
هارون یحیی
هارون یحیی
نام واقعی او عدنان اکتار (Adnan Oktar) است. پاره اول اسم مستعارش، نام هارون، برادر موسی است و پاره دوم، نام حضرت یحیی؛ پیامبری که درست، پیش از عیسی آمد و آمدن عیسی را پیشگویی کرد. در سال ۱۹۹۰ سازمان تحقیقات علمی «باو» را راهاندازی کردو به تالیف و انتشار کتابهای زیادی دست زد.
در ایران، کتابهای بسیاری از او ترجمه و چاپ شده و مورد استقبال بوده و جایگاه موجهی داشته است. اما در سالهای اخیر حاكميت از وی بعنوان یک حقه باز منحرف، فراماسون و مدعی دروغین مهدویت یاد می كند
یحیی کتابهای زیادی را به نگارش درآورده است، که هدف بیشتر آنها آشنایی افراد غیرمسلمان با اسلام است. کتابهایی که او در رابطه با علم نگاشته است بیشتر با هدف رد فرگشت، ماده گرایی و بی خدایی است. او بر این باور است که فرگشت وجود خدا و ارزشهای اخلاقی را زیر سؤال میبرد و به ترویج ماده گرایی و کمونیسم میانجامد. یحیی بر این باور است که داروینیسم الهام بخش نژادپرستی، نازیسم، کمونیسم، و تررویسم بوده است. این استدلال او مبنی بر شرایط ترکیه قبل از سال ۱۹۸۰۰ است که کتاب فروشیهای کمونیست در ترکیه کتابهای داروین را به مشتریان کتابهایمارکس میدادند.دلیل موفقیت کتابها یحیی در ترکیه کیفیت بسیار بالای کاغذ چاپ، و تعداد بسیار بالای نقاشیها و عکسهای رنگی در این کتابها عنوان شده است بسیاری از کتابهای او به فیلمهایی با کیفیت بسیار بالا تبدیل شده است و به صورت رایگان میتوان آنها را از اینترنت بارگیری کرد.
فراگیر شدن آفرینشگرایی سازماندهی شده بوسیله مسیحیان در دهه ۱۹۸۰ هنگامی که وزیر آموزش و پرورش ترکیه به سازمانهای مسیحی برای آموزاندن نظریههای فرگشت و آفرینشگرایی در برنامههای درسی به صورت همزمان روی آورد، به دنیای اسلام راه یافت. یحیی سالها برای ستیزه با فرگشت به نظریه مسیحی آفرینشگرایی زمین جوان استناد میکرد در حالی که چنین باوری برای دین اسلام الزامی نیست با استفاده از این نکته که تفسیر قرآن امکان وجود زمین برای میلیونها سال را میدهد، یحیی پس از دورهای به استدلالهای مشابه آفرینش هوشمند روی آورد. تارنمای هارون یحیی به نام آفرینش هوشمند اسلامی ثبت شده بود. با این حال یحیی از نام آفرینش هوشمند، به دلیل برده نشدن نام خدا در آن، پرهیز میکند و آن را یکی دیگر از فریبهای شیطان میداند در سال ۱۹۹۸ یحیی اولین کارزار مقابله با فرگشت را راهاندازی کرد. هزاران نسخه رایگان از کتابهای یحیی در ترکیه بین مردم پخش شدندیحیی و سازمانش چندین آگهی علیه فرگشت در روزنامههای ترکیه و یک آگهی در مجله تایم درج کردندمشخص نیست هزینه این کارزار از کجا تأمین شده است. باو چندین استاد دانشگاه را زیستشناسی فرگشتی درس میدادند را تهدید کرد و آزاد داد و باعث شکایت رسمی علیه این سازمان در دادگاه شد. در سال ۲۰۰۵ پروفسور امید سایین در مورد اقدامات باو گفت «در سال ۱۹۹۸ توانستم شش نفر از دانشمندان ترکیه را برای سخن گفتن علیه آفرینش گرایی تشویق کنم ولی امروز این کار غیرممکن است، همه میترسند که مورد حمله باو قرار بگیرند.»در سپتامبر ۲۰۰۸ یحیی جایزهای ۱۰۰ تریلیون لیرهای مقرر کرد برای کسی که بتواند سنگوارهای را بیابد که یکی از مرحلههای میانی فرگشت را نشان دهد و «هیچ سنگوارهای که موجودات عجیب مورد نظر دانشمندان فرگشت را نشان دهد وجود ندارد». استاد دانشگاه کالیفرنیا، کوین پایدن، پس از این سخن یحیی گفت «یحیی هیچی فهمی از تغییر در زمان ندارد. اگر به او سنگواره یک خرچنگ را نشان دهید خواهد گفت این شبیه یک خرچنگ معمولی است و فرگشت وجود ندارد». در استدلالهای یحیی هیچ نکته جدیدی وجود ندارد، برخی از استدلالهای او به لحاظ علمی سطحی و ضعیف هستند و بیشتر آنها از کتابهای مسیحیان ضد فرگشت رونویسی شدهاند و هیچ گونه ارزش علمی ندارند.
جلد نخست کتاب اطلس آفرینش در سال ۲۰۰۶ و جلدهای دوم و سوم در سال ۲۰۰۷ چاپ شدند. عرض این کتاب ۱۱ اینچ و طول آن ۱۷ اینچ و وزن آن تقریباً ۶ کیلوگرم است، بیش از ۸۰۰ صفحه رنگ روغن دارد. به گفته نیویورک تایمز این کتاب احتمالاً بزرگترین و زیباترین کتاب علیه نظریه فرگشت داروین است. دهها هزار نسخه از این کتاب به صورت رایگان به مدرسهها، دانشگاهها و مراکز تحقیق در سراسر اروپا و آمریکا ارسال شده است. کوین پایدن، استاد دانشگاه کالیفرنیا میگوید افرادی که این کتاب را دریافت کردند از اندازه و کیفیت چاپ آن و مطالب سطحی آن متعجب شدند. گردن دیونگ استاد زیستشناسی دانشگاه اوترخت هلند با خواندن این کتاب آن را بیهوده و مسخره نامید.
یحیی چند نظریه توطئه را تبلیغ میکند. در سال ۱۹۸۶ در کتاب یهودیت و فراماسونری میگوید که مأموریت اصلی یهودیها و فراماسونرها در ترکیه از بین بردن دین، و ارزشهای اخلاقی و دینی مردم ترکیه بوده است تا مردم ترکیه را تبدیل به حیوان کنند. او میگوید که یهودیها و فراماسونرها نگرشهای ماده گرایانه، فرگشت، سبک زندگی غیراخلاقی و ضد دینی را در جامعه ترکیه رواج دادهاند. از نظر یحیی فراماسونری با تکیه بر فلسفه مادی گرا، معمار آنچه در جهان میگذرد است. از نظر او فرگشت یک توطئه فراماسونری است.
در سال ۱۹۹۶، باو اولین کتاب خود با نام «فریب هولوکاست» را منتشر کرد. این کتاب ادعا میکند که آنچه هولوکاست نامیده میشود در واقع مرگ چند یهودی به خاطر بیماری تیفوس در زمان جنگ و قحطی بعد از جنگ به دلیل شکست آلمانها است. بدری بایکام در نقد این کتاب مقالهای نگاشت که منجر به شکایت باو از او شد. در دادگاه مشخص شد که نویسنده این کتاب ادنان اختر است که با نام مستعار هارون یحیی مینویسد.
در سال ۲۰۰۶ باو کتابی را به چاپ رساند که هولوکاست را تأیید میکند، این کتاب خشونت هولوکاست نام دارد. در این کتاب نوشته شده است «نازیها یهودیهای اروپا را در زمان جنگ جهانی دوم مورد ظلم غیرقابل بخششی قرار دادند. آنها میلیونها یهودی را تحقیر کردند و مجبور کردند خانه هایشان را ترک کنند و در اردوگاههای کار اجباری در شرایط غیرانسانی کار کنند... قطعاً ۵٫۵ میلیون یهودی که توسط نازیها کشته شدند بدترین جنایت نازیها است.»در مصاحبهای در سال ۲۰۰۷ با روزنامه گاردی یحیی نوشتن کتاب فریب هولوکاست را انکار کرد، ادعایی که گاردین باور آن را سخت دانست. سال بعد در مصاحبه با روزنامه اشپیگل او گفت که یکی از دوستانش این کتاب را با استفاده از نام مستعار او به چاپ رسانده است. او گفت که کتاب خشونت هالوکاست نوشته او است.
در سال ۱۹۹۱ یحیی به دلیل داشتن کوکایین بازداشت شددر سال ۱۹۹۹ چند استاد دانشگاه که توسط باو تهدید شده بودند و مورد آزار و اذیت قرار گرفته بودند از باو شکایت کردند و مبلغ ۴۰۰۰ دلار به عنوان غرامت دریافت کردند. در سال ۱۹۹۹ یحیی به دلیل تهدید و به راه انداختن سازمانی با هدف ارتکاب جرم دستگیر شد.یکی از اتهامهایی باو استفاده از دختران جوان برای جذب جوانان متعلق به خانوادههای پولدار بود، آنها به جوانان وعده داده بودند که در ازای شرکت در جلسات باو میتوانند با این دخترها رابطه جنسی برقرار کنند. او در حال راه اندازی سبک سکسی - اسلامی می باشد
روز های تلخ مقاومت لیننگراد در مقابل فاشیزم
روز های تلخ مقاومت لیننگراد در مقابل فاشیزم

