مهاجرت ایرانیان به قفقاز و آسیای مرکزی (سده ۱۹ و ۲۰)

مهاجرت ایرانیان به قفقاز و آسیای مرکزی (سده ۱۹ و ۲۰)

میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی از مهاجران معروف ایرانی
حیدرخان عمواوغلی یکی از مجاهدان معروف انقلاب مشروطه
میرزا فتحعلی آخوندف پایه‌گذار ناسیونالیسم ایرانی

جمعیت ایرانیان در امپراطوری روسیه در اواخر سده نوزدهم میلادی به طور پیوسته افزایش یافت، بیشتر این مهاجران از استان‌های شمالی ایران (بیشتر آذربایجان) بودند و در جستجوی کار به قفقاز و در مواردی آسیای میانه مهاجرت می‌کردند. با اینکه بسیاری از این مهاجرت‌ها از نوع دوره‌ای یا کوتاه مدت بود، بسیاری از ایشان دوره‌های طولانی تری را در امپراطوری روسیه ماندند و بعضی نیز در آنجا ساکن شدند.

جمعیت

نخستین گزارش از این مهاجرت‌ها به ۱۸۵۵ میلادی بازمی‌گردد و متعلق به کنسول بریتانیا در تبریز است، وی گزارش کرده‌است که تنها مجوز ۳٬۰۰۰ مورد را در دو ماه گذشته کنسولگری روسیه صادر نموده‌است، در هر حال، افزایش میزان مهاجرت به پس از ۱۸۸۰ میلادی بازمی‌گردد و با ورود به سده بعدی این مهاجرت آنچنان ابعاد و تداومی یافت که توجه بسیاری از محققان، جهانگردان و مفسران را به خود جلب نمود.

برپایه نخستین سرشماری امپراطوری روسیه حدود ۷۴٬۰۰۰ ایرانی در نقاط مختلف امپراطوری حضور داشته‌اند. از این میان ۲۸٪ زن بودند و بزرگترین گروه گزارش شده که ۸۲٪ کل جمعیت ایرانیان را تشکیل می‌داده‌اند در قفقاز حضور داشته‌اند. بنا بر همین گزارش ۷۲٪ کل ایرانیان امپراطوری روسیه در شهرهای باکو، گنجه، ایروان و تفلیس حضور داشته‌اند. حدود ۱۰٬۰۰۰ نفر از ایشان نیز در آسیای میانه حضور داشته‌اند. تنها ۳۲٬۰۰۰ نفر از ایرانیان حاضر در امپراطوری روسیه فارسی زبان بودند و حدس زده می‌شود که بیشتر این جمعیت را ترک زبانان اهل آذربایجان تشکیل می‌داده‌اند.

آمار مفید دیگر دربارهٔ این مهاجرت برپایه ویزاها و گذرنامه‌هایی که توسط کنسولگری‌های روسیه در شهرهای تبریز، مشهد، رشت و استرآباد به دست می‌آید، این آمار گسترش پیوسته سفر ایرانیان به امپراطوری روسیه را نشان می‌دهد، به طور میانگین ۱۳٬۰۰۰ نفر در سال در بین سال‌های ۱۸۷۶ تا ۱۸۹۰ میلادی که با ورود به سده جدید به بیش از ۶۷٬۰۰۰ افزایش می‌یابد. در ۱۹۱۳ بیش از ربع میلیون ایرانی وارد روسیه شده بودند، که البته این شامل مهاجرت‌های غیرقانونی نمی‌شود. جمعیت کل ایرانیان ساکن روسیه پیش از جنگ جهانی اول حدود نیم میلیون نفر برآورد شده‌است.

ساختار اجتماعی

بیشتر مهاجران را به ویژه آنهایی که از آذربایجان آمده بودند، کارگران جویای کار تشکیل می‌دادند. در بین آوریل تا سپتامبر که اوج فعالیت کشاورزی قفقاز بوده‌است جعمیت عمده‌ای از ایرانیان به آنجا می‌رفتند. مهاجران پیش زمینه‌های اجتماعی گوناگونی داشتند و شامل تاجران، بازرگانان، صنعتگران و… می‌شدند که با گسترش روابط اقتصادی دو کشور به امپراطوری روسیه سفر می‌کردند. گزارش‌ها دربارهٔ ترکیب اجتماعی مهاجران کم است، بنا به آمار کنسولگری روسیه در تبریز ۹۰٪ ویزاهای صادر شده در این شهر در ۱۹۰۴ برای کارگران بوده‌است، در حالی که در رشت کارگران تنها ۲۷٪ مهاجران را تشکیل می‌داده‌اند که اهمیت فعالیت بازرگانی و تجاری را برای مهاجران نواحی خزری نشان می‌دهد.

آمارهای ارائه شده توسط مینورسکی، آذربایجان را اصلی‌ترین خاستگاه مهاجران نشان می‌دهد به گونه‌ای که در ۱۹۰۴ حدود ۹۰٪ ویزاهای صادر شده از این استان بوده‌است. به موازات این بسیاری از دهقانان خراسان هر زمستان به جهت یافت کار به آسیای میانه می‌رفتند، این امر در نواحی جنوبی تر مانند سیستان هم به طور محدودتر صورت می‌پذیرفته‌است.

اشتغال

بیشتر ایرانی‌ها در روسیه در کارهای یدی ساده مشغول بودند. در برخی جاها همانند گنجه، کارهای زمین‌های کشاورزی تماماً در دست ایرانیان بود که معمولاً کارگران محلی به خاطر دستمزد پایین و شرایط کاری حاضر به کار در آن نبودند. در باکو و تفلیس نیز به همین شکل، ایرانیان در مشاغل فصلی و مزارع پنبه مشغول به کار بودند. ایرانیان همچنین در بسیاری مشاغل دیگر نیز حضور داشتند برای مثال در باکو به عنوان مغازه دار، مکانیک، معمار، نجار، سورچی و کارگر به کار مشغول بودند.

از جهت میزان مهارت، ایرانیان در سراسر قفقاز به عنوان معماران ماهر مشهور شده بودند، بیشتر بناهای جدید تفلیس به سازندگان و معماران ایرانی سپرده می‌شد، در باکو تخلیه و بارگیری کشتی‌ها تماماً در دست باربران اهل خلخال و اردبیل بود. بسیاری نیز در راه‌سازی و ساخت راه آهن مشغول به کار بودند.

در بسیاری از شاخه‌های تولیدی ایرانیان نیروی کار عمده را تشکیل می‌دادند. برای نمونه در صنعت نفت باکو جمعیت و مشارکتشان از ۱۸۹۳ به بعد به طور پیوسته افزایش یافت، به گونه‌ای که از ۱۱٪ در آن سال به ۲۹٫۱٪ در ۱۹۱۵ رسید و ایشان بزرگترین ملیت در آن صنعت را تشکیل می‌دادند و جمعیتی حدود ۱۳٬۵۰۰ نفر داشتند.

با این حال بیشتر ایرانیان دارای مشاغل کم درآمد و با امنیت شغلی پایین بودند. میانگین درآمد کارگر بی مهارت ایرانی در ۱۹۰۴ میلادی ۶۰–۷۰ کپک گزارش شده‌است که ۲۰ کپک کمتر از میانگین گزارش شده درآمد در آن زمان است. ایرانیان مشغول روی اسکله‌ها در باکو روزانه پانزده تا هجده ساعت کار می‌کردند، غذای مناسبی نمی‌خوردند و زیر درختان یا در باغ‌ها می‌خوابیدند. بنا گزارش دیگری در تفلیس هر سه یا چهار ایرانی در یک خانه زندگی می‌کردند و به طور دوره‌ای گرفتار شیوع وبا در شهر می‌شدند. غیر از آن بنا به قانون مصوب در ۱۹۰۳، کارگران خارجی از مقررات ایمنی در حین کار محروم شده بودند. حتی کاربران مشغول در صنعت نفت نیز از این موضوع مستثنی نشده بودند. عدم امنیت سیاسی و اقتصادی ایشان در شورش‌های کارگری ۱۹۰۵ زمانی که صدها تن از ایشان به ایران بازگردانده شدند، برجسته شد.

علل مهاجرت

بیشتر متن‌های انتقادی دوران مشروطه، افزایش سختی‌های اقتصادی و ظلم سیاسی در مملکت را که به طور خاص بر دهقانان اثر می‌کرده، علت پنهان مهاجرت ایرانیان به روسیه در قرن گذشته دانسته‌اند. با اینکه به اینها مربوط می‌شده‌است، اما اینکه عوامل سیاسی و اقتصادی به تنهایی سبب این پدیده شده باشند، مشکوک به نظر می‌رسد. نویسندگان دیگر روی جاذبه‌ها تأکید دارند، برای نمونه، درآمد بیشتر با توجه به چشم‌انداز کاری بهتر و تفاوت قیمت ارز، که با نزول بهای پول ایران بیشتر به چشم آمد. حرکت قدرتمند اقتصادی در روسیه و صنعتی شدن آن و بحران کمبود نیروی کار در استان‌های مرزی نیز این فرصت را برای مهاجران تقویت کرد. اطلاعات کم به دست آمده از حواله پول‌های مهاجران بازگشته این تصویر را تقویت می‌کند، مینورسکی این مقدار را تنها برای مهاجران آذربایجانی ۱٫۸ میلیون روبل را ذکر می‌کند که البته شامل جابجایی‌های غیررسمی نمی‌شود.

اهمیت سیاسی و اجتماعی

کنش با جامعه و شیوه حکومت روسیه سبب گسترش آگاهی سیاسی و اجتماعی مهاجران شد. همچنین افکار و ارزش‌های سوسیالیستی را در میان ایشان پروراند. با گسترش جنبش‌های سوسیال دموکرات در میان ایرانیان مهاجر در قفقاز، به یاری سازمان همت در باکو، ایشان سازمان اجتماعیون عامیون را که شاخه‌هایی نیز در دیگر شهرهای ایران (تهران، مشهد و تبریز) داشت، تأسیس کردند. از جمله کمک‌ها انقلابی به رفقای داخل ایران می‌توان از فرستادن اعلامیه از قفقاز به ایران و فرستادن کارگران مسلح قفقازی برای کمک به ستارخان در جریان اشغال تبریز، نام برد.

همچنین ایرانیان در فعالیت‌های سیاسی بین جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر روسیه نقش فعال داشتند، در ۱۹۱۴ کارگران مقیم باکو در اعتراضات خیابانی علیه وقوع جنگ شرکت جستند. پس از انقلاب اکتبر، گروهی از کارگران ایرانی در باکو به سرعت حزب عدالت را تأسیس نمودند که بعد تر در ۱۹۲۰ مبدل به حزب کمونیست ایران شد.

اوضاع ایرانیان مهاجر در شوروی

در بررسی شرایط این افراد آنها را به چهار نسل متفاوت تقسیم می‌کنند که در ادامه و بطور اختصار به شرایط این نسلها اشاره می‌شود. نسل اول مهاجران را که مهاجرت شان پس از کودتای ۱۲۹۹ رضا شاه صورت گرفت اعضا و رهبران حزب کمونیست ایران تشکیل می‌دادند. نسل دوم عمدتاً اعضا و رهبران فرقه دموکرات آذربایجان بودند که پس از آذر ۱۳۲۵ یعنی عزیمت فرقه دموکرات و در دست گرفتن اوضاع آذربایجان از سوی نیروهای دولت ایران به شوروی گریخته بودند. نسل سوم این مهاجران را نیز کادرهای حزب توده ایران تشکیل می‌دادند که پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و دستگیری اعضای حزب و آغاز سرکوب سازمان افسران به شوروی رفتند.
در مورد نسل اول اسناد منتشر شده در دوره‌های بعدی نشان می‌دهد که نزدیک به ۱۵۰ نفر از این افراد به جوخه‌های اعدام سپرده شدند یا در اردوگاه‌های کار اجباری جان سپردند. این دوران، زمانی است که ترور استالینی جان میلیون‌ها تن از شهروندان شوروی را گرفت. کمونیست‌های مهاجریا به دلایل اختلاف عقیده و سلیقه قربانی دستگاه استالین می‌شدند، و یا قربانی منافع سیاست خارجی دستگاه استالین در رابطه با کشورهایشان می‌شدند. اما نکته ای که در این میان جالب است تفاوت دیدگاه مهاجر و میزبان نسبت به یکدیگر است. مهاجران شوروی را دست کم قبل از مهاجرت قبله آمال تمام توده‌های جهان می‌پنداشتند طرف مقابل اما برای اندیشیدن به آن‌ها گرفتار این قید و بندها نبود. چنان‌که خاطره نقل شده از همسر کریم نیک بین از دیدارش با بریا دستیار گرجی و هم میهن استالین این را نشان می‌دهد: «پس از بازداشت همسرم به بریا که در آن هنگام به ریاست کا.گ. ب رسیده بود نامه نوشتم و درخواست نمودم که مرا بپذیرد. فکر می‌کردم با آشنایی ای که با من و نیک بین داشت و بارها در باکو و تفلیس به دیدار هم رفته بودیم، می‌تواند به آزاد شدن شوهرم کمک نماید. . . فکر می‌کردم او به خاطر نان و نمکی که با هم خورده بودیم مرا دوستانه خواهد پذیرفت. اما چنین نشد و او خودش را به ناآشنایی زد و با ورق زدن پرونده ای گفت: این پرونده آن ایرانی خائنی است که بازداشت شده است. شما ایرانی‌ها یادتان رفته که پادشاه تان آقامحمدخان قاجار چقدر از گرجی‌ها را هنگام اشغال گرجستان کشت… از شما ایرانی‌ها کمونیست در نمی‌آید… به وی گفتم آغا محمدخان قاجار چه ارتباطی با شوهرم که دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران است، دارد… او با خشونت پرونده را بست و گفت دیگر بیش از این وقت ندارم… پس از گذشت یک سال یعنی در سال ۱۹۴۰ طی نامه ای به من اطلاع دادند که شوهرم را اعدام کردند…»
نسل دوم، مهاجرت‌های سیاسی و فرار وحشت زده هزاران نفر را درمی‌گیرد که پس از فروپاشی دستگاه فرقه دموکرات آذربایجان در سال ۱۳۲۵ و پناه بردن ۶ ماه بعد کردهای عراقی به رهبری ملامصطفی بارزانی، صورت گرفت. این دوران مصادف با سالهای واپسین زمامداری استالین است. این نسل با اینکه از تصفیه‌های خونین نسل اول ایرانیان بطور نسبی در امان ماند، اما قربانی انگیزه‌های سیاسی و اقتصادی دستگاه استالینی شد. تبعیدگاه‌های سیبری و مجمع الجزایر گولاگ بر سرنوشت تراژیک و دردناک آنها سایه انداخت و لحظه ای آنها را در کشاکش سرنوشت و آزادی اراده، رها نکرد. اما نسل سومی‌ها تقریباً همزمان با افول استالین و فروکش کردن موج تصفیه‌ها و قتل‌های نسل اول، گام در «دژ پرولتاریای پیروزِجهانی» نهادند. این نسل، مهاجرت کادرها و رهبران حزب توده ایران طی چند سال پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را دربر گرفت. نسل دوم و سوم ایرانیان در شوروی، گرچه قربانی قتل و کشتار جمعی نسل اولی‌ها نشدند، اما به «بردگان کمونیسم» تبدیل شدند. به قول دکتر صفوی که زندگی خود را «برده کمونیسم» توصیف کرده، این دو نسل در غربت هر روز آرزو می‌کردند که: «ای کاش بدبخت‌ترین سگ ایران بودم، اما گذارم به اینجا نمی‌افتاد.»
اما نسل چهارم کسانی بودند که پس از انقلاب اسلامی ایران به شوروری مهاجرت کردند. با فروپاشی شوروی، نسل چهارم این شانس را یافت که برخلاف نسل‌های پیشین از مرگ تدریجی در مدینه فاضله خود رهایی یابد. آنچه که سرنوشت و زندگی این نسل را دگرگون کرد، تحولاتی بود که با روی کار آمدن گورباچف، آغاز گردید.. فراموش نباید کرد که همزمان در اروپا و سپس در شوروی عده ای از معترضان حزبی قبل از روی کار آمدن گورباچف و آشکار شدن نظریات وخط مشی او و فروپاشی دیوار برلین «بی موقع» و «زودرس» نظریات و مواضع خود را در مرزبندی روشن با با نظریه‌های اساسی متداول در جنبش جهانی کمونیستی، از جمله دربارهٔ «انترناسیونالیسم پرولتری»، «دیکتاتوری پرولتاریا» و در یک کلام با لنینیسم اعلام کردند. با فروپاشی شوروی، نسل چهارم این شانس را یافت که برخلاف نسل‌های پیشین از مرگ تدریجی در مدینه فاضله خود رهایی یابد. اما فروپاشی اتحاد شوروی سابق به فروپاشی چپ سنتی ایران منجر شد. چپ‌های ایرانی ابتدا دچار چند پارگی، سرخوردگی و سرگیجی شدند؛ ولی چندی بعد سرانجام بسیاری از آنان در مسیر این تحول دردناک اما اساسی، یا خانه نشین شدند و یا به فعالیت‌های فرهنگی و اقتصادی روی آوردند. بخشی از آنها نیز در اروپا در یک نگاه مقایسه‌ای تجربی و عملی به مواضع سوسیال دمکراتیک روی آوردند. سیاوش کسرایی یکی از افراد «آخرین نسل» دو سال پیش از مرگ، در قلب مسکو از دریچه‌به بیرون نگاه می‌کند و تجربه درونی و رنج روحی خود را در سروده «دلم هوای آفتاب می‌کند» می‌فشرد. این سروده بازتاب روح‌های عذاب دیده چهار نسل ایرانیان در شوروی است که همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلشان به سوی میهن سرمی‌کشید.

اتحاد جماهیر شوروی چگونه پایان یافت؟

 اتحاد جماهیر شوروی چگونه پایان یافت؟

 

فروپاشی اتحاد شوروی موجب از بین رفتن نظام دوقطبی جهانی شد که طی چند ده سال قبلی سرنوشت سیاسی کشورها و جهان بر اساس آن تعیین شده بود. این وضع به بازیگران در صحنه جهانی اجازه داد بیشتر بر نقش فرهنگ در تعیین جنبه‌های مختلف سیاست خارجی خود در سطح دولت-‌ملت متکی شوند. از سوی دیگر، فروپاشی اتحاد شوروی این وضع را تثبیت کرد که ضمن شناسایی نقش فرهنگ‌ساز سیاستمداران، نباید از این واقعیت غافل ماند که نادیده گرفتن نفوذ ویژگی‌های مذهبی، باورها و سنت‌های ملت‌ها بر روند شکل‌دهی فرهنگ باعث عواقب ناگوار خواهد شد.

