ژوزف بارن بارسلیمن(شاهزاده مظفر) فرزند گمنام نادر شاه افشار
در اواخر دوره حکومت نادرشاه افشار، علیقلی خان ـ برادرزاده اش ـ به فکر براندازی عمویش نادر افتاد، و به این سبب در سیستان سر به طغیان برداشت، اخبار مربوط به شورش علیقلی خان بسرعت هرچه تمامتر در سرتاسر ایران پیچید و طغیان عمومی را برضد روش خشن نادر شدیدترساخت ازجمله طوایفی که به علیقلی خان پیوستند کُردهای خبوشان(قوچان) بودند. نادر که سخت از گزارش علیقلی خان برآشفته بود به فرماندهی 16000 نفر از سربازان خویش برای گوشمالی دادن کسی که به الطاف و مساعدت های وی را بدینسان جبران نموده بود، از مشهد حرکت کرد.ظاهراً نادر از خطری که او و اعضای خانواده اش را تهدید می کرد آگاه بود، زیرا قبل از ترک مشهد جانب احتیاط را نگه داشته و پسران و نواده اش شاهرخ را به کلات اعزام کرد و از طرفی دامنه شورش کُردهای قوچان(خبوشان) به تیره های دیگر نیز سرایت نمود و کُردها یکباره از فرمان نادر سرپیچیده ایلخی شاه را که در دشت رادکان پراکنده بودند به یغما بردند.
با نزدیک شدن نادر به آن حدود، عده ای از اکراد به دژ خبوشان پناه بردند و برای محاصره آماده شدند و عده دیگری به کوه های آلاداغ گریختند ونادردر فتح آباد(دو فرسنگی قوچان) اردو زد.
پربازن (per basin ) ـ طبیب مخصوص نادر که دراین زمان درالتزام رکابش بود درباره اقامت نادر در فتح آباد چنین حکایت می کند: « گفتنی [است] نادر از سرنوشت شومی که در این نقطه برای او مُقدر بود آگاهی داشت، مدت چند روز یک اسب زین شده را در حرم خود آماده داشت و چند بار تصمیم به فرار به کلات گرفت، لکن ملتزمینش مانع فرار او شدند و عواقب شوم فرار وی را خاطرنشان ساخته، تاکید کردند که تا آخرین قطره خون خود برای حفظ جان او خواهند جنگید و در این خصوص آن قدر اطمینان دادند که نادر از فرار منصرف گردید.از مدتی پیش نادر با هوش سرشار خود احساس کرده بود که زندگیش در خطر است و توطئه هایی برای سوء قصد نسبت به او جریان دارد. از میان کلیه درباریان نادر، محمدقلی خان ـ خویش نزدیکش ـ و صالح خان بیش از همه علیه او تحریک می کردند. محمدقلی خان فرماندهی نگهبانان شخصی و صالح خان اداره امور دربار را به عهده داشت. نادر مخصوصاً از صالح خان بیمناک بود و می کوشید خود را از شر او برهاند.همچنین نادر در اردوگاه خود چهار هزار محافظ افغانی داشت که همه نسبت به او وفا دار بودند و نسبت به سایر فرماندهان خصومت می ورزیدند. شب یازدهم جمادی الثانی نادر سران قشون افغانی را احضار و به آنان چنین گفت: «من از نگهبانان خود راضی نیستم. شجاعت و صداقت شما بر من مسلم است. من به شما فرمان می دهم که بامداد کلیه افسران نگهبان را دستگیر و زنجیر کنید و نسبت به هیچکدام که در صدد مقاومت برآیند ابقاء ننمائید. دراین موضوع برای حفظ جان خود تنها به شما تکیه می کنم.»
فرمانده نگهبانان افغانی«احدخان ابدالی» پسر دوم محمدخان سدوزی که سنش بین 23 تا 25 سال بود، با ابراز شایستگی و فعالیت خاصی که داشت توانسته بود اعتماد نادر را کاملاً جلب نماید. احمدخان و افسرانش پس از آن که قول دادند اوامر نادر را اجرا نمایند از اردوگاه خارج شدند و برای کار آماده گردیدند.نادر در همان روز در کمال اضطراب به خلاف عادت مقرر چندین بار به حرم داخل شده و بیرون می آمد و در یک جا قرار و آرام نمی گرفت و مردمان حضور همگی در حیرت و تعجب بوده و احدی را یارای تحقیق این مراتب نبود (گویا خوابی ذهن او را مشوش کرده بود که نزد حسنعلی بیگ معیرالممالک که از جمله دولتخواهانش بود بازگو کرده بود و از آن پس آرام و قرار از او سلب شده بود).