همه باشندگان شهر- از خورد گرفته تا کهن سالان نه تنها مسلحانه، بلکه با اراده آهنین خود در مقابل فاشیزم می جنگیدند،
مطابق با نقشه « بارباروس» قرار بود لنینگراد مانند مسکو، بطور کامل این دو شهر همراه ساکنان باید نابود شوند. از اینرو، در صورت پیروزی آلمانی ها، نابودی کامل در انتظار شهر و ساکنان آن بود. لنینگراد نیز شاخه ارتباطی بود که ارتش سرخ را با متحدان پیوند می داد: از طریق مورمانسک، آرخانگلسک، بارهای ائتلاف ضد هیتلری به جبهه های جنگ کبیر میهنی ارسال می شد.
طولانی ترین و رنج آور ترین نبرد جنگ کبیر میهنی ژوئن سال 1941 میلادی آغاز و پس از 900 روز، 9 ماه اوگست سال 1944 میلادی به پایان رسید. نبرد بر سر لنینگراد به این دلیل قابل توجه است که نشانگر انواع مختلف مبارزه مسلحانه و غیر مسلحانه بود. نبردهای دیگر جنگ کبیر میهنی را معمولا به دو « مرحله» تقسیم می کنند: پیشروی دشمن و حمله متقابل نیروهای شوروی. این مقابله به سه مرحله تقسیم می شود. مرحله اول - تلاش های ناموفق آلمانی ها برای رسیدن به پیروزی سریع. مرحله دوم - جنگ کلاسیک موضعی. و مرحله سوم - آزادی شهر.
نیکلای کوپیلوف رئیس دیپارتمنت تاریخ جهان و میهنی انستیتوت روابط بین الملل روسیه در این خصوص گفت: همانا اهالی لنینگراد برای نخستین بار در تاریخ جنگ کبیر میهنی به سازماندهی تشکیلات دسته های مبارزان مردمی پرداختند. 30 جون ، هشت روز قبل از آغاز جنگ، فرمان تشکیل ارتش خلق شبه نظامیان صادر شد. با وجود شرایط فوق العاده سخت محاصره، کار تأسیسات دولتی حتی برای یک روز هم قطع نشد.
باید به سهم جوانان در این مبارزه توجه خاص شود: محصلان مدارس و دانشجویان در زمان اولین زمستان سخت 1942-1941 دسته های کمک را تشکیل دادند. به خانه ها سرکشی می کردند و مردگان را تخلیه و کسانی را که زنده مانده بودند پیدا می کردند.. برعلاوه آنها حدود 16 خوشکه شوی ، 12 حمام و بیش از 30 نقطه توزیع آب گرم برای ساکنان شهر که در محاصره قرار داشتند سازماندهی کردند. جوانان بر پشت بام خانه ها در زمان حملات هوایی نگهبانی می دادند. بدین تریتب همه از کوچک و بزرگ می جنگیدند، نه فقط با اسلحه، بلکه با اراده آهنین خود.
نیکلای کازلوف پروفسور دیپارتمنت تاریخ دانشگاه دولتی لنینگراد در این باره گفت: پاییز سال 1941 میلادی در روزنامه « لنینگرادسکایا پراودا» نامه یکی از ساکنان لنینگراد به نام « یِلِنیک» به چاپ رسید که شکایت می کرد نمی تواند در دفاع از شهر عزیزش شرکت کند. توجه کنید از چه گله مند بود، نه از گرسنگی، نه از سرما، نه اینکه معلول بود، بلکه از آن نگران بود که شوهر و پسرش می توانند از شهر دفاع کنند و او نمی تواند. او پیشنهاد کرد از او خون بگیرند و به مجروحان کمک کنند. در سالهای جنگ ومحاصره، ساکنان لنینگراد 144 تن خون دادند.
همانا چنین حقایق و شرایطی در پیروزی شهر قهرمان لنینگراد و کل کشور تعیین کننده بودند- 900 روز نبرد بی وقفه با دشمن، ترس و گرسنگی....
قهرمانی چابک
روحالله قهرمانی چابک
روحالله قهرمانی چابک
روحالله قهرمانی چابک۱۳۳۶ چابکسر از توابع شهرستان رودسرسیاستمدار، دیپلمات و مهندس ایرانی بود وی استاندار گیلان در دولت نهم و دهم و سفیر کبیر ایران (سفیر تامالاختیار) در کویت بودهاست. قهرمانی نامزد انتخاباتهای سال ۱۳۹۰ و ۱۳۹۴ مجلس شورای اسلامی از حوزه انتخابیه رودسر و املش شده بود که از سوی شورای نگهبان رد صلاحیت شد.
قهرمانی که سابقه معاونت اداری و مالی استانداری گیلان را داشت، در سال ۱۳۸۶ به استانداری گیلان منصوب شد. در دورهٔ او پروژههای عمرانی نسبت به استانداران قبلی با سرعت بیشتری پیگیری شد. اختلاف او با نمایندگان گیلان در مجلس باعث برکناری او از استانداری در سال ۱۳۹۰ شد.
قهرمانی تا قبل از استانداری مسوولیت پروژههای عمرانی در نوشهر، کنگان و شرکت ملی نفت ایران، معاونت اداری ومالی استانداری و قائم مقامی سازمان تجاری – صنعتی انزلی را برعهده داشت. در زمان قهرمانی پروژههای عمرانی با شتاب بیشتر و روال بهتری انجام شد. اما اختلافات او با نمایندگان مجلس گیلان از جمله جبار کوچکی نژاد موجبات برکناری او را فراهم کرد تا وی به عنوان سفیر ایران در کویت انتخاب شود. قهرمانی چابک به دلیل برکناری مدیران اصولگرای استان زیر فشار شدید نمایندگان اصولگرای مجلس بود وحتی کوچکی نژاد از انتصاب او به عنوان سفیر ایران در کویت نیز انتقاد کرد. کوچکی نژاد در توضیح علل برکناری قهرمانی چابک به این مسئله تأکید داشت که استاندار گیلان هم در بعد عملکرد عمرانی، فرهنگی و اجرای عدالت و هم در دیدگاه سیاسی و اعتقادی که بحث کلیت نظام است، دارای ایراداتی است آنها معتقد بودند که قهرمانی چابک در حالی که از دولت اصولگرا حکم دریافت کرده برخلاف جریان آنها عمل میکند و از جریانات رقیب حمایت میکند.
روحالله قهرمانی چابک پس از پایان مسئولیت در استانداری گیلان، از اسفند سال ۱۳۸۹ تا سال ۱۳۹۲ سفیر فوقالعاده و تامالاختیار جمهوری اسلامی ایران در کویت بود.
با ورود قهرمانی چابک به کویت در عملکرد سفارت و ارتباط آن با نهادهای کویتی، اعم از رسمی و مردمی تحول ایجاد شد، به طوری که فراهم آوردن تسهیلات برای سفر مردم کویت به شهرهای مختلف ایران، به خصوص به مشهد موجب افزایش تعداد زائران کویتی گردید و امروزه با افزایش تعداد پروازها به شهرهای متعدد ایران، هر ماهه شماری برای گردش، زیارت، درمان و دیگر فعالیتهای تجاری و اقتصادی، راهی ایران میشوند. با پیگیری او، کمیتههای حقوقی، بازرگانی و کنسولی دو کشور تشکیل شد. سفرهای متعدد رئیسجمهور، معاونان رئیسجمهور، وزرا و وزیر امور خارجه ایران به کویت و حضور مسئولان بلندپایه کویتی در ایران، بخشی از عملکرد قهرمانی چابک بود قهرمانی چابک مرتباً از زندان بازدید میکرد و از احوال و اوضاع و مشکلات احتمالی زندانیان مطلع میشد و با تلاش او، قانون انتقال و مبادله زندانیان و اتمام مدت محکومیت در ایران اجرا شد. دهها مصاحبه و اظهارنظر در جراید روزانه و مجلات هفتگی از وی درج شد.
مأموریت روحالله قهرمانی چابک، سفیر گیلانی جمهوری اسلامی ایران در کویت، در آبان ماه ۱۳۹۲ پایان یافت، در ملاقات خداحافظی روحالله قهرمانی چابک که در غیاب امیر کویت، با حضور ولیعهد این کشور، وزیر امور خارجه و سفرای کشورهای دیگر برگزار شد، از پیگیریها و خدمات روحالله قهرمانی چابک قدردانی و تجلیل شد. محمد صاحبی ـ یکی از ایرانیان مقیم و عضو گروه دوستی ایران و کویت نیز با انتشار یادداشتی در روزنامه «الوطن» با اشاره به عملکرد سیماهه روحالله قهرمانی چابک در این کشور نوشت: «مهندس روحالله قهرمانی چابک، استاندار یکی از استانهای بزرگ و حساس جمهوری اسلامی ایران بود که با ایجاد طرحهای مهم عمرانی و صنعتی در استان گیلان، موفق شد پایگاه مردمی وسیعی کسب کند و از محبوبیت بالایی برخوردار باشد. این موفقیت چشمگیر در مدیریت استان ۵ میلیون نفره گیلان باعث شد تا دولت جمهوری اسلامی ایران به خاطر اهمیتی که برای روابط رو به گسترش با کویت قائل بود، وی را به عنوان سفیر فوقالعاده و تامالاختیار به این کشور اعزام کند.»
روحالله قهرمانی چابک در حالی که سفیر فوقالعاده و تامالاختیار جمهوری اسلامی ایران در کشور کویت بودهاست برای شرکت در نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی از حوزه انتخابیه رشت کاندیدا شده بود و در حالیکه مورد تأیید کامل مراجع چهارگانه طبق قانون انتخابات بودهاست، رد صلاحیت شد. در زمان اتفاقات پس از انتخابات سال ۱۳۸۸۸ در مراقبت از دانشجویان و معترضان به نتایج انتخابات، در مقابل بسیاری از عوامل تندرو و خشونتهای آنها ایستاد بطوریکه حتی مورد حمله بعضی از آنها در مقابل درب دانشکده علوم پایه دانشگاه گیلان قرار گرفت عاملان آن هم طرفداران جبار کوچکی نژاد و اصولگرایان تند رو بودند با رد صلاحیت وی، مشارکت مردم کاهش قابل توجه در حوزه انتخابیه داشتهاست.
قهرمانی نامزد انتخابات سال ۱۳۹۴ مجلس شورای اسلامی از حوزه انتخابیه رودسر و املش شد که صلاحیت وی از سوی شورای نگهبان رد شد
قهرمانی در تاریخ ۹ خرداد ۹۶ به دلیل ایست قلبی درگذشت و در میانده چابکسر به خاک سپرده شد
شورش غریبشاه گیلانی
شاهعباس برای تحکیم قدرت دولت مرکزی، اگر چه توانست قیامهای محلی را بهشدت فرونشاند و حکومت محلی گیلان را براندازد، لیکن تحرکاتی که همچنان درمیان بزرگان محلی برای بیرون رفتن از یوغ صفویه و بهدست آوردن حکمروایی در گیلان وجود داشت به کلی از میان نرفت. در واقع قدرت و تسلط شاهعباس در طول زمامداری که با درایت و کفایت توأم بود، اگر چه مانع از تسلط مجدد حکام و امرای محلی بهقدرت شد، لیکن نتوانست این روحیه را از آنان سلب نماید، لذا پس از مرگ وی و مقارن جلوس شاه صفی بر تخت سلطنت، دولت صفویبا قیامهایی از جانب مردم روبهرو شدکه قیام مردم گیلان در سال ۱۰۳۸ ه¨. ق از این نمونهاست.
چندین قرن پیش از آنکه سلسله صفویه در ایران استقرار یابد، سرزمین گیلان به دوقسمت تقسیم شده بود: یکی «بیهپیش» به مرکزیتلاهیجان که به قسمت شرقیسفیدرود گفته میشد و دیگر «بیهپس» یا قسمت غربی سفیدرود که مرکز آن شهر رشت بود. مردم گیلان، آب را «بیه» میگفتند و چون سفیدرود در میان آن ولایت جاری است، یک طرف را بیهپیش و طرف دیگر را بیهپس و همچنین «رو پیش» و «رو پس» یا پساگیلان نیز مینامیدند؛ لذا دو قدرت نیز در گیلان به ظهور رسید که مرکز اولی در لاهیجان یعنی گیلان خاوری و دیگری در فومن یا رشت محل فرماندهی گیلان باختریبود
حکومت بیهپس بهطور موروثی متعلق به خاندان «دباج» یا اسحاقوند (سلاطین اسحاقیه) بود که نسب خود را به پادشاهان ساسانیمیرساندند. امیره دباج حکمران معروف این ناحیه به سبب استحکام قلاع خود و اتکا به وضع جغرافیایی گیلان که سرزمینی کوهستانی و پوشیده از جنگل بود از ایلخانان مغول، چنانکه انتظار داشتند، اطاعت نمیکرد و همین امر منجر به انجام حملاتی از جانب ایلخانان مغول به گیلان گردید. از آن پس تا ایام شاه اسماعیل صفوی، اوضاع گیلان دستخوش حوادث و درگیریهای داخلی نوادگان امیره دباج و از طرفی درگیریها و زد و خورد بین گیلان بیهپیش و بیهپس بود، بهگونهای که حتی در زمان توقف شاهاسماعیل در لاهیجان، درگیری بین میرزاعلی فرزند سلطان محمد حاکم بیهپیش و امیر اسحاق فومنی حاکم بیهپس که به ضدیت با میرزا علی برادر زن خود پرداخت، در جریان بود که هیچکدام از آن بهرهای نیافتند. قرار متارکه جنگ بین دو قسمت گیلان در همان سالی بسته شد که اسماعیل صفوی خود را شاه خواند، یعنی در سال ۹۰۷ ه.ق
پس از درگذشت امیر اسحاق، مجدداً درگیری بین جانشینان او و گیلان بیهپیش واقع شدو همین ستیزهها موجب دخالت شاه اسماعیل صفوی در اوضاع گیلان گردید که سپاهیان او چندبار ناگزیر مصمم به تصرف بیهپس شدند. در یکی از این لشکرکشیها در سال ۹۱۲۲ ه¨. ه.ق که شاه اسماعیل تصمیم به تصرف بیهپس گرفت، امیر حسامالدین، زن و پسر خود امیره دباج را نزد شاه فرستاد و خواستار بازگشت سپاه صفوی گردید و شاه نیز پذیرفت.
پس از فوت امیر حسامالدین در سال ۹۲۲ ه¨. ق حکومت بیهپس در دست پسر او امیره دباج قرار گرفت. وی ابتدا سر از اطاعت شاه اسماعیل پیچید، لیکن چون پادشاه صفوی آهنگ تسخیر گیلان کرد، امیره دباج که در برابر وی یارای مقاومت ندید، ناچار در ۹۲۴ ه¨. ق به اطاعت او گردن نهاد و از شاه لقب «مظفر سلطان» گرفت و در گیلان سکه به نام شاه اسماعیل زد. امیره دباج پیوند خود را با شاه از طریق ازدواج با خیرالنساءبیگم دختر شاه اسماعیل محکمتر کرد. از این تاریخ تا سال ۹۳۰ ه¨. ق سال مرگ شاهاسماعیل، روابط گیلان با دربار صفوی حسنه بود، لیکن امیره دباج در زمان شاهطهماسب اول از دولت صفوی روی برتافت و چون سلطان سلیمانخان قانونی، پادشاه عثمانی، در سال ۹۴۰ ه¨. ق، بر آذربایجان تاخت، به سپاه او پیوست و مورد لطف سلطان عثمانی قرار گرفت. اما سرانجام سه سال بعد در شروان بهدست سرداران قزلباش گرفتار و به فرمان شاه طهماسب به قتل رسید. از این سال، (۹۴۳۳ ه¨. ق) پادشاه صفوی، حکومت بیهپس را به خان احمد حاکم بیه پپش بخشید و بدین صورت حکومت هر دو ناحیه بهدست وی افتاد. خان احمد پس از درگیری با سلطان محمد کهدم و پسر او امیره شهنشاه و کشتن آنان و شکست نیروهایش توانست ولایت بیهپس را تصرف نماید، زیرا پس از فرار مظفر سلطان به شروان، مدتی در ولایت بیهپس هرجومرج حاکم بود تااین که امیرسلطان محمد کهدم به دعوی خویشی مظفرسلطان و به داعیه وراثت ملک گیلان، با بزرگان و اشراف و اعیان و سرداران سپاه بیهپس متفق شده و در رشت قدرت گرفت (۱۷. صص۳۰–۱۱ و ۱۵. صص۵۷ و ۸۶).
خان احمد که در این زمان حکومت هر دو ناحیه گیلان به او رسید و پسر سلطان حسن، از سادات امیرکیای ملاطی حسنی بود. عم او کارکیا میرزا علی در زمان سلطنت ترکمانان آققویونلو، در لاهیجان حکومت میکرد و پس از آنکه اسماعیل در هفتسالگی به کمک مریدان صفویه توانست خود را به گیلان برساند، از او به مهربانی پذیرایی کرد و حدود شش سال او را نزد خود نگاه داشت. به همین سبب شاه اسماعیل چون به سلطنت رسید، حکومت گیلان را همچنان بدو بازگذاشت. شاه طهماسب اول نیز پس از آنکه مظفرسلطان حکمران گیلان بیهپس را کشت، حکومت آن قسمت را به خاناحمد برادرزاده کارکیا میرزا علی داد. چون خان احمد در صغر سن بود، شاهطهماسب حکومت گیلان را موقتاً به برادر خود بهرام میرزا داد که خود نارضایتیهایی در مردم بیهپیش ایجاد کرد، لیکن پس از اینکه خان احمد به سن رشد رسید، شاه طهماسب حقوق او را رعایت کرد و او را حکمران بیهپیش شناخت و بیهپس را نیز ضمیمه قلمرو او کرد. خان احمد به تدریج رشد کرد و در کارها مستقل شد. پس از تسلط بر گیلان بیهپس، و بالا گرفتن تظلمات و تحکمات او و غارت و چپاول آن ناحیه، اشراف و اعیان بیهپس، پس از مصلحتاندیشی، امیره شاهرخ را که با سلسله اسحاقیه نسبت دوری داشت، به پسری امیره حسامالدین برداشتند و از خلخال به گیلان آوردند. وی مدت هفت سال، به امر سلطنت گیلان بیهپس مشغول بود و به روش سلاطین سابق گیلان، احکام و ارقام خود را طغرا میکشید و مهر و نشان میکرد، و در عین حال سکه و خطبه بهنام شاه طهماسب میکرد. لیکن خان احمدخان حاکم لاهیجان بارها از او نزد شاه طهماسب بدگویی کرد تا اینکه شاه طهماسب او را به دربار طلبید و سرانجام به قتل رسانید.
شاه طهماسب بعداً حکومت گیلان بیهپس را به سلطان محمود خان فرزند مظفرسلطان داد و منصب وکالت او را به کارکیا احمد سلطان فومنی سپرد و او را به داشدار بیک صفوی، شوهر خواهر مظفرسلطان داد و آنگاه او را روانه گیلان بیهپس نمود. سلطان محمود خان در ۱۲ ربیعالاول سال ۹۶۵ ه¨. ق وارد رشت و دارالاماره خویش گردید و مدت پنج سال به حکومت پرداخت تا اینکه احمدسلطان به سببی از او اندیشناک گشت و به شاه طهماسب نوشت که او لیاقت سلطنت وریاست ندارد، بدان امید که شاه حکومت گیلان بیهپس را به اقطاع او مقرر خواهد کرد. به فرمان شاه طهماسب هر دو را به قزوین آوردند. شاهطهماسب، سلطان محمود خان رابه شیراز فرستاد و میرغیاثالدین محمد شیرازی را به معلمی وی انتخاب کرد، اما خان احمدخان که با سلاطین اسحاقیه عداوت قدیمی و خصومت شدید داشت، با اعزام یکی از معتمدان خود توانست معلم را بفریبد و او نیز با زهر، سلطان محمود خان را کشت و خود در لاهیجان نزد خان احمد پناه گرفت.
شاه طهماسب به سبب این قضیه از خان احمدخان حاکم گیلان بیهپیش رنجیدهخاطر شد و چون از تحویل دادن میرغیاثالدین محمد نیز به فرستادگان شاه درچند نوبت امتناع ورزید، خشم شاه از او افزونتر گشت، زیرا از اطاعت شاه طهماسب سر باز زد. با قتل یولقلی سلطان، ایلچی شاه طهماسب به فرمان خاناحمد که به جهت استحکام امور سرحد و سامان گیلان بیهپس و بیهپیش و توابع آمده بود و انحرافات دیگری که از خان احمد سر زد، خشم شاه برانگیخته شد و با صدور فرمانی معصومبیگ اعتمادالدوله را در رأس سپاهی از اردبیل و مغان و ارسبار رود و قزلآغاج، لنگرکنان و خلخال و طارم مأمور کرد تا به اتفاق حکام محلی دیگر چون حاکم طالش آستارا، حاکم گسکر و حاکم کهدم به گیلان بیهپیش حمله نمایند و خان احمدخان را دستگیر کنند.
سرانجام پس از چند جنگ، خان احمد (در سال ۹۷۵ ه¨. ق) دستگیر شد و بهفرمان شاه ابتدا به قلعه قهقهه و سپس به قلعه اصطخر فارس فرستاده شد و در آنجا زندانی گردید. شاه طهماسب پس از دستگیری خان احمد، حکومت بیهپس را به جمشیدخان فرزند سلطان محمود داد. این شخص پس از مرگ پدر (که بر اثر توطئه خاناحمد به قتل رسید) متولد شد و شاه طهماسب ضمن موسوم نمودن او به جمشید، تربیت او را برعهده داشدار بیک صفوی گذاشت که مدت هفت سال در خلخال این مأموریت را انجام داد. در ایام حکومت جمشیدخان که ۱۸۸ سال طول کشید، ساکنان گیلان بیهپس در امنیت به سر میبردند، امور بهدست احمدسلطان که در مرتبه وکالت استقلال به هم رسانیده بود، قرار داشت. وی برای جمشیدخان از شاه طهماسب نیز دختر طلبید و اوهم خدیجه بیگم از شاهزاده خانمهای صفوی را به عقد جمشید درآورد و روانه گیلان نمود. اما بعد بین جمشیدخان و احمدسلطان کدورت رخ داد که در نتیجه احمدسلطان از وکالت عزل و شخصی به نام کامران میرزا به جای او منصوب شد. لیکن کامران میرزا باخدعه توانست جمشیدخان را به قتل رساند. این امر خود موجب بروز شورش و اختلافاتی در گیلان بیهپس گردید.
از طرفی پس از گرفتاری خان احمدخان، دوباج نام لشتهنشایی که در خدمت احمدسلطان بود از او برید و مخفیانه به لشت نشا رفت و عدهای را دور خود جمع کرد و حاکم آنجا را که از طرف شاه طهماسب گماشته شده بود به قتل رسانید. وی خود را به امیره دوباج ملقب و سپاه به شهر لاهیجان کشید و آنجا را همراه با لشت نشا و توابع تصرف نمود و سرداران و سپهسالاران ولایت بیهپس را تابع خود گردانید و مدت یکسال و نیم به حکومت لاهیجان و لشت نشا پرداخت. اما سرانجام او نیز در درگیری با نیروهای شاه طهماسب از بین رفت.
خان احمد مدت ۱۲ سال در زندان به سر برد تا اینکه با روی کارآمدن محمد خدابنده، با متوسل شدن به مهدعلیا همسر او، از زندان آزاد شد و مجدداً حکمران گیلان بیهپیش گردید. در مدت پادشاهی محمد خدابنده، به دلیل خویشاوندی خان احمد بامهد علیا، وی در گیلان فرمانروای مطلق بود و خواهرِ شاه، مریمسلطان، را نیز به زنی گرفت، با این ازدواج پایههای سلطنت و قدرت وی استوارتر گردید. وی پس از ورود به گیلان سعی نمود با شدت و خشونت بر گیلان بیهپس مسلط شود که لطمات و خسارتهایی را به مردم وارد کرد (۴. صص ۶۹–۶۶ و ۱۷. صص۶۸–۶۴).
با روی کار آمدن شاهعباس سیاست تمرکزگرایی شدیدی دنبال شد، وی درصدد برآمد که ملوکالطوایفی و سلسلههای محلی را در کشور براندازد و با ایجاد یک حکومت قوی و مستقلِ مرکزی، قدرت و فرمان دولت، یعنی شخص شاه را بر تمام کشور حاکم سازد. این امر خاناحمد را با خطری جدی روبهرو ساخت، زیرا شاهعباس حکومت خان احمد را برنمیتافت و دنبال فرصت و بهانهای بود تا به گیلان لشکرکشی نماید و سرانجام درسال هزار هجری قمری، به حکومت خان احمد پایان داد.
موضعگیریها و رفتارهای خان احمد بهانه لازم را برای حمله شاهعباس به گیلان فراهم نمود. در سال ۹۹۸ ه¨. ق. ۱۵۹۰ م؛ که سال سوم سلطنت شاهعباس بود، یکی از سرداران شاه به نام محمدشریف خان چاووشلو (از استاجلوها) به علت خشم شاه به گیلان پناه برد و خان احمد از استرداد او سرپیچی کرد. نامهای نیز مبنی بر مصالحه با دولت عثمانی به شاهعباس نوشت و چندی بعد نیز نمایندگانی به دربار عثمانی گسیل داشت. این موارد بهعلاوه رد پیشنهاد خواستگاری از دخترش برای محمدباقر میرزا (صفی میرزا) پسر شاهعباس، همه موجب ناراحتی شاه صفوی و حمله او به گیلان گردید. تلاشهای خاناحمد برای دریافت کمک از تزار روس یا سلطان عثمانی بینتیجه ماند و او ناگزیر پس از شکست در برابر قوای شاهعباس به شروان فرار کرد و حکومت گیلان دردست سرداران شاهعباس افتاد.
خان احمد پس از ورود به شروان، وزیر خود خواجه حسامالدین لنگرودی را با تحفههای فراوان به نزد سلطان مراد سوم عثمانی فرستاد و از او کمک خواست و سپس خود نیز عازم درگاه سلطان عثمانی شد. خاناحمد باتوجه به اختلافات مذهبی و سیاسی دولتهای عثمانی و ایران و علاقه دولت عثمانی به تصرف عراق، برای تحقق اهداف خود که همانا حکمروایی مستقل در گیلان بود به تکاپو پرداخت؛ به همین سبب متوجه دولت عثمانی شد و قصد داشت از آن طریق با حمایت یک کشور دیگر به آرزوی خویش نایل گردد. زیرا نزدیکی به دولت عثمانی را تضمینی برای استقلال خود میدانست. او حتی شکایاتی نیز به دربار جلالالدین اکبر پادشاه مغول هند نوشت و سعی نمود تا از نفوذ او برای خلاصی خود از خشم شاه عباس استفاده کند. از طرفی خان احمد در حقیقت قدرت و نیرومندی و بسط صفویه را نتیجه تربیت و مجاهدت تبار خویش میدانست، لذا اطاعت و آستانبوسی معمول آن زمان، باطبع وی موافق نیامد و از این نظر روح سرکشی داشت که نامآوری خویش را با دارا بودن حکمرانی مستقل گیلان دنبال میکرد.
اسکندربیک ترکمان از نامهای که خان احمد برای خواندگار روم فرستاد، نتیجه گرفت که خان احمد برای بقای خود حاضر شد گیلان را پیشکش سلطان عثمانی نماید ودر تحت لوای او به بقا و فرماندهی خود ادامه دهد. از این نظر میتوان چنین استنتاج کرد که وی برای عدم اطاعت از شاهعباس و حفظ موجودیت خود به اینکار تن داد، با اینکه شاهعباس وسایل سلطه او را در گیلان فراهم آورد، لیکن او بدان راضی نشد. همچنین میتوان گفت شاید احمدخان میخواست با ایجاد جنگ و جدال بین شاهعباس و سلطان عثمانی، نظر شاه را به جای دیگر معطوف و خود به آرزوی دیرینهاش برسد. اقدامات خان احمد قبلاً موجی از نفرت را در دل شاه صفوی برانگیخته بود و شاه میخواست در وقت مقتضی، خاناحمد را به بند بکشد، ولی او نیزاز عواقب کار اطلاع داشت، میدانست که یگانه راه همبستگی بین او و شاه صفوی، تسلیم محض و آستانبوسی مسند قدرت است که این را احمدخان برنمیتافت.
نامههای سلطان عثمانی به شاهعباس دربارهٔ خاناحمد و سرزمین گیلان و شکایات خاناحمد به پادشاه گورکانی هند همه بینتیجه ماند و او نتوانست به گیلان بازگردد. شاهعباس پس از فرار خان احمد، ولایات گیلان را به سردارانی که موجب شکست خان احمد شده بودند داد. از آن جمله ولایت لشت نشا را به میرعباس سلطان سپهسالار او داد و سپهسالاری لاهیجان را به طالشه کولی یکی دیگر از سرداران او سپرد. علیبیک سلطان وکیل و سرپرست ابراهیمخان والی گیلان بیهپس را هم به لقبِ خانی و حکومت بیهپس مفتخر ساخت. اما پس از چندی بوسعید نامی از سران گیلان با طالشه کولی سپهسالار لاهیجان و گروهی از سرداران بیهپیش و بیهپس مصمم شدند که استقلال از دست رفته گیلان را تجدید و حکام و سپاهیان قزلباش را ازآن سرزمین بیرون کنند. پس در شهر لاهیجان دولتی مستقل به وجود آوردند و سه فرستاده نزد خان احمدخان به استانبول فرستادند تا به کشور بازگردد. سخت گیریهای سرداران و مأموران شاه در گیلان، و از طرفی روحیه رام نشدنی و بیباک گیلها، و تلاش حکام محلی برای بازیافتن موقعیتِ از دست رفته در بروز شورش مؤثر بود. لیکن باانتشار این خبر، شاهعباس که قصد برانداختن حکومتهای محلی را داشت، برای تحقق سیاست تمرکزگرایی، بار دیگر فرهادخان قرامانلو را با قوای کافی برای تنبیه شورشیان روانه گیلان کرد. در همان حال حکومت گیلان بیهپیش را نیز به فرهادخان سپرد و او را به لقب فرزندی مفتخر گردانید. سرداران قزلباش در اندک زمانی لاهیجان را گرفتند ودولت نوبنیاد گیلان را برهم زدند و بوسعید و طالشه کولی به جنگلها فرار کردند. درهمان سال علیخان حکمران بیهپس نیز شورش کرد که فرهادخان قرامانلو توانست او راشکست دهد و با دستگیری او، سراسر گیلان دوباره به اطاعت پادشاه صفوی درآمدند. بوسعید و طالشه کولی را نیز پس از چندی در جنگلهای گیلان دستگیر کردند و به دستور شاه کشتند.
با کشتهشدن میرعباس سلطان سپهسالارِ خاناحمد به تحریک شاهعباس، مجددا شورش دیگری در لشت نشا پدید آمد. میرعباس که قبلاً از خان احمد رویگردان شده وبه شاهعباس پیوسته بود، از طرف او به حکومت لشت نشا منصوب شد، ولی غالباً در مصاحبت شاه به سر میبرد. شاهعباس که به نحوی قصد داشت شر او را از سر خود کم کند با ترفندی موجبات به قتل رسیدن او را فراهم کرد. از اینرو، یکی از بستگان میرعباس سلطان به نام کارکیا علی حمزه در سال ۱۰۰۳ه¨. ق در لشت نشا سر به طغیان برداشت و غیبت درویش محمدخان روملو از سرداران قزلباش راکه به جای فرهادخان به حکومت بیهپیش منصوب شده بود، غنیمت شمرد و با ده هزارتن از مردم همراه خود بر لاهیجان تاخت و آن شهر را غارت کرد. اما او هم نتوانست استقلال گیلان بیهپیش را تجدید کند و بهدست سرداران قزلباش کشته شد. شاهعباس درپی خبر این شورش به درویش محمدخان دستور قتلعام ولایت لشت نشا را داد. با اینکه وی سه روز به مردم مهلت داد که خود را از معرکه کنار بکشند، اما سرانجام «آدم بسیار از صوفی و چینی]چگینی [اروملو و ملازمان امرای بیهپس، به اتفاق سپهسالاران و اعیان داخل بلاد لشت نشا و بلوکات شده، جمعی کثیر از مردم لشت نشا و توابع، عرضه تیغ یاسا گشتند و اسیر و برده بسیار بهدست لشکریان افتاده، نهب و تاراج بیحدوحصر نمودند». خان احمدخان حاکم فراری گیلان بیهپیش که در استانبول به سر میبرد پس از مرگ سلطان مراد سوم، در سال ۱۰۰۳ ه¨ . ق به بغداد رفت و سرانجام در همانجا در سال۱۰۰۵ ه¨ . ق درگذشت. گیلان نیز به دنبال برخوردهای پیدرپی و کشتارهای متوالی سرانجام در سال ۱۰۰۷ ه¨ . ق به تصرف شاهعباس درآمد. وی توانست سراسر گیلان را از تصرف تیولداران و حکام بیرون آورد و آن را جزو املاک خاصه شاهی قراردهد و حکومت آن سرزمین را به میرزا محمدشفیع خراسانی معروف به «میرزای عالمیان» وزیر فرهادخان قرامانلو سپرد. شاهعباس در سال ۱۰۰۵ ه¨ . ق . ۱۵۹۶ م. نیز به مازندران لشکر کشیده و چهار سلاله امیران محلی را سرنگون ساخته و مازندران را نیز جزو املاک خاصه خویش قرار دادهبود. شاهعباس که اینگونه شورشها و قیامها را با شدت و خشونت فرومینشاند، از فتح خود در گیلان بسیار شاد شد و چون «خاطر خطیر شهریار کشورگشا از مهمات گیلان فراغت یافت چند روزی در دارالسلطنه قزوین نوای عیش و عشرت». برافراشت و به جشن و سرور نشست. اما آنگاه که شاهعباس در ۱۰۳۸ ه¨ . ق وفات یافت. فرصتی فراهم شد تا داعیهدارانی که سالها در انتظار به سرمی بردند، زمینه را برای اهداف خود که همانا دستیابی مجدد به قدرت در گیلان بود مساعد بپندارند و با تعیین پسر جمشیدخان رشتی به شاهی، علم طغیان برافراشتند.
از نظر اجتماعی جامعه گیلان از دو طبقه تشکیل میشد: طبقه فرادست یا حاکم و طبقه فرودست یا محکوم. طبقه حاکم گیلان دارای سنت دیرینهای بود که مطابقِ فرهنگ محلی به اعمال قدرت و نفوذ خود میپرداخت. طبقه حاکم را اعیان سلالههای محلی، زمینداران و عمده مالکان و صاحبان اقطاع تشکیل میدادند. اینان گاه با نفوذ سیاسی وگاه با سلطه اقتصادی خود بر مردم اعمال قدرت میکردند. در وضع این طبقه حاکم باسیاست تمرکزگرایی شاهعباس اول تغییر پدید آمد. بدینصورت که شاهعباس پس از تصرف گیلان و برانداختن حکومت محلی خان احمد گیلانی، آن سرزمین را ملک خاصه اعلام کرد و اداره آن بهدست مأموران و دیوانیان اعزامی از مرکز افتاد. لذا اعیان و خوانین و اعقاب سلالههای محلی که موقعیت گذشته خویش را از دست دادند، راه اختفا و انزوا پیش گرفتند و در کمین فرصت نشستند تا مگر روزی مراد خویش بجویند.به جای اینان، دیوانیان، تحصیلداران و مأموران دولتی قرار گرفتند و به اعمال فشار و ستم بر مردم پرداختند.
در مقابلِ طبقه حاکم، طبقه محکوم قرار داشت که مرکب از صاحبان حِرَف، پیشهوران، رعایا، کشاورزان و کارگران محلی بود. صاحبان حرف و پیشهوران به کارها و مشاغل معمولی جامعه میپرداختند و از طبقات مولد جامعه محسوب میشدند. رعایا و کشاورزان به کار زراعت و کشاورزی و باغداری و بویژه تولید ابریشم میپرداختند. سطح زندگی این طبقه چندان رضایتبخش نبود و فشار مالیاتی سنگین بود، زیرا معافیتهای مالیاتی شاهعباس در نواحی مرکزی، شامل منطقه گیلان نمیشد. خاصه شدن گیلان که اقتصاد آن بر پایه کشاورزی و کلاً زمینداری قرار داشت، خود موجب افزایش فشار مالیاتی بر مردم گشت بویژه پس از انحصار ابریشم به فرمان شاه که مهمترین کالای آن عصر بهشمار میآمد و گیلان از نواحی عمده ابریشمخیز ایران محسوب میشد.تولیدکنندگان ناچار بودند که ابریشم را به عاملان شاه بفروشند که پس از ذخیره شدن درانبارهای شاهی، خود شاهعباس به طرق مختلف (از طریق کمپانیهای خارجی، ارامنه وغیره) به فروش آن اقدام میکرد.
اراضی خاصه یا خالصه متعلق به شخص شاه بود و عواید آنها مستقیماً به خزانه شاهی داخل میشد یا به مصرف مخارج دربار میرسید و قسمتی از آنها نیز تیول اعضای دستگاه سلطنتی یا افراد سپاهیان مخصوص شاه و کارمندان و مؤسسات وادارات بود. از اینرو، عایدات ایالات خاصه در خود محل نیز صرف امور اقتصادی ورفاه حال عامه نمیشد و در مجموع زندگی مردم در فشار و تنگنا قرار میگرفت.
حکومت دیرپای وزیران گیلان نیز موجب خستگی و آزردگی رعایا از آنان شده بود . شورشها و قیامهای گاهبهگاه در خطه گیلان و لشکرکشیهای دولت مرکزی برای سرکوب این تحرکات، بر زندگی مردم تأثیر میگذاشت و از این رهگذر دستخوش ضرر و زیانها و خساراتی میشدند.
قلمرو اراضی خاصه (مثل گیلان و مازندران و نواحی دیگر) به وسیله وزیران و عاملان ویژهای که صرفاً در امور کشوری قدرت داشتند و از طرف دولت شاه تعیین میشدند اداره میشد. شیوه اداره اینان از لحاظ رعایا بهتر از شیوه اداری حکام و بیگلربیگیان نبود. ساخت دیوانی اداره گیلان قبل از وقوع قیام غریبشاه گیلانی، مرکب
از یک وزیر، یک معتمد، چند سپهسالار نظامی، چند دبیر، چند محاسب و مستوفی و افرادی بهعنوان محصل مالیاتی (جمعکنندگان مالیات) بود. به واسطه سابقه مردم گیلان در قیام علیه دولت صفویه طبیعی است که سختگیری و خشونت مأموران دیوانی مرکزی در آن منطقه شدید بود. این امر بر مردم فشار وارد میکرد و آنان رادر برابر این اجحافات آماده و مساعد تحرکات خشن مینمود.
در قیام غریبشاه نیز اگر چه عدهای از بزرگان و ملاکین در پی اهداف خود آغازگر آن شدند، اما با پیوستن توده مردم به این شورش بهسرعت طرفداران غریبشاه افزایش یافتند و این شورش به شکل یک حرکت اجتماعی از طرف مردم گیلان درواکنش به فشارهای مالیاتی و ظلم عاملان صفوی درآمد. مردم در این قیام گسترده، علیه ظلم و حکومت مرکزی و بیعدالتیهای اجتماعی اعتراض کردند و بهزودی حکمرانان دولتی را از منطقه دور کردند. به عبارتی، این حرکت اجتماعی که مورخان روسی(۶. ص۵۵۴). آن را یکی از بزرگترین قیامهای مردمی در قرن یازدهم هجری قمری بهحساب آوردهاند، با شدت گرفتن دامنه آن، رهایی از تسلط مأموران حکومتی و استقلال بیشتر را طلب میکرد. تصرف انبارهای ابریشم و کالاهای دیوانی نشاندهنده خشم مردم از تحمیلات دولت بر این ولایت بود. زیرا مالیات ابریشم معادل یک سوم محصول، و صدور و فروش ابریشم گیلان را شاه در اختیار داشت و محصول ابریشم گیلان ۸۰۰۰عدل بود (۱۳. ص۲۸۱ و ۵. ص۷۴۴). که بالاترین میزان این محصول در کشور بود. انحصار محصول ابریشم که به مقدار زیاد در گیلان به عمل میآمد در بروز نارضایتی توده مردم مؤثر بود و آنان برای رهایی از این انحصار و نیز کاستن فشار مالیاتی و تغییر در مناسبات اقتصادی حاکم قیام کردند و مالکان و حکام و متنفذین نیز بیشتر برای مقاصد سیاسی خویش در رأس این قیام قرار گرفتند.