 مهین صمدی :فروپاشی شوروی با ایراد ضربه‌ای هولناک همه دست‌آوردها را نابود کرد. در پی این حادثه، خصومت میان ملت‌ها رواج یافت و جدایی‌طلبی و مرکزگریزی به درگیری‌های مسلحانه منجر گردید به نحوی که دامنه این تنش‌ها به اروپای شرقی و شبه جزیره بالکان نیز کشیده شد.
پایان دسامبر سال 1991 و با ایجاد کشورهای هم‌سود بود که عمر اتحاد جماهیر شوروی رسما پایان یافت. فروپاشی شوروی هنوز یکی از پدیده‌های اصلی مورد مطالعه در روابط بین الملل است. شاید به جرات بتوان گفت همچنان که وقوع انقلاب اکتبر و حوادثی که در پی آن بروز یافت، دنیا را شگفت زده کرد و بسیاری از پژوهشگران را در دنیا به قلم زدن و تحقیق در این زمینه برانگیخت، به همان اندازه یا بیشتر فروپاشی شوروی نیز در میان مردم دنیا به ویژه سیاستمداران و محققان علوم سیاسی و اجتماعی هیجان ایجاد کرد. شوروی کشوری کثیرالمله بود. اقوام و ملل ساکن در این سرزمین با داشتن زبان ملی، آداب و سنن ملی و مذاهب و فرقه‌های متنوع در کنار هم می‌زیستند. فرهنگ مشترک آنها بر مبنای فرهنگ‌های ملی و تاثیرپذیری متقابل این فرهنگ‌ها شکل می‌گرفت و جایی برای تبعیضات ملی و تنازع قومی باقی نمی‌‌ماند. همه اقوام و ملت‌ها، صرفنظر از منسوبیت ملی، مذهبی و نژادی در صلح و صفا زندگی می‌کردند و برابری و برادری هسته اصلی مناسبات میان ملت‌ها را تشکیل می‌داد.
فروپاشی شوروی با ایراد ضربه‌ای هولناک همه دست‌آوردها را نابود کرد. در پی این حادثه، خصومت میان ملت‌ها رواج یافت و جدایی‌طلبی و مرکزگریزی به درگیری‌های مسلحانه منجر گردید به نحوی که دامنه این تنش‌ها به اروپای شرقی و شبه جزیره بالکان نیز کشیده شد. در منطقه وسیع اروپایی و آسیایی، دولتهای کوچک و بزرگی تشکیل شد و خشونت، جنگ و باج‌گیری در این مناطق، بویژه قفقاز و آسیای مرکزی فاجعه افغانستان را در اذهان زنده نمود. فروپاشی شوروی، فرهنگ ملی کشورهای نو استقلال را زیر ضربات فرهنگ منحط غربی قرار داد و فساد اخلاقی در این کشورها به نحو قابل ملاحظه‌ای گسترش یافت. فحشا و اعتیاد رواج پیدا کرد و قشر وسیعی از جوانان را به فساد اخلاقی آلوده شدند. قمارخانه‌ها و کلوپ‌های شبانه جای فرهنگسراها، کتابخانه‌ها و سینماها را گرفتند و علم و هنر جذابیت خود را از دست داد. کوتاه سخن آنکه، فرهنگ مردمی و انسانی در مقابل فرهنگ خودخواهی و برتری‌جویی تاب نیاورد و فرصت‌طلبان ثروت‌های باد آورده، قـدرت سیاسی و اقتصـادی را قبضه و اراده حیـوانی خود را به همـگان تحمیل نمـودند. در بعدی دیگر، فروپاشی شوروی جهان را لرزاند و توازن قوا در جهان تغییر یافت. ثبات بین‌المللی با چالش مواجه شد و نهضت‌های رهایی‌بخش ملی از پشتیبانی نیرومند محروم گردیدند. سرمایه فراملی با بهره گیری از آشفتگی بازار، اقتصاد کشورهای نواستقلال (در عمل دست نشانده) در قلمرو شوروی سابق را نابود کرد و بازار این کشورهای را به انحصار خود درآورد. سیاست نواستعماری در جهان سوم با قاطعیتی هرچه تمام‌تر پیگیری شد و بالاخره فروپاشی شوروی خواب رفتگان را بیدار نمود. فریب‌خوردگان را به خود آورد و نشان داد که انسان آمادگی دارد در محیط عدل و مساوات زندگی کرده و با کار و کوشش خود نانی به کف آورده و به غفلت نخورد.
دسامبر سال 1991 باریس یلتسین به کاخ کرملین رفت و به گورباچف (رهبر شوروی) گفت که اتحاد جماهیر شوروی منحل شده و او دیگر سمتی ندارد. اندکی بعد گورباچف در نطق کوتاه رادیو- تلویزیونی گفت که با انحلال شوروی به این صورت نمی تواند موافق باشد، ولی چون در برابر عمل انجام شده قرار گرفته چاره جز قبول ندارد. به این ترتیب، یک امپراتوری بزرگ با دندان اتمی، ده‌ها هزار تانک، صدها زیردریایی و پیشرفت‌های فضایی همانند برف بر بام ذوب شد و از میان رفت، بدون این که رفراندومی برگزار و نظر مردم اتحادیه استعلام شده باشد. این جمهوری‌‌ها، قرن‌ها با هم امپراتوری روسیه را تشکیل می‌دادند. دومای روسیه انحلال شوروی را به ترتیب صورت گرفته، غیرقانونی اعلام کرد، هیچ مصوبة قانونی در این زمینه به تصویب نرساند. انحلال اتحاد شوروی 69 ساله، مرکب از پانزده کشور باورکردنی نبود. یلتسین، شوشکویچ و کرافچوک سران جمهوری های روسیه، اکراین و بلاروس، هفت دسامبر در یک محفل خصوصی در استراحتگاه «بلوژفسکایا» واقع در بلاروس تصمیم به انحلال شوروی گرفته بودند. مورخان عقب‌نشینی های گورباچف (سهوی و یا تعمدی) در دهه 1980 را عامل عمده انحلال شوروی می‌دانند. به اعتقاد آنها، شوروی پس از فوت لنین نتوانست از طریق مدارس و رسانه‌های زیر کنترل دولت، سوسیالیسم را در مغز و قلب نسل‌های تازه جای دهد.
اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی یا اتحاد شوروی و یا بطور خلاصه شوروی، کشوری سوسیالیستی متشکل از روسیه و چندین جمهوری متحد که بخش بزرگی از شرق اروپا و شمال آسیا را در برمی‌گرفت بود که به این ترتیب پهناورترین کشور جهان شناخته می‌شد. اتحاد جماهیر شوروی حاصل انقلاب 1917 روسیه بود و روسیه بخش بزرگ‌تر آن را تشکیل می‌داد. پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 و طی دوره‌ای که به جنگ سرد موسوم است، شوروی و آمریکا خود را ابرقدرت‌های جهانی معرفی و بر تمام مسایل جهانی از جمله سیاست‌های اقتصادی، روابط بین‌الملل، تحرکات نظامی، روابط فرهنگی، پیشرفت دانش به خصوص در فن‌آوری فضایی را زیر کنترل گرفتند.
در این کشور تمام قدرت سیاسی و اداری در دست تنها حزب قانونی (حزب کمونیست اتحاد شوروی) بود. در اگوست 1914 روسیه وارد جنگ جهانی اول ‌شد. نخست، فقط بلشویک‌ها مخالف جنگ بودند، اما شکست‌های روسیه حامیان سلطنت تزار را به حداقل ‌رساند. در سال 1917 پس از دو انقلاب فوریه و اکتبر در روسیه، حزب بلشویک به رهبری لنین قدرت را در این کشور به دست گرفت. روسیه بلشویکی با حمله طرفداران نظام گذشته و نیروهای خارجی به ویژه بریتانیا روبرو شد. این دوره به دوران جنگ داخلی روسیه معروف است و طی آن ارتش نوین شوروی با نام ارتش سرخ به کوشش تروتسکی و تحت رهبری او شکل گرفت. در سال 1922 و پس از سرکوب مخالفان و دشمنان حزب بلشویک که نام خود را به حزب کمونیست اتحاد شوروی تغییر داده بود، تأسیس کشور «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» را اعلام کرد. این کشور از اتحاد روسیه و مناطق متعلق به روسیه تزاری تشکیل شده بود. در جریان جنگ داخلی و بعد از آن حزب کمونیست که تنها حزب مجاز در شوروی بود، سیاست اقتصادی سخت‌گیرانه‌ای را تعقیب می‌کرد که به کمونیسم جنگی معروف شد.
با پایان گرفتن جنگ داخلی و استقرار حاکمیت حزب بر سراسر کشور، سیاست اقتصادی جدیدی به نام برنامه نوین اقتصادی معروف به «ان.پ.» در پیش گرفته شد. اختلاف رهبران شوروی در نحوه پیشبرد سیاست‌های اقتصادی بالا گرفت. در سال 1924 و پس از مرگ لنین، کشمکش بر سر جانشینی او شدیدتر شد و بالاخره استالین توانست مخالفان خود به ویژه تروتسکی را سرکوب کند و بر جای لنین بنشیند. او در چند مرحله دست به تصفیه حزب از مخالفان خود زد. تصفیه‌های بزرگ، نامی است که بر این اقدامات استالین گذاشته‌اند. در عرصه زراعت با ایجاد مزارع اشتراکی یا "کالخوز "ها چهره زراعتی روسیه دگرگون شد. سیاست‌های دهقانی حزب کمونیست اتحاد شوروی با مخالفت مالکان خرده‌ پا (کولاک‌ها) روبرو شد و دولت بی‌رحمانه آنان را سرکوب کرد. در عین حال استالین سیاست صنعتی کردن شوروی را پیگیری کرد و در دوران زمامداری او شوروی به قدرت صنعتی بزرگی تبدیل شد.
در سال 1939 در آستانه شروع جنگ جهانی دوم، شوروی پیمان عدم تجاوز با آلمان نازی منعقد کرد ولی در سال 1941 با حمله گسترده آلمان، شوروی نیز وارد جنگ شد. در این جنگ که بطور رسمی "جنگ بزرگ میهنی " نامیده می‌شد، دولت و حزب و مردم شوروی با مقاومت در برابر ارتش آلمان و فداکاری‌ها و قربانی دادن‌های بسیار توانستند جریان جنگ را برگردانند و به خصوص پس از نبرد استالینگراد، نیروهای شوروی در موضع حمله قرار گرفتند. شکست آلمان در سال 1945 که بار اصلی آن بر دوش شوروی بود، این کشور را به یکی از ابرقدرت‌ها تبدیل کرد. پس از پایان جنگ جهانی دوم و آغاز دوران جنگ سرد کشمکش و تقابل دو ابرقدرت یعنی آمریکا و شوروی سیاست تمام جهان را طی چهار دهه تحت تأثیر خود داشت. همچنین این تقابل را، تقابل میان سرمایه‌داری و سوسیالیزم نیز دانسته‌اند. شوروی در سال 1949 توانست دارای قدرت اتمی‌ شود و به انحصار آمریکا در این زمینه پایان داد. در سال 1953 بعد از مرگ استالین، جانشینان او به رهبری دسته‌جمعی پرداختند ولی نهایتا "نیکیتا خروشچف " توانست قدرت را به دست آورد. در سال 1956 خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد شوروی کشتارهای استالین را موضوع قرار داده و در جهت تخریب چهره استالین برآمد. در دوران زمامداری خروشچف بسیاری از سخت‌گیری‌های دوره استالین تعدیل شد.
بسیاری از زندانیان سیاسی و عقیدتی آزاد شدند و به بسیاری که در دوره استالین به عنوان جاسوس و مخالف اعدام شده بودند، اعاده حیثیت شد. همچنین در این دوران قانون تجارت آزاد تا حدی پذیرفته شد که آثار جبران‌ناپذیری را بر بدنه? نظام سوسیالیستی که پشتیبان اقتصاد هدایت شده بود، وارد آورد. این بعدها به سلسله حوادث و رخدادهایی تا فروپاشی شوروی انجامید. در سال 1957 شوروی با فرستادن ماهواره "اسپوتنیک1 " به مدار زمین، عصر فضا را آغاز کرد. شوروی برای اولین بار " یوری گاگارین " را به فضا فرستاد و پس از چندی با سفینه? بی سرنشین خاک کره? ماه را به زمین آورد. در اوایل دهه 1960 رهبران حزب، خروشچف را برکنار کردند و پس از دوره‌ای رهبری دسته‌جمعی، لئونید برژنف قدرت را به دست گرفت. در دوره او اصلاحات سیاسی و اجتماعی که در دوره خروشچف آغاز شده بود، به کندی گرایید و تسلط حزب و دولت بر تمام عرصه‌های سیاسی و اجتماعی تقویت شد.
در دهه 1980 آثار فروپاشی شوروی ظاهر شد و بالاخره در سال 1991 این کشور رسماً منحل شده و به چند کشور دیگر تجزیه شد. کشورهای تشکیل‌دهنده شوروی پیشین با حفظ استقلال خود در اتحاد کشورهای مشترک المنافع (یا کشورهای مستقل همسود) عضو شدند. تنها پس از چند سال از این هنگام بود که آثار قوانین تجارت آزاد و کاپیتالیستی و هجوم فرهنگی غرب به ایالت‌ها و کشورهای وابسته به شوروی آشکار شد. فقر همه جا را در بر گرفت و تا امروز هم همچنان این ناحیه از اروپا که معروف به اروپای شرقی است از لحاظ سطح زندگی و دیگر جوانب از کشورهای پیشرفته عقب است. پس از فروپاشی پانزده کشور جدید تاسیس شدند و فدراسیون روسیه وارث حقوقی شوروی شد، این کشورهای جدید در اروپای شرقی عبارتند از: بلاروس، اوکراین، مولداوی، در حاشیه دریای بالتیک: استونی، لتونی، لیتوانی، در قفقاز گرجستان، آذربایجان ارمنستان، در آسیای مرکزی ترکمنستان، قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان، تاجیکستان. چندین مناقشه ارضی حل نشده نیز وجود دارند: جمهوری های برسمیت شناخته نشده ( پریدنستروییه در مولداوی )،( قره باغ در آذربایجان ) و همچنین( اوستیای جنوبی و آبخازیا در گرجستان )که تابستان 2008 از سوی روسیه و نیکاراگوئه برسمیت شناخته شدند و همین سبب قطع روابط دیپلماتیک بین فدراسیون روسیه و گرجستان شد. ازمنابع روسی وریانووستی.
روز هشتم دسامبر سال 1991 رهبران جمهوری‌های روسیه،اوکراین و بلاروس در شهر مینسک گرد هم امدند تا با اعلام استقلال سرزمین‌هایشان رسما پایان دوران حیات اتحاد جماهیر شوروی را اعلام کنند. انها همچنین تشکیل اتحادیه کشورهای مستقل مشترک‌المنافع(CIS) را نیز بین خود اعلام کردند. اندکی پس از آن هشت جمهوری دیگر تازه‌استقلال یافته از شوروی سابق نیز به این اتحادیه پیوستند ولی دگرگونی‌های سریع سیاسی در برخی از این کشورها سبب شد تا CIS نقشی بسیار کمرنگ‌تر از آنچه پیش‌بینی‌می‌شد‌ در تحولات سیاسی منطقه‌ای و بین‌المللی بازی کند. مطابق نظرسنجی انجام شده توسط موسسه تحقیقاتی اوراسیا اکنون بیش از 68 درصد مردم فدراسیون روسیه، 59 درصد مردم اوکراین و 52 درصد مردم بلاروس می‌گویند که ترجیح می‌دهند اتحاد جماهیر شوروی دچار فروپاشی نمی‌شد. البته مطابق همین پژوهش 68درصد مردم روسیه، 71درصد مردم اوکراین و 76درصد مردم بلاروس معتقدند که شانسی برای تشکیل آن کشور وجود ندارد. یکی دیگر از نتایج جالب نظرسنجی این است که بیشتر مردم روسیه تشکیل یک کنفدراسیون با اوکراین، بلاروس و یا قزاقستان را بسیار بیشتر از پیوستن به اتحادیه اروپا ترجیح می دهند.
طوس طهماسبی دریک تحلیل علمی درنشریه فرهنگ توسعه تحت عنوان اصلاحات گورباچف وسقوط نظام کمونیستی شوروی مینویسد.... پس از مرگ برژنف برای اکثریت زمامداران شوروی محرزشده بود که این کشور برای حفظ موقعیت خود نیاز به یک رشته تغییرات و بازبینی ها دارد اما البته در این موضوع که این تغییرات چه کیفیت و وسعتی داشته باشد توافقی وجودنداشت. مرگ سریع یوری آندروپف سیاست‌های اصلاحی وی را که عبارت بود از مبارزه وسیع با فساد در سطح زمامداران و مدیران، انعطاف پذیرترکردن اقتصادشوروی و تزریق انگزه‌های رقابتی و بازاریابی به آن در کنار حفظ کامل اقتدارسیاسی حکومت و حفظ مصونیت ایدئولوژی حاکم ناتمام گذاشت. مرگ چرنیکو که برنامه ای برای بهبود اوضاع نداشت میدان را برای گورباچف که در میان رهبران شوروی از همه جوان تربود و بطور ویژه ای دارای قدرات بیان و جذابیت شخصی بود، بازکرد.
برای تبیین نتایج عملکرد گورباچف باید مختصات مدل اصلاحی او را روشن سازیم. او در آغاززمامداریش برنامه‌های خودرا در دو قالب شفافیت و فضای باز سیاسی(گلاسنوست) و نوسازی اقتصادی (پروسترویکا) اعلام کرد. در ابتدای کار گورباچف بکیه خود را برمبارزه بافساد مالی و رخوت و بی مسئولیتی مدیران و دولتمردان قرارداد و همچنین مبارزه وسیعی را با مصرف مشروبات الکلی که مصرف آن در طول دو دهه گذشته سه برابر شده بود و به نظر می رسید که یکی از عوامل " رخوت و سستی" جامعه شوروی است، آغازکرد. الکل برای بسیاری از مردم روسیه حالت یک تسکین روحی و روانی را داشت که به وسیله آن با خستگی کار روزانه مقابله می کردند. محدودیت آن نارضایتی شدید مصرف کنندگان را بدنبال داشت، " افراد میخواره به جای اینکه پای بدست آوردن یک شیشه مشروب صف بکشند، آن را به قیمت گران از قاچاقچی ها می خریدند.
او در آغاز زمامداری خود دیدارهای فراوان و ساده ای از کارخانجات، کلخوزها و شهرهای مختلف انجام می‌داد و مورد استقبال پرشور مردم قرارمی گرفت. گورباچف گمان می کرد که می تواند با به وجودآوردن انقلابی در کنش های گفتاری رهبران شوروی و بکاربستن برخی مقررات جدید، شور و نشاطی را به جامعه شوروی تزریق کند که نتواند در کوتاه مدت ناکارآمدی های سیستم اقتصادی و اداری را تاحد زیادی کاهش دهد.
او در سال 1985 گفته بود:" مسائل و مشکلات دهه‌های هفتاد و هشتاد نشان دهنده بحران سوسیالیسم بعنوان سیستم سیاسی و اجتماعی نیست، بلکه نتیجه کاستن از سختگیری در بکاربندی اصول سوسیالیسم است." اما کسب هرنوع موفقیت در کوتاه مدت و تلقی گورباچف درباره این نکته که تکنوکرات‌ها (آپاراتچیکی ها) حزب و دولت در راه سیاست‌های وی کارشکنی می کنند و همچنین شکست سیاست الکل و فاجعه انفجار اتمی چرنوبیل در اوگراین او را به این نتیجه رساند که باید از این حدود فراتررفته و مدل و ساختار سیاست‌های اصلاحی خود را در قالب رادیکال تری ترسیم نماید. گورباچف تصمیم گرفت ایجاد فضای بازسیاسی را اساس کارخود قرارداده و از آن بعنوان اهرم اصلی برای حل مشکلات اداری و اقتصادی شوروی استفاده کند.
گورباچف گمان می کرد دلیل شکست تدبیرهای اولیه وی فاصله ایجادشده میان مردم و حکومت، بی اعتمادی مردم به حکومت و کارشکنی بدنه حزب و دولت درراه برنامه‌های او است. و برای غلبه براین موانع تصمیم گرفت مردم را به صداقت حکومت مطمئن سازد و آن ها را در بحث های مهم مربوط به سیاست و اقتصاد دخالت دهد. همچنین تا اندازه قابل توجهی اجازه طرح دیدگاهها و نظرات مخالفت داده شود و حکومت خود با صداقت مظالم و اشتباهات گذشته را فاش کند. گورباچف گمان می کرد در این صورت اکثریت مردم با حکومت احساس یگانگی می کنند و جنبش و امیدی در آن ها ایجاد می شود که تعهد کاری را افزایش خواهدداد و در کنار برخی سیاست‌های نظارتی جدید در بسیاری از موارد مردم خود با احساس مسئولیت و اختیار دخالت درکارها با فساد و پنهانکاری معظلات مبارزه خواهندکرد.
در پی اجرای این ایده مطبوعات آزادی زیادی پیداکردند تا به بحث های مخاطره آمیز دامن بزنند. برنامه‌های تلویزیونی تغییر ماهیت داد و اطلاعات مربوط به نقاط ضعف دستگاه حکومت و بحث هایی پیرامون این که چه سیاست‌هایی باید اتخاذ شود، به طور زنده از تلویزیون پخش می شد. بعضی از فیلم ها توقیف شده به نمایش درآمدند و جنایات استالین از پرونده‌ها بیرون آمده و به موضوع مباحثه عمومی تبدیل شد. سیاست گورباچف وادارکردن مردم به بحث کردن بود." به نام گلاسنوست عملا هرموضوعی که روزی در اتحاد شوروی از جمله محرمانه شمرده می شد، اکنون به صورت بحث های گسترده ای مطرح می شد." و بالاخره در مهمترین اقدام گورباچف دست به تغییرساختار سیاست و مشروعیت سیاسی در نظام حکومتی شوروی زد. در بهار سال 1989 قانون اساسی شوروی تغییر یافت و مقررشد که پارلمان جدیدی به نام " کنگره ملی نمایندگان خلق" تشکیل شود که دو سوم اعضای آن کاملا انتخابی باشند. انتخابات پارلمان جدید در همان سال انجام شد که بعدازانتخابات مجلس موسسان سال ،1917 اولین انتخابات آزاد در تاریخ روسیه به شمار می رفت. در طول انتخابات در تابستان 1989 التهاب سیاسی جدیدی را دامن زد به ویژه که جلسات پارلمان جدید به طور زنده از تلویزیون پخش می شد و تماشگران شاهد دیدنی های بی سابقه ای بودند که انتقادات پرحرارت از کا.گ.ب از جمله آن ها بود. این سیاست‌ها به همراه حرکت آشتی جویانه گورباجف در صحنه بین المللی که برای اولین بار صدورانقلاب را محکوم کرد و مفهوم ارزش های مشترک تمام بشریت را بر مبارزه طبقابی برتری بخشید، موجب محبوبیت بسیار شدید گورباچف درمیان دولت‌ها، رسانه‌های جمعی و افکارعمومی غرب گردید. گورباچف بعنوان ابرمردی که بزرگترین گام ها را برای صلح و دمکراسی در چند قرن اخیر برداشته بود معرفی شد.
اکثرنشریات و رسانه‌های معتبر غرب او را مردسال و مرد دهه نامیدند. گورباچف از نظر شهرت و محبوبیت به جایی رسیده بود که اکثر سیاستمداران طراز اول غرب به وی حسادت می کردند. کمتر کسی می تواند انکار کند که این جو در کنش های سیاسی گورباچف مؤثربود و او را عمیقا تحت تاثییر قرارداده بود. یکی از اولویت‌های مهم گورباچف از دست ندادن محبوبیت در غرب بود.
اما در داخل کشور می توان گفت که اوضاع برعکس بود. سیاست‌های گورباچف از جانب مخالفین بعنوان نشانه ضعف و دعوت برای حمله به حکومت تلفی شد. سد بزرگی را که گورباچف گشوده بود به جای جلب مردم به حمایت از وی سوالها و چالشهای جدی را در مورد مشروعیت حکومت و بعلاوه جایگاه خود گورباچف بعنوان کسی که تمام عمرش را در همان دستگاهی که امروز بسیاری از قواعد و ارزش ها و اعضایش را مورد حمله قرارمی‌داد، گذرانده بود و علاوه برآن ادعا داشت که در خط لنین حرکت می کند. اصلاحات گورباچف از لحاظ نظری برای اثبات این که نسخه جدیدی از مارکسیسم لنینیسم برای شرایط جدید است در وضع ضعیفی قرارداشت. هم محافظه کاران و هم اپوزیسیون همین موضوع را دلیل این می‌دانستند که باید گورباچف اصلاحات را متوقف کند یا به شدت تسریع گرداند. روشنفکران شوروی که ابتدا از گورباچف استقبال کردند به زودی توقعات بیشتری پیداکرده و گورباچف را مورد انتقادقراردادند. اکثریت مردم که مطالبات اصلی آن ها مربوط به مسائل رفاهی بود مشاهده می کردند که در دوران گورباچف اوضاع اقتصاد و معیشت نه تنها بهبود نیافته، بلکه بدترهم شده است.
چرا که گورباچف اهتمام ویژه ای را مصروف بخش اقتثادی نکرده بود و برنامه خاصی برای بهبود آن ارائه نداده بود. اوتنها به چند تدبیر کوچک اکتفا کرده بود. از جمله بازگرداندن بخشی از زمین های مزارع اشتراکی به کشتکاران مزدی و تشکیل تعدادی تعاونی کسب و کار خانوادگی و کاهش شدید میزان یارانه دولت به واحدهای تولیدی. برنامه‌های اقتصادی گورباچف که گاه هم با یکدیگر متناقض بودند در کوتاه مدت تنها منجر به وخامت اوضاع اقتصادی و تشکیل شبکه‌های دلالی مخرب شدند. یافتن دلیل این وخامت دشوار نبود. سیاست‌های اقتصادی برای به نتیجه رسیدن نیازمند زمانهای نسبتا طولانی هستند و در طرح ریزی آن ها باید جوانب گوناگونی در نظرگرفته شود و همچنین مهمتراز همه به ثبات سیاسی و اجتماعی و اقتدار حکومتی نیازدارند و گورباچف هیچ یک از این زمینه‌ها را فراهم نکرده بود. در نتیجه کمبود کالاهای اساسی به شکل خطرناکی بروزکرد و مردم اکثرا با قفسه‌های خالی فروشگاه‌ها روبرو می شدند. این وضعیت سبب شد که حمایت مردمی گورباچف به شدت تضعیف شود و او برای بهبود اوضاع به کمک های اقتصادی کشورهای غربی متوسل شد و اهرم فشار بسیار نیرومندی را برای نابودی شوروی در اختیار آنان قرارداد. کشورهای غربی اعطای کمک های خود را منوط به انجام اصلاحات بیشترکردند و تنها مقدارکمی کمک اقتصادی ارائه دادند. آن ها با این کار گورباچف را به دنبال خود کشاندند.
از سوی دیگر گورباچف سیاست‌های خود را به کشورهای اروپای شرقی تحمیل کرد که بسیاری از آن ها(لهستان، چکسلواکی، و مجارستان) اوضاعی متزلزل تر از شوروی داشتند و برخلاف شوروی در آن نقاط یک اکثریت مخالف حکومت وجوداشت. اصلاحات گورباچفی که گاه با اعمال فشارشدید برای برکناری رهبران محافظه کار همراه بود موجب سرنگونی بعضی از حکومت‌های کمونیستی در اروپای شرقی شد و این موضوع منجر به آشفته شدن بیشتر اوضاع داخلی شوروی و تحریک شدید مخالفان شد. همچنین سیاست گورباچف در مورد به بحث گذاشتن موضوعات حساس و بیرون کشیدن پرونده‌های گذشته و دعوت همه برای افشاگری در مورد گذشته و ابراز نظرات مخالف که مسلما تضعیف اقتدارحکومت را درپی داشت، منجر به زنده شدن گرایش های قومی به مرکزگریزی شد که دهها سال بود خبری از آن نبود. به زودی شورش های تجزیه طلبانه در لیتوانی و آذربایجان و اوکراین درگرفت و به التهاب بیشتر فضای سیاسی در مسکو کمک کرد." آنچه که بیش از یکصد گروه قومی اتحادجماهیرشوروی را درکنار هم نگهداشته بود ایدئولوژی جهان وطنی کمونیسم و اقتدار آن بود".به مجرد اینکه این ایدئولوژی زیر سوال رفت، مسئله ملیت دوباره زنده شد. بعلاوه تجربه تاریخی نشان دده است که در هرکشوری که اقتدار دولت مرکزی تضعیف شود و التهاب و حرج و مرج سیاسی بوجودآید، نهضت‌های تجزیه طلبانه شروع به فعالیت می کنند.
گورباچف روز به روز بیشتر در گرداب سیاسی که تاحد زیادی خودش بوجودآورده بود گرفتار می شد. از یکسو گروهی از محافظه کاران در حزب بصورت مخالفان جدی او درآمده و او رامسبب تضعیف شوروی می‌دانستند. از اعضای این گروه باید به ایگور لیگاچف عضو دفترسیاسی، ولادیمیر کریوچکف رئیس کا.گ.ب و ژنرال دیمتیری بازاف وزیر دفاع اشاره کرد. از سوی دیگر یک گروه تجدیدنظرطلب افراطی هم از درون و بیرون حزب بوجودآمده بود که بوریس یلتسین و ادوارد شواردنادزه وزیرخارجه جز آن ها بودند. این ها مرتب گورباچف را به محافظه کاری، تزلزل و ریاکاری در ادعاهایش متهم می کردند. می توان گفت که دیگر کسی اطراف گورباچف باقی نمانده بود و او روزبه روز بین فشار این دو گروه مخالف بیشتر تضعیف می شد. هنگامی که در سال 1990 گورباچف تصمیم گرفت با گرایش های تجزیه طلبانه مبارزه کند مورد حمله شدید گروه انحلال طلبان یلتسین و شرکا قرارگرفت و ادوارد شواردنادزه که در گذشته از نزدیک‌ترین یاران گورباچف بود برای نشان دادن اعتراض خود از سمت وزارت امورخارجه استعفا داد.
اما این گردش محافظه کارانه گورباچف به هیچ عنوان رضایت و اعتماد گروه محافظه کاران را جلب نکرد.در این میان اقدام مخاطره آمیز گورباچف در تشکیل پارلمان انتخابی برایش بسیارگران تمام شد و موجب دوشقه شدن دستگاه قدرت شد. بوریس یلتسین بعنی همان کسی که گورباچف در 1987 او را به اتهام تندروی و قدرت طلبی از دفتر سیاسی حزب اخراج کرده بود ، از طریق همان مکانیسم انتخاباتی بعنوان نفر اول مسکو انتخاب شد و از آنجا که تعیین روسای جمهوری ها از جمله وظایف پارلمان بود، یلتسین بعنوان رئیس جمهور جمهوری روسیه انتخاب شد که قدرت انتخاباتی او در مقابل قدرت انتصابی گورباچف امتیاز بزرگی به او می بخشید.
یلتسین که هیچ علاقه و تعهدی به کمونیسم نداشت می‌دانست که بهترین راه برای به قدرت رسیدن او انحلال اتحاد جماهیر شوروی است. چرا که در این صورت صندلی قدرت گورباچف می شکست و یلتسین بعنوان رئیس جمهور روسیه بر کرملین حاکم می شد. بنابراین وی و گروهش با تمام توان برای تجزیه اتحادشوروی تلاش کردند. در اینجا ما قصد بازگویی تاریخ را نداریم و همگان از ماجرای کودتای محافظه کاران و چگونگی شکست آن که منجر به انحلال اتحادجماهیرشوروی شد آگاهند. در اینجا قصد ما ارائه تحلیلی جامعه شناختی در تایید این فرضیه است که این سیاست‌های اصلاحی گورباچف بود که بیش از هرعامل دیگری موجب سرنگومی نظام کمونیستی و تجزیه اتحادجماهیرشوروی شد. اصلی ترین اشکال اصلاحات گورباچف عدم تدوین یک مدل کامل برای اصلاحات و عدم توجه به میزان ظرفیت یک سیستم سیاسی و اجتماعی برای تغییربود. یک سیستم سیاسی و اجتماعی مانند هر سیستم دیگری ظرفیت نامحدودی برای انقباض و انبساط ندارد و چهارچوب مفهومی سیستم یک مرز و حریم دارد که هرچند قابل انعطاف است اما از آن مرز به بعد دیگر سیستم وجوئ ندارد و تغییر درجهت نابودی سیستم است.
باید این حد و مرز را شناخت و این شناخت به وسیله تعیین اصلی ترین مولفه‌های تشکیل دهنده هویت معنایی سیستم ممکن می شود. اما گورباچف هیچ کاری در این زمینه انجام نداد. همچنین تدوین یک مدل کامل برای یک برنامه اصلاحی سیاسی اجتماعی به این معنا است که انواع مختلف نتایجی که ممکن است سیاست‌هایی که سیستم را تشکیل می دهند مورد بررسی قرارگیرند ومطمئن ترین سیاست‌ها انتخاب شوند و سپس مدل اصلاحی وارد مرحله بعدی شود نه انکه صرفا یک سنخ نتایج احتمالی خوش بینانه مطلق فرض شوند( دقیق کاری که گورباچف انجام داد). طبعا دراین چارچوب میزان تنش و التهابی که سیستم می تواند تحمل کند معین است و بیش از آن نباید هیجان و تنش در سیستم ایجادکرد و بعلاوه اجزایی از سیستم را که مشکل ویژه ای ندارند به هیچ عنوان نباید مرتعش کرد چرا که نتیجه صددرصد منفی و واگرایانه خواهدبود. اشکال اساسی دیگر اصلاحات گورباچف عدم توجه به الزامات حتمی اصلاحات اقتصادی بود. تعجیل گورباچف در رسیدن به اهدافش با اصول سیاست‌های اقتصادی که درمیان مدت و دراز مدت به نتیجه می رسند در تضادبود. همچنین گورباچف از یادبرد که شرط اساسی به نتیجه رسیدن اصلاحات اقتصادی فضای آرام و حفظ اقتدارسیاسی است. گورباچف به جای صبر و حوصله در جراحی مفاسد دستگاه اقتصادی و ایجادانگیزه‌های مادی و رقابتی جدید برای مردم، به دنبال ایجادانگیزه‌های ذهنی، ایده آلی و روشنفکرانه برای توده مردم بود به این صورت که فرض شده بود هنگامی که مردم می بینند دولت چقدر صادقانه به اشتباهات و جنایات و مفاسد خودش اعتراف می کند و آنان را دعوت به مشارکت می کند تحت تاثیر قرارگرفته و خود را به آغوش آن می اندازند و با تعهد کارخواهندکرد و این دولت را به تمام آلترناتیوهای ممکن ترجیح خواهندداد. حال اینکه محتم ترین نتیجه زیرسوال رفتن مشروعیت حکومتی است که برخی از اصول مسلم خود را زیر سوال برده است.
اشتباه دیگر گورباچف گشودن مرزهای ارتباطی رسانه ای شوروی به روی غرب بود. هنگامی که شبکه‌های تلویزیونی و روزنامه‌ها به طور مستقیم و غیرمستقیم سبک و استانداردهای زندگی غربی را تبلیع می کردند، گورباچف گمان می کرد که نتیجه آن اعتماد مردم به صداقت حکومت و افزایش انگیزه تلاش در آن ها خواهدبود. اما آنچه عملا اتفاق افتاد افزایش توقعات اقتصادی مردم در حالی که مظام اقتصادی از پاسخ دادن به آن ها ناتوان بود، سرخوردگی آنان و عوض شدن مراجع مقایسه آن ها برای سنجش میزان مطلوبیت مادی زندگی شان بود. درگذشته مردم شوروی زندگی خود را با زندگی نسل گذشته کشور خود مقایسه می کردند و پیشرفت‌های قابل توجهی را مشاهده می کردند. اما اکنون اوضاع فرق می کرد.
فرایند الغا و ایجاد نیازهای جدید در یک سیسم اجتماعی و اقتصادی هنگامی که منشا این نیازها بیرون از سیستم است و سیستم قادر به پاسخگویی به این نیازها نیست، عاملی مهم در ایجاد بحران درسیستم است. این بحث را می توان در چارچوب کامل تر و مفصل تری مطرح کرد که نگارنده قصددارد در آینده نزدیک به انجام آن اقدام کند و این فرضیه خود را قانع کننده تر سازد که اگر سیاست حتی سطحی گوباچف صورت نمی گرفت و سیاست‌های دیگری درپیش گرفته می شد( مثلا سیاست‌های آندره پوف که توضیح مفصل تر آن در اثر بعدی داده خواهدشد) اتحادشوروی به هرحال با یک افول قدرت اقتصادی و سیاسی بعنوان یک ابرقدرت روبرو می شد و احتمالا از مقام ابرقدرت دوم دنیا نزول می کرد که این دوره نیازمند یک فرایند مدیریت بحران و رکود بود. اما به هیچ روی آن انفجار سیاسی که منجر به سقوط نظام کمونیستی و تجزیه اتحاد شوروی شد رخ نمی‌داد.
پایان دسامبر 1991 با ایجاد کشورهای مشترک‌المنافع رسماً عمر اتحاد جماهیر شوروی پایان یافت. فروپاشی شوروی در سال‌های واپسین قرن بیستم بی‌تردید یکی از مهم‌ترین و در عین حال عجیب‌ترین رخدادهای سده حاضر به شمار می‌رود. مهم‌ترین پیامد این رخداد عظیم، خارج شدن جهان از سیستم دو قطبی و پایان جنگ سرد بود. با فروپاشی شوروی دورانی از بی‌نظمی در عرصه روابط بین‌الملل پدیدار شده که هنوز هم ادامه دارد. ایالات متحده آمریکا به عنوان رقیب اصلی شوروی در دوران جنگ سرد و رهبر بلوک غرب، تلاشی را در جهت کسب رهبری تحولات جهانی آغاز کرد و مدعی است که پس از فروپاشی شوروی جهان دارای سیستم تک‌قطبی خواهد بود.
با این‌حال، فروپاشی اتحاد شوروی موجب از بین رفتن نظام دوقطبی جهانی شد که طی چند ده سال قبلی سرنوشت سیاسی کشورها و جهان بر اساس آن تعیین شده بود. این وضع به بازیگران در صحنه جهانی اجازه داد بیشتر بر نقش فرهنگ در تعیین جنبه‌های مختلف سیاست خارجی خود در سطح دولت-‌ملت متکی شوند. از سوی دیگر، فروپاشی اتحاد شوروی این وضع را تثبیت کرد که ضمن شناسایی نقش فرهنگ‌ساز سیاستمداران، نباید از این واقعیت غافل ماند که نادیده گرفتن نفوذ ویژگی‌های مذهبی، باورها و سنت‌های ملت‌ها بر روند شکل‌دهی فرهنگ باعث عواقب ناگوار خواهد شد. تنها پس از چند سال از فروپاشی بود که آثار قوانین تجارت آزاد و کاپیتالیستی و هجوم فرهنگی غرب به ایالت‌ها و کشورهای وابسته به شوروی آشکار شد. فقر همه جا را در بر گرفت و تا امروز هم همچنان این ناحیه از اروپا که معروف به اروپای شرقی است از لحاظ سطح زندگی و دیگر جوانب از کشورهای پیشرفته عقب است. پوتین رییس جمهوری سابق روسیه، فروپاشی شوروی سابق را بزرگترین فاجعه ژئوپولتیک در قرن گذشته که برای مردم روسیه نیز فاجعه بود نامید.

حزب توده و پناهندگان ايراني در بلوك شرق

حزب توده و پناهندگان ايراني در بلوك شرق

پس از انقلاب اكتبر روسيه و استقرار حكومت بلشويكي در اين كشور، كساني كه در جريانات چپ و ماركسيستي در ايران شركت داشتند و شكست مي‌خوردند براي فرار از مجازات راه شوروي را در پيش مي‌گرفتند. اصطلاحاً اين گروه را «مهاجرين سياسي» مي‌نامند.
«مهاجرين سياسي» مقيم شوروي و ديگر كشورهاي بلوك شرق در مراحل زير به كشورهاي فوق پناهنده شدند:
1ـ اولين گروه پناهندگان سياسي پس از شكست قيام ابوالقاسم لاهوتي در تبريز و شكست نهضت جنگل در گيلان به شوروي پناهنده شدند (لاهوتي در تاجيكستان مقيم شد و مدتي وزير فرهنگ تاجيكستان بود). اين عده كه در ميانشان نخستين نسل ماركسيست‌هاي ايران و رهبران حزب كمونيست ايران، مانند ذره، كريم نيك‌بين، سلطان‌زاده (از رهبران حزب كمونيست ايران و نماينده آن در كمينترن) بودند، اكثراً در زمان استالين يا كشته شدند و يا به سيبري تبعيد شده و در آنجا مردند و از آنان كسي زنده نيست. آخرين آنها سيروس بهرام (آخوند‌زاده)، پيرمرد صد‌ساله‌اي از اهالي آستارا بود كه از شركت‌كنندگان جنبش جنگل (گيلان) بود و در شهر دوشنبه (تاجيكستان) سكونت داشت.
2ـ گروه دوم پناهندگان سياسي ايراني، كه عدة زيادي را تشكيل مي‌دهند، كساني هستند كه در سال 1324 در «غائله آذربايجان» شركت كرده و پس از شكست آن در 21 آذر 1325 به شوروي گريختند. اين گروه هم سران و افسران و كارمندان عاليرتبة فرقه دمكرات را در بر مي‌گرفت (كه قبل از همه به شوروي گريختند) و هم عده‌اي مردم عادي را كه از ترس انتقام‌جويي به شوروي گريختند.
بخشي از اين پناهندگان را دهقانان و كارگراني، كه به «فدائي‌ها» (نيروهاي نظامي فرقه) پيوسته بودند، تشكيل مي‌دادند، در بعضي مناطق، مانند آستارا، فرقه بخشي از مردم شهر را به زور اسلحه و تهديد با خود به شوروي برد. بخشي از پناهندگان را سربازاني تشكيل مي‌دادند كه فرماندهانشان فرقوي بودند و به دستور فرمانده به اجبار مهاجرت كردند. مثلاً‌ فرمانده نيروهاي ارتش در اردبيل ـ سروان پزشكيان ـ بايك عدة 200 نفري از گردان زير فرماندهي خود به شوروي پناهنده شد، كه بعداً سلاح‌هاي آنها را به ايران تحويل دادند ولي همه سربازان را ـ با وجودي كه به هيچ‌وجه قصد ماندن نداشتند ـ به زور نگه داشتند. پناهندگان ايراني در كازاخستان را همين سربازان ـ‌ كه اكثراً از محلات و دهات اردبيل هستند ـ تشكيل مي‌دهند، كه بسياري از آنها در كالخوزها و ساوخوزهاي آنجا كار مي‌كنند و نسبت به بقيه پناهندگان از سطح زندگي پائين‌تري برخوردارند. بايد توجه داشت كه اكثر ـ تقريباً همه ـ سران فرقه دمكرات آذربايجان،‌ از پناهندگان قديمي مقيم شوروي بودند، مانند سيدجعفر پيشه‌وري و غلام‌‌يحيي دانشيان، كه در سالهاي 1310 به ايران بازگردانيده شده ولي خانواده‌هايشان در شوروي مانده بودند. آنها بلافاصله پس از فرار به سر خانه و زندگي حاضر و آمادة خود رفتند و سرگرداني و دربدري براي مردم عادي ماند.
بعد از وقايع 21 آذر 1325 عده‌اي از افراد حزب توده، به طور متفرقه، بدون اجازه حزب، از سرحد خراسان عبور كرده و به شوروي پناهنده شدند. آنها را پس از مدتي زندان در تاجيكستان سكني دادند. در تاجيكستان اين افراد باضافه «مهاجرين اقتصادي» ايراني جمعيتي حدود 200 نفر را تشكيل مي‌دهد.
3ـ گروه سوم پناهندگان ايراني را مسئولين و كادرهاي حزب توده و اعضا سازمان نظامي اين حزب، تشكيل مي‌‌دهند، كه عمدتاً بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 به شوروي و اروپاي شرقي گريختند. اين افراد، غير از رهبران حزب، حدود 100ـ 150 نفر بودند كه، بعداً توسط رهبري حزب در خارج (در شوروي و ديگر كشورهاي اروپاي شرقي) مستقر گرديدند. خانواده تعدادي از افسران توده‌اي اعدام شده (مبشري، مدني و ...) نيز از اين جمله بودند.
علاوه بر اينها، بايد از سران حزب توده را نام برد، كه به مناسبت‌ها و در زمانهاي مختلف به شوروي فرار كردند و در رأس پناهندگان قرار گرفتند و تشكيلات خود را تا زمان پيروزي انقلاب اسلامي بر اين اساس بنا كردند.
تعداد پناهندگان ايراني مقيم شوروي با خانواده‌هايشان قريب به 20 هزار تن تخمين زده مي‌شود، كه از اين تعداد بخش قابل‌توجهي تبعه شوروي محسوب مي‌گردند. اينان عمدتاً فراريان غائله فرقه دمكرات هستند كه در شهرهاي آذربايجان شوروي مستقر مي‌باشند. تعدادي نيز در تاجيكستان (حدود 200 نفر)، كازاخستان (حدود 150ـ 200 نفر) و ديگر جمهوري‌هاي شوروي سكونت دارند. به علاوه، هم‌اكنون تعداد انگشت‌شماري پناهنده سياسي در كشورهاي مختلف اروپاي شرقي سكونت دارند، كه عمدتاً از كادرهاي سابق حزب توده مي‌باشند. بخش عمدة اينان جذب كشور مربوطه شده و شاغل و يا بازنشسته هستند و تعداد ناچيزي فعاليت حزبي دارند. يك خانواده نيز در چين كمونيست مقيم مي‌باشد.
2ـ وضع پناهندگان ايراني از نظر «تابعيت»
«مهاجرين»  ايراني مقيم شوروي، از نظر وضع پناهندگي و تابعيت به 6 گروه تقسيم مي‌شوند:
1ـ كساني كه قبل از پناهندگي عضو حزب توده و يا فرقه دمكرات آذربايجان بودند. اين افراد از نظر مقامات شوروي «پناهنده سياسي» محسوب مي‌شوند و داراي پاسپورت ويژه هستند كه رنگ آن با ديگر پاسپورت‌ها متفاوت است. تعداد آنها حدود 5 هزار نفر است.
2ـ افرادي كه هنگام پناهندگي عضو حزب يا فرقه نبودند، مانند سربازاني كه به دستور فرماندهانشان از مرز گذشتند و يا كارگران و روستائياني كه از شهرها و روستاهاي مرزي (آستارا، اردبيل و...) به همراه ديگران رفتند، يا به زور برده شدند. تعداد آنها حدود 1000 نفر است، كه برخي در دوران پناهندگي به عضويت فرقه دمكرات و حزب توده درآمده‌اند.
3ـ اعضا خانواده‌هاي پناهندگان، اگر در دوران پناهندگي به عضويت فرقه (حزب) درآمده باشند، چون در ايران متولد شده‌اند، «پناهنده سياسي» محسوب مي‌شوند. تعداد آنها بين 1000 تا 2000 نفر است.
اعضاي خانواده‌هاي «پناهنده ايراني»، كه والدين آنها هر دو ايراني باشند، «مهاجر وابسته به خانواده پناهنده سياسي» محسوب مي‌شوند، حتي اگر والدين آنها دردوران پناهندگي ازدواج كرده باشند. اين افراد نيز «پاسپورت بدون تبعيت» مي‌گيرند، ولي «پناهنده سياسي» محسوب نمي‌شوند و از امتيازات آن نمي‌توانند استفاده كنند.
4ـ ايراني غير «پناهندگي سياسي» افرادي هستند كه قبل از پناهندگي عضو حزب يا فرقه نبوده و در دوران پناهندگي نيز به عضويت در نيامده‌اند و يا «مهاجرين سياسي» هستند كه طي اقامتشان در شوروي به علل مختلف زندان رفته و از حقوق «پناهندگي سياسي» محروم شده‌اند. تعداد آنها در آذربايجان شوروي حدود 2000 نفر است.
5ـ افرادي كه مادرانشان شهروند شوروي و پدرانشان ايراني مي‌باشند. اينها، شناسنامه شوروي دارند و تبعة شوروي محسوب مي‌شوند و از حقوق و امتيازات شهروندان شوروي استفاده مي‌كنند، ولي با اين همه گفته مي‌شود كه تابعيت آنها «مشروط» است به اين معني كه، اگر روزي امكان مراجعت پدرانشان به ايران فراهم آمد و پدر خواست كه به ايران بازگردد، در صورت تمايل فرزند مي‌تواند از تابعيت شوروي خارج شود و به ايران بيايد. تعداد اين گروه، كه سن برخي از آنها بالاتر از 40 سال است، از همه بيشتر است، زيرا اكثر پناهندگان به هنگام پناهندگي يا هنوز ازدواج نكرده، و يا اگر در ايران متأهل بودند نتوانستند خانوادة خود را به شوروي ببرند و لذا در آنجا مجدداً ازدواج كردند و چون زنان ايراني خيلي كم بودند، همسران آنها عموماً اهل شوروي هستند.
6ـ گروه ديگر «ايراني‌‌الاصل»ها مي‌باشند. اينان پناهندگاني  هستند كه در شوروي ترك تبعيت ايران كرده و به تبعيت شوروي درآمده‌اند. در سال 1352، در آذربايجان شوروي تعداد آنها به 300 نفر مي‌رسيد. ولي تعداد اين گروه به طور فزاينده‌اي در حال افزايش است و امروزه شايد بالغ بر 2ـ 3 هزار نفر باشند. با نوميد شدن هر چه بيشتر پناهندگان از بازگشت به ايران، تعداد هر چه بيشتري از آنها براي تثبيت وضع خود به تبعيت شوروي در مي‌آيند و از چهارچوب «پناهندگي سياسي» خارج مي‌شوند.
3ـ سازمان حزب توده در پناهندگان ايراني
سازمان حزب توده در ميان پناهندگان ايراني، به طور عمده در آذربايجان شوروي مصداق واقعي داشته است.
پس از شكست غائله فرقه دمكرات آذربايجان در سال 1325 و فرار وسيع افراد فرقه و عناصر متأثر از آنها به اتحاد شوروي، مسئولين فرقه پناهندگان را متشكل ساخته و «سازمان فرقه دمكرات آذربايجان ايران در اتحاد شوروي» را تشكيل دادند. اين سازمان پس از شكل‌گيري، كنفرانس‌هايي ترتيب داد و كميته مركزي و كميسيون تفتيش انتخاب نمود. آنگاه، در نقاط آذربايجان شوروي ـ كه پناهندگان سكونت داشتند ـ‌كميته‌هاي شهري به پا كرد و حوزه‌هاي فرقه را تشكيل داد. فعاليت اين حوزه‌ها، رسيدگي به امور معيشتي پناهندگان (مانند خانه، شغل، تحصيل، كمك هزينه و ...) و دريافت حق عضويت بود.
در سال 1339، در پلنوم هفتم حزب توده، وحدت با فرقه تصويب شد و بلافاصله «كنفرانس وحدت» فرقه و حزب تشكيل گرديد و به نام فرقه «سازمان ايالتي حزب توده ايران در آذربايجان» افزوده شد. ولي عملاً كميته مركزي و رهبري خود را در آذربايجان شوروي حفظ كرد.
درخارج از آذربايجان تا پايان سال 1336، حزب توده سازمان نداشت. در شوروي ـ غير از آذربايجان ـ حزب كمونيست شوروي نسبت به تشكيل حوزه و سازمان توده روي خوش نشان نمي‌داد و با آن موافق نبود. پس از پلنوم چهارم (تابستان 1336)، كه هيئت اجرائيه منتخب پلنوم به لايپزيك (آلمان شرقي) منتقل شد، «سازمان مهاجرين» به مسئوليت فروتن (دبير رابط: عبدالصمد كامبخش) تشكيل شد. بدين ترتيب كه در هر كشور يك نفر به عنوان مسئول پناهندگان تعيين شد، براي روشن شدن وضع حزبي پناهندگان پرسشنامه‌اي تهيه و توزيع گرديد، ميان مسئول حزب توده در هر كشور با كميته مركزي حزب كمونيست آن كشور رابطه مستقيم برقرار گرديد و در شوروي مقرر شد كه تمام امور معيشتي «پناهندگان» توسط مسئول حزب در شوروي نزد مقامات شوروي (مسئول امور مهاجرين در كميته مركزي حزب كمونيست شوروي و سازمان صليب سرخ شوروي) طرح و حل و فصل گردد. فروتن بعدها در جريان انشعاب مائوئيستي از حزب توده جدا شد.
در سال 1339، در پلنوم هفتم حسين جودت عضو هيئت اجرائيه شد و با مسئوليت دبير رابط (عبدالصمد كامبخش) به اداره «شعبه امور مهاجرت» پرداخت.
مسئول شعبه مهاجرت (جودت) به بررسي درخواستهاي پناهندگان مي‌پرداخت. اين درخواست‌ها اگر قابل پذيرش بود و با امكانات و شرايط انطباق داشت، با پيشنهاد مشخص به دبير رابط و در غياب او به دبيران ديگر، گزارش مي‌شد تا نامه‌اي خطاب به حزب كمونيست حاكم كشور مربوطه بنويسند و تقاضاي رسيدگي به درخواست آن پناهنده را بنمايند. اگر قابل پذيرش نبود، درخواست به همراه پاسخ آن براي مسئول پناهندگان ارسال مي‌شد و عدم امكان برآوردن آن، اعلام مي‌گرديد.
امور تشكيلاتي پناهندگان و كليه مسائل حزب در رابطه با آنها از كانال «شعبه مهاجرت» حل و فصل مي‌گرديد.
اين وضع تا 29 فروردين 1341 ادامه داشت. در سال 1341 پلنوم دهم كميته مركزي تشكيل شد و به علت اختلاف شديد دروني هيئت اجرائيه، اين ارگان منحل شد و كليه امور در دست هيئت دبيران سه نفره (رادمنش، اسكندري، كامبخش) متمركز شد. انجام «امور مهاجرت» را ايرج اسكندري به دست گرفت، كه جودت به عنوان دستيار وي كار مي‌كرد.
در سال 1344، حزب كمونيست شوروي موافقت كرد كه براي «پناهندگان» ايراني، غير از آذربايجان شوروي، نيز حوزه‌هاي حزبي تشكيل شود. لذا، رهبري حزب توده تصميم گرفت تا نخست وضع حزبي همه افرادي را كه ادعاي عضويت داشتند روشن سازد و سپس براي اعضا حزب كارت عضويت صادر شود و براي تشكيل كميته حزبي، كنفرانس نمايندگان افراد حزبي برگزار گردد. رسيدگي به عضويت كلية اعضاي حزب در كشورهاي مهاجرنشين توسط كميسيوني مركب از احسان طبري، حسين جودت و داوود نوروزي انجام گرفت. رسيدگي به وضعيت اعضا فرقه را خود كميته مركزي و فرقه دمكرات آذربايجان انجام داد. سپس كارت عضويت‌ها صادر شد و كنفرانسي در شهر دوشنبه، با شركت نمايندگان اعضاي حزب مقيم مسكو، عشق‌آباد و دوشنبه تشكيل گرديد. چند تن به سمت اعضاي كميته انتخاب شدند و محمود بقراطي دبير كميته شد. از جمله شركت‌كنندگان در اين كنفرانس، احمدعلي رصدي و مهدي كيهان بودند. وظيفه اين كميته عبارت بود از ادارة حوزه‌هاي حزبي و رسيدگي به امور معيشتي و رفاهي مهاجرين.
تا سال 1361 در شوروي، در رأس سازمان حزب توده يك هيئت مسئولين، مركب از 3 نفر (يك مسئول و دو معاون)، قرار داشت. پيش از انقلاب اسلامي مسئول سازمان حزب توده در شوروي ـ به جز آذربايجان ـ احمدعلي رصدي بود كه پس از انقلاب به ايران آمد و هيئت مسئوليني مركب از سهراب زماني (مسئول)، ناصراني و علي ابلوچ (كه گردانندگان «صداي ملي ايران» نيز بودند) اداره آن را به دست گرفتند.
4ـ جمعيت پناهندگان سياسي ايراني مقيم اتحاد شوروي
يكي از مسائل مهم «پناهندگان» در شوروي مسئله معيشت و امور رفاهي آنان بود. اين مسائل زير نظر صليب‌سرخ شوروي قرار داشت، كه احتياجات پناهندگان را بررسي و كنترل مي‌نمود و آنان براي امور رفاهي خود به اين مؤسسه مراجعه مي‌كردند. در كشورهاي اروپاي شرقي مسئول حزب توده داراي رابط با كميته مركزي حزب كمونيست مربوطه است و مسائل پناهندگان را حل و فصل مي‌نمايد.
در شوروي، در سالهاي 1340، به منظور سازماندهي امور رفاهي پناهندگان، يك سازمان رسمي و قانوني به نام «جمعيت پناهندگان سياسي ايراني مقيم اتحاد شوروي» توسط حزب توده و فرقه دمكرات با موافقت و نظر مقامات شوروي تأسيس شد و به ثبت رسيد. اين جمعيت در هر نقطه‌اي كه عدة پناهندگان قابل ملاحظه باشد، تشكيل مي‌گرديد. بدين ترتيب كه در جلسة عمومي پناهندگان محل، هيئت مديره «جمعيت» محل براي مدت معيني انتخاب مي‌شود. هيئت مديره داراي يك مسئول است كه امور معيشتي پناهندگان را در رابطه با صليب سرخ و مقامات دولتي شوروي حل و فصل مي‌نمايد.
نقش اين سازمان، صرفاً نقش صنفي نيست. به اعتراف سران حزب توده، كه بعضاً‌ خود از مسئولين «جمعيت» بوده‌اند، نقش جاسوسي و كنترل پناهندگان از نقطه‌نظر مواضع سياسي، زير نظر مقامات امنيتي، از وظايف «غير اساسنامه‌اي» ولي اساسي آن به شمار مي‌رود.  مسئولين «جمعيت پناهندگان» داراي روابط اطلاعاتي با مقامات شوروي هستند و بعضاً در رابطه مستقيم با كا.گ.ب بوده‌اند (مانند احمدعـلي رصـدي، عضو كميته مركزي حزب توده و مسـئول هيئت مديره مركزي
جمعيت فوق قبل از انقلاب).
هيئت مديره مركزي «جمعيت» در شهر مسكو مستقر است و وظايف هيئت مديره شهر مسكو را نيز انجام مي‌دهد. هيئت مديره مركزي ناظر بر فعاليتهاي كلية هيئت مديره‌هاي مركزي مركب از سهراب زماني (مسئول)، علي ابلوچ و ناصراني (گردانندگان «صداي ملي») بودند. در شهرهاي شوروي كه تعداد پناهندگان كم است، هيئت عامله حوزه حزبي شهر وظايف هيئت مديره «جمعيت» را نيز انجام مي‌دهد.
5ـ كا.گ.ب و پناهندگان ايراني
«مهاجرين ايراني» در بلوك شرق، به ويژه در شوروي، منبع سربازگيري كا.گ.ب و ساير سرويس‌هاي جاسوسي بلوك شرق مي‌باشند. استكبار شرق، علاوه بر پرورش عناصر حزبي براي عملكردهاي سياسي و توطئه‌گرانه خويش، كوشيده ـ و مي‌كوشد ـ تا عوامل اطلاعاتي خود را نيز از ميان اين افراد دست‌چين كند.  در شوروي، سازمان حزب توده و فرقه دمكرات و «جمعيت پناهندگان سياسي ايراني» كانال مهم كا.گ.ب مي باشد. موارد زير مشتي از خروار است:
1ـ غلام يحيي دانشيان، صدر پيشين فرقه دمكرات عامل سرشناس و برجسته كا.گ.ب بود.
2ـ حبيب‌الله فروغيان، عضو كميته مركزي حزب توده، عامل كا.گ.ب بود كه پيش از ضربه به حزب توده به دستور مقامات امنيتي شوروي از ايران گريخت.
3ـ گروه 3 نفري «سهراب زماني، ناصراني، علي ابلوچ» كه گردانندگان «صداي ملي» و هيئت مسئولين حزب توده در شوروي و هيئت مديره مركزي «جمعيت پناهندگان...» بودند. عملكرد و سوابق آنها و اعترافات مندرج در پرونده‌هاي سران حزب توده، دال بر روابط آنان با كا.گ.ب مي‌باشد.
احمدعلي رصدي ـ مسئول سازمان حزب توده در شوروي (غير از آذربايجان)، پيش از انقلاب، درباره نفوذ كا.گ.ب در بين «مهاجرين» مي‌نويسد:
«... در آذربايجان شوروي، كه چندين هزار مهاجر ايراني در نقاط مختلف آن مقيم مي‌باشند و داراي تشكيلات مستقل هستند،‌ كا.گ.ب مسلماً با صدها بلكه با حدود هزار نفر آنها در تماس است. يا مثلاً در شهر مسكو، از ميان حدود 15 مهاجر سياسي ايراني اين شهر غير از زن‌ها ـ شايد فقط يكي دو نفر باشند كه كا.گ.ب با آنها در تماس نبوده باشد. در صورتي كه تنها 3 نفر آنها (سهراب زماني، ناصراني، علي ابلوچ) مسئوليت دارند... ولي براي همه روشن است كه كا.گ.ب با ديگران هم، از جمله با حسين گرامي ـ كه داراي روابط نسبتاً وسيعي با مهاجرين چه در شوروي و چه در ديگر كشورهاست ـ با ژنرال ميلانيان، با شيدفر و غيره هم هر يك به دلايلي در رابطه مي‌باشند».
حسين جودت، مسئول شعبه امور مهاجرت حزب توده، قبل از انقلاب، مي‌نويسد:
«چنين شهرت داشت كه در باكو عده زيادي از افراد مسئول با كا.گ.ب كار مي‌كنند و عليه همديگر پرونده‌سازي مي‌‌نمايند... حسن نظري، كه از افسران سابق ارتش بود و به همراه مسئولين فرقه دمكرات آذربايجان مهاجرت كرده و به آذربايجان شوروي رفته بود، در سال 1340 براي كار به دفتر حزب توده آمد. وي قبلاً براي كار به عراق اعزام شده بود (معرف او عبدالصمد كامبخش بود). وي در دفتر حزب با حسن سغايي گلاويز شد. ديگر نمي‌شد او را نگه داشت. عذرش را خواستند و وي را به آذربايجان عودت دادند. ولي مدتي بعد، بدون اجازة حزب سر و كله‌اش پيدا شد. او را مدتي حزب سوسياليست متحده آلمان شرقي در يك اردوگاه نگه داشت، سپس آزاد كرد و به عنوان معلم در دانشگاه به كار پرداخت. حسن نظري در اين مدت آزادانه به غرب رفت و آمد داشت. ترديدي نيست كه بدون سفارش مقامات امنيتي شوروي چنين چيزي مقدور نيست.»
6ـ فرقه دمكرات آذربايجان؛ رهبري و سازمان آن
فرقه دمكرات آذربايجان، بر اساس مصوبة پلنوم هفتم كميته مركزي حزب توده و كنفرانس وحدت (1339)، «سازمان ايالتي حزب توده در آذربايجان» محسوب مي‌شود. ولي عملاً در آذربايجان شوروي مستقل و داراي كميته مركزي، هيئت اجرائيه، هيئت دبيران، دبيرخانه و تشكيلات مستقل بوده و هر دو سال يك بار كميته مركزي آن تشكيل كنفرانس مي‌دهد.
در سال 1357، فرقه دمكرات در آذربايجان شوروي قريب به دو هزار عضو داشت، كه در حوزه‌هاي حزبي متشكل بودند. بخشي از اعضاي كميته مركزي فرقه عضو هيئت سياسي و كميته مركزي حزب توده بوده و متقابلاً گروهي از اعضاي رهبري حزب توده عضو افتخاري كميته مركزي فرقه محسوب مي‌شدند، مانند: كيانوري، حميد صفري، حسين جودت، انوشيروان ابراهيمي؛ كه اين سمت جنبة تشريفاتي داشت.
در رأس فرقه، غلام يحيي دانشيان، عامل سرشناس كا.گ.ب قرار داشت كه در پلنوم‌ها و جلسات رهبري حزب توده در مسائل حساس مانند عزل و نصب دبير اول همواره حرف وي بيانگر مواضع شوروي‌ها بوده است.
غلام‌يحيي دانشيان از خانواده‌هاي پناهنده مقيم روسيه است كه در سال 1310 عده زيادي از آنها به ايران بازگشتند. او از آغاز تشكيل حزب توده بدان پيوست. در كنگره اول حزب توده شركت داشت و عضو كميته ايالتي آذربايجان بود. با تشكيل فرقه بدان پيوست و فرمانده «نيروهاي فدائي» (ارتش فرقه دمكرات) شد. پس از سقوط حكومت پوشالي فرقه در سال 1325 با قريب به 10 هزار نفر كه حدود 3 هزار نفر آنها حزبي بودند، به شوروي گريخت. پس از چشم‌آذر، صدر فرقه شد. در «كنفرانس وحدت» عضو هيئت اجرائيه حزب توده شد و به عنوان عامل مسكو نقش درجه اول و منحصر به فرد در تصميمات مهم حزبي داشت. در آستانه انقلاب به علت كهولت سن از رهبري عملي و مستقيم فرقه آزاد شد و «صدر افتخاري فرقه» گرديد و به جاي وي اميرعلي لاهرودي به عنوان دبير اول فرقه اداره امور آن را به دست گرفت.
اعضاي فرقوي كميته مركزي حزب توده در آستانة انقلاب اسلامي ايران عبارت بودند از:
1ـ غلام يحيي دانشيان: صدر فرقه دمكرات آذربايجان، عضو هيئت سياسي حزب توده، داراي همسر و 2 فرزند. مقيم باكو (خانه‌اش نزديك هتل اينتوريست است). دانشيان در سن حدود 70 سالگي سكته ناقص كرد و پس از انقلاب (1364) در شوروي درگذشت.
2ـ انوشيروان ابراهيمي: عضو هيئت دبيران كميته مركزي حزب توده و مسئول سابق سازمان جوانان فرقه.
3ـ اميرعلي لاهرودي: دبير اول فرقه، عضو هيئت سياسي حزب توده، مقيم باكو. اميرعلي لاهرودي از كادرهاي نسبتاً جوان فرقه است كه از 18 سالگي عضو حزب توده بود و در كنگره اول آن به عنوان نماينده تبريز شركت داشت و عضو كميته ايالتي آذربايجان بود. پس از كنفرانس وحدت (1339) عضو مشاور هيئت اجرائيه حزب توده شد. بدين مناسبت مدتي در لايپزيك (مركز حزب) بود، ولي پس از انحلال هيئت اجرائيه در سال 1341 به آذربايجان بازگشت و سپس هر از چندي در جلسات هيئت اجرائيه شركت مي‌كرد.
4ـ ابوالحسن رحماني: عضو مشاور كميته مركزي حزب توده، عضو هيئت اجرائيه فرقه ـ مسئول «جمعيت پناهندگان سياسي ايراني مقيم آذربايجان شوروي». دكتر در تاريخ، كارمند انستيتوي تاريخ آذربايجان شوروي.
5ـ صمد عافيت: عضو كميته مركزي حزب توده، عضو هيئت اجرائيه فرقه، دكتر مهندس در رشته زمين‌شناسي، كارمند دانشكده نفت و شيمي.
6ـ مختار ديده‌كنان: عضو كميته مركزي فرقه، عضو هيئت اجرائيه فرقه، مسئول شعبه تشكيلات.
7ـ جعفر مجيري: عضو كميته مركزي فرقه، مسئول شعبه تبليغات فرقه، دكتر در رشته هنرهاي زيبا (قاليبافي).
8ـ محمدعلي مجيري: عضو كميته مركزي فرقه، دبير كميته مركزي.
9ـ قلي خيامي: عضو كميته مركزي فرقه، دكتر در رياضيات، استاد دانشكده پلي‌تكنيك.
10ـ لطفعلي اردبيليان: عضو كميته مركزي حزب توده،‌ عضو كميته مركزي فرقه، كارمند دفتر مركزي فرقه در باكو.
11ـ بالاش آذراوغلي (آبي‌زاده): عضو كميته مركزي حزب توده، عضو كميته مركزي فرقه، شاعر مشهور، كارمند انستيتوي زبان‌شناسي و ادبيات.
12ـ عظيم جدائي: عضو كميته مركزي حزب توده، جوشكار، كارمند دفتر فرقه در باكو.
13ـ مارتيك قريقوريان: عضو مشاور كميته مركزي حزب توده، كارمند دفتر، مسئول اسناد و دفاتر، راننده سابق دانشيان.
14ـ عظيم عظيم‌زاده: عضو كميته مركزي حزب توده، عضو كميته مركزي فرقه.
15ـ عباس‌علي زنوزي: عضو مشاور كميته مركزي حزب توده، كارمند انستيتوي خاورشناسي آذربايجان.
16ـ غفار كندلي: عضو مشاور كميته مركزي حزب توده، دكتر ادبيات، كارمند ارشد انستيتوي ادبيات.
17ـ محمد فقيهي: عضو مشاور كميته مركزي حزب توده، جوشكار، مسئول واحد حزبي شهر سرمقابيت.
18ـ صمد حكيمي: عضو كميته مركزي حزب توده، بازنشسته، كارگر سابق راه‌آهن در ايران.

