضوعاتی چون کشتیرانی و شیلات را دربرگرفته و همۀ مسائل مربوط به دریای خزر را شامل نمی‌شد. همچنین، ایران و اتحاد جماهیر شوروی به گونۀ برابر، مشترک و مشاع در سراسر دریاچه، سطح آن، بستر و زیر بستر آن دارای حق بودند. با این وجود، باز هم بعضی سعی کردند که یک خط را به منظور مرزبندی در نظر بگیرند.

 با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در سال 1991 ایدۀ تشکیل سازمانی برای همکاری و هماهنگی بین کشورهای ساحلی دریای خزر با افزایش این کشور‌ها از 2 به 5 کشور حاشیۀ دریا، توسط هاشمی رفسنجانی رئیس‌جمهوری وقت ایران مطرح شد که مورد پذیرش کشورهای دیگر قرار گرفت، اما از آنجایی که هر یک از کشور‌ها خواهان بهره‌گیری بیشتر از دریای خزر بودند، سیاست واگرایانه‌ای را در پیش گرفتند. با این حال، روسیه در مکاتبه با سازمان ملل متحد اعلام کرد، موافقت‌نامه‌های موجود میان ایران و شوروی سابق در نزد کشور روسیه، هنوز دارای اعتبار است. این کشور تصریح کرد رژیم حقوقی دریای خزر که بر اساس موافقتنامه‌های 26 فوریه 1921 و 25 مارس 1940 مقرر شده، هنوز تغییری نکرده است. ایران هم تا موقعی که درخصوص یک رژیم حقوقی فراگیر توافق حاصل شود،‌ همان موضع روسیه را اتخاذ کرده است.

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

اگر ایران در زمان محمد‌رضا شاه در مورد بحرین دست به اقدام سخت و محکم می‌زد حاکمیت ایران بر بحرین تداوم پیدا می‌کرد و به سرنوشت آرژانتین دچار نمی‌شد.

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

 بحرین قسمتی از سرزمین ایران بود، اما در دوره انحطاط قاجاریه، دولت انگلستان از ضعف دولت مرکزی استفاده کرد و به موجب قراردادهایی که در سال های 1820 ، 1861 ، 1880 و 1892 با بحرین منعقد کرد، به تدریج بر نفوذ خود در آن سرزمین افزود و بعدها مدعی شد که از زمان قرارداد 1820 دولت انگلستان شیخ بحرین را مستقل می شناخته است. دولت ایران نسبت به این امر معترض بود و حتی در نوامبر 1927 مساله بحرین را به جامعه ملل ارجاع کرد، ولی راه حلی در این مورد به دست نیامد. پس از جنگ جهانی دوم لوایحی در ایران به تصویب رسید و به موجب آن دولت ایران موظف شد که نسبت به احقاق حقوق ایران در بحرین اقدام کند. همچنین دولت ایران در سال 1957 بحرین را به عنوان استان چهاردهم ایران اعلام کرد و در 1958 نیز از شیخ سلمان بن احمد الخلیفه شیخ بحرین خواست که وفاداری خود را به دولت ایران نشان دهد.

دولت ایران در مورد حاکمیت خود بر بحرین چنین استدلال می کرد؛ 1- بحرین هرگز کشوری کاملاً مستقل نبوده و حاکمیت ایران بر این جزیره چندین قرن ادامه داشته است، به استثنای دوره کوتاه 1507 - 6021 میلادی که پرتغالی ها این جزیره را اشغال کردند. 2- ایران هرگز حاکمیت خود را بر بحرین به قدرت دیگری واگذاری نکرده و حاکم بحرین را به عنوان رئیس یک کشور به رسمیت نشناخته است. حتی شاه در مارس 1968 مسافرت خود را به عربستان سعودی به خاطر اعتراض به این کشور که از حاکم بحرین به عنوان رئیس یک کشور در دیدار از عربستان سعودی استقبال کرده بود، لغو کرد. 3- ایران حمایت بریتانیا را از بحرین به عنوان مداخله در امور داخلی جزایر و در نتیجه در امور داخلی خود تلقی کرده است.

اما 20 سال بعد سیاست دولت ایران نسبت به بحرین تغییر کرد و ایران حاضر شد از حاکمیت خود نسبت به بحرین صرف نظر کند. عللی که برای این امر ذکر می شد، متعدد بود. گفته می شد که طی 150 سالی که بحرین از ایران جدا شده و تحت تسلط انگلستان بوده، سیاست عربی کردن سکنه ایرانی الاصل بحرین با موفقیت دنبال شده است و در نتیجه پیوند فرهنگی ایران با بحرین سست شده است. در مقاله حاضر با ذکر خلاصه ای از تاریخ بحرین، به بررسی برخی از علل استقلال بحرین و پذیرش آن از جانب ایران می پردازیم.

تاریخ بحرین

مجمع الجزایر بحرین از قدیم الایام بخشی از امپراتوری ایران پیش از اسلام بوده است،‌ ولی اعراب ساکن آن جزیره به علت دوری از شعاع عمل حکومت و نیروهای مرکزی ایران به طور مکرر مشکلات و دردسرهای زیادی برای حکومت مرکزی ایران ایجاد می‌کردند؛‌ بنابراین منطقه خلیج فارس را توأم با اغتشاش و آشوب و راهزنی ساخته بودند. تا اینکه شاپور دوم پادشاه ساسانی ( ملقب به شاپور بزرگ و ذوالکتاف ،‌309-337 م) با قوای کامل و کشتیهای متعدد جنگی به بحرین لشکرکشی کرد و شورشیها را با شدت عمل سرکوب کرد. به نحوی که تا زمان سقوط دولت ساسانی به دست اعراب ( 651.م) آرامش کاملی در آنجا برقرار بود. عربها بعد از اسلام تشکیلات اداری سرزمینهای فتح شده را تغییر نمی‌دادند؛‌ زیرا تشکیلات اداری که جانشین آن کنند نداشتند به جای آن،‌ از مردم آن سرزمین‌ها که آنها دارای تمدن و فرهنگی درخشان و بعضا بالاتر از تمدن اعراب بودند برای ایجاد و اداره تشکیلات اداری– اسلامی استفاده می‌نمودند و این روش به آنان کمک شایانی می‌کرد.1

پس از حمله اعراب به ایران و اشغال این کشور،‌ بحرین کماکان جزء ایران اسلامی باقی ماند و تا قبل از به قدرت رسیدن سلسله صفویه - که پس از مدتهای طولانی ایران مجددا دارای یک حکومت واحد و متمرکز شد - سرزمین ایران شاهد حکومت های غیرمتمرکز و محلی متعددی بود که همواره در رقابت قدرت و جنگ و نزاع با یکدیگر بودند،‌ بویژه اینکه ‌حمله وحشیانه و گسترده مغول‌ها به ایران نیز (‌در سال 1220 .م )‌همه چیز را بکلی دگرگون و آشفته ساخت. تا اینکه در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس (‌در سال 1506 )،‌ بسیاری از نقاط استراتژیک منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمع‌الجزایر بحرین نیز (‌در سال 1521 ) به تصرف و اشغال آنها درآمد.

پس از گذشت حدود یک قرن از اشغال پرتغالی‌ها،‌ شاه‌عباس در سال 1602 با لشکرکشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد کرد و مجددا به ایران ملحق شد. پس از آن، ‌مجمع الجزایر بحرین مدت 180 سال در اختیار و تحت نظر کامل حکومت ایران بود. سپس،‌ در سال 1783 (‌یا 1782 ) شیخ احمد بن خلیفه ‌ از قبیله ‌بنی عتبه ‌ و از خاندان ‌خلیفه ‌ که از منطقه نجد در مرکز عربستان به کویت مهاجرت کرده بود‌ به این سرزمین حمله و پس از شکست سربازان ایرانی بر آن استیلا یافت. از آن پس،‌ حکومت بحرین با حمایت همه جانبه سیاسی– استعماری انگلستان در اختیار اعضای خاندان ‌ خلیفه ‌ ( آل خلیفه )‌ قرار گرفت.

باید به این نکته مهم اشاره کرد که وضعیت و ثبات حکومتها در ایران همواره مستقیما در اوضاع سیاسی و سرنوشت بحرین نیز تأثیر گذار بوده است،‌ چنانکه مثلا پس از فوت شاه عباس اول– پادشاه قدرتمند صفوی- ،‌ و ضعف جانشینان او، راهزنان دریایی عرب تبار مستقر در بحرین نیز شروع به دست‌اندزی به خلیج فارس و مناطق اطراف آن کردند و در واقع تا مدتی اثری از حاکمیت ایران بر بحرین باقی نماند. در خلال این مدت نیز استعمار کهنه و قدرتمند انگلیس در رقابت با قدرتهای استعماری دیگر در منطقه،‌ و نیز در راستای سوء استفاده از اوضاع آشفته و نابسامان منطقه و ضعف قدرتهای همجوار آن،‌ شیوخ عرب خلیج فارس را در کنترل و اراده خود در آورد و بالاخره در سال 1820 پس از قلع و قمع دزدان دریایی و برده فروشان،‌ قرادادها تحت الحمایگی را با رهبران شیخ نشینهای خلیج فارس و از جمله بحرین به امضا رساند.

شیخ سلمان بن احمد ( شیخ بحرین )‌ در ژانویه 1820 «قرارداد صلح عموی » یا « قرارداد اساسی » (‌و در واقع همان قرارداد انقیاد و تحت الحمایگی )‌را با انگلستان امضا کرد.‌ او به علت استحکام قدرت و سلطه اش بر بحرین، ‌خود را تحت الحمایه انگلیس اعلام کرد و پرچم آن کشور را بر فراز مقر دارالحکومه خود برافراشت!‌ بدین ترتیب، ‌از این زمان به بعد تا مدت 150 سال، ‌بحرین زیر نفوذ و سلطه انگلستان قبل گرفت و طبعا حکومت ایران را با یک مشکل جدی سیاسی و ارضی روبرو کرد.

پیرو آن،‌ دولت ایران (در زمان سلطنت ناصرالدین شاه)‌ طی یادداشتی به سفارت انگلستان در تهران به این اقدام دولت مذکور اعتراض کرد. دولت انگلستان در پاسخ این یادداشت، ‌اعلام کرد که هدف از امضای پیمان یاد شده، ‌برقراری نظم و امنیت در خلیج فارس بوده است و اگر دولت ایرن خود چنین مسئولیتی را برعهده گیرد، دولت انگلیس از آن استقبال خواهد کرد! در این پاسخ تصریح شده بود که اگر از شیخ بحرین حرکتی سر بزند که مستلزم اقدامات جدیدی از طرف دولت انگلیس باشد، ‌دولت ایران در جریان قرار خواهد گرفت!‌ پس از آن نیز مجددا شیخ بحرین در سالهای 1880 و 1892 قراردادهای تحت‌الحمایگی دیگری را (مشابه قراردادهای تحت الحمایگی با سایر شیخ نشینها)‌ با انگلستان به امضا رساند.

موضع گیری ایران نسبت به بحرین در طول تاریخ

دولت ایران در مدت یک و نیم قرن حاد شدن مسأله بحرین (‌1820 -1970 )‌ و دخالت و سلطه انگلستان بر آن جزیره،‌ هیچگاه جدایی بحرین از خاک ایران را نپذیرفت؛ ولی در عین حال قدرت انجام عمل حادی علیه انگلیس را نیز نداشت. بطوریکه در همین راستا، زمانی که دولت انگلستان (به‌عنوان دولتی که بحرین را تحت‌الحمایه داشت)، در 1306.ش (1927.م) قراردادی با عربستان‌سعودی درباره بحرین (و قطر و امارات متصالحه) امضا کرد، دولت ایران نسبت به آن معاهده رسماً اعتراض کرد و از آن به‌عنوان «تجاوز به تمامیت ارضی ایران» به جامعه ملل شکایت کرد. وزارت امورخارجه ایران، همچنین طی ارسال یادداشت اعتراض رسمی به سر رابرت کلاویو وزیر مختار بریتانیا در تهران به تاریخ اول آذر 1306 (22 نوامبر 1927) یادآور شد که: «مالکیت ایران بر بحرین محرز... است و … [ماده 6 معاهده] تا درجه‌ای که مربوط به بحرین است، برخلاف تمامیت ارضی ایران و با مناسبات حسنه‌ای که همیشه بین دو دولت همجوار موجود بوده است، منافات دارد. با این وجود دولت ایران به این قسمت از معاهده یادشده جداً اعتراض و انتظار دارد که اولیای دولت انگلستان به زودی اقدامات لازمه را در رفع آن اتخاذ فرمایند.»

همچنین، پیش از تصمیم‌ ناگهانی و بی‌سابقه محمدرضاشاه در اواخر سال 1348 به «تاخت‌زدن» حاکمیت ایران بر مجمع‌الجزایر بحرین با اعاده حاکمیت ایران بر جزایر ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک، بحرین «جزء لاینفک ایران» قلمداد می‌شد. دولت ایران در آبان 1336 طی لایحه‌ای بحرین را رسماً استان چهاردهم کشورمان اعلام کرد. در همین راستا، در اوایل دهه 1340.ش «سازمان اطلاعات و امنیت کشور» (ساواک) در زمان ریاست سپهبد تیمور بختیار با کمک فکری فعالان حزب پان‌‌ایرانیست در آن تاریخ، طرحی ریخته بودند که برابر آن با تبلیغات وسیع در داخل و خارج بحرین، بحرینی‌ها را به ضرورت الحاق رسمی بحرین به ایران مشتاق کنند و تحرکات و تظاهراتی در بحرین و ایران برای انجام این الحاق انجام دهند و با تمهید مقدمات «اطلاعاتی ـ امنیتی» لازم (ازجمله اعزام مأموران ساواک به شکل مسافر، توریست و بازرگان به بحرین ازیک‌سو و تقویت نیروی دریایی ازسوی دیگر)، در یک روز معین شخص شاه و تیمور بختیار به همراه تعدادی دیگر از رجال سیاسی و فرماندهان نظامی در یک فروند هواپیما به‌ منامه حرکت کنند و در میان استقبال پرشوری که آنجا توسط بحرینی‌ها و ایرانیان زائر و مجاور بحرین از هیئت ایرانی به عمل خواهد آمد، در عمل بحرین را به تصرف نیروهای ایرانی در آورند.

این نقشه را اسداله علم هم در زمان نخست‌وزیری‌اش (یعنی پس از برکناری منوچهر اقبال در تیرماه 1341 و پیش از روی کارآمدن حسنعلی منصور در اسفند 1342) در نظر داشته و حتی به سفیر انگلیس هم گفته است: «بگذارید این جزایر را با اعزام ایرانی‌ها به آنجا، ایرانی بکنیم و شما هم چشم روی هم بگذارید.»

