آیینه/خاطرات عطاء‌الله صفوی به سوی بهشت خیالی

 

آیینه/خاطرات عطاء‌الله صفوی
به سوی بهشت خیالی
 

پس از خروج ارتش شوروی از ایران و شکست فرقه دمکرات آذربایجان اختناق شدیدی در مازندران به راه افتاد: ماه عسل توده‌ای‌‌ها برای خودنمایی و تظاهرات و میتینگ‌ تمام شده بود. در سال ۱۳۲۶ من سال دوم دانشسرا بودم.
روزی علی‌اکبری نامه‌ای از سوی سازمان جوانان بابلسر تحویل من داد که در آن از من خواسته شده بود که به وی کمک کنم تا وارد دانشسرا شود. با آن که دو سه ماه از سال تحصیلی گذشته بود، من از رئیس دانشسرا خواهش کردم علی‌اکبری را برای ورود به دانشسرا قبول کند. رئیس دانشسرا که از طرف مادری بستگی دوری با من داشت، خواهش مرا رد نکرد و علی وارد دانشسرا شد. یک روز من و مهدی قائمی با دوست جدید و هم حزبی‌‌مان، علی‌اکبری در خیابان راه‌آهن ساری گردش می‌کردیم، تا وارد مغازه‌ای شدیم. ناگهان سه چهار نفر نظامی ما را غافلگیر کردند و به سویمان هجوم آوردند. من و قائمی فرار کردیم و آن‌‌ها علی‌اکبری را دستگیر کردند. البته منظور نظامی‌‌ها من و قائمی نبودیم. ما متوجّه شدیم که آنها برای دستگیری ما دو نفر تلاشی نکردند. شب شد و از علی خبری نشد. صبح به اداره ژاندارمری که پشت مسجد ساری بود رفتم. رئیس ژاندارمری آقای نادری یا انوری بود. وی علّت دستگیری علی‌اکبری را شرح داد و گفت که او زمانی که قوای شوروی مازندران را اشغال کرده بود، یک مالک را در بابلسر با تیر زخمی کرده بوده و پس از خروج قوای شوروی از ایران مالک مذکور به شهربانی شکایت کرده است و اطلاع داده که اکبری حالا در دانشسرای ساری به تحصیل مشغول است. علی‌اکبری چند روز در ژاندارمری زندانی بود. من هر روز برایش نهار و شام می‌بردم. زیرا بابلسری بود و کسی را در ساری نداشت.
پس از چند روز پیش رئیس ژاندارمری رفتم و از او خواهش کردم اکبری را موقتاً آزاد کند تا به تحصیلش ادامه بدهد و هر وقت برای بازجویی لازمش داشتند، تلفن کنند که برود. رئیس ژاندارمری مرد خوش قلبی بود! و درخواست مرا پذیرفت، ولی گفت: «شما از طرف خود یک ضمانت‌نامه بنویسید و بدانید که اگر او نیاید، شما مسؤول هستید». من این شرط را پذیرفتم چون خود را در برابر رفیق هم مرام مسؤول می‌دانستم. بالاخره اکبری آزاد شد، امّا پس از چند روز غیبش زد و ناپدید شد! گفتند که اکبری با یک هم‌کلاسی ما به نام علی‌طاهری به شوروی رفته‌اند. شهربانی و ژاندارمری متوجّه شدند که اکبری نیست. به خاطر ضمانتی که داده بودم آنها سراغ من آمدند و بازداشتم کردند. به رئیس ژاندارمری گفتم: «با بازداشت من مسأله حل نمی‌شود. بهتر است مرا مرخّص کنید تا علی‌اکبری را پیدا کنم. بالاخره او با من دوست است و حرفم را گوش می‌کند». رئیس ژاندارمری حرف قبول کرد، امّا تهدیدم کرد که اگر علی‌اکبری را پیدا نکنم یا در مازندران زندانی می‌شود، یا به بندرعبّاس و یا خارک تبعید می‌شوم. 
من و قائمی به منزلمان در قائم‌شهر آمدیم. همان روز دیدیم یوسف لنکرانی، مسؤول پارتیزان‌های مازندران، دستگیر شد. 
دستگیری‌‌ها به طور گسترده، شروع شده بود.وقتی حوادث شوم و باورنکردنی پی‌در‌پی نازل می‌شوند، مثل آجرهای ساختمان چنان روی هم مرتّب چیده می‌شوند که هر معمار ماهری حیرت‌ می‌کند. من و قائمی با هم دوست صمیمی بودیم، آنچنان که فقط وقت خواب از هم جدا می‌شدیم. در همین روزها بود که قائمی مرا به کناری کشید و آهسته گفت: «دادگاه نظامی مهرعلی میانجی کارگر کارخانه نسّاجی را به ده سال زندان محکوم کرده، امّا او توانسته از زندان فرار کند و حالا قصد دارد به شوروی برود. تو هم که تحت نظر هستی: ضامن اکبری شدی و او اکنون در شوروی دارد کیف و تحصیل می‌کند. اگر موافق باشی ما هم می‌توانیم به شوروی برویم و پس از چند سال تحصیل به ایران برگردیم.» 
من و قائمی در مدّت دو روز آماده سفر به «بهشت روی زمین» و کعبه آمال کمونیست‌های جهان یعنی شوروی! شدیم. مدارک حزبی و چند روزنامه که مطالبی درباره من در آن‌‌ها نوشته شده بود با خود برداشتم. امّا پولی برای خرج راه نداشتیم. مجبور شدیم شب از انبار دانشسرا یک پتو، دو دستکش مشت‌زنی، چند بشقاب و یک قابلمه بدزدیم و بفروشیم. چهار نفر؛ یعنی من، مهدی قائمی، حسن پورحسنی و مهرعلی میانجی، «چهار ستاره جاسوس امپریالیست»، از مازندران به طرف شوروی حرکت کردیم. قطار مسافربری تهران ـ بندرشاه غروب‌‌ها ساعت ۷ وارد قائم‌شهر می‌شد. بدون بلیط سوار قطار شدیم، زیرا پول کافی نداشتیم. هر کدام ما فقط با یک کوله‌پشتی رهسپار بهشت خیالی خود بودیم. تاریخ آغاز سرنوشت شوم ما اول اکتبر ۱۹۴۷ برابر با ۹ مهر ماه ۱۳۲۶، یعنی در ۲۰ سالگی من بود.