به نوشته اسکندربیک ترکمان: «وزرا و عمال گیلان و تحویلدارانِ مال دیوان، از غوغای عام و هجوم لئام سراسیمه گشته، جهت حفظ جان و صیانت ناموس و عیال خودبه کنار کشیده، اکثر دست از اموال و اثقال و اعمال بازداشتند و آن بیدولتان دستدرازیها به جهات دیوانی و متملکات تجار و اغنیا و متمولین هر دو ولایت نموده، آلاف و الوف تصرف کرده به باد بینیازی دادند.» (۲. ص۱۶).
در بروز قیام غریبشاه گیلانی عوامل چندی دخالت داشت که از وضع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حاکم بر آن ولایت و سابقه گیلان در دارا بودن حکومتهای محلی نشأت میگرفت.
۱ـ زمینه تاریخی خطه گیلان در قیام و شورش، و عدم اطاعت از سلاطین صفویه که بارها به وقوع پیوسته بود به واسطه سلالههای محلیِ بانفوذی که در این دیار داعیه حکومت داشتند، در بروز این شورش مؤثر بود. زیرا بازماندگان این خاندانهای متنفذ در فرصتهای مناسب جهت دستیابی به قدرت محلی، به جنگ و جدال با قدرت مرکزی برمیخاستند؛ بنابراین ملاکین و خوانین ناراضی محلی برای کسب قدرت دودمانی خوددر منطقه و امارت یافتن در گیلانات از تغییر قدرت سیاسی در دولت صفویه بهره جستند و به شورش پرداختند.
۲ـ سیاست شدید تمرکزگرایی شاهعباس در خوابانیدن شورشهای ایالات و برانداختن حکومتهای محلی که این امر در گیلان نیز با خشونت انجام گرفت، تا مدتی از بروز شورش جلوگیری کرد، لیکن با مرگ او مالکان و خوانین محلی که موقعیت اقتصادی خود را علاوه بر موقعیت سیاسی بر اثر شیوه جدید مناسبات ارضی شاهعباس در گیلان از دست داده بودند، با هدف تغییر اوضاع و مناسب بودن فرصت، دست یازیدن به قیام را راه حلی برای تحقق هدف خویش یافتند.
۳ـ سیاست اقتصادی شاهعباس مبنی بر خاصه نمودن گیلان، افزایش بار مالیاتی بر مردم و کشاورزان، انحصار ابریشم گیلان در دست شاه، و ظلم و ستم بیش از حد دیوانیان در گیلان بر مردم و برقراری تحمیلات و مالیاتهای گزاف بر روستاییان، و عدم رسیدگی دولت به اوضاع پریشان آنها، همه موجب بروز نارضایتی و خشم توده مردم شد و آنها نیز به قصد تغییر شرایط موجود به نفع خویش و دستیابی به مال و اموالی که در تصرف دیوانیان بود و آن را حق خود میپنداشتند، وارد قیام شدند و بهسرعت یک قیام اجتماعی علیه دولت صفوی و نظام اقتصادی حاکم شکل گرفت که عمده مناطق گیلان رادر برگرفت.
در گزارشهای مورّخان به این انگیزههای دوگانه شرکتکنندگان در قیام یعنی ملاکین و خوانین قدیمی، و توده مردم به نحوی اشاره شدهاست. ملاعبدالفتاح فومنی در علت بروز قیام آوردهاست: «چون زمان وزارت اصلان بیک و پسرش اسماعیلبیک، و میرزا تقی اصفهانی و میرزا عبدالله قزوینی، مدت هفده سال در گیلانِ بیهپس امتدادیافته بود، مردم از طول زمان وزارت ایشان و ظلم و عدوان به تنگ آمده و از تحکمات ملازمان و منصوبان، رعایا ظلمها دیده و ستمها کشیده بودند، و از تحمیلات و اطلاقات بیملاحظه ناموجه بیوجه ایشان، جمع کثیری از مستأجران و تحویلداران و کدخدایان و رعایا، متواری گشته، در زی اختفا میگردیدند، و هر چند به اردو رفته، حالات خود را عرض میکردند، بهبودی نمیدیدند و مدت پنجاه سال نیز مصروف شده بود و فتنه و فتور گیلان برطرف گردیده و ارباب داعیه نیز در کمین فرصت نشسته، منتظر فرصت میبودند. موافق اقتضای فلکی، چون گیلانیان به حکام سابق خود در ایام ظهور سلاطین صفوی، معادات ورزیده و نفاق در گیلان شیوع یافته و حکام سابق بنا بر شآمت مخالفت گیلان مستأصل شده بودند، و بزه حکام سابق در گردن اهل گیلانات مانده…]لذا پس از مرگ شاهعباس[ جمعی دیگر به گمان فرصت از کنج اختفا بهدر جسته... کالنجار سلطان را عادلشاه لقب دادند» و قیام کردند.
۴ـ پیروزیهای اولیه نیروهای غریبشاه و غارت اموال و داراییهای دیوانیان و تحویلداران و کلانتران و انبارهای دولتی که بر اثر غافلگیری مأموران دولتی به انجام رسید خود در وسعت دامنه قیام و تحریک و تهییج شورشیان مؤثر بود. کمسن و سالی اسماعیلبیک وزیر در گیلان و اختلاف نظر متابعان وی و عدم تدبیر و درایت کافی در چگونگی مقابله با قیام کنندگان، موجب شد که کار از دست دولتیان بیرون رود و مردم نیزبه رغبت یا اکراه به نیروهای غریبشاه پیوستند و شورش گسترده شد به گونهای که درابتدای امر، نیروهای مقابلهگر، توان رویارویی با شورشیان را نداشتند.
پس از آنکه اورنگ سلطنت صفویه در ۱۰۳۸ ه¨ . ق بهدست سام میرزا معروف به شاهصفی، نوه و جانشین شاهعباس اول قرار گرفت، اولین حادثهای که وی با آن مواجهشد، شورش مردم گیلان بود که به شورش یا قیام غریبشاه معروف است. این حادثه رابه لحاظ اهمیت از نظر واقعهنگاری و اینکه در آغاز سلطنت شاه جدید اتفاق افتاد، مورخان عصر شاهصفی شرح دادهاند. اگر چه عبارات آنها دربارهٔ قیام کنندگان بسیار تند و زننده است. بر اساس این گزارشها میتوان کیفیت شروع قیام و گسترش دامنه آن و فرجام قیام را که به شکست منجر شد ترسیم نمود.
قیام از آنجا آغاز شد که عدهای از حکام و ملاکین گیلانی چون: عنایتخان لشتهنشایی، سلطان ابوسعید چیک، کربلایی محمد گوکه، کوله محمدخان کوچصفهانی، جوت شاهمراد گیلوایی، محمدبیک پسر شاهمراد، شیرزادبیک کسیمی، آتش بازخشک بیجاری و جمعی دیگر که در خفا میزیستند، به گمان موقعیت مناسب به واسطه درگذشت شاهعباس، کالنجار سلطان پسر جمشیدخان رشتی را به سلطنت برگزیدند و اورا «عادلشاه» نامیدند. جمشیدخان از خوانین بیهپس گیلان بود که در زمان شاهعباس سرنگون شده بود. پسرش کالنجار که اینک به شاهی برگزیده شده بود، پس از مرگ پدر تولد یافت و تا مرگ شاهعباس در خفا میزیست. بزرگان مزبور، پس از این اقدام، حرکت خویش را آشکار کرده و در شهرها و نواحی گیلان به ایجاد شورش پرداختند. آنها ابتدا اموال کلانتر لاهیجان را غارت کرده و سپس به غارت و قتل بسیاری دست زدند. پس از اینکه شورش دامنه یافت، لشکر عادلشاه (غریبشاه) به هر جا که وارد میشد با نواختن نقاره بر شور و هیجان مردم میافزود تا آنکه بهزودی جمعیت کثیری ـ حدود سی هزار نفر ـ به گرد او جمع شدند. قصد وی تسخیر کل گیلانات از بیهپیش و بیهپس و حتی تمامی ملک دارالمرز و رستمدار بود. شورشیان در بیستم شعبان۱۰۳۸ ه¨. ق توانستند شهر رشت را تصرف نمایند. در آن ایام وزارت رشت با میرزا اسماعیل فرزند اصلان بیک بود. وزیر مذکور با جمعی از ملازمان خود در برابر نیروهای غریبشاه صفآرای گشت و از گرگین سلطان حاکم گسکر نیز کمک خواست. او سپاهی به مدد حاکم رشت فرستاد، ولی نیروهای مدافع کاری از پیش نبردند. با فرار حاکم رشت، غریبشاه (عادلشاه) وارد رشت شد و کلیه ابریشمی را که بهعنوان مالیات ازگیلان وصول شده و در رشت انبار گشته بود و ارزش آن بالغ بر سیصدهزار تومان میشد بهدستآورد.
در گزارشهای رسمی آمدهاست که «گیلانیان از وخامت عاقبت اندیشه ناکرده دست به تاراج و تالان قصبه برآورده، مبلغهای کلی از مال سرکار خاصه و تجار و عجزه و مساکین و رعایا و زیردستان برده، جمع کثیر به قتل آوردند و بعد از اخذ غنایم و قسمت در میان ملازمان خود بهخاطرِ جمع روی توجه به جانب لاهیجان نهادند.» (۱۹. ص۵۰). نیروهای غریبشاه پس از رشت عازم فومن شده و چون اهالی فومن خود را تسلیم کردند از غارت آن شهر خودداری کردند. لشتنشا نیز که بهدست غریبشاه افتاده بود غارت گشت، ولی در همین زمان به اهالی لشتنشا خبر رسید که میرزا عبدالله (فرزند خواجه علیشاه اصفهانی) که به وزارت لاهیجان اشتغال داشت از بیرامقلی سلطان میرصوفی و حیدر سلطان قوییله حصارلو حاکم تنکابن کمک خواسته و قصد حمله به لشتنشا را دارد. نیروهای لشتنشا که در اردوی غریبشاه بودند از این خبر ترسیده و قصد بازگشت به آنجا را داشتند. غریبشاه پس از شنیدن خبر مزبور، سپاه رااز فومن عازم لشتنشا نمود تا به لاهیجان رود.
در همین حال ساروخان حاکم آستارا که به کمک گرگین سلطان حاکم گسکر آمدهبود به جانب رشت که هنوز غریبشاه از آنجا به قصد لاهیجان حرکت نکرده بود تاخت. پیرمحمود پیربازاری که نایب غریبشاه بود وقتی حرکت آنها را به جانب رشت دیدگریخت و سپاهیان او متفرق شدند. نیروهای دولتی به رشت آمده و شهر را غارت کردندو سپس به سیاه رودبار رفته و شروع به مذاکره برای دفع غریبشاه کردند.
در پیشروی به سمت لاهیجان چون خبر عبور لشکر «پرشور و شر غریبشاه» از آب سفیدرود به مدافعان (مانند حیدر سلطان و بیرامقلی سلطان و ملازمان و نفرات قشون آنها) میرسد، آنان درنگ را جایز نمیدانند و آنچه اسباب و اموال سرکار خاصه وتجار روس که در قلعه مضبوط بود برمیدارند و به قصبه دیلمان عقبنشینی میکنند. میرزا عبدالله وزیر و میرمراد کلانتر بعد از وقوع فرار صوفیان و رفتن ملازمان حیدرسلطان، ناچار شهر و قلعه را با اموال و اسباب خود رها کرده و از مهلکه بیرون میروند. غریبشاه از این واقعه مسرور گشت و بهراحتی وارد لاهیجان شد و در کنار سفیدرود، کیا فریدونچیک از او استقبال کرد. وی پس از سه روز توقف در لاهیجان متوجه رانکوه و تنکابن گشت. توجه او به تنکابن در پی نامهای بود که مردم آنجا بدو نوشتند و نسبت به زجر و سختیهایی که متحمل شده بودند از او کمک خواستند؛ لذا غریبشاه با سپاه خود عازم تنکابن شد، لیکن با مقاومت حیدر سلطان قوییله حصارلو مواجه شد و شبانه از اردو فرار کرد و به جانب لاهیجان تاخت و لشکرش را به جانب لنگرود راهی کرد کهدر مواجهه با نیروهای حیدر سلطان گروهی کثیر به قتل رسیدند. غریبشاه از لنگرود بهجانب لاهیجان فرار کرد، ولی در نزدیکی لاهیجان با لشکر میرمراد و بهرام قلی سلطان صوفی برخورد کرد. ناچار از راه آستانه اشرفیه روانه لشتنشا شد و جمعی از سران لشکر و نیروهای او در لاهیجان از بین رفتند.
با دامنه یافتن این شورش در گیلان و پیروزیهای اولیه غریبشاه و رسیدن اخبار آن به دربار شاه صفی، وی مصمم شد که با شدت این غایله را خاتمه دهد. از اینرو، ساروخانطالش حاکم آستارا را مأمور کرد تا با کمک گرگین سلطان حاکم گسکر و محمدی خان حاکم کهدم به دفع غریبشاه بپردازد. سرانجام در محل کوچصفهان از توابع رشت بیندو گروه درگیری رخ داد و شکست بر نیروهای غریبشاه افتاد و «آن مخذولان همچون شغال از پیش شیران بیشه هیجا گریزان شده پناه به جنگلها بردند و جنود ظفر ورود، آن بیعاقبتان را تعاقب نموده از کوچصفهان تا لشت نشا که قریب به چهار فرسخ است درقتل و اسر و سبی آن جماعت تقصیر نکردند.».
بدین ترتیب این شورش با خشونت و کشتار قیام کنندگان سرکوب شد. عدد کشتهها را تا ۸۰۰۰ نفر ذکر کردهاند. کیافریدون سپهسالار غریبشاه، کشته شد و کربلایی محمدکو وزیر و مشاور شورشیان و عنایت رحمت از سرکردگان سپاه و برادر او محمد زمان بیگ و غریبشاه که در جنگلها پناه گرفته بودند بهدست نیروهای دولتی افتادند. ساروخان آنها را به اصفهان به دربار شاه صفی فرستاد. شاه صفی با تمام فتنه و آشوبی که غریبشاه به پا کرده بود، ابتدا قصد بخشش او را داشت، ولی بنا به تحریک اطرافیان تصمیم به قتل او گرفت. قبل از اجرای اعدام، در عمارت عالی قاپو جشن بزرگی ترتیب دادهشد و مردم اجتماع کردند. سپس مدتی غریبشاه را زجر دادند. از جمله پاهای او را نعل کردند و «حسبالامر فک اسفل او را سوراخ نموده» در جلوی دیدگان جمعیت نظارهگر بر بالای قپق در میدان نقش جهان اصفهان آویزان کرده و تیرباران نمودند. ملازمانِ او رانیز به قتل آوردند «و از بیم آن سیاست، فتنه خواب آلوده باز به خواب رفت و امنیت از کار رفته قامت استقامت برافراشت».
اولئاریوس که چندین سال پس از وقوع این حادثه آن را گزارش کرده، در کیفیت دستگیری و قتل غریبشاه میگوید که پس از دستگیری «پالهنگ و زنجیر بر دستها ودوش او گذاشتند و در این حالت سوار بر الاغش کردند و با عدهای فواحش به عنوان ملتزم رکاب که عقب و جلوی او حرکت میکردند، نزد شاهصفی بردند. شاهصفی دستور داد تا چهار دست و پای غریبشاه را مانند اسب و الاغ نعل زدند و به او گفت درسرزمین گیلان که خاکش مرطوب و نرم است بدون نعل راه میرفتی، ولی در اینجا که زمین سفت است باید تو را نعل کنند که بتوانی راه بروی. سه چهار روز تمام غریبشاه رادر حضور شاهصفی به انواع و اقسام وسایل شکنجه میکردند و در روز چهارم او را به میدان شاه بردند و به بالای ستون و تیر وسط میدان کشیدند و هدف تیر و گلوله قراردادند، بدین ترتیب که شاه صفی خودش نخستین تیر را به طرف او رها کرد و بعد به اطرافیانش گفت: هر کس مرا دوست داشته باشد تیری به سوی این خائن خواهد انداخت. همه کمانهای خود را کشیده و آنقدر تیر بر بدن غریبشاه زدند که جسد او بربالای ستون مشبک شد. سه روز تمام این جسد بالای ستون باقیماند و بعد آن را پایین کشیده و به خاک سپردند».
پس از فروخوابیدن قیام غریبشاه، اطرافیان او همه به فجیعترین وضعی کشتهشدند. حسبالامر شاه صفی اهالی گیلان (که در منطقه میان مازندران و گسکر سکونتداشتند) به کلی خلع سلاح شدند و حتی شمشیرها و تیر و کمان و زوبین را از آنها گرفتند و فقط داسی که برای درو کردن و بریدن چوب به کار میرفت برای آنان باقی گذاشتند. لکن طالشیها را که بین گسکر و آستارا ساکن بودند و به قلع و قمع لشکر غریبشاه کمک کرده بودند خلع سلاح نکرده و به آنها اجازه دادند که سلاح داشته باشند.
شاه صفی که بر اثر این قیام، از روحیات مردم مرعوب شده بود به ساروخان حکم کرد که مردم «گیلان را استمالت داده، از تقصیرات و زلات ایشان گذشته رقم عفو بر جراید جرایم ایشان کشیدیم» و ساروخان نیز دستور داد تا «هرکس از لشکریان اسیر و برده داشته باشند به تصدق فرق اشرف اقدس مستخلص سازند». لشکریان همه اسیران را آزاد نمودند تا روانه خانههای خود گردند و برای استواری دولت ابد مدت (صفوی) دعا کنند.
در طی این جنگ و پیروزی «ساروخان» حاکم آستارا که از خود دلاوری و شجاعت زیادی نشان داده بود مورد عنایت و تشویق خاص شاه صفی قرار گرفت، لیکن بهرام (بیرام) قلیسلطان صوفی بهدلیل بیرحمی و شقاوتی که نسبت به مردم انجام دادهبود و به جهت قصوری که در جریان برخورد با غریبشاه از وی صادر شده بود از کار حکومت دیلمان عزل و به جای او آدم سلطان (ادهم بیک) گرجی یوزباشی غلامان به حکومت دیلمان و رانکوه منصوب گشت (همان. شاهصفی در همان سال (ربیعالثانی ۱۰۳۸ه¨. ق) «بنا بر رشد و کاردانی و اعتماد مهام دیوانی و رفاهیت حال رعایا و صلاح حال برایا»، میرزا محمدتقی وزیر مازندران رابرای اداره گیلان برگزید و وزارت کل گیلانات را ضمیمه مازندران نمود و اداره آن ولایت را به وی سپرد. همچنین وی مأموریت یافت تا اموال خاصه شریفه و سایر اجناسی را کهدر زمان «فتور غریبشاه» به تاراج رفته بود، با تفحص و جستجو از دارندگان آن وصول نماید.
بر اثر این قیام زیان خزانه شاهی و بزرگان به ۳۰۰ هزار تومان بالغ گشت و مأموران شاهی کوشیدند این خسارت را جبران کنند و از کسانی که در نهب و غارت انبارها مظنون شده بودند به زور شکنجه پول میگرفتند.
غریبشاه یا عادلشاه[ویرایش]
برخی از نویسندگان عصر صفوی عادلشاه را همان غریبشاه میدانند و برخی دیگر آنهارا دو نفر ذکر کرده که هر دو در دوره شاه صفی در گیلان قیام کردهاند. عبدالفتاح فومنی که از اهالی گیلان است، «عادلشاه» را لقب همان کالنجار سلطان پسر جمشید خان میداند که سالها در لباس فقر و فنا و گمنامی و ناکامی بهسر میبرد و عدهای از بزرگان محلی گیلان او را به این لقب موسوم ساخته و به سلطنت برداشتند. سپس به خانه پیرشمس گل گیلوایی که به اعتقاد آنها شیخ زمان بود آمده، کمر او را بستند و بر اسب نشانده و نقاره به نام او زدند. به اعتقاد وی همین عادلشاه را عراقیان و قزلباشان غریب شاه میگفتند؛ بنابراین در نوشته فومنی، عادلشاه و غریبشاه یک شخصیت است که با دو لقب شهرت یافتهاست.
لیکن در برخی از این متون آمدهاست که پس از قتل غریبشاه، عدهای که متنبه نشده بودند شخص دیگری را به ادعای برادری غریبشاه یا نبیره جمشیدخان، عادلشاه نام نهادند و «اراده بغی و طغیان» داشتند. اما قبل از هر گونه اقدام، میرزا تقی وزیر مازندران و گیلان مشهور به ساروتقی از محل اختفای آنها اطلاع یافت و پس ازدست یافتن بر آنان «آن بیعاقبت بیسعادت را با فتنهانگیزان بیخرد به نهانخانه عدم فرستادند و آتش فتنه آن ولایت به زلال اقبال همایون خاقانی انطفا…» پذیرفت و آرامش به گیلان برگشت.
در تاریخ ملاکمال (۷. ص۲۱) هم شرح واقعه طوری بیان شده که عادلشاه شخص دیگری غیر از غریبشاه است.
رضاقلیخان هدایت که بعدها از این حادثه یاد کرده نیز این دو «فتنه» را از دو شخص میداند و میگوید: «... عجیبتر از این قضیه عادلشاه است که گیلانیان شخص دیگری بهدست آوردند و او را عادلشاه برادر غریبشاه خواندند و او نیز بهدست آمده سفاهت آن قوم آشکارا شد.» (۲۴. ج۸. ص۴۴۰) در منتظم ناصری نیز آمدهاست «... درسنه ۱۰۳۸ فتنه دیگری در گیلان بر پا شد و آن این است… چون غریبشاه… در اصفهان در میدان نقش جهان به دیار عدم فرستاده شد بعد از او گیلانیان، دیگری را بدست آورده او را عادلشاه برادر غریبشاه خواندند و او نیز گرفتار و نابود گردید و این دو واقعه در عصر شاهصفی بودهاست.» (۳. ص۱۴۶).
به نظر میرسد قول عبدالفتاح فومنی را بتوان به دلایلی ارجح دانست. زیرا قولمورخان بعدی که از منابع عصر صفوی بویژه نوشته اسکندربیک ترکمان (در ذیل عالمآرای عباسی) برداشت شده، به دلیل بُعد زمانی و مکانی با واقعه نمیتواند مبنای قضاوت و اظهار نظر قرار گیرد، مانند نقل قول اعتمادالسلطنه و رضاقلی خان هدایت کهاز مورخان دوره قاجاریه بهشمار میروند. اسکندر بیک ترکمان که این مورخان از او نقل کردهاند نیز اثر خود را بعد از وقوع حادثه و به عنوان ذیلی بر تاریخ عالمآرای عباسی نگاشته و با بعد مکانی که با حادثه داشته، شاهد عینی آن نبوده و نوشته وی مبتنی بر مسموعات بودهاست. چون سرزمین گیلانات در عصر صفویه همواره ناآرام و محل بروز شورشهای پیدرپی بوده و کالنجار سلطان شخصیت اصلی این قیام به هر دو لقب:غریبشاه و عادلشاه اشتهار یافته بود، این مورخ، دو شخصیت جداگانه را از آن مراد کردهاست. شاید هم بزرگنمایی از اقدامات ساروتقی، اعتمادالدوله بعدی شاهصفی، بوده که در سرکوب این شورش نقش داشتهاست. اما عبدالفتاح فومنی از نظر زمانی و مکانی به حادثه نزدیک بوده و از شاهدان عینی این قیام و دیگر وقایع گیلانات در عصر صفویه میباشد. وی از وقایعنگاران رسمی صفویه نبوده، بلکه اثر او یک تاریخ محلیاست و قصد مؤلف از نگارش تاریخ گیلان، ابتدا آن بوده که «قضیه مذکوره]غریبشاه[را به نوعی که سانح شده بود، تألیف نماید» (۱۷ . ص۵). لیکن سپس دیگر وقایع قبل از آن را نیز به نگارش درمیآورد. از این نظر، اعتبار سخن او از دیگران بیشتر است.
بنابراین غریبشاه همان کالنجار سلطان رشتی بوده که مردم گیلان به دلیل ظلم و اجحافات عمال و دیوانیان صفویه در آن ایالت، او را عادلشاه لقب دادند، بدان امید که از ستم و بیعدالتی موجود رهایی یابند. اما در نظر دولتیان به غریبشاه اشتهار یافت، چراکه او پیش از آن، قدرت خود را بر اثر تسلط شاهعباس بر گیلان از دست داده بود و درغربت و گمنامی به سر میبرد.
مورخان عهد صفوی حتی نویسندگانی از اهل گیلان، از غریبشاه و مردمی که در قیام او شرکت داشتند با عناوین و عبارات زنندهای یاد کردهاند که نشان از دشمنی و نفرت دولتیان از این شورش دارد. از شخص غریبشاه با صفاتی چون: مجهول، بیچاره، بیکس، بازیچه غریب، بیعاقبت، سفیه نادان، روسیاه ابله، مخذول، شارع امنیت و بدفعال = یاد کردهاند و در هوّیت او یعنی انتساب به فرزندی جمشیدخان اختلاف نمودهاند. محمد معصوم اصفهانی میگوید: «شخص مجهولالقدری را به اعتبار آنکه پسر جمشیدخان است موسوم به غریبشاه نموده...» (۱۹ . ص۵۰)، اسکندربیک نیز مینویسد: «شخصی را به پسری جمشیدخان موسوم نموده...» (۱ . ص۱۵) و اعتمادالسلطنه او را «شخصی مجهول که ادعا کرده از نواده حکمرانان قدیم گیلانم...» (۳ . ج۲ . ص۱۴۶) معرفی کردهاست.رضاقلیخان هدایت هم در حوادث سال ۱۰۳۸ ه¨ . ق از «فتنه گیلان» یاد میکند که«مجهولی بهدست آوردند و گفتند پسر جمشیدخان والی بیهپس ] است[ و مخفی بوده کنون ظهور نموده و آن بیچاره را غریبشاه نام کردند و گیلانیان سادهلوح گرد او را گرفته شاهبازی آغاز نهادند. مجملاً سی هزار کس بر اطراف آن بیکس اجتماع کرده هر یک به حکومت دیاری نامزد شدند.» (۲۴ . ج۸ . ص ۴۳۹).
از اصل قیام با تعابیر: فتنه و سانحه، فساد و شورش، عصیان و طغیان، شاهبازی، لعب عجیب، دولت روباه صولت و غیره یاد شده و قیام کنندگان را با عناوین: اشرار و بیدولتان لئام، ارباب ضلال، گروه لئام، سفیهان ناقص خردِ سبکعقل، جمعی پریشان و قومی بینام و نشان، اجامره و اوباش، لشکر بلاظفر اجامره، اهل فساد و جنود شیطان، تابعان گمراه، مخذولان، شوریدهبختان سفیه و غیره توصیف کردهاند. = ذکر عباراتی از نوشتههای این مورّخان درباره قیام غریبشاه منعکسکننده دیدگاه مورخان رسمی نسبت به چنین قیامهایی است که در مخالفت با نظام حاکم بهوقوع میپیوست و طبیعی است که دستیابی به حقیقت اینگونه حرکتها بر اساس گزارشهای جانبدارانه از دولت صفوی تا حدی مشکل است. یکی از این واقعهنگاران رسمی در بیان این حادثه مینویسد: «جمعی از مردم گیلان که به سمت کمعقلی و صفت نادانی ضربالمثل اهل جهاناند، چون از قضیه ناگزیر حضرت غفران پناهی آگاه گشتند بر سر آرزویی که از دیرباز تخمیر وجود ایشانبود رفته شخص مجهولالقدری را به اعتبار آنکه پسر جمشیدخان است موسوم به غریبشاه نموده به مسند حکومت آن دیار نشانده غاشیه اطاعتش بر دوش کشیدند و دراندک فرصتی جمعی کثیر و جمعی غفیر در سلک ملازمان و جان سپارانش منتظم گشته شورش و فساد آغاز نهادند و از قصبه لشت نشا... که همیشه معدن و منبع مردم شیطانسیرت شیاطین سریرت بوده... به عزم تاراج بلده رشت... متوجه شدند.» .
در گزارش مورّخ دیگری آمدهاست: «جمعی از شوریدهبختان سفیه گیلانی بغی و فساد و طغیان ورزیده شخصی را... به روی کار آورده غریبشاه نام نهاده دستاویز خود ساختند و جمعی کثیر از اشرار و بیدولتان لئام و فتنهانگیزان بیعاقبت نکوهیده فرجام برسر او جمعیت نموده و برهمزن هنگامه عافیت خلق آن دیار گشتند... و جمهور مقیمان لشت نشا که همیشه فتنهانگیز و و واقعهطلب اند سر از دریچه عصیان و طغیان برآورده حکومت آن بیعاقبت را پذیرفته بر سر او جمعیت نمودند...» (
در شکست قیام غریبشاه علاوه بر عملیات نظامی گسترده شاهصفی علیه شورشیان، عوامل دیگری مؤثر بود که به ماهیت خود قیام مربوط میشود. از جمله این عوامل، میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
۱ـ عدم تجانس نیروهای شرکتکننده در قیام و دوگانگی اهداف و منافع قیام کنندگان. این امر موجب بیسرانجامی قیام و عدم انسجام کامل طیفهای شورشی گشت. ازنظر ترکیب نیروها، دو دسته عمده در این قیام حضور داشتند یک دسته خوانین، ملاکین و اعقاب سلالههای محلی سابق گیلان بودند که بر اثر سیاست شدید تمرکزگرایی شاهعباس اول و خاصه شدن گیلان و قرار گرفتن اداره آن بهدست وزیر اعزامی از دربار صفویه، به کنج اختفا میزیستند، لیکن مترصد فرصتی بودند تا در پی کسب قدرت مجدد در منطقه اقدام نمایند. این بزرگان میخواستند از نارضایی روستاییان گیلانی و طالش علیه مالیاتهای گزافی ـ که از جانب دولت شاه پس از تبدیل گردیدن گیلان به ملک خاصه وضع شده بود ـ استفاده کنند برای هدف خود که تصاحب قدرت منطقهای و تشکیل فرمانروایی مستقل در برابر صفویان بود و در این تلاش، داعیه اصلاحات اجتماعی و اقتصادی به نفع رعایا نداشتند. حضور این دسته در قیام، بهرهگیری از فرصت پیش آمده بر اثر مرگ شاهعباس و جلوس شاه صفی و تأمین منافع شخصی خودبود. از اینرو، اینان با هدف توده مردم هماهنگی نداشتند و آنگاه که فشار نیروهای حکومت زیاد شد، راه تفرقه در پیش گرفته و هر کس در پی حفظ جان خود، از هدایت قیام دست برداشته و مردم را رها کردند. حتی فرزند(۴) یکی از ملاکینی که به شورشیان پیوسته بود به ایشان خیانت ورزید و نقشههای آنان را به آگاهی ساروخان رسانید. بدینسبب لشکریان شورشی در نبرد کوچصفهان از قشون دولتی شکست خوردند و تعداد زیادی کشته دادند.
وجود تضاد در صنوف شورشیان در تصمیمگیریهای آنان نیز تأثیر میگذاشت و شیوه برخورد آنها را با بزرگان و اعیان محلی یا مصادره اموال متفاوت میکرد. با گسترش قیام، روستاییان شورشی مستقلاً عمل میکردند و به کالنجار سلطان (غریبشاه) و امیران وی کمتر اعتنا مینمودند و ملاکینی که در آغاز شورش فعال بودند دیگر وظیفه مهم را در جریان نهضت ایفا نمینمودند.
وقتی در جریان تصرف رشت، شورشیان انبارهای دولتی را شکسته و ۲۰۰ خروار(۵۹ هزار کیلوگرم) ابریشم خام را که مأموران شاه بهعنوان مالیات از روستاییان گرفتهبودند، میان بینوایان شهرها تقسیم کردند، بعضی از «افراد محترم و نامی عوام الناس» (یعنی قشر متوسط شهری) نزد کالنجار سلطان آمده و استدعا کردند تا وی برای انبارها اقدامی به عمل آورد و گفتند: «آخر این ابریشم تو را به کار آید.» غریبشاه نیز قبول کردو نیروها را از غارت ابریشم دیوان و تاراج اموال منع نمود. در فومن نیز شورشیان میخواستند خانههای کلانتر و اعیان محل را آتش بزنند، ولی کالنجار سلطان و سران قیام، مردم را از این کار بازداشتند (۱۷. صص۲۶۶–۲۶۵). این موارد نشان از تباین اهداف و دیدگاههای توده شورشی و اعیان شرکتکننده در این قیام دارد.
۲ـ نداشتن سازمان و عدم برنامهریزی و نقشه. قیام مردم گیلان بیشتر دستخوش یک شور و احساس عمومی بود و بیشتر به غارت کردن انبارها و خزاین دولتی منجر شد. اعمال روستاییان و مستمندان شهری فقط نتیجه تجلی نارضایتی و نفرت ایشان بود، ولی برنامه و نقشه معین نداشتند.
۳ـ وفادار ماندن برخی از حکام و اعیان محلی به دولت مرکزی و حمایت مردم برخی از شهرها از قشون اعزامی برای سرکوب غریبشاه، در نتیجه عدم همبستگی کامل مردم گیلانات در جریان قیام علیه دولت شاهصفی.
۴ـ خیانت برخی از ملاکین و حکام که در رأس قیام بوده و پیوستن به سپاه مرکزی و بروز گسستگی و پراکندگی در نیروها.
۵ـ ضعف ابزار و آلات جنگی و تجهیزات شورشیان به گونهای که غالب شرکتکنندگان به چوبدستی، چماق و داس و ابزاری از این قبیل مجهز بودند.
۶ـ قتلعام برخی از شهرها مثل لشت نشا و مردم شورشی بهدست نیروهای دولتی وایجاد اضطراب و تشویش در میان ساکنان گیلان.
۷ـ اقدامات شدید نظامی شاهصفی در سرکوب شورش با اعزام حکام مختلف و گماشتن ساروخان در رأس نیروهای اعزامی برای مواجهه با قیام. قیام کنندگان از پنجسو مورد تهاجم قرار گرفتند. حکام ایالات و شهرهای مجاور گیلان از قبیل ساروخان طالش حاکم آستارا، محمدی خان حاکم کهدم، گرگین سلطان حاکم گسکر، بهرام قلی سلطان صوفی حاکم دیلمان، و وزرای گیلانات برای حمله به غریبشاه به دستور شاهصفی آماده شدند. (۵) (همان. ص۲۷۵) «خوانین معظم» با قشون خویش در بخش شورشی «لشت نشا» اقامت کردند و زنان و دختران ساکنان آنجا را به بردگی و کنیزی بردند و «هر یک از شورشیان را که دستگیر میکردند یا به نزد ایشان میآوردند بدون اینکه رحمی کنند میکشتند.» (همان. ص۲۷۹) و بدین صورت شورش فرونشانده شد.
قیام غریبشاه از یکسو برآمده از تمایل حکام و اعیان سرخورده محلی برای رسیدن بهقدرت بود که گاه بهگاه از فرصتها برای نیل به این هدف بهره میجستند و از سوی دیگر نتیجه نارضایتی و شدت هیجان مردم فرو دست شهرها و روستاهای گیلان از ستمو فشار مالیاتی و نابسامانی معیشتی و تنگناهای اقتصادی بود. حاصل آن در صورت موفقیت و پیروزی در برابر دولت مرکزی، ایجاد حکومت مستقل در گیلان بود که ضمن بروز تنش و درگیری در میان مدعیان متعدد قدرت بویژه سردمداران قیام، سرنوشت توده مردم (رعایا) در آن، با وجود حاکمیت نظام بزرگ مالکی و مناسبات موجود برروابط تولید، همچنان مبهم و نابسامان باقی میماند. در این فرض، مردم اگر چه از زیرسلطه عمال دولت صفوی بیرون میآمدند، لیکن ناگزیر بودند که به حکومت اعیان و بزرگمالکان محلی گردن گذارند.
قیام غریبشاه در اصل در صدد نابودی دولت صفوی نبود، بلکه در حد یکشورش محلی دامنه آن بالا گرفت که آن نیز بهسرعت متوقف شد. ناهماهنگی اغراض و اهداف قیام کنندگان، بروز شکاف بین قدرتطلبان و مردم ناراضی و پرشور، نداشتن برنامه و سازماندهی مشخص از درون قیام، و شدت عمل دولت مرکزی در مهار آن، کهبه قصد جلوگیری از تجزیه ایالت و عدم بروز حوادث مشابه در ایالات دیگر صورت گرفت از برون، به حیات کوتاه آن پایان داد و گیلان همچنان در دوره شاهصفی به عنوان ایالت «خاصه» باقیماند.
محمود پاینده لنگرودی در خصوص آنچه که بر عادل شاه و مردم گیلان رفت مینویسد: «گیرم که تو ای کالنجار سلطان! پسر جمشید شاه آن سوی سپید رود بودی همینقدر به شیوهٔ گرگمنشانه پدر که از کلهٔ اسیران در کله منار کرد پشت پا زدی و پیشگام و دادخواه همه پابرهنههای داغدار برنجکار باغدار شدی، سزاواری سیاسی همهٔ آزادمردان روزگاری… اینک باور کن ای نادیده دوست! ای انسان سرفراز تاریخ! که بارها والاترین واژههای زندگی را در حماسهٔ جنبش پر شکوه تو و یارانت به کار گرفتم و شعرها به استواری کوههای سربلند دیلمستان و به پاکی پر خروش دریای بیکران زادگاهمان و به روانی آبهای پرتکاپوی سپیدرود، سرودم اما این همه را لایق جای گل میخهای نعل پاهای تو ندیدم…
گزارشی از تحولات منتهی به 28 مرداد؛ ماجرای اولین فرار شاه
ماجرای اولین فرار شاه
از مرداد 1332 به عنوان یکی از نقاط عطف تاریخ معاصر ایران نام برده می شود، مقطعی که در آن محمد رضا شاه پهلوی با کودتایی بر علیه دولت وقتِ دکتر محمد مصدق، ضمن عزل نیروهای ملی، با تغییر مشی عمیق به تثبیت جایگاه خویش در راس هرم سیاسی ایران مبادرت ورزید.
سال های پس از شهریور 1320 ( پس از عزل رضا شاه از سلطنت)، به دلیل جوانی شاه، حضور نیروهای بیگانه در ایران وعوامل متعدد دیگری، زمینه برای فعالیت آزادانه جریان های مختلف در سطح کشور فراهم شده بود. از دهه بیست شمسی به عنوان تنها دهه حکومت پهلوی ها نام برده می شود که در آن اندک مجالی برای عرض اندام گروه های و جریان های سیاسی متعدد مهیا بوده است. حزب توده به عنوان قدیمی ترین و تشکیلاتی ترین حزب تاریخ ایران، در این دهه در قدرتمندترین جایگاه ممکن خویش قرار داشته است. نیروهای مذهبی اعم از روحانیون سنتی از قبیل آیت الله بروجردی، روحانیون سیاسی هم چون آیت الله کاشانی و روحانیون انقلابی نظیر نواب صفوی نیز هم چون سایرین آزادانه به حیات سیاسی شان ادامه داده اند. جریان های لیبرال، ملی، چپ و... نیز بدون کمترین مزاحمتی به کادر سازی پرداخته اند.
فضای نسبتا باز سیاسی زمینه مناسبی را برای ملی شدن صنعت نفت در خلال گفتگوها و مصوبات مجلس شورای اسلامی فراهم می آورد. جریان های ملی و مذهبی دست در دست یکدیگر در پی اعمال دقیق قوانین مشروطه در مقطع زمانی فوق برآمده اند، قوانینی که به دلیل سیاست های رضا خانی در خلال دو دهه پیشینش صرفا جز نام، چیزی از مشروطه برجای نگذارده است. چنین فضایی است که نهایتا به قدرت گیری دکتر محمد مصدق به عنوان نخست وزیر ایران منتهی می شود، فرایندی که مع الاسف و با اشتباهات متعدد دوام چندانی نداشته و در کوتاه زمانی به سرکوب و سرنگونی تمامی جناح های ایرانی توسط دستگاه حاکمه منجر می گردد.
درست 63 سال پیش در چنین مقطعی فرصت مناسبی برای رهایی از جایگاه فراقانونی محمد رضا پهلوی فراهم آمده بود، رخدادی که به فرار شاه از ایران منتهی شده و متاسفانه به دلیل عدم وحدت موجود در میان جریان های ملی و مذهبی و در ادامه اشتباه های پی در پی دکتر مصدق به بازگشت دیکتاتوری پهلوی در کمتر از چند روز از گذر کودتایی نظامی منجر شد، امری که زمینه تداوم ربع قرن دیکتاتوری مشت آهنین محمد رضا را تا انقلاب 57 منجر شد. در این وجیزه بر آنیم به شکلی گذرا به رخدادهای منتهی به فرار کوتاه مدت شاه به خارج از کشور اشاره نماییم.