ساير اعضا‌ كميته مركزي فرقه، كه عضو كميته مركزي حزب توده نبودند، عبارتند از:
1ـ صابر امراهي: مسئول شعبه جوانان «جمعيت پناهندگان»، دكتر ادبيات.
2ـ محمدرضا عافيت: مسئول روزنامه آذربايجان، دكتر در ادبيات.
3ـ محمد جليلي: بازنشسته.
4ـ مي‌نه نه كراني: بازنشسته.
5ـ سلطانعلي غلامي: بازنشسته، به كارهاي «جمعيت پناهندگان» كمك مي‌‌كند.
6ـ فرج دستگشاده: مسئول ناحيه در تشكيلات شهر باكو، دكتر در علوم اقتصاد، استاد دانشگاه.
7ـ اسلام انجمن نور: حقوقدان، معاون صدر «جمعيت پناهندگان...».
8ـ ستارة دانشيان: كارمند كتابخانه، از مسئولين شعبه زنان «جمعيت پناهندگان...».
9ـ طاهره پورآهم: پزشك (قابله)، مسئول شعبه زنان «جمعيت پناهندگان».
10ـ عادلة چرنيك بلند: پزشك (قابله)، مسئول شعبه زنان «جمعيت پناهندگان».
11ـ مجيد محمدي‌وند: سرهنگ سابق فرقه، كارمند وزارت بازرگاني.
12ـ ايوب نميني اصل: مسئول كميسيون بازرسي، مسئول تشكيلات باكو.
13ـ سهراب طاهري: عضو كميسيون بازرسي فرقه، شاعر، مسئول «جمعيت نويسندگان ايراني».
14ـ غلامحسين دهقاني: عضو كميسيون بازرسي فرقه.
15ـ محمد شمسي: عضوكميسيون بازرسي فرقه، دكتر در تاريخ، كارمند انستيتوي خاورشناسي.
16ـ صورت باقري: مسئول فرقه و جمعيت پناهندگان در شهر شاماخي.
17ـ مشهدي نوروز: از مسئولين جمعيت و فرقه در شهر شاماخي (ساوخوز شماره 6).
18ـ عادل عادليان: عضو كميسيون بازرسي، كارمند كارخانة روغن نباتي در شهر كيروف‌آباد.
19ـ ابراهيم ابراهيم‌زاده: عضو كميسيون بازرسي، كارمند ادارة بازرگاني در شهر كيروف‌آباد.
20ـ قربان علي‌زاده: مهندس راه‌آهن، مسئول يكي از نواحي شهر باكو.
21ـ محمد داداش‌زاده: عضو مشاور كميته مركزي فرقه، دكتر در تاريخ.
22ـ ميراث نيك‌نژاد: عضو مشاور كميته مركزي فرقه، دكتر در علوم كشاورزي (رشته پنبه‌كاري)، مسئول تشكيلات كيروف‌آباد.

در سال 1357، تعداد اعضاي فرقه دمكرات در شهرهاي مهم آذربايجان شوروي به شرح زير بود:
1ـ باكو: حدود 700ـ 750 نفر.
2ـ گنجه (كيروف‌آباد) و حومه: حدود 300 ـ‌ 350 نفر.
3ـ شاماخي: حدود 200 ـ 250 نفر.
4ـ قوبا: حدود 150ـ 200 نفر.
5ـ نوخا (شكي) و حومه : 150ـ 200 نفر.
6ـ علي بايراملي: 150 ـ 200 نفر.

در قفقاز شمالي حدود 10ـ 12 خانواده ايراني زندگي مي‌كنند كه از حقوق «پناهنده سياسي» محروم شده‌اند، زيرا در سالهاي اول پناهندگي مي‌خواسته‌اند از مرز عبور كرده و به ايران بيايند كه توسط حكومت شوروي دستگير و به قفقاز تبعيد مي‌شوند.
در كازاخستان جنوبي، حدود 50ـ 60 خانوار ايراني زندگي مي‌كنند كه همه يا تبعه شوروي شده‌اند و يا به دلايل مختلف از حقوق پناهنده سياسي محروم گرديده‌اند.
عده‌اي از پناهندگان، كه به دلايل مختلف زنداني شده و سابقه محكوميت يافته‌اند، پس از پايان محكوميت بالاجبار پاسپورت شوروي به آنها داده شده است. افراد فوق هيچ رابطه‌اي با فرقه و حزب توده ندارند.

«بوخنوالت»: مخوف‌ترین اردوگاه کار اجباری نازی‌ها

 
در اوایل 1941، تعدادی از پزشکان و دانشمندان، زندانیان بوخنوالت را در بازداشتگاه های ویژه در بخش شمالی اردوگاه اصلی مورد انواع آزمایش های پزشکی قرار دادند.
 اردوگاه بوخنوالت در سال 1937 در ناحیه ای پر درخت در دامنه شمالی اترزبرگ، حدود 5 مایلی شمال غربی وایمار در شرق مرکز آلمان ساخته شد. وایمار به این دلیل شهرت داشت که زادگاه چهره سرشناس ادبی آلمان، یوهان ولفگانگ فون گوته بود که یکی از دستاوردهای سنت لیبرال آلمان در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم به شمار می رفت.
بوخنوالت در ابتدا برای جای دادن زندانیان مرد افتتاح شد. زنان تا اواخر سال 1941 یا اوایل 1944 در سیستم اردوگاه بوخنوالت جایی نداشتند.
اردوگاه اصلی با سیم خاردار متصل به برق، برج های مراقبت و مجموعه ای از نگهبانی های مجهز به مسلسل های خودکار محصور شده بود.
اولین زندانیان بوخنوالت بیشتر زندانیان سیاسی بودند. اما در سال 1938، پس از "شب شیشه های شکسته" مأموران اس اس و پلیس آلمان حدود 10000 یهودی را به بوخنوالت فرستادند. آنها به محض ورود مورد بدرفتاری های بسیار خشونت بار قرار گرفتند. 255 نفر از آنان در اثر این بدرفتاری ها جان خود را در اردوگاه از دست دادند.
یهودیان و زندانیان سیاسی تنها گروه های زندانی در بوخنوالت نبودند،.جنایتکاران حرفه ای، اعضای فرقه شاهدان یهوه، کولیان و فراریان ارتشی آلمان نیز در بوخنوالت زندانی بودند.
بوخنوالت یکی از اردوگاه های کار اجباری بود که افراد به اصطلاح "از زیر کار در رو"- کسانی که حکومت آنان را به دلیل آنکه نمی توانستند شغل پردرآمدی بیابند، "غیر اجتماعی" می نامید و زندانی می کرد- را در خود جای داده بود. در مراحل بعد، اسیران جنگی با ملیت های مختلف، مبارزان نهضت مقاومت، مقامات دولتی ارشد سابق در کشورهای تحت اشغال آلمان و کارگران خارجی اردوگاه های بیگاری نیز در اردوگاه زندانی شدند.



در اوایل 1941، تعدادی از پزشکان و دانشمندان، زندانیان بوخنوالت را در بازداشتگاه های ویژه در بخش شمالی اردوگاه اصلی مورد انواع آزمایش های پزشکی قرار دادند. این آزمایش های پزشکی که با هدف امتحان کردن کارآیی واکسن ها و معالجات بیماری های واگیردار مانند تیفوس، حصبه، وبا و دیفتری صورت می گرفت، به مرگ صدها نفر منجر شد. در سال 1941، پزشک دانمارکی، کارل ورنت شروع به انجام آزمایش هایی کرد که به ادعای او می توانست زندانیان همجنس گرا را از طریق عمل پیوند هورمونی "شفا دهد."
همچنین در سال 1944، مقامات اردوگاه یک "مجتمع ویژه" برای زندانیان سیاسی سرشناس آلمانی نزدیک به ساختمان اداری در بوخنوالت تأسیس کردند. ارنست تلمان، رئیس حزب کمونیست آلمان پیش از به قدرت رسیدن هیتلر در سال 1933 در آنجا در اوت 1944 به قتل رسید.
تعداد زندانیان آن به سرعت افزایش یافت و تا فوریه 1945 به 112000 رسید.بوخنوالت دست کم 88 اردوگاه فرعی را در سرتاسر آلمان – از دوسلدورف در راین لند تا مرز کشور تحت الحمایه بوهمیا و موراویا در شرق- اداره می کرد.
کارمندان اس اس مرتباً افراد ناتوان یا علیل و از کار افتاده در سراسر اردوگاه بوخنوالت را جدا کرده و به مراکز "کشتن از سر ترحم" مثل برنبرگ می فرستادند تا مأموران در آنجا آنها را با گاز خفه کنند. این بخشی از عملیات مراکز "کشتن از سر ترحم" تحت عنوان "14f13"، ویژه زندانیان بیمار و از توان افتاده اردوگاه بود. سایر زندانیانی که قادر به کار کردن نبودند با تزریق فنل (اسید کربولیک) توسط پزشک اردوگاه کشته می شدند.

هنگامی که نیروهای شوروی وارد لهستان شدند، آلمانی ها هزاران زندانی اردوگاه های کار اجباری را از مناطق تحت اشغال آلمان که در معرض تهدید قرار داشتند، تخلیه کردند. بیش از 10000 زندانی ضعیف و خسته که بیشتر آنان یهودی بودند پس از پیاده روی های دراز مدت و سبعانه از آشویتس و گروس- روزن در ژانویه 1945 وارد بوخنوالت شدند.
در اوایل آوریل 1945، هنگامی که نیروهای ایالات متحده به اردوگاه نزدیک می شدند، آلمانی ها شروع به تخلیه حدود 28000 زندانی از اردوگاه اصلی و چندین هزار زندانی از اردوگاه های فرعی بوخنوالت کردند. نزدیک به یک سوم این زندانیان از خستگی مفرط در راه یا بلافاصله پس از ورود جان خود را از دست دادند یا به دست مأموران اس اس تیرباران شدند. سازمان جنبش مقاومت زیرزمینی در بوخنوالت که اعضای آن پست های اجرایی مهمی در اردوگاه داشتند، جان بسیاری را نجات دادند. آنها مانع از اجرای فرمان های نازی ها می شدند یا تخلیه را به تأخیر می انداختند.



به گزارش پارسینه، در 11 آوریل 1945، زندانیان گرسنه و نحیف که در انتظار آزادی به سر می بردند، به برج های نگهبانی هجوم بردند و کنترل اردوگاه را به دست گرفتند. ساعاتی بعد درهمان بعدازظهر نیروهای ایالات متحده وارد بوخنوالت شدند. سربازان لشگر سوم ارتش ایالات متحده بیش از 21000 نفر را در اردوگاه یافتند. از ژوئیه 1937 تا آوریل 1945 حدود 250000 نفر از کشورهای سرتاسر اروپا در بوخنوالت زندانی شدند. حداقل 56000 زندانی مرد در اردوگاه بوخنوالت کشته شدند

آيينه/خاطرات عطاء‌الله صفوي به سوي بهشت خيالي


آيينه/خاطرات عطاء‌الله صفوي
به سوي بهشت خيالي
 


پس از خروج ارتش شوروي از ايران و شكست فرقه دمكرات آذربايجان اختناق شديدي در مازندران به راه افتاد: ماه عسل توده‌اي‌‌ها براي خودنمايي و تظاهرات و ميتينگ‌ تمام شده بود. در سال 1326 من سال دوم دانشسرا بودم.
روزي علي‌اكبري نامه‌اي از سوي سازمان جوانان بابلسر تحويل من داد كه در آن از من خواسته شده بود كه به وي كمك كنم تا وارد دانشسرا شود. با آن كه دو سه ماه از سال تحصيلي گذشته بود، من از رئيس دانشسرا خواهش كردم علي‌اكبري را براي ورود به دانشسرا قبول كند. رئيس دانشسرا كه از طرف مادري بستگي دوري با من داشت، خواهش مرا رد نكرد و علي وارد دانشسرا شد. يك روز من و مهدي قائمي با دوست جديد و هم حزبي‌‌مان، علي‌اكبري در خيابان راه‌آهن ساري گردش مي‌كرديم، تا وارد مغازه‌اي شديم. ناگهان سه چهار نفر نظامي ما را غافلگير كردند و به سويمان هجوم آوردند. من و قائمي فرار كرديم و آن‌‌ها علي‌اكبري را دستگير كردند. البته منظور نظامي‌‌ها من و قائمي نبوديم. ما متوجّه شديم كه آنها براي دستگيري ما دو نفر تلاشي نكردند. شب شد و از علي خبري نشد. صبح به اداره ژاندارمري كه پشت مسجد ساري بود رفتم. رئيس ژاندارمري آقاي نادري يا انوري بود. وي علّت دستگيري علي‌اكبري را شرح داد و گفت كه او زماني كه قواي شوروي مازندران را اشغال كرده بود، يك مالك را در بابلسر با تير زخمي كرده بوده و پس از خروج قواي شوروي از ايران مالك مذكور به شهرباني شكايت كرده است و اطلاع داده كه اكبري حالا در دانشسراي ساري به تحصيل مشغول است. علي‌اكبري چند روز در ژاندارمري زنداني بود. من هر روز برايش نهار و شام مي‌بردم. زيرا بابلسري بود و كسي را در ساري نداشت.
پس از چند روز پيش رئيس ژاندارمري رفتم و از او خواهش كردم اكبري را موقتاً آزاد كند تا به تحصيلش ادامه بدهد و هر وقت براي بازجويي لازمش داشتند، تلفن كنند كه برود. رئيس ژاندارمري مرد خوش قلبي بود! و درخواست مرا پذيرفت، ولي گفت: «شما از طرف خود يك ضمانت‌نامه بنويسيد و بدانيد كه اگر او نيايد، شما مسؤول هستيد». من اين شرط را پذيرفتم چون خود را در برابر رفيق هم مرام مسؤول مي‌دانستم. بالاخره اكبري آزاد شد، امّا پس از چند روز غيبش زد و ناپديد شد! گفتند كه اكبري با يك هم‌كلاسي ما به نام علي‌طاهري به شوروي رفته‌اند. شهرباني و ژاندارمري متوجّه شدند كه اكبري نيست. به خاطر ضمانتي كه داده بودم آنها سراغ من آمدند و بازداشتم كردند. به رئيس ژاندارمري گفتم: «با بازداشت من مسأله حل نمي‌شود. بهتر است مرا مرخّص كنيد تا علي‌اكبري را پيدا كنم. بالاخره او با من دوست است و حرفم را گوش مي‌كند». رئيس ژاندارمري حرف قبول كرد، امّا تهديدم كرد كه اگر علي‌اكبري را پيدا نكنم يا در مازندران زنداني مي‌شود، يا به بندرعبّاس و يا خارك تبعيد مي‌شوم.
من و قائمي به منزلمان در قائم‌شهر آمديم. همان روز ديديم يوسف لنكراني، مسؤول پارتيزان‌هاي مازندران، دستگير شد.
دستگيري‌‌ها به طور گسترده، شروع شده بود.وقتي حوادث شوم و باورنكردني پي‌در‌پي نازل مي‌شوند، مثل آجرهاي ساختمان چنان روي هم مرتّب چيده مي‌شوند كه هر معمار ماهري حيرت‌ مي‌كند. من و قائمي با هم دوست صميمي بوديم، آنچنان كه فقط وقت خواب از هم جدا مي‌شديم. در همين روزها بود كه قائمي مرا به كناري كشيد و آهسته گفت: «دادگاه نظامي مهرعلي ميانجي كارگر كارخانه نسّاجي را به ده سال زندان محكوم كرده، امّا او توانسته از زندان فرار كند و حالا قصد دارد به شوروي برود. تو هم كه تحت نظر هستي: ضامن اكبري شدي و او اكنون در شوروي دارد كيف و تحصيل مي‌كند. اگر موافق باشي ما هم مي‌توانيم به شوروي برويم و پس از چند سال تحصيل به ايران برگرديم.»
من و قائمي در مدّت دو روز آماده سفر به «بهشت روي زمين» و كعبه آمال كمونيست‌هاي جهان يعني شوروي! شديم. مدارك حزبي و چند روزنامه كه مطالبي درباره من در آن‌‌ها نوشته شده بود با خود برداشتم. امّا پولي براي خرج راه نداشتيم. مجبور شديم شب از انبار دانشسرا يك پتو، دو دستكش مشت‌زني، چند بشقاب و يك قابلمه بدزديم و بفروشيم. چهار نفر؛ يعني من، مهدي قائمي، حسن پورحسني و مهرعلي ميانجي، «چهار ستاره جاسوس امپرياليست»، از مازندران به طرف شوروي حركت كرديم. قطار مسافربري تهران ـ بندرشاه غروب‌‌ها ساعت 7 وارد قائم‌شهر مي‌شد. بدون بليط سوار قطار شديم، زيرا پول كافي نداشتيم. هر كدام ما فقط با يك كوله‌پشتي رهسپار بهشت خيالي خود بوديم. تاريخ آغاز سرنوشت شوم ما اول اكتبر 1947 برابر با 9 مهر ماه 1326، يعني در 20 سالگي من بود.

عبور از مرز
با قطار از قائم‌شهر به ساري و از آنجا به بندر رفتيم. در بندر شاه مهرعلي ميانجي ما را به خانه دوست تركمن خود برد. يك شبانه روز در خانه او مهمان بوديم. او به گرمي از ما پذيرايي كرد. تركمن مهماندار ما از دوست محلّي خود خواست كه براي عبور از مرز به ما كمك كند و راهنما و بلدچي ما باشد، و او قبول كرد. غروب بود. هوا داشت تاريك مي‌شد و خورشيد داشت توي درياي خزر غرق مي‌شد. پس از تاريك شدن هوا، ما چهار نفر به همراه بلدچي به راه افتاديم. پس از طي مسافتي، بلدچي ايستاد و گفت: «خوب گوش كنيد! همين‌طور راست به طرف شمال حركت كنيد و مرتّب به صداي امواج درياي خزر گوش كنيد. اين صدا قطب‌نماي شماست». او برگشت و ما طبق رهنمود او حركت كرديم. تمام شب را به طرف مرز شوروي مي‌دويديم كه تا پيش از سپيده به خليج حسين‌قلي ـ كه مرز ايران و شوروي است ـ برسيم. راه بهشت، شن‌زار و پر از خار شتر بود و به هنگام دويدن مدام پاي ما را مي‌خراشيد. نيمه‌شب خيلي خسته شديم. خواستيم بخوابيم، اما مهرعلي ميانجي مخالفت كرد و گفت: اگر بخوابيم راه را گم مي‌كنيم. بنابراين به دويدن ادامه داديم. مهرعلي ميانجي حركت مشترك ما را تنظيم مي‌كرد. چند ساعت پس از نيمه شب صداي موتور شنيديم و نور چراغ اتومبيل به چشم‌مان افتاد . من يك لحظه كور شدم. ميانجي فرمان داد كه روي زمين دراز بكشيم. فوري توي علف‌هاي خارشتر دراز كشيديم. اتومبيل مرتّب به اين سمت و آن سمت مي‌رفت. اگر مستقيم به طرف ما مي‌آمد يك يا دو نفر از ما را له مي‌كرد. نمي‌دانم چه شد كه نرسيده به ما برگشت و رفت. سرنوشت را نگاه كن! يكي از ما گفت: برگرديم، و من اين شعرِ حافظ را خواندم:
در بيابان‌ گر بشوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنش‌ها گر كند خار مغيلان، غم مخور
بعدها، در اردوگاه‌هاي كار اجباري قطب شمال در نزديكي آلاسكا، به ساده‌لوحي خود و كعبة خود ناسزا گفتم و آرزو كردم اي كاش آن شب ماشين مرا له مي‌كرد. مهرعلي ميانجي هم مي‌گفت: «اي كاش در ايران دستگير و اعدام مي‌شدم، اما گرفتار اين سيستم لعنتي و اين انسان‌هاي وحشي‌تر از حيوان نمي‌شدم».
پذيرايي سوسياليستي
صبح سوّم اكتبر 1947 بود. از دور يك برج ديده‌باني به بلندي 15ـ10 متر جلوي ما هويدا شد. اول ترسيديم و خيال كرديم كه مال ايران است. نمي‌دانستيم كه ايران اصلاً مرزبان و ديده‌بان و سيم‌خاردار ندارد! مي‌ديديم كه ديده‌بان با دوربين خود ما را زير نظر دارد. از ترس، بي‌حركت در جاي خود نشسته بوديم و به او چشم دوخته بوديم. پس از چند دقيقه متوجّه شديم سه چهار ديده‌بان به ما نگاه مي‌كنند. مدتي گذشت، تا ناگهان چهار مأمور اسب سوار با يك سگ گرگي (آفچاركا Ovcharka ـ سگ گلّه، سگ نگهبان) پيدايشان شد و شروع به داد زدن كردند. از حرف‌هاي آنها چيزي دستگيرمان نمي‌شد، تا يكي از سربازها به طرف ما آمد. او با تفنگش به دست ما زد و با اشاره فهماند كه دستهايمان را بالا ببريم. دستمان را بالا برديم. آنها شروع به تفتيش بدني كردند و بعد دستور دادند به شكم روي زمين بخوابيم. ما مثل بچه‌هاي با ادب و حرف گوش كن بوديم. مگر مي‌شود حرف برادر را گوش نكرد؟ با لباس‌هاي تميز و پلوخوري‌مان، فوري روي زمين دراز كشيديم. ما را باش كه با بهترين لباس موجودمان به مهماني تشريف آورده بوديم! بار دوم خيلي دقيق ما را تفتيش كردند. بعد گفتند: بلند شويد. بلند شديم. سگ را به طرف ايران‌ رها كردند. سگ رفت، دوري زد و با تكّه ناني در دهانش باز آمد و آن را به رئيس خود داد. او سگ را نوازش كرد و تكّه نان را در جيب خود گذاشت. در اين مدت مرزبانان كوله‌پشتي‌ها و جيب‌هاي ما را تفتيش كردند و سپس ما را همانند اسيران جنگي با دستان رو به بالا جلو انداختند و خودشان سوار بر اسب و مسلّح، از پشت سر ما براه افتادند. سگ درندة مرزبانان بدون وقفه پارس مي‌كرد و فضاي هراسناكي در دل‌هاي ما ايجاد مي‌كرد. سربازان لوله مسلسل را به سمت ما نشانه رفته بودند. معني اين كار گويا اين بود كه مبادا فكر فرار به سرمان بزند. پس از مدتي به سيم‌هاي خاردار مرزي رسيديم و آنوقت متوجه شديم كه سربازان، ما را از خاك ايران به مرز شوروي آورده‌اند. به محض ورود به خاك شوروي به دست‌هاي ما دستبند زدند و با ماشين باري به نزديك‌ترين پاسگاه مرزباني واقع در مصب اترك ـ كه روس‌ها آن را حسن‌قلي مي‌نامند ـ حركت دادند.
با آن وضعي كه پيش آمد و رفتاري كه سربازان با ما كردند، خيلي زود فهميديم كه اشتباه كرده‌ايم و گول خورده‌ايم، و پشيمان شديم. خيال مي‌كرديم اولين كشور سوسياليستي ما را همانند مادر به آغوش خواهد كشيد و در دامان خود با مهر و محبّت تربيت خواهد كرد. ما چه مي‌دانستيم كه به كشوري انسان‌كُش پناه آورده‌ايم؟ ديگر كار از كار گذشته بود. با اين حال هنوز اميد خود را از دست نداده بوديم. حماقت و سادگي ما را ببين! فكر مي‌كرديم برادر بزرگ ما را امتحان و آزمايش مي‌كند كه آيا ما حقيقتاً برادر كوچكش هستيم يا نه! مگر نه اين است كه اولين كشور سوسياليستي جهان دشمن زياد دارد و در احاطه كشورهاي امپرياليستي است و بايد از خود دفاع كند؟ مسلّماً وقتي ثابت بشود كه ما حزبي و توده‌اي هستيم، فوراً ما را به دانشگاه روانه خواهند كرد تا كادر مفيدي براي ايران آينده باشيم!
در مرز ما را در اتاقي كه بيشتر به طويله شباهت داشت انداختند. از پنجره اين اتاق منطقه مرزي و اطراف را تماشا مي‌كرديم. ناگاه صداي تير و مسلسل بلند شد. يك نفر به زبان تركمني داد و فرياد مي‌كرد. داد و فرياد او با صداي تير و مسلسل قاطي شده بود. صحنه براي ما خيلي وحشتناك بود. پس از مدتي ديديم نعش يك نفر را توي گاري گذاشتند و بردند. ما حسابي شوكه شده بوديم. سكوت مرگ‌آوري در اتاق بازداشتگاه حاكم شد و زمان‌مان بند آمد. پورحسني سكوت مرگ آور اتاق بازداشتگاه را شكست و گفت: «آقا ما راستي راستي به شوروي آمده‌ايم؟» پس از چند ساعت باز ما را با همان دستبندها از مرز به قزل اترك انتقال دادند و در اتاق نسبتاً بزرگي انداختند. پس از اين همه وقت، شروع به حرف زدن با يكديگر كرديم. متوجه شديم كه تمام ديوارهاي اتاق را خط كشيده‌اند. ميانجي كه تجربه زندان داشت، گفت: «اين خط‌ها تعداد روزهايي است كه ديگران در اينجا انتظار كشيده‌اند». وحشت نفس‌مان را بند آورد. آيا ما هم به اين تعداد روز و شب در اينجا ماندني هستيم؟! باز متوجه شديم كه نام و نام‌خانوادگي زندانيان قبل از ما روي ديوار كنده شده است. شايد براي خوانندگان محترم اين پرسش پيش آيد كه چرا مسئولين اين بازداشتگاه واكنشي در مقابل افرادي كه اسم خود را روي ديوار مي‌نوشتند نشان نمي‌دادند؟ مسلّماً اطمينان داشتند كسي نمي‌تواند از دستشان فرار كند و به اين نوشته‌ها اهميت نمي‌دادند. حقيقتاً نيز چنين بود. هيچ‌كس موفق به فرار از شوروي نشد. پس از چندي ما در زديم و به نگهبان فهمانديم كه تشنه هستيم و آب مي‌خواهيم. سرباز رفت و پس از مدتي يك سطل برزنتي آب آورد، و رفت. به ياد آوردم كه در زمان جنگ جهاني دوم روس‌ها در شاهي اسب‌هاي خود را با آن سطل‌هاي برزنتي آب مي‌دادند! چاره‌اي نداشتيم و ناگزير بوديم از آن سطل آب بنوشيم. ساعت 12 شب شد. خسته بوديم. كسي از ما خبري نمي‌گرفت. مي‌خواستيم بخوابيم، اما كجا؟ چگونه؟ باز در زديم. سربازي آمد. به وي فهمانديم كه كجا و چگونه بخوابيم؟ او پس از چند دقيقه مقدار زيادي كاه آورد، روي كف اتاق ريخت و با اشاره به ما فهماند كه اين رختخواب ما است.
هم‌وطن عزيز، اولين شب خوابيدن ما در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي را مجسم كن! من قدرت آن را ندارم كه اوضاع آشفته روحي خودمان را توصيف كنم. نمي‌توانستيم بفهميم اين چه سوسياليسمي است! آب دادن‌شان را نگاه كن! جاي خواب‌شان را ببين! ما در ايران خانه و زندگي داشتيم. من با آنكه از خانواده فقيري بودم، ولي در تمام عمرم روي كاه نخوابيده بودم و كسي را هم نديده بودم كه از كاه به عنوان تشك استفاده كند. از خستگي خودمان را روي كاه انداختيم و دراز كشيديم. هر چهار نفرمان در خواب و بيداري با غم و غصّه دست به گريبان بوديم و مثل مار گزيده‌ها به خود مي‌پيچيديم، به فكر و خيال مي‌رفتيم. اين پرسش در سرمان مي‌چرخيد كه چه سرنوشت و آينده‌اي در انتظار ماست.
صبح زود، باز هم صداي چكمه‌ها به گوش رسيد. در باز شد و با اشاره سربازها از طويله بيرون آمديم. باصطلاح مي‌بايست براي رفع حاجت به مستراح برويم. ما كه بيرون آمديم، پشت سر ما سربازها هم با مسلسل به راه افتادند و مستراح را نشانمان دادند. درباره مستراح‌هاي سوسياليسم شوروي مي‌توان يك فصل كامل نوشت، كه اگر يك ايراني، آن هم ايراني نسل حاضر آن را بخواند، حالش دگرگون مي‌شود: يك گودال به عمق 4ـ3 متر و به طول 8 تا 10 متر و به عرض 2 متر كه رويش با تخته پوشانده شده و در فاصله هر 75 سانتيمتر سوراخي در تخته به گودال باز كرده‌اند! يك طرف اين مستراح باز است و سربازها با مسلسل روبرويت ايستاده‌اند و به چشم‌هايت نگاه مي‌كنند. حالا بچه مسلمان، بيا و رفع حاجت كن! تازه براي اين نوع رفع حاجت وقت 5ـ4 دقيقه‌اي هم معين كردند. سربازها داد مي‌زدند: زود باشيد، بلند شويد! بايد به جاي خودتان برويد. از آفتابه، كاغذ و كلوخ هم خبري نبود. درست مثل گاو و گوسفند بايد كار خودان را مي‌كرديم. من ديگر بيشتر از اين شرح نمي‌دهم. آري، زندگي سگي ما در كشور شوراها به رهبري استالين كبير، كه در ايران براي ما كمتر از خدا نبود، اين طور شروع شد. وقتي به ياد مي‌آوردم كه ما و رهبران ما در ايران با چه شور و شوقي از شوروي و استالين ناآگاهانه دفاع مي‌كرديم، به حالت جنون دچار مي‌شدم. انگار يك سطل آب سرد و بعد يك سطل آب گرم بر سرم فرو مي‌ريخت. يازده روزي كه در قزل اترك در طويله زنداني بوديم، هر روز از ما بازجويي مي‌كردند. ما تمام مدارك حزبي و سازماني را كه در كف كفشمان پنهان كرده بوديم با اميد و آرزوهاي خود با بازجويان داديم. روز 12 اكتبر 1947 باز با همان دستبندهاي آهني كه تكان مي‌خوردي حلقه دستبند تنگ‌تر مي‌شد، ما را توي اتومبيل باربري انداختند. جلوتر از ما دو سرباز سوار شدند، سپس ما سوار شديم و بعد از ما دو سرباز ديگر هم سوار شدند. دو ارشد سربازان هم با راننده جلوي اتومبيل نشستند. اتومبيل يك شبانه روز به طرف قزل آروات مي‌راند. هوا سرد بود. برف به سرو صورتمان مي‌باريد. دستبندها به دست‌هايمان متصل بود و نمي‌توانستيم برف‌ها را از سرو صورتمان پاك كنيم. اتومبيل شب هنگام در يك منطقه نظامي توقف كرد و ما را براي استراحت در يك اتاقك چوبي بسيار كوچك انداختند و درش را بستند. ما چهار نفري توي اين كابين ايستاده بوديم. جاي قضاي حاجت هم نبود. روز بعد به قزل آروات رسيديم. باز ما را در اتاق كوچكي كه زندان موقت بود انداختند، قزل آروات در ميانه راه آهن عشق آباد به بندر كراسنووودسك Krasnovodsk واقع است.
نزديك به غروب بود كه باز سر و صدا شد. يك جوان تركمن را كه فروشنده مغازه بود به جرم كم فروشي يا گران فروشي به سلول ما انداختند. ميانجي و پورحسني كه زبان تركمني مي‌دانستند سخنان او را براي ما ترجمه مي‌كردند. جوان تركمن قسم مي‌خورد كه گناهكار نيست و او را به ناحق دستگير كرده‌اند. انگار بقيه زندانيان، از جمله ما و چندين ميليون انسانهايي كه نابود شدند، مرتكب گناهي بودند و فقط اين طفلك را بي‌گناه دستگير كرده بودند! او به ما قول داد كه اگر فردا ثابت شود گناه كار نيست و آزاد بشود براي ما نهار مي‌آورد. او را صبح براي بازجويي بردند. هنگام غروب ديديم او براي ما چاي و قند ونان سفيد فرستاده است. نان را در جاي تر كرديم و خورديم.
ده سالي كه عمر ما در اردوگاه‌هاي كار اجباري و زندان‌ها گذشت، من ديگر هرگز نان سفيد و قند نديدم. ضمنا اين جوان تركمن اولين و آخرين فردي بود كه ديدم از دست اين دستگاه جهنمي خلاصي يافت.در زندان قزل آروات نگهبان ما تركمن بود و از حرفهايش بر مي‌آمد كه موضوع ضد شوروي دارد. از اين كه ما به شوروي آمده بوديم بسيار عصباني بود. مرتب به ما فحش مي‌داد و به تركمني مي‌گفت: «احمق‌ها! چرا اينجا آمديد؟ آن زندگي در ايران، آن نخود و كشمش‌ها، آن خرماها، پرتقال و ليموها دلتان را زده بود؟ حالا بكشيد! تازه كجايش را ديده‌ايد؟ هنوز زود است. بعداً مي‌فهميد!» حرفهاي او خيلي براي ما شيرين و خنده‌آور بود. بيچاره حقيقت را مي‌گفت. مي‌دانست كه سرنوشت ما چه خواهد شد.