توسل به تحرکات نظامی برای تثبیت حق حاکمیت ازسوی دولت‌های مختلف جهان بی‌سابقه نبوده و نیست، برای نمونه در سطح منطقه‌ای، ایران برای تثبیت حاکمیت خود بر اروندرود نیک از عهده برآمد و در اردیبهشت 1349 باوجود دعاوی عراق به «شط‌العرب» با پشتیبانی جت‌های جنگنده نیروی هوایی، کشتی ابن‌سینا را از اروندرود وارد خلیج‌فارس کرد و زد و برد. در مقابل وقتی صدام حسین به کویت حمله کرد با واکنش امریکا روبه‌رو شد و دوباره بازنده شد. در سطح بین‌‌المللی، هم دولت آرژانتین در اردیبهشت 1361 (مه 1982) با دعوی حاکمیت بر مجمع‌الجزایر فالکلندز(Falklands) در اقیانوس اطلس جنوبی در برابر حاکمیت استعماری انگلستان، آن جزایر را با پیاده‌نظام خود تصرف کرد، اما دولت محافظه‌کار بریتانیا در زمان نخست‌وزیری ماگارت تاچر با لشکرکشی و نیز غرق‌کردن کشتی آرژانتینی «بلگرانو» به مقابله مسلحانه پرداخت و ارتش آرژانتین را از آن جزایر بیرون راند و باز در آنجا مستقر شد. سوابق حاکمیت ایران بر بحرین با حاکمیت تاریخی آن در اروندرود کاملاً مشابه، بلکه از جهت حقوقی با نبود معاهده‌ای در باب بحرین (به خلاف اروندرود) قوی‌تر بود.

باید احتمال داد که اگر ایران همان‌طور که حاکمیت خود را بر اروندرود درمقابل عراق با یک تحرک نظامی تثبیت کرد، در مورد بحرین هم دست به چنین تحرکی می‌زد و حتی در منامه قشون پیاده می‌کرد، زده بود و برده بود و به سرنوشت آرژانتین (یعنی مقابله نظامی بریتانیا) دچار نمی‌شد. هر چند خلاف آن (یعنی نوعی واکنش نظامی بریتانیا و حتی عراق) هم در برابر این اقدام نظامی برای اعاده حاکمیت ایران بر بحرین، دور از ذهن نبود؛ چنان‌که هنگامی که سپاه ایران در زمان محمدشاه قاجار، هرات را به سرداری سلطان مراد میرزا حسام‌السلطنه فتح کرد، دولت استعماری انگلیس در سواحل خلیج‌فارس نیروی دریایی به مانور پرداخت و به دولت ایران اولتیماتوم داد که از هرات عقب‌نشینی کند.

اما مسئله بحرین در دوره محمدرضاشاه که انگلستان بسیار ضعیف شده بود، با وضع هرات در زمان محمدشاه قاجار که انگلستان بزرگترین امپراتوری روی زمین بود، قابل قیاس نیست، یعنی با عنایت به تصمیم سال 1968.م دولت انگلیس به خروج از شرق کانال سوئز که شامل خلیج‌فارس هم می‌شد، به احتمال قریب به یقین در صورتی‌که ایران بحرین را بازپس می‌گرفت، دولت انگلیس درآستانه عقب‌نشینی از شرق سوئز و تشکیل فدراسیون «امارات متحده عربی» متوسل به لشکرکشی نمی‌شد. امریکا هم در آن تاریخ جز یک پایگاه نیروی دریایی که در بحرین داشت، در خلیج‌فارس مطلقاً ادعایی نداشت و تمام هم و غم آن جلوگیری از نفوذ شوروی بود، از این‌رو به احتمال قوی، همچنان که در داخل ایران پایگاه‌هایی برای زیر نظر گرفتن شوروی داشت، با ادامه آن پایگاه در بحرین هم با ایران کنار می‌آمد. عراق هم در اروندرود که منافع مستقیم داشت، راه به جایی نبرده بود و احتمال این‌که با نداشتن دسترسی به خلیج‌فارس قادر به مانور نظامی در برابر ایران در دریاها باشد، نزدیک به صفر بود، از این‌رو اگر نیروی دریایی دست به تحرکی زده بود، به احتمال قوی بدون خونریزی و برخورد نظامی به هدف ملی خود می‌رسید.

با این اوصاف، قدرت و نفوذ انگلستان در سال 1923 با خلع شیخ عیسی از حکومت بحرین افزایش یافت و به ویژه با انتصاب «چارلز بلگریو ‌» ‌به عنوان مشاور انگلیسی حاکم جدید، و چندی بعد با انتقال پایگاه دریایی انگلیس از بندر باسعید و (‌در غرب جزیره قشم ) به بحرین و انتقال مقر نماینده سیاسی انگلیس در خلیج فارس از بوشهر به بحرین،‌ این قدرت و نفوذ وسیعتر و با ثبات‌تر شد.

مقارن این تحولات و پس از انتقال سلطنت از سلسله قاجار به پهلوی،‌ ایران خواستار اعاده حق حاکمیت خود بر این سرزمین شد. در مقابل،‌ حکومت بحرین نیز با مشورت و خط دهی مشاوران و کارگزاران انگلیسی مقیم بحرین بر آن شد تا ساختار جمعیتی و مذهبی این شیخ نشین کوچک را حتی الامکان با اکثریت دادن به عربها سنی مذهب از کشورهای عربی به بحرین تشویق شد و هزاران تن فلسطینی و اعراب دیگر از کشورهای مختلف عرب به بحرین هجوم آوردند. یکی از ویژگیهای مهم بحرین عبارت از ترکیب جمعیتی (‌نژادی )‌ و مذهبی آن است.

با توجه به پیشینه تاریخی بحرین و وابستگی آن به ایران ،‌تعداد زیادی از ساکنان آن ایرانی تبار هستند که در بخشهای گوناگون کشور مشغول به کار هستند. چنانکه با وجود تغییر و تحولات گسترده در این امر در خلال دهه‌های گذشته ، حتی بر اساس منابع آماری کشور انگلستان 20 درصد بافت نژادی آن را در پایان دهه 1980 ایرانیان تشکیل می‌دادند! ضمنا حدود 60-70 درصد مسلمانان بحرین را شیعیان و تنها 30- 40 درصد آنان را سنیان تشکیل می‌دهند.

در حالی که با وجود اکثریت شیعیان، ‌قدرت سیاسی در دست مذاهب است و این امر یکی از نقاط ضعف امنیت ملی آن کشور است. همین امر گاه به گاه مشکلاتی سیاسی برای بحرین به وجود آورده است، چنانکه مثلا در سال 1953 شیعیان بحرین که از افزایش سریع مهاجرت کارگران عرب سنی مذهب و تغییر مصنوعی ساختار جمعیتی نگران و ناراضی بودند،‌ شورش کردند. لذا برخورد بین گروههای شیعه و سنی بحرین توسعه یافت و پس از چندی رهبران گروهها با تشکیل ‌" کمیته وحدت ملی "‌ ( لجنه الاتحاد الوطنی ) به یک آرامش نسبی رسیدند.

در دوران سلطنت محمدرضا شاه ،‌ حداقل در دو برهه زمانی مسأله مالکیت و حاکمیت ایران بر بحرین به صورت حادتر مطرح شد. در اسفند 1329 در لایحه مربوط به ملی کردن صنعت نفت ایران که برای تصویب به مجلس شورای ملی ارائه شد،‌ «شرکت نفت بحرین » نیز در طرح ملی شدن قرار داشت؛‌ چرا که مجمع الجزایر بحرین بخشی از سرزمین ایران را تشکیل می‌داد بار دوم در آبان ماه 1336 هیأت وزیران با حضور شخص شاه لایحه‌ ای را برای تقدیم به مجلس آماده کردند که به وضوح نشان دهنده حق و ادعای مالکیت ایران به بحرین بود. در این لایحه کشور از نظر اداره سیاسی به چهارده استان تقسیم می‌شد که بحرین استان چهاردهم را تشکیل می‌داد. بدین ترتیب،‌ از دیدگاه ایران، ‌منطقه بحرین از استان فارس جدا می‌شد و خود استان مستقلی را تشکیل می‌داد.

این اقدام ایران مورد اعتراض مطبوعات و دولت انگلستان و نیز نارضایتی اعراب قرار گرفت. علیقلی اردلان وزیر امور خارجه وقت ایران در سخنرانی خود در مجلس شورای ملی در پاسخ به اظهارات مقامات انگلیسی در مجلس عوام آن کشور، اظهار داشت که حق حاکمیت ایران بر بحرین از اواخر قرن هجدهم به بعد تنها بر مبنای ادعای محض نبوده است، ‌بلکه "‌در واقع و بنا به دلایل و شواهد عینی،‌ ایران بر بحرین حکومت می‌رانده است و شیوخ [بحرین]‌ نیز هر زمان که آزاد بوده‌اند و حکومت مرکزی [ایران]‌ نیز قدرتمند بوده است،‌ خودشان را خراجگذار و تابع حکومت ایران دانسته‌اند"‌؛‌ ولی در پاسخ به اعتراض اعراب اعلام کرد، "‌ برادران عرب ما باید بدانند که بحرین جزئی از پیکر ماست و مسأله بحرین از جمله منافع حیاتی ایران به شمار می‌آید". 

اهمیت سیاسی– استراتژیک بحرین در دهه 1960 افزایش یافت،‌ به ویژه اینکه ایران شاهد افزایش فعالیتهای انقلابی اعراب در سواحل خلیج فارس در خلال سالهای 1964- 1965 بود؛‌ ولی حضور نظامی انگلیس در منطقه و نیز بندر عدن تا اندازه‌ای ترس ایران را کاهش می‌داد؛‌ ولی در نوامبر 1967،‌ نیروهای انگلیسی پیرو جنگلهای داخلی یمن از بندر استراتژیک عدن (نزدیک باب المندب و ابتدای جنوبی دریای سرخ )‌ خارج شدند و پیرو آن،‌ جمهوری دموکراتیک خلق یمن، یمن جنوبی، به عنوان یک کشور سوسیالیستی افراطی شکل گرفت. این کشور بزودی از جنبش‌های انقلابی و چپگرای منطقه به حمایت برخواست و در این راستا با ایران و نیز کشورهای میانه رو (و غرب گرای ) عرب به عنوان «کشورهای مرتجع » شروع به مقابله و مخالفت کرد.

خروج انگلستان از خلیج فارس و وضعیت بحرین

انگلستان پس از خروج از عدن (‌یمن جنوبی)‌،‌نیروهایش را به بحرین منتقل کرد و بدین ترتیب پس از عدن، ‌مجمع الجزایر بحرین به عنوان پایگاه مهم انگلستان در شرق سوئز و خلیج فارس مطرح شد. مدتی بعد در ژانویه 1968 ،‌پس از اینکه انگلستان اعلام کرد که نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد کرد،‌ دولت ایران از این تصمیم استقبال کرد و اعلام کرد که از حق حاکمیت خود بر بحرین منصرف نشده است.

سپس،‌ با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشکل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یک کشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشکیل شود،‌ بویژه شیخ بحرین با ابراز ناخشنودی از مسأله خروج آتی نیروهای انگلیس،‌و ادعای مالکیت ایران بر بحرین آن را یک مشکل امنیتی برای آینده مجمع الجزایر دانست و بنابراین حل این مشکل را پیوستن بحرین به فدراسیون یاد شده دانست.

عکس‌العمل ایران نسبت به تشکیل این فدراسیون با شرکت بحرین قابل پیش بینی بود؛‌ چرا که بر خلاف موضعگیری همه کشورهای عرب، ‌ایران با تشکیل چنین فدراسیونی مخالفت کرد.

اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه ایران در تاریخ 17 تیرماه 1347 در بیانیه رسمی شدیداللحنی اعلام داشت: «ایجاد چیزی به نام فدراسیون امارات خلیج فارس با شرکت جزایر بحرین از دیدگاه ایران مطلقا قابل قبول نیست». محمدرضا شاه نیز به نوبه خود اعلام کرد ایجاد این فدراسیون چیزی جز یک اقدام استعماری و امپریالیستی و تلاش برای بازگشت انلگیس به منطقه از «درب پشتی » منطقه نیست. او هشدار داد که ایران در صورت لزوم برای حفظ منافع تاریخی و حقوق سرزمینی خود قدرتمندانه اقدام خواهد کرد.

در این میان‌، مذاکرات آشکار و پنهان میان ایران، ‌انگلستان، ‌عربستان سعودی و آمریکا انجام می‌گرفت. یکی از مواضع موجود بر سر حل مسأله بحرین – جدا از سیاستهای استعماری انگلستان– حمایت عربستان سعودی (‌به عنوان کشور عرب با نفوذ منطقه ) ‌از خواسته‌ها و آمال شیخ بحرین و نیز مرز آبهای سرزمینی و فلات قاره دو کشور بود. تضاد منافع دو کشور چنان بود که شاه برنامه دیدار رسمی‌اش از عربستان سعودی را در اوایل سال 1968.م (‌1347.ش) به تعویق انداخته بود. بالاخره با مذاکرات طرفین اولین قدم قابل توجه در حل اختلافات دیرین دو کشور بر سر مرز فلات قاره و مالکیت جزایر فارسی و عربی در تاریخ 24 اکتبر 1968 با امضای یک موافقتنامه انجام گرفت. مذاکرات و توافقهای پنهانی بین ایران و انگلستان و آمریکا و نیز امضای توافقنامه فوق باعث شد ایران در مورد مسأله بحرین کوتاه بیاید و تا اندازه‌ای عقب نشینی سیاسی کند.10

محمدرضا شاه و جدایی بحرین از ایران

شاه در دیدار رسمی خود از هندوستان، ‌در یک مصاحبه مطبوعات در «دهلی نو» در تاریخ 4 ژانویه 1969 اعلام کرد که «اگر مردم بحرین خواهان پیوستن به کشورم [ایران]‌ نباشند‌ ایران از ادعاهای سرزمینی اش نسبت به این جزیره خلیج فارس دست خواهد کشید».

وی گفت چنانچه سیاست بین المللی خواهان آن باشد،‌ ایران نیز خواست مردم بحرین را می‌پذیرد. شاه تأکید کرد که ایران مخالف استفاده از زور برای حل مسأله ارضی بحرین است. وی در پاسخ به این سوأل که آیا او پیشنهاد انجام یک انتخابات عمومی یا رفراندومی در رابطه با کسب نظر مردم بحرین را دارد یا خیر پاسخ داد:‌ من نمی خواهم دراین زمان وارد جزئیات مربوط به این سوال بشوم؛ ولی هر نوع وسیله ای که بتواند به یک روش رسمی و مورد پذیرش شما و ما و تمامی جهان نشانگر خواست مردم بحرین باشد،‌ مطلوب خواهد بود.