نادر پس از آن به حرم خانه داخل شد و بر بالین خواب استراحت افتاد. آن شب«جوکی» دختر محمدحسن خان، که یکی از زوج های او بود در جایگاه خواب مقرر بود. خواب شاه را آنقدر بی حواس کرده بود که لباس از تن بر نیاورده و کلاه نادری ـ که چهار جیقه بر او نصب بود ـ از سر برنداشته بر زمین گذاشت و به جوکی خطاب کرده، گفت: خواب چنان بر من غلبه کرده است که عنان اختیار هوش را از کف ربوده، لکن خوابیدن را بر خود خوب نمی دانم، آن قدر که چشم من گرم شود، زود مرا بیدار کن. بعد از این مکالمه چشم جهان بین را برهم گذاشته به حصار امن بیهوشی متحصن گردید.
چو شه خوابید دری این چنین سفت قضا هم خنده زد هم آفرین گفت.
احمد خان ابدالی ، فرمانده نگهبانان افغانی برای اجرای دستور نادر منتظر فردا بود، لکن جاسوسی از جریان مذاکرات محرمانه نادر با سردار افغانی آگاه گردیده و موضوع را به محمدقلی خان اطلاع داد و او نیز صالح بیگ قرخلوی افشار ابیوردی را از قصد نادر آگاه ساخت و هردو نفر با یکدیگرهم سوگند شدند که شبانه کار دشمن مشترک را بسازند و همدیگر را ترک نکنند. محمدقلی خان که گویا پسر سام بیگ و برادر زن نادر و صالح خان که مباشر و ناظر خرج اردوی وی بود به دوستان مورد اعتماد خود تکیه کرده و پس از مذاکرات کافی، محمدقلی خان و صالح خان با همدستی قوجه بیگ(خواجه بیگ)قاجار ایروانی، موسی بیگ امیرلو افشار طارمی و قوجه بیگ کوندزلوی افشار قرقلو ارومی[سوگند نامه] سند را به شصت نفر دیگراز درباریان نشان دادند و همه صحه بر آن نهادند و برای قتل نادر مهیا شدند. قرار شد دو ساعت بعد از نیمه شب قبل از اجرای فرمانی که نادر داده بود،اقدام نمایند. آنان در نیمه (شب یکشنبه یازدهم ماه جمادی الثانی سال 1160 ه.ق) در فتح آباد به سراپرده نادر شاه هجوم بردند، نادر در اثر همهمه از خواب بیدار و با خنجری که همیشه زیر سر می گذاشت دو تن از آنان را کشت، و لکن چون بخت از او بر گشته بود پایش به یکی از طناب های خیمه بند شد و بر دَر افتاد و قبل از آن که بتواند از جای برخیزد، صالح بیگ به نادر حمله بُرد و با شمشیرضربه سختی از پشت به کتف او نواخت که یک دستش از بدن جدا شد وپس از وارد ساختن این ضربت چنان دهشت زده شد که در زمین میخ کوب گردید و بدین ترتیب محمدخان قاجار خونسردی خود را حفظ نمود و او را از پای درآورد و شاه افشار جان به جان آفرین تسلیم کرد.
سر شب بتن سربزیر تاج داشت سحرگه نه تن سر نه سرتاج داشت
بیک گردش چـرخ نیلوفــری نه نــــادر بجا ماند و نه نـــــــادری!
روز بعد همین که خبر کشته شدن نادر منتشر شد کشمکش بزرگی میان اردوی شاهی بروزنمود. افغان های ابدالی و ازبک ها به فرماندهی احمدخان ابدالی که از هواخواهان نادر بود با افشاریان سخت در آویختند و پس از زد و خورد شدید افشاریان را پس نشانده و اردوگاه را چپاول و به سوی نادرآباد(قندهار) رفتند و بیرامعلی که به عنوان گروی در اردوی نادر بود، در شب قتل از اردوگاه گریخت و خود را به بخارا رساند و با فرمان جعلی بر اریکه امارت مستقر شد و هر یک از دسته های قشون به اوطان خود عزیمت نمودند و تا نزدیک ظهر اثری از خیمه و خرگاه و اثاثیه پادشاهی برجای نماند.