ناگفته‌هایی درباره سرنوشت ۶۵۱۳ ایرانی در اردوگاه کار اجباری شوروی

ناگفته‌هایی درباره سرنوشت ۶۵۱۳ ایرانی در اردوگاه کار اجباری شوروی

شناسهٔ خبر: 3831311 - شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ - ۰۹:۴۸
اسناد نشان می‌دهد که در فاصله سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ تعداد ۶۵۱۳ ایرانی به «کارلاگ» یا اردوگاه سابق کار اجباری کاراگاندا دوره شوروی سابق منتقل شده‌اند. ناگفته‌ها درباره سرنوشت آنها هنوز باقیست.

خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ: «مسعود شیخ زین‌الدین» رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در آستانه قزاقستان در سفری به اردوگاه سابق کار اجباری کاراگاندا در دوران شوروی سابق، گزارشی تهیه کرده و آن را برای انتشار در اختیار خبرنگار مهر قرار داده است. در زیر متن کامل این گزارش از نظر می‌گذرد:

ساعت ۷ صبح یک روز سرد پاییزی، آستانه پایتخت قزاقستان را به مقصد کاراگاندا مرکز استان کاراگاندا، شهری در فاصله ۲۳۰ کیلومتری جنوب شرقی آستانه، ترک کردم. چند روزی بود که بارش برف ادامه داشت. چرا که امسال زمستان در آستانه از نیمه مهرماه آغاز شده بود و لذا چند روز قبل از حرکت، از طریق اینترنت، وضعیت آب و هوا را بررسی کردم. برای روز چهارشنبه هوایی آفتابی پیش بینی شده بود لذا تاریخ سفر را در این روز قراردادم. در طی مسیر هوا، هم ابری و هم برخی اوقات با بارش برف همراه بود؛ تصور می‌کنم آسمان هم می‌دانست امروز روز غمباری است. به همین خاطر مجبور شدیم در طی مسیر با احتیاط کامل حرکت کنیم.

شهر تِمیرتائو

قبل از رسیدن به کاراگاندا می‌بایست به شهر تِمیرتائو در فاصله ۱۹۰ کیلومتری جنوب شرقی آستانه و ۳۰ کیلومتری کاراگاندا می‌رفتیم تا با مدیر مرکز فرهنگی آن شهر برای برنامه‌های فرهنگی مشترک ملاقات کنیم. نکته جالب توجه درباره این شهر اینکه حکومت شوروی همزمان با ذوب آهن اصفهان، ذوب آهن شهر تِمیرتائو را نیز که دارای معادن سنگ آهن است، تاسیس کرده و در حال حاضر سالانه مقادیر زیادی آهن و فولاد از کارخانه‌های ذوب آهن این شهر به ایران صادر می‌شود. در ساعت ۹.۳۰ در مرکز فرهنگی شهر تمیرتائو حضور یافتم و با مدیر مرکز ملاقات و با ظرفیت‌های آنجا برای انجام برنامه مشترک آشنا شدم. ساعت ۱۰.۳۰ به سمت کاراگاندا حرکت کردیم.

در اینجا بد نیست اشاره کنم در کشور قزاقستان چندین شهر و منطقه با کلمه «تائو» نامگذاری شده، مانند:

«تِمیر تائو» به معنی «کوه آهن» که در واقع همان معادن سنگ آهن منظور است. کلمه تِمیر همان دَمیر آذری خودمان است که «دال» آن تبدیل به «تِ» شده و «تائو» نیز در زبان قزاقی به معنی «کوه» است.
«آک تائو» یعنی «کوه سفید» (آک همان آق به زبان آذری است) شهری در غرب قزاقستان مرکز استان «مِنگیس تائو» منگیس کلمه ای مغولی است به معنی اژدها و نیز وحشت.
«کاراتائو» یعنی «کوه سیاه" (کارا همان قره به زبان آذری است) شهری در جنوب قزاقستان در مرز ازبکستان.
«کاکشی تائو» یعنی «کوه کبود» یا آبی" شهری در شمال قزاقستان در مرز روسیه.
«آلاتائو» یعنی «کوه رنگارنگ» شهری در شرق قزاقستان در مرز چین.
«اولی تائو» یعنی «کوه بزرگ» نام کوهی در مرکز قزاقستان نزدیک شهر «ژِزکازگان» که دارای معادن مس است.
«یِرمین تائو» (یرمین نام بوته ای است که در فصل بهار موجب آلرژی است) نام شهری در شمال شرقی آستانه.
"کِن تائو» یعنی «کوه پهن» نام شهری در جنوب قزاقستان نزدیک شهر ترکستان.
"خُروم تائو» یعنی «کوه کروم» (فلز کروم) شهری در شمال غربی قزاقستان نزدیک مرز روسیه.

شهر و استان کاراگاندا

این شهر مرکز بزرگترین استان در مرکز کشور قزاقستان به نام کاراگاندا است. از آنجایی که این شهر و استان از مراکز صنعتی قزاقستان به شمار می‌آید و متقابلاً شهر اراک و استان مرکزی ایران نیز از جمله مراکز صنعتی ایران محسوب می‌شود، شهر اراک و شهر کاراگاندا قرارداد خواهرخواندگی امضاء کرده و همچنین بین استان مرکزی و استان کاراگاندا تفاهمنامه همکاری منعقد شده است.

استان کاراگاندا دارای معادن بزرگ زغال سنگ و سنگ آهن است و بخش عظیمی از انرژی این کشور را تامین می‌کند. مسئولین وقت شوروی به‌دلیل وجود معادن مختلف و سختی آب و هوا خصوصا زمستان‌های سرد، تصمیم گرفتند مخالفان دولت را به این نقطه تبعید نموده تا علاوه بر مجازات محکومین، نیروی کار مجانی برای معادن خود ایجاد کنند.

این محکومین خصوصاً در جنگ دوم جهانی در بین سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ نقش موثری در پیروزی ارتش شوروی بر ارتش آلمان ایفا کردند. چرا که با کار در معادن و ارسال سنگ‌های معدنی و نیز زغال سنگ به عنوان انرژی برای کارخانه‌های ذوب آهن و در نتیجه ارسال فولاد و آهن برای کارخانه‌های اسلحه سازی، نقش بسزایی در پیروزی جنگ داشتند. علاوه بر کارگران معدن، بخشی از محکومین به عنوان کشاورز در مزارع منطقه مشغول به بیگاری بودند تا گندم ارزان قیمت در اختیار مردم شوروی و خصوصا سربازان قرار گیرد.

ساعت ۱۲.۳۰ به روستای دولینکا، مکانی که ساختمان موزه کارلاگ در آن واقع است رسیدیم و مورد استقبال مدیر موزه خانم سویتلانا کلیمِنتِونا قرار گرفته، دیدار از موزه را آغاز کردیم. دیدار از موزه دو ساعت به طول انجامید. در این دو ساعت چیزی جز تاثر و اندوه بر ما افزوده نشد. (دلیل آن را در ذیل توضیح خواهم داد).

قبل از پرداختن به موضوع کارلاگ، برای فهم بهتر قضایا می‌بایست مختصری درباره گولاگ اشاره کنیم.

گولاگ یا «اداره مرکزی اردوگاه‌ها و زندانیان» در حکومت شوروی

به‌طور کلی اولین اردوگاه زندانیان در شوروی در تابستان ۱۹۱۸ میلادی یعنی یک سال پس از انقلاب سرخ، به‌دلیل آغاز مرحله ترور بزرگ یا ترور سرخ، که منجر به دستگیری مخالفان سیستم کمونیسم شد، ایجاد شد. به گونه ای که در پایان سال ۱۹۲۱ میلادی در اتحاد جماهیر شوروی ۱۲۲ اردوگاه برای زندانیان وجود داشته است. اولین رئیس گولاگ شخصی یهودی و لهستانی الاصل با نام فلیکس درژینسکی (۱۸۷۷- ۱۹۲۶) است. پس از وی گنریخ یاگودا (۱۸۹۱- ۱۹۳۶) که یک روس یهودی بود به ریاست گولاگ رسید.

اداره اصلی یا مرکزی اردوگاه‌های زندانیان (گولاگ) – (ГУЛАГ)- از سال ۱۹۳۰ تا -۱۹۵۶ فعالیت می‌کرد. این سیستم (گولاگ) – (ГУЛАГ) ترکیبی از ۵۳ اردوگاه اداری با هزاران شاخه و نقاط از اردوگاه‌های دفتری، ۴۲۵ کلنی، و همچنین بیش از ۲۰۰۰ فرمانده ویژه در مجموع بیش از ۳۰۰۰۰  هزار مکان بازداشت در تمامی کشور داشته است.

در واقع اداره مرکزی اردوگاه‌ها و زندانیان با نام اختصاری گولاگ - (ГУЛАГ) بخشی است از (НКВД) یا (کمیساریای مردمی داخل کشور یا همان سازمان پلیس مخفی شوروی) که مجدداً در سال ۱۹۵۴ سازمان یافته و با نام «ک. گ. ب» شروع به کار کرد.   

به عبارت دیگر گولاگ که سر واژه آن به زبان روسی واژه «گولاگ» را تشکیل می‌داد، نام نهادی بود که اردوگاه‌های کار اجباری در نواحی دور افتاده اتحاد جماهیر شوروی از قبیل سرزمین‌های سردسیر و یخبندان سیبری، استپ‌های قزاقستان و بیابان‌های ترکمنستان را در زمان حکومت ژوزف استالین اداره می‌کرد. محکومین سیاسی در اردوگاه‌های کار اجباری به سر می‌بردند، در زمان استالین سه چهارم افسران و تمام پیشکسوتان کمونیست و یاران لنین بجز خود استالین محاکمه و بجرم خیانت اعدام شدند یا با یک درجه تخفیف محکوم به کار اجباری در گولاگ شدند. در ضمن تمام افراد خانواده محکومین بجرم خیانت زندانی می‌شدند، حتی کودکان و سالخوردگان نیز از این حکم مستثنی نبودند. بسیاری از زندانیان از سرما، گرسنگی و خستگی جان باختند. نقاط قرمز رنگ در نقشه پائین اردوگاه‌های مهم گولاگ را در زمان شوروی نشان می‌دهد که تعداد آن مطابق گفته راهنمای موزه به ۴۷۸ اردوگاه می رسیده است.

کارلاگ یا «اردوگاه کار اصلاحی (اجباری) کاراگاندا»

کارلاگ «Карлаг» در حال حاضر نام موزه‌ای است در روستای دولینکا «Dolinka» در فاصله ۵۰ کیلومتری غرب کاراگاندا. اما در سال ۱۹۳۰ منطقه‌ای به وسعت کشور فرانسه توسط دولت مرکزی شوروی برای نگهداری تبعیدشدگان و زندانیان مخالف دولت کمونیست شوروی در غرب و جنوب غربی کاراگاندا با نام «اردوگاه کار اصلاحی کاراگاندا» (карагандинский исправительный трудовой лагерь) راه‌اندازی شد که تا سال ۱۹۵۹ زیر نظر مسکو اداره می‌شد. ابتدای اولین و آخرین کلمه در زبان روسی که به رنگ قرمز مشخص شده، کلمه کارلاگ را تشکیل می‌دهد. ساختمان فعلی موزه در واقع ساختمان اداری اردوگاه کارلاگ بوده و از آن ساختمان، تمامی ۱۹۲ اردوگاه منطقه اداره می‌شده است. ابتدای اولین و آخرین کلمه در زبان روسی که به رنگ قرمز مشخص شده، کلمه کارلاگ را تشکیل می‌دهد. ساختمان فعلی موزه در واقع ساختمان اداری اردوگاه کارلاگ بوده و از آن ساختمان، تمامی ۱۹۲ اردوگاه منطقه اداره می‌شده است.

کارلاگ با ۱۹۲ اردوگاه یکی از بزرگترین مناطق اردوگاهی کار اصلاحی (اجباری) زندانیان یا همان گولاگ در شوروی محسوب می‌شده است. به‌دلیل اهمیت اردوگاه‌ها، مقامات محلی کاراگاندا هیچ نظارتی بر کارلاگ نداشتند بلکه کارلاگ مستقیماً از مسکو توسط گولاگ مدیریت می‌شد. اهداف اصلی از تاسیس کارلاگ ساخت سریع و ارزان نیروگاه‌های صنعتی به دست زندانیان بوده است مانند: معادن زغال سنگ کاراگاندا، کارخانه ذوب مس در ژزکازگان و بالخاش.

 تعداد کشته شدگان این اردوگاه که قادر به مقاومت در برابر شرایط زندگی نبودند، هنوز معلوم نیست.   مساحت کل منطقه کارلاگ تقریباً برابر مساحت کشور فرانسه است. قلمرو آن از شمال تا جنوب بیش از ۳۵۰ کیلومتر، از مشرق تا مغرب نیز بیش از ۲۵۰ کیلومتر بوده است. آمار رسمی اعدام شدگان در کارلاگ بیش از ۵ هزار نفر است، اما برای کسانی که از بیماری‌های مختلف از دنیا رفتند، آمار رسمی وجود ندارد. گولاگ تمام مدارک مربوط به فوت شدگان را از بین می‌برده است.

این اردوگاه‌ها برای مردان، زنان و کودکان به صورت مجزا بوده و هیچ کسی حق ورود به اردوگاه دیگر را نداشته است. مطابق قانون، هر فردی که مخالف دولت شوروی قلمداد می‌شد، خانواده او اعم از زن، کودک، برادر، خواهر، پدر و یا مادر دستگیر و در این اردوگاه‌ها به کار گمارده می‌شدند. لازم به‌ذکر است، از نظر گولاگ بچه‌های ۱۲ سال به بالا در حکم انسان بالغ تلقی می‌شدند و در صورت لزوم حکم اعدام برای آنها صادر می‌شده است.

اطراف ساختمان اداری کارلاگ در حال حاضر ساختمان‌های دو طبقه ای وجود دارد که زمانی منزل مسکونی رؤسا و معاونین آن و نیز ساختمانی مربوط به K.G.B. بوده است. در سال ۲۰۱۴ هنگام تعمیر یکی از ساختمان‌های اطراف، متوجه راهرویی در زیرِ زمین شدند. پس از بررسی مشخص شد ساختمان اداری کارلاگ به صورت زیرزمینی به اداره K.G.B محل متصل بوده و در صورت نیاز به انتقال زندانیان به K.G.B بدون ورود به محوطه باز، به آنجا منتقل می‌شده‌اند.   

از سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۹ تعداد یک میلیون نفر از کل شوروی در این منطقه تبعید شده و به کار گماشته شده‌اند. پس از روی کارآمدن خروشچف در سال ۱۹۵۴ و انجام اصلاحات در شوروی و دستگیری همکاران جنایتکار استالین، در سال ۱۹۵۹ اداره کارلاگ به مسئولین محلی سپرده شد. قابل ذکر اینکه از تعداد یک میلیون نفر فوق، ۱۰۳ هزار نفر قزاق بوده‌اند. همچنین در بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۹ تعداد ۵ میلیون مهاجر آلمانی، لهستانی، کره ای و ... را به این منطقه منتقل کردند.

در خصوص اینکه کره‌ای‌ها به چه جرمی به این اردوگاه منتقل شدند، راهنمای موزه اظهار کرد: در جنگ بین روسیه و ژاپن در سال ۱۹۲۱ از آنجایی‌که کره‌ای‌ها شباهت زیادی از حیث چهره، به ژاپنی‌ها داشتند تعداد ۱۰۲ هزار نفر کره‌ای به دلیل شباهت به ژاپنی‌ها و صرفاً از ترس اینکه مبادا این‌ها ژاپنی بوده و برای ژاپنی‌ها جاسوسی کنند، از مرزهای شرقی روسیه که با کره هم مرز است، دستگیر و به داخل روسیه منتقل شده‌اند و بعدها - حتی بعد از اینکه مقامات به اشتباه خود پی‌بردند - به هیچ وجه نسبت به آزادی آنها اقدام نکردند.

در این اردوگاه ۶۵۱۳ نفر ایرانی و ملیت‌های دیگری مانند روس‌ها، قزاق‌ها لهستانی‌ها، آلمانی‌ها، کره‌ای‌ها، آذربایجانی‌ها، چچنی‌ها، اوکراینی‌ها، لیتوانیایی‌ها، بلاروسی‌ها، ترکیه‌ای‌ها، تاتارهای کریمه، کالمیک‌ها، کردها و... حضور داشته‌اند.

آمار برخی ملت‌های مختلف که در این منطقه زندانی بوده‌اند، در تصویر فوق آمده است. عدد ۶۰۰۰ مربوط به تعداد ایرانیان و عدد ۴۴۱۷۱۳ مربوط به زندانیان آلمانی است.

ایرانیان در کارلاگ

نکته حائز اهمیت در این بین، وجود اسنادی است دال بر اینکه در ۱۷ جولای ۱۹۳۷ میلادی ۵۱۳ نفر ایرانی و در ۸ اکتبر ۱۹۳۸ میلادی نیز تعداد ۶۰۰۰ نفر ایرانی به این اردوگاه منتقل شده‌اند. آنچه که در اسناد موجود است، تمامی ایرانیان زندانی در این اردوگاه از مرزهای ایران با کشورهای آذربایجان، ارمنستان و ترکمنستان به این اردوگاه منتقل شده‌اند.

در خصوص ایرانی‌ها، راهنمای موزه گفت: در میان زندانیان ایرانی افرادی هم از تالش‌های ایرانی وجود داشته‌اند ولی به عنوان تالش ثبت نشده‌اند. یعنی چون مدارک ایرانی همراه نداشته‌اند، جزء افراد ترک و یا کُرد ثبت شده‌اند. لذا تعداد ایرانیان در این اردوگاه مطابق گفته راهنمای موزه قطعاً بیش از ۶۵۱۳ نفر ثبت شده است.

متاسفانه هیچ مدرک و سندی در خصوص علت محکومیت ایرانیان در این اردوگاه وجود ندارد و صرفاً تعداد آنها و روز ورودشان مطابق اسناد موجود است. لکن طبق گفته بازماندگان آنها که در جنوب قزاقستان زندگی می‌کنند، علل دستگیری و انتقال آنها به کارلاگ متفاوت است. مثلاً برخی از مرزنشینان در شوروی فامیل‌های ایرانی داشتند و دولت شوروی به بهانه اینکه اینها برای ایران جاسوسی می‌کنند، آنها را دستگیر کردند.

یا مثلاً گفته می‌شود تعداد ارامنه در سازمان (НКВД) یا (کمیساریای مردمی داخل کشور یا همان پلیس مخفی شوروی) زیاد بوده و آنها در ضدیت با آذری‌ها بودند لذا برای آنها پاپوش درست کرده و آنها را مخالف استالین معرفی می‌کردند و زمینه دستگیری و تبعید آنها را فراهم می‌کردند. موارد دیگر کولاک‌ها یا همان افراد ثروتمند بودند که حکومت کمونیست شوروی اقدام به بازداشت و مصادره اموال آنها و تبعید به قزاقستان می‌کرد، یا کسانی که تابعیت ایرانی داشتند و پشت مرز گیر کرده بودند، آنها نیز بازداشت و به اردوگاه‌ها انتقال می‌یافتند.

لذا دلایل بازداشت و انتقال محکومین متفاوت بوده است. اما به‌طور کلی سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ را باید موج اول انتقال ایرانیان به قزاقستان برشمرد. همانطور که در بالا ذکر شد آنها به اردوگاه کارلاگ در قزاقستان منتقل شدند.

اما موج دیگری از ایرانیان حدود ۲۵۰۰۰ نفر در سال ۱۹۴۶ میلادی و در جریان واقعه حزب دموکرات آذربایجان به سرکردگی پیشه‌وری وارد خاک شوروی شدند که پس از دو روز، همگی قصد بازگشت به ایران را داشتند. لکن مقامات شوروی از این کار ممانعت کرده و پس از ۶ ماه آنها را به جرم ورود غیرقانونی به شوروی محکوم و به اردوگاه‌های کار اجباری در شمال روسیه در منطقه آرخانگِلسک در کنار دریای بالتیک منتقل و پس از یکسال به جنوب قزاقستان حرکت دادند. پس از مرگ استالین در ۱۹۵۳ و روی کارآمدن خروشچف، دادگاه عالی شوروی در ۲۵ ژانویه سال ۱۹۵۶، آنها را تبرئه کرد.

لازم به یادآوری است، هم اکنون فرزندان و نوادگان موج اول ایرانیان (۱۹۳۷ و ۱۹۳۸) اکثراً در شهرهای مِرکِه و چُو واقع در استان قزاقستان جنوبی و فرزندان و نوادگان موج دوم ایرانیان (۱۹۴۶) اکثراً در شهر چیمکنت مرکز استان قزاقستان جنوبی و در نزدیکی مرز ازبکستان زندگی می‌کنند.

بنای یادبود قربانیان

در ۳۰ کیلومتری جنوب کاراگاندا محلی به نام سپاسک وجود دارد که ۲۳ بنای یادبود برای قربانیان در آن ساخته شده لکن متاسفانه هنوز برای ایرانیان قربانی در این اردوگاه هیچ بنایی ساخته نشده است. امید است در آینده نزدیک و با همکاری نهادهای مربوطه به یاد آنها بنایی ساخته و یادشان گرامی داشته شود.

بنای یادبود قربانیان ایتالیایی

بنای یادبود قربانیان گرجی

قحطی در قزاقستان

از آنجایی که در این نوشتار از ایرانیان قزاقستان و علت حضورشان نام بردیم، مناسب دیدم به قزاق‌هایی که در ایران زندگی می‌کنند نیز اشاره ای کنم؛ طبق اسناد موجود در موزه کارلاگ که بخشی از آن به قحطی قزاقستان اختصاص داشت، جمعیت قزاقستان در سال ۱۹۲۹ طبق سرشماری صورت گرفته ۶ میلیون نفر بوده که در سال ۱۹۳۴ به ۲ میلیون نفر کاهش پیدا کرده است. این به این معنی است که ظرف ۵ سال در اثر قحطی تعداد ۴ میلیون نفر از بین رفته‌اند.

ابتداء در فاصله ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۱ یک و نیم میلیون نفر در اثر قحطی و جنگ‌های داخلی جان خود را از دست دادند. اما قحطی بزرگ بین سال‌های ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۳ رخ داد که تعداد دو و نیم میلیون انسان جان خود را از دست دادند. از این تعداد ۴۰۰ هزار نفر غیر قزاق بودند. گفته می‌شود علت اصلی این قطحی، مصادره گندم و غذا توسط مقامات شوروی و به‌دستور استالین بوده که موجب قحطی در اوکراین، قزاقستان و قفقاز شمالی شده است. دهقانانی را که مخالف مصادره گندم بودند، به عنوان محکوم به اردوگاه‌های کار اجباری منتقل می‌کردند.

در نتیجه این قحطی یک میلیون و ۳۰۰ هزار قزاق به کشورهای همجوار از جمله ایران، چین، افغانستان و روسیه کوچ کردند. در حال حاضر قزاق‌های ایران در شهرهای گرگان، بندر ترکمن و گنبد کاووس و در محله‌هایی با نام قزاق محله زندگی می‌کنند.                      

آمار جمعیت تبعید شدگان به قزاقستان برگرفته شده از یک سند روسی موجود در موزه کارلاگ

اوضاع ایرانیان مهاجر در شوروی

اوضاع ایرانیان مهاجر در شوروی

در بررسی شرایط این افراد آنها را به چهار نسل متفاوت تقسیم می‌کنند که در ادامه و بطور اختصار به شرایط این نسلها اشاره می‌شود. نسل اول مهاجران را که مهاجرت شان پس از کودتای ۱۲۹۹ رضا شاه صورت گرفت اعضا و رهبران حزب کمونیست ایران تشکیل می‌دادند. نسل دوم عمدتاً اعضا و رهبران فرقه دموکرات آذربایجان بودند که پس از آذر ۱۳۲۵ یعنی عزیمت فرقه دموکرات و در دست گرفتن اوضاع آذربایجان از سوی نیروهای دولت ایران به شوروی گریخته بودند. نسل سوم این مهاجران را نیز کادرهای حزب توده ایران تشکیل می‌دادند که پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و دستگیری اعضای حزب و آغاز سرکوب سازمان افسران به شوروی رفتند.
در مورد نسل اول اسناد منتشر شده در دوره‌های بعدی نشان می‌دهد که نزدیک به ۱۵۰ نفر از این افراد به جوخه‌های اعدام سپرده شدند یا در اردوگاه‌های کار اجباری جان سپردند. این دوران، زمانی است که ترور استالینی جان میلیون‌ها تن از شهروندان شوروی را گرفت. کمونیست‌های مهاجریا به دلایل اختلاف عقیده و سلیقه قربانی دستگاه استالین می‌شدند، و یا قربانی منافع سیاست خارجی دستگاه استالین در رابطه با کشورهایشان می‌شدند. اما نکته ای که در این میان جالب است تفاوت دیدگاه مهاجر و میزبان نسبت به یکدیگر است. مهاجران شوروی را دست کم قبل از مهاجرت قبله آمال تمام توده‌های جهان می‌پنداشتند طرف مقابل اما برای اندیشیدن به آن‌ها گرفتار این قید و بندها نبود. چنان‌که خاطره نقل شده از همسر کریم نیک بین از دیدارش با بریا دستیار گرجی و هم میهن استالین این را نشان می‌دهد: «پس از بازداشت همسرم به بریا که در آن هنگام به ریاست کا.گ. ب رسیده بود نامه نوشتم و درخواست نمودم که مرا بپذیرد. فکر می‌کردم با آشنایی ای که با من و نیک بین داشت و بارها در باکو و تفلیس به دیدار هم رفته بودیم، می‌تواند به آزاد شدن شوهرم کمک نماید. . . فکر می‌کردم او به خاطر نان و نمکی که با هم خورده بودیم مرا دوستانه خواهد پذیرفت. اما چنین نشد و او خودش را به ناآشنایی زد و با ورق زدن پرونده ای گفت: این پرونده آن ایرانی خائنی است که بازداشت شده است. شما ایرانی‌ها یادتان رفته که پادشاه تان آقامحمدخان قاجار چقدر از گرجی‌ها را هنگام اشغال گرجستان کشت… از شما ایرانی‌ها کمونیست در نمی‌آید… به وی گفتم آغا محمدخان قاجار چه ارتباطی با شوهرم که دبیرکل کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران است، دارد… او با خشونت پرونده را بست و گفت دیگر بیش از این وقت ندارم… پس از گذشت یک سال یعنی در سال ۱۹۴۰ طی نامه ای به من اطلاع دادند که شوهرم را اعدام کردند…»
نسل دوم، مهاجرت‌های سیاسی و فرار وحشت زده هزاران نفر را درمی‌گیرد که پس از فروپاشی دستگاه فرقه دموکرات آذربایجان در سال ۱۳۲۵ و پناه بردن ۶ ماه بعد کردهای عراقی به رهبری ملامصطفی بارزانی، صورت گرفت. این دوران مصادف با سالهای واپسین زمامداری استالین است. این نسل با اینکه از تصفیه‌های خونین نسل اول ایرانیان بطور نسبی در امان ماند، اما قربانی انگیزه‌های سیاسی و اقتصادی دستگاه استالینی شد. تبعیدگاه‌های سیبری و مجمع الجزایر گولاگ بر سرنوشت تراژیک و دردناک آنها سایه انداخت و لحظه ای آنها را در کشاکش سرنوشت و آزادی اراده، رها نکرد. اما نسل سومی‌ها تقریباً همزمان با افول استالین و فروکش کردن موج تصفیه‌ها و قتل‌های نسل اول، گام در «دژ پرولتاریای پیروزِجهانی» نهادند. این نسل، مهاجرت کادرها و رهبران حزب توده ایران طی چند سال پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را دربر گرفت. نسل دوم و سوم ایرانیان در شوروی، گرچه قربانی قتل و کشتار جمعی نسل اولی‌ها نشدند، اما به «بردگان کمونیسم» تبدیل شدند. به قول دکتر صفوی که زندگی خود را «برده کمونیسم» توصیف کرده، این دو نسل در غربت هر روز آرزو می‌کردند که: «ای کاش بدبخت‌ترین سگ ایران بودم، اما گذارم به اینجا نمی‌افتاد.»
اما نسل چهارم کسانی بودند که پس از انقلاب اسلامی ایران به شوروری مهاجرت کردند. با فروپاشی شوروی، نسل چهارم این شانس را یافت که برخلاف نسل‌های پیشین از مرگ تدریجی در مدینه فاضله خود رهایی یابد. آنچه که سرنوشت و زندگی این نسل را دگرگون کرد، تحولاتی بود که با روی کار آمدن گورباچف، آغاز گردید.. فراموش نباید کرد که همزمان در اروپا و سپس در شوروی عده ای از معترضان حزبی قبل از روی کار آمدن گورباچف و آشکار شدن نظریات وخط مشی او و فروپاشی دیوار برلین «بی موقع» و «زودرس» نظریات و مواضع خود را در مرزبندی روشن با با نظریه‌های اساسی متداول در جنبش جهانی کمونیستی، از جمله دربارهٔ «انترناسیونالیسم پرولتری»، «دیکتاتوری پرولتاریا» و در یک کلام با لنینیسم اعلام کردند. با فروپاشی شوروی، نسل چهارم این شانس را یافت که برخلاف نسل‌های پیشین از مرگ تدریجی در مدینه فاضله خود رهایی یابد. اما فروپاشی اتحاد شوروی سابق به فروپاشی چپ سنتی ایران منجر شد. چپ‌های ایرانی ابتدا دچار چند پارگی، سرخوردگی و سرگیجی شدند؛ ولی چندی بعد سرانجام بسیاری از آنان در مسیر این تحول دردناک اما اساسی، یا خانه نشین شدند و یا به فعالیت‌های فرهنگی و اقتصادی روی آوردند. بخشی از آنها نیز در اروپا در یک نگاه مقایسه‌ای تجربی و عملی به مواضع سوسیال دمکراتیک روی آوردند. سیاوش کسرایی یکی از افراد «آخرین نسل» دو سال پیش از مرگ، در قلب مسکو از دریچه‌به بیرون نگاه می‌کند و تجربه درونی و رنج روحی خود را در سروده «دلم هوای آفتاب می‌کند» می‌فشرد. این سروده بازتاب روح‌های عذاب دیده چهار نسل ایرانیان در شوروی است که همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلشان به سوی میهن سرمی‌کشید.

http://www.shoma-weekly.ir/fa/print/1031

ماجرای کودتای 28 مرداد چه بود؟

 

کودتای ۲۸ مرداد کودتایی است که با طرح و حمایت مالی و اجرائی سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(سیا) علیه دولت محمد مصدق در مرداد ۱۳۳۲ به انجام رسید.

 تابستان سال ۱۳۲۰ در میانه جنگ جهانی دوم، نیروهای بریتانیا و شوروی وارد ایران شدند. رضاشاه پهلوی عملاً از کشور تبعید شد و محمدرضا به جای پدر بر تخت سلطنت نشست. بی اقتداری نسبی شاه جدید، به ویژه در سالهای ابتدایی، به تنش میان نیروهای سیاسی و تزلزل نهادهای قدرت دامن می‌زد.

در فاصله سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰، یعنی دهه اول سلطنت محمدرضا، نخست وزیر حدود پانزده بار عوض شد؛ افرادی چون احمد قوام السلطنه، علی سهیلی، محمد ساعد، ابراهیم حکیم الممالک و عبدالحسین هژیر در این دوران به مقام نخست وزیری رسیدند.