وی در ادامه پاسخ به سؤال فوق اشاره کرد که بحرین 150 سال پیش به وسیله انگلیس از ایران جدا شد و اکنون خودش در حال ترک خلیج فارس است، ولی انگلیس نمی‌تواند آنچه را که از ایران بازستانده بدون رضایت این کشور به طرف دیگری بدهد و در عین حال،‌ ایران پس از خروج انگلستان در پی اشغال بحرین نخواهد بود،‌ بنابراین چنین حالت و دوره‌ای یک وضعیت غیر امنیتی ایجاد خواهد کرد.11

این سخنان و اظهار نظرهای رسمی شاه نشان دهنده رسیدن به یک نقطه سازش و توافق منطقه‌ای بین شاه و قدرتهای بزرگ و در عین حال زمینه سازیهای لازم افکار عمومی برای حل نهایی مسأله بحرین از طریق جدایی آن از خاک ایران بود.

در آن شرایط زمانی ایران نمی‌توانست از طریق نظامی بحرین را بازستانی کند،‌ این اقدام عواقب خطرناکی برای ایران در پی داشت. مسلما انگلستان به عنوان یک قدرت بزرگ استعماری اجازه چنین اقدام جسورانه‌ای را به ایران نمی‌داد،‌ ضمن اینکه این کار تمام کشورهای عربی را (‌اعم از تندرو و محافظه کار )‌ علیه ایران متحد و هم پیمان می‌ساخت. این در حالی بود که ایران در آن دوران درگیریهای ارضی و مرزی و سیاسی گسترده ای با عراق داشت. از طرف دیگر این اقدام نظامی ایران برخلاف اصول سازمان ملل متحد بود که ایران نیز عضو فعال آن به شمار می‌رفت.

بنابراین شاه با توجه به سازشهای پنهانی انجام شده و شرایط زمانی،‌ راه حل سیاسی را برگزید. چنانکه حدود نه ماه پس از مصاحبه دهلی نو‌،‌ شاه در زمستان سال 1348 (‌اوایل 1970) مجددا در مصاحبه‌ای خواستار حل مسأله بحرین از طریق کسب نظر مردم بحرین به طور رسمی به وسیله سازمان ملل متحد شد. بالاخره پیشنهاد رسمی شاه از طریق گفتگوهای بعدی ایران با انگلستان و دبیرکل سازمان ملل (‌اوتانت ) ‌در اوایل سال 1970 به نتیجه نهایی رسید ایران در تاریخ 9 مارس 1970 (‌9 اسفند 1348 ) ‌رسما مساعی جمیله دبیرکل سازمان ملل را برای استعلام نظرهای واقعی مردم بحرین از طریق انتصاب یک نماینده ویژه خود برای انجام این مأموریت خواستار شد.

انگلستان در تاریخ 20 مارس موافقت رسمی خود را با انجام پیشنهاد دولت ایران به اوتانت دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد. وی نیز در همان روز پس از مشورت با نمایندگان ایران و انگلستان اعلام کرد "‌که او مساعی جمیله خود را تأخیر انجام خواهد داد ". پیرو آن، ‌او شخص "‌ویتوریو وینتسپیر گیچیاردی "‌ (‌دیپلمات ایتالیایی )‌ معاون دبیرکل و مدیر کل دفتر اروپای سازمان ملل در ژنو را به عنوان نماینده ویژه خود در کسب آراء‌مردم بحرین منصوب کرد.

ضمنا وی از سوی ایران و انگلستان در راه انجام دادن مسئولیت خود و ابراز نظر و تصمیم نهایی‌اش در مورد حل مسأله بحرین،‌ اختیار تام گرفت. نماینده ویژه دبیرکل در امور بحرین،‌ در رأس یک هیأت پنج نفری عازم آن جزیره شد و از 29 مارس تا 18 آوریل 1970 به نظر خواهی گزینشی و گفتگو با گروههای منتخب سیاسی– اجتماعی بحرین پرداخت. ذکر این نکته ضروری است که برخلاف ادعای برخی منابع خارجی مبنی بر مراجعه به آراء‌ عمومی از طریق (‌رفراندوم )‌ یا انتخابات عمومی، ‌این امر صحت ندارد،‌ بلکه به همان روش محدود گزینشی یاد شده انجام گرفت. پس از نظرخواهی از مردم بحرین،‌ گیچیاردی داده‌ها و نتایج کسب شده را در گزارشی به دبیرکل تسلیم کرد تا بر اساس آن تصمیم نهایی درباره سرنوشت بحرین اتخاذ شود. در گزارش مذکور آمده بود:‌ هیأت اعزامی دریافتند که مردم بحرین پیشنهاد و درخواست ایران و انگلستان برای نظرخواهی و مساعی جمیله سازمان ملل را در این راه مورد ستایش و تقدیر قرار دادند،‌ هیچ گونه تلخکامی و خصومتی از سوی مردم بحرین نسبت به ایرانیها مشاهده نشد و اظهار امیدواری شده بود که «ادعای [مالکیت]‌ ایران [بر بحرین]‌ یکباره و برای همیشه کنار رود ».

ضمنا آمده بود که مردم بحرین پس از حل مسأله بحرین، ‌خواستار روابط نزدیکتر خود با سایر کشورهای عرب و نیز ایران هستند، ‌اینکه خواهان یک «کشور مستقل و با حاکمیت کامل » سیاسی هستند و بالاخره اینکه اکثریت تام مردم احساس می‌کنند که بحرین یک کشور عربی است. ضمنا در گزارش نوشته شده بود که هیأت اعزامی به تفاوتهای مختصری در نظر جمعیت شهری و روستایی بحرینی‌ها پی برده‌اند،‌ از جمله در مورد ایرانی تبارها، ‌افراد دارای تحصیلات بالا و گروهها دیگر اجتماعی؛ ولی این تفاوتها از نظر نتیجه‌گیری نهایی اعضای هیأت جنبه حاشیه‌ای (‌و نه اساسی )‌داشتند.

رئیس هیأت اعزامی ‌گزارش خود را با این نتیجه گیری به پایان رسانده بود کسب نظر و مشورتهای وی در بحرین «او را متقاعد کرده است که اکثریت تام مردم بحرین خواهان شناسایی هویتشان در یک شورا کاملا مستقل و دارای حق حاکمیت و آزاد برای ایجاد روابطشان با سایر کشورها می‌باشند». گزارش یاد شده از سوی دبیر کل به شورای امنیت ارجاع شد و شورای امنیت نیر با استناد به نتیجه گیری نهایی گزارش تدوین شده مفاد آن را راجع به استقلال بحرین و جدایی‌آن از خاک ایران در تاریخ 30 آوریل 1970 مورد تأیید و تصویب قرار داد. ایران نیز در ماه مه (‌اردیبهشت 1349 ) برای شناسایی رسمی قطعنامه شورای امنیت در مورد استقلال بحرین در جدایی از خاک کشور دست زد. چنانکه هیأت دولت قطعنامه‌ای را به منظور تصویب تصمیم شورای امنیت به مجلس شورای ملی تقدیم کرد.

این قطعنامه در تاریخ 24 اردیبهشت 1349 با 187 رأی مثبت و چهار رای منفی (از کل 101 نماینده حاضر ) به تصویب مجلس شورای ملی رسید. مجلس سنا نیز در 28 اردیبهشت ماه آن را به اتفاق آراء (60 رأی کل نمایندگان ) تصویب کرد نمایندگان مخالف از سوی جناح پان ایرانیسم به رهبری محسن پزشکپور رهبری می‌شدند.13 حاکم بحرین برای اولین بار در آذرماه 1349 (دسامبر 1970) ‌از ایران بازدید کرد و موافقتنامه اولیه مربوط به فلات قاره دو سرزمین به امضا رسید. موافقتنامه اصلی و نهایی پس از مسافرت اردشیر زاهدی (وزیر امور خارجه )‌ به بحرین در خرداد ماه 1350 امضا شد. این موافقتنامه برای ایران و هم برای بحرین از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود،‌ چرا که تعداد میدانهای نفتی واقع در مناطق نشانه گذاری شده قابل توجه بود از نظر بحرین و ناظران نفتی نیز همکاریهای ایران و بحرین در زمینه اکتشاف استخراج نفت در مناطق همجوار خط نشانه‌گذاری شده اهمیت فراوان داشت.

نتیجه گیری اعلامیه استقلال بحرین در تاریخ 14 اوت 1971 منتشر شد. دولت ایران تنها یک ساعت پس از استقلال بحرین آن را به رسمیت شناخت. یک روز بعد (‌15 اوت )،‌ بحرین و انگلستان یک قرار داد دوستی با هدف (مشورت ) در مواقع ضروری با یکدیگر امضا کردند! بدین ترتیب،‌ مسأله بحرین پس از یک و نیم قرن منازعه و کشمکش به نقطه حل رسید دلیل آن نیز از نظر سیاسی،‌ سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرتهای غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یک مسأله دیگر ارضی کشور یعنی جزایر سه گانه بود. در واقع باید گفت بحرین قربانی یک بده و بستان سیاسی شد و آخرین بخش جدا شده از خاک ایران در دوران معاصر بود.

اما باز پس گرفتن جزایر سه‌گانه به این آسانی صورت نگرفت. دولت ایران در برابر تبلیغات گسترده عراقی‌ها که او را به امپریالیسم و سلطه‌جویی متهم می‌کردند سخت ایستادگی کرد و شاه در اوایل خرداد 1349 اعلام کرد که ایران هیچ گونه نقشه امپریالیستی در خلیج فارس ندارد و آماده امضای یک پیمان دفاعی با کشورهای منطقه است تا ثبات آن را پس از خروج انگلیسی‌ها در آذر 1350 تأمین کند. ولی در ضمن حق دارد به تقویت نیروی نظامی خود برای رویارویی با رژیم‌های «ماجراجوی» خاورمیانه بپردازد.

موضع سرسختانه ایران مورد حمایت ترکیه و پاکستان و کشورهای غربی قرار گرفت. اما در عین حال ایران از ترس اینکه مبادا عراق بیش از پیش بسوی شوروی کشانده شود،‌ در صدد یافتن راه‌حل مسالمت‌آمیزی برای مسئله اروندرود برآمد و از طریق اورخان اورالب معاون وزارت خارجه ترکیه به عراق پیشنهاد کرد حاضر است نیروهایش را از مرز عراق عقب بکشد مشروط بر اینکه عراق هم عینا چنین کند. ضمنا در صدد جلب دوستی سایر کشورهای منطقه خلیج‌فارس در آمد. هنوز استقلال بحرین اعلام نشده بود که منوچهر ظلی معاون وزارت امور خارجه ایران در رأس یک هیئت «حسن نیت» به آن کشور رفت و برای نخستین بار در 23 خرداد 1349 یک هیئت بحرینی از ایران بازدید کرد. مقررات روادید بین دو کشور لغو شد و یک سال بعد ضمن دیداری که زاهدی وزیر امور خارجه ایران از بحرین کرد قرارداد مربوط به تعیین حدود فلات قاره بین دو کشور امضاء شد.

نویسنده : احمد فریدونی

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

اگر ایران در زمان محمد‌رضا شاه در مورد بحرین دست به اقدام سخت و محکم می‌زد حاکمیت ایران بر بحرین تداوم پیدا می‌کرد و به سرنوشت آرژانتین دچار نمی‌شد.

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

 بحرین قسمتی از سرزمین ایران بود، اما در دوره انحطاط قاجاریه، دولت انگلستان از ضعف دولت مرکزی استفاده کرد و به موجب قراردادهایی که در سال های 1820 ، 1861 ، 1880 و 1892 با بحرین منعقد کرد، به تدریج بر نفوذ خود در آن سرزمین افزود و بعدها مدعی شد که از زمان قرارداد 1820 دولت انگلستان شیخ بحرین را مستقل می شناخته است. دولت ایران نسبت به این امر معترض بود و حتی در نوامبر 1927 مساله بحرین را به جامعه ملل ارجاع کرد، ولی راه حلی در این مورد به دست نیامد. پس از جنگ جهانی دوم لوایحی در ایران به تصویب رسید و به موجب آن دولت ایران موظف شد که نسبت به احقاق حقوق ایران در بحرین اقدام کند. همچنین دولت ایران در سال 1957 بحرین را به عنوان استان چهاردهم ایران اعلام کرد و در 1958 نیز از شیخ سلمان بن احمد الخلیفه شیخ بحرین خواست که وفاداری خود را به دولت ایران نشان دهد.

دولت ایران در مورد حاکمیت خود بر بحرین چنین استدلال می کرد؛ 1- بحرین هرگز کشوری کاملاً مستقل نبوده و حاکمیت ایران بر این جزیره چندین قرن ادامه داشته است، به استثنای دوره کوتاه 1507 - 6021 میلادی که پرتغالی ها این جزیره را اشغال کردند. 2- ایران هرگز حاکمیت خود را بر بحرین به قدرت دیگری واگذاری نکرده و حاکم بحرین را به عنوان رئیس یک کشور به رسمیت نشناخته است. حتی شاه در مارس 1968 مسافرت خود را به عربستان سعودی به خاطر اعتراض به این کشور که از حاکم بحرین به عنوان رئیس یک کشور در دیدار از عربستان سعودی استقبال کرده بود، لغو کرد. 3- ایران حمایت بریتانیا را از بحرین به عنوان مداخله در امور داخلی جزایر و در نتیجه در امور داخلی خود تلقی کرده است.

اما 20 سال بعد سیاست دولت ایران نسبت به بحرین تغییر کرد و ایران حاضر شد از حاکمیت خود نسبت به بحرین صرف نظر کند. عللی که برای این امر ذکر می شد، متعدد بود. گفته می شد که طی 150 سالی که بحرین از ایران جدا شده و تحت تسلط انگلستان بوده، سیاست عربی کردن سکنه ایرانی الاصل بحرین با موفقیت دنبال شده است و در نتیجه پیوند فرهنگی ایران با بحرین سست شده است. در مقاله حاضر با ذکر خلاصه ای از تاریخ بحرین، به بررسی برخی از علل استقلال بحرین و پذیرش آن از جانب ایران می پردازیم.