از زمان اکتشاف نفت برای اولین بار در جهان توسط بریتانیایی ها در مسجد سلیمان خورستان تا به امروز، طلای سیاه زمینه ی فراهم آوری بسیاری از جدال های داخلی در ایران و تنش های نظامی در گیتی را فراهم آورده است. در سال ۱۲۸۰ قراردادی توسط دربار به امضا رسید که به قرارداد دارسی معروف شد و به مدت نیم قرن، فصلی از تسلط انگلیس برحیات سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی ایران گشود. قرارداد دارسی به شکلی دیگر در سال ۱۳۱۲ تمدید شد و در مدتی کوتاه، انحصارات کشورهای مرکز با دست اندازی به منابع کشورهای پیرامون به تمرکز تولید و تراکم سرمایه دست یافتند و به مبارزه برای به دست آوردن بازار کار و کالا و سرمایه پرداختند و جنگ جهانی دوم با چنین اهدافی آغاز شد. از واپسین سالهای جنگ جهانی دوم بدان سو بود که منافع اساساً نامشروع بریتانیا در ایران در روندی تدریجی ولی مداوم از سوی مردم کشور از قشرها مختلف مورد تعرض و انتقاد قرار گرفته و چند سال بعد و در واپسین روزهای دهه ۱۳۲۰ش منجر به ملی شدن صنعت نفت ایران شد که خود البته تحولات سیاسی – اقتصادی قابل توجه و سخت اثرگذار و تعیین کنندهای را به دنبال آورد. آنچه بود همزمان با شکل گیری اعتراضات گسترده مردمی که از سوی بسیاری از گروههای سیاسی و نیز نمایندگانی از مجلس شورای ملی حمایت میشد، انگلیسیان جهت حفظ و تحکیم موقعیت خود در سر پلهای نفتی ایران بر آن شدند با اعطای برخی امتیازات محدود بر اعتراضات پایان دهند. مهمترین این اقدامات قرارداد گس-گلشائیان بود که به لایحه الحاقی نفت نیز مشهور شدهاست و دولت حاجیعلی رزمآرا تلاش فراوان کرد تا بلکه مجلس شورای ملی آن را تصویب کند. اما به رغم تمام فشارها و تهدیدهایی که وجود داشت مجلس شورای ملی آن را رد کرد. مدت کوتاهی پس از آن کمیسیون مخصوص نفت مجلس شورای ملی طرح ملی شدن صنعت نفت ایران در سراسر کشور را به نمایندگان پیشنهاد کرد که پس از کش و قوسهای متعدد در داخل و خارج از مجلس و بالاخص مدت کوتاهی پس از آن که رزم آرا نخست وزیر وقت در روز چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ از سوی خلیل طهماسبی از اعضای جمعیت فدائیان اسلام هدف گلوله قرار گرفته و به قتل رسید مورد توجه جدی نمایندگان قرار گرفت. تصویر فوق رزم آرا را در کنار محمد رضا شاه پهلوی نشان می دهد.





