از سوی دیگر، با پایان گرفتن جنگ جهانی دوم طرز فکر و پیروی ازجنبشهای استقلال طلب و

کودتای ۲۸ مرداد کودتایی است که با طرح و حمایت مالی و اجرائی سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا(سیا) علیه دولت محمد مصدق در مرداد ۱۳۳۲ به انجام رسید.

به گزارش خبرنگار سیاسی باشگاه خبرنگاران، تابستان سال ۱۳۲۰ در میانه جنگ جهانی دوم، نیروهای بریتانیا و شوروی وارد ایران شدند. رضاشاه پهلوی عملاً از کشور تبعید شد و محمدرضا به جای پدر بر تخت سلطنت نشست. بی اقتداری نسبی شاه جدید، به ویژه در سالهای ابتدایی، به تنش میان نیروهای سیاسی و تزلزل نهادهای قدرت دامن می‌زد.

در فاصله سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰، یعنی دهه اول سلطنت محمدرضا، نخست وزیر حدود پانزده بار عوض شد؛ افرادی چون احمد قوام السلطنه، علی سهیلی، محمد ساعد، ابراهیم حکیم الممالک و عبدالحسین هژیر در این دوران به مقام نخست وزیری رسیدند.

از سوی دیگر، با پایان گرفتن جنگ جهانی دوم طرز فکر و پیروی ازجنبشهای استقلال طلب و ضدامپریالیستی در دنیا رو به گسترش بود و در ایران نیز نگاه ملی گرایانه جایگاه ویژه‌ای در سیاست پیدا می‌کرد.

در سال ۱۳۲۷، جبهه ملی ایران با ائتلاف طیف گسترده‌ای از نیروهای سیاسی که شاید تنها در نگاه ملی گرایانه خویش مشترک بودند، تأسیس شد، یکی از پایه‌های اصلی این جبهه دکتر محمد مصدق بود.

رویارویی دکتر مصدق با بریتانیا در آغاز دهه ۳۰ خورشیدی موضوع تازه‌ای نبود. سال ۱۳۰۲، در دوره تصدی وزارت امورخارجه در کابینه مشیرالدوله نیز، مصدق با آنچه بریتانیا «منافع» خود در ایران می‌دانست، به مخالفت پرداخته بود. بلافاصله پس از مشیرالدوله، رضاخان سردار سپه (بعداً: رضاشاه) به نخست وزیری رسید و مصدق از قدرت فاصله گرفت.

ظهور مجدد و مؤثر مصدق در عرصه سیاست ایران تنها پس از اشغال کشور و برکناری رضا شاه از سلطنت ممکن شد. در اولین انتخابات پس از رضا شاه (دوره چهاردهم مجلس شورای ملی)، مصدق بیشترین رأی را در تهران کسب کرد و با تلاش او طرحی در مجلس تصویب شد که به دولت اجازه نمی‌داد در حین اشغال در مورد نفت با خارجیها مذاکره کند.

**عوامل داخلی
فضای سیاسی و اختلافات گسترده میان رهبران نهضت باعث شد كه سرلشگر فضل‌الله زاهدی- كه سابقه طولانی در خونریزی و بی‌رحمی نسبت به مردم و شورش‌های داخلی داشت. و در دولت دكتر مصدق نیز مدتی عهده‌دار سمت وزارت كشور بود، پس از بركناری، به یك نظامی مدعی نخست وزیری و محور مخالفان دكتر مصدق تبدیل شود. در ششم اسفند سال 1331 به دستور وی بازداشت گردید پس از مدتی به دلیل اهمال مسئولان دولت آزاد شد. از طرف دیگر آمریكایی‌ها و انگلیسی‌ها با هماهنگی اعضای خانواده سلطنت از جمله اشرف پهلوی به جلب همكاری عوامل خود پرداختند.
اشرف پهلوی، در این مورد می‌نویسد: «تابستان 1332 یك نفر ایرانی به من تلفن كرد كه آمریكا و انگلیس در باره وضع كنونی ایران بسیار نگرانند لذا می‌خواهم با دو مرد یكی آمریكائی و دیگری انگلیسی ملاقاتی داشته باشید. مرد آمریكائی به من گفت كه نماینده جان فاستر دالس و آن مرد انگلیس هم نماینده وینستون چرچیل است كه حزب محافظه كارش اخیراً به قدرت رسیده است. مرد انگلیسی گفت زمان عمل فرا رسیده است ولی ما باید از شما تقاضای كمك كنیم. و چون از شما تقاضا می‌كنیم كه عملاً زندگی خود را به خطر بیندازید چك سفیدی را در اختیارتان قرار می‌دهیم تا هر مبلغی كه مایل باشید روی آن بنویسید. وقتی كه به تهران رسیدم هنوز نیم ساعت نگذشته بود كه فرماندار نظامی تهران دستور مصدق برای خروج را ابلاغ كرد ولی من نپذیرفتم و مصدق 24 ساعت فرصت داد. و من در این مدت پاكت ارسالی آن مرد آمریكایی را از طرف همسر شاه به وی دادم.»

مضمون پاكت ارسالی، دستور امریكائی‌ها مبنی بر همكاری با كودچیان بود كه از طریق اشرف به شاه ابلاغ شد. در همان روز ژنرال نورمن شوارتسكف، مستشار سابق ژاندارمری، با وجوه اعطائی سازمان سیا به مبلغ پنج میلیون دلار، به منظور سازماندهی كودتا وارد تهران شد و پس از ملاقات با جمعی از افسران و سرلشكر زاهدی از كشور خارج شد. او در این سفر، پنج میلیون دلار به زاهدی بابت هزینه‌های كودتا پرداخت. در ششم مرداد ماه جان فاستر دالس، وزیرخارجه آمریكا، گفت: «فعالیت روز افزون حزب غیرقانونی كمونیست توده در ایران و اغماض و چشم پوشی دولت ایران از این گونه فعالیت‌ها، نگرانی بزرگی برای دولت آمریكا ایجاد كرده است.» در پی آن كرمیت روزولت مسئول امور خاورمیانه سازمان سیا، با نام جعلی جیمز اف لاكریج از طریق مرز عراق در استان كرمانشاه وارد ایران شد.

با ورود روزولت، تحرك بیشتری به فعالیت كودتا داده شد. رزولت علاوه بر پول، حجم قابل توجهی مقاله، كاریكاتور، و امكانات لازم برای فضاسازی نیز به همراه خود آورده بود. در یازدهم مرداد سال 1332 كرمیت روزولت، رهبر كودتا، با شاه ملاقات كرد و طرح كودتا و بركناری مصدق و نخست وزیری زاهدی را با وی مطرح و رضایت نهایی وی را در عزل مصدق و انتصاب زاهدی جلب نمود.
سه روز بعد در چهاردهم مرداد سال 1332 ژانرال آیزنهاور، رئیس جمهور آمریكا، در یك سخنرانی تصریح كرد كه: «آمریكا مصمم است راه پیشروی كمونیسم در ایران و دیگر كشورهای آسیائی را مسدود كند. پیروزی نخست وزیر بر اقلیت ناراضی مجلس و انحلال آن ثمره همكاری مصدق و حزب توده بوده است.»طرح كودتای 25مرداد 1332عملیات كودتا در بیست و پنجم و بیست و هشتم مرداد سال 1332 با همكاری مشترك انگلیس و آمریكا عملی شد. ولی برنامه‌ریزی و طراحی نقش اصلی آن با انگلیسی‌ها و عوامل آنها بود. سرلشكر فضل‌الله زاهدی چهره‌ای شناخته شده‌ای بود كه فقط نقش فرماندهی را بازی می‌كرد. سرهنگ حسن اخوی كه طراح عملیات اجرائی كودتا بود، به همراه برادران سیف الله، اسدالله و قدرت الله رشیدیان، مهدی میراشرافی و اعضای شبكه بدامن كه زیر نظر شاپور جی و اسدالله علم رهبری می‌شدند، همگی عوامل دولت انگلستان بودند. كرمیت روزولت نیز نقش نظارت بر حسن اجرای كودتا را به عهده داشت.

**مراحل اجرای طرح كودتا

روز بیست و چهار مرداد شاه، دو حكم جداگانه یكی مبنی بر عزل دكتر مصدق از نخست وزیری و دیگری مبنی بر انتصاب زاهدی به نخست وزیری را امضا می‌كند.

سرهنگ نصیری، فرمانده‌ گارد، فرمان انتصاب زاهدی را به وی می‌دهد. رأس ساعت ده شب، نصیری فرمان عزل مصدق را به او تحویل می‌دهد.
در این صورت اگر دكتر مصدق پذیرفت، كودتا منتفی است و اگر نپذیرفت طرح كودتا اجرا می‌شود. كه با محاصرة خانه مصدق و تصرف رادیو، سقوط مصدق اعلام می‌شود. این عملیات قرار بود توسط سه واحد ارتش به اجرا گذاشته شود. در هجدهم مرداد، شاه در ملاقات شبانه با كرمیت روزولت پس از بررسی عملیات كودتا فرمان‌ها را امضا كرد و خود به نوشهر پرواز كرده و منتظر نتایج ماند تا در صورت شكست كودتا از كشور خارج شود.شكست كودتای 25 مرداددر شب بیست و پنجم مرداد، وزیر دفاع دكتر مصدق، تقی ریاحی، از طریق چند نفر از عوامل نفوذی كودتا گردید. سرهنگ نصیری، فرمانده گارد، به هنگام ابلاغ حكم عزل در نیمه شب دستگیر شد و فرمانده‌هان نیروهای سه گانه و وزیر دفاع فوراً در صدد مقابله با كودتا بر می‌آمدند و واحدهای كودتا كننده را خلع سلاح كردند.

اما بعضی از واحدهای كودتا موفق شدند كه چند نفر از اعضای دولت مصدق را دستگیر و زندانی كنند كه پس از محاصره و خلع سلاح آنها، فرماندهان آنها دستگیر شدند. لكن در نهایت كودتاچیان آزاد شدند. محمدرضا پهلوی پس از شنیدن خبر شكست كودتا، از نوشهر به بغداد و از آنجا به رم (ایتالیا) فرار كرد.

با ورود برنامه‌ریزی شده لوی هندرسن، سفیر آمریكا، از پاكستان به تهران، در 25 مرداد وی به ملاقات دكتر مصدق رفت و به دكتر مصدق اطلاع داد كه: «دولت آمریكا دیگر نمی‌تواند حكومت وی را به رسمیت بشناسد و با او همچون نخست وزیری قانونی رفتار نماید

هندرسن به دكتر مصدق تكلیف كرد كه باید از پست خود كناره‌گیری نماید. ولی دكتر مصدق او را با عتاب از خانه خود بیرون كرد. و هندرسن نیز پس از مشاجره با مصدق با رابطان خود تماس گرفته و به آنها اعلام نمود كه: «دولت آمریكا فقط دولت زاهدی را دولت رسمی و قانونی ایران می‌‌داند.» با فرار شاه، در سراسر كشور تظاهرات عمومی برپا شده و مجسمه‌های شاه و پدرش به پایین كشیده شد. عكس‌های وی از ادارات جمع‌آوری گشت. در تجمع بزرگی در میدان بهارستان، دكتر حسین فاطمی، وزیرخارجه، اعلام كرد كه: «نظام سلطنتی باید برچیده شود و حكومت جمهوری اعلام شود و شاه ایران روی مللك فاورق مصر را سفید كرده است.» اما سایر اعضای كابینه، بعد از سخنان فاطمی تاكید كردند كه: «علیحضرت باید برگردد» در چنین شرایطی كه كشور شدیداً به مجلس نیاز دارد. دكتر مصدق پیروزی در رفراندوم و انحلال مجلس را اعلام كرد.
در همین روز‌ها تظاهرات گسترده‌ای به حمایت از دولت مصدق بر پا شد. اما دكتر مصدق دستور منع تظاهرات در حمایت از دولتش را صادر كرد و تكلیف كرد كه مردم به خانه‌های خود برگردند. در حالی كه كودتاچیان درصدد اجرای برنامه دیگری برای پیروزی بودند.هشدار آیت‌الله كاشانی به مصدقدر روز بیست و هفتم مرداد، آیت‌الله كاشانی طی نامه‌ای به دكتر مصدق او را از شرایط جدیدی كه كودتاچیان تدارك دیده بودند مطلع ساخت و از او خواست كه با همكاری با او تصمیمات لازم برای جلوگیری از كودتا را تدارك ببیند.

هر چند دوستان دكتر مصدق بسیار كوشیدند كه در صحت نامه تردید ایجاد كنند تا به نحوی بار مسئولیت اهمال در مقابله با كودتا و رها كردن نهضت در اوج خطر را از دوش دكتر مصدق و همكارانش بكاهند. توجه به این واقعیت تاریخی كه با همكاری آیت‌الله كاشانی و دكتر مصدق امكان جلوگیری از كودتا و سلطه بیست و پنج ساله آمریكا وجود داشته است، امری در خور توجه است كه برای ملت ایران در شرایطی این‌گونه می‌تواند راهگشا باشد اما دكتر مصدق در اوج مشكلات و مخاطرات دست حمایت دوستان و همكاران خود را نفشرد معذلك اصرار و ابرام دوستان دكتر مصدق در مقصر جلوه دادن دیگران از جمله آیت‌الله كاشانی و یا حزب توده و سازمان نظامی، هیچ از بار مسئولیت اهمال در برابر كودتا نمی‌كاهد. و هر دولتی مكلف است از امانت مردمی خویش به طور جدی مراقبت و دفاع نماید. صرف نظر از دستخط و امضا، متن و فضای حاكم بر آن و ادبیات نوشتاری آیت‌الله كاشانی، پاسخ رسمی دكتر مصدق و امضای وی در پای نامه نیز هیچ تردیدی در صحت صدور آن باقی نمی‌گذارد.

**نامه آیت الله کاشانی به مصدق و پاسخ آن

در متن نامه آمده است که «گرچه امكانی برای عرایضم باقی نمانده است ولی صلاح دین و ملت برای این خادم اسلام بالاتر از احساسات شخصی است. خودتان بهتر از هر كسی می‌دانید كه تمام هم و غمم در نگهداری دولت جنابعالی است كه خودتان به بقای آن مایل نیستید از تجربیات روی كار آمدن قوام و لجبازی‌های اخیر بر من مسلم است كه می‌خواهید مانند سی‌ام تیر كذائی یكبار دیگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه بروید. حرف اینجانب را در خصوص اصرارم در عدم اجرای رفراندم نشنیدید مرا لكه حیض كردید خانه‌ام را سنگ باران و یاران و فرزندانم را زندانی فرمودید و مجلس را كه ترس داشتید شما را ببرد بستید حالا نه مجلسی هست و نه تكیه گاهی برای این ملت گذاشته‌اید. زاهدی را كه من با زحمت در مجلس تحت نظر و قابل كنترل نگه داشته بودم با لطایف الحیل خارج كردید و حالا همانطور كه واضح بود درصدد به اصطلاح كودتا است.


اگر نقشه شما نیست كه مانند سی‌ام تیرماه عقب‌نشینی كنید و به ظاهر قهرمان بمانید... همان‌طور كه گفتم آمریكا ما را در گرفتن نفت از انگلیسی‌ها كمك كرد حالا به صورت ملی و دنیا‌پسندی می‌خواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد و اگر واقعاً با دیپلماسی نمی‌خواهید كنار بروید این نامه من سندی است در تاریخ ملت ایران كه من شما را با وجود همه بدی‌های خصوصی‌تان نسبت به خودم از وقوع حتمی یك كودتا توسط زاهدی كه مطابق با نقشه‌های خود شماست آگاه كردم كه فردا جای هیچ‌گونه عذری نباشد اگر براستی در این فكر اشتباه می‌كند با اظهار تمایل شما.... سید مصطفی و ناصر خان قشقایی را برای مذاكره، خدمت می‌فرستم. امضا: سید ابوالقاسم كاشانی»

دكتر مصدق در پاسخ نامه آیت الله كاشانی نوشت که«27مرداد ماه مرقومة حضرت آقا توسط آقای حسن سالمی زیارت شد اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم. و السلام. دكتر محمد مصدق.»

با این پاسخ دكتر مصدق، آیت‌الله كاشانی را از دخالت در حوادث آینده منع كرد و حتی اعلام حمایت وی را نیز لازم نشمرد.كودتای 28 مرداد و سقوط دكتر مصدقبا شكست طرح اولیه كودتا و استفاده از ارتش، كه بیشتر با برنامه آمریكائی‌ها هم‌خوانی داشته است، مرحله دوم كودتا در بیست و هشتم مرداد ماه توسط شاپور جی و عوامل انگلیسی و حمایت آمریكائی‌ها به اجرا گذاشته شد.

براساس برنامه‌ریزی‌های سرهنگ حسن اخوی، طراح اجرائی كودتا، باید از مردم و جمعی از اراذل و او باش علیه مصدق و دولت او استفاده گردد. خاصه آن كه دولت مصدق دستور داده بود كه هوادارانش خیابان‌ها را ترك نمایند و این، بهترین فرصت را برای كودتا فراهم كرده بود.طرح كودتای 28 مردادمراحل طراحی عملیات اجرائی كودتای بیست و هشتم مرداد به این شرح بود که از نقاط مختلف شهر جمعیت‌هائی تشكیل شود و تعداد تقریبی هر جمعیت و رهبر هر گروه معلوم گردد، هر یك از جمعیت‌ها در مسیرهای تعیین شده به مركز شهر حركت نمایند و همزمان به مقصد محل خیابان شاه- نادری برسند، باشگاه‌های ورزشی مانند باشگاه تاج نیز به حركت در آیند، شعار كلیه افراد سلطنت محمدرضا باشد، افراد گارد جاویدان به جمعیت بپیوندند، خانه دكتر مصدق را محاصره و وی را دستگیر نمایند و دستگیری دكتر مصدق از رادیو اعلام و زاهدی با تانك به نخست وزیری برود و از شاه دعوت به بازگشت كند.

در روز بیست و هشتم مرداد، طرح فوق به طور كامل اجرا شد و واحدهای نظامی طرفدار دكتر مصدق دخالتی در خنثی سازی كودتا نكردند. در روز بیست و هشتم مرداد دولت مصدق هیچ اقدام عملی علیه كودتاچیان نكرد و از مردم نیز برای مقابله با كودتا دعوت ننمود رئیس شهربانی را كه مشكوك به همكاری با كودتاچیان بود، بركنار و خواهرزاده خویش، سرتیپ دفتری، را كه از همكاران جدی كودتاچیان بود، به ریاست شهربانی منصوب كرد. گزارش دكتر غلامحسین صدیقی وزیر كشور دولت دكتر مصدق از خواندنی‌ترین گزارش‌های كودتا است.گزارش وزیر كشور از واقعه كودتادكتر غلامحسین صدیقی، وزیر كشور دكتر مصدق و از دوستان نزدیك وی، حوادث و حال و هوای كابینه دكتر مصدق و چگونگی عكس‌العمل آنها در برابر كودتا را چنین توصیف می‌كند:

«صبح زود روز 28 مرداد دكتر مصدق مرا خواست تا راجع به رفراندم شورای سلطنت تصمیم‌گیری نمائیم و پس از آن، موضوع را با تیمسار ریاحی رئیس ستاد ارتش در میان گذاشته تا با بی‌سیم ارتش به فرمانداران و استانداران ابلاغ شود... ناگهان رئیس اداره آمار وارد اطاق شد گفتند- دسته‌ای از مردم شعار «زنده باد شاه» می‌گویند و شعار‌هائی در ضد دولت می‌‌‌دهند عده‌ای پاسبان نیز با آنها هماهنگی می‌كردند. در میدان سپه نیز وضع چنین بود. بعد به سرتیپ «مدبر» رئیس شهربانی تلفن كردم و راجع به حضور پاسبان‌ها پرسیدم- متوجه شدم كه تجاهل می‌كند. در همین موقع تیمسار ریاحی تلفن كردند كه نخست وزیر دستور دادند حكم ریاست شهربانی به نام سرتیپ شاهنده صادر كنید... من حكم را امضا كردم. تظاهرات در شهر و مناطق مختلف ادامه داشت. ساعت یازده نخست وزیر تلفن كردند كه حكم را به نام سرتیپ محمد دفتری كه فرمانداری نظامی بر عهده اوست صادر كنید تا حكم را صادر كنم سرتیپ دفتری در شهربانی حضور یافت... تظاهرات به جلوی وزارت كشور كشیده شد... ساعت پانزده وارد منزل نخست وزیر شدم دیدم جمعی همه در حال انتظار و تفكر نشسته‌اند دكتر مصدق پرسید: اوضاع چگونه است؟ گفتم: اوضاع خوب نیست... پس از چند دقیقه رئیس شهربانی و فرماندار نظامی سرتیپ دفتری به نخست وزیر تلفن كرد كه «اعلامیه حمایت از شاه صادر نماید» در اطاق دیگر آقایان كاظم حسیبی، سید علی شایگان، احمد رضوی و حسین فاطمی نشسته و یا دراز كشیده بودند. بعد اعلام كردند مخالفین رادیو را اشغال كردند و مهدی میراشرافی و پیراسته سخنرانی می‌كردند بعد... حال آقای نخست وزیر بهم خورده و به شدت گریه می‌كردند. با تشدید تیراندازی، مهندس رضوی ملحفه‌ای را به علامت تسلیم بیرون برد و بر بام نصب كردند.»

بدین ترتیب كودتا به پیروزی رسید و سرلشگر زاهدی به نخست وزیری رفت محمدرضا پهلوی به كشور بازگشت و به تعبیر امام خمینی «محمدرضا رفت و رضاشاه برگشت» و این در حالی بود كه دین بزرگی از آمریكا و انگلیس بر گردن داشت. به همین دلیل محمدرضا پهلوی در كتاب «مأموریت برای وطنم» می‌نویسد:

«گاهی این سوال طرح می‌شود كه آیا دولت‌های آمریكا و انگلیس در قیام تاریخی كه در 28 مرداد رخ داد، در برانداختن مصدق كمك مالی كرده‌اند یا خیر؟ هر چند من در حین انقلاب در خارج از ایران بودم ولی از جزئیات امور اطلاع داشتم ولی انكار نمی‌كنم كه شاید به منظور پیشرفت هدف این انقلاب ملی، وجوهی هم از طرف هموطنان من خرج شده باشد.»

بعد از تسلیم دكتر مصدق، كرمیت روزولت با شاه ملاقات كرد و شاه ضمن تشكر از او گفت: «من تاج و تختم را از بركت خداوند، ملتم و ارتشم و شما دارم... و هرگاه فاطمی را به خاطر سرنگونی مجسمه‌های من و پدرم پیدا كنم، بی‌درنگ اعدامش خواهم كرد.»و بدینسان عصر جدیدی در سرنوشت ملت ایران رقم خورد كه هزینه آن بیست و پنج سال سلطه مستقیم آمریكا و دهها هزار كشته و زخمی و زندانی بوده است. كه نهایتاً با انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 به آن خاتمه داده شد.

گزارش از: پروین طالبیان

جنگ جهانی دوم و بحران در آذربایجان

دکتر رحیم شهرتی‌فر

جنگ جهانی دوم و بحران در آذربایجان


ساعت چهار صبح روز سوم شهریور سال 1320 سفیران انگلیس و شوروی طی یادداشت‌هایی که هر یک جداگانه تسلیم نمودند،‌ اعلام داشتند که «چون دولت ایران در انجام درخواست‌های فوری و مهم دو کشور همسایه که در یادداشت مورخه 25 تیر و 25 مرداد سال 1320 به طور مبسوط و واضح به آن‌ها اشاره شده بود سهل‌انگاری کرده و سیاست مبهمی در این موقع باریک و خطرناک پیش گرفت و اظهارات و تذکرات دوستانه ما را نخواست با حسن نیت تلقی کند و در بیرون کردن عمال آلمانی هیچ‌گونه اقدامی ننموده به این جهت دولت‌های شوروی و انگلیس خود ناگزیر دیدند به نیروهای مسلح خود دستور دهند که از مرزهای ایران عبور نمایند و اینک با کمال تاسف به آقای نخست‌وزیر اطلاع می‌دهیم که واحدهای شوروی و انگلیس طبق دستور ستادهای مربوطه وارد خاک ایران شده مشغول پیش‌روی هستند. سوم شهریور 1320.»
منشی ستاد لشکر تبریز هم جریان اشغال آذربایجان و پیشروی قوای اتحاد جماهیر شوروی را در روز شنبه سوم شهریور همان سال (25 اوت 1941) چنین گزارش کرده است:

«ساعت 30/5 صبح تبریزی‌ها به صدای غرش هواپیمایی که بر فراز شهر پرواز می‌کردند از خواب بیدار شدند. ابتدا مردم به تصور اینکه هواپیماهای خودی هستند، دوباره سر به بستر گذاشته و به خواب فرو رفتند، قبلا در شهر شایع شده بود که هواپیماهای روسی جسته و گریخته در آسمان تبریز دیده شده‌اند و آنها از نقاط مختلف شهر عکسبرداری می‌کنند. ساعت 6 صبح پنج فروند هواپیمای روسی در آسمان تبریز ظاهر شدند. دفاع ضدهوایی تبریز شروع به شلیک کرد که هیچ یک از گلوله‌ها کارساز نبود لحظه‌ای بعد هواپیماهای روسی بمب‌هایی در محلات ششگلان و پل سنگی رها کردند که گرد و خاکی از محل اصابت بمب‌ها برخاست سپس هواپیماها دامنه‌های کوه عون ابن علی را بمباران کردند، مردم در بهت فرو رفته بودند هیچ‌کس نمی‌دانست هواپیماها متعلق به چه کشوری است و برای چه منظوری شهر را بمباران می‌کنند؟»
ساعت دو بعدازظهر یک فروند هواپیمای اکتشافی خودی در آسمان تبریز به پرواز درآمده بود [شیء] لوله مانندی از هواپیما به محوطه هنگ 27 پرتاب کرد شیء را فورا به ستاد لشکر تسلیم کردند. داخل لوله پیام خلبان بود که اطلاع می‌داد روس‌ها می‌آیند... تلفات اولین روز بمباران در حدود چهل نفر اعلام شد.2 اگرچه نیروهای مهاجم شوروی در هجوم به ایران و اشغال شمال کشور با مقاومت شدیدی از طرف ارتش ایران مواجه نشدند و با وجود موقعیت مناسبی که به واسطه حضور مهاجرین آذربایجانی که قبلا در شهرهای قفقاز، مخصوصا در باکو زندگی و کار می‌کرده‌اند و سپس به ایران بازگشته بودند و همچنین به واسطه حضور اقلیت ارامنه طرفدار شوروی‌ها در تبریز داشتند، ولی به استناد گزارش‌های انگلیسی‌ها، باید اذعان داشت که مردم آذربایجان به خصوص اهالی تبریز واکنش خصمانه‌‌ای در مقابل آنها از خود نشان دادند.3
البته تظاهرات و تحرکات اولیه مردم تبریز، هم بر ضد تشکیلات اداری دولتی بود که به واسطه اشغال کشور از همان لحظه‌های اول از هم پاشیده و به شدت تضعیف شده بود و هم بر ضد اشغالگری نیروهای شوروی بود.
اشغال آذربایجان توسط قوای اتحاد جماهیر شوروی و ترک محل خدمت اکثر مقامات محلی، موجب تعطیلی سازمان‌های دولتی و اختلال در نظام عمومی جامعه گردید.
قوای اشغالگر با استفاده از امکانات نظامی و بهره‌گیری از نیروهای مهاجر، ارامنه و افرای که از جمهوری آذربایجان وارد ایران شده بودند و همچنین با همکاری عوامل طرفدار داخلی، به سرعت بر اوضاع منطقه تسلط پیدا کردند و در نتیجه نفوذ و کنترل دولت در آذربایجان به شدت تضعیف گردید و عناصر ناراضی و مخالف محلی نیز از وضعیت و موقعیت پیش آمده نهایت استفاده را برده، قدرتمند شدند.
شوروی جمعا 40 هزار نفر نیرو در خاک ایران وارد کرد که قسمت عمده آنها نیروهای فرهنگی اطلاعاتی و امنیتی بودند. این اشغال تقریبا پنج سال تا حرکت آخرین سرباز شوروی به سوی شوروی و عبور از مرز در خرداد سال 1325 (ماه مه 1946) به درازا کشید. در طی این پنج سال آذربایجان بحرانی‌ترین دوره تاریخ خود را گذرانیده و تبریز در این مدت مرکز این بحران‌ها بود. اوج این بحران‌ها مربوط به پایان جنگ جهانی دوم و تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان و حوادث یکساله بین 21 آذر سال 1324 تا 21 آذر سال 1325 می‌شد که در این مقاله به طور مختصر راجع به آن صحبت می‌شود.

آذربایجان در اشغال نیروهای شوروی
اتحاد جماهیر شوروی در زمان اشغال ایران از تمام توان خود برای بهره‌برداری از موقعیتی که در مناطق تحت اشغالش که عمده آن شمال ایران به ویژه آذربایجان بود، کمال استفاده را کرد. در آذربایجان، گذشته از حضور نیروهای نظامی شوروی، عوامل دیگری نیز در تقویت موقعیت روس‌ها کارساز گردید، عواملی مانند گروه‌های ناراضی از دولت مرکزی که علت اصلی نارضایتی آنها به سیاست‌های تبعیض‌آمیز رژیم رضا شاه پهلوی برمی‌گشت. افزون بر آن، حضور جمعیتی از اقلیت‌های دینی چون ارامنه و آشوری‌های مسیحی و تعدادی از ایرانیانی که قبلا در سرزمین‌های تحت سیطره شوروی کار و زندگی کرده بودند و به مهاجرین معروف بودند نیز به مثابه نیروهای وابسته و ستون پنجم با اهداف و سیاست‌های شوروی در آذربایجان همراهی می‌کردند.
در سال‌های تصفیه بزرگ اتحاد جماهیر شوروی که به دلیل روش حکومتی استالین از سال 1936 تا 1938 میلادی صورت گرفت، دولت شوروی بسیاری از ایرانیان ساکن قفقاز و بیشتر ساکن در آذربایجان شوروی را از آن کشور بیرون راند. در میان آنان کسان بسیاری را نیز برای جاسوسی و خرابکاری به ایران روانه ساخت.4 چنین گروه‌هایی در پی هجوم نیروهای شوروی به ایران و گویا و به تشویق قفقازی‌ها جان گرفتند و ناآرامی‌های آذربایجان را رنگ و بویی بخشیدند؛ به طوری که در یکی از گرازش‌های کنسولی تبریز آمده است:5

برای نخستین بار در تبریز در یکی از تظاهرات صحبتی از (جدایی) آذربایجان مطرح شد. روسای محلی ارمنی به ستایش از ارتش شوروی پرداخته در ضمن تنقید از تشکیلات اداری ایران، خواهان استقلال منطقه و الحاق آن به شوروی گردیدند.

یکی دیگر از گروه‌های مهمی که در ناآرامی‌های اولیه آذربایجان نقش داشت، «مهاجرین» بودند. کارگران ایرانی که در مناطق قفقاز مخصوصا در مرکز جمهوری آذربایجان شوروی به کارگری مشغول بودند، با جنبش‌های انقلابی ایران و روسیه ارتباط داشته، از هواداران حزب کمونیست ایران محسوب می‌شدند. برخی از آنها بعدها به هواداری و عضویت حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان درآمدند.

پیشینه توسعه‌طلبی شوروی‌ها
در اینجا لازم است نیم نگاهی به توسعه‌طلبی روس‌ها پس از انقلاب اکتبر 1917 در ایران داشته باشیم. اولین تشکیلات کمونیستی ایران در سال 1917 میلادی در بادکوبه تأسیس شد. این تشکیلات در انقلاب روسیه حضور فعالی داشت و ریشه فعالیت‌های کمونیستی نیز در ایران بدان منتهی می‌شد.6 در دوره رضاشاه تلاش‌های آشکار و پنهان ماموران شوروی برای گسترش مرام کمونیسم، خطر عمد‌ه‌ای برای سلطنت ... محسوب می‌شد؛ از این رو خط مشی قاطع‌تری در برابر این فعالیت‌ها صورت گرفت که کمترین آن، تصویب قانون ممنوعیت فعالیت‌های کمونیستی در خرداد 1310 در مجلس شورای ملی بوده است. پس از آن گروهی از کمونیست‌ها به رهبری دکترتقی ارانی دستگیر شدند که بعدا به گروه «پنجاه و سه نفر» شهرت یافتند.7
از اواسط دهه 1300 شمسی، فعالیت سازمان یافته‌ای آغاز گردید که هدف آن، یکی نمودن آذربایجان ایران با آذربایجان قفقاز بود. بنا به گزارش مامور وزارت خارجه ایران در ایروان، کمیته‌ای که برای مرام فوق فعالیت می‌کرد، عقیده داشت که قومیت و ملیت آذربایجان ایران و آذربایجان قفقاز- آران- به کلی از ملت فارس مجزا می‌باشد می‌بایست «این دو قسمت با هم متحد گشته، یک حکومت جمهوری شوروی تشکیل دهند.»
این کمیته در سال 1305 شمسی در تفلیس، ارمنستان و نخجوان شعباتی دایر و مامورینی را با وجه کافی به تبریز اعزام کرد که از آن جمله «کریم کریم اف را با یک زن یهودیه و مقداری وجه برای تبلیغ به تبریز»8 فرستاد. فعالیت‌های کمونیستی نیمه اول سلطنت پهلوی اول در آذربایجان در ارتباط با این کمیته و شبکه قابل ارزیابی است.9

انتخابات دوره چهاردهم مجلس شورای ملی در آذربایجان
فرمان برگزاری انتخابات دوره چهاردهم در آخر خرداد ماه سال 1322 صادر شد. در این زمان سهیلی برای بار دوم به نخست‌وزیری رسید و اعلام نمود:10

من به این نتیجه رسیده‌ام که باید انتخابات کاملا آزاد باشد تا ملت به حق مسلم و قانونی خود برسد و مردم از حق خود استفاده کنند... البته حکومت نظامی ملغی خواهد شد و از آزادی مجامع نیز جلوگیری نمی‌شود...

از انتخابات مجلس چهاردهم، به عنوان طولانی‌‌ترین و رقابتی‌ترین و بنابراین بااهمیت‌ترین انتخابات در تاریخ ایران معاصر یاد شده است.12 این انتخابات در 11 اسفند ماه سال 1322 (دوم مارس سال 1944م) برگزار شد در آن زمان آذربایجان شرایط دیگری داشت. حضور پررنگ نیروهای نظامی شوروی در منطقه و ضعف مفرط دولت در این منطقه میدان وسیعی را برای فعالیت عناصر و گروه‌های وابسته شوروی فراهم ساخته بود. از جمله احزاب فعال در انتخابات، «کمیته ایالتی حزب توده در آذربایجان» بود که با انتشار نامه انتخاباتی و اوراق تبلیغاتی بدون هیچ‌گونه ممانعتی به تبلیغ کاندیداهای خود می‌پرداخت؛ از جمله کاندیداهای مورد حمایت این حزب، سید جعفر پیشه‌وری بود. انتخابات تبریز در روز مقرر (17 اسفند ماه 1322) آغاز شد و هجده روز به درازا کشید. در جریان انتخابات نیروهای شوروی از کاندیداتوری ایپکچیان، ماشین‌چی و پیشه‌وری حمایت کردند.
حزب توده در تبلیغات رسمی خود، با به تعویق افتادن برگزاری انتخابات مخالفت و عقیده داشت مجلس چهاردهم می‌بایستی با حضور نمایندگان آذربایجان افتتاح شود. در مقابل عده‌ای هم عقیده داشتند این انتخابات بعد از عید در سال 1323 برگزار گردد. برابر سندی که از مکاتبات شهربانی آذربایجان با استانداری و از آرشیو مرکز سناد ملی شمال غرب کشور استخراج شده است. معلوم می‌شود که شهربانی آذربایجان به دلیل بروز پاره‌ای مشکلات مملکتی تعویق انتخابات را صحیح ارزیابی نکرده و شاید به همین دلیل هم دولت با تاخیر بیش از حد انتخابات مذکور موافقت نکرده است.13
در جریان برگزاری انتخابات چهاردهم در تبریز، سرلشکر مقدم استاندار وقت آذربایجان، ترتیبی در پیش گرفت تا شعب اخذ رأی همزمان با تعطیلی کارخانجات و محیط‌کاری کارگری تعطیل شوند تا کارگران که عمدتا از کاندیداهای حزب توده حمایت می‌کردند، نتوانند در انتخابات شرکت کنند و نیروهای شوروی در تبریز هم برای استعفای سرلشکر مقدم تلاش و کامیون‌های خود را برای انتقال کارگران به حوزه‌های رأی‌گیری به کار گرفتند.
در شمارش نهایی نه نفر از کاندیداها به نام‌های: 1)سید جعفر پیشه‌وری، 2) رحیم خویی، 3) امیر نصرت اسکندری، 4) صادقی، 5) ثقه‌الاسلامی، 6) سرتیپ‌زاده، 7)مجتهدی، 8) پناهی و 9) ایپکچیان به مجلس راه یافتند. اما پس از حضور آنان در مجلس اعتبارنامه سید جعفر پیشه‌وری و رحیم خویی در جلسه‌‌ای که آکنده از صف‌آرایی موافقین و مخالفین و زد و بندهای پشت پرده بود رد شد.
برای رد اعتبارنامه این دو نفر دلایل قانع‌کننده‌ای ارائه نشد، بلکه با قبول اعتبارنامه دیگر نمایندگان آذربایجانی بر درستی انتخابات تبریز صحه گذاشتند.
رد اعتبارنامه پیشه‌وری در این دوره مجلس، به همراه حوادث بعدی، از جمله موضوع مطرح شدن امتیاز نفت شمال، توافق سه‌جانبه دول متفقین در مورد تخلیه ایران بعد از شش ماه از پایان جنگ، نقطه عطفی برای آغاز وضعیتی جدید در آذربایجان گردید.

تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان
همزمان با رد اعتبار و بازگشت پیشه‌وری به تبریز، دستوراتی از سوی استالین برای تأسیس فرقه دموکرات آذربایجان صادر شده بود.14 موضوع مهم آن بود که در آن شرایط سید جعفر پیشه‌وری که هم سابقه فعالیت‌های کمونیستی داشت و هم از زندانیان روزگار رضا شاه بود. برای رهبری و هدایت جریانی که از سال‌های قبل تدارک دیده شده بود، با چنین پیشامدی چهره بسیار مناسبی تشخیص داده شد. در اسناد متعددی که اکنون در دسترس پژوهشگران قرار دارد، با حجم انبوهی از گزارش‌ها مواجه هستیم که بسترسازی‌های فکری و فرهنگی نیروهای اشغالگر روسی را نشان می‌دهد.15 فعالیت‌های فرهنگی گسترده، همانند تشکیل انجمن‌های فرهنگی، اجرای کنسرت موسیقی، نمایش فیلم، انتشار کتاب و روزنامه در تیراژ بالا، پخش برنامه‌های رادیویی، اجرای نمایشنامه‌ها، ... در اقصی نقاط آذربایجان از بدو ورود ارتش سرخ به ایران توسط نیروهای متخصص اطلاعاتی و امنیتی فرهنگی آغاز شده بود.16
جریان تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان در اواخر دوره چهاردهم مجلس شورای ملی در تبریز اتفاق افتاد.17 هرچند هسته‌های اولیه‌ای که فرقه دموکرات آذربایجان را تشکیل دادند از نیروهای طرفدار اتحاد جماهیر شوروی و وابستگان به حزب توده ایران بودند. فرقه دموکرات آذربایجان آنگونه که بعضی‌ها فکر می‌کنند صرفا شاخه ایالتی حزب توده ایران و آذربایجان نبود. بلکه اساسا کمیته مرکزی حزب توده قبلا در جریان تشکیل این فرقه قرار نگرفته و به احتمال زیاد وقتی با انحلال کمیته ایالتی حزب توده در آذربایجان و تشکیل فرقه دموکرات مواجه شد. متعجب و بعضا با این جریان مخالفت نمود و اما در سایه حمایت و فشار شوروی مجبور به همراهی با این قضیه شده و به طور ضمنی از تشکیل آن حمایت کرد.18
از نظر پیشه‌وری هم فرقه دموکرات همان کمیته ایالتی حزب توده در آذربایجان نبود. او با صراحت تمام در توصیف اقداماتی که به تشکیل فرقه دموکرات منجر شد، می‌نویسد:19

... در آن موقع در آذربایجان جزب حزب توده تشکیلات سیاسی دیگری وجود نداشت. این سازمان در نتیجه مبارزه چند ساله خود فرسوده و بدنام شده بود. جبهه آزادی که بر اثر زحمات من و شبستری به وجود آمده بود عده‌ای از آزادیخواهان قدیمی و مشروطه‌چی‌ها عضویت آن را داشتند با آنکه آلودگی نداشت، مع هذا فاقد قدرت مبارزه بود. پس از مذاکرات مفصلی که سه روز تمام بین من و شبستری و صادق پادگان ادامه یافت. بالاخره تصمیم گرفتیم فرقه دموکرات آذربایجان را ایجاد کنیم...

با این حال، حزب توده در نتیجه فشار شوروی مجبور به تأیید فعالیت‌های فرقه دموکرات آذربایجان گردید. این حزب که قبلا در جریان اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی، برخلاف واضع قبلی‌اش که اعطای هرگونه امتیاز نفتی به بیگانگان را نفی می‌کرد، تغییر موضع داده بود، با تأیید فرقه دموکرات آذربایجان هیچ تردیدی برای تحت نفوذ شوروی بودن حزب توده ایران باقی نگذاشت.
در کتاب دکتر «جمیل حسنلی» براساس اسناد جریان پشت پرده فرقه دموکرات براساس اسناد محرمانه به خوبی ترسیم شده است، در حالی که در اخبار درج شده در «نشریه آذربایجان»، نشریه رسمی فرقه دموکرات، هیچ رد و نشانه‌ای از نقش روس‌ها یافت نمی‌شود.20
داستان تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان که در شماره اول دوره دوم روزنامه آذربایجان در تاریخ چهارشنبه 14 شهریور سال 1324 هجری شمسی در تبریز منتشر گردید، چنین درج شده است:21

فرقه میزایشه باشلادی، دوشنبه گونی فرقه مزن مرامنامه سی انتشار تاپدی... که ترجمه آن چنین است: «در روز دوشنبه مرامنامه قرقه ما (دموکرات) انتشار یافت و دعوت ما از طرف مردم با استقبال وسیع و گسترده مواجه شد...

در اجرای نقشه دقیق طراحی شده در مسکو روز 22 شهریور ساعت 17 موسسین فرقه دموکرات آذربایجان در منزل آقای نظام‌الدوله رفیعی واقع در ششگلان تبریز حاضر و پس از مذاکرات زیاد درخصوص وظایف فوری و فوتی کمیته تشکیلات مرکزی و تهیه وسایل تشکیل کنگره حزب به انتخاب کمیته تشکیلات مرکزی حزب مبادرت کرده، در نتیجه نه نفر از موسسین، با رأی مخفی به کمیته تشکیلات موقتی انتخاب گردیدند.»22
روزنامه آذربایجان در شماره 5 خرداد، در دوازدهمین روز تشکیل فرقه دموکرات، از درخواست الحاق سازمان 60 هزار نفری تشکیلات ایالتی حزب توده به فرقه دموکرات آذربایجان خبر داد. این اقدام توده‌ای‌ها موفقیت بزرگی برای حرکت جدید پیشه‌وری و دوستان وی در آذربایجان محسوب می‌شد، ضمن اینکه از همین تاریخ روزنامه آذربایجان که به صورت دو هفته یکبار منتشر می‌شد، وارد انتشار روزانه خود گردید.
روز جمعه 30 شهریور ماه سال 1324 اتحادیه کارگران آذربایجان که توسط محمد بی‌ریا (باقرزاده) رهبری می‌شد در سالن شیر و خورشید تبریز با حضور طرفداران خود نشستی برگزار کرده، طرفداری خود را از تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان اعلام نمود.
نخستین جلسه کنگره فرقه دموکرات آذربایجان به دستور روس‌ها روز سه‌شنبه 10 مهرماه 1324 در سالن دبیرستان فردوسی تبریز با حضور بیش از 106 نفر تشکیل یافت. در این کنگره، اشخاص متعددی از شهرها و روستاهای مختلف آذربایجان حضور داشتند. در این جلسه پیشه‌وری با تشریح اهداف فرقه و قسمت‌های مختلف مرامنامه فرقه که در 48 ماده تنظیم شده بود تصویب آن را از کنگره درخواست نمود. اولین کنگره فرقه دموکرات آذربایجان بعد از سه روز جلسه، سخنرانی و بحث با قبول تمامی بی‌قید و شرط مواد مرامنامه پیشنهادی را تصویب و روز پنجشنبه 12 مهر سال 1324 پایان یافت.
مرامنامه فرقه دموکرات آذربایجان که در شماره 24، مورخه چهارشنبه 18 مهر 1324 روزنامه آذربایجان درج و منتشر گردید، شامل یک مقدمه و مسائل عمومی سیاسی، مسائل مربوط به اقتصاد و تجارت، کشاورزی، معارف و آموزش، بهداشت عمومی، ادبیات و هنر و مطبوعات، مسئله ملی و مسائل مربوط به محاکم قضایی و در نهایت درخصوص ارتش بود. مطالب مربوط به موضوعات مذکور در 10 بند تنظیم یافته بود.23
همزمان با اقدامات سیاسی که توسط عوامل اطلاعاتی شوروی چون ابراهیم اوف، نوروزاف و دیگران در جریان بود، شوروی‌ها برای همراهی عشایر شاهسون به ارعاب و تهدید سران عشایر پرداختند تا فرقه دموکرات هیچ معارض ایران‌گرایی نداشته باشد. نقش عشایر ایران دوست شاهسون در مبارزات ضد بیگانه، خود فصل درخشانی از تاریخ آذربایجان است که در منابع دیگر به آن پرداخته شده است.24 اتحاد جماهیر شوروی برای انجام پرده آخر نقشه، به تسلیح گسترده فرقه دموکرات پرداخت.
همزمان با پیوستن حزب توده آذربایجان به فرقه در مهر ماه سال 1324، «تقاضانامه‌ای درباره فرستادن سلاح» از طرف رئیس اطلاعات مقیم آذربایجان با باقراوف ارسال شد. طبق اسناد کتاب دکتر «حسنلی» پخش سلاح در میان اهالی چنین برنامه‌ریزی شده بود: «تبریز و اطراف آن 2000 قبضه؛ اسکو و اطراف آن 1000 قبضه؛ ارونق،‌ صوفیان، شبستر،‌ شرفخانه و خامنه 1000 قبضه؛ مهرانرود و حومه 1000 قبضه؛ میانه، گرمرود 1000 قبضه؛ سراب و روستاهای اطراف 1000 قبضه؛ اردبیل،‌ مشکین‌شهر، خلخال، گرمی، نمین، پیله‌سوار و آستارا 2000 قبضه؛ مراغه و اطراف آن 1500 قبضه؛ ملک کندی و میاندوآب 500 قبضه؛ مرند، جلفا و علمدار 1000 قبضه؛ ماکو و اطراف آن 1000 قبضه؛ خوی و سلماس 1000 قبضه؛ رضائیه و اطراف آن 1000 قبضه و اهر و ارسباران 2000 قبضه.»25
اولین گزارش‌هایی که از توزیع سلاح توسط عوامل شوروی در آذربایجان وجود دارد، به شب 24 آبان 1324 بازمی‌گردد. طبق گزارش فرمانده ژاندارمری سراب، مقامات شوروی دو کامیون اسلحه را در آق داغ حدود سراب، به اعضای فرقه تحویل دادند. در همان روز، یکصد نفر مسلح فرقه نیز در منطقه مشاهده شد. در محال دیزمار، عجبشیر و مراغه هم سلاح‌هایی توزیع شد. در مراغه نیروهای شوروی از اعضای مسلح فرقه در مقابل نیروهای دولتی حمایت علنی و صریحی داشته‌اند. همزمان با توزیع سلاح توسط شوروی و مسلح شدن اعضای فرقه سیم‌های تلگراف مناطق نیز قطع گردید. از روز 22/8/1324: 26

 مقامات مربوط به شوری حتی از خروج یک نفر ژاندارم از تبریز جلوگیری و خروج، ‌محتاج پروانه عبور می‌باشد که از دادن آن هم به عناوین مختلف خودداری و به دفع‌الوقت می‌گذرانند به طوری که از مراغه اطلاع داده شد در حدود یک هزار نفر از اطراف خوشه مهر از عمارت اربابی مشیر اسلحه اخذ و آماده حمله به مراغه و بناب هستند...

در گزارش خیلی فوری و محرمانه که از اردبیل به ریاست ژاندارمی کل کشور مخابره شد، اطلاعات دقیق‌تری در مورد ارسال و توزیع سلاح بین اعضای فرقه توسط نیروهای شوروی وجود دارد. در این گزارش آمده بود که در «لیله 25/8/24 از طرف حزب دموکرات تعداد زیادی اسلحه برنو و سلاح خودکار مابین رعایای اطراف اردبیل و خلخال و سراب و میانه و تمام نقاط آذربایجان پخش [شده است] گویا تعداد 40 هزار قبضه تفنگ در آذربایجان تقسیم شده است.» در ادامه این گزارش از چگونگی توزیع اسلحه در گرمرود و میانه، مقاومت دسته ژاندارمری سراب به فرماندهی ستوان یکم فاطمی در مقابل فرقه و کشته شدن وی و همچنین وضعیت اردبیل و خلخال سخن گفته شده است.27 علاوه بر این، گارد ملی مراغه با سلاح‌های اهدایی استالین، توسط فرقه دموکرات ایجاد شد.28 توزیع گسترده سلاح و ظهور گروه‌های مسلح در سطح آذربایجان توسط مقامات مسئول، به تهران گزارش شد. غروب روز 25 آبان جلسه فوق‌العاده هیأت وزیران تشکیل شد و سرلشکر ریاضی، وزیر جنگ، درباره مسلح شدن اهالی آذربایجان و آغاز غائله گزارش داد «در این جلسه تصمیم گرفته شد بعد از مطلع کردن شاه از اوضاع آذربایجان با مقامات سفارت شوروی در تهران مذاکراتی شود»29 تغییر رفتار و دخالت‌های علنی ارتش سرخ در امور آذربایجان از یک سو و خوش‌رقصی‌‌های حزب توده و فرقه دموکرات از سوی دیگر، اسباب خشم و نفرت مردم را فراهم آورده بود.30
در کنار ارسال گسترده اسلحه تحت چتر حفاظتی ارتش سرخ، گروه‌های امنیتی شوروی نیز برای انجام عملیات‌های تروریستی به ایران اعزام شدند. در بخشی از اسناد موجود آمده است که «در میانه انصاری، مالک معروف، در زنجان رهنما، یکی از افراد نزدیک به محمود ذوالفقاری و آقا احمد آقا اللهیاری مالک روستای نفذوز به دست گروه‌های تروریستی اعزامی از شوروی به قتل‌ رسیده‌اند.»31 به نظر می‌رسد ترور بیش از 20 نفر در شهرستان مرند از جمله حجت‌الاسلام رفیعیان کار این تیم تروریستی باشد که قبل از 21 آذر 1324 صورت گرفت.32
برگزاری انتخابات انجمن‌های ایالتی و ولایتی یکی از درخواست‌های جدی فرقه دموکرات آذربایجان بود. به همین دلیل،‌ فرقه دموکرات تصمیم به برگزاری انتخابات مذکور گرفته، انتخابات را از روز ششم آذر در مناطق مختلف آذربایجان برگزار نمود. یکی از اقدامات فرقه دموکرات آذربایجان که چند روز قبل از 21 آذر 1324 یعنی در 14 آذر عملی گردید و شائبه تحریکات وسیع و پردامنه‌داری را به وجود آورد؛ جریان به مسابقه گذاشتن سرود ملی آذربایجان توسط فرقه بود.
اقداماتی از این دست، خبر از تصمیم مهمی برای روزهای منتهی به 21 آذر سال 1324 می‌داد که همان‌طور هم شد. نمایندگان منتخب برای ساعت 5 صبح روز چهارشنبه 21 آذر سال 1324 به تبریز دعوت شدند. آنها در همان روز با تشکیل حکومت ملی آذربایجان به رهبری پیشه‌وری موافقت نمودند. پیشه‌وری هم در بعدازظهر همان روز فهرست کابینه خود را به آن مجلس معرفی نمود. او خود را به عنوان باش وزیر (نخست وزیر) در صدر فهرست هیأت وزیران معرفی کرده بود.
بدین ترتیب حوادث آذربایجان وارد مرحله بحرانی خود شد. روز 24 آذر فرماندهی لشکر سه آذربایجان (سرتیپ درخشانی) تصمیم به تسلیم پادگان به حکومت فرقه و اجتناب از درگیری گرفت. دولت حکیمی (نخست وزیر وقت ایران) تصمیم گرفت یگان‌هایی از ارتش را برای پایان دادن به فعالیت فرقه دموکرات و یا دست کم برای به مهار اوضاع، به تبریز اعزام نماید. اما نیروهای اعزامی در شش کیلومتری شهر قزوین (شریف‌آباد) توسط قوای اشغالگر شوروی متوقف گردیدند. بدین‌ترتیب حمایت علنی اتحاد جماهیر شوروی از فرقه دموکرات آذربایجان معلوم گردید و رهبران و سرکردگان فرقه فرصت لازم را برای اجرای برنامه‌های خود که به طور حتم در هماهنگی کامل با شوروی طراحی می‌شد، پیدا کردند. خبر سقوط آذربایجان و وضعیت پیشامده را روزنامه کیهان در شماره 837 خود چنین آورده است:
«در ظرف سه روز تعطیلی ایام سوگواری حوادث بزرگی در ایران روی داد که ممکن است جریان تاریخ کشور ایران را کاملا تغییر دهد. روز پنجشنبه در حدود دو ساعت پس از ورود آقای بیات (استاندار آذربایجان) به تهران، شهر تبریز سقول کرد و پادگان آن شهر به دموکرات‌ها تسلیم شد. مجلس شورای ملی برای رسیدگی به اوضاع، جلسه محرمانه‌ای تشکیل داد و آقای بیات اوضاع حقیقی آذربایجان را گزارش داد....

افول فرقه دموکرات آذربایجان
حکومت خودمختار آذربایجان، به دلیل دگرگونی‌های بزرگی که در عرصه سیاست جهانی و ارتباط دولت‌های ایران و اتحاد جماهیر شوروی به وجود آمده بود، برای شرایط جدیدی آماده می‌شد. جنگ جهانی دوم با تسلیم ارتش هیتلر در اردیبهشت سال 1324 و درهم شکستن مقاومت ژاپن در 11 شهریور همان سال به پایان رسید. با پایان یافتن این جنگ، قوای متفقین می‌بایست براساس مفاد معاده سه‌جانبه ایرانِ، اتحاد جماهیر شوروی و انگلستان (مصوب بهمن 1320/ ژانویه 1942) ظرف شش ماه پس از پایان جنگ، خاک ایران را ترک می‌نمود. در تهران قوام‌السلطنه بعد از کش و قوس‌های فراوان و با وجود عدم تمایل محمدرضا پهلوی برای حل و فصل مشکلات کشور مخصوصا مشکل به وجود آمده در آذربایجان به نخست وزیری رسید.33 وی سیاست نزدیک شدن به اتحاد جماهیر شوروی را با درایت کامل آغاز کرد. قوام‌السلطنه یک روز بعد از دریافت رأی اعتماد مجلس شورای ملی، در رأس هیأتی عالی‌مرتبه عازم مسکو شد و مذاکرات مفصلی را در باب نفت شمال و تخلیه ایران با روس‌ها مخصوصا با خود استالین انجام داد.
نخست وزیر ایران پس از بازگشت از شوروی، موضع عدم تخلیه ایران توسط قوای اتحاد جماهیر شوروی را به مجامع بین‌المللی کشید و دولت استالین را در شرایط جدیدی قرار داد. شرایط سیاسی و نظامی و اقتصادی پس از پایان جنگ، مقامات شوروی را وادار می‌ساخت که درخصوص مسائل ایران به گونه‌ای عمل نکنند که اسباب تنش با کشورهای دیگر- به ویژه ایالات متحده آمریکا و انگلستان- را فراهم نمایند. آنها به واسطه نماینده خود در سازمان ملل متحد که در جریان رسیدگی به شکایات ایران در شورای امنیت سخن می‌گفت، اعلام داشتند «دولتین شوروی و ایران اختلافات خود را به صورت مسالمت‌آمیز حل خواهند کرد.»
از طرف حکومت اتحاد جماهیر شوروی سفیر جدیدی برای تداوم مذاکرات انجام یافته در مسکو به تهران عزیمت نمود. این سفیر که سادچیکف نام داشت، به سرعت با قوام به توافق رسید. توافقات آنها نقطه آغازینی برای حل سریع مشکل آذربایجان گردید. براساس این توافقات مقرر شد شوروی تخلیه خاک ایران را آغاز کرده، ظرف یک ماه و نیم به پایان برساند. روز جمعه شانزدهم فروردین سال 1325 اعلامیه مشترکی از طرف دولت‌های ایران و شوروی صادر گردید. متن اعلامیه از این قرار بود:
«مذاکراتی که از طرف نخست‌وزیر ایران در مسکو با اولیای دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی آغاز و در تهران پس از ورود سفیر کبیر شوروی ادامه یافت در تاریخ 15 فروردین 1325 مطابق با چهارم آوریل 1944 به نتیجه ذیل رسید و در کلیه مسائل موافقت حاصل گردید.
1- قسمت‌های ارتش سرخ از تاریخ 24 مارس 1946 یعنی یکشنبه چهارم فروردین 1325 در ظرف یک ماه و نیم از ایران خارج شوند؛
2- قرارداد ایجاد شرکت نفت ایران و شوروی و شرایط آن از تاریخ 24 مارس تا انقضا مدت هفت ماه برای تصویب به مجلس پانزدهم پیشنهاد خواهد شد؛
3- راجع به آذربایجان چون امر داخلی ایران است، ترتیب مسالمت‌آمیزی برای اجرای اصلاحات بر طبق قوانین موجود و با روح خیرخواهی نسبت به اهالی آذربایجان بین دولت و اهالی آذربایجان داده خواهد شد.»34
این قرارداد و اسناد دیگر به جا مانده از یادداشت‌هایی که قوام‌السلطنه برای سفارتخانه اتحاد جماهیر شوروی داده و گزارش‌های نمایندگی‌های خارجی از تهران نشان می‌دهد که اتحاد جماهیر شوروی، به سبب توافق بر سر موضوع نفت، نظرات قوام را درباره آذربایجان پذیرفته، حتی برای قبولاندن آنها به فرقه دموکرات پیشقدم شده است. بدین‌ترتیب، زمان افول حکومت ملی و فرقه دموکرات آذربایجان آغاز گردید. هرچند که روزنامه آذربایجان اعلام می‌نمود «ما تمام وسایل لازم برای دفاع از آزادی و موجودیت ملی خود را دارا می‌باشیم و در صورت لزوم از تمام آنها به نحو احسن استفاده خواهیم کرد.»35 اما این فقط ادعایی بیش نبود؛ آنها مجبور بودند در راستای توافق ایران و شوروی حرکت و اگر لازم شد در این مسیر نابود شوند.
شوروی‌ها که در تأسیس و تداوم یافتن فرقه دموکرات هر نوع حمایتی را کرده بودند، اینک این موضوع را یک مسئله داخلی ایران مطرح و حل مسالمت‌آمیز آن را به دولت ایران توصیه می‌کردند. معنای این جملات یعنی حل مسئله آذربایجان به گونه‌ای که حکومت مرکزی ایران می‌خواست و سران فرقه دموکرات نیز چاره‌ای جز قبول شرایط جدید را نداشتند، دولت قوام‌السلطنه برای تسهیل مذاکرات و برای اینکه چهره اصلاح‌طلبی از دولت خود نشان دهد، در دوم اردیبهشت 1325، در بیانیه هفت ماده‌ای که صادر کرد، با پاره‌ای از درخواست‌های اصلاح‌طلبانه دموکرات‌های آذربایجان همراهی اعلام و برای آغاز حل مسالمت‌آمیز قضیه آذربایجان هیأتی را از تبریز برای مذاکره مستقیم به تهران دعوت نمود. هیأت آذربایجان به ریاست شخص پیشه‌وری در هشتم اردیبهشت 1325 وارد تهران گردید. روزنامه آذربایجان در شماره‌های 184 الی 198 خود، اخبار بدرقه و عزیمت این هیأت را توأم با مقالاتی درج نمود.
هیأت اعزامی فرقه دموکرات آذربایجان، پیشنهادات خود را تنظیم و به دولت قوام‌السلطنه ارائه نمود. قبلا هیأت وزیران ایران در دوم اردیبهشت ماه موارد ذیل را به عنوان پایه و اساس مذاکرات اعلام نموده بود:
1- روسای کشاورزی، بازرگانی، پیشه و هنر (وزارت کار) حمل و  نقل محلی به وسیله انجمن‌های ایالتی وی ولایتی انتخاب و مقررات احکام رسمی آنها از طرف دولت در تهران صادر خواهد شد:
2- تعیین استاندار با جلب نظر انجمن ایالتی، با دولت خواهد بود؛
3- زبان رسمی آذربایجان فارسی می‌باشد، اما کارهای دفاتر و ادارات محلی و کارهای دوائر دادگستری به زبان آذربایجان (ترکی) صورت خواهد گرفت. تدریس تا کلاس پنجم ابتدایی نیز به زبان ترکی خواهد بود؛
4- هنگام عایدات و مالیات و اعتبار بودجه کشور، ‌دولت درباره آذربایجان و بهبودی عمران شهرها و اصلاح کارهای فرهنگی و بهداری و غیره را در نظر خواهد گرفت؛
5- فعالیت سازمان‌های دموکراتیک آذربایجان و اتحادیه‌ها و غیره مانند سایر نقاط کشور آزاد است؛
6- نسبت به اهالی و کارکنان دموکراسی برای شرکت آنها در نهضت دموکراتیک گذشته تضییقات به عمل نخواهد آمد؛
7- با افزایش عمده نمایندگان آذربایجان به تناسب جمعیت حقیقی آن ایالت موافقت حاصل است و در بدو تشکیل دوره پانزدهم تقنینیه پیشنهاد لازم در باب به مجلس تقدیم خواهد شد که پس از تصویب کسری عده برای این دوره انتخاب شوند.
مطبوعات طرفدار حزب توده... در مقالات خود، سران فرقه دموکراتیک را راهنمایی و تشویق می‌نمودند که درخواست خود را فراتر از آذربایجان و برای تمام ایران مطرح نماید. آنها به صراحت به پیشه‌وری اعلام می‌کردند روش‌های اصولی و دموکراتیک را که در آذربایجان عمل کرده است، برای تمام ایران و به عنوان یک ایرانی مطرح نماید؛ نه برای منطقه‌ای محدود.36
اما جریان امر نشان داد که حکومت ملی آذربایجان و فرقه دموکراتیک نخواستند یا نتوانستند از چهارچوب درخواست‌های منطقه‌ای که برای آذربایجان می‌خواستند و اهدافی که از قبل طراحی شده بودند، خارج شوند. از این رو درخواست‌های آنان، با وجود تلاش‌های قوام‌ برای رسیدن به توافق، مورد قبول حکومت ایران و به ویژه شخص شاه قرار نگرفت. هیأت آذربایجان بعد از 15 روز بدون رسیدن به نتیجه مشخص به تبریز مراجعت نمود؛ ولی در سایه تدبیر قوام‌السلطنه مذاکرات به کلی مقطوع نشده و قرار شد هیأتی متعاقبا به تبریز گسیل شود.
پیشه‌وری پس از بازگشت به آذربایجان سخنرانی مفصلی را درخصوص علت عدم توافق با حکومت مرکزی ایراد کرد، متن نطق در شماره 199 روزنامه آذربایجان (مورخ 25/2/1327) درج گردید. او با شرح مفصل حوادثی که به تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان و اقدامات حکومت ملی آذربایجان منجر گردید، اعلام نمود که نسبت به حسن نیست قوام‌السلطنه خوشبین است. ولی به او پیشنهاد می‌کند دولت ایران باید گام در مسیری بگذارد که فرقه دموکرات آذربایجان طی می‌کند.
روز بیست و یکم خرداد در سال 1325 هیأت ده نفره سیاسی و نظامی به ریاست مظفر فیروز، معاون سیاسی نخست‌وزیر، وارد تبریز شد. این هیأت با سرعت تعجب‌آوری (در ظرف سه روز) مذاکرات را با امضای توافقنامه به نتیجه رساند.37 وضعیت پیش‌ آمده (تخلیه قوای ارتش سرخ و توافق دولت ایران و شوروی و حمایت جامعه بین‌المللی از دولت ایران) موقعیت فرقه دموکرات را در آذربایجان تضعیف می‌نمود؛ ضمن اینکه فشارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حکومت ملی آذربایجان را با مشکلات عدیده‌ای مواجه ساخت.

مشکلات فرقه دموکرات آذربایجان در سال 1325
1- شاه و فرماندهی ارتش ایران ضمن خودداری از پذیرش فدائیات دموکرات به عنوان بخشی از ارتش ایران برای مخالفان فرقه دموکرات سلاح و مهمات ارسال می‌نمود. طوایف ذوالفقاری در زنجان، قبایل افشار در میاندوآب و شاهسون‌های حومه اردبیل علیه فرقه دموکرات می‌جنگیدند.
2- شورش‌ها و ناامنی‌های به وجود آ خصوصی، به سرعت زمینه‌های سرمایه‌گذاری در آذربایجان را از دست دادند، بخش خصوصی به دلیل عدم اطمینان از آینده حکومت (به خاطر اعتقادات متمایل به دولت کارگری شوروی و ابهامات موجود در آینده این حکومت) حاضر به هیچ نوع سرمایه‌گذاری اساسی در آذربایجان نبود و تا آنجایی که ممکن بود، سرمایه‌های خود را به خارج از آذربایجان منتقل کردند.
4- وضعیت روستاها از نظر تقسیم اراضی، فرار اربابان از روستاها،‌ خشکسالی و مشکلات چندان تعریفی نداشت و فرقه دموکرات که به حمایت دهقانان دل بسته بود، به تدریج این حمایت‌ها به نارضایتی و مخالفت تبدیل می‌شد.
5- مشکلات اقتصادی به وجود آمده ناشی از محاصره اقتصادی دولت ایران که ارسال هر نوع امکانات عمومی به آذربایجان به سبب عدم امنیت سرباز می‌زد و همچنین قطع شدن مراوده اقتصادی منطقه آذربایجان با نقاط دیگر کشور موجب کمبود مواد غذایی در آذربایجان شد. فرقه دموکرات برای رویارویی با این مشکلات بر قیمت‌ها نظارت کامل را اعمال و 20 درصد سهم دهقانان و 70 درصد سهم زمینداران از محصول را از آنان گرفت و برای قاچاقچیان (صادرکنندگان) غله از آذربایجان مجازات سختی تعیین کرد.
6- برای تشکیل ارتش ملی، قانون نظام وظیفه (دو سال خدمت برای افراد ذکور آذربایجان) تصویب شد. کسانی که از حضور در خدمت سربازی حاضر نمی‌شدند، به عنوان فراریان از خدمت دستگیر و مجازات شدیدی برای آنها تعیین می‌شد. این اقدام نیز برای نارضایتی اهالی تاثیر بسزایی داشت.
7- جمع‌آوری مالیات بر درآمد معوقه، تعدیل نیروی انسانی در کارخانجات صنعتی برای بهره‌وری بیشتر، کاهش حقوق نظامیان، ایجاد انضباط شدید در واحدهای مختلف اداری و صنعتی به دیگر عوامل نارضایتی تبدیل شدند.

عدم مشروطیت ملی- مذهبی
مهم‌ترا ز همه موارد کاستی فرقه دموکرات که شایسته دقت و توجه بیشتری است، فقدان مشروعیت ایرانی و مذهبی آن است. چنانکه در اسناد کتاب دکتر «حسنلی» مشهود است، تشکیل فرقه دموکرات، نه در تبریز بلکه در بادکوبه و مسکو طراحی شده بود. با توجه به سوابق تجاوزات مداوم روس‌ها به ایران از دو قرن گذشته روس‌ها و به تبع آنها اتحاد جماهیر شوروی در نظر مردم ایران متجاوزان اشغالگر تلقی شده‌اند که جز توسعه‌طلبی و قتل و غارت مردم ایران و خاصه در آذربایجان نبوده‌اند. تشکیلاتی که توسط آنان، آن هم با سرکوب و کشتار و قتل عام در بخشی از ایران مسلط شود پرواضح است که نزد مردم از چه تنفر و خصومتی برخوردار خواهد شد.
از سوی دیگر، مرام کمونیستی فرقه دموکرات و هدایت‌گران روسی آن در اولین روزها با باورهای مذهبی مردم و علمای آذربایجان به مقابله و تعارض پرداخت. مخالفت‌های گسترده صورت گرفته با فرقه در اقصی نقاط آذربایجان، در شهرها، روستاها، میان عشایر شاهسون که آن را می‌توان قیام ملی علیه بیگانگان تلقی کرد،38 از عدم مشروعیت مذهبی فرقه دموکرات نشأت گرفته است و فقدان مشروعیت را می‌توان مهم‌ترین کاستی و عامل سقوط فرقه دموکرات دانست.

سرنگونی فرقه دموکرات
قیام‌های مردم آذربایجان در نواحی مختلف علیه فرقه دموکرات و وابستگان شوروی با تحولات سیاسی جهانی همزمان گردید. سیاست دولت قوام‌ در سایه همراهی افکار عمومی بین‌المللی، توافق ظاهری با اتحاد جماهیر شوروی و وقت‌گذرانی و تظاهر به دوستی و حسن نیت و استفاده از اصل غافلگیری برای حل مشکل آذربایجان بود. شوروی‌ها پیشه‌وری و حزب او را به حال خود رها کرده و رفتند. پیشه‌وری در جلب حمایت عمومی مردم ناکام مانده بود و حامی خارجی هم به او خیانت کرده بود. در این صورت راه حرکت ارتش ایران به آذربایجان باز و دیگر مانع بزرگی چون ارتش سرخ در مقابل آن قرار نداشت.
در ایران عده‌ای سیاست قوام‌ را نمی‌پسندیدند و عجله داشتند زودتر بساط فرقه دموکرات از آذربایجان برچیده شود؛ ولی مهارت قوام‌ در این بود که خود را طرفدار عناصر دست چپ معرفی می‌کرد و به عنوان دلسوزی و همدردی با آنها، طرفدار لزوم اصلاحات و مبارزه با فساد شده بود. زمانی که اوضاع را مناسب تشخیص داد، نه تنها پیشه‌وری و همفکران و یاران او را سرکوب کرد، بلکه توفیق یافت که انتخابات مجلس پانزدهم را برگزار نماید.
در حالی که فرقه دموکرات در شرایط سخت داخلی و خارجی قرار داشت، ناگهان در 19 آذر ماه سال 1325 ارتش از سه سو به سمت آذربایجان به حرکت درآمد. واکنش سران فرقه دموکرات در مقابل این حمله دو گونه بود: گروه اول به رهبری دکتر جاوید و علی شبستری بر این باور بودند که نتیجه ایستادگی در برابر ارتش، کشته شدن بیهوده فدائیان کم سلاح خواهد بود. گروه دوم که خود پیشه‌وری و بی‌ریا در رأس آن بودند، مبارزه چریکی فرسایشی و طولانی علیه دولت را پیشنهاد می‌کردند. پس از مذاکرات طولانی نظر شبستری و جاوید که از طرف کنسول شوروی در تبریز تأیید می‌شد مورد قبول واقع گردید. بی‌درنگ فرمان آتش‌بس از طرف سران فرقه دموکرات صادر گردید و بدین ترتیب ارتش ایران در 21 آذر سال 1325، یک سال پس از تأسیس حکومت فرقه، وارد تبریز گردید. براساس گزارش‌های موجود در هفته‌های بعدی بیش از 300 نفر در جریان درگیری‌ها کشته و 30 نفر اعدام و صدها نفر به اتحاد جماهیر شوروی گریختند.39 [البته باید دانست که پیش از ورود ارتش به تبریز، مردم فرقه‌ی دموکرات را متلاشی کرده بودند و تنی چند از سران آن را دستگیر کرده بودند- آذرپادگان]
دکتر جاوید و شبستری به تهران منتقل و پیشه‌وری به شوروی گریخت و بی‌ریا در تبریز تحت حمایت روس‌ها مخفی و بعدا به شوروی منتقل گردید. در مورد تعداد پناهندگان به شوروی آمار متفاوتی از 18 تا 20 هزار نفر نقل شده است که وضعیت آنان داستان مفصلی دارد که به موقع باید به آن پرداخته شود.
همان‌طور که در مفاد توافق قوام- سادچیکف و مذاکرات قوام در مسکو وعده داده شده بود، دولت ایران می‌بایستی مسئله آذربایجان را به صورت مسالمت‌آمیز حل و فصل می‌کرد؛ ولی با صدور فرمان محمدرضا پهلوی این وعده به کلی نادیده گرفته شده. فرمان شاه چنین بود:
«بنابر آنچه بر من مسلم است دسته‌ای از ماجراجویان با ایجاد وحشت و اضطراب می‌خواهند که یکی از نواحی حاصلخیز و ثروتمند ایران را تصاحب کنند و با تهدید و فشار بر حکومت مرکزی تمام متصدیان امور را به قبول درخواست‌های خود وادار نمایند. و اگر این روش ادامه یابد و از آن جلوگیری نشود قطعا سبب آثار سوئی در سراسر کشور خواهند گشت و رشته امور از هم خواهد گسیخت و استقلال کشور را متزلزل خواهد ساخت. لذا بنا به وظیفه مهمی که بر عهده من است با تصویب و به تصدیق گزارشات ستاد، دستور می‌دهم که بلافاصله اقدامات اساسی و فوری برای نجات آذربایجان و سراسر مناطق شمال شروع و ریشه فساد برکنده شود.»
با این دستور شاه عملیات نظامی ارتش ایران برای حرکت به طرف تبریز آغاز گردید. ارتش از سه سمت به طرف آذربایجان حرکت نمود. ستون اول از راه زنجان به طرف میانه و ستون دوم از محور تکاب، شاهین دژ و میاندوآب و ستون سوم از رشت به طرف آستارا، وارد عملیات شد.
فرقه دموکرات آذربایجان و سران حکومت خودمختار که موافقتنامه‌های خود را با دولت مرکزی جدی تلقی می‌کردند، دیگر با حرکت ارتش و درگیری‌های مستقیم و بمباران به خود آمده و دنبال  راه چاره‌ای می‌گشتند. آنها اشتباهات جبران‌ناپذیری مرتکب شده بودند؛ چرا که کورکورانه به دنبال سیاست خارجی افتادند که نتیجه‌ای جز ضرر و زیان نداشت.
برگزاری انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورای ملی مستمسک به ظاهر فریبنده‌ای بود که دولت قوام‌السلطنه با تمسک به آن زمینه اعزام ارتش به آذربایجان را توجیه می‌کرد. قوام‌السلطنه در اعلامیه اول آذر سال 1325، برقراری انتظامات در تمام حوزه‌های انتخابیه را بهانه اعزام قوای انتظامی از تهران به استان‌های اعلام کرد. پس از صدور این اعلامیه، دکتر جاوید، استاندار آذربایجان، از نخست وزیر استعلام نمود که آیا دولت در نظر دارد به آذربایجان نیز نیروی نظامی اعزام دارد یا خیر. قوام ضمن تأیید اعزام قوا به آذربایجان اعلام نمود که «هیچ‌گونه نظر و مقصودی جز رعایت قانون انتخابات و آزادی کامل برای انتخاب‌کنندگان در تمام کشور نبوده و نیست.»40
پیشه‌وری در پاره‌‌ای از بیانیه‌های خود در حالی صحبت از مردانگی و شجاعت می‌کرد 41 که دستور عدم مقاومت در مقابل ارتش توسط روس‌ها صادر شده بود و وی و سران فرقه اولین کسانی بودند که از مرز به شوروی عبور کردند. از روز 17 آذر سال 1325 هواپیماهای ارتش، پروازهای اکتشافی روی سنگرهای قافلانکوه را آغاز کردند و در همان روز و روز بعد ارتش شاهنشاهی اعلامیه‌هایی را بر فراز تبریز پخش نمودند. فرماندهان فدائیان فرقه دموکرات به سرعت تمام از میانه عقب‌نشینی کرده و وقتی به تبریز رسیدند. با اوضاع در هم ریخته این شهر در این که بعضی از سران فرقه از جمله پیشه‌وری و دانشیان و پادگان به شوروی گریخته بودند، مواجه گردیدند؛ اما فرقه دموکرات در 19 آذر ماه هم اعلام کرد «قصرهای کسانی را که در کاخ‌های خود نشسته و فرمان برادرکشی صادر می‌کنند بر سرشان ویران خواهیم ساخت».42
دکتر «حسن نظری غازیانی»، از نظامیان فرقه دموکرات، در کتاب خاطرات خود که تحت عنوان «گماشتگی‌های بدفرجام» به چاپ رسیده است جریان رسیدن به تبریز بعد از عقب‌نشینی از میانه و دیدار با دکتر جاوید در محل استانداری را چنین توضیح می‌دهد:
«در آنجا نزد دکتر سلام‌الله جاوید رفتم و پس از احوالپرسی، رو به من کرده و گفت: تو چرا در تبریز مانده‌ای؟ شهر شلوغ و درهم و برهم است. من از ناوی خواسته بودم که عده‌ای را مجهز نماید تا به کمک آنها بتوانم به شهر سر زده و در جاهایی سخنرانی نمایم و از رادیو تبریز مردم را به آرامش دعوت کنم... دکتر جاوید از دست (رفقای رهبری) بسیار خشمگین بود و می‌گفت: می‌بینی این (رهبران احمق) چه پانیکی [سراسیمگی، هراس] راه انداختند. ابتدا قرار بود،‌ سه نفر پیشه‌وری، پادگان غلام یحیی، به شوروی بروند. سپس شدند تمام اعضای کمیته‌ی مرکزی و بعد هم شوروی‌ها، اجازه ورود به همه وزیران کابینه پیشه‌وری را دادند. پس از آن هم، آذر با سرکنسول شوروی در تبریز مذاکره کرد و برای تمام افسرهایی که از تهران آمده بودند، اجازه گذر از مرز را به دست آورد. با فرار آنها، دلهره و ترس به اندازه‌ای رسید که چندین هزار نفر عضو فرقه و فدائی نیز از مرز گذشته و به شوروی پناهنده شدند و حالا معلوم نیست که این فرار، به زودی خاتمه پیدا کند.»43
درست در همان روزی که قوام دستور حمله به آذربایجان را صادر کرد، مسئولین سیاسی شوروی به طور رسمی به پیشه‌وری دستور دادند که نیروهای مسلح آذربایجان نباید در برابر نیروهای دولت مرکزی مقاومت کند و پیشنهاد کردند که فقط عده انگشت‌شماری از سران فرقه به خاک شوروی پناهنده شوند. این دستور در حضور عده‌ای از اعضای کمیته مرکزی فرقه به پیشه‌وری ابلاغ شده و اظهارات دکتر «جاوید» به دکتر «حسن غازیانی» که در سطرهای بالایی نقل شد، موید این موضوع می‌باشد.
روز 19/9/1325 همزمان با صدور فرمان حرکت نیروهای نظامی به آذربایجان، قوام‌السلطنه از دکتر جاوید خواست «اگر از طرف اشخاص مسلح مقاومتی شود، جلوگیری نماید.»44
در روزی که پیشه‌وری ناچار به ترک ایران شده بود، محمد بی‌ریا به سمت دبیر کل کمیته مرکزی فرقه دموکرات انتخاب گردید. او بلافاصله به اتفاق دکتر جاوید جلسه‌ای را در مقابل کمیته مرکزی فرقه دموکرات تشکیل داد و موافقت فرقه را با ورود نیروهای تأمینیه دولتی به آذربایجان اعلام کرد.
فرمان عقب‌نشینی و ترک مخاصمه به طور مرتب از رادیو تبریز پخش می‌گردید. در روز 21/9/1325 محمد بی‌ریا اعلامیه‌ای از طرف کمیته مرکزی فرقه دموکرات آذربایجان صادر و از مردم درخواست نمود خونسردی خود را حفظ کرده، ‌از بروز هرگونه ناامنی جدا جلوگیری نمایند.
همان روز، دکتر جاوید به عنوان استاندار آذربایجان و شبستری به عنوان رئیس انجمن ایالتی آذربایجان تلگراف‌های مشابهی مبنی بر اطاعت از دستور مرکز به شاه و قوام مخابره کردند. محمدرضا پهلوی به تلگراف‌های آنان به طور مستقیم پاسخ نداد، ولی فرمانی به شرح ذیل خطاب به فرماندهان نیروی اعزامی به آذربایجان صادر نمود:45

چون طبق تلگرافات واصله انجمن ایالتی آذربایجان متوجه مضار برادرکشی و مقاومت در مقابل قوای نظامی شده، لذا ماجراجویان را از مبارزه و ایستادگی در مقابل قوای نظامی باز داشته و حاضر به تسلیم گردیدند. کوشش نمایید با هم‌میهنان آذربایجانی با کمال مهربانی و رأفت رفتار نمایید.