عبور از مرز
با قطار از قائم‌شهر به ساری و از آنجا به بندر رفتیم. در بندر شاه مهرعلی میانجی ما را به خانه دوست ترکمن خود برد. یک شبانه روز در خانه او مهمان بودیم. او به گرمی از ما پذیرایی کرد. ترکمن مهماندار ما از دوست محلّی خود خواست که برای عبور از مرز به ما کمک کند و راهنما و بلدچی ما باشد، و او قبول کرد. غروب بود. هوا داشت تاریک می‌شد و خورشید داشت توی دریای خزر غرق می‌شد. پس از تاریک شدن هوا، ما چهار نفر به همراه بلدچی به راه افتادیم. پس از طی مسافتی، بلدچی ایستاد و گفت: «خوب گوش کنید! همین‌طور راست به طرف شمال حرکت کنید و مرتّب به صدای امواج دریای خزر گوش کنید. این صدا قطب‌نمای شماست». او برگشت و ما طبق رهنمود او حرکت کردیم. تمام شب را به طرف مرز شوروی می‌دویدیم که تا پیش از سپیده به خلیج حسین‌قلی ـ که مرز ایران و شوروی است ـ برسیم. راه بهشت، شن‌زار و پر از خار شتر بود و به هنگام دویدن مدام پای ما را می‌خراشید. نیمه‌شب خیلی خسته شدیم. خواستیم بخوابیم، اما مهرعلی میانجی مخالفت کرد و گفت: اگر بخوابیم راه را گم می‌کنیم. بنابراین به دویدن ادامه دادیم. مهرعلی میانجی حرکت مشترک ما را تنظیم می‌کرد. چند ساعت پس از نیمه شب صدای موتور شنیدیم و نور چراغ اتومبیل به چشم‌مان افتاد . من یک لحظه کور شدم. میانجی فرمان داد که روی زمین دراز بکشیم. فوری توی علف‌های خارشتر دراز کشیدیم. اتومبیل مرتّب به این سمت و آن سمت می‌رفت. اگر مستقیم به طرف ما می‌آمد یک یا دو نفر از ما را له می‌کرد. نمی‌دانم چه شد که نرسیده به ما برگشت و رفت. سرنوشت را نگاه کن! یکی از ما گفت: برگردیم، و من این شعرِ حافظ را خواندم:
در بیابان‌ گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان، غم مخور 
بعدها، در اردوگاه‌های کار اجباری قطب شمال در نزدیکی آلاسکا، به ساده‌لوحی خود و کعبة خود ناسزا گفتم و آرزو کردم ای کاش آن شب ماشین مرا له می‌کرد. مهرعلی میانجی هم می‌گفت: «ای کاش در ایران دستگیر و اعدام می‌شدم، اما گرفتار این سیستم لعنتی و این انسان‌های وحشی‌تر از حیوان نمی‌شدم».
پذیرایی سوسیالیستی
صبح سوّم اکتبر ۱۹۴۷ بود. از دور یک برج دیده‌بانی به بلندی ۱۵ـ۱۰ متر جلوی ما هویدا شد. اول ترسیدیم و خیال کردیم که مال ایران است. نمی‌دانستیم که ایران اصلاً مرزبان و دیده‌بان و سیم‌خاردار ندارد! می‌دیدیم که دیده‌بان با دوربین خود ما را زیر نظر دارد. از ترس، بی‌حرکت در جای خود نشسته بودیم و به او چشم دوخته بودیم. پس از چند دقیقه متوجّه شدیم سه چهار دیده‌بان به ما نگاه می‌کنند. مدتی گذشت، تا ناگهان چهار مأمور اسب سوار با یک سگ گرگی (آفچارکا Ovcharka ـ سگ گلّه، سگ نگهبان) پیدایشان شد و شروع به داد زدن کردند. از حرف‌های آنها چیزی دستگیرمان نمی‌شد، تا یکی از سربازها به طرف ما آمد. او با تفنگش به دست ما زد و با اشاره فهماند که دستهایمان را بالا ببریم. دستمان را بالا بردیم. آنها شروع به تفتیش بدنی کردند و بعد دستور دادند به شکم روی زمین بخوابیم. ما مثل بچه‌های با ادب و حرف گوش کن بودیم. مگر می‌شود حرف برادر را گوش نکرد؟ با لباس‌های تمیز و پلوخوری‌مان، فوری روی زمین دراز کشیدیم. ما را باش که با بهترین لباس موجودمان به مهمانی تشریف آورده بودیم! بار دوم خیلی دقیق ما را تفتیش کردند. بعد گفتند: بلند شوید. بلند شدیم. سگ را به طرف ایران‌ رها کردند. سگ رفت، دوری زد و با تکّه نانی در دهانش باز آمد و آن را به رئیس خود داد. او سگ را نوازش کرد و تکّه نان را در جیب خود گذاشت. در این مدت مرزبانان کوله‌پشتی‌ها و جیب‌های ما را تفتیش کردند و سپس ما را همانند اسیران جنگی با دستان رو به بالا جلو انداختند و خودشان سوار بر اسب و مسلّح، از پشت سر ما براه افتادند. سگ درندة مرزبانان بدون وقفه پارس می‌کرد و فضای هراسناکی در دل‌های ما ایجاد می‌کرد. سربازان لوله مسلسل را به سمت ما نشانه رفته بودند. معنی این کار گویا این بود که مبادا فکر فرار به سرمان بزند. پس از مدتی به سیم‌های خاردار مرزی رسیدیم و آنوقت متوجه شدیم که سربازان، ما را از خاک ایران به مرز شوروی آورده‌اند. به محض ورود به خاک شوروی به دست‌های ما دستبند زدند و با ماشین باری به نزدیک‌ترین پاسگاه مرزبانی واقع در مصب اترک ـ که روس‌ها آن را حسن‌قلی می‌نامند ـ حرکت دادند.
با آن وضعی که پیش آمد و رفتاری که سربازان با ما کردند، خیلی زود فهمیدیم که اشتباه کرده‌ایم و گول خورده‌ایم، و پشیمان شدیم. خیال می‌کردیم اولین کشور سوسیالیستی ما را همانند مادر به آغوش خواهد کشید و در دامان خود با مهر و محبّت تربیت خواهد کرد. ما چه می‌دانستیم که به کشوری انسان‌کُش پناه آورده‌ایم؟ دیگر کار از کار گذشته بود. با این حال هنوز امید خود را از دست نداده بودیم. حماقت و سادگی ما را ببین! فکر می‌کردیم برادر بزرگ ما را امتحان و آزمایش می‌کند که آیا ما حقیقتاً برادر کوچکش هستیم یا نه! مگر نه این است که اولین کشور سوسیالیستی جهان دشمن زیاد دارد و در احاطه کشورهای امپریالیستی است و باید از خود دفاع کند؟ مسلّماً وقتی ثابت بشود که ما حزبی و توده‌ای هستیم، فوراً ما را به دانشگاه روانه خواهند کرد تا کادر مفیدی برای ایران آینده باشیم!
در مرز ما را در اتاقی که بیشتر به طویله شباهت داشت انداختند. از پنجره این اتاق منطقه مرزی و اطراف را تماشا می‌کردیم. ناگاه صدای تیر و مسلسل بلند شد. یک نفر به زبان ترکمنی داد و فریاد می‌کرد. داد و فریاد او با صدای تیر و مسلسل قاطی شده بود. صحنه برای ما خیلی وحشتناک بود. پس از مدتی دیدیم نعش یک نفر را توی گاری گذاشتند و بردند. ما حسابی شوکه شده بودیم. سکوت مرگ‌آوری در اتاق بازداشتگاه حاکم شد و زمان‌مان بند آمد. پورحسنی سکوت مرگ آور اتاق بازداشتگاه را شکست و گفت: «آقا ما راستی راستی به شوروی آمده‌ایم؟» پس از چند ساعت باز ما را با همان دستبندها از مرز به قزل اترک انتقال دادند و در اتاق نسبتاً بزرگی انداختند. پس از این همه وقت، شروع به حرف زدن با یکدیگر کردیم. متوجه شدیم که تمام دیوارهای اتاق را خط کشیده‌اند. میانجی که تجربه زندان داشت، گفت: «این خط‌ها تعداد روزهایی است که دیگران در اینجا انتظار کشیده‌اند». وحشت نفس‌مان را بند آورد. آیا ما هم به این تعداد روز و شب در اینجا ماندنی هستیم؟! باز متوجه شدیم که نام و نام‌خانوادگی زندانیان قبل از ما روی دیوار کنده شده است. شاید برای خوانندگان محترم این پرسش پیش آید که چرا مسئولین این بازداشتگاه واکنشی در مقابل افرادی که اسم خود را روی دیوار می‌نوشتند نشان نمی‌دادند؟ مسلّماً اطمینان داشتند کسی نمی‌تواند از دستشان فرار کند و به این نوشته‌ها اهمیت نمی‌دادند. حقیقتاً نیز چنین بود. هیچ‌کس موفق به فرار از شوروی نشد. پس از چندی ما در زدیم و به نگهبان فهماندیم که تشنه هستیم و آب می‌خواهیم. سرباز رفت و پس از مدتی یک سطل برزنتی آب آورد، و رفت. به یاد آوردم که در زمان جنگ جهانی دوم روس‌ها در شاهی اسب‌های خود را با آن سطل‌های برزنتی آب می‌دادند! چاره‌ای نداشتیم و ناگزیر بودیم از آن سطل آب بنوشیم. ساعت ۱۲ شب شد. خسته بودیم. کسی از ما خبری نمی‌گرفت. می‌خواستیم بخوابیم، اما کجا؟ چگونه؟ باز در زدیم. سربازی آمد. به وی فهماندیم که کجا و چگونه بخوابیم؟ او پس از چند دقیقه مقدار زیادی کاه آورد، روی کف اتاق ریخت و با اشاره به ما فهماند که این رختخواب ما است.
هم‌وطن عزیز، اولین شب خوابیدن ما در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را مجسم کن! من قدرت آن را ندارم که اوضاع آشفته روحی خودمان را توصیف کنم. نمی‌توانستیم بفهمیم این چه سوسیالیسمی است! آب دادن‌شان را نگاه کن! جای خواب‌شان را ببین! ما در ایران خانه و زندگی داشتیم. من با آنکه از خانواده فقیری بودم، ولی در تمام عمرم روی کاه نخوابیده بودم و کسی را هم ندیده بودم که از کاه به عنوان تشک استفاده کند. از خستگی خودمان را روی کاه انداختیم و دراز کشیدیم. هر چهار نفرمان در خواب و بیداری با غم و غصّه دست به گریبان بودیم و مثل مار گزیده‌ها به خود می‌پیچیدیم، به فکر و خیال می‌رفتیم. این پرسش در سرمان می‌چرخید که چه سرنوشت و آینده‌ای در انتظار ماست.
صبح زود، باز هم صدای چکمه‌ها به گوش رسید. در باز شد و با اشاره سربازها از طویله بیرون آمدیم. باصطلاح می‌بایست برای رفع حاجت به مستراح برویم. ما که بیرون آمدیم، پشت سر ما سربازها هم با مسلسل به راه افتادند و مستراح را نشانمان دادند. درباره مستراح‌های سوسیالیسم شوروی می‌توان یک فصل کامل نوشت، که اگر یک ایرانی، آن هم ایرانی نسل حاضر آن را بخواند، حالش دگرگون می‌شود: یک گودال به عمق ۴ـ۳ متر و به طول ۸ تا ۱۰ متر و به عرض ۲ متر که رویش با تخته پوشانده شده و در فاصله هر ۷۵ سانتیمتر سوراخی در تخته به گودال باز کرده‌اند! یک طرف این مستراح باز است و سربازها با مسلسل روبرویت ایستاده‌اند و به چشم‌هایت نگاه می‌کنند. حالا بچه مسلمان، بیا و رفع حاجت کن! تازه برای این نوع رفع حاجت وقت ۵ـ۴ دقیقه‌ای هم معین کردند. سربازها داد می‌زدند: زود باشید، بلند شوید! باید به جای خودتان بروید. از آفتابه، کاغذ و کلوخ هم خبری نبود. درست مثل گاو و گوسفند باید کار خودان را می‌کردیم. من