چگونگی ورود برق به ایران در دوره قاجار

صنعت برق و روشنایی اما شتابان نتوانست در ایران همهگیر شود. خیابانهای تهران تا سالها پس از کوشش حاج حسن امینالضرب همچنان با فانوسهای سنتی روشنایی مییافتند. جعفر شهری درباره روشنایی خیابانهای شهر در واپسین سالهای حکومت قاجار بر ایران مینویسد «تا قبل از کودتای ١٢٩٩ و زمان صدارت سیدضیاءالدین طباطبایی اگر شبها در کوچه و خیابان روشنایی و نوری بچشم میآمد همان چند لامپ ... تیرهای اطراف اندرون [سلطنتی] بود که کورسو میزد و بقیه شهر در ظلمت مطلق فرورفته بود، اگرچه آن چند لامپ هم که از سیمهای خود آویخته بود و تلو تلو میخورد یکی از ده آنها سلامت نبود و توسط سنگ و تیرکمان بچهها هدف قرار گرفته نابود شده بود.
یک خیز بلند
سنت کهن وقف اکنون در روزگار ما به بازتعریفی در هدفها و اصول نیاز دارد. جامعه امروز تفاوتهایی اساسی با گذشته یافته، نیازهای جامعه نیز بر همین رویه دگرگون شده است. اگر در گذشته ساخت مدرسه، کاروانسرا، پل، حمام، تکیه، جاده، کتابخانه، دارالایتام، دارالشفا (بیمارستان)، آبانبار و قنات در زمره مهمترین تأسیسات وقفی به شمار میآمدند و واقفان میکوشیدند املاک و داراییهای خود را در این راهها وقف کنند، امروز اما بسیاری از زمینههای گذشته، دیگر وجود ندارند. شکلگیری نهاد دولت در روزگار مدرن درواقع ساخت و ایجاد بسیاری از تأسیسات یادشده را برعهده آن نهاد گذارده است که از بودجه رسمی کشور برای چنان کارهایی بهره میگیرد.
روایتی از مرگ عباس میرزا، ولیعهد قاجار

روایتی از مرگ عباس میرزا، ولیعهد قاجار
«پس از آنکه خبر وفات ولیعهد جنت مکان از خراسان رسید علیخان ظلالسلطان دو شبانهروز از خانه بیرون نیامد. وقت شام و ناهار حضرت شهریاری جویای حال او میشد. میگفتند تکثر مزاج دارد. خبر ناخوشی ولیعهد هم مدتی بود به عرض رسیده حکیم کارمک به تعجیل روانه شده بود. روزی تمام اولیای دولت در دیوانخانه جمع شدند تا این خبر را به عرض برسانند. وقت عصری بود که حضرت خاقان به قاعده معمول در اتاق سه ارسی رو به قبله خلوت کریمخانی نشستند. عضدالدوله و کامران میرزا در همان اتاق ایستاده بودند.

عرض کرد میرزاعلینقی خان آمده است. خاقان مرحوم فرمودند پنج هزارتومان به حکیم کارمک انگلیس انعام دادم و او را با میرزاعلینقی پیش عباس میرزا فرستادم. از حکیم چه خبر شد؟ احوال عباس میرزا چطور است؟ عرض کرد حالت ولیعهد خوب نبوده. از قضای آسمانی حکیم صاحب در منزل میامی جهان فانی را وداع گفته. شاهنشاه فرمایش کرد: الهیارخان پس بگو عباس میرزا مرده. آصفالدوله به گریه افتاد. عرض کرد خداوند سایه مبارک قبله عالم را از سر اهل مملکت کم نفرماید... بحمدالله در هر ولایتی یک نایبالسلطنه دارید... آصفالدوله بیاختیار گریه میکرد و اشک از ریش او میچکید. ولی حضرت شهریاری خم به ابرو نیاورد. همین که عرض او تمام شد شاه فرمود: الهیارخان انصاف نکردی که گفتی در هر ولایت یک عباس میرزا داری. باید عرض کنی بعد هفتاد سال عمر با این کثرت اولاد و چهل سال سلطنت دیدی که از دنیا بیاولاد و بلاعقب رفتی....
اما به هیچ قسم جزع و گریه نمیکردند و به رسم همیشه فرمایشات را بلند میفرمودند.

... میرزاحسن حکیم باشی به ملامحمدعلی کاشی ندیم شاه گفته بود قبله عالم بردباری میکند و میترسم بغض گلویش را گرفته فجاه کند.حتما برو به اتاق و مطلبی عرض کن که شاه به گریه بیفتد...وارد شد و بدون واهمه عرض کرد:... در ماتم محمدعلی میرزا حق داشتی که هیچ گریه نکردی مثل نایبالسلطنه داشتی حالا چرا آسوده نشستهای؟
... یک سماور بسیار بزرگی در میان طاقنمای خلوت کریمخانی بود... شاه در کمال آرامی فرمودند:
آخوند، گریه پدر برای پسر مذموم است. اما اگر یک مخبر صادقی حاضر بود و خبر میداد اگر من در میان این سماور بنشینم و این آب به قدری بجوشد که تمام بدنم تحلیل رود... عباس میرزا از دار بقا به دار دنیا رجعت خواهد کرد به سر مبارک شاه شهید به اشد رضا تن به قضا در میدادم... بعد از این فرمایشات و مرخص شدن حضرات و معلوم داشتن تکلیف عزاداری خواجهها به رسم معمول دوازده شمعدان طلا را روشن کرده تا به حیاط چشمه که تا خلوت کریمخانی سه حیاط بزرگ فاصله است تشریف بردند به نمازخانه رفته مشغول نماز شدند.
سفر یاسر عرفات به ایران شش روز پس از انقلاب عرفات؛ اولین میهمان خارجی انقلاب
فرادید| یاسر عرفات اولین میهمان خارجی ایران پس از انقلاب اسلامی بود؛ وی شش روز پس از انقلاب در بیست و هشتم بهمن ماه با پروازی از لبنان به ایران آمد و در جریان یک هفته اقامت خود در ایران با رهبرکبیر انقلاب، چهره های انقلابی و افراد و گروه های مختلف دیدار کرد.