تاریخ بحرین

مجمع الجزایر بحرین از قدیم الایام بخشی از امپراتوری ایران پیش از اسلام بوده است،‌ ولی اعراب ساکن آن جزیره به علت دوری از شعاع عمل حکومت و نیروهای مرکزی ایران به طور مکرر مشکلات و دردسرهای زیادی برای حکومت مرکزی ایران ایجاد می‌کردند؛‌ بنابراین منطقه خلیج فارس را توأم با اغتشاش و آشوب و راهزنی ساخته بودند. تا اینکه شاپور دوم پادشاه ساسانی ( ملقب به شاپور بزرگ و ذوالکتاف ،‌309-337 م) با قوای کامل و کشتیهای متعدد جنگی به بحرین لشکرکشی کرد و شورشیها را با شدت عمل سرکوب کرد. به نحوی که تا زمان سقوط دولت ساسانی به دست اعراب ( 651.م) آرامش کاملی در آنجا برقرار بود. عربها بعد از اسلام تشکیلات اداری سرزمینهای فتح شده را تغییر نمی‌دادند؛‌ زیرا تشکیلات اداری که جانشین آن کنند نداشتند به جای آن،‌ از مردم آن سرزمین‌ها که آنها دارای تمدن و فرهنگی درخشان و بعضا بالاتر از تمدن اعراب بودند برای ایجاد و اداره تشکیلات اداری– اسلامی استفاده می‌نمودند و این روش به آنان کمک شایانی می‌کرد.1

پس از حمله اعراب به ایران و اشغال این کشور،‌ بحرین کماکان جزء ایران اسلامی باقی ماند و تا قبل از به قدرت رسیدن سلسله صفویه - که پس از مدتهای طولانی ایران مجددا دارای یک حکومت واحد و متمرکز شد - سرزمین ایران شاهد حکومت های غیرمتمرکز و محلی متعددی بود که همواره در رقابت قدرت و جنگ و نزاع با یکدیگر بودند،‌ بویژه اینکه ‌حمله وحشیانه و گسترده مغول‌ها به ایران نیز (‌در سال 1220 .م )‌همه چیز را بکلی دگرگون و آشفته ساخت. تا اینکه در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس (‌در سال 1506 )،‌ بسیاری از نقاط استراتژیک منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمع‌الجزایر بحرین نیز (‌در سال 1521 ) به تصرف و اشغال آنها درآمد.

پس از گذشت حدود یک قرن از اشغال پرتغالی‌ها،‌ شاه‌عباس در سال 1602 با لشکرکشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد کرد و مجددا به ایران ملحق شد. پس از آن، ‌مجمع الجزایر بحرین مدت 180 سال در اختیار و تحت نظر کامل حکومت ایران بود. سپس،‌ در سال 1783 (‌یا 1782 ) شیخ احمد بن خلیفه ‌ از قبیله ‌بنی عتبه ‌ و از خاندان ‌خلیفه ‌ که از منطقه نجد در مرکز عربستان به کویت مهاجرت کرده بود‌ به این سرزمین حمله و پس از شکست سربازان ایرانی بر آن استیلا یافت. از آن پس،‌ حکومت بحرین با حمایت همه جانبه سیاسی– استعماری انگلستان در اختیار اعضای خاندان ‌ خلیفه ‌ ( آل خلیفه )‌ قرار گرفت.

باید به این نکته مهم اشاره کرد که وضعیت و ثبات حکومتها در ایران همواره مستقیما در اوضاع سیاسی و سرنوشت بحرین نیز تأثیر گذار بوده است،‌ چنانکه مثلا پس از فوت شاه عباس اول– پادشاه قدرتمند صفوی- ،‌ و ضعف جانشینان او، راهزنان دریایی عرب تبار مستقر در بحرین نیز شروع به دست‌اندزی به خلیج فارس و مناطق اطراف آن کردند و در واقع تا مدتی اثری از حاکمیت ایران بر بحرین باقی نماند. در خلال این مدت نیز استعمار کهنه و قدرتمند انگلیس در رقابت با قدرتهای استعماری دیگر در منطقه،‌ و نیز در راستای سوء استفاده از اوضاع آشفته و نابسامان منطقه و ضعف قدرتهای همجوار آن،‌ شیوخ عرب خلیج فارس را در کنترل و اراده خود در آورد و بالاخره در سال 1820 پس از قلع و قمع دزدان دریایی و برده فروشان،‌ قرادادها تحت الحمایگی را با رهبران شیخ نشینهای خلیج فارس و از جمله بحرین به امضا رساند.

شیخ سلمان بن احمد ( شیخ بحرین )‌ در ژانویه 1820 «قرارداد صلح عموی » یا « قرارداد اساسی » (‌و در واقع همان قرارداد انقیاد و تحت الحمایگی )‌را با انگلستان امضا کرد.‌ او به علت استحکام قدرت و سلطه اش بر بحرین، ‌خود را تحت الحمایه انگلیس اعلام کرد و پرچم آن کشور را بر فراز مقر دارالحکومه خود برافراشت!‌ بدین ترتیب، ‌از این زمان به بعد تا مدت 150 سال، ‌بحرین زیر نفوذ و سلطه انگلستان قبل گرفت و طبعا حکومت ایران را با یک مشکل جدی سیاسی و ارضی روبرو کرد.

پیرو آن،‌ دولت ایران (در زمان سلطنت ناصرالدین شاه)‌ طی یادداشتی به سفارت انگلستان در تهران به این اقدام دولت مذکور اعتراض کرد. دولت انگلستان در پاسخ این یادداشت، ‌اعلام کرد که هدف از امضای پیمان یاد شده، ‌برقراری نظم و امنیت در خلیج فارس بوده است و اگر دولت ایرن خود چنین مسئولیتی را برعهده گیرد، دولت انگلیس از آن استقبال خواهد کرد! در این پاسخ تصریح شده بود که اگر از شیخ بحرین حرکتی سر بزند که مستلزم اقدامات جدیدی از طرف دولت انگلیس باشد، ‌دولت ایران در جریان قرار خواهد گرفت!‌ پس از آن نیز مجددا شیخ بحرین در سالهای 1880 و 1892 قراردادهای تحت‌الحمایگی دیگری را (مشابه قراردادهای تحت الحمایگی با سایر شیخ نشینها)‌ با انگلستان به امضا رساند.

موضع گیری ایران نسبت به بحرین در طول تاریخ

دولت ایران در مدت یک و نیم قرن حاد شدن مسأله بحرین (‌1820 -1970 )‌ و دخالت و سلطه انگلستان بر آن جزیره،‌ هیچگاه جدایی بحرین از خاک ایران را نپذیرفت؛ ولی در عین حال قدرت انجام عمل حادی علیه انگلیس را نیز نداشت. بطوریکه در همین راستا، زمانی که دولت انگلستان (به‌عنوان دولتی که بحرین را تحت‌الحمایه داشت)، در 1306.ش (1927.م) قراردادی با عربستان‌سعودی درباره بحرین (و قطر و امارات متصالحه) امضا کرد، دولت ایران نسبت به آن معاهده رسماً اعتراض کرد و از آن به‌عنوان «تجاوز به تمامیت ارضی ایران» به جامعه ملل شکایت کرد. وزارت امورخارجه ایران، همچنین طی ارسال یادداشت اعتراض رسمی به سر رابرت کلاویو وزیر مختار بریتانیا در تهران به تاریخ اول آذر 1306 (22 نوامبر 1927) یادآور شد که: «مالکیت ایران بر بحرین محرز... است و … [ماده 6 معاهده] تا درجه‌ای که مربوط به بحرین است، برخلاف تمامیت ارضی ایران و با مناسبات حسنه‌ای که همیشه بین دو دولت همجوار موجود بوده است، منافات دارد. با این وجود دولت ایران به این قسمت از معاهده یادشده جداً اعتراض و انتظار دارد که اولیای دولت انگلستان به زودی اقدامات لازمه را در رفع آن اتخاذ فرمایند.»

همچنین، پیش از تصمیم‌ ناگهانی و بی‌سابقه محمدرضاشاه در اواخر سال 1348 به «تاخت‌زدن» حاکمیت ایران بر مجمع‌الجزایر بحرین با اعاده حاکمیت ایران بر جزایر ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک، بحرین «جزء لاینفک ایران» قلمداد می‌شد. دولت ایران در آبان 1336 طی لایحه‌ای بحرین را رسماً استان چهاردهم کشورمان اعلام کرد. در همین راستا، در اوایل دهه 1340.ش «سازمان اطلاعات و امنیت کشور» (ساواک) در زمان ریاست سپهبد تیمور بختیار با کمک فکری فعالان حزب پان‌‌ایرانیست در آن تاریخ، طرحی ریخته بودند که برابر آن با تبلیغات وسیع در داخل و خارج بحرین، بحرینی‌ها را به ضرورت الحاق رسمی بحرین به ایران مشتاق کنند و تحرکات و تظاهراتی در بحرین و ایران برای انجام این الحاق انجام دهند و با تمهید مقدمات «اطلاعاتی ـ امنیتی» لازم (ازجمله اعزام مأموران ساواک به شکل مسافر، توریست و بازرگان به بحرین ازیک‌سو و تقویت نیروی دریایی ازسوی دیگر)، در یک روز معین شخص شاه و تیمور بختیار به همراه تعدادی دیگر از رجال سیاسی و فرماندهان نظامی در یک فروند هواپیما به‌ منامه حرکت کنند و در میان استقبال پرشوری که آنجا توسط بحرینی‌ها و ایرانیان زائر و مجاور بحرین از هیئت ایرانی به عمل خواهد آمد، در عمل بحرین را به تصرف نیروهای ایرانی در آورند.

این نقشه را اسداله علم هم در زمان نخست‌وزیری‌اش (یعنی پس از برکناری منوچهر اقبال در تیرماه 1341 و پیش از روی کارآمدن حسنعلی منصور در اسفند 1342) در نظر داشته و حتی به سفیر انگلیس هم گفته است: «بگذارید این جزایر را با اعزام ایرانی‌ها به آنجا، ایرانی بکنیم و شما هم چشم روی هم بگذارید.»

توسل به تحرکات نظامی برای تثبیت حق حاکمیت ازسوی دولت‌های مختلف جهان بی‌سابقه نبوده و نیست، برای نمونه در سطح منطقه‌ای، ایران برای تثبیت حاکمیت خود بر اروندرود نیک از عهده برآمد و در اردیبهشت 1349 باوجود دعاوی عراق به «شط‌العرب» با پشتیبانی جت‌های جنگنده نیروی هوایی، کشتی ابن‌سینا را از اروندرود وارد خلیج‌فارس کرد و زد و برد. در مقابل وقتی صدام حسین به کویت حمله کرد با واکنش امریکا روبه‌رو شد و دوباره بازنده شد. در سطح بین‌‌المللی، هم دولت آرژانتین در اردیبهشت 1361 (مه 1982) با دعوی حاکمیت بر مجمع‌الجزایر فالکلندز(Falklands) در اقیانوس اطلس جنوبی در برابر حاکمیت استعماری انگلستان، آن جزایر را با پیاده‌نظام خود تصرف کرد، اما دولت محافظه‌کار بریتانیا در زمان نخست‌وزیری ماگارت تاچر با لشکرکشی و نیز غرق‌کردن کشتی آرژانتینی «بلگرانو» به مقابله مسلحانه پرداخت و ارتش آرژانتین را از آن جزایر بیرون راند و باز در آنجا مستقر شد. سوابق حاکمیت ایران بر بحرین با حاکمیت تاریخی آن در اروندرود کاملاً مشابه، بلکه از جهت حقوقی با نبود معاهده‌ای در باب بحرین (به خلاف اروندرود) قوی‌تر بود.

باید احتمال داد که اگر ایران همان‌طور که حاکمیت خود را بر اروندرود درمقابل عراق با یک تحرک نظامی تثبیت کرد، در مورد بحرین هم دست به چنین تحرکی می‌زد و حتی در منامه قشون پیاده می‌کرد، زده بود و برده بود و به سرنوشت آرژانتین (یعنی مقابله نظامی بریتانیا) دچار نمی‌شد. هر چند خلاف آن (یعنی نوعی واکنش نظامی بریتانیا و حتی عراق) هم در برابر این اقدام نظامی برای اعاده حاکمیت ایران بر بحرین، دور از ذهن نبود؛ چنان‌که هنگامی که سپاه ایران در زمان محمدشاه قاجار، هرات را به سرداری سلطان مراد میرزا حسام‌السلطنه فتح کرد، دولت استعماری انگلیس در سواحل خلیج‌فارس نیروی دریایی به مانور پرداخت و به دولت ایران اولتیماتوم داد که از هرات عقب‌نشینی کند.

اما مسئله بحرین در دوره محمدرضاشاه که انگلستان بسیار ضعیف شده بود، با وضع هرات در زمان محمدشاه قاجار که انگلستان بزرگترین امپراتوری روی زمین بود، قابل قیاس نیست، یعنی با عنایت به تصمیم سال 1968.م دولت انگلیس به خروج از شرق کانال سوئز که شامل خلیج‌فارس هم می‌شد، به احتمال قریب به یقین در صورتی‌که ایران بحرین را بازپس می‌گرفت، دولت انگلیس درآستانه عقب‌نشینی از شرق سوئز و تشکیل فدراسیون «امارات متحده عربی» متوسل به لشکرکشی نمی‌شد. امریکا هم در آن تاریخ جز یک پایگاه نیروی دریایی که در بحرین داشت، در خلیج‌فارس مطلقاً ادعایی نداشت و تمام هم و غم آن جلوگیری از نفوذ شوروی بود، از این‌رو به احتمال قوی، همچنان که در داخل ایران پایگاه‌هایی برای زیر نظر گرفتن شوروی داشت، با ادامه آن پایگاه در بحرین هم با ایران کنار می‌آمد. عراق هم در اروندرود که منافع مستقیم داشت، راه به جایی نبرده بود و احتمال این‌که با نداشتن دسترسی به خلیج‌فارس قادر به مانور نظامی در برابر ایران در دریاها باشد، نزدیک به صفر بود، از این‌رو اگر نیروی دریایی دست به تحرکی زده بود، به احتمال قوی بدون خونریزی و برخورد نظامی به هدف ملی خود می‌رسید.

با این اوصاف، قدرت و نفوذ انگلستان در سال 1923 با خلع شیخ عیسی از حکومت بحرین افزایش یافت و به ویژه با انتصاب «چارلز بلگریو ‌» ‌به عنوان مشاور انگلیسی حاکم جدید، و چندی بعد با انتقال پایگاه دریایی انگلیس از بندر باسعید و (‌در غرب جزیره قشم ) به بحرین و انتقال مقر نماینده سیاسی انگلیس در خلیج فارس از بوشهر به بحرین،‌ این قدرت و نفوذ وسیعتر و با ثبات‌تر شد.

مقارن این تحولات و پس از انتقال سلطنت از سلسله قاجار به پهلوی،‌ ایران خواستار اعاده حق حاکمیت خود بر این سرزمین شد. در مقابل،‌ حکومت بحرین نیز با مشورت و خط دهی مشاوران و کارگزاران انگلیسی مقیم بحرین بر آن شد تا ساختار جمعیتی و مذهبی این شیخ نشین کوچک را حتی الامکان با اکثریت دادن به عربها سنی مذهب از کشورهای عربی به بحرین تشویق شد و هزاران تن فلسطینی و اعراب دیگر از کشورهای مختلف عرب به بحرین هجوم آوردند. یکی از ویژگیهای مهم بحرین عبارت از ترکیب جمعیتی (‌نژادی )‌ و مذهبی آن است.

با توجه به پیشینه تاریخی بحرین و وابستگی آن به ایران ،‌تعداد زیادی از ساکنان آن ایرانی تبار هستند که در بخشهای گوناگون کشور مشغول به کار هستند. چنانکه با وجود تغییر و تحولات گسترده در این امر در خلال دهه‌های گذشته ، حتی بر اساس منابع آماری کشور انگلستان 20 درصد بافت نژادی آن را در پایان دهه 1980 ایرانیان تشکیل می‌دادند! ضمنا حدود 60-70 درصد مسلمانان بحرین را شیعیان و تنها 30- 40 درصد آنان را سنیان تشکیل می‌دهند.