دیگر بیشتر از این شرح نمی‌دهم. آری، زندگی سگی ما در کشور شوراها به رهبری استالین کبیر، که در ایران برای ما کمتر از خدا نبود، این طور شروع شد. وقتی به یاد می‌آوردم که ما و رهبران ما در ایران با چه شور و شوقی از شوروی و استالین ناآگاهانه دفاع می‌کردیم، به حالت جنون دچار می‌شدم. انگار یک سطل آب سرد و بعد یک سطل آب گرم بر سرم فرو می‌ریخت. یازده روزی که در قزل اترک در طویله زندانی بودیم، هر روز از ما بازجویی می‌کردند. ما تمام مدارک حزبی و سازمانی را که در کف کفشمان پنهان کرده بودیم با امید و آرزوهای خود با بازجویان دادیم. روز ۱۲ اکتبر ۱۹۴۷ باز با همان دستبندهای آهنی که تکان می‌خوردی حلقه دستبند تنگ‌تر می‌شد، ما را توی اتومبیل باربری انداختند. جلوتر از ما دو سرباز سوار شدند، سپس ما سوار شدیم و بعد از ما دو سرباز دیگر هم سوار شدند. دو ارشد سربازان هم با راننده جلوی اتومبیل نشستند. اتومبیل یک شبانه روز به طرف قزل آروات می‌راند. هوا سرد بود. برف به سرو صورتمان می‌بارید. دستبندها به دست‌هایمان متصل بود و نمی‌توانستیم برف‌ها را از سرو صورتمان پاک کنیم. اتومبیل شب هنگام در یک منطقه نظامی توقف کرد و ما را برای استراحت در یک اتاقک چوبی بسیار کوچک انداختند و درش را بستند. ما چهار نفری توی این کابین ایستاده بودیم. جای قضای حاجت هم نبود. روز بعد به قزل آروات رسیدیم. باز ما را در اتاق کوچکی که زندان موقت بود انداختند، قزل آروات در میانه راه آهن عشق آباد به بندر کراسنووودسک Krasnovodsk واقع است.
نزدیک به غروب بود که باز سر و صدا شد. یک جوان ترکمن را که فروشنده مغازه بود به جرم کم فروشی یا گران فروشی به سلول ما انداختند. میانجی و پورحسنی که زبان ترکمنی می‌دانستند سخنان او را برای ما ترجمه می‌کردند. جوان ترکمن قسم می‌خورد که گناهکار نیست و او را به ناحق دستگیر کرده‌اند. انگار بقیه زندانیان، از جمله ما و چندین میلیون انسانهایی که نابود شدند، مرتکب گناهی بودند و فقط این طفلک را بی‌گناه دستگیر کرده بودند! او به ما قول داد که اگر فردا ثابت شود گناه کار نیست و آزاد بشود برای ما نهار می‌آورد. او را صبح برای بازجویی بردند. هنگام غروب دیدیم او برای ما چای و قند ونان سفید فرستاده است. نان را در جای تر کردیم و خوردیم.
ده سالی که عمر ما در اردوگاه‌های کار اجباری و زندان‌ها گذشت، من دیگر هرگز نان سفید و قند ندیدم. ضمنا این جوان ترکمن اولین و آخرین فردی بود که دیدم از دست این دستگاه جهنمی خلاصی یافت.در زندان قزل آروات نگهبان ما ترکمن بود و از حرفهایش بر می‌آمد که موضوع ضد شوروی دارد. از این که ما به شوروی آمده بودیم بسیار عصبانی بود. مرتب به ما فحش می‌داد و به ترکمنی می‌گفت: «احمق‌ها! چرا اینجا آمدید؟ آن زندگی در ایران، آن نخود و کشمش‌ها، آن خرماها، پرتقال و لیموها دلتان را زده بود؟ حالا بکشید! تازه کجایش را دیده‌اید؟ هنوز زود است. بعداً می‌فهمید!» حرفهای او خیلی برای ما شیرین و خنده‌آور بود. بیچاره حقیقت را می‌گفت. می‌دانست که سرنوشت ما چه خواهد شد.