روابط ایران و آل سعود از ابتدا تا به حال
سفارت ایران از 18 اسفند 1328در جده به دست عبدالحسین صدیق انصاری به عنوان وزیر مختار ایران در عربستان افتتاح شد. از این زمان تاکنون روابط این دو کشور فراز و فرودهای زیادی داشته است.
عربستان صدر اسلام، تا به هنگام حضور خلفای سه گانه همواره مرکزیت جهان اسلام را بر عهده داشت و پس از به خلافت نشستن حضرت علی و انتقال پایتخت سیاسی جهان اسلام به کوفه چرخشی بزرگ به وقوع پیوست. معاویه هم ادامه دهنده راه اشرافی پدرش ابوسفیان بود و در دمشق سلطنتی شاهانه به راه انداخته بود. پس از شهادت حضرت علی و استوار یافتن خلافت اموی به دست معاویه، پایتخت جهان اسلام به شمال غرب شبه جزیره منتقل شد. دمشق مرکزیت یافت و دوره طلایی فرهنگ و تمدن اسلامی اندک اندک آغاز شد.
دو شهر قدیمی و مذهبی اسلام یعنی مکه و مدینه در این راه از شکوفایی باز ایستادند و با کوچ قبایل بزرگ و مهم عربی به ایران و منطقه شامات و شمال آفریقا خلأ بزرگی در ترکیب جمعیتی این شبه جزیره ایجاد شد. اعراب بیابانگرد به لطف دین اسلام از سرزمین خشک و لم یزرع این منطقه به جهان آباد و سرسبزی وارد شدند که شاید به مخیله اشان هم راه نداشت، آن هم نه به عنوان مهاجر و یا کارگر و زیردست، بلکه به عنوان آقا و بالاسر به این مناطق کوچیدند.
در این زمان این دو شهر مقدس اسلامی به عنوان دو شهر اصلی اسلام مورد علاقه همه مؤمنین بود. حداقل سالی یک بار تعداد زیادی از مسلمین برای انجام فریضه حج به این سرزمین می آمدند و چند ماهی به علت راههای طولانی در آن میماندند. ولی این دو شهر به علت در حاشیه بودن رونق سیاسی و اقتصادی سابق را نداشتند و فقط جنبه مذهبی آنها مد نظر حکام و سلاطین اسلامی قرار داشت. حتی زمانی هم که کفاری چون مغولان جهان اسلام را در می نوردیدند به علت مشکلات گرما و بعد مسافت حتی گوشه چشمی به این سرزمین برای حمله در سر نمی پروراندند.
جلوۀ نمادین این دو شهر تا قرون حاضر هم به عنوان دو شهر مذهبی ادامه یافت و کسی به فکر ایجاد حکومت و یا ایجاد سلسله ای در آن نبود.
هر حکومت بزرگی که در جهان اسلام تشکیل می شد همواره سعی میکرد که این دو شهر را به عنوان دو شهر آزاد اسلامی برای همه مسلمانان از هر صنفی آزاد گذارد و موجب اذیت و آزار کسی فراهم نشود. آخرین آن هم امپراطوری عثمانی بود که با در اختیار داشتن بخش بزرگی از خاورمیانه شبه جزیره عربستان را هم در دست داشتند.
در طی قرون پس از اسلام این منطقه بر خلاف سایر مناطق جهان اسلام به علتهای مختلفی چه جغرافیایی و چه نبود منابع اولیه زندگی و مهاجرت نخبگان به خارج این منطقه از پیشرفت آنچنانی برخوردار نشد. زندگی بر همان روال زندگی قبیله ای پیش از اسلام رواج داشت و حتی برخی از آداب و سنن پیش از اسلام هم در بینشان رواج داشت. ولی می توان به صورت کلی گفت که این منطقه به آبادی چندانی از لحاظ علمی و ظاهری نرسید. وجود برخی اعتقادات خشن دینی و پیشرفت وهابیگری و سلفیگری در این منطقه نشانۀ این عقب ماندگی فرهنگی است.

نشانه های تشکیل دولت مستقل سعودی در این سرزمین از حدود 250سال پیش در آنجا نمایان شد. و این درست همزمان بود با اولین نشانههای ظهور دین تندروانه وهابی به سردمداری محمدبن عبدالوهاب.

وی که به دنبال شخص قدرتمندی میگشت که بتواند مذهب تندروانه خود را اشاعه دهد بهمحمدبن سعود حاکم شهر نه چندان معروف "درعیه" متوسل شد. این شخص هم که جویای نام بود با ایجاد اتحادی نیرومند بین خود و عبدالوهاب که تا امروز هم بین فرزندانشان ادامه دارد در واقع تداخل دین و سیاست را پذیرفت و از ترکیب دین و قدرت، ملغمهای نیرومند جهت پیشروی در شبه جزیره برای خود یافت. شیخ فتوی میداد و سلطان اجرا می کرد و همه کارهای خوب و بد خود را هم به نام شریعت به پیش میبرد. از آن روز همای سعادت اندک اندک بر شانه های حکومت نوظهور نشست. هر چند در برخی سالها شکستهایی هم بر این تازه به دوران رسیدهها رسید ولی نهایتاً آنی شد که امروز میبینیم.

دوران حکومت آل سعود را به سه دوره پرتلاطم تقسیم کرده اند:
1. دوره اول حکومت سعودی: این دوره از قیام محمدبن عبدالوهاب و سپس همدستانی وی با محمدبن سعود (مرگ در 1765م) حاکم شهر درعیه شروع میشود. سپس عبدالعزیز محمد جانشین وی در سال 1765 به قدرت رسید و در سال 1803 درگذشت. سومین حاکم این دوره سعود بن عبدالعزیز است که به سال 1803به قدرت رسید و در سال 18144درگذشت. چهارمین حکمران خاندان سعودی عبدالله بن سعود است که در سال 1814 به قدرت رسید و درسال 1818به قتل رسید.
2. ترکی از عموزادگان سعود در سال 1833دوره دوم حکومت خاندان سعودی را آغاز کرد و در سال 1865درگذشت. بعد از فوتش متصرفاتش بین چهار پسرش یعنی سعود، عبدالله، محمد و عبدالرحمن تقسیم شد. با ایجاد اختلاف بین این فرزندان و سپس فرزندان اینان، تضعیف این خاندان شروع شد به طوری که خاندان آل رشید که بر حجاز سلطه داشتند بر این خاندان قلبه کردند. و این غلبه تا سال 1914 ادامه یافت.
3. عبدالعزیر بن عبدالرحمن توانست با در دست گرفتن قدرت، ریاض را از دست خاندان آل رشید بیرون آورد. وی فی الواقع پایه گذار سومین دوره حکومت سعودی است که در سال 19533درگذشت. وی اولین شاه سعودی از بین پادشاهان هفتگانه این خاندان تاکنون است. تعدد فرزندان ذکور وی که تا بیش از 35 فرزند شمرده اند موجب وصیت معروف جانشینانش شد که تا امروز هم سلطنت به دست پسران تنی و ناتنی وی می چرخد. پسرانی که هر یک مرز هفتاد سالگی را رد کرده اند و فرزند سی و پنجم وی اندکی پیش به سلطنت رسید (ملک سلمان) و مقرن یکی از کوچکترین برادران به ولیعهدی برگزیده شد.
روابط ایران با حاکمان عربستان به علت اینکه این منطقه تحت اختیار عثمانی بود در چهارچوب این نظام تعریف میشد. عمده تسلط عثمانی هم مربوط به حاکمیت بر شهرهای مهم این شبه جزیره از جمله مکه و مدینه و جده و چند شهر دیگر که در دسترس بود میشد. و گر نه نظام روبه اضمحلال عثمانی نمیتوانست بر طبیعت خشن این منطقه و بر عشایر خشنتر آن فائق آید. گاه با دادن رشوه و یا امتیازاتی چون زمین و یا تسلط بر منطقه و واحه با چند درخت نخل می توانست آرامشی چندین ساله برای عثمانی به ارمغان بیاورد. مگر اعراب بادیه نشین چه می خواستند.
ایران هم از زمان قاجار بجز راهی کردن حجاج که هر ساله به تعداد اندکی ــ به علت بعد مسافت و سختی سفر ــ به مکه میرفتند کاری به این منطقه نداشت. البته در دورهای که آل سعود با فتوی شیخ وهابیشان به عتبات عالیات حمله کردند و شهر کربلا را غارت نمودند ایران با اعتراض به حکومت عثمانی که به علت ضعف، تسلط ناچیزی بر بین النهرین داشتند، نقش دیگری بازی نکرد.

اولین ارتباط رسمی ایران با آل سعود در دوره پهلوی اول اتفاق افتاد. پس از جنگ جهانی اول و فعالیت انگلیس در متحد کردن اعراب مخالف عثمانی در شبه جزیره عربستان با کمک فردی چونتوماس ادوارد لورنس که به لورنس عربستان معروف شد، و با اعلام استقلال شریف حسین، شریف مکه ــ که از اعقاب پیامبر اسلام بود ــ وضعیت این منطقه شکل دیگری یافت. شریف در مکه و مدینه و فرزندانش یکی در منطقه شامات و دیگری بر عراق به شاهی رسیدند که الان نیزآخرین وارث وی، ملک عبدالله شاه اردن است که در این کشور حاکم است.
از تصمیم انگلیس به در اختیار گذاشتن این منطقه به خاندان شریف حسین دیری نپایید که آل سعودی که در ضعف قرار داشتند با تجدید نیرویی از اعراب بدوی، پس از خلئی که از نبود امپراطوری عثمانی ایجاد شده بود از منطقه نجد حرکت کردند و با اشغال مکه و مدینه (1924) که مرکز تمدنی این کشور به حساب میآمدند و چیره شدن بر کل منطقه حجاز، عبدالعزیز اولین پایه گذار دولت پادشاهی عربستان شد و به خود نام شاه حجاز نهاد.
از سال1939عبدالعزیزابن سعود با یکپارچه کردن همه تکههای پادشاهی خود رسماً نام کشورش را به پادشاهی عربستان سعودی تغییر داد. و البته این امر میسر نشد مگر با ورود قدرت تازه به دوران رسیدهای به نام آمریکا که تشنه نفت این کشور بود. با بسته شدن قرارداد نفتی طولانی مدتی با شرکتهای آمریکایی، شرکت نفت عربستان به نام "آرامکو" به وجود آمد که به ظن اکثر صاحب نظران، گرداننده اصلی سیاستهای این کشور به دست این شرکت است. پر بی راه نیست که امریکای صاحب ادعا در مسائل حقوق بشری، در فجیع ترین کشور دنیا از لحاظ رعایت این مسائل کمترین اعتراض را می کند.

در پی اشغال مدینه از سوی آل سعود و بمباران این شهر و تخریب بقاع متبرکه این شهر که مورد توجه شیعیان ایران نیز بود روابط ایران و عربستان که میرفت روبه بهبود رود، به تیرگی گرایید. حتی با فرستادن عین الملک (پدر هویدا)، ژنرال قنسول ایران در دمشق به همراه جلال السلطنه وزیر مختار ایران در مصر (19255) به جده این اعتراض ایران به جایی نرسید و البته روابط هم مستحکم نشد هیچ که خراب تر هم شد. به نظر میرسد حکومت بدوی و متعصب بر سر کار آمده، چندان آشنایی به اصول دیپلماتیک جهانی نداشت. ولی همین حکومت بدوی که عدم سفر حجاج به مکه را دید و دستش از این منبع سرشار مالی خالی شد به عقل آمد و پیام دوستی فرستاد.
سفر بعدی عین الملک به عربستان سه سال بعد و در اوایل حکومت رضاشاه پهلوی پیش آمد. عین الملک در جواب روزنامه العراق در خصوص ماموریتش می گوید:
آقای حبیب الله خان هویدا (عینالملک) از راه مصر عازم ماموریت خود در حجاز بوده و در ورود به مصر وقایع نگار یکی از روزنامجات مصری او را ملاقات و راجع به ماموریت سیاسی در حجاز سوالاتی کرده و معزی الیه مطالب ذیل را برای او بیان نموده است: "چون دستور دولت متبوعه خود را برای مسافرت به طرف حجاز دریافت کردم از بیروت به تهران حرکت کرده تا با اولیاء امور ملاقات و مذاکره شفاهی راجع به ماموریت خود نموده و دستور کافی برای ماموریت خود اخذ کنم. پس از ورود به تهران به پابوسی اعلیحضرت رضاشاه پهلوی موسس ایران نو و یگانه پهلوان نهضت آن، شرفیاب گردیده اعلیحضرتش نهایت محبت و مرحمت را نسبت به ابن سعود ابراز فرموده و همچنین رجال دولت هم تاسی به شخص اعلیحضرت کرده کمال مهر را نسبت به او اظهار داشتند. و اگر هر آینه غیاب اعلیحضرت ملک عبدالعزیز در نجد و زمستان گذشته نبود اعتراف ایران به حجاز و روابط سیاسی بین دولتین تا به حال به خود صورتی گرفته بود. بین دولت ایران و حجاز اموری که موجب رد و بدل و گفت و گو باشد وجود ندارد و ایرانیان هم چیزی از حجاز نخواسته و امتیازی هم برای رعایای خود در حجاز مطالبه نمیکند. فقط چیزی که هست دولت ایران مایل است که طرز معاملات با رعایای او در حجاز مطابق بهترین معامله باشد که با ملت میکند و حریت دیانتی و مذهبی حجاج ایرانی در حجاز محفوظ بماند و البته این قضیهایست که هرگز حکومت حجاز با آن مخالفت نخواهد کرد.
ماموریت من در این سفر اعترافی است که از قبل دولت متبوعه خود به پادشاه نجد و حجاز کرده و پس از آن مطابق معمول بایستی هیاتی از طرف پادشاه حجاز به تهران اعزام شود و مکتوب دوستانه از طرف ابن سعود برای اعلیحضرت شاه با خود همراه داشته باشد. چنانچه در موقع اعتراف ایران به عراق معمول گردید و هیاتی از طرف حکومت عراق به ریاست رستم بیک حیدر به تهران اعزام گردیده و با نهایت احترام از طرف و محبت استقبال گردیدند و پر معلوم است که زیارت نمایندگان حکومت عربی حجاز به ایران در این موقع، کمک بزرگی به حسن روابط طرفین خواهد کرد و ایرانیان کارهایی را که عواطف قلبیشان را نسبت به عرب ظاهر می کنند ابراز خواهند نمود.
پس از انجام این سفر که به نظر می آید قرین موفقیت بود، مقدمات سفر اولین هیئت سعودی که نام هیئت حسن نیت را یدک می کشید آماده شد و آنان به تهران آمدند. این هیئت که به نمایندگی از ابن سعود به تهران آمدند، شامل شیخ عبدالله الفضل فرزند دوم سلطان و وزیر امور خارجه آن کشور بود. تا این تاریخ ــ 1929ــ ایران به طور رسمی حکومت سعودی را به رسمیت نشناخته بود و در این سفر این امر انجام گرفت و رابطه سیاسی دو کشور برقرار شد. و در مارس 1930م سفارت ایران در جده افتتاح شد. عینالملک تا مدتی به عنوان وزیر مختار در این شهر باقی ماند. با سفر امیرفیصل نایب السلطنه که بعدها به شاهی رسید در سفر او به تهران در سال 1311 روابط دوستانه شد.
مرحله دوم روابط ایران و سعودی به دوران محمدرضا پهلوی باز می گردد. در دوره اول تقریباً تنش خاصی ایجاد نشده بود. جنگ جهانی دوم تا حد زیادی روابط بین همسایگان خاورمیانه را تحت الشعاع خود داشت و از سویی شاه نورسیده هم چندان قدرتمند نبود که بخواهد روابطی جدای از سیستم سابق برقرار نماید. اولین گزارش در خصوص روابط ایران و عربستان در همان سالهای اولیه به حکومت رسیدن شاه داده شد. قتل سیدابوطالب یزدی به هنگام حج سال 1322.
این زائر که به علت بدی مزاج در کعبه دچار استفراغ شده بود به دست شرطه های امر به معروف عربستان دستگیر شد به جرم ملوث کردن خانه خدا و بدون توجه به دفاعیات و سخنانش به شکلی کاملاً بدوی و غیر انسانی سر بریده شد. این عمل که بسیار شبیه به عملکرد داعشیان قرن جدید است بازتاب بدی در ایرانیان داشت. به نظر می رسد این قتل بیشتر تصفیه حساب فرقه ای باشد تا اجرای قوانین الهی. یعنی تصفیه حساب تفکر سلفی و وهابی با فرقه ای دیگر یعنی شیعیان که از نظر علمای وهابی کافر و خارج از دین به حساب می آیند.
این اولین دور جدید روابط، آغازی بد و در شرایط جدید پس از جنگ دوم بود. از سوی ایران روابط با عربستان قطع شد و این قطع رابطه تا چهار سال دوام یافت، بدون اینکه عربستان تاوان این کار را بپردازد. و ارتباط مجدد نیز با نامه ای که ابن سعود به شاه جوان ایران نوشت، و با صلاحدید مقامات برقرار شد. ملک عبدالعزیر در این نامه نوشته بود:
... موجب کمال مسرت ما است که مناسبات دوستی قدیمی خود را که گردی از فترت بر آن نشسته بود با دولت آن اعلیحضرت تجدید نموده که آبها به مجاری سابق خود باز گردد و برای وصول به این منظور مقرر داشتیم در همین نزدیکی یعنی پس از بازگشت وزیر امور خارجه ما از آمریکا، وزیرمختاری در دربار آن اعلیحضرت معین و برقرار نماییم که دولت دو ملت را وصل و تشیید نماید، همچنانکه خوشوقت خواهیم شد چنانچه آن اعلیحضرت هم عین همین عمل را اجراء بفرمایند تا امور بین دو کشور به حال طبیعی خود بازگشته و باب مودت ودوستی مانند گذشته برقرار شده و در آینده هم پایدار بماند...
محمدرضاشاه هم جوابیه ای بدین مضمون به ملک نوشت که در بخشی از آن آمده است: «... از سوءتفاهم موجود بین دو کشور همواره ملالت خاطر داشتیم و بنا بر این تمایل آن اعلیحضرت را با حسن قبولی تلقی نموده و یقین داریم با توجه و اهتمام خاص آن اعلیحضرت و ورود وزیرمختاری که به دربار ما مامور خواهد شد دوره جدیدی در مناسبات دو کشور اتخاذ خواهد گردید، ما نیز به دولت خود امر و مقرر داشتیم متقابلاً در تعیین و اعزام وزیرمختار نزد آن اعلیحضرت اقدام شایسته به عمل آورد...».
سفارت ایران از 18 اسفند 1328در جده به دست عبدالحسین صدیق انصاری به عنوان وزیر مختار ایران در عربستان افتتاح شد. از این زمان تاکنون روابط این دو کشور فراز و فرودهای زیادی داشته است. مهمترین مشکل شاه با حکومت عربستان داعیه ای بود که هم ایران و هم عربستان در خصوص قدرت اول این منطقه با هم بازی میکردند. با اینکه هر دو کشور در محدوده کشورهای طرفدار غرب محسوب می شدند ولی این رقابت منطقه ای به شکلهای گوناگونی دیده می شد. مهمترین شکل آن رقابت این دو کشور در مسئله قیمت نفت بود. دعوایی که بارها موجب سردی روابط در بین این دو کشور شد. در خاطرات اسدالله علم این برخوردها و ناراحتیهای شاه از دست سیاستهای عربستان به خوبی ضبط شده است.
شاه برای اولین بار در دوره دومین پادشاه عربستان یعنی ملک سعود پای به عربستان گذاشت (27اسفند 1336) و این همان سفر معروفی بود که شاه در لباس احرام کارهای تبلیغاتی فراوانی انجام داد. و البته این سفر در جواب سفری بود که ملک سعود سال قبل از آن به ایران داشت.