نکته آخر
در پایان نیز نکته‌ای را باید یادآوری کرد و آن این است که ارتش شاهنشاهی و محمدرضا پهلوی در آزادسازی آذربایجان کمترین نقشی نداشتند فردوست و سایر مقامات پهلوی اعترافات صریحی دارند که قبل از رسیدن ارتش به آذربایجان و به ویژه تبریز، مردم غیور آذربایجان خود تومار بیگانه‌گرایان را درهم پیچیده بودند. به تعبیر فردوست اگر فرقه دموکرات از حمایت مردم برخوردار بود، در قافلانکوه ارتش شاهنشاهی زمینگیر می‌شد و جریان آزادسازی آذربایجان زمان بسیار زیادی به خود اختصاص می‌داد.
حضور و مداخلات بیگانگان و سپس عوامل وابسته به بیگانه برای تجزیه در آذربایجان موجد نهضتی ملی و فراگیر شد که ابعاد گسترده آن در جریان پایان کار فرقه دموکرات و همچنین پیش‌گامی در نهضت ملی کردن صنعت نفت ایران خود را نشان داد. نقشی که آذربایجان در نهضت ملی نفت به رهبری علما و رجال مذهبی ملی خود ایفا کرد، ادامه نهضت ضدبیگانه‌ای بود که از سال 1320 شروع شده بود.

 

پی‌نوشت‌ها:
1- دکتر رحیم شهرتی‌فر متولد سال 1340 در تبریز،‌ دانش‌آموخته رشته تاریخ گرایش تاریخ ایران بعد از اسلام دوره کارشناسی تاریخ را در دانشگاه تبریز و دوره‌های کارشناسی ارشد و دکتری تاریخ را به ترتیب در دانشگاه آزاد اسلامی واحد شبستر و دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران گذرانده. عنوان پایان‌نامه دوره کارشناسی وی «تاریخ تبریز از 1320 تا 1326» و عنوان رساله دکترای ایشان «نقش قفقازیه در انقلاب مشروطه ایران» می‌باشد. شهرتی‌فر در کنار تحصیل و فعالیت علمی و فرهنگی در مسئولیت‌های مختلف اجتماعی و دولتی نیز فعال بوده است. او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در مناطق مختلف مسئولیت‌های اجرایی داشته است. وی قریب 8 سال در مسئولیت‌های «مدیر کل اداره کل امور اجتماعی و انتخابات» و «مدیر کل اداره کل امور سیاسی و انتظامی» استانداری آذربایجان شرقی خدمت نموده و چهار سال هم فرماندار شهرستان میانه بوده است و در حال حاض مدیر موسسه پژوهشی و مطالعاتی آذربایجان پژوه بوده و با همکاری اساتید و فرهیختگان و پژوهشگران آذربایجان در زمینه مسائل فرهنگی و تاریخی و اجتماعی به فعالیت پژوهشی اشتغال دارد.
2- به نقل از ملازاده، حمید، سیری در کوچه‌های خاطرات، تبریز، انتشارات ارگ، 1373، صص 22-19.
3- گزارش وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در ایران، اکتبر 1941 (12 مهر 1320) به نقل از «ایران و جنگ سرد و بحران آذربایجان»
4-برای اطلاع بیشتر رک به: نظری غازیانی، محمود، گماشتگی‌های نافرجام، تهران، موسسه رسا، 1376.
5- فاوست، لوئیس، ایران و جنگ سرد (بحران آذربایجان 25-1324) ترجمه بیات، ‌کاوه، تهران، وزارت امور خارجه، 1371، ص 39.
6- رک به: تقی. ا، ابراهیموف، پیدایش حزب کمونیست ایران، ترجمه ر. و رادنیا، تهران، گونش، 1360.
7- اسنادی از روابط ایران و شووی (در دوره رضاشاه 1304-1318 هـ.ش) به کوشش محمود طاهر احمدی، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، 1374، مقدمه صفحه بیست و سه و بیست و چهار، در مورد فعالیت‌های کمونیستی در ایران رک به: فعالیت‌های کمونیستی در دوره رضاشاه، به کوشش کاوه بیات، سازمان اسناد ملی ایران، 1370.
8- اسنادی از روابط ایران و شوروی، پیشین، ص 12، سندهای 16 و 17.
9-گزارش بسیار مهم فعالیت‌های کمونیستی در حدود آذربایجان به ویژه اردبیل، نمین و آستارا در سال 1309 از آن جمله است. (فعالیت‌های کمونیستی در دوره رضاشاه، ‌صص 37-25، اسناد شماره 39 الی 42)
10-روزنامه اطلاعات، شماره 5185، مورخ 11/3/1322.
11- برای اطلاع بیشتر رجوع شود به گذشته چراغ راه آینده است، تهران، انتشارات جامی، ص 196.
12-آبراهامیان، یرواند، ایران بین دو انقلاب، ترجمه گل محمدی، فتاجی، احمد، محمد ابراهیم، تهران، نشر نی، ص 228.
13- سازمان اسناد ملی شمال غرب کشور، شماره ردیف 005000307 محل در آرشیو 508، آ، 3، ب،1.
14-رک به: جمیل حسنلی، فراز و فرود فرقه دموکرات آذربایجان، به روایت اسناد محرمانه آرشیوهای اتحاد جماهیر شوروی، ترجمه منصور همامی، تهران، نشر نی، 1383.
15- رک به: سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، آرشیو اسناد، اسناد غائله آذربایجان.
16-فراز و فرود فرقه دموکرات، پیشین، صص 18-17.
17- پیشه‌وری در 12 شهریور 1324 با انتشار بیانیه‌ای، تأسیس فرقه دموکرات آذربایجان را به طور رسمی اعلام کرد. این بیانیه در همان زمان تحت عنوان «شهریور 12 نجی سی» چاپ و منتشر شد.
18- برای اطلاعات بیشتر رک به خاطرات سیاسی ایرج اسکندری، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی،‌1372، ص 171.
19- خلیل ملکی در خاطراتش به تلاش‌هایی که برای مقابله با فعالیت‌های تبلیغاتی گروه رقیب به عمل آورد اشاره می‌کند. یک نمونه آن عبارت بوده است از جابجایی تصویر استالین در مقر حزب با عکس‌هایی از مشروطه‌طلبان آذربایجانی نظیر ستارخان و باقرخان (نگاه کنید به خاطرات خلیل ملکی)
20- فراز و فرود فرقه دموکرات، پیشین، صص 71-51.
21- روزنامه آذربایجان شماره 4، از دوره دوم، یکشنبه 25 شهریور، 1324، ص1.
22-همان، ص 4.
23-برای مطالعه مفاد مرامنامه به روزنامه آذربایجان شماره 24، مورخه 18 مهر 1324 رجوع شود.
24-رک به: میرنبی عزیززاده، تاریخ دشت مغان؛ تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1385.
25- حسنلی، ‌پیشین، ص 64.
26-سند شماره 106 از اسناد کتاب «پیدایش فرقه دموکرات به روایت اسناد و خاطرات» تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران 1386.
27-سند شماره 107 از مجموعه پیشین.
28-سند شماره 108 از مجموعه پیشین.
29-حسنعلی،‌ پیشین، ص 68.
30- سند شماره 109 از مجموعه پیشین.
31- حسنعلی، پیشین، ص 67.
32- حجت‌الاسلام شهید رفیعیان، پدر دکتر اسماعیل رفیعیان از رجال علمی و فرهنگی آذربایجان.
33- قوام‌السلطنه در تاریخ 28/11/1324 از مجلس شورای ملی رای اعتماد گرفت.
34- به نقل از گذشته چراغ راه آینده، ص 397.
35- روزنامه آذربایجان، شماره 17، 22/1/1325.
36- برای اطلاع بیشتر به مقالات روزنامه کیهان، شماره 934 تاریخ 9/2/1325 و روزنامه داد شماره 72 موزرخه 3/2/1325 مراجعه شود.
37- متن موافقتنامه در شماره 226 مورخه 26 خرداد 1347 روزنامه آذربایجان درج شده است.
38- این موضوع شایسته پژوهش جداگانه‌ای است.
39- در مورد میزان تلفات آمار مختلفی گفته شده است که خالی از اغراق نیست.
40- روزنامه «داد« شماره 891، 4/9/1325 (پاسخ نخست‌وزیر به تلگراف استاندار آذربایجان)
41- روزنامه آذربایجان، شماره 366، 19/9/1325.
42- همان، شماره 369، 19/9/1325.
43- نظری، حسن، گماشتگی‌های بدفرجام، پیشین، صص 237-234.
44- روزنامه آذربایجان، ‌شماره 369، مورخ 19/9/1325.
45- به نقل از گذشته چراغ آینده،‌ ص 468.
برگرفته از: نقش آذربایج

 

خاطرات شفاهی مردم دهستان غربی از وقایع فرقه دموکرات آذربایجان که به رهبری شوروی در بازه زمانی یکساله ۱۳۲۴ در آذربایجان تشکیل شد.

در پاییز سال ۱۲۹۰ شمسی، قشون روسیه تزاری به فرماندهی ژنرال فیداروف، در مرکزیت دهستان غربی  اردبیل و در دربند ثمرین با قشون قوجه بیگلو روبرو شد که توسط قلم میرزا رئیس ایل طایفه عیسی بیگلو و چندین طایفه ی دیگر شاهسون حمایت می شد. اهالی روستاهای اطراف و بخصوص ثمرینی ها که دل خوشی از شاهسون نداشته و بارها توسط آنها غارت و چپاول شده بودند، داوطلبانه به یاری فیداروف پیوستند و دوشادوش روس در جنگی شش ماهه و طاقت فرسا جنگیدند. این  واقعه دستمایه ای شد تا سالها بعد که هواپیماهای شوروی اعلامیه های دوستی با مطلع “بیز قیزیل شوروی۱ ” را بر روستاها می پراکندند، مردم خسته از قحطی و نابسامانی، هنوز چشم امیدی به همسایه ی شمالی خود داشته باشند. سحرگاه ۲۵ آذر ۱۳۲۴۴ بود که بزرگان هر خانه ای از روستای بزرگ ثمرین و روستاهای اطراف، به خرمن شاهبلاغی در پنج کیلومتری پایین دست روستا بخاطر آتشی که از نیمه شب بر بالای یک بلندی روشن شده بود جمع شدند. کامیون های حاوی مهمات در منطقه متوقف شده بودند وعده‌ای که برخی‎شان لباس سالدات ها را بر تن داشتند با چهره های ایرانی در مقابل آنها منتظر مردم ایستاده بودند و دفتر و دستکی به راه انداخته بودند. خبر اعطای اسلحه ی رایگان بود که جمع کثیری از مردم را در صف های طولانی جمع کرده بود. مردمی که سلاح ها را تحویل می‌دادند هنوز نه اطلاعی از چیستی فرقه داشتند و نه از ارتباط آنها با شوروی کمونیستی اطلاعی داشتند. به هر نفر یک اسلحه “بش آچیلان” یا برنو در ازای امضای ورقه‌ای که در واقع فرم عضویت در “فرقه دموکرات آذربایجان” بود، داده می‌شد. فرمانده تیپ اردبیل در ۲۶ آذر تلگرامی خیلی خیلی فوری ، موفقیت توزیع اسلحه را اینچنین بیان می‌کند:


“اطلاعاتی که از صبح روز جمعه ۲۵ ماه جاری متعاقب یکدیگر رسیده حاکی است که ظرف ۴۸ ساعت اخیر از طرف روس‌ها در تمام دهات اردبیل و سراب و نمین و مشگین‌شهر و پولادلو به عناصر حزب توده اسلحه داده شده که تعداد تقریبی آن طبق اطلاع در حدود هشت هزار تفنگ برنو و بهر نفر دویست تیر فشنگ داده شده است که از دیروز در محل بتمرین تیراندازی شروع کرده‌اند”. 

  روستاییان سرخوش از اسلحه‌ی مجانی که می توانست ضامن امنیت آنها در مقابل هجوم اشرار و همچنین طایفه عیسی بیگلو باشد، گوش به نطق سران منطقه ای حزب فرا می دادند. راهسازی، اعطای حقوق ماهانه به روستاییان، تاسیس اوشکول (مدرسه) و تامین امنیت روستاییان وعده هایی بود که نمایندگان حزب به مردم داده بودند. مردم به سرعت سازماندهی شدند و صدر فرقه و اعضای انجمن منطقه به مرکزیت ثمرین تعیین شدند، صائب و قهرمان و چند نفر دیگر این شورای منطقه ای را تشکیل می دهند. چند نفری همان ابتدای کار توسط عوامل “آختاریش” دستگیر و به اردبیل فرستاده می شوند. دسته های نظامی از تفنگداران روستا تشکیل می شود و سربازان را فدایی می نامند. خانم چراغعلیزاده ثمرین که در آن روزگار هفده سال داشته از بانویی به نام “سریه” می گوید که از اعضای برجسته ی این انجمن بوده و در میان زنان و دختران به تبلیغ مرام فرقه می پردازد. او از آن دوران تحت عنوان “توده‎لیک” یاد می کند و سریه را زنی بلند قد و زیبا توصیف می کند که هر کجا می رفت شعارهای پرولتاریایی سر می داد و می گفت “محو اولسون جوجه ییه‌نلری ۲“. پروپاگاندای فرقه تنها به این دست شعارها بسنده نمی کرد و به تبلیغ مستقیم شخص استالین نیز می پرداخت و دختران روستا در گردهمایی ها “جان ستالین، جان ستالین/ملتون قوربان ستالین ” می خواندند. محبوبیت فرقه در روزهای نخست به جایی رسیده که یکی از روستاییان نام کودک نوزاد خود را “فدایی” می گذارد.  تشکیلات مرکزی فرقه از پیش برنامه ی تسخیر پادگان های اردبیل و اطراف را گرفته است. تشکیلات کوچک و بزرگ فدایی برای تسخیر نمین، سراب، آستارا و مشگین شهر فراخوانده می شوند. فتح مشگین شهر قرعه‌ای است که به نام فداییان ثمرین افتاده است. به زودی فوجی تشکیل می‌شود و از مسیر تازه کند به ارباب کندی راهی مشگین شهر می شوند. با ورود فداییان به مشگین شهر، ریش سفیدان و روحانیان شهر که بیم جنگ و برادر کشی دارند، پیشنهاد مصالحه می دهند. ملاهاشم برادر ملا اماموردی از شهدای مشروطه، قرآنی می آورند و همگان سوگند یاد می کنند که بدون جنگ و خونریزی پادگان را تحویل داده و تحویل خواهند گرفت. ستوان یکم ابولقاسم صدوقی فرمانده گروهان نود نفری مستقر در پادگان راضی به تسلیم می شود اما ستوان اردبیلی فرمانده دسته ی ژاندارم مقاومت می کند و درگیری رخ می دهد. مرحوم باباصفری کشتگان این درگیری چندین ساعته را دوازده نفر برشمرده و اعلام می کند که همگی به طرز فجیعی کشته شدند. با تسلط فداییان فرقه بر ژاندارمری، با پادرمیانی بزرگان شهر و سوگندی که طرفین یاد می کنند، نیروهای فرقه وارد پادگان می شوند. در این اثنا، طبق روایتی که نگارنده از مرحوم پیرقللو ثمرین شنیده است، یکی از ثمرینی ها فضا را برای انتقامی شخصی مناسب دیده و خواسته که با استفاده از فضای ملتهب و نابسامان داخل پادگان، به خون خواهی یکی از نزدیکانش اقدام کند. از این رو گلوله‌ای به سمت فرد مورد نظر شلیک می‌کند و همین اقدام او فضا را به هم ریخته، موجب درگیری بین دسته پادگان و فدایی‌ها می‌گردد که با کشته شدن تنی چند از هر دو طرف و تسلیم نهایی پادگان به پایان می‌رسد. برخی فداییان به غارت و چپاول کسبه می پردازند که تا غنیمت آوردن ظروف چینی هم می رسد. آنها علی رغم قول و قرار خود، سروان اسدالله ادیب‌امینی ، رئیس عشایری منطقه که از همان ابتدا رضای چندانی به این تسلیم نداشته، به همراه میرزا عباسقلی اربابزاده، بخشدار مشگین شهر را  به منظور انتقال به اردبیل دستگیر می کنند. در میانه راه دستور قتل ادیب امینی به فداییان می رسد. مسئولیت انتقال ادیب امینی به دو تن فدایی ثمرینی که نام یکی ارشاد بوده، محول گشته بود. در نزدیکی های اردبیل، ارشاد و ادیب امینی ازفداییان فاصله گرفته اند. ارشاد ساعت مچی ارزشمند وی را می گیرد و به او می گوید که تو آدم خوبی هستی ومن قصد کشتن تو را ندارم، فرار کن و با صدای شلیک تیر هوایی من، خودت را به زمین بنداز تا باقی قشون خیال کنند که کشته شده ای. ادیب امینی فرار می کند و با صدای شلیک همان کاری را که کند که ارشاد از وی خواسته بود. اما ارشاد معطل نمی کند و از پشت به وی شلیک کرده، او را می کشد.  سه هفته پس از این ماجرا، مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ ایران برای شهیدان غائله فتح پادگان ها برگزار می شود و اعلانی بدین مضمون در جراید پایتخت منتشر می گردد:

“بمناسبت شهادت سرهنگ دامپزشک سیدعباس معین‌آزاد، سروان اسدالله ادیب‌امینی، ستوان یکم پیاده غیظعلی شعفی، ستوان یکم پیاده امامقلی ضیائی مهر و ستوان یکم پیاده ابولقاسم صدوقی روز چهارشنبه ۱۸ دیماه  از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در مسجد مجد مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ منعقد خواهد بود. “

کشتگان پادگان مشگین شهر به دست فرقه دموکرات کشتگان پادگان مشگین شهر به دست فرقه دموکرات

پاییز ۱۳۲۵، نارضایتی ها از فرقه بالا گرفته است. چند خانواده اسلحه ی خود را تحویل داده اند. در میان اعضای انجمن که حالا اسم و رسمی هم در کرده اند و همه کاره ثمرین و اطراف هستند ولوله افتاده است. از شورای ولایتی در اردبیل خبر رسیده که پیشه وری گریخته و لشگر خراسان آهنگ اردبیل کرده است. دسته های قتله در اردبیل راه افتاده‌اند و به هر کسی که گمان فرقه‌ای بودنش برود، حمله می‌کنند. خانه های سردمداران فرقه در اردبیل از هجوم این دسته جات در امان نیست. عده ای از توده‌ای ها و از آنجمله تنی چند از ثمرینی ها که زودتر خبردار شده‌اند، خود را به مرز مغان یا آستارا رسانده و قصد گریختن به شوروی دارند. سبب این نابسامانی ها در اردبیل و همچنین فرصتی که برای فرار بسیاری از توده ای ها برای فرار فراهم شد، شاید در تاخیر یک هفته‌ای ورود ارتش به اردبیل از مسیر قافلانکوه باشد. یک هفته از ۲۱ آذر ۱۳۲۵ می گذرد، ستونی از ارتش در پایین دست ثمرین مستقر شده اما نظامیان وارد روستا نمی شوند. ریش سفیدان به ملاقات سران ارتش می‌روند. کسانی که در غائله مشگین شهر دست به تجاوز و دزدی زده بودند توسط روستاییان تحویل ارتش داده می‌شوند. چلوخان، پلوخان و یوسف برادر وی از جمله این افراد هستند. دستگیرشدگان که سرجمع هفده نفر هستند در ورودی کنونی شهر اردبیل و در منطقه “آقا دگیرمانی” تیرباران و سرهاشان توسط “باش کسن رزاق” در جا بریده می شود. ثمرینی ها شبانه به محل آمده و جنازه ها را به روستا منتقل و دفن می‌کنند. سریه نیز که در انبار کاهی پنهان شده بوده، توسط کدخدا بیرون آورده شده و به ضرب گلوله تفنگچی او، در حیاط خانه‎ی کدخدا کشته می‎ شود. اسلحه ها نیز فورا توسط ارتش جمع آوری گردید و در مقابل به هر کسی رسید تحویل داده شد.

غائله فرقه دموکرات آذربایجان یا آنگونه که سالمندان به یاد دارند، “توده لیک”، با همان سرعتی که آذربایجان را در بر گرفته بود، جذابیت و قدرت خود را از دست داد. چنین به نظر می‌رسد که ناامیدی مردم منطقه از حکومت مرکزی و سابقه همکاری با قشون نظامی همسایه شمالی برای تامین امنیت خود در برابرحملات عشایر قوجه بیگلو و عیسی لو ، در کنار شعارهای مترقیانه فرقه دموکرات آذربایجان، رفاه غذایی که در کوتاه مدت ایجاد شده بود و از همه مهمتر مسلح کردن مردم روستایی و نقش دادن به روستاییان، از عوامل اصلی گرایش مردم دهستان غربی به فرقه بوده‌است. اما این گرایش ها نتوانست سبب مقاومت آنها برای حفظ حکومت ملی آذربایجان شود و در مقابل همکاری اهالی برای تحویل توده ای ها اتفاق افتاد .

خاطرات شفاهی مردم دهستان غربی از وقایع فرقه دموکرات آذربایجان که به رهبری شوروی در بازه زمانی یکساله

 

خاطرات شفاهی مردم دهستان غربی از وقایع فرقه دموکرات آذربایجان که به رهبری شوروی در بازه زمانی یکساله ۱۳۲۴ در آذربایجان تشکیل شد.

در پاییز سال ۱۲۹۰ شمسی، قشون روسیه تزاری به فرماندهی ژنرال فیداروف، در مرکزیت دهستان غربی  اردبیل و در دربند ثمرین با قشون قوجه بیگلو روبرو شد که توسط قلم میرزا رئیس ایل طایفه عیسی بیگلو و چندین طایفه ی دیگر شاهسون حمایت می شد. اهالی روستاهای اطراف و بخصوص ثمرینی ها که دل خوشی از شاهسون نداشته و بارها توسط آنها غارت و چپاول شده بودند، داوطلبانه به یاری فیداروف پیوستند و دوشادوش روس در جنگی شش ماهه و طاقت فرسا جنگیدند. این  واقعه دستمایه ای شد تا سالها بعد که هواپیماهای شوروی اعلامیه های دوستی با مطلع “بیز قیزیل شوروی۱ ” را بر روستاها می پراکندند، مردم خسته از قحطی و نابسامانی، هنوز چشم امیدی به همسایه ی شمالی خود داشته باشند. سحرگاه ۲۵ آذر ۱۳۲۴۴ بود که بزرگان هر خانه ای از روستای بزرگ ثمرین و روستاهای اطراف، به خرمن شاهبلاغی در پنج کیلومتری پایین دست روستا بخاطر آتشی که از نیمه شب بر بالای یک بلندی روشن شده بود جمع شدند. کامیون های حاوی مهمات در منطقه متوقف شده بودند وعده‌ای که برخی‎شان لباس سالدات ها را بر تن داشتند با چهره های ایرانی در مقابل آنها منتظر مردم ایستاده بودند و دفتر و دستکی به راه انداخته بودند. خبر اعطای اسلحه ی رایگان بود که جمع کثیری از مردم را در صف های طولانی جمع کرده بود. مردمی که سلاح ها را تحویل می‌دادند هنوز نه اطلاعی از چیستی فرقه داشتند و نه از ارتباط آنها با شوروی کمونیستی اطلاعی داشتند. به هر نفر یک اسلحه “بش آچیلان” یا برنو در ازای امضای ورقه‌ای که در واقع فرم عضویت در “فرقه دموکرات آذربایجان” بود، داده می‌شد. فرمانده تیپ اردبیل در ۲۶ آذر تلگرامی خیلی خیلی فوری ، موفقیت توزیع اسلحه را اینچنین بیان می‌کند:


“اطلاعاتی که از صبح روز جمعه ۲۵ ماه جاری متعاقب یکدیگر رسیده حاکی است که ظرف ۴۸ ساعت اخیر از طرف روس‌ها در تمام دهات اردبیل و سراب و نمین و مشگین‌شهر و پولادلو به عناصر حزب توده اسلحه داده شده که تعداد تقریبی آن طبق اطلاع در حدود هشت هزار تفنگ برنو و بهر نفر دویست تیر فشنگ داده شده است که از دیروز در محل بتمرین تیراندازی شروع کرده‌اند”. 

  روستاییان سرخوش از اسلحه‌ی مجانی که می توانست ضامن امنیت آنها در مقابل هجوم اشرار و همچنین طایفه عیسی بیگلو باشد، گوش به نطق سران منطقه ای حزب فرا می دادند. راهسازی، اعطای حقوق ماهانه به روستاییان، تاسیس اوشکول (مدرسه) و تامین امنیت روستاییان وعده هایی بود که نمایندگان حزب به مردم داده بودند. مردم به سرعت سازماندهی شدند و صدر فرقه و اعضای انجمن منطقه به مرکزیت ثمرین تعیین شدند، صائب و قهرمان و چند نفر دیگر این شورای منطقه ای را تشکیل می دهند. چند نفری همان ابتدای کار توسط عوامل “آختاریش” دستگیر و به اردبیل فرستاده می شوند. دسته های نظامی از تفنگداران روستا تشکیل می شود و سربازان را فدایی می نامند. خانم چراغعلیزاده ثمرین که در آن روزگار هفده سال داشته از بانویی به نام “سریه” می گوید که از اعضای برجسته ی این انجمن بوده و در میان زنان و دختران به تبلیغ مرام فرقه می پردازد. او از آن دوران تحت عنوان “توده‎لیک” یاد می کند و سریه را زنی بلند قد و زیبا توصیف می کند که هر کجا می رفت شعارهای پرولتاریایی سر می داد و می گفت “محو اولسون جوجه ییه‌نلری ۲“. پروپاگاندای فرقه تنها به این دست شعارها بسنده نمی کرد و به تبلیغ مستقیم شخص استالین نیز می پرداخت و دختران روستا در گردهمایی ها “جان ستالین، جان ستالین/ملتون قوربان ستالین ” می خواندند. محبوبیت فرقه در روزهای نخست به جایی رسیده که یکی از روستاییان نام کودک نوزاد خود را “فدایی” می گذارد.  تشکیلات مرکزی فرقه از پیش برنامه ی تسخیر پادگان های اردبیل و اطراف را گرفته است. تشکیلات کوچک و بزرگ فدایی برای تسخیر نمین، سراب، آستارا و مشگین شهر فراخوانده می شوند. فتح مشگین شهر قرعه‌ای است که به نام فداییان ثمرین افتاده است. به زودی فوجی تشکیل می‌شود و از مسیر تازه کند به ارباب کندی راهی مشگین شهر می شوند. با ورود فداییان به مشگین شهر، ریش سفیدان و روحانیان شهر که بیم جنگ و برادر کشی دارند، پیشنهاد مصالحه می دهند. ملاهاشم برادر ملا اماموردی از شهدای مشروطه، قرآنی می آورند و همگان سوگند یاد می کنند که بدون جنگ و خونریزی پادگان را تحویل داده و تحویل خواهند گرفت. ستوان یکم ابولقاسم صدوقی فرمانده گروهان نود نفری مستقر در پادگان راضی به تسلیم می شود اما ستوان اردبیلی فرمانده دسته ی ژاندارم مقاومت می کند و درگیری رخ می دهد. مرحوم باباصفری کشتگان این درگیری چندین ساعته را دوازده نفر برشمرده و اعلام می کند که همگی به طرز فجیعی کشته شدند. با تسلط فداییان فرقه بر ژاندارمری، با پادرمیانی بزرگان شهر و سوگندی که طرفین یاد می کنند، نیروهای فرقه وارد پادگان می شوند. در این اثنا، طبق روایتی که نگارنده از مرحوم پیرقللو ثمرین شنیده است، یکی از ثمرینی ها فضا را برای انتقامی شخصی مناسب دیده و خواسته که با استفاده از فضای ملتهب و نابسامان داخل پادگان، به خون خواهی یکی از نزدیکانش اقدام کند. از این رو گلوله‌ای به سمت فرد مورد نظر شلیک می‌کند و همین اقدام او فضا را به هم ریخته، موجب درگیری بین دسته پادگان و فدایی‌ها می‌گردد که با کشته شدن تنی چند از هر دو طرف و تسلیم نهایی پادگان به پایان می‌رسد. برخی فداییان به غارت و چپاول کسبه می پردازند که تا غنیمت آوردن ظروف چینی هم می رسد. آنها علی رغم قول و قرار خود، سروان اسدالله ادیب‌امینی ، رئیس عشایری منطقه که از همان ابتدا رضای چندانی به این تسلیم نداشته، به همراه میرزا عباسقلی اربابزاده، بخشدار مشگین شهر را  به منظور انتقال به اردبیل دستگیر می کنند. در میانه راه دستور قتل ادیب امینی به فداییان می رسد. مسئولیت انتقال ادیب امینی به دو تن فدایی ثمرینی که نام یکی ارشاد بوده، محول گشته بود. در نزدیکی های اردبیل، ارشاد و ادیب امینی ازفداییان فاصله گرفته اند. ارشاد ساعت مچی ارزشمند وی را می گیرد و به او می گوید که تو آدم خوبی هستی ومن قصد کشتن تو را ندارم، فرار کن و با صدای شلیک تیر هوایی من، خودت را به زمین بنداز تا باقی قشون خیال کنند که کشته شده ای. ادیب امینی فرار می کند و با صدای شلیک همان کاری را که کند که ارشاد از وی خواسته بود. اما ارشاد معطل نمی کند و از پشت به وی شلیک کرده، او را می کشد.  سه هفته پس از این ماجرا، مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ ایران برای شهیدان غائله فتح پادگان ها برگزار می شود و اعلانی بدین مضمون در جراید پایتخت منتشر می گردد:

“بمناسبت شهادت سرهنگ دامپزشک سیدعباس معین‌آزاد، سروان اسدالله ادیب‌امینی، ستوان یکم پیاده غیظعلی شعفی، ستوان یکم پیاده امامقلی ضیائی مهر و ستوان یکم پیاده ابولقاسم صدوقی روز چهارشنبه ۱۸ دیماه  از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در مسجد مجد مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ منعقد خواهد بود. “

کشتگان پادگان مشگین شهر به دست فرقه دموکرات کشتگان پادگان مشگین شهر به دست فرقه دموکرات

پاییز ۱۳۲۵، نارضایتی ها از فرقه بالا گرفته است. چند خانواده اسلحه ی خود را تحویل داده اند. در میان اعضای انجمن که حالا اسم و رسمی هم در کرده اند و همه کاره ثمرین و اطراف هستند ولوله افتاده است. از شورای ولایتی در اردبیل خبر رسیده که پیشه وری گریخته و لشگر خراسان آهنگ اردبیل کرده است. دسته های قتله در اردبیل راه افتاده‌اند و به هر کسی که گمان فرقه‌ای بودنش برود، حمله می‌کنند. خانه های سردمداران فرقه در اردبیل از هجوم این دسته جات در امان نیست. عده ای از توده‌ای ها و از آنجمله تنی چند از ثمرینی ها که زودتر خبردار شده‌اند، خود را به مرز مغان یا آستارا رسانده و قصد گریختن به شوروی دارند. سبب این نابسامانی ها در اردبیل و همچنین فرصتی که برای فرار بسیاری از توده ای ها برای فرار فراهم شد، شاید در تاخیر یک هفته‌ای ورود ارتش به اردبیل از مسیر قافلانکوه باشد. یک هفته از ۲۱ آذر ۱۳۲۵ می گذرد، ستونی از ارتش در پایین دست ثمرین مستقر شده اما نظامیان وارد روستا نمی شوند. ریش سفیدان به ملاقات سران ارتش می‌روند. کسانی که در غائله مشگین شهر دست به تجاوز و دزدی زده بودند توسط روستاییان تحویل ارتش داده می‌شوند. چلوخان، پلوخان و یوسف برادر وی از جمله این افراد هستند. دستگیرشدگان که سرجمع هفده نفر هستند در ورودی کنونی شهر اردبیل و در منطقه “آقا دگیرمانی” تیرباران و سرهاشان توسط “باش کسن رزاق” در جا بریده می شود. ثمرینی ها شبانه به محل آمده و جنازه ها را به روستا منتقل و دفن می‌کنند. سریه نیز که در انبار کاهی پنهان شده بوده، توسط کدخدا بیرون آورده شده و به ضرب گلوله تفنگچی او، در حیاط خانه‎ی کدخدا کشته می‎ شود. اسلحه ها نیز فورا توسط ارتش جمع آوری گردید و در مقابل به هر کسی رسید تحویل داده شد.