مولف «دُره نادره» دراین باب می نویسد: « هرچند طلای ناب را به زیبق مزابق نمودن رای زنیق و سیم ساو را با مس و روی، روی اندود کردن منافع طبع انیق است، اما پادشاه بر خلاف امر لَا تَتَّخِذُوا بِطَانَهً مِنْ دُونِکُمْ نُحاس منحُوس نُحاس فوجی از جانب را که آثار قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاء مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ َاکبر از اکثر ایشان صدور می یافت بنقد سره سربازان روکش کرده، ایشان از ترس مترس پشت در دیوار دولت ساخته بود،
وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقًا و در شب مزبور آن اُدناس ناس. پاس سرا پرده عزت می داشتند. صبحگاهان که جهان سربریده خورشید را بر این طشت سیمگون گذاشت، و دامان افق از خون شفق رنگین، و چهره چرخ نیلوفری از پنجه آفتاب خونین شد، از سّرکار واقف گشته سر به خودسری و دست به غارت برافراشته از آن جا روانه اوطان خود شدند.»
علیقلی خان ـ برادرزاده نادر ـ که در سیستان بود به محض اطلاع از قتل نادر پادشاهی خود را اعلام کرد وبا شتاب به جانب مشهد شتافت و افشاریه و قوای قزلباش نیز بدو پیوستند. علیقلی خان پس از ورود به مشهد در بیست و هفتم جمادی الثانی 1160 یعنی شانزده روز پس از قتل نادر به تخت سلطنت نشست و سکه با سجع:
گشت رایج بحکم لم یزلی سکه سلطنت بنام علی
ضرب کرد.او برای این که مدعیان تاج و تخت را از میان بردارد سهراب خان ـ که لله و غلام ـ خود را با گروهی از سپاهیان بختیاری برای کشتن شاهزادگان افشار به کلات فرستاد و مدتی آن جا را در محاصره داشتند، تا روزی که مستحفظین برج دربند ارغوانشاه غفلت کرده و نردبانی را که در کنار برج قرار داشت، بجای گذاشته بودند. عده ای از بختیاری ها متوجه نردبان شده و از آن بالا رفته و خود را به برج رسانیده و بر آن جا مسلط شدند، بالاخره حصار کلات را به تصرف در آوردند. شاهزادگان افشار: نصرالله میرزا، امامقلی میرزا پسران نادر به اتفاق شاهرخ ـ برادرزاده خودـ چون بخت را واژگون دیدند هریک بر اسبی سوار شده، به سوی مرو گریختند و کاظم بیگ افشار ـ برادر دیگر علیقلی خان ـ که آن هنگام در کلات بود، آن ها را تا بیرون دژ دنبال کرد وچون به آن ها نرسید مراجعت کرد و گروهی به همراه دوست محمدخان چهچهه ای ـ که قوشچی نصرالله میرزا بودـ حق نمک نشناخته به تعقیب آن ها روانه شد و امامقلی و شاهزاده شاهرخ را درشرق حدود کلات دستگیر نمود، و قربانعلی نامی از منسوبان خود را به تعقیب شاهزاده نصرالله میرزا فرستاد و او در آبادی «حوض سنگ» به نصرالله میرزا رسید و نصرالله میرزا در زد و خورد قربانعلی را به هلاکت رساند و از معرکه گریخت ولی با جمعی از قراولان مرو مواجه شد. آنان نصرالله میرزا را دستگیر و به کلات آوردند.
سهراب، رضاقلی میرزای نابینا را با شانزده و به قولی هیجده نفر از اولاد و احفاد خُرد و بزرگ نادر که در کلات بودند از دم شمشیر گذرانیده ولی نصرالله میرزا که بیست و سه ساله و هشت پسر او، و امامقلی هیجده ساله، چنگیزخان سه ساله، محمدالله خان شیرخواره و شاهرخ میرزا را به مشهد آوردند. علیقلی خان بدون هیچ شرمی نصرالله میرزا و امامقلی میرزا را پس از انتقال به مشهد کشته و سایر برادرانش، چنگیزخان سه ساله و محمدالله خان که کودک بودند به دستوراو مسموم گردیدند.همچنین برادران شاهرخ: محبعلی میرزا دوازده ساله، احمدقلی میرزا یازده ساله، هارون خان پنج ساله، بیستون خان هفت ساله، و محمدخان چهارساله را به قتل رسانید.