روابط دو کشور ایران و عربستان در دهۀ 1350 با دکترین سیاسی نیکسون به یکدیگر پیوند خورده و بیشتر با آئین مزبور قابل تفسیر و تبیین می باشد. در چارچوب این دکترین دو کشور همکاریهایی را در منطقه برای حفظ وضع موجود و منافع غرب آغاز می نمایند. در این راستا، ایران با قدرت بالندۀ نظامی خود، حفظ امنیت منطقه را به عهده می گیرد و عربستان با توان مالی و ذخایر عظیم نفتی نقش قدرت اقتصادی را متعهد می شود. با وجود این همکاریها، در روابط دو کشور در این دهه نیز رقابتهایی به چشم می خورد. در دهه 1350 شاه ایران سعی نمود تا جاه طلبی منطقه ای خود را تحقق بخشد، لذا با مطرح کردن تشکیل یک پیمان دفاعی برای کشورهای خلیج فارس تلاش کرد تا رهبری این کشورها را برعهده گرفته و نقش برادر بزرگتر را برای آنها ایفا کنند. عملی شدن این طرح می توانست به بلندپروازیهای نظامی و سیاسی شاه، یعنی تبدیل ایران به قدرت اول نظامی اقیانوس هند جامۀ عمل بپوشاند و حوزه نفوذ کشور او را گسترش دهد. در مقابل عربستان سعودی با امتیازات اشتراک قومی، فرهنگی، زبانی و مذهبی با کشورهای عرب منطقه، بسیار میل داشت که این سیادت را خود بر عهده بگیرد، به همین خاطر به انحاء مختلف تلاش کرد تا با استفاده از این امتیازات و اهرمهای دیگر به مقابله با توسعه طلبی و افزون خواهی شاه برخیزد. ...این روند همکاری و رقابت تا سال 1357 در روابط و سیاستهای آشکار و نهان دو کشور مشهود است.
انقلاب اسلامی در واقع چرخشی بزرگ در کشورهای وابسته به غرب در منطقه ایجاد کرد. با وقوع انقلاب با اینکه بار سنگینی که به نام شاه برگرده منطقه سنگینی کرد برداشته شد و خطری بزرگتر برای رژیمهای دیکتاتوری منطقه ایجاد کرد. پیام رهایی بخش آزادی و حریت انقلاب در منطقه پیچید واز سوی دیگر این رژیمها را نسبت به اوضاع مردم کشور خودشان حساس کرد. پیام صدور انقلاب خطر بزرگی بود. از همان روز پیروزی، موج مخالفتهای این کشورها با ایران به صورت غیرعلنی و سپس علنی آشکار شد. دولت عراق و رهبرش صدام، علمدار این فشار بود که کاملاً آشکار و هویدا بر ضد ایران جنگی را آغاز کرد که که دیگر کشورهای منطقه مانند حکومت سعودی با پشتیبانی مالی خویش حامی بی چون و چرای وی گردیدند. هشت سالی که دهها میلیارد دلار برای این کشورها آب خورد و آخرش هم صدام چون خاری بر چشم همان دوستانش فرو شد و به دشمن خونی آنان تبدیل گردید.
در طول این سالها واقعه کشته شدن حجاج ایرانی در عربستان هم سالهایی چند روابط را تیره و تار کرد که با سیاست سیاستمداران دو طرف بعد از چند سال آرامشی نسبی بین دو کشور به وجود آورد که همانا حمله صدام به همین کشورها و عدم همراهی ایران با وی می تواند دلیل این نزدیکی رابطه باشد. هر چند که هیچ گاه این رابطه به یک دوستی محکم تبدیل نشد.
با وقوع انقلابهای بهار عربی و ایجاد موجی جدید در دنیای عربی و خیزش مردمی در بحرین و دخالت علنی سعودی در این کشور و مسئله سوریه مجددآً روابط ایران و عربستان در حضیض قرار دارد. مشکل عمده هم به نظر می رسد در هم آمیختگی آیین تند وهابیت با سیاست این کشور است. وهابیتی که شیعیان و حتی دیگر گروههای اسلامی را کافر می داند و نجس. امتزاج شاهزادگان و علمای وهابی که به شیوخ مشهورند چنان است که این شیوخ در واقع قدرت زیادی در سیاستگذاریهای منطقه ای این سلطنت برعهده دارد. هر چند که گاه برخی از سلاطین سعی داشتند که قدرت این شیوخ را کم کنند ولی در توان آنان برای این کار نمی توان امیدی داشت.
شاید با مرگ آخرین فرزندان عبدالعزیز و ایجاد جریان جدیدی از نسل جوانتر خاندان سعودی که سعی در به امروزی تر کردن نحوه حکومتشان بزنند بتوان به سالهای آینده امید بست. به هر صورت با زاده شدن گروهی به نام داعش که از تولیدات مذهب تند سلفی است و عملیات جنون آمیزی که در سرکوب و اعمال وحشیانه بر ضد بشریت می کنند ــ که دود آن حتی به چشم این خاندان خواهد رفت ــ می توان امید بست که شاید روزی با ایجاد تغییرات اصلاحی در این جامعه به شدت بسته و اصولگرای به تمام معنی، رابطه گرم تر و صمیمانه تری بین ایران و آن کشور ایجاد شود.
منابع:
1. اخوان کاظمی، بهرام. مروری بر روابط ایران و عربستان در دو دهه اخیر. تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1373.
2. عظیمی، رقیه سادات. عربستان سعودی. تهران، وزارت خارجه، 1374.
3. غفاریان، سیروس. حکومتگران کشورهای اسلامی. تهران، آموزش و پرورش، 1380.
4. کلیاتی درباره روابط دولت شاهنشاهی ایران با دول حوزه مسئولیت اداره اول سیاسی. تهران، وزارت امور خارجه، 1355.
تصاویری از سلطنت بیسابقه ملکه الیزابت
شاهزاده الیزابت (چهارم از سمت چپ) در یازدهسالگی در بالکن کاخ باکینگهام پس از تاجگذاری پدرش "جرج ششم". مرگ پدرش در سال 1952 او را در 25 سالگی بر تخت سلطنت نشاند. ملکه الیزابت دوم 66 سال است که بر تخت سلطنت نشسته است.

شاهزاده الیزابت (چهارم از سمت چپ) در یازدهسالگی در بالکن کاخ باکینگهام پس از تاجگذاری پدرش "جرج ششم". مرگ پدرش در سال 1952 او را در 25 سالگی بر تخت سلطنت نشاند.

ملکه الیزابت همیشه از موقعیتش بهعنوان رئیس نیروهای مسلح بریتانیا قدردانی کرده است. در این تصویر شاهزاده الیزابت به همراه شاهزاده مارگارت (چپ) و ملکه مادر (راست) با اعضای "گرندیر گاردز" دیدار میکنند.

سفر مادرش به نقاط طوفانزده در شرق لندن برای تقویت روحیه آنها، منبع الهامبخش عمیقی برای او بود. در این تصویر شاهزاده الیزابت در حال تمرین مکانیکی در سال 1945 است.

او در سال 1947 با شاهزاده فیلیپ دوک ادینبورگ ازدواج کرد. درست است که ازدواجشان یک توافق اشرافی میان خانوادههای سلطنتی بود، اما این دو عاشق هم بودند. تصویر متعلق به سال 1951 و با فرزندانشان "چارلز" و "آنه" میباشد.

شاهزاده الیزابت در حال ترک کاخ باکینگهام برای شرکت در مراسم تاجگذاری در "وست مینستر ابی"؛ 2 ژوئن 1953

در اولین سفر به استرالیا در فوریه 1954

ملکه علاقه خاصی به کانادا دارد که برخلاف استرالیا، سعی نکرده او را از مقام افتخاری "رئیس کشور" حذف کند. در اینجا 33 ساله است و در کنار دوک ادینبورگ در انتاریو دیده میشود.

خانواده سلطنتی بدون سگ "کورگی" قابلتشخیص نیست. پدرش در سال 1993 برایش سگی با این نژاد به نام "دوکی" خرید. ملکه بیش از سی سگ از این نژاد داشته است. این تصویر متعلق به سال 1969 است.

ملکه به خاطر عشقش به اسبها شهرت دارد و هرگز مسابقات دربی اپسم را از دست نمیدهد، بهخصوص اگر یکی از اسبهای مسابقهای خودش در رقابت شرکت کند.

برخلاف ازدواج خودش، ازدواج پسرش چارلز با دیانا اسپنسر پیوندی بود که توسط شجره شناسهای قصر ترتیب داده شده بود. این تصویر متعلق به سال 1982 است و زبان بدن سنگینی که در اینجا حاکم است نشانگر عمق اختلافات در خانواده سلطنتی آن دوران است.

ملکه الیزابت علاقه زیادی به کلاه دارد و یکبار دراینباره گفت: "فکر میکنم من تنها فردی هستم که همیشه کلاه دارم."

برخلاف تصویر عمومیاش که معمولاً جدی و سرسخت به نظر میرسد، در زندگی شخصی و میان اعضای خانواده به شوخطبعی شهرت دارد. این تصویر متعلق به سال 2009 است که ملکه در مسابقه پرش با کیسه در اسکاتلند حضور یافته است.

در حال ترک مراسم بازگشایی رسمی پارلمان با نیم تاجی که در سال 1820 برای جرج چهارم ساخته شد.

سال 1992 ازدواج فرزندش با دیانا برهم خورد و پنج سال بعد دیانا در یک حادثه کشته شد. اما در این تصویر شاد که در سال 2014 در کاخ باکینگهام گرفته شده، مشخص است اعضای خانواده سلطنتی مدتهاست این مصائب را پشت سر گذاشتهاند.

خطرناک ترین پل های جهان
خطرناک ترین پل های جهان
معمولا ماجراجویان از طرفداران عبور از این پل ها هستند. اگر به مقداری آدرنالین احتیاج دارید پیشنهاد میکنیم سری به این پل ها بزنید. عبور از این پلها کار هر کسی نیست و دل و جرات میخواهد.
- پل معلق کاپیلانو، کانادا
- پل مارین بروک، آلمان
- پل طنابی کَریک اَرِد، ایرلند
- پل لنکاوی اسکای، مالزی
- پل غسا، نپال
- پل رویال جورج، ایالت متحده
- آگیلی دو میدی، فرانسه
- پل تریفت، سوییس
- پل رودخانه ویتیم
پل بسیار خطرناک جهان که گذر از آن برای هر کسی دلهره آور است
؛ پل های خطرناک زیادی در دنیا هستند که گذشتن از روی آن ها می تواند واقعا مرگبار باشد اما کمتر پلی را می توانید در دنیا پیدا کنید که مثل پل «کوآندین اسکای» تا این حد سطح آندرنالین خون را بالا ببرداین پل خطرناک در روسیه قرار دارد و شاید بتوان آن را خطرناک ترین پل وسیل نقلیه دنیا دانست. این پل ۵۷۰ متری بر روی رودخانه «ویتیم»، یکی از شاخه های رودخانه لنا (Lenaa) قرار دارد و جالب است که فقط دو متر عرض دارد که حتی برای گذشتن یک ماشین استاندار هم باریک است
اما نکته ترسناک این پل این است که در کناره های آن هیچ گاردریل و یا نرده ای وجود ندارد تا اگر یک وقتی اتفاقی افتاد و ناگهان ماشین منحرف شد بتواند از پرت شدن آن به رودخانه یخ زده جلوگیری کند. در ادامه ما را همراهی کنید تا از این پل مرگبار روسیه بیشتر بدانید.

بدنه این پل فلزی است و خیلی کهنه به نظر می آید اما کف آن با چوب های راه آهن های قدیمی پوشیده شده که وقتی روی آن ها یخ و برف می نشیند خیلی لیز و لغزنده می شوند.
از آنجایی که داریم درباره سیبری حرف می زنیم همیشه روی این پل پوشیده از برف و یخ است! پس بر روی آن یک اشتباه و یک لغزش ممکن است به پایان زندگی بانجامد. این پل در ابتدا قرار بود بخشی از راه آهن ۴۳۲۴ کیلومتری نواحی شرقی سیبری و خاور دور روسیه باشد اما هیچ وقت تکمیل نشد و به مرحله افتتاح نرسید برای همین مردم روستای ۱۵۰۰ نفری کوآندا که در نزدیکی این پل زندگی می کردند برای رد شدن از رودخانه ویتیم شروع به استفاده از این پل کردند. از آن جایی که این پل یک پل رسمی برای رفت و آمد وسایل نقلیه نیست برای همین از وقتی این پل در سه دهه گذشته درست شد تقریبا هیچ تعمیر و مرمتی روی آن انجام نشده است. شرایط آب و هوایی بی رحم سیبری آسیب های زیادی به مسیر چوبی و پوسیده پل زده است به طوری که بیشتر وقت ها زیر بار فشار سنگین ماشین ها بر روی آن ها حفره ها و سوراخ هایی ایجاد می شود که خود راننده ها با تکه های چوب یا چیزهای دیگر آن را می پوشانند تا بتوانند از روی پل رد شوند!

گذشتن از روی این پل مخصوصا برای کامیون های بزرگ در اواخر بهار و تابستان بسیار چالش انگیز است اما همین که فصل زمستان می شود دیگر این پل به چالشی ترسناک و دلهره آور تبدیل می شود . جالب است که عرض کم ، نبود نرده و سطح لغزنده چوبی پل نتوانسته راننده ها را از رد شدن از این پل منصرف کند! بادهای سنگینی که بر روی رودخانه می وزد در هنگام گذشتن از روی پل می تواند حسابی ضربان قلب را بالا ببرید و راننده ها را بترساند. حتی باتجربه ترین راننده ها هم در هنگام رد شدن از پل همه شیشه های ماشین را پایین می دهند تا باد نتواند ماشین را به اطراف هل بدهد و از روی پل پرت کند!

اما این پل با وجود همه چالش و خطرهایی که دارد به یکی از محبوب ترین پل ها تبدیل شده! چون آن هایی که دل شیر دارند و شجاعند از نواحی مختلف خودشان را به این پل می رسانند. با اینکه خیلی از افراد دل و جرات رد شدن از روی این پل را ندارند اما خیلی ها هم هستند که به دلیل هیجان، ماجراجویی و حس خوب پیروزی در آخر مسیر، به روی این پل می آیند تا گذشتن از روی آن را تجربه کنند. برای آن ها رد شدن از روی این پل یک دستاورد به حساب می آید که می شود به آن افتخار کرد. راننده های زیادی از رد شدن از روی پل فیلم می گیرند و آن را در شبکه های اجتماعی می گذراند تا شجاعت خود را به همه نشان دهند. با اینکه روستای دورافتاده کوآندا با مهاجرت ساکنانش کم کم در جال متروک شدن است اما این پل به عنوان یک جاذبه گردشگری همچنان شلوغ است و ماشین هایی هر روز از روی آن رد می شوند. نکته جالب درباره این پل این است که تا به حال هیچ گزارش آنلاینی درباره بروز حادثه بر روی این پل اتفاق نیفتاده است.

پل قدیمی و کهنه سیبری یکی از تماشایی ترین پل های دنیا و رد شدن از روی آن یکی از سخت ترین و ترسناک ترین ماجراجویی هاست! جان سالم بدر بردن از روی این پل تبدیل به یکی از دستاوردهای زندگی ۳۴ نفری بوده که از روی این پل سالم گذشتند و آن را در صفحه فیس بوک خود منتشر کردند. رد شدن از پل برای راننده های ماهر فقط ۳ دقیقه زمان نیاز دارد اما آن ها همین که با ماشین به روی این پل می آیند باید ۱۰۰ درصد تمرکز کنند چون یک لحظه حواس پرتی و منحرف شدن یعنی پرت شدن از روی پل! آنها می دانند که بر روی پل باید مثل لاک پشت حرکت کنند و کسی موفق می شود که مسیر را سالم پشت سر بگذارد که آهسته و پیوسته برود. این پل واقعا چالشی نفسگیر و به یکی از ترسناک ترین پل های معروف است و کسانی که مشکلات قلبی، تنفسی و حتی پا درد دارند باید دور رد شدن از روی آن را خط بکشند!
ترسناک بودن این پل را نمی توان با کلمات توصیف کرد و حتی تصاویر پل هم به خوبی نمی تواند خطرناک بودن و هیجان گذشتن از روی آن را نشان دهد. این پل که در دهه ۱۹۸۰ ساخته شده اجازه می دهد تا روستای کوچک کوآندا با دیگر نقاط دنیا در ارتباط باشد. این پل خطرناک مهارت و شجاعت هر راننده ای را محک می زند و در شرایط خیلی بد آب و هوایی نباید از آن استفاده کرد.
پل بسیار خطرناک جهان که گذر از آن برای هر کسی دلهره آور است
؛ پل های خطرناک زیادی در دنیا هستند که گذشتن از روی آن ها می تواند واقعا مرگبار باشد اما کمتر پلی را می توانید در دنیا پیدا کنید که مثل پل «کوآندین اسکای» تا این حد سطح آندرنالین خون را بالا ببرداین پل خطرناک در روسیه قرار دارد و شاید بتوان آن را خطرناک ترین پل وسیل نقلیه دنیا دانست. این پل ۵۷۰ متری بر روی رودخانه «ویتیم»، یکی از شاخه های رودخانه لنا (Lenaa) قرار دارد و جالب است که فقط دو متر عرض دارد که حتی برای گذشتن یک ماشین استاندار هم باریک است
اما نکته ترسناک این پل این است که در کناره های آن هیچ گاردریل و یا نرده ای وجود ندارد تا اگر یک وقتی اتفاقی افتاد و ناگهان ماشین منحرف شد بتواند از پرت شدن آن به رودخانه یخ زده جلوگیری کند. در ادامه ما را همراهی کنید تا از این پل مرگبار روسیه بیشتر بدانید.

بدنه این پل فلزی است و خیلی کهنه به نظر می آید اما کف آن با چوب های راه آهن های قدیمی پوشیده شده که وقتی روی آن ها یخ و برف می نشیند خیلی لیز و لغزنده می شوند.
از آنجایی که داریم درباره سیبری حرف می زنیم همیشه روی این پل پوشیده از برف و یخ است! پس بر روی آن یک اشتباه و یک لغزش ممکن است به پایان زندگی بانجامد. این پل در ابتدا قرار بود بخشی از راه آهن ۴۳۲۴ کیلومتری نواحی شرقی سیبری و خاور دور روسیه باشد اما هیچ وقت تکمیل نشد و به مرحله افتتاح نرسید برای همین مردم روستای ۱۵۰۰ نفری کوآندا که در نزدیکی این پل زندگی می کردند برای رد شدن از رودخانه ویتیم شروع به استفاده از این پل کردند. از آن جایی که این پل یک پل رسمی برای رفت و آمد وسایل نقلیه نیست برای همین از وقتی این پل در سه دهه گذشته درست شد تقریبا هیچ تعمیر و مرمتی روی آن انجام نشده است. شرایط آب و هوایی بی رحم سیبری آسیب های زیادی به مسیر چوبی و پوسیده پل زده است به طوری که بیشتر وقت ها زیر بار فشار سنگین ماشین ها بر روی آن ها حفره ها و سوراخ هایی ایجاد می شود که خود راننده ها با تکه های چوب یا چیزهای دیگر آن را می پوشانند تا بتوانند از روی پل رد شوند!