در حالی که با وجود اکثریت شیعیان، ‌قدرت سیاسی در دست مذاهب است و این امر یکی از نقاط ضعف امنیت ملی آن کشور است. همین امر گاه به گاه مشکلاتی سیاسی برای بحرین به وجود آورده است، چنانکه مثلا در سال 1953 شیعیان بحرین که از افزایش سریع مهاجرت کارگران عرب سنی مذهب و تغییر مصنوعی ساختار جمعیتی نگران و ناراضی بودند،‌ شورش کردند. لذا برخورد بین گروههای شیعه و سنی بحرین توسعه یافت و پس از چندی رهبران گروهها با تشکیل ‌" کمیته وحدت ملی "‌ ( لجنه الاتحاد الوطنی ) به یک آرامش نسبی رسیدند.

در دوران سلطنت محمدرضا شاه ،‌ حداقل در دو برهه زمانی مسأله مالکیت و حاکمیت ایران بر بحرین به صورت حادتر مطرح شد. در اسفند 1329 در لایحه مربوط به ملی کردن صنعت نفت ایران که برای تصویب به مجلس شورای ملی ارائه شد،‌ «شرکت نفت بحرین » نیز در طرح ملی شدن قرار داشت؛‌ چرا که مجمع الجزایر بحرین بخشی از سرزمین ایران را تشکیل می‌داد بار دوم در آبان ماه 1336 هیأت وزیران با حضور شخص شاه لایحه‌ ای را برای تقدیم به مجلس آماده کردند که به وضوح نشان دهنده حق و ادعای مالکیت ایران به بحرین بود. در این لایحه کشور از نظر اداره سیاسی به چهارده استان تقسیم می‌شد که بحرین استان چهاردهم را تشکیل می‌داد. بدین ترتیب،‌ از دیدگاه ایران، ‌منطقه بحرین از استان فارس جدا می‌شد و خود استان مستقلی را تشکیل می‌داد.

این اقدام ایران مورد اعتراض مطبوعات و دولت انگلستان و نیز نارضایتی اعراب قرار گرفت. علیقلی اردلان وزیر امور خارجه وقت ایران در سخنرانی خود در مجلس شورای ملی در پاسخ به اظهارات مقامات انگلیسی در مجلس عوام آن کشور، اظهار داشت که حق حاکمیت ایران بر بحرین از اواخر قرن هجدهم به بعد تنها بر مبنای ادعای محض نبوده است، ‌بلکه "‌در واقع و بنا به دلایل و شواهد عینی،‌ ایران بر بحرین حکومت می‌رانده است و شیوخ [بحرین]‌ نیز هر زمان که آزاد بوده‌اند و حکومت مرکزی [ایران]‌ نیز قدرتمند بوده است،‌ خودشان را خراجگذار و تابع حکومت ایران دانسته‌اند"‌؛‌ ولی در پاسخ به اعتراض اعراب اعلام کرد، "‌ برادران عرب ما باید بدانند که بحرین جزئی از پیکر ماست و مسأله بحرین از جمله منافع حیاتی ایران به شمار می‌آید". 

اهمیت سیاسی– استراتژیک بحرین در دهه 1960 افزایش یافت،‌ به ویژه اینکه ایران شاهد افزایش فعالیتهای انقلابی اعراب در سواحل خلیج فارس در خلال سالهای 1964- 1965 بود؛‌ ولی حضور نظامی انگلیس در منطقه و نیز بندر عدن تا اندازه‌ای ترس ایران را کاهش می‌داد؛‌ ولی در نوامبر 1967،‌ نیروهای انگلیسی پیرو جنگلهای داخلی یمن از بندر استراتژیک عدن (نزدیک باب المندب و ابتدای جنوبی دریای سرخ )‌ خارج شدند و پیرو آن،‌ جمهوری دموکراتیک خلق یمن، یمن جنوبی، به عنوان یک کشور سوسیالیستی افراطی شکل گرفت. این کشور بزودی از جنبش‌های انقلابی و چپگرای منطقه به حمایت برخواست و در این راستا با ایران و نیز کشورهای میانه رو (و غرب گرای ) عرب به عنوان «کشورهای مرتجع » شروع به مقابله و مخالفت کرد.

خروج انگلستان از خلیج فارس و وضعیت بحرین

انگلستان پس از خروج از عدن (‌یمن جنوبی)‌،‌نیروهایش را به بحرین منتقل کرد و بدین ترتیب پس از عدن، ‌مجمع الجزایر بحرین به عنوان پایگاه مهم انگلستان در شرق سوئز و خلیج فارس مطرح شد. مدتی بعد در ژانویه 1968 ،‌پس از اینکه انگلستان اعلام کرد که نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد کرد،‌ دولت ایران از این تصمیم استقبال کرد و اعلام کرد که از حق حاکمیت خود بر بحرین منصرف نشده است.

سپس،‌ با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشکل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یک کشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشکیل شود،‌ بویژه شیخ بحرین با ابراز ناخشنودی از مسأله خروج آتی نیروهای انگلیس،‌و ادعای مالکیت ایران بر بحرین آن را یک مشکل امنیتی برای آینده مجمع الجزایر دانست و بنابراین حل این مشکل را پیوستن بحرین به فدراسیون یاد شده دانست.

عکس‌العمل ایران نسبت به تشکیل این فدراسیون با شرکت بحرین قابل پیش بینی بود؛‌ چرا که بر خلاف موضعگیری همه کشورهای عرب، ‌ایران با تشکیل چنین فدراسیونی مخالفت کرد.

اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه ایران در تاریخ 17 تیرماه 1347 در بیانیه رسمی شدیداللحنی اعلام داشت: «ایجاد چیزی به نام فدراسیون امارات خلیج فارس با شرکت جزایر بحرین از دیدگاه ایران مطلقا قابل قبول نیست». محمدرضا شاه نیز به نوبه خود اعلام کرد ایجاد این فدراسیون چیزی جز یک اقدام استعماری و امپریالیستی و تلاش برای بازگشت انلگیس به منطقه از «درب پشتی » منطقه نیست. او هشدار داد که ایران در صورت لزوم برای حفظ منافع تاریخی و حقوق سرزمینی خود قدرتمندانه اقدام خواهد کرد.

در این میان‌، مذاکرات آشکار و پنهان میان ایران، ‌انگلستان، ‌عربستان سعودی و آمریکا انجام می‌گرفت. یکی از مواضع موجود بر سر حل مسأله بحرین – جدا از سیاستهای استعماری انگلستان– حمایت عربستان سعودی (‌به عنوان کشور عرب با نفوذ منطقه ) ‌از خواسته‌ها و آمال شیخ بحرین و نیز مرز آبهای سرزمینی و فلات قاره دو کشور بود. تضاد منافع دو کشور چنان بود که شاه برنامه دیدار رسمی‌اش از عربستان سعودی را در اوایل سال 1968.م (‌1347.ش) به تعویق انداخته بود. بالاخره با مذاکرات طرفین اولین قدم قابل توجه در حل اختلافات دیرین دو کشور بر سر مرز فلات قاره و مالکیت جزایر فارسی و عربی در تاریخ 24 اکتبر 1968 با امضای یک موافقتنامه انجام گرفت. مذاکرات و توافقهای پنهانی بین ایران و انگلستان و آمریکا و نیز امضای توافقنامه فوق باعث شد ایران در مورد مسأله بحرین کوتاه بیاید و تا اندازه‌ای عقب نشینی سیاسی کند.10

محمدرضا شاه و جدایی بحرین از ایران

شاه در دیدار رسمی خود از هندوستان، ‌در یک مصاحبه مطبوعات در «دهلی نو» در تاریخ 4 ژانویه 1969 اعلام کرد که «اگر مردم بحرین خواهان پیوستن به کشورم [ایران]‌ نباشند‌ ایران از ادعاهای سرزمینی اش نسبت به این جزیره خلیج فارس دست خواهد کشید».

وی گفت چنانچه سیاست بین المللی خواهان آن باشد،‌ ایران نیز خواست مردم بحرین را می‌پذیرد. شاه تأکید کرد که ایران مخالف استفاده از زور برای حل مسأله ارضی بحرین است. وی در پاسخ به این سوأل که آیا او پیشنهاد انجام یک انتخابات عمومی یا رفراندومی در رابطه با کسب نظر مردم بحرین را دارد یا خیر پاسخ داد:‌ من نمی خواهم دراین زمان وارد جزئیات مربوط به این سوال بشوم؛ ولی هر نوع وسیله ای که بتواند به یک روش رسمی و مورد پذیرش شما و ما و تمامی جهان نشانگر خواست مردم بحرین باشد،‌ مطلوب خواهد بود.

وی در ادامه پاسخ به سؤال فوق اشاره کرد که بحرین 150 سال پیش به وسیله انگلیس از ایران جدا شد و اکنون خودش در حال ترک خلیج فارس است، ولی انگلیس نمی‌تواند آنچه را که از ایران بازستانده بدون رضایت این کشور به طرف دیگری بدهد و در عین حال،‌ ایران پس از خروج انگلستان در پی اشغال بحرین نخواهد بود،‌ بنابراین چنین حالت و دوره‌ای یک وضعیت غیر امنیتی ایجاد خواهد کرد.11

این سخنان و اظهار نظرهای رسمی شاه نشان دهنده رسیدن به یک نقطه سازش و توافق منطقه‌ای بین شاه و قدرتهای بزرگ و در عین حال زمینه سازیهای لازم افکار عمومی برای حل نهایی مسأله بحرین از طریق جدایی آن از خاک ایران بود.

در آن شرایط زمانی ایران نمی‌توانست از طریق نظامی بحرین را بازستانی کند،‌ این اقدام عواقب خطرناکی برای ایران در پی داشت. مسلما انگلستان به عنوان یک قدرت بزرگ استعماری اجازه چنین اقدام جسورانه‌ای را به ایران نمی‌داد،‌ ضمن اینکه این کار تمام کشورهای عربی را (‌اعم از تندرو و محافظه کار )‌ علیه ایران متحد و هم پیمان می‌ساخت. این در حالی بود که ایران در آن دوران درگیریهای ارضی و مرزی و سیاسی گسترده ای با عراق داشت. از طرف دیگر این اقدام نظامی ایران برخلاف اصول سازمان ملل متحد بود که ایران نیز عضو فعال آن به شمار می‌رفت.

بنابراین شاه با توجه به سازشهای پنهانی انجام شده و شرایط زمانی،‌ راه حل سیاسی را برگزید. چنانکه حدود نه ماه پس از مصاحبه دهلی نو‌،‌ شاه در زمستان سال 1348 (‌اوایل 1970) مجددا در مصاحبه‌ای خواستار حل مسأله بحرین از طریق کسب نظر مردم بحرین به طور رسمی به وسیله سازمان ملل متحد شد. بالاخره پیشنهاد رسمی شاه از طریق گفتگوهای بعدی ایران با انگلستان و دبیرکل سازمان ملل (‌اوتانت ) ‌در اوایل سال 1970 به نتیجه نهایی رسید ایران در تاریخ 9 مارس 1970 (‌9 اسفند 1348 ) ‌رسما مساعی جمیله دبیرکل سازمان ملل را برای استعلام نظرهای واقعی مردم بحرین از طریق انتصاب یک نماینده ویژه خود برای انجام این مأموریت خواستار شد.

انگلستان در تاریخ 20 مارس موافقت رسمی خود را با انجام پیشنهاد دولت ایران به اوتانت دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد. وی نیز در همان روز پس از مشورت با نمایندگان ایران و انگلستان اعلام کرد "‌که او مساعی جمیله خود را تأخیر انجام خواهد داد ". پیرو آن، ‌او شخص "‌ویتوریو وینتسپیر گیچیاردی "‌ (‌دیپلمات ایتالیایی )‌ معاون دبیرکل و مدیر کل دفتر اروپای سازمان ملل در ژنو را به عنوان نماینده ویژه خود در کسب آراء‌مردم بحرین منصوب کرد.

ضمنا وی از سوی ایران و انگلستان در راه انجام دادن مسئولیت خود و ابراز نظر و تصمیم نهایی‌اش در مورد حل مسأله بحرین،‌ اختیار تام گرفت. نماینده ویژه دبیرکل در امور بحرین،‌ در رأس یک هیأت پنج نفری عازم آن جزیره شد و از 29 مارس تا 18 آوریل 1970 به نظر خواهی گزینشی و گفتگو با گروههای منتخب سیاسی– اجتماعی بحرین پرداخت. ذکر این نکته ضروری است که برخلاف ادعای برخی منابع خارجی مبنی بر مراجعه به آراء‌ عمومی از طریق (‌رفراندوم )‌ یا انتخابات عمومی، ‌این امر صحت ندارد،‌ بلکه به همان روش محدود گزینشی یاد شده انجام گرفت. پس از نظرخواهی از مردم بحرین،‌ گیچیاردی داده‌ها و نتایج کسب شده را در گزارشی به دبیرکل تسلیم کرد تا بر اساس آن تصمیم نهایی درباره سرنوشت بحرین اتخاذ شود. در گزارش مذکور آمده بود:‌ هیأت اعزامی دریافتند که مردم بحرین پیشنهاد و درخواست ایران و انگلستان برای نظرخواهی و مساعی جمیله سازمان ملل را در این راه مورد ستایش و تقدیر قرار دادند،‌ هیچ گونه تلخکامی و خصومتی از سوی مردم بحرین نسبت به ایرانیها مشاهده نشد و اظهار امیدواری شده بود که «ادعای [مالکیت]‌ ایران [بر بحرین]‌ یکباره و برای همیشه کنار رود ».

ضمنا آمده بود که مردم بحرین پس از حل مسأله بحرین، ‌خواستار روابط نزدیکتر خود با سایر کشورهای عرب و نیز ایران هستند، ‌اینکه خواهان یک «کشور مستقل و با حاکمیت کامل » سیاسی هستند و بالاخره اینکه اکثریت تام مردم احساس می‌کنند که بحرین یک کشور عربی است. ضمنا در گزارش نوشته شده بود که هیأت اعزامی به تفاوتهای مختصری در نظر جمعیت شهری و روستایی بحرینی‌ها پی برده‌اند،‌ از جمله در مورد ایرانی تبارها، ‌افراد دارای تحصیلات بالا و گروهها دیگر اجتماعی؛ ولی این تفاوتها از نظر نتیجه‌گیری نهایی اعضای هیأت جنبه حاشیه‌ای (‌و نه اساسی )‌داشتند.