 

عطا صفوی

عطا صفوی

 

عطاءالله صفوی معروف به عطا صفوی (۱۳۰۵ در ساری - ۶ خرداد ۱۳۹۱ در تورنتوپزشک اورولوژ جراح ایرانی، از اعضای حزب توده ایران و از بازماندگان اردوگاه کار اجباری در دوران ژوزف استالینبود

صفوی از دهه‌ها پیش، بین ایرانیان ساکن اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی سابق به دلیل گذراندن سال‌ها زندان و کار طاقت‌فرسا در اردوگاه‌های کار اجباری استالینی شناخته شده بود. بعد از چاپ خاطرات او تحت عنوان «در ماگادان کسی پیر نمی‌شود» نام او بین ایرانیان داخل و خارج ایران هم پیچید. صفوی دهه‌ها به عنوان یک پزشک بنام و خوشنام در جمهوری تاجیکستان مورد احترام مردم آن  کشور بود.

 
دکتر صفوی در قبرستان شهر دوشنبه- تاجیکستان- ژانویه ۲۰۰۵

 

پدر او صاحب یک کاروانسرا بود که پس از آتش‌سوزی همه زندگی خود را از دست داد. به همین دلیل، عطا از کلاس ششم دبستان از تحصیل بازماند و زندگی سختی را گذراند. او می‌گوید به دلیل فقر خانواده خود، به کمونیسم گرایش پیدا کرد.