گذشتن از روی این پل مخصوصا برای کامیون های بزرگ در اواخر بهار و تابستان بسیار چالش انگیز است اما همین که فصل زمستان می شود دیگر این پل به چالشی ترسناک و دلهره آور تبدیل می شود . جالب است که عرض کم ، نبود نرده و سطح لغزنده چوبی پل نتوانسته راننده ها را از رد شدن از این پل منصرف کند! بادهای سنگینی که بر روی رودخانه می وزد در هنگام گذشتن از روی پل می تواند حسابی ضربان قلب را بالا ببرید و راننده ها را بترساند. حتی باتجربه ترین راننده ها هم در هنگام رد شدن از پل همه شیشه های ماشین را پایین می دهند تا باد نتواند ماشین را به اطراف هل بدهد و از روی پل پرت کند!

اما این پل با وجود همه چالش و خطرهایی که دارد به یکی از محبوب ترین پل ها تبدیل شده! چون آن هایی که دل شیر دارند و شجاعند از نواحی مختلف خودشان را به این پل می رسانند. با اینکه خیلی از افراد دل و جرات رد شدن از روی این پل را ندارند اما خیلی ها هم هستند که به دلیل هیجان، ماجراجویی و حس خوب پیروزی در آخر مسیر، به روی این پل می آیند تا گذشتن از روی آن را تجربه کنند. برای آن ها رد شدن از روی این پل یک دستاورد به حساب می آید که می شود به آن افتخار کرد. راننده های زیادی از رد شدن از روی پل فیلم می گیرند و آن را در شبکه های اجتماعی می گذراند تا شجاعت خود را به همه نشان دهند. با اینکه روستای دورافتاده کوآندا با مهاجرت ساکنانش کم کم در جال متروک شدن است اما این پل به عنوان یک جاذبه گردشگری همچنان شلوغ است و ماشین هایی هر روز از روی آن رد می شوند. نکته جالب درباره این پل این است که تا به حال هیچ گزارش آنلاینی درباره بروز حادثه بر روی این پل اتفاق نیفتاده است.

پل قدیمی و کهنه سیبری یکی از تماشایی ترین پل های دنیا و رد شدن از روی آن یکی از سخت ترین و ترسناک ترین ماجراجویی هاست! جان سالم بدر بردن از روی این پل تبدیل به یکی از دستاوردهای زندگی ۳۴ نفری بوده که از روی این پل سالم گذشتند و آن را در صفحه فیس بوک خود منتشر کردند. رد شدن از پل برای راننده های ماهر فقط ۳ دقیقه زمان نیاز دارد اما آن ها همین که با ماشین به روی این پل می آیند باید ۱۰۰ درصد تمرکز کنند چون یک لحظه حواس پرتی و منحرف شدن یعنی پرت شدن از روی پل! آنها می دانند که بر روی پل باید مثل لاک پشت حرکت کنند و کسی موفق می شود که مسیر را سالم پشت سر بگذارد که آهسته و پیوسته برود. این پل واقعا چالشی نفسگیر و به یکی از ترسناک ترین پل های معروف است و کسانی که مشکلات قلبی، تنفسی و حتی پا درد دارند باید دور رد شدن از روی آن را خط بکشند!
ترسناک بودن این پل را نمی توان با کلمات توصیف کرد و حتی تصاویر پل هم به خوبی نمی تواند خطرناک بودن و هیجان گذشتن از روی آن را نشان دهد. این پل که در دهه ۱۹۸۰ ساخته شده اجازه می دهد تا روستای کوچک کوآندا با دیگر نقاط دنیا در ارتباط باشد. این پل خطرناک مهارت و شجاعت هر راننده ای را محک می زند و در شرایط خیلی بد آب و هوایی نباید از آن استفاده کرد.
تابلوی رشت
ناحیه (شهرستان) رشت در کشور تاجیکستان
ناحیه رشت
این شهرستان در ۱۰ مارس سال ۱۹۳۱ به نام ناحیه غرم تأسیس شد. از ۲۷ اکتبر ۱۹۳۹ تا ۲۴ اوت ۱۹۵۵ این ناحیه بخشی از ولایت غرم بود. نام ناحیه غرم در تاریخ ۲۸ آوریل سال ۲۰۰۱ رسماً به ناحیه رشت تغییر کرد.
به طور عمده در زمینه کشاورزی، پرورش گاو، کشت سیب زمینی، و باغبانی فعالندنخستین موسسه پزشکی به شکل نوین در دره رشت در سال ۱۹۲۵ و برای ارتش سرخ ساختهشد. درههای کمرآب، یاسمان و چایت و چشمههای معدنی و دارویی از نقاط دیدنی آن هستند. زغال سنگ، آلومینیوم، سنگ مرمر از ذخایر طبیعی رشت هستند.
از جمله نویسندگان، پژوهشگران، و دولتمردان نامور رشت میتوان به این افراد اشاره کرد: نصرتالله مهسوم، منور شاگدایف، میرزا رحمتوف، محمدالله خالوف، قدرالدین اصلانوف، منورشاه نظریف، سعیدالله خیراللهیف، باقی رحیمزاده، علی خوش، مهمان بختی، ظفر ناظموف، و منظر شریف.
ماجرای عجیب یک سرباز ژاپنی


در رابطه با جنگ های بزرگ جهانی گاها خبرهای عجیب و غریب زیادی به گوش میرسد ولی شاید داستان هیرو اونادا یکی از عجیب ترین این داستان ها باشد . هیرو اونادا در زمان جنگ جهانی دوم بیست سال سن داشت که به ارتش ژاپن پیوست . وی کارمند یکی از شرکت های چین بود که از کارش استفا داده و به هنگ افسرهای ناکادو پیوست . . .
ماجرای عجیب یک سرباز ژاپنی
اونادا بعد از گذراندن دوره افسری به صورت داوطلب در دسامبر ۱۹۴۴ به جزیره لوبنگ فیلیپین اعزام شد . هنگ اعزامی وظیفه حفاظت از جزیره که یک منطقهاستراتژیک به شمار می رفت را داشت . مدتی بعد در تاریخ ۱۹۴۵ جزیره به وسیله نیروهای متفقین فتح شده و اونادا به همراه عده باقیمانده در دسته های سه چهار نفری به جنگل ها پناه بردن . اکثر گروه های چریکی توسط نیروها دستگیر شده و به قتل رسیدن . دسته ی اونادا متشکل از سه سرباز به همراه خودش بود . یوایچی اکاتسو ، سیوچی شیمادا و کینشیچی کونزوکا . این دسته که با عقب کشیدن به عمق جنگل ها زنده مانده بود ، با میوه های جنگلی و دزدی برنج از کشاورزان محلی زنده مانده بود .
در اکتبر ۱۹۴۵ هنگامی که برای کشتن یک گاو مخفیانه به مزرعه ای وارد شدند برگه ای را پیدا کردند که روی آن از مبارزان چریکی خواسته بود مواضع خود رو ترک کنند و به ژاپن برگردند و توضیح داده شده که جنگ در ۱۵ اکتبر به پایان رسیده است . اونادا و سربازانش بعد از خواندن متن نامه با فکر اینکه این راهی برای فریب سربازان و دستگیر کردنشان هست دوباره به عمق جنگل پناه بردند .
در پنج سال بعد آنها بدون اطلاع از پایان جنگ همچنان از مواضع خود دفاع میکردند . در این میان آکاسو تصمیم به فرار گرفت به همین شب دورتر از بقیه خوابید و نیمه شب کمپ را ترک کرد . به دلیل اینکه در جهت یابی مهارت کافی نداشت شش ماه در جنگل ها آواره بود تا بالاخره خود را به ساحل رساند . بعد از این جریان از ترس اینکه سرباز فراری دستگیر شده و محل کمپ را لو بدهد اونادا گروه را به عمق بیشتری از جنگل برد .
در پنج سال بعدی شیمیدا به دلیل بیماری جان سپرد ، در حال حاضر از آن گروه کوچک ۴ نفره فقط ۲ نفر باقی مانده بود .
در ۱۷ سال بعد اونادا به همراه تنها سربازش همچنان در حال جنگهای چریکی بودند .
بعد از ۲۷ سال از پایان جنگ یک دانشجوی ژاپنی برای تحقیقی در مورد این افسانه به جنگلهای ویتنام سفر کرد او در نهایت توانست آن دو را پیدا کند . اما اونادا حاضر نشد با یک حرف پسربچه پست خود را ترک کند .
در اکتبر ۱۹۷۲ بالاخره یک گروه از ژاپن برای بازگرداندن این دو سرباز اعزام شدند . این در حالی بود که دو نفر حتی به گروه اعتماد نداشتند و مرتب مواضع خود را تغییر میدادند . تا زمانی که یکی از فرماندهان جنگ جهانی دوم به منطقه اعزام شد و به اونادا اطمینان داد که جنگ سالهاست پایان پذیرفته است .

هم اکنون اونادا برای سربازان ژاپن یک قهرمان ملیست . او در سال ۱۹۹۶ دوباره به جنگلهای فیلیپین سفر کرد و ده هزار دلار را صرف ساخت مدرسه در ان منطقه کرد
ماجرای عجیب یک سرباز ژاپنی


در رابطه با جنگ های بزرگ جهانی گاها خبرهای عجیب و غریب زیادی به گوش میرسد ولی شاید داستان هیرو اونادا یکی از عجیب ترین این داستان ها باشد . هیرو اونادا در زمان جنگ جهانی دوم بیست سال سن داشت که به ارتش ژاپن پیوست . وی کارمند یکی از شرکت های چین بود که از کارش استفا داده و به هنگ افسرهای ناکادو پیوست . . .
ماجرای عجیب یک سرباز ژاپنی
اونادا بعد از گذراندن دوره افسری به صورت داوطلب در دسامبر ۱۹۴۴ به جزیره لوبنگ فیلیپین اعزام شد . هنگ اعزامی وظیفه حفاظت از جزیره که یک منطقهاستراتژیک به شمار می رفت را داشت . مدتی بعد در تاریخ ۱۹۴۵ جزیره به وسیله نیروهای متفقین فتح شده و اونادا به همراه عده باقیمانده در دسته های سه چهار نفری به جنگل ها پناه بردن . اکثر گروه های چریکی توسط نیروها دستگیر شده و به قتل رسیدن . دسته ی اونادا متشکل از سه سرباز به همراه خودش بود . یوایچی اکاتسو ، سیوچی شیمادا و کینشیچی کونزوکا . این دسته که با عقب کشیدن به عمق جنگل ها زنده مانده بود ، با میوه های جنگلی و دزدی برنج از کشاورزان محلی زنده مانده بود .
در اکتبر ۱۹۴۵ هنگامی که برای کشتن یک گاو مخفیانه به مزرعه ای وارد شدند برگه ای را پیدا کردند که روی آن از مبارزان چریکی خواسته بود مواضع خود رو ترک کنند و به ژاپن برگردند و توضیح داده شده که جنگ در ۱۵ اکتبر به پایان رسیده است . اونادا و سربازانش بعد از خواندن متن نامه با فکر اینکه این راهی برای فریب سربازان و دستگیر کردنشان هست دوباره به عمق جنگل پناه بردند .
در پنج سال بعد آنها بدون اطلاع از پایان جنگ همچنان از مواضع خود دفاع میکردند . در این میان آکاسو تصمیم به فرار گرفت به همین شب دورتر از بقیه خوابید و نیمه شب کمپ را ترک کرد . به دلیل اینکه در جهت یابی مهارت کافی نداشت شش ماه در جنگل ها آواره بود تا بالاخره خود را به ساحل رساند . بعد از این جریان از ترس اینکه سرباز فراری دستگیر شده و محل کمپ را لو بدهد اونادا گروه را به عمق بیشتری از جنگل برد .
در پنج سال بعدی شیمیدا به دلیل بیماری جان سپرد ، در حال حاضر از آن گروه کوچک ۴ نفره فقط ۲ نفر باقی مانده بود .
در ۱۷ سال بعد اونادا به همراه تنها سربازش همچنان در حال جنگهای چریکی بودند .
بعد از ۲۷ سال از پایان جنگ یک دانشجوی ژاپنی برای تحقیقی در مورد این افسانه به جنگلهای ویتنام سفر کرد او در نهایت توانست آن دو را پیدا کند . اما اونادا حاضر نشد با یک حرف پسربچه پست خود را ترک کند .
در اکتبر ۱۹۷۲ بالاخره یک گروه از ژاپن برای بازگرداندن این دو سرباز اعزام شدند . این در حالی بود که دو نفر حتی به گروه اعتماد نداشتند و مرتب مواضع خود را تغییر میدادند . تا زمانی که یکی از فرماندهان جنگ جهانی دوم به منطقه اعزام شد و به اونادا اطمینان داد که جنگ سالهاست پایان پذیرفته است .

هم اکنون اونادا برای سربازان ژاپن یک قهرمان ملیست . او در سال ۱۹۹۶ دوباره به جنگلهای فیلیپین سفر کرد و ده هزار دلار را صرف ساخت مدرسه در ان منطقه کرد
آخرین سرباز
آخرین سرباز
امروز توی مسجد به سرگرد قنبری گفتم "ستوان هیرو اونادا مُرد." اولش کمی مکث کرد، متاثر شد، پیشانیش چین خورد و بعد خوشحال شد. پریشب اونادا مامور گَشتی* بود و من در غربیترین قسمت پادگان نگهبانِ درب زمین چمن. نگهبانیام از 9 شب تا 11:45 ادامه داشت. اولش کمی جلوی درب راه رفتم. بعدش روی یک تنه درخت بریده شده، همان نزدیک نشستم. بعدش طول راه رفتن را بیشتر کردم. نباید به ساعت مچیات نگاه کنی یا به هیچ چیز خوبی فکر کنی، مثلا یک لیوان چای داغ توت فرنگی، وگرنه زمان دیر میگذرد. اونادا هر یک ربع با شمشیر ساموراییاش از جلوی من میگذشت. با این که خیلی زبان هم را نمیفهمیدیم. ولی توی هر رفت و برگشتی به من میگفت "خسته نباشی نگهبان".

هر وقت توی دیدش قرار میگرفتم. از روی تنه درخت بلند میشدم و خودم را به سرحالی میزدم. هر سربازی از اونادا خجالت میکشد. سرگرد قنبری همیشه برای ما از او میگفت. ولی اونادا با تعریفهای دیگران خودش را نمیگیرد. فقط وظیفهای که برعهدهاش گذاشتهاند را اجرا میکند. فرماندهاش قبل از این که ترکش کند به او دستور داده بود که هرگز تسلیم نشود و اجازه مُردن و هاراگیری هم ندارد. باید بجنگد و کشته نشود. اونادای 23 ساله، هیچ چیز را غیر از دستور فرمانده قبول ندارد، نشانهاش این که پیر سربازی چون او، سی سال نگهبانی کرد. ما به این خاطر فرمانده او را فراموشش کرده غمگینیم. سرگرد قنبری هم مثل ما غمگین است ولی نمیتواند برایش کاری کند، جز اینکه به نیکی از او یاد کند. وقتی پاسبخش فراموشت کند، یعنی فراموش کرده حتی برایت غذا بگیرد. اونادا کلا فراموش شده، غذایش در این مدت پرنده، میوه وحشی، مار و غورباقه بوده است. میگوید برای این که یک مار سمی را بخوری و سمش به تو آسیب نرساند، باید بعد از این که ساقطش کردی، سریع سر و دمش را بزنی، بعدش میتوانی بدون ترس، گوشتش را بخوری. حتی تعریف کرد یک بار، سه روز گرسنه بوده، صبح روز سوم کنار رودخانه صدای قور قور غورباقههایی را شنیده، از خود بی خود شده، خودش را روی گله غورباقهها انداخته، دانه دانه آنها را کوبیده به سنگ و دلی از عزا در آورده است.
نگهبانی، صبح از ساعت 5:15 شروع شد. هر دو دقیقه یکبارش سرم پایین میافتاد. معمولا بچهها نگهبانی این ساعت را میپیچند. مشکلی هم برایشان پیش نمیآید، افسری حال ندارد به جای به این دوری و سردی سرکشی کند. چلهی کوچک زمستان شروع شده است و باد برفها را مثل پودر لباسشویی پوش میداد توی صورتم. چهاربند و فانوسقهام را فراموش کرده بودم. کلاهم نیز کوچک بود وقتی کسی نبود درش میآورم. نمیدانم اونادا با چه صبری کلاه کج و کولهاش را بعد این همه سال از سرش برنداشته است. اونادا و سرگرد قنبری میگویند کسی حق ندارد پستش را ترک کند، تا نگهبان بعدی بیاید. کسی حق ندارد سر پستش چرت بزند. کسی حق ندارد حتی به دیوار تکیه بدهد. البته اونادا با من کاری ندارد، اصلا با هیچ کس کاری ندارد. شاید چون کسی هم با او کاری ندارد.
اونادا توی سرمای تیز بینالطلوعین میگفت از انتهای جنگ جهانی دوم تا سال 1974 توی جنگلهای فیلیپین به همراه سه سربازش پستش را ترک نکرده. آنها مامور شده بودند که از آن منطقه در مقابل سربازان آمریکایی و فیلپینی دفاع کنند. بعد از حمله آمریکا به جزیره، آنها پست خودشان را ترک نکردند و به جنگل پناه بردند. پس از مرگ آخرین همرزمش تصمیم گرفت نبرد را به تنهایی علیه دشمن ادامه دهد، تا اینکه بعد از سی سال عاقبت یک دانش آموز ژاپنی به نام نوریو سوزوکی که به فیلیپین رفته بود، او را در جنگل میبیند. اونادا باز هم از تسلیم شدن اجتناب میکند و میگفت که فرماندهاش به او گفته که باید به جنگ ادامه دهد و او تنها زمانی از جنگ دست میکشد که فرماندهاش مستقیما به وی دستور دهد. سوزوکی با عکسی از خودش و او به ژاپن بازگشته و با کمک دولت وقت ژاپن توانست فرمانده سابق سرباز را بیابد، تانیگوچی سالها بود که به خرید و فروش کتاب روی آورده بود، سوزوکی او را راضی کرد که به همراه هم به فیلیپین بروند، فرماندهی پیر و سوزوکی در سال 1974 وارد جزیره لوبانگ شدند و تانیگوچی به اونودا اطلاع داد که سالها است جنگ به پایان رسیده و دستور داد سلاحش را زمین گذارد. او در این سالها حرف هیچ کس را باور نکرده بود،فکر میکرد این حیله دشمن است. او پس از 30 سال زندگی در جنگل هنوز لباس نظامی بر تن داشت و مانند دیگر افسران ژاپنی شمشیر به کمر بسته بود. همچنین تفنگ قدیمی خود را به همراه 500 فشنگ و چند نارنجک دستی با خود داشت. او دومین سرباز ژاپنی بود که سالها پس از جنگ خود را تسلیم کرد. به او گفته بودند که حق ندارد موضع خود را ترک کند مگر اینکه دستور جدیدی دریافت کند و از بخت بدش این دستور 30سال دیر به او ابلاغ شد. در این 30 سال حدود 30 فیلیپینی را کشت و چندین بار با پلیس محلی درگیر شد اما رئیس جمهور وقت فیلیپین او را بخشید و توانست به کشورش بازگردد. هر بار که روی تنه درخت مینشستم، اونادا با شمشیر سامورایی از جلویم رد میشد و برایم حرف میزد، با این که از او خجالت میکشیدم، سرم را روی پایم میگذاشتم و میخوابیدم. صبح توی مسجد سرگرد قنبری خوشحال شده بود که کسی به یاد اونادا بوده است و از مرگ این کهنه سرباز در 91 سالگی غمگین.









محمدهزاری ویزنه تالش