رئیس هیأت اعزامی ‌گزارش خود را با این نتیجه گیری به پایان رسانده بود کسب نظر و مشورتهای وی در بحرین «او را متقاعد کرده است که اکثریت تام مردم بحرین خواهان شناسایی هویتشان در یک شورا کاملا مستقل و دارای حق حاکمیت و آزاد برای ایجاد روابطشان با سایر کشورها می‌باشند». گزارش یاد شده از سوی دبیر کل به شورای امنیت ارجاع شد و شورای امنیت نیر با استناد به نتیجه گیری نهایی گزارش تدوین شده مفاد آن را راجع به استقلال بحرین و جدایی‌آن از خاک ایران در تاریخ 30 آوریل 1970 مورد تأیید و تصویب قرار داد. ایران نیز در ماه مه (‌اردیبهشت 1349 ) برای شناسایی رسمی قطعنامه شورای امنیت در مورد استقلال بحرین در جدایی از خاک کشور دست زد. چنانکه هیأت دولت قطعنامه‌ای را به منظور تصویب تصمیم شورای امنیت به مجلس شورای ملی تقدیم کرد.

این قطعنامه در تاریخ 24 اردیبهشت 1349 با 187 رأی مثبت و چهار رای منفی (از کل 101 نماینده حاضر ) به تصویب مجلس شورای ملی رسید. مجلس سنا نیز در 28 اردیبهشت ماه آن را به اتفاق آراء (60 رأی کل نمایندگان ) تصویب کرد نمایندگان مخالف از سوی جناح پان ایرانیسم به رهبری محسن پزشکپور رهبری می‌شدند.13 حاکم بحرین برای اولین بار در آذرماه 1349 (دسامبر 1970) ‌از ایران بازدید کرد و موافقتنامه اولیه مربوط به فلات قاره دو سرزمین به امضا رسید. موافقتنامه اصلی و نهایی پس از مسافرت اردشیر زاهدی (وزیر امور خارجه )‌ به بحرین در خرداد ماه 1350 امضا شد. این موافقتنامه برای ایران و هم برای بحرین از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود،‌ چرا که تعداد میدانهای نفتی واقع در مناطق نشانه گذاری شده قابل توجه بود از نظر بحرین و ناظران نفتی نیز همکاریهای ایران و بحرین در زمینه اکتشاف استخراج نفت در مناطق همجوار خط نشانه‌گذاری شده اهمیت فراوان داشت.

نتیجه گیری اعلامیه استقلال بحرین در تاریخ 14 اوت 1971 منتشر شد. دولت ایران تنها یک ساعت پس از استقلال بحرین آن را به رسمیت شناخت. یک روز بعد (‌15 اوت )،‌ بحرین و انگلستان یک قرار داد دوستی با هدف (مشورت ) در مواقع ضروری با یکدیگر امضا کردند! بدین ترتیب،‌ مسأله بحرین پس از یک و نیم قرن منازعه و کشمکش به نقطه حل رسید دلیل آن نیز از نظر سیاسی،‌ سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرتهای غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یک مسأله دیگر ارضی کشور یعنی جزایر سه گانه بود. در واقع باید گفت بحرین قربانی یک بده و بستان سیاسی شد و آخرین بخش جدا شده از خاک ایران در دوران معاصر بود.

اما باز پس گرفتن جزایر سه‌گانه به این آسانی صورت نگرفت. دولت ایران در برابر تبلیغات گسترده عراقی‌ها که او را به امپریالیسم و سلطه‌جویی متهم می‌کردند سخت ایستادگی کرد و شاه در اوایل خرداد 1349 اعلام کرد که ایران هیچ گونه نقشه امپریالیستی در خلیج فارس ندارد و آماده امضای یک پیمان دفاعی با کشورهای منطقه است تا ثبات آن را پس از خروج انگلیسی‌ها در آذر 1350 تأمین کند. ولی در ضمن حق دارد به تقویت نیروی نظامی خود برای رویارویی با رژیم‌های «ماجراجوی» خاورمیانه بپردازد.

موضع سرسختانه ایران مورد حمایت ترکیه و پاکستان و کشورهای غربی قرار گرفت. اما در عین حال ایران از ترس اینکه مبادا عراق بیش از پیش بسوی شوروی کشانده شود،‌ در صدد یافتن راه‌حل مسالمت‌آمیزی برای مسئله اروندرود برآمد و از طریق اورخان اورالب معاون وزارت خارجه ترکیه به عراق پیشنهاد کرد حاضر است نیروهایش را از مرز عراق عقب بکشد مشروط بر اینکه عراق هم عینا چنین کند. ضمنا در صدد جلب دوستی سایر کشورهای منطقه خلیج‌فارس در آمد. هنوز استقلال بحرین اعلام نشده بود که منوچهر ظلی معاون وزارت امور خارجه ایران در رأس یک هیئت «حسن نیت» به آن کشور رفت و برای نخستین بار در 23 خرداد 1349 یک هیئت بحرینی از ایران بازدید کرد. مقررات روادید بین دو کشور لغو شد و یک سال بعد ضمن دیداری که زاهدی وزیر امور خارجه ایران از بحرین کرد قرارداد مربوط به تعیین حدود فلات قاره بین دو کشور امضاء شد.

نویسنده : احمد فریدونی

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

اگر ایران در زمان محمد‌رضا شاه در مورد بحرین دست به اقدام سخت و محکم می‌زد حاکمیت ایران بر بحرین تداوم پیدا می‌کرد و به سرنوشت آرژانتین دچار نمی‌شد.

چگونه بحرین از ایران در زمان محمد‌رضا شاه جدا شد؟

 بحرین قسمتی از سرزمین ایران بود، اما در دوره انحطاط قاجاریه، دولت انگلستان از ضعف دولت مرکزی استفاده کرد و به موجب قراردادهایی که در سال های 1820 ، 1861 ، 1880 و 1892 با بحرین منعقد کرد، به تدریج بر نفوذ خود در آن سرزمین افزود و بعدها مدعی شد که از زمان قرارداد 1820 دولت انگلستان شیخ بحرین را مستقل می شناخته است. دولت ایران نسبت به این امر معترض بود و حتی در نوامبر 1927 مساله بحرین را به جامعه ملل ارجاع کرد، ولی راه حلی در این مورد به دست نیامد. پس از جنگ جهانی دوم لوایحی در ایران به تصویب رسید و به موجب آن دولت ایران موظف شد که نسبت به احقاق حقوق ایران در بحرین اقدام کند. همچنین دولت ایران در سال 1957 بحرین را به عنوان استان چهاردهم ایران اعلام کرد و در 1958 نیز از شیخ سلمان بن احمد الخلیفه شیخ بحرین خواست که وفاداری خود را به دولت ایران نشان دهد.

دولت ایران در مورد حاکمیت خود بر بحرین چنین استدلال می کرد؛ 1- بحرین هرگز کشوری کاملاً مستقل نبوده و حاکمیت ایران بر این جزیره چندین قرن ادامه داشته است، به استثنای دوره کوتاه 1507 - 6021 میلادی که پرتغالی ها این جزیره را اشغال کردند. 2- ایران هرگز حاکمیت خود را بر بحرین به قدرت دیگری واگذاری نکرده و حاکم بحرین را به عنوان رئیس یک کشور به رسمیت نشناخته است. حتی شاه در مارس 1968 مسافرت خود را به عربستان سعودی به خاطر اعتراض به این کشور که از حاکم بحرین به عنوان رئیس یک کشور در دیدار از عربستان سعودی استقبال کرده بود، لغو کرد. 3- ایران حمایت بریتانیا را از بحرین به عنوان مداخله در امور داخلی جزایر و در نتیجه در امور داخلی خود تلقی کرده است.

اما 20 سال بعد سیاست دولت ایران نسبت به بحرین تغییر کرد و ایران حاضر شد از حاکمیت خود نسبت به بحرین صرف نظر کند. عللی که برای این امر ذکر می شد، متعدد بود. گفته می شد که طی 150 سالی که بحرین از ایران جدا شده و تحت تسلط انگلستان بوده، سیاست عربی کردن سکنه ایرانی الاصل بحرین با موفقیت دنبال شده است و در نتیجه پیوند فرهنگی ایران با بحرین سست شده است. در مقاله حاضر با ذکر خلاصه ای از تاریخ بحرین، به بررسی برخی از علل استقلال بحرین و پذیرش آن از جانب ایران می پردازیم.

تاریخ بحرین

مجمع الجزایر بحرین از قدیم الایام بخشی از امپراتوری ایران پیش از اسلام بوده است،‌ ولی اعراب ساکن آن جزیره به علت دوری از شعاع عمل حکومت و نیروهای مرکزی ایران به طور مکرر مشکلات و دردسرهای زیادی برای حکومت مرکزی ایران ایجاد می‌کردند؛‌ بنابراین منطقه خلیج فارس را توأم با اغتشاش و آشوب و راهزنی ساخته بودند. تا اینکه شاپور دوم پادشاه ساسانی ( ملقب به شاپور بزرگ و ذوالکتاف ،‌309-337 م) با قوای کامل و کشتیهای متعدد جنگی به بحرین لشکرکشی کرد و شورشیها را با شدت عمل سرکوب کرد. به نحوی که تا زمان سقوط دولت ساسانی به دست اعراب ( 651.م) آرامش کاملی در آنجا برقرار بود. عربها بعد از اسلام تشکیلات اداری سرزمینهای فتح شده را تغییر نمی‌دادند؛‌ زیرا تشکیلات اداری که جانشین آن کنند نداشتند به جای آن،‌ از مردم آن سرزمین‌ها که آنها دارای تمدن و فرهنگی درخشان و بعضا بالاتر از تمدن اعراب بودند برای ایجاد و اداره تشکیلات اداری– اسلامی استفاده می‌نمودند و این روش به آنان کمک شایانی می‌کرد.1

پس از حمله اعراب به ایران و اشغال این کشور،‌ بحرین کماکان جزء ایران اسلامی باقی ماند و تا قبل از به قدرت رسیدن سلسله صفویه - که پس از مدتهای طولانی ایران مجددا دارای یک حکومت واحد و متمرکز شد - سرزمین ایران شاهد حکومت های غیرمتمرکز و محلی متعددی بود که همواره در رقابت قدرت و جنگ و نزاع با یکدیگر بودند،‌ بویژه اینکه ‌حمله وحشیانه و گسترده مغول‌ها به ایران نیز (‌در سال 1220 .م )‌همه چیز را بکلی دگرگون و آشفته ساخت. تا اینکه در اوایل قرن شانزده میلادی با هجوم استعمار پرتغال به منطقه اقیانوس هند و خلیج فارس (‌در سال 1506 )،‌ بسیاری از نقاط استراتژیک منطقه و از جمله جزیره هرمز و مجمع‌الجزایر بحرین نیز (‌در سال 1521 ) به تصرف و اشغال آنها درآمد.

پس از گذشت حدود یک قرن از اشغال پرتغالی‌ها،‌ شاه‌عباس در سال 1602 با لشکرکشی به بحرین آنجا را از تصرف اشغالگران خارجی آزاد کرد و مجددا به ایران ملحق شد. پس از آن، ‌مجمع الجزایر بحرین مدت 180 سال در اختیار و تحت نظر کامل حکومت ایران بود. سپس،‌ در سال 1783 (‌یا 1782 ) شیخ احمد بن خلیفه ‌ از قبیله ‌بنی عتبه ‌ و از خاندان ‌خلیفه ‌ که از منطقه نجد در مرکز عربستان به کویت مهاجرت کرده بود‌ به این سرزمین حمله و پس از شکست سربازان ایرانی بر آن استیلا یافت. از آن پس،‌ حکومت بحرین با حمایت همه جانبه سیاسی– استعماری انگلستان در اختیار اعضای خاندان ‌ خلیفه ‌ ( آل خلیفه )‌ قرار گرفت.

باید به این نکته مهم اشاره کرد که وضعیت و ثبات حکومتها در ایران همواره مستقیما در اوضاع سیاسی و سرنوشت بحرین نیز تأثیر گذار بوده است،‌ چنانکه مثلا پس از فوت شاه عباس اول– پادشاه قدرتمند صفوی- ،‌ و ضعف جانشینان او، راهزنان دریایی عرب تبار مستقر در بحرین نیز شروع به دست‌اندزی به خلیج فارس و مناطق اطراف آن کردند و در واقع تا مدتی اثری از حاکمیت ایران بر بحرین باقی نماند. در خلال این مدت نیز استعمار کهنه و قدرتمند انگلیس در رقابت با قدرتهای استعماری دیگر در منطقه،‌ و نیز در راستای سوء استفاده از اوضاع آشفته و نابسامان منطقه و ضعف قدرتهای همجوار آن،‌ شیوخ عرب خلیج فارس را در کنترل و اراده خود در آورد و بالاخره در سال 1820 پس از قلع و قمع دزدان دریایی و برده فروشان،‌ قرادادها تحت الحمایگی را با رهبران شیخ نشینهای خلیج فارس و از جمله بحرین به امضا رساند.

شیخ سلمان بن احمد ( شیخ بحرین )‌ در ژانویه 1820 «قرارداد صلح عموی » یا « قرارداد اساسی » (‌و در واقع همان قرارداد انقیاد و تحت الحمایگی )‌را با انگلستان امضا کرد.‌ او به علت استحکام قدرت و سلطه اش بر بحرین، ‌خود را تحت الحمایه انگلیس اعلام کرد و پرچم آن کشور را بر فراز مقر دارالحکومه خود برافراشت!‌ بدین ترتیب، ‌از این زمان به بعد تا مدت 150 سال، ‌بحرین زیر نفوذ و سلطه انگلستان قبل گرفت و طبعا حکومت ایران را با یک مشکل جدی سیاسی و ارضی روبرو کرد.

پیرو آن،‌ دولت ایران (در زمان سلطنت ناصرالدین شاه)‌ طی یادداشتی به سفارت انگلستان در تهران به این اقدام دولت مذکور اعتراض کرد. دولت انگلستان در پاسخ این یادداشت، ‌اعلام کرد که هدف از امضای پیمان یاد شده، ‌برقراری نظم و امنیت در خلیج فارس بوده است و اگر دولت ایرن خود چنین مسئولیتی را برعهده گیرد، دولت انگلیس از آن استقبال خواهد کرد! در این پاسخ تصریح شده بود که اگر از شیخ بحرین حرکتی سر بزند که مستلزم اقدامات جدیدی از طرف دولت انگلیس باشد، ‌دولت ایران در جریان قرار خواهد گرفت!‌ پس از آن نیز مجددا شیخ بحرین در سالهای 1880 و 1892 قراردادهای تحت‌الحمایگی دیگری را (مشابه قراردادهای تحت الحمایگی با سایر شیخ نشینها)‌ با انگلستان به امضا رساند.