علیقلی خان برای ریشه کن کردن نسل نادر وحشیگری را به جایی رسانید که کلیه زنان بیوه ای را که از شاه و شاهزادگان باقی مانده و دارای فرزند بودند به قتل رسانید و تنها شاهرخ که هنوز بیش از چهارده سال نداشت در ارگ شهر محبوس نموده خبر کشته شدن او را در شهر منتشر نمود.منظور اواز کار این بود که هر وقت عموم مردم با سلطنت او از در مخالفت برآیند، شاهرخ میرزا را که از دودمان نادر و صفویه است بر تخت نشانده، خود زمام امور را بدست گیرد و اگر توانست به زور سرنیزه برتخت بنشیند او را نیز مانند سایر شاهزادگان معدوم سازد.میرزا مهدی خان استرآبادی در باره اعقاب و احفاد نادر و سرنوشت آنان می نویسد:« نصرالله میرزا با شاهزادگان کامکار در قلعه کلات و علیقلی خان در هرات می بود. علیقلی خان بعد از وقوع این فتنه باقرۀ ناقره لاخیر فی سهم زَلجِ، آهنگ مشهد طوس و در اول عوک و بُوک فوجی فرستاد، کلات را مُور از مَور آن راه مرور نجستمی تصرف نموده«نصرالله میرزا» با «شاهرخ میرزا» و «امامقلی میرزا» جریده به جانب مروشاهجهان فرار کردند، قوشچی شاهزاده«دوست محمدخان» نام چهچهه ای بهلهالله علیه که پیوسته بَهلَه آسا دست خدمت بر کمر بسته چرخ مرادش از دست باز شاهزاده زَقَه خورد نوال و طعمه یاب احسان می بود، ایشان را از فلاتِ «کلات» بازگردانیده به ارض اقدس آورد. علیقلی خان از اندیشه انتقال پادشهی قُدُم و قَدَم کارا بدید عاقبت بینی ندیده، مکافات احسان ماتقَدّم را بقَدَم المجازات بالسماوات پیش آمد، بر خلاف مضمون « لا تُعدِمِ مِن ابنِ عِمّکَ نَصراً» و نصرالله میرزا را در ارض اقدس، شاهزاده اعظم «رضاقلی میرزا» را با شانزده تن دیگر از کَلالَۀ مشکین کُلاله و اَحفاد عَم، با احفاد عَمّ بلا تأثر و غَمّدر قلعه کلات در یک روز برای دو روزه سپنجی با سیف مُحتَفِد بِمَحفِدِ عدم فرستاد و نوش نوشین عمرشان را آمیخته نیش ذُنابِ سیف ساخت اصابهُ ذُباب لاذعٌو آن نورستگان چمن زندگی را که حیای شرمشان آبروی مَطَر و شرم حیایشان صدره از سِدرَه برتر بود، بی ترحم بزخم تیغ از پا درافکند».
تا به حال تصور می شد بعد از قلع و قمع فرزندان نادر توسط علیقلی میرزا غیر از شاهرخ ـ نوه نادرـ کسی از این خاندان باقی نمانده است، اما درسازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران به نسخه خطی تحت عنوان «شرح احوال پسر یکی از سلاطین ایران(در خدمت نظامی اطریش) برخورد کردم که خبر از وجود یکی از فرزندان نادرمی داد، این اثرتوسط لئوپلد دید مانستر و در قرن سیزده نگارش یافته است، این نسخه در خردادماه سال 1325 توسط دکتر مهدی بیانی برای کتابخانه ملی خریداری شد واینک دربخش «نسخه های خطی و نادر» کتابخانه ملی به شماره 814780 ثبت و به شماره 12555- 5 قابل بازیابی می باشد.
نادرشاه و فرزندانش
نادر شاه افشار و دو فرزندش (احتمالاً رضاقلی و نصراللّه) و پیرمردی که
شاید میرزامهدی خان استرآبادی باشد. این نقاشی در زمان نادرشاه (قرن دوازده شمسی) کشیده شده است.
در معرفی اثر آمده است: ژوزف بارسلمن، یکی از فرزندان نادر شاه افشار است که پس از کشته شدن او در فتح آباد قوچان بدست اتراک افتاد و سپس به بلگراد برده شده و در آن جا غُسل تعمید کرد و از آن جا به اطریش رفت و در خدمت شاه اطریش رشادت ها کرد و سرانجام زخم مهلک و منکر برداشت و دست از سپاهیگری کشید و در منصب یاوری درارتش اطریش درگذشت و در باغ سن بُرن که مدفن پادشاه رُم پسر ناپلئون است، دفن گردید.