 
دکتر صفوی در محل کار خویش بیمارستان شهر دوشنبه- تاجیکستان- ژانویه ۲۰۰۵

در شوروی

 

او که عضو (یا هوادار) حزب توده ایران پس از جنگ دوم جهانی بود، به دلیل باورهای سیاسی و درگیری با مأموران امنیتی ایران در آن زمان، در ۱۹۴۷ با چند تن از دوستان خود از قائم‌شهر (معروف به «شاهی» در دوره دودمان پهلوی) از راه جمهوری سوسیالیستی ترکمنستان شوروی به اتحاد شوروی گریخت. از دید او، شوروی مهد زحمتکشان جهان بود. وی قصد داشت در آنجا به تحصیل پزشکی بپردازد تا خواسته پدر خود را عملی کند.

اما مأموران شوروی، او و دوستانش را در داخل مرز ایران دستگیر کردند. آنها نخست به اتهام عبور غیرمجاز از مرز به دو سال زندان محکوم شده و کار اجباری در یک آجرپزی در جنوب عشق‌آباد فرستاده شدند.

سپس در دادگاه‌های استالینی پس از چندی آنها به اتهام جاسوسی برای ایران و آمریکا دوباره محاکمه شده و این بار به ۲۵ سال زندان محکوم شدند. به گفته او اعتراف یکی از هم‌حزبی‌هایش باعث شده او و دیگران چنین حکمی بگیرند. در سال ۱۹۴۸ در زمان زمین‌لرزه مهیب عشق‌آباد، صفوی در زندان آن شهر تقریباً زنده به گور شد. اما پس از سه روز مأموران او را پیدا و به زندانی دیگری در ماگادان در دورترین نقاط خاور دور روسیه منتقل کردند.

با فرجام‌خواهی آنها این حکم به ۱۰ سال کاهش پیدا کرد و وی به یک معدن زغال‌سنگ در شمال سیبری فرستاده شد. او در این محل به علت عقاید ایران‌خواهانه خود مورد نفرت بود. وی تعریف می‌کند که یک بار در زمان کار در معدن، با تحریک سربازان شوروی، کارگر دیگری به او حمله کرده و قصد کشتن او را داشته است. اما وی موفق به فرار می‌شود.

پس از مرگ استالین در سال ۱۹۵۳، دادگاه شوروی در بازنگری خود او را بی‌گناه دانسته، از او اعاده حیثیت شده و به شهر سیمچان در نزدیکی همان اردوگاه منتقل شد. او توانست بعد از ماه‌ها کار سخت، پولی برای بازگشت به ایران پس‌انداز کند. پس از آزادی کوشید تا از شهر یخزده ماگادان که فرودگاه داشت، راهی برای بازگشت خود بیابد.

او در سال ۱۹۵۹ تحصیل در پزشکی و جراحی اورولوژی را در دانشگاه دولتی طبی تاجیکستان تاجیکستان آغاز کرد. در سال ۱۹۶۲ با دختری تاجیک ازدواج کرد و از او صاحب یک پسر شد.

با وجود تلاش‌های بسیار، او در دوره پهلوی و جمهوری اسلامی موفق به بازگشت به ایران نشد. اما سرانجام در سال ۱۹۸۹ از طریق جمهوری آذربایجان به ایران بازگشت. اما با وجود کوشش‌های فراوان، به دلیل ناآشنایی به سیستم زندگی در ایران، نامهربانی‌هایی که دیده بود و خواسته همسرش در سال ۱۹۹۴ به تاجیکستان بازگشت.

در سال ۱۳۸۶، از تاجیکستان به کانادا مهاجرت کرد و تا سال ۱۳۹۱ دوره بازنشستگی خود را با خانواده‌اش در تورنتو می‌گذراند.

در ماگادان کسی پیر نمی‌شود (یادمانده‌های دکتر عطاء صفوی از اردوگاه‌های دایی یوسف)، عطاءالله صفوی، اتابک فتح‌الله‌زاده، تهران: نشر ثالث، ۱۳۸۹.راضی ساختن او برای مصاحبه و ساخت  این فیلم بسیار سخت بود. زیرا روس‌های تورنتو به او گفته بودند که نیروهای امنیتی روسیه بسیار مراقبند که کسی دربارهٔ دوران شوروی و استالین بد نگوید.