موضع گیری ایران نسبت به بحرین در طول تاریخ

دولت ایران در مدت یک و نیم قرن حاد شدن مسأله بحرین (‌1820 -1970 )‌ و دخالت و سلطه انگلستان بر آن جزیره،‌ هیچگاه جدایی بحرین از خاک ایران را نپذیرفت؛ ولی در عین حال قدرت انجام عمل حادی علیه انگلیس را نیز نداشت. بطوریکه در همین راستا، زمانی که دولت انگلستان (به‌عنوان دولتی که بحرین را تحت‌الحمایه داشت)، در 1306.ش (1927.م) قراردادی با عربستان‌سعودی درباره بحرین (و قطر و امارات متصالحه) امضا کرد، دولت ایران نسبت به آن معاهده رسماً اعتراض کرد و از آن به‌عنوان «تجاوز به تمامیت ارضی ایران» به جامعه ملل شکایت کرد. وزارت امورخارجه ایران، همچنین طی ارسال یادداشت اعتراض رسمی به سر رابرت کلاویو وزیر مختار بریتانیا در تهران به تاریخ اول آذر 1306 (22 نوامبر 1927) یادآور شد که: «مالکیت ایران بر بحرین محرز... است و … [ماده 6 معاهده] تا درجه‌ای که مربوط به بحرین است، برخلاف تمامیت ارضی ایران و با مناسبات حسنه‌ای که همیشه بین دو دولت همجوار موجود بوده است، منافات دارد. با این وجود دولت ایران به این قسمت از معاهده یادشده جداً اعتراض و انتظار دارد که اولیای دولت انگلستان به زودی اقدامات لازمه را در رفع آن اتخاذ فرمایند.»

همچنین، پیش از تصمیم‌ ناگهانی و بی‌سابقه محمدرضاشاه در اواخر سال 1348 به «تاخت‌زدن» حاکمیت ایران بر مجمع‌الجزایر بحرین با اعاده حاکمیت ایران بر جزایر ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک، بحرین «جزء لاینفک ایران» قلمداد می‌شد. دولت ایران در آبان 1336 طی لایحه‌ای بحرین را رسماً استان چهاردهم کشورمان اعلام کرد. در همین راستا، در اوایل دهه 1340.ش «سازمان اطلاعات و امنیت کشور» (ساواک) در زمان ریاست سپهبد تیمور بختیار با کمک فکری فعالان حزب پان‌‌ایرانیست در آن تاریخ، طرحی ریخته بودند که برابر آن با تبلیغات وسیع در داخل و خارج بحرین، بحرینی‌ها را به ضرورت الحاق رسمی بحرین به ایران مشتاق کنند و تحرکات و تظاهراتی در بحرین و ایران برای انجام این الحاق انجام دهند و با تمهید مقدمات «اطلاعاتی ـ امنیتی» لازم (ازجمله اعزام مأموران ساواک به شکل مسافر، توریست و بازرگان به بحرین ازیک‌سو و تقویت نیروی دریایی ازسوی دیگر)، در یک روز معین شخص شاه و تیمور بختیار به همراه تعدادی دیگر از رجال سیاسی و فرماندهان نظامی در یک فروند هواپیما به‌ منامه حرکت کنند و در میان استقبال پرشوری که آنجا توسط بحرینی‌ها و ایرانیان زائر و مجاور بحرین از هیئت ایرانی به عمل خواهد آمد، در عمل بحرین را به تصرف نیروهای ایرانی در آورند.

این نقشه را اسداله علم هم در زمان نخست‌وزیری‌اش (یعنی پس از برکناری منوچهر اقبال در تیرماه 1341 و پیش از روی کارآمدن حسنعلی منصور در اسفند 1342) در نظر داشته و حتی به سفیر انگلیس هم گفته است: «بگذارید این جزایر را با اعزام ایرانی‌ها به آنجا، ایرانی بکنیم و شما هم چشم روی هم بگذارید.»

توسل به تحرکات نظامی برای تثبیت حق حاکمیت ازسوی دولت‌های مختلف جهان بی‌سابقه نبوده و نیست، برای نمونه در سطح منطقه‌ای، ایران برای تثبیت حاکمیت خود بر اروندرود نیک از عهده برآمد و در اردیبهشت 1349 باوجود دعاوی عراق به «شط‌العرب» با پشتیبانی جت‌های جنگنده نیروی هوایی، کشتی ابن‌سینا را از اروندرود وارد خلیج‌فارس کرد و زد و برد. در مقابل وقتی صدام حسین به کویت حمله کرد با واکنش امریکا روبه‌رو شد و دوباره بازنده شد. در سطح بین‌‌المللی، هم دولت آرژانتین در اردیبهشت 1361 (مه 1982) با دعوی حاکمیت بر مجمع‌الجزایر فالکلندز(Falklands) در اقیانوس اطلس جنوبی در برابر حاکمیت استعماری انگلستان، آن جزایر را با پیاده‌نظام خود تصرف کرد، اما دولت محافظه‌کار بریتانیا در زمان نخست‌وزیری ماگارت تاچر با لشکرکشی و نیز غرق‌کردن کشتی آرژانتینی «بلگرانو» به مقابله مسلحانه پرداخت و ارتش آرژانتین را از آن جزایر بیرون راند و باز در آنجا مستقر شد. سوابق حاکمیت ایران بر بحرین با حاکمیت تاریخی آن در اروندرود کاملاً مشابه، بلکه از جهت حقوقی با نبود معاهده‌ای در باب بحرین (به خلاف اروندرود) قوی‌تر بود.

باید احتمال داد که اگر ایران همان‌طور که حاکمیت خود را بر اروندرود درمقابل عراق با یک تحرک نظامی تثبیت کرد، در مورد بحرین هم دست به چنین تحرکی می‌زد و حتی در منامه قشون پیاده می‌کرد، زده بود و برده بود و به سرنوشت آرژانتین (یعنی مقابله نظامی بریتانیا) دچار نمی‌شد. هر چند خلاف آن (یعنی نوعی واکنش نظامی بریتانیا و حتی عراق) هم در برابر این اقدام نظامی برای اعاده حاکمیت ایران بر بحرین، دور از ذهن نبود؛ چنان‌که هنگامی که سپاه ایران در زمان محمدشاه قاجار، هرات را به سرداری سلطان مراد میرزا حسام‌السلطنه فتح کرد، دولت استعماری انگلیس در سواحل خلیج‌فارس نیروی دریایی به مانور پرداخت و به دولت ایران اولتیماتوم داد که از هرات عقب‌نشینی کند.

اما مسئله بحرین در دوره محمدرضاشاه که انگلستان بسیار ضعیف شده بود، با وضع هرات در زمان محمدشاه قاجار که انگلستان بزرگترین امپراتوری روی زمین بود، قابل قیاس نیست، یعنی با عنایت به تصمیم سال 1968.م دولت انگلیس به خروج از شرق کانال سوئز که شامل خلیج‌فارس هم می‌شد، به احتمال قریب به یقین در صورتی‌که ایران بحرین را بازپس می‌گرفت، دولت انگلیس درآستانه عقب‌نشینی از شرق سوئز و تشکیل فدراسیون «امارات متحده عربی» متوسل به لشکرکشی نمی‌شد. امریکا هم در آن تاریخ جز یک پایگاه نیروی دریایی که در بحرین داشت، در خلیج‌فارس مطلقاً ادعایی نداشت و تمام هم و غم آن جلوگیری از نفوذ شوروی بود، از این‌رو به احتمال قوی، همچنان که در داخل ایران پایگاه‌هایی برای زیر نظر گرفتن شوروی داشت، با ادامه آن پایگاه در بحرین هم با ایران کنار می‌آمد. عراق هم در اروندرود که منافع مستقیم داشت، راه به جایی نبرده بود و احتمال این‌که با نداشتن دسترسی به خلیج‌فارس قادر به مانور نظامی در برابر ایران در دریاها باشد، نزدیک به صفر بود، از این‌رو اگر نیروی دریایی دست به تحرکی زده بود، به احتمال قوی بدون خونریزی و برخورد نظامی به هدف ملی خود می‌رسید.

با این اوصاف، قدرت و نفوذ انگلستان در سال 1923 با خلع شیخ عیسی از حکومت بحرین افزایش یافت و به ویژه با انتصاب «چارلز بلگریو ‌» ‌به عنوان مشاور انگلیسی حاکم جدید، و چندی بعد با انتقال پایگاه دریایی انگلیس از بندر باسعید و (‌در غرب جزیره قشم ) به بحرین و انتقال مقر نماینده سیاسی انگلیس در خلیج فارس از بوشهر به بحرین،‌ این قدرت و نفوذ وسیعتر و با ثبات‌تر شد.

مقارن این تحولات و پس از انتقال سلطنت از سلسله قاجار به پهلوی،‌ ایران خواستار اعاده حق حاکمیت خود بر این سرزمین شد. در مقابل،‌ حکومت بحرین نیز با مشورت و خط دهی مشاوران و کارگزاران انگلیسی مقیم بحرین بر آن شد تا ساختار جمعیتی و مذهبی این شیخ نشین کوچک را حتی الامکان با اکثریت دادن به عربها سنی مذهب از کشورهای عربی به بحرین تشویق شد و هزاران تن فلسطینی و اعراب دیگر از کشورهای مختلف عرب به بحرین هجوم آوردند. یکی از ویژگیهای مهم بحرین عبارت از ترکیب جمعیتی (‌نژادی )‌ و مذهبی آن است.

با توجه به پیشینه تاریخی بحرین و وابستگی آن به ایران ،‌تعداد زیادی از ساکنان آن ایرانی تبار هستند که در بخشهای گوناگون کشور مشغول به کار هستند. چنانکه با وجود تغییر و تحولات گسترده در این امر در خلال دهه‌های گذشته ، حتی بر اساس منابع آماری کشور انگلستان 20 درصد بافت نژادی آن را در پایان دهه 1980 ایرانیان تشکیل می‌دادند! ضمنا حدود 60-70 درصد مسلمانان بحرین را شیعیان و تنها 30- 40 درصد آنان را سنیان تشکیل می‌دهند.

در حالی که با وجود اکثریت شیعیان، ‌قدرت سیاسی در دست مذاهب است و این امر یکی از نقاط ضعف امنیت ملی آن کشور است. همین امر گاه به گاه مشکلاتی سیاسی برای بحرین به وجود آورده است، چنانکه مثلا در سال 1953 شیعیان بحرین که از افزایش سریع مهاجرت کارگران عرب سنی مذهب و تغییر مصنوعی ساختار جمعیتی نگران و ناراضی بودند،‌ شورش کردند. لذا برخورد بین گروههای شیعه و سنی بحرین توسعه یافت و پس از چندی رهبران گروهها با تشکیل ‌" کمیته وحدت ملی "‌ ( لجنه الاتحاد الوطنی ) به یک آرامش نسبی رسیدند.

در دوران سلطنت محمدرضا شاه ،‌ حداقل در دو برهه زمانی مسأله مالکیت و حاکمیت ایران بر بحرین به صورت حادتر مطرح شد. در اسفند 1329 در لایحه مربوط به ملی کردن صنعت نفت ایران که برای تصویب به مجلس شورای ملی ارائه شد،‌ «شرکت نفت بحرین » نیز در طرح ملی شدن قرار داشت؛‌ چرا که مجمع الجزایر بحرین بخشی از سرزمین ایران را تشکیل می‌داد بار دوم در آبان ماه 1336 هیأت وزیران با حضور شخص شاه لایحه‌ ای را برای تقدیم به مجلس آماده کردند که به وضوح نشان دهنده حق و ادعای مالکیت ایران به بحرین بود. در این لایحه کشور از نظر اداره سیاسی به چهارده استان تقسیم می‌شد که بحرین استان چهاردهم را تشکیل می‌داد. بدین ترتیب،‌ از دیدگاه ایران، ‌منطقه بحرین از استان فارس جدا می‌شد و خود استان مستقلی را تشکیل می‌داد.

این اقدام ایران مورد اعتراض مطبوعات و دولت انگلستان و نیز نارضایتی اعراب قرار گرفت. علیقلی اردلان وزیر امور خارجه وقت ایران در سخنرانی خود در مجلس شورای ملی در پاسخ به اظهارات مقامات انگلیسی در مجلس عوام آن کشور، اظهار داشت که حق حاکمیت ایران بر بحرین از اواخر قرن هجدهم به بعد تنها بر مبنای ادعای محض نبوده است، ‌بلکه "‌در واقع و بنا به دلایل و شواهد عینی،‌ ایران بر بحرین حکومت می‌رانده است و شیوخ [بحرین]‌ نیز هر زمان که آزاد بوده‌اند و حکومت مرکزی [ایران]‌ نیز قدرتمند بوده است،‌ خودشان را خراجگذار و تابع حکومت ایران دانسته‌اند"‌؛‌ ولی در پاسخ به اعتراض اعراب اعلام کرد، "‌ برادران عرب ما باید بدانند که بحرین جزئی از پیکر ماست و مسأله بحرین از جمله منافع حیاتی ایران به شمار می‌آید". 

اهمیت سیاسی– استراتژیک بحرین در دهه 1960 افزایش یافت،‌ به ویژه اینکه ایران شاهد افزایش فعالیتهای انقلابی اعراب در سواحل خلیج فارس در خلال سالهای 1964- 1965 بود؛‌ ولی حضور نظامی انگلیس در منطقه و نیز بندر عدن تا اندازه‌ای ترس ایران را کاهش می‌داد؛‌ ولی در نوامبر 1967،‌ نیروهای انگلیسی پیرو جنگلهای داخلی یمن از بندر استراتژیک عدن (نزدیک باب المندب و ابتدای جنوبی دریای سرخ )‌ خارج شدند و پیرو آن،‌ جمهوری دموکراتیک خلق یمن، یمن جنوبی، به عنوان یک کشور سوسیالیستی افراطی شکل گرفت. این کشور بزودی از جنبش‌های انقلابی و چپگرای منطقه به حمایت برخواست و در این راستا با ایران و نیز کشورهای میانه رو (و غرب گرای ) عرب به عنوان «کشورهای مرتجع » شروع به مقابله و مخالفت کرد.

خروج انگلستان از خلیج فارس و وضعیت بحرین

انگلستان پس از خروج از عدن (‌یمن جنوبی)‌،‌نیروهایش را به بحرین منتقل کرد و بدین ترتیب پس از عدن، ‌مجمع الجزایر بحرین به عنوان پایگاه مهم انگلستان در شرق سوئز و خلیج فارس مطرح شد. مدتی بعد در ژانویه 1968 ،‌پس از اینکه انگلستان اعلام کرد که نیروهایش را تا پایان سال 1971 از شرق سوئز خارج خواهد کرد،‌ دولت ایران از این تصمیم استقبال کرد و اعلام کرد که از حق حاکمیت خود بر بحرین منصرف نشده است.

سپس،‌ با طراحی و هدایت انگلستان قرار شد فدراسیونی متشکل از نه شیخ نشین جنوب خلیج فارس و از جمله بحرین در قالب یک کشور واحد پس از خروج نیروهای انگلیسی از منطقه تشکیل شود،‌ بویژه شیخ بحرین با ابراز ناخشنودی از مسأله خروج آتی نیروهای انگلیس،‌و ادعای مالکیت ایران بر بحرین آن را یک مشکل امنیتی برای آینده مجمع الجزایر دانست و بنابراین حل این مشکل را پیوستن بحرین به فدراسیون یاد شده دانست.