این نسخه در 4 صفحه، 11 سطری در اندازه صد و چهل و پنج درهشتاد و روی کاغذ فرنگی، فلفل نمکی، به خط نستعلیق و با جلد گالینگور سبز مقوایی نگارش یافته است که در ذیل نعل به نعل از آغاز تا فرجام استنساخ گردیده است:
شرح احوال پسر یکی از سلاطین ایران(در خدمت نظامی اطریش)
بواسطه لاپلدویک دید منستتر زمان تفسیر اخلاق و احوال می دهد؛ دو یا سه ماه قبل در زمان جنگ اتراک سعی داشتند در دستگیرکردن و به اسیری بردن مسلمان و دعوت ایشان به دین عیسوی و در میان آن ها مردمان بزرگ و مسن کمتر به تغییر مذهب راضی می شدند ولی اطفال غالباً سهل قبول می کردند.
در گراتس پایتخت استیری آخر بار شانزدهم چندین غسل تعمید برای تقدیس مسلمانان اتفاق افتاد که در آن ها مردمان بزرگ اسم گذارنده بودند در کتب تقدیس کلیسای پایتخت اسامی آن ها مندرچ است و ما در این جا اسم بعضی از آن ها را ذکر می کنیم.
1589آرشیدوشه 3و کاترینا و بارن تورم ، 1599 بارن تن حوسن ، 1651 پل دُلانگ ، 1764 کنتس کِنرل و کنت دراوت ماتس دُروف ، 1689گدُفروادیک دیک مانستر ، 1712 بارون هریرستین .
بعد از ماه هفدهم چون جنگ میانه اتراک مرتفع شد، لهذا محبوس و اسیر نبود و تقدیس بعمل نمی آمد مگر در 25 ژانویه 1725 در کلیسای ژورئیت در عهد سلطنت ملکه ماری آترزیا برای یکی از شاهزادگان ایران در حضور اهل در خانه چنین تقدیسی بعمل آمد آن وقت آن شاهزاده را که به سن نوزده سالگی بود« ژوزف سلمین» نامیدند برای آن که ژوزف نام پسر بزرگ ولیعهد و ملکه و سلطان بعد از آن بود و سلمین نام شهرتی [ا]ست که آن شاهزاده فراراً از بلگراد بدان جا آمده بود و نام کشیشی که او را غسل داده بود ماریان پیت ریِِِِِخ بوده و اسم گذارنده جناب کُنت شاف گُُچ حاکم استیری بوده.
پس از رسیدگی چنین معلوم گردید که این شاهزاده، پسری بود که بعد از انقراض خانواده نادرشاه باقی مانده بود.
نادرشاه که سلطان ایران بود در قرن هیجدهم در آسیا مانند ناپلئون در اروپا رفتار کرد و از چند جهت شباهت به او داشت چندانکه از خانواده سلطنتی نبود و به سعی و کوشش خود بدان رتبه رسید و چه آن پسر ناپلئون اول که در ایام طفولیتش به پادشاهی رُم نامزد شد عاقبت به اسم فرانسواریخ اشتادت در سنان بُرن نزدیکی وین درگذشت بتاریخ 1832 مثل پسر نادرشاه مظفر که در وین به اسم ژوزف بارن بارسلمین 1824 فوت شد.
نادرشاه در سال 1697 تولد شد و به اسم [ندر]قلی مرسوم و به شتربانی مشغول بود، تا در ایام سلطنت شاه طهماسب از آن شغل دست کشید و به خدمت دیوان پرداخت رشادت و جلادت زیاد از او به ظهور و بروز رسید تا آن که شاه او را طهماسب قلی خان نامید و بسرکردگی قشون برقرار داشت.
پس از آن که بواسطه انزجار طبع رعایا شاه مذکور را از سلطنت عزل کردند طفل صغیر او را که عباس سوم بود در سال 1732 طهماسب قلی خان آورد و بر تخت نشاند و به اسم وزارت او زمام حکمرانی را در دست گرفت پس از چهار سال در 1736 آن طفل از دنیا رحلت کرد و بواسطه نسبتی که با آن خانواده(اصل: خانه واده) طهماسب قلی خان پیدا کرده بود یعنی دختر شاه گذشته را به عقد ازدواج در آورده بود خود را سلطان بالاستقلال شمرد و نادرشاه نامید؛ گرجستان و ارمنستان را که عثمانیان گرفته و متصرف بودند پس گرفت و ضمیمه خاک خود ساخت. همچنین آنچه از خاک ایران که به ملکه روسیه تعلق گرفته بود معاودت یافت و بر تمام همسایگان فرمانفرما گردید.