عکس‌العمل ایران نسبت به تشکیل این فدراسیون با شرکت بحرین قابل پیش بینی بود؛‌ چرا که بر خلاف موضعگیری همه کشورهای عرب، ‌ایران با تشکیل چنین فدراسیونی مخالفت کرد.

اردشیر زاهدی وزیر امور خارجه ایران در تاریخ 17 تیرماه 1347 در بیانیه رسمی شدیداللحنی اعلام داشت: «ایجاد چیزی به نام فدراسیون امارات خلیج فارس با شرکت جزایر بحرین از دیدگاه ایران مطلقا قابل قبول نیست». محمدرضا شاه نیز به نوبه خود اعلام کرد ایجاد این فدراسیون چیزی جز یک اقدام استعماری و امپریالیستی و تلاش برای بازگشت انلگیس به منطقه از «درب پشتی » منطقه نیست. او هشدار داد که ایران در صورت لزوم برای حفظ منافع تاریخی و حقوق سرزمینی خود قدرتمندانه اقدام خواهد کرد.

در این میان‌، مذاکرات آشکار و پنهان میان ایران، ‌انگلستان، ‌عربستان سعودی و آمریکا انجام می‌گرفت. یکی از مواضع موجود بر سر حل مسأله بحرین – جدا از سیاستهای استعماری انگلستان– حمایت عربستان سعودی (‌به عنوان کشور عرب با نفوذ منطقه ) ‌از خواسته‌ها و آمال شیخ بحرین و نیز مرز آبهای سرزمینی و فلات قاره دو کشور بود. تضاد منافع دو کشور چنان بود که شاه برنامه دیدار رسمی‌اش از عربستان سعودی را در اوایل سال 1968.م (‌1347.ش) به تعویق انداخته بود. بالاخره با مذاکرات طرفین اولین قدم قابل توجه در حل اختلافات دیرین دو کشور بر سر مرز فلات قاره و مالکیت جزایر فارسی و عربی در تاریخ 24 اکتبر 1968 با امضای یک موافقتنامه انجام گرفت. مذاکرات و توافقهای پنهانی بین ایران و انگلستان و آمریکا و نیز امضای توافقنامه فوق باعث شد ایران در مورد مسأله بحرین کوتاه بیاید و تا اندازه‌ای عقب نشینی سیاسی کند.10

محمدرضا شاه و جدایی بحرین از ایران

شاه در دیدار رسمی خود از هندوستان، ‌در یک مصاحبه مطبوعات در «دهلی نو» در تاریخ 4 ژانویه 1969 اعلام کرد که «اگر مردم بحرین خواهان پیوستن به کشورم [ایران]‌ نباشند‌ ایران از ادعاهای سرزمینی اش نسبت به این جزیره خلیج فارس دست خواهد کشید».

وی گفت چنانچه سیاست بین المللی خواهان آن باشد،‌ ایران نیز خواست مردم بحرین را می‌پذیرد. شاه تأکید کرد که ایران مخالف استفاده از زور برای حل مسأله ارضی بحرین است. وی در پاسخ به این سوأل که آیا او پیشنهاد انجام یک انتخابات عمومی یا رفراندومی در رابطه با کسب نظر مردم بحرین را دارد یا خیر پاسخ داد:‌ من نمی خواهم دراین زمان وارد جزئیات مربوط به این سوال بشوم؛ ولی هر نوع وسیله ای که بتواند به یک روش رسمی و مورد پذیرش شما و ما و تمامی جهان نشانگر خواست مردم بحرین باشد،‌ مطلوب خواهد بود.

وی در ادامه پاسخ به سؤال فوق اشاره کرد که بحرین 150 سال پیش به وسیله انگلیس از ایران جدا شد و اکنون خودش در حال ترک خلیج فارس است، ولی انگلیس نمی‌تواند آنچه را که از ایران بازستانده بدون رضایت این کشور به طرف دیگری بدهد و در عین حال،‌ ایران پس از خروج انگلستان در پی اشغال بحرین نخواهد بود،‌ بنابراین چنین حالت و دوره‌ای یک وضعیت غیر امنیتی ایجاد خواهد کرد.11

این سخنان و اظهار نظرهای رسمی شاه نشان دهنده رسیدن به یک نقطه سازش و توافق منطقه‌ای بین شاه و قدرتهای بزرگ و در عین حال زمینه سازیهای لازم افکار عمومی برای حل نهایی مسأله بحرین از طریق جدایی آن از خاک ایران بود.

در آن شرایط زمانی ایران نمی‌توانست از طریق نظامی بحرین را بازستانی کند،‌ این اقدام عواقب خطرناکی برای ایران در پی داشت. مسلما انگلستان به عنوان یک قدرت بزرگ استعماری اجازه چنین اقدام جسورانه‌ای را به ایران نمی‌داد،‌ ضمن اینکه این کار تمام کشورهای عربی را (‌اعم از تندرو و محافظه کار )‌ علیه ایران متحد و هم پیمان می‌ساخت. این در حالی بود که ایران در آن دوران درگیریهای ارضی و مرزی و سیاسی گسترده ای با عراق داشت. از طرف دیگر این اقدام نظامی ایران برخلاف اصول سازمان ملل متحد بود که ایران نیز عضو فعال آن به شمار می‌رفت.

بنابراین شاه با توجه به سازشهای پنهانی انجام شده و شرایط زمانی،‌ راه حل سیاسی را برگزید. چنانکه حدود نه ماه پس از مصاحبه دهلی نو‌،‌ شاه در زمستان سال 1348 (‌اوایل 1970) مجددا در مصاحبه‌ای خواستار حل مسأله بحرین از طریق کسب نظر مردم بحرین به طور رسمی به وسیله سازمان ملل متحد شد. بالاخره پیشنهاد رسمی شاه از طریق گفتگوهای بعدی ایران با انگلستان و دبیرکل سازمان ملل (‌اوتانت ) ‌در اوایل سال 1970 به نتیجه نهایی رسید ایران در تاریخ 9 مارس 1970 (‌9 اسفند 1348 ) ‌رسما مساعی جمیله دبیرکل سازمان ملل را برای استعلام نظرهای واقعی مردم بحرین از طریق انتصاب یک نماینده ویژه خود برای انجام این مأموریت خواستار شد.

انگلستان در تاریخ 20 مارس موافقت رسمی خود را با انجام پیشنهاد دولت ایران به اوتانت دبیرکل سازمان ملل اعلام کرد. وی نیز در همان روز پس از مشورت با نمایندگان ایران و انگلستان اعلام کرد "‌که او مساعی جمیله خود را تأخیر انجام خواهد داد ". پیرو آن، ‌او شخص "‌ویتوریو وینتسپیر گیچیاردی "‌ (‌دیپلمات ایتالیایی )‌ معاون دبیرکل و مدیر کل دفتر اروپای سازمان ملل در ژنو را به عنوان نماینده ویژه خود در کسب آراء‌مردم بحرین منصوب کرد.

ضمنا وی از سوی ایران و انگلستان در راه انجام دادن مسئولیت خود و ابراز نظر و تصمیم نهایی‌اش در مورد حل مسأله بحرین،‌ اختیار تام گرفت. نماینده ویژه دبیرکل در امور بحرین،‌ در رأس یک هیأت پنج نفری عازم آن جزیره شد و از 29 مارس تا 18 آوریل 1970 به نظر خواهی گزینشی و گفتگو با گروههای منتخب سیاسی– اجتماعی بحرین پرداخت. ذکر این نکته ضروری است که برخلاف ادعای برخی منابع خارجی مبنی بر مراجعه به آراء‌ عمومی از طریق (‌رفراندوم )‌ یا انتخابات عمومی، ‌این امر صحت ندارد،‌ بلکه به همان روش محدود گزینشی یاد شده انجام گرفت. پس از نظرخواهی از مردم بحرین،‌ گیچیاردی داده‌ها و نتایج کسب شده را در گزارشی به دبیرکل تسلیم کرد تا بر اساس آن تصمیم نهایی درباره سرنوشت بحرین اتخاذ شود. در گزارش مذکور آمده بود:‌ هیأت اعزامی دریافتند که مردم بحرین پیشنهاد و درخواست ایران و انگلستان برای نظرخواهی و مساعی جمیله سازمان ملل را در این راه مورد ستایش و تقدیر قرار دادند،‌ هیچ گونه تلخکامی و خصومتی از سوی مردم بحرین نسبت به ایرانیها مشاهده نشد و اظهار امیدواری شده بود که «ادعای [مالکیت]‌ ایران [بر بحرین]‌ یکباره و برای همیشه کنار رود ».

ضمنا آمده بود که مردم بحرین پس از حل مسأله بحرین، ‌خواستار روابط نزدیکتر خود با سایر کشورهای عرب و نیز ایران هستند، ‌اینکه خواهان یک «کشور مستقل و با حاکمیت کامل » سیاسی هستند و بالاخره اینکه اکثریت تام مردم احساس می‌کنند که بحرین یک کشور عربی است. ضمنا در گزارش نوشته شده بود که هیأت اعزامی به تفاوتهای مختصری در نظر جمعیت شهری و روستایی بحرینی‌ها پی برده‌اند،‌ از جمله در مورد ایرانی تبارها، ‌افراد دارای تحصیلات بالا و گروهها دیگر اجتماعی؛ ولی این تفاوتها از نظر نتیجه‌گیری نهایی اعضای هیأت جنبه حاشیه‌ای (‌و نه اساسی )‌داشتند.

رئیس هیأت اعزامی ‌گزارش خود را با این نتیجه گیری به پایان رسانده بود کسب نظر و مشورتهای وی در بحرین «او را متقاعد کرده است که اکثریت تام مردم بحرین خواهان شناسایی هویتشان در یک شورا کاملا مستقل و دارای حق حاکمیت و آزاد برای ایجاد روابطشان با سایر کشورها می‌باشند». گزارش یاد شده از سوی دبیر کل به شورای امنیت ارجاع شد و شورای امنیت نیر با استناد به نتیجه گیری نهایی گزارش تدوین شده مفاد آن را راجع به استقلال بحرین و جدایی‌آن از خاک ایران در تاریخ 30 آوریل 1970 مورد تأیید و تصویب قرار داد. ایران نیز در ماه مه (‌اردیبهشت 1349 ) برای شناسایی رسمی قطعنامه شورای امنیت در مورد استقلال بحرین در جدایی از خاک کشور دست زد. چنانکه هیأت دولت قطعنامه‌ای را به منظور تصویب تصمیم شورای امنیت به مجلس شورای ملی تقدیم کرد.

این قطعنامه در تاریخ 24 اردیبهشت 1349 با 187 رأی مثبت و چهار رای منفی (از کل 101 نماینده حاضر ) به تصویب مجلس شورای ملی رسید. مجلس سنا نیز در 28 اردیبهشت ماه آن را به اتفاق آراء (60 رأی کل نمایندگان ) تصویب کرد نمایندگان مخالف از سوی جناح پان ایرانیسم به رهبری محسن پزشکپور رهبری می‌شدند.13 حاکم بحرین برای اولین بار در آذرماه 1349 (دسامبر 1970) ‌از ایران بازدید کرد و موافقتنامه اولیه مربوط به فلات قاره دو سرزمین به امضا رسید. موافقتنامه اصلی و نهایی پس از مسافرت اردشیر زاهدی (وزیر امور خارجه )‌ به بحرین در خرداد ماه 1350 امضا شد. این موافقتنامه برای ایران و هم برای بحرین از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود،‌ چرا که تعداد میدانهای نفتی واقع در مناطق نشانه گذاری شده قابل توجه بود از نظر بحرین و ناظران نفتی نیز همکاریهای ایران و بحرین در زمینه اکتشاف استخراج نفت در مناطق همجوار خط نشانه‌گذاری شده اهمیت فراوان داشت.

نتیجه گیری اعلامیه استقلال بحرین در تاریخ 14 اوت 1971 منتشر شد. دولت ایران تنها یک ساعت پس از استقلال بحرین آن را به رسمیت شناخت. یک روز بعد (‌15 اوت )،‌ بحرین و انگلستان یک قرار داد دوستی با هدف (مشورت ) در مواقع ضروری با یکدیگر امضا کردند! بدین ترتیب،‌ مسأله بحرین پس از یک و نیم قرن منازعه و کشمکش به نقطه حل رسید دلیل آن نیز از نظر سیاسی،‌ سازش و توافق پنهانی انجام شده بین ایران و قدرتهای غربی بر سر نقش آتی ایران در منطقه خلیج فارس و اعطای امتیاز به ایران درباره یک مسأله دیگر ارضی کشور یعنی جزایر سه گانه بود. در واقع باید گفت بحرین قربانی یک بده و بستان سیاسی شد و آخرین بخش جدا شده از خاک ایران در دوران معاصر بود.

اما باز پس گرفتن جزایر سه‌گانه به این آسانی صورت نگرفت. دولت ایران در برابر تبلیغات گسترده عراقی‌ها که او را به امپریالیسم و سلطه‌جویی متهم می‌کردند سخت ایستادگی کرد و شاه در اوایل خرداد 1349 اعلام کرد که ایران هیچ گونه نقشه امپریالیستی در خلیج فارس ندارد و آماده امضای یک پیمان دفاعی با کشورهای منطقه است تا ثبات آن را پس از خروج انگلیسی‌ها در آذر 1350 تأمین کند. ولی در ضمن حق دارد به تقویت نیروی نظامی خود برای رویارویی با رژیم‌های «ماجراجوی» خاورمیانه بپردازد.

موضع سرسختانه ایران مورد حمایت ترکیه و پاکستان و کشورهای غربی قرار گرفت. اما در عین حال ایران از ترس اینکه مبادا عراق بیش از پیش بسوی شوروی کشانده شود،‌ در صدد یافتن راه‌حل مسالمت‌آمیزی برای مسئله اروندرود برآمد و از طریق اورخان اورالب معاون وزارت خارجه ترکیه به عراق پیشنهاد کرد حاضر است نیروهایش را از مرز عراق عقب بکشد مشروط بر اینکه عراق هم عینا چنین کند. ضمنا در صدد جلب دوستی سایر کشورهای منطقه خلیج‌فارس در آمد. هنوز استقلال بحرین اعلام نشده بود که منوچهر ظلی معاون وزارت امور خارجه ایران در رأس یک هیئت «حسن نیت» به آن کشور رفت و برای نخستین بار در 23 خرداد 1349 یک هیئت بحرینی از ایران بازدید کرد. مقررات روادید بین دو کشور لغو شد و یک سال بعد ضمن دیداری که زاهدی وزیر امور خارجه ایران از بحرین کرد قرارداد مربوط به تعیین حدود فلات قاره بین دو کشور امضاء شد.

نویسنده : احمد فریدونی