دختر شاه مرحوم برای او پسری آورد که او را شاهرخ میرزا نامیده ولیعهد خود قرار داد.در سال 1739 به سمت هندوستان رفته مغول بزرگ محمد(اصل: محمود) را شکست داد و پایتخت آن دهلی(اصل: دلی )را آتش زده ساکنانش را به قتل رسانید.هنگام آن بیرحمی و خونریزی بزرگ درویشی خود را بر او عرضه کرده و گفت این پادشاه قادر و توانا اگر تو خدایی پس مانند خداوند رحیم و بخشنده باش و اگر پیغمبری راه نجاتی برای دنیا و آخرت به ما بنما و اگر پادشاه مایی ما را تمام مکن تا برای تو رعیت باقی باشد. شاه فرمود: نه خدایم که آموزنده باشم، نه پیغمبرم که هادی شما گردم و نه پادشاه شما که شما را به رعیتی بخواهم اما من آن کسی هستم برای تنبیه ملل فرستاده پس از آن نادرشاه نوه اورنگ زیپ، یکی از سلاطین را برای یکی از فرزندان خود به زنیت گرفته و محمد مغلوب را دوباره بر تخت هند نشانیده و به ایران مراجعت فرمود.
[در سال] 1745 جنگ جدیدی با عثمانیان در میان آورد و ایشان را در ایروان شکست فاحشی داد. در ایام سلطنت نادرشاه، صلح بکلی از میان رفته بود و چون به خونریزی عادت کرده نمی توانست خود را ملایم کند لهذا وقتی که میل رعایا را به فرزند خود بسیار دید در باره او سوء ظنی پیدا کرد، عاقبت با کمال بی رحمی گفت تا چشمایش را برکندند و بیرحمی او روز به روز رو به ازدیاد گذاشت تا باعث شورش خلق گردید پسر برادرش ـ ابراهیم خان ـ که علیقلی خان نام داشت جلو افتاده و شورشیان را دفع شر او ترقیب و تحریص می کرد تا آخرالامر شب 23 ژوئن 1747 بواسطه سلطان مستحفظین در چادر خود به قتل رسید. بعد از قتل نادرشاه خونریزی بسیار و جنگ های سخت در سر تاج و تخت اتفاق افتاد تا آن که به خواست خدا و لیاقت و استحقاق به سلسله جلیله حالیه قاجاریه تعلق گرفت در میان آن هیاهو و کشاکش لشگرکشی و خونریزی از نسل نادرشاه باقی نماند مگر یک پسر ده ساله که از خوف کشته شدن گریخته به چنگ اتراک افتاد و به اسیری به شهر بلگراد برده شد، چون تاب صدمه اسیری هم نیاورد از بلگراد به سلمین فرار کرد و محض حفظ جان خود دین عیسوی را اختیار نمود در گراتی غسل داده شد و در مدرسه نظامی وین تربیت یافته در رژیمان پیاده نظام گُیس رُخ برقرار و مشغول خدمتگزاری گردید.
در جنگ هفت ساله به درجه سلطانی در رژیمان آرشی دوشه پس از یک سال و نیم خدمتگزاری نایل گردید. 25 مارس 1759 فرمان بارونات یافته در آن فرمان امپراطریس اتریش ماری ترزیا بدست مبارک خود مزین فرموده بود مِلانت داس بارونانت (یعنی به دادن این لقب مایلم) و در آن فرمان نوشته بود که سلمین از نسل جنگی ترین خانواده ایران است و مدت خدمات نظامی کمال فراست و شجاعت از او به عرصه بروز و ظهور رسیده و در جنگ بارسلو وهخ گریخ دو مرتبه زخم سنگر سخت خورده و بواسطه این زخم های کاری از خدمت نظامی با منصب یاوری مجبوراً دست کشیده و بنابر این درجات عالیه دیگر نرسید و باقی عمر را در حالت مرخصی از خدمت بسر برد.
ژوزف بارُن بارسلمین پسر واقعی پادشاهی[است] که مدت پانزده سال اسباب خوف تمام آسیا بود در شهر وین [در] 15 فوریه 1824 به منصب یاوری دولت بهیه اتریش درگذشت و در باغ سن بُرن که مدفن پادشاه رُم پسر ناپلئون اول است مدفون گردید.
محمدهزاری ویزنه تالش