غائله فرقه دموکرات آذربایجان یا آنگونه که سالمندان به یاد دارند، “توده لیک”، با همان سرعتی که آذربایجان را در بر گرفته بود، جذابیت و قدرت خود را از دست داد. چنین به نظر می‌رسد که ناامیدی مردم منطقه از حکومت مرکزی و سابقه همکاری با قشون نظامی همسایه شمالی برای تامین امنیت خود در برابرحملات عشایر قوجه بیگلو و عیسی لو ، در کنار شعارهای مترقیانه فرقه دموکرات آذربایجان، رفاه غذایی که در کوتاه مدت ایجاد شده بود و از همه مهمتر مسلح کردن مردم روستایی و نقش دادن به روستاییان، از عوامل اصلی گرایش مردم دهستان غربی به فرقه بوده‌است. اما این گرایش ها نتوانست سبب مقاومت آنها برای حفظ حکومت ملی آذربایجان شود و در مقابل همکاری اهالی برای تحویل توده ای ها اتفاق افتاد .

  خاطرات شفاهی مردم دهستان غربی از وقایع فرقه دموکرات آذربایجان که به رهبری شوروی در بازه زمانی یکس

 

خاطرات شفاهی مردم دهستان غربی از وقایع فرقه دموکرات آذربایجان که به رهبری شوروی در بازه زمانی یکساله ۱۳۲۴ در آذربایجان تشکیل شد.

در پاییز سال ۱۲۹۰ شمسی، قشون روسیه تزاری به فرماندهی ژنرال فیداروف، در مرکزیت دهستان غربی  اردبیل و در دربند ثمرین با قشون قوجه بیگلو روبرو شد که توسط قلم میرزا رئیس ایل طایفه عیسی بیگلو و چندین طایفه ی دیگر شاهسون حمایت می شد. اهالی روستاهای اطراف و بخصوص ثمرینی ها که دل خوشی از شاهسون نداشته و بارها توسط آنها غارت و چپاول شده بودند، داوطلبانه به یاری فیداروف پیوستند و دوشادوش روس در جنگی شش ماهه و طاقت فرسا جنگیدند. این  واقعه دستمایه ای شد تا سالها بعد که هواپیماهای شوروی اعلامیه های دوستی با مطلع “بیز قیزیل شوروی۱ ” را بر روستاها می پراکندند، مردم خسته از قحطی و نابسامانی، هنوز چشم امیدی به همسایه ی شمالی خود داشته باشند. سحرگاه ۲۵ آذر ۱۳۲۴۴ بود که بزرگان هر خانه ای از روستای بزرگ ثمرین و روستاهای اطراف، به خرمن شاهبلاغی در پنج کیلومتری پایین دست روستا بخاطر آتشی که از نیمه شب بر بالای یک بلندی روشن شده بود جمع شدند. کامیون های حاوی مهمات در منطقه متوقف شده بودند وعده‌ای که برخی‎شان لباس سالدات ها را بر تن داشتند با چهره های ایرانی در مقابل آنها منتظر مردم ایستاده بودند و دفتر و دستکی به راه انداخته بودند. خبر اعطای اسلحه ی رایگان بود که جمع کثیری از مردم را در صف های طولانی جمع کرده بود. مردمی که سلاح ها را تحویل می‌دادند هنوز نه اطلاعی از چیستی فرقه داشتند و نه از ارتباط آنها با شوروی کمونیستی اطلاعی داشتند. به هر نفر یک اسلحه “بش آچیلان” یا برنو در ازای امضای ورقه‌ای که در واقع فرم عضویت در “فرقه دموکرات آذربایجان” بود، داده می‌شد. فرمانده تیپ اردبیل در ۲۶ آذر تلگرامی خیلی خیلی فوری ، موفقیت توزیع اسلحه را اینچنین بیان می‌کند:


“اطلاعاتی که از صبح روز جمعه ۲۵ ماه جاری متعاقب یکدیگر رسیده حاکی است که ظرف ۴۸ ساعت اخیر از طرف روس‌ها در تمام دهات اردبیل و سراب و نمین و مشگین‌شهر و پولادلو به عناصر حزب توده اسلحه داده شده که تعداد تقریبی آن طبق اطلاع در حدود هشت هزار تفنگ برنو و بهر نفر دویست تیر فشنگ داده شده است که از دیروز در محل بتمرین تیراندازی شروع کرده‌اند”. 

  روستاییان سرخوش از اسلحه‌ی مجانی که می توانست ضامن امنیت آنها در مقابل هجوم اشرار و همچنین طایفه عیسی بیگلو باشد، گوش به نطق سران منطقه ای حزب فرا می دادند. راهسازی، اعطای حقوق ماهانه به روستاییان، تاسیس اوشکول (مدرسه) و تامین امنیت روستاییان وعده هایی بود که نمایندگان حزب به مردم داده بودند. مردم به سرعت سازماندهی شدند و صدر فرقه و اعضای انجمن منطقه به مرکزیت ثمرین تعیین شدند، صائب و قهرمان و چند نفر دیگر این شورای منطقه ای را تشکیل می دهند. چند نفری همان ابتدای کار توسط عوامل “آختاریش” دستگیر و به اردبیل فرستاده می شوند. دسته های نظامی از تفنگداران روستا تشکیل می شود و سربازان را فدایی می نامند. خانم چراغعلیزاده ثمرین که در آن روزگار هفده سال داشته از بانویی به نام “سریه” می گوید که از اعضای برجسته ی این انجمن بوده و در میان زنان و دختران به تبلیغ مرام فرقه می پردازد. او از آن دوران تحت عنوان “توده‎لیک” یاد می کند و سریه را زنی بلند قد و زیبا توصیف می کند که هر کجا می رفت شعارهای پرولتاریایی سر می داد و می گفت “محو اولسون جوجه ییه‌نلری ۲“. پروپاگاندای فرقه تنها به این دست شعارها بسنده نمی کرد و به تبلیغ مستقیم شخص استالین نیز می پرداخت و دختران روستا در گردهمایی ها “جان ستالین، جان ستالین/ملتون قوربان ستالین ” می خواندند. محبوبیت فرقه در روزهای نخست به جایی رسیده که یکی از روستاییان نام کودک نوزاد خود را “فدایی” می گذارد.  تشکیلات مرکزی فرقه از پیش برنامه ی تسخیر پادگان های اردبیل و اطراف را گرفته است. تشکیلات کوچک و بزرگ فدایی برای تسخیر نمین، سراب، آستارا و مشگین شهر فراخوانده می شوند. فتح مشگین شهر قرعه‌ای است که به نام فداییان ثمرین افتاده است. به زودی فوجی تشکیل می‌شود و از مسیر تازه کند به ارباب کندی راهی مشگین شهر می شوند. با ورود فداییان به مشگین شهر، ریش سفیدان و روحانیان شهر که بیم جنگ و برادر کشی دارند، پیشنهاد مصالحه می دهند. ملاهاشم برادر ملا اماموردی از شهدای مشروطه، قرآنی می آورند و همگان سوگند یاد می کنند که بدون جنگ و خونریزی پادگان را تحویل داده و تحویل خواهند گرفت. ستوان یکم ابولقاسم صدوقی فرمانده گروهان نود نفری مستقر در پادگان راضی به تسلیم می شود اما ستوان اردبیلی فرمانده دسته ی ژاندارم مقاومت می کند و درگیری رخ می دهد. مرحوم باباصفری کشتگان این درگیری چندین ساعته را دوازده نفر برشمرده و اعلام می کند که همگی به طرز فجیعی کشته شدند. با تسلط فداییان فرقه بر ژاندارمری، با پادرمیانی بزرگان شهر و سوگندی که طرفین یاد می کنند، نیروهای فرقه وارد پادگان می شوند. در این اثنا، طبق روایتی که نگارنده از مرحوم پیرقللو ثمرین شنیده است، یکی از ثمرینی ها فضا را برای انتقامی شخصی مناسب دیده و خواسته که با استفاده از فضای ملتهب و نابسامان داخل پادگان، به خون خواهی یکی از نزدیکانش اقدام کند. از این رو گلوله‌ای به سمت فرد مورد نظر شلیک می‌کند و همین اقدام او فضا را به هم ریخته، موجب درگیری بین دسته پادگان و فدایی‌ها می‌گردد که با کشته شدن تنی چند از هر دو طرف و تسلیم نهایی پادگان به پایان می‌رسد. برخی فداییان به غارت و چپاول کسبه می پردازند که تا غنیمت آوردن ظروف چینی هم می رسد. آنها علی رغم قول و قرار خود، سروان اسدالله ادیب‌امینی ، رئیس عشایری منطقه که از همان ابتدا رضای چندانی به این تسلیم نداشته، به همراه میرزا عباسقلی اربابزاده، بخشدار مشگین شهر را  به منظور انتقال به اردبیل دستگیر می کنند. در میانه راه دستور قتل ادیب امینی به فداییان می رسد. مسئولیت انتقال ادیب امینی به دو تن فدایی ثمرینی که نام یکی ارشاد بوده، محول گشته بود. در نزدیکی های اردبیل، ارشاد و ادیب امینی ازفداییان فاصله گرفته اند. ارشاد ساعت مچی ارزشمند وی را می گیرد و به او می گوید که تو آدم خوبی هستی ومن قصد کشتن تو را ندارم، فرار کن و با صدای شلیک تیر هوایی من، خودت را به زمین بنداز تا باقی قشون خیال کنند که کشته شده ای. ادیب امینی فرار می کند و با صدای شلیک همان کاری را که کند که ارشاد از وی خواسته بود. اما ارشاد معطل نمی کند و از پشت به وی شلیک کرده، او را می کشد.  سه هفته پس از این ماجرا، مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ ایران برای شهیدان غائله فتح پادگان ها برگزار می شود و اعلانی بدین مضمون در جراید پایتخت منتشر می گردد:

“بمناسبت شهادت سرهنگ دامپزشک سیدعباس معین‌آزاد، سروان اسدالله ادیب‌امینی، ستوان یکم پیاده غیظعلی شعفی، ستوان یکم پیاده امامقلی ضیائی مهر و ستوان یکم پیاده ابولقاسم صدوقی روز چهارشنبه ۱۸ دیماه  از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در مسجد مجد مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ منعقد خواهد بود. “

کشتگان پادگان مشگین شهر به دست فرقه دموکرات کشتگان پادگان مشگین شهر به دست فرقه دموکرات

پاییز ۱۳۲۵، نارضایتی ها از فرقه بالا گرفته است. چند خانواده اسلحه ی خود را تحویل داده اند. در میان اعضای انجمن که حالا اسم و رسمی هم در کرده اند و همه کاره ثمرین و اطراف هستند ولوله افتاده است. از شورای ولایتی در اردبیل خبر رسیده که پیشه وری گریخته و لشگر خراسان آهنگ اردبیل کرده است. دسته های قتله در اردبیل راه افتاده‌اند و به هر کسی که گمان فرقه‌ای بودنش برود، حمله می‌کنند. خانه های سردمداران فرقه در اردبیل از هجوم این دسته جات در امان نیست. عده ای از توده‌ای ها و از آنجمله تنی چند از ثمرینی ها که زودتر خبردار شده‌اند، خود را به مرز مغان یا آستارا رسانده و قصد گریختن به شوروی دارند. سبب این نابسامانی ها در اردبیل و همچنین فرصتی که برای فرار بسیاری از توده ای ها برای فرار فراهم شد، شاید در تاخیر یک هفته‌ای ورود ارتش به اردبیل از مسیر قافلانکوه باشد. یک هفته از ۲۱ آذر ۱۳۲۵ می گذرد، ستونی از ارتش در پایین دست ثمرین مستقر شده اما نظامیان وارد روستا نمی شوند. ریش سفیدان به ملاقات سران ارتش می‌روند. کسانی که در غائله مشگین شهر دست به تجاوز و دزدی زده بودند توسط روستاییان تحویل ارتش داده می‌شوند. چلوخان، پلوخان و یوسف برادر وی از جمله این افراد هستند. دستگیرشدگان که سرجمع هفده نفر هستند در ورودی کنونی شهر اردبیل و در منطقه “آقا دگیرمانی” تیرباران و سرهاشان توسط “باش کسن رزاق” در جا بریده می شود. ثمرینی ها شبانه به محل آمده و جنازه ها را به روستا منتقل و دفن می‌کنند. سریه نیز که در انبار کاهی پنهان شده بوده، توسط کدخدا بیرون آورده شده و به ضرب گلوله تفنگچی او، در حیاط خانه‎ی کدخدا کشته می‎ شود. اسلحه ها نیز فورا توسط ارتش جمع آوری گردید و در مقابل به هر کسی رسید تحویل داده شد.

غائله فرقه دموکرات آذربایجان یا آنگونه که سالمندان به یاد دارند، “توده لیک”، با همان سرعتی که آذربایجان را در بر گرفته بود، جذابیت و قدرت خود را از دست داد. چنین به نظر می‌رسد که ناامیدی مردم منطقه از حکومت مرکزی و سابقه همکاری با قشون نظامی همسایه شمالی برای تامین امنیت خود در برابرحملات عشایر قوجه بیگلو و عیسی لو ، در کنار شعارهای مترقیانه فرقه دموکرات آذربایجان، رفاه غذایی که در کوتاه مدت ایجاد شده بود و از همه مهمتر مسلح کردن مردم روستایی و نقش دادن به روستاییان، از عوامل اصلی گرایش مردم دهستان غربی به فرقه بوده‌است. اما این گرایش ها نتوانست سبب مقاومت آنها برای حفظ حکومت ملی آذربایجان شود و در مقابل همکاری اهالی برای تحویل توده ای ها اتفاق افتاد .

  خاطرات شفاهی مردم دهستان غربی از وقایع فرقه دموکرات آذربایجان که به رهبری شوروی در بازه زمانی یکس

 مهدی اکبری‌فر

خاطرات شفاهی مردم دهستان غربی از وقایع فرقه دموکرات آذربایجان که به رهبری شوروی در بازه زمانی یکساله ۱۳۲۴ در آذربایجان تشکیل شد.

در پاییز سال ۱۲۹۰ شمسی، قشون روسیه تزاری به فرماندهی ژنرال فیداروف، در مرکزیت دهستان غربی  اردبیل و در دربند ثمرین با قشون قوجه بیگلو روبرو شد که توسط قلم میرزا رئیس ایل طایفه عیسی بیگلو و چندین طایفه ی دیگر شاهسون حمایت می شد. اهالی روستاهای اطراف و بخصوص ثمرینی ها که دل خوشی از شاهسون نداشته و بارها توسط آنها غارت و چپاول شده بودند، داوطلبانه به یاری فیداروف پیوستند و دوشادوش روس در جنگی شش ماهه و طاقت فرسا جنگیدند. این  واقعه دستمایه ای شد تا سالها بعد که هواپیماهای شوروی اعلامیه های دوستی با مطلع “بیز قیزیل شوروی۱ ” را بر روستاها می پراکندند، مردم خسته از قحطی و نابسامانی، هنوز چشم امیدی به همسایه ی شمالی خود داشته باشند. سحرگاه ۲۵ آذر ۱۳۲۴۴ بود که بزرگان هر خانه ای از روستای بزرگ ثمرین و روستاهای اطراف، به خرمن شاهبلاغی در پنج کیلومتری پایین دست روستا بخاطر آتشی که از نیمه شب بر بالای یک بلندی روشن شده بود جمع شدند. کامیون های حاوی مهمات در منطقه متوقف شده بودند وعده‌ای که برخی‎شان لباس سالدات ها را بر تن داشتند با چهره های ایرانی در مقابل آنها منتظر مردم ایستاده بودند و دفتر و دستکی به راه انداخته بودند. خبر اعطای اسلحه ی رایگان بود که جمع کثیری از مردم را در صف های طولانی جمع کرده بود. مردمی که سلاح ها را تحویل می‌دادند هنوز نه اطلاعی از چیستی فرقه داشتند و نه از ارتباط آنها با شوروی کمونیستی اطلاعی داشتند. به هر نفر یک اسلحه “بش آچیلان” یا برنو در ازای امضای ورقه‌ای که در واقع فرم عضویت در “فرقه دموکرات آذربایجان” بود، داده می‌شد. فرمانده تیپ اردبیل در ۲۶ آذر تلگرامی خیلی خیلی فوری ، موفقیت توزیع اسلحه را اینچنین بیان می‌کند:


“اطلاعاتی که از صبح روز جمعه ۲۵ ماه جاری متعاقب یکدیگر رسیده حاکی است که ظرف ۴۸ ساعت اخیر از طرف روس‌ها در تمام دهات اردبیل و سراب و نمین و مشگین‌شهر و پولادلو به عناصر حزب توده اسلحه داده شده که تعداد تقریبی آن طبق اطلاع در حدود هشت هزار تفنگ برنو و بهر نفر دویست تیر فشنگ داده شده است که از دیروز در محل بتمرین تیراندازی شروع کرده‌اند”. 

  روستاییان سرخوش از اسلحه‌ی مجانی که می توانست ضامن امنیت آنها در مقابل هجوم اشرار و همچنین طایفه عیسی بیگلو باشد، گوش به نطق سران منطقه ای حزب فرا می دادند. راهسازی، اعطای حقوق ماهانه به روستاییان، تاسیس اوشکول (مدرسه) و تامین امنیت روستاییان وعده هایی بود که نمایندگان حزب به مردم داده بودند. مردم به سرعت سازماندهی شدند و صدر فرقه و اعضای انجمن منطقه به مرکزیت ثمرین تعیین شدند، صائب و قهرمان و چند نفر دیگر این شورای منطقه ای را تشکیل می دهند. چند نفری همان ابتدای کار توسط عوامل “آختاریش” دستگیر و به اردبیل فرستاده می شوند. دسته های نظامی از تفنگداران روستا تشکیل می شود و سربازان را فدایی می نامند. خانم چراغعلیزاده ثمرین که در آن روزگار هفده سال داشته از بانویی به نام “سریه” می گوید که از اعضای برجسته ی این انجمن بوده و در میان زنان و دختران به تبلیغ مرام فرقه می پردازد. او از آن دوران تحت عنوان “توده‎لیک” یاد می کند و سریه را زنی بلند قد و زیبا توصیف می کند که هر کجا می رفت شعارهای پرولتاریایی سر می داد و می گفت “محو اولسون جوجه ییه‌نلری ۲“. پروپاگاندای فرقه تنها به این دست شعارها بسنده نمی کرد و به تبلیغ مستقیم شخص استالین نیز می پرداخت و دختران روستا در گردهمایی ها “جان ستالین، جان ستالین/ملتون قوربان ستالین ” می خواندند. محبوبیت فرقه در روزهای نخست به جایی رسیده که یکی از روستاییان نام کودک نوزاد خود را “فدایی” می گذارد.  تشکیلات مرکزی فرقه از پیش برنامه ی تسخیر پادگان های اردبیل و اطراف را گرفته است. تشکیلات کوچک و بزرگ فدایی برای تسخیر نمین، سراب، آستارا و مشگین شهر فراخوانده می شوند. فتح مشگین شهر قرعه‌ای است که به نام فداییان ثمرین افتاده است. به زودی فوجی تشکیل می‌شود و از مسیر تازه کند به ارباب کندی راهی مشگین شهر می شوند. با ورود فداییان به مشگین شهر، ریش سفیدان و روحانیان شهر که بیم جنگ و برادر کشی دارند، پیشنهاد مصالحه می دهند. ملاهاشم برادر ملا اماموردی از شهدای مشروطه، قرآنی می آورند و همگان سوگند یاد می کنند که بدون جنگ و خونریزی پادگان را تحویل داده و تحویل خواهند گرفت. ستوان یکم ابولقاسم صدوقی فرمانده گروهان نود نفری مستقر در پادگان راضی به تسلیم می شود اما ستوان اردبیلی فرمانده دسته ی ژاندارم مقاومت می کند و درگیری رخ می دهد. مرحوم باباصفری کشتگان این درگیری چندین ساعته را دوازده نفر برشمرده و اعلام می کند که همگی به طرز فجیعی کشته شدند. با تسلط فداییان فرقه بر ژاندارمری، با پادرمیانی بزرگان شهر و سوگندی که طرفین یاد می کنند، نیروهای فرقه وارد پادگان می شوند. در این اثنا، طبق روایتی که نگارنده از مرحوم پیرقللو ثمرین شنیده است، یکی از ثمرینی ها فضا را برای انتقامی شخصی مناسب دیده و خواسته که با استفاده از فضای ملتهب و نابسامان داخل پادگان، به خون خواهی یکی از نزدیکانش اقدام کند. از این رو گلوله‌ای به سمت فرد مورد نظر شلیک می‌کند و همین اقدام او فضا را به هم ریخته، موجب درگیری بین دسته پادگان و فدایی‌ها می‌گردد که با کشته شدن تنی چند از هر دو طرف و تسلیم نهایی پادگان به پایان می‌رسد. برخی فداییان به غارت و چپاول کسبه می پردازند که تا غنیمت آوردن ظروف چینی هم می رسد. آنها علی رغم قول و قرار خود، سروان اسدالله ادیب‌امینی ، رئیس عشایری منطقه که از همان ابتدا رضای چندانی به این تسلیم نداشته، به همراه میرزا عباسقلی اربابزاده، بخشدار مشگین شهر را  به منظور انتقال به اردبیل دستگیر می کنند. در میانه راه دستور قتل ادیب امینی به فداییان می رسد. مسئولیت انتقال ادیب امینی به دو تن فدایی ثمرینی که نام یکی ارشاد بوده، محول گشته بود. در نزدیکی های اردبیل، ارشاد و ادیب امینی ازفداییان فاصله گرفته اند. ارشاد ساعت مچی ارزشمند وی را می گیرد و به او می گوید که تو آدم خوبی هستی ومن قصد کشتن تو را ندارم، فرار کن و با صدای شلیک تیر هوایی من، خودت را به زمین بنداز تا باقی قشون خیال کنند که کشته شده ای. ادیب امینی فرار می کند و با صدای شلیک همان کاری را که کند که ارشاد از وی خواسته بود. اما ارشاد معطل نمی کند و از پشت به وی شلیک کرده، او را می کشد.  سه هفته پس از این ماجرا، مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ ایران برای شهیدان غائله فتح پادگان ها برگزار می شود و اعلانی بدین مضمون در جراید پایتخت منتشر می گردد:

“بمناسبت شهادت سرهنگ دامپزشک سیدعباس معین‌آزاد، سروان اسدالله ادیب‌امینی، ستوان یکم پیاده غیظعلی شعفی، ستوان یکم پیاده امامقلی ضیائی مهر و ستوان یکم پیاده ابولقاسم صدوقی روز چهارشنبه ۱۸ دیماه  از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در مسجد مجد مجلس ختمی از طرف وزارت جنگ منعقد خواهد بود. “

کشتگان پادگان مشگین شهر به دست فرقه دموکرات کشتگان پادگان مشگین شهر به دست فرقه دموکرات

پاییز ۱۳۲۵، نارضایتی ها از فرقه بالا گرفته است. چند خانواده اسلحه ی خود را تحویل داده اند. در میان اعضای انجمن که حالا اسم و رسمی هم در کرده اند و همه کاره ثمرین و اطراف هستند ولوله افتاده است. از شورای ولایتی در اردبیل خبر رسیده که پیشه وری گریخته و لشگر خراسان آهنگ اردبیل کرده است. دسته های قتله در اردبیل راه افتاده‌اند و به هر کسی که گمان فرقه‌ای بودنش برود، حمله می‌کنند. خانه های سردمداران فرقه در اردبیل از هجوم این دسته جات در امان نیست. عده ای از توده‌ای ها و از آنجمله تنی چند از ثمرینی ها که زودتر خبردار شده‌اند، خود را به مرز مغان یا آستارا رسانده و قصد گریختن به شوروی دارند. سبب این نابسامانی ها در اردبیل و همچنین فرصتی که برای فرار بسیاری از توده ای ها برای فرار فراهم شد، شاید در تاخیر یک هفته‌ای ورود ارتش به اردبیل از مسیر قافلانکوه باشد. یک هفته از ۲۱ آذر ۱۳۲۵ می گذرد، ستونی از ارتش در پایین دست ثمرین مستقر شده اما نظامیان وارد روستا نمی شوند. ریش سفیدان به ملاقات سران ارتش می‌روند. کسانی که در غائله مشگین شهر دست به تجاوز و دزدی زده بودند توسط روستاییان تحویل ارتش داده می‌شوند. چلوخان، پلوخان و یوسف برادر وی از جمله این افراد هستند. دستگیرشدگان که سرجمع هفده نفر هستند در ورودی کنونی شهر اردبیل و در منطقه “آقا دگیرمانی” تیرباران و سرهاشان توسط “باش کسن رزاق” در جا بریده می شود. ثمرینی ها شبانه به محل آمده و جنازه ها را به روستا منتقل و دفن می‌کنند. سریه نیز که در انبار کاهی پنهان شده بوده، توسط کدخدا بیرون آورده شده و به ضرب گلوله تفنگچی او، در حیاط خانه‎ی کدخدا کشته می‎ شود. اسلحه ها نیز فورا توسط ارتش جمع آوری گردید و در مقابل به هر کسی رسید تحویل داده شد.

غائله فرقه دموکرات آذربایجان یا آنگونه که سالمندان به یاد دارند، “توده لیک”، با همان سرعتی که آذربایجان را در بر گرفته بود، جذابیت و قدرت خود را از دست داد. چنین به نظر می‌رسد که ناامیدی مردم منطقه از حکومت مرکزی و سابقه همکاری با قشون نظامی همسایه شمالی برای تامین امنیت خود در برابرحملات عشایر قوجه بیگلو و عیسی لو ، در کنار شعارهای مترقیانه فرقه دموکرات آذربایجان، رفاه غذایی که در کوتاه مدت ایجاد شده بود و از همه مهمتر مسلح کردن مردم روستایی و نقش دادن به روستاییان، از عوامل اصلی گرایش مردم دهستان غربی به فرقه بوده‌است. اما این گرایش ها نتوانست سبب مقاومت آنها برای حفظ حکومت ملی آذربایجان شود و در مقابل همکاری اهالی برای تحویل توده ای ها اتفاق افتاد .

خانواده امیدوار

خانواده امیدوار
در سال حدود 1290 هجری شمسی علی‌اکبر امیدوار (‌پدر عیسی و عبدالله) در حالی که حدود 15 سال داشت زادگاه خود طالقان (واقع در استان البرز كنوني) را ترک و به تهران عزیمت نمود و پس از گذشت چند ماه یک کارگاه جوراب و تریکو‌بافی در منطقه سنگلج تهران احداث نمود.
 با شروع کار و افزایش تولید (حدود 30 نفر مشغول بکار بودند) کارگاه خود را به خیابان بوذر جمهری انتقال داد تولیدات این کارخانه نیز به کشورهایی چون ( افغانستان، پاکستان، هندوستان ) صادر می گردید . در همان زمان نیز با یکی از همشهریان خود ازدواج نمود و خانه‌ای در شرق تهران خریداری و سکنی گزید . ثمره این ازدواج نیز 4 پسر به نام‌های علی‌اصغر، موسی، عیسی و عبدالله و 2 دختر به نام‌های نصرت و منصوره بود.
 پس از چند سال زندگی، همسر علی‌اکبر به علت سکته مغزی فلج گردید و پس از سال‌ها تحمل درد و رنج و بیماری در سال‌های حدود 1340 و در سن 50 سالگی و هم‌زمان با برگشت سفر 7 ساله (‌با موتور‌سیکلت‌) فرزندان ماجراجویش دیده از جهان فرو بست‌. علی‌اکبر پدر خانواده نیز چند سال بعد و در سن 82 سالگی به سرای باقی شتافت و مقبره هر دوی آن‌ها در امام‌زاده عبد‌الله می‌باشد‌.
 
دوران کودکی
عیسی سال 1308 در شرق تهران (‌دروازه دولاب قدیم، بازارچه سید ابراهیم) و در خانه اولی پدرشان به دنیا آمد. خانه‌ای که یاداور دوران کودکی این دو جهانگرد است و هنوز هم با همان ساختار قبلی‌اش پا برجاست (‌حوض کوچک وسط حیاط، آب انبار، آشپزخانه‌ای که با 8-7 پله در زیرزمین قرار داشت‌). عیسی دوران کودکی خود را در آن خانه گذرانید و بسیاری اوقات از بازارچه سید ابراهیم که نزدیک منزل‌شان بود به دنبال خرید نان ( نانهای سیلوئی که ضخامت زیاد داشت) می‌رفت‌.
تحصیلات ابتدائی خود را در همان محل و در مدرسه اقبال گذرانید و پس از چند سال با تعییر محل سکونت‌شان (‌چهار‌راه لشگر، خیابان سی متری‌) به مدرسه ترقی رفت و در رشته ریاضی تا مقطع دیپلم تحصیل نمود‌.
علی‌اکبر امیدوار به آینده فرزندانش بسیار علاقه‌مند بود و جهت موفقیت آن‌ها بسیار تلاش می‌کرد، اما متاسفانه همسرش سال‌های آخر بر اثر سکته مغزی فلج گردید و پرستاری از وی و نگه‌داری فرزندان به عهده نصرت و خواهر و برادران بزرگ‌تر قرار گرفت.
 زمانی که عیسی به همراه خانواده‌اش در منزل اولی‌شان زندگی می‌کرد با پول توجیبی که مادرش به او می‌داد توانست یک دوچرخه 28 هندی بخرد و بیش‌تر روزها به همراه مادرش به بازار و محل ملک خاتون می‌رفتند و آنچه مادرش خریداری می‌نمود با همین دوچرخه تا منزل حمل می‌کرد که این کار برایش بسیار جالب لذت بخش بود‌.
 
برادران کوه‌نورد
موسی برادر بزرگ‌تر عیسی در مدرسه صنعتی آلمانی‌ها (‌مهندسی راه‌آهن) تحصیل کرده بود و با کمک وی عیسی در سنین نوجوانی برای یک سال کارمند دفتر جریمه راه‌آهن (‌تعمیرات) گردید‌. در آن جا با جوانی که قهرمان بوکس بود آشنا شد و به پیشنهاد وی به عضویت باشگاه نیرو راستی (‌دماوند فعلی‌) در آمد‌.
در این باشگاه رشته‌های مختلف (‌بدن‌سازی، کشتی، بوکس و ...) وجود داشت که عیسی با عشق و علاقه زیاد کوه‌نوردی را انتخاب نمود. عبدالله نیز مانند برادرش چندی بعد عضو هیأت کوه‌نوردی گردید و قله‌ها و کوهه‌ای بسیاری را با هم فتح نمودند. صعود به قله‌های سهند و سبلان، دماوند از جبهه شمالی(‌دره یخ آر، تخت سلیمان، علم‌کوه از جبهه شمالی و جنوبی) غار ظالمگاه طالقان، زایل در ابهر- از جاهایی بود که آن زمان این دو برادر به همراه دیگر اعضاء باشگاه انجام دادند و چنین سفرهایی انگیزه و مقدمات سفرهای جهانی برادران امیدوار را فراهم نمود‌.
 
انگیزه سفر
درزمانی که عیسی عضو تشکیلات کوه‌نوردی باشگاه نیرو راستی بود با 2 نفر از دوستانش تصمیم گرفتند که از تهران تا اهواز را با دوچرخه رکاب بزنند و چنین هم شد اما در حین سفر زمانی که به اراک رسیدند بین 2 دوست آقای امیدوار اختلاف و ناراحتی پیش آمد‌.
در نتیجه آقای امیدوار از ادامه راه منصرف شدند و به تهران برگشتند که این بازگشت خود مقدمه ای جهت سفرهای بعدی گردید... عیسی در همان سال در یک مسابقه سرعت و استقامت که مسیر آن از کرج تا تهران بود شرکت کرد و مقام دوم را به دست آورد‌. مدتی بعد نیز یک مسابقه دوچرخه‌سواری، سرعت برگزار شد که در بین کلیه شرکت کنندگان نفر چهارم گردید‌.
 از دیگر عواملی که باعث ایجاد انگیزه بیشتر برای سفر با دوچرخه گردید دوچرخه سوار فرانسوی " لیونل برانس‌" بود که قصد داشت با دوچرخه از پاریس به "‌سایگون‌" پایتخت ویتنام جنوبی برود و در مسیر راه از تهران گذشت و مورد استقبال بچه‌های کوهنورد باشگاه قرار گرفت‌. این دیدار و آشنایی باعث شد عزم عیسی جهت سفر با دوچرخه بیشتر گردد.
 
سفر عیسی و عبدالله امیدوار با دوچرخه
در سال 1330 هـ . ش عیسی امیدوار پا در رکاب با دوچرخه کورسی (26 Pejout‌) که آن را خریداری و به جهت سهولت در سفر و راحتی حرکت، دنده دار نمود به سوی کشورهایی چون ترکیه، سوریه و عراق حرکت نمود‌.
عیسی سفر خود را به سمت غرب و شمال غرب ایران شروع و پس از پشت سر گذاشتن شهرهايی چون میانه، تبریز، خوی، مرند به مرز بازرگان رفت. مرز بازرگان در آن زمان بسیار کم تردد بود و برای کارکنان گمرک ایران دیدن یک نوجوان تنها و دوچرخه سوار بسیار جالب و باور نکرنی و غیر منتظره بود (‌که بخواهد چنین مسافت‌هایی را با دوچرخه سیر کند).
عیسی پس از خداحافظی و تشکر از ماموران گمرک ایران وارد شهر " ارزة الروم‌" در ترکیه گردید. اواخر شهریور‌ماه در حالی که بارش برف و باران بسیار زیاد و هوا سرد بود گردنه معروف " سیواس" را تا آنکارا طی کرد. در آن زمان کلیه راههای ترکیه شوسه بود به جز راه باریک و آسفالت که آنکارا را به استانبول متصل می نمود. پس از 20 روز سیر و سیاحت در شهر استامبول به سمت جنوب ترکیه سفرش را ادامه داد تا به کشور سوریه رسید‌.
اولین شهری که در سوریه دیدن نمود حلب بود و پس از آن به دمشق رفت‌. در آن‌جا با یک تاجر ایرانی آشنا شد و حدود یک هفته مهمان او بود. پس از پشت سر گذاشتن چند شهر سوریه به عراق و شهر بغداد رسید‌. در بغداد مهمان مدرسه ایرانیان مقیم بغداد گشت پس از زیارت و بازدید از شهرهايی چون کربلا، سامراء، و نجف و ... از طریق مرز خسروی وارد ایران گردید و پس ار طی نمودن مسیر کرمانشاه، همدان، قزوین به تهران رسید و مورد استقبال مردم قرار گرفت و سفر 4 ماهه با دوچرخه به پایان رسید‌.
عبدلله نیز در سال 1331 هـ . ش پس از گذشت 6 ماه از سفر عیسی به همراه دوستش با دوچرخه از تهران به سمت شمال و خراسان حرکت نمودند و با عبور از حاشیه کنار کویر لوت، بیرجند، قائن، زاهدان به بندرعباس رفتند و سپس به سمت غرب ایران، همدان، اراک و ... در نهایت به تهران رسیدند.
 
آغاز سفر به دور دنيا
در شهريور 1333 اين دو برادر پس از آن كه 6 هزار تومان كمك مالي از پدرشان دريافت كردند، سفر خود را ابتدا از افغانستان آغاز كرده و بعد عازم پاكستان شدند.
آن‌ها در آغاز فقط 90 دلار همراه داشتند و 3 سال را صرف مطالعه مسير سفر و فراهم آوردن مقدمات لازم جهت انجام آن با 2 موتورسيكلت شدند.
زماني كه در بخشي از مسير سفر به استراليا رسيدند، يك دوربين فيلم‌برداري از آن‌جا تهيه كرده و به طرف فيليپين، ژاپن و سپس آلاسكا عزيمت نمودند. در بخش‌هاي شمالي كانادا تصاويري جالب در زندگي اسكيموها با دوربين فيلم‌برداري كردند.
سفر اول برادران اميدوار در سال 1339 به پايان رسيد و پس از ورود به ايران و 3 ماه استراحت، با خودروي سيتروئن كوچكي كه سال قبل در فرانسه هديه گرفته بودند، اين بار از طريق كويت به عربستان و سپس آفريقا عزيمت كردند.
 سال 1342 پس از دور زدن آفريقا، از طريق جنوب اروپا يعني ايتاليا و يونان به تركيه آمده و سپس وارد تهران شدند.
اينك بخشي از خاطرات سفر دوم برادران اميدوار مربوط به سفر سال 1339 به عربستان صعودي را مطالعه كنيد:
 
به طرف زيارت خانه خدا " كعبه "
ما در این سفر مورد مهمان‌نوازی پادشاه عربستان ملک سعود قرار گرفتیم.(1)
نخستين سفر ما 2 برادر 7 سال به طول انجاميد و در سال 1339 به ميهن بازگشتيم. اما بيش از 3 ماه نگذشت كه بار ديگر جذابيت‌هاي پر راز و رمز سياره و شوق آشنايي دوباره با آداب و رسوم، تفاوت‌ها و شباهت‌هاي فرهنگي اقوام و ملل گوناگون آنان ما را به سفر بزرگ ديگري رهنمون ساخت.
 در اين مرحله دوم به وسيله اتومبيل سيتروئن 2 سيلندر از طريق كويت و عربستان سعودي رهسپار قاره آفريقا شديم و بار ديگر به مدت 3 سال به جستجو و اكتشاف پرداختيم و اين مسير فرصت بسيار ارزنده اي را نصيب ما كرد تا به شكرانه تمام آن سال‌هايي كه توانستيم سفر 7 ساله خودمان را با موفقيت بسيار انجام داديم براي زيارت خانه خدا عازم مكه و مدينه شويم و با چنين نيتي از كشور كويت به سمت صحراي خشك عربستان سعودي به حركت در آمديم.
پس از كشور كويت نخستين محل توقف ما شهر رياض "‌پايتخت عربستان سعودي" بود. براي تهيه وسايل مورد نياز جهت عبور از صحراهاي خشك و طولاني عربستان چند روزي در كويت مورد لطف و محبت عده اي از ايرانيان مقيم كويت قرار گرفتبم. "كعبه" بالاترين مكان مقدس در ديانت اسلام واقع در مكه معظمه، كه نقطه اصلي عبادت مسلمانان جهان در موقع عبادت به سمت آن نماز مي‌گذارند و ما دو برادر موفق به زيارت‌خانه‌ خدا شديم.
كويت سرزميني است كه شن‌زارهاي آن زير تابش داغ خورشيد مي‌سوزد، اما يكي از ثروتمندترين صحراهاي روي زمين است.
درون اتومبيل ما به جز 300 كيلو وسائل و لوازم عكاسي و فيلم‌برداي و غيره هميشه حدود 40 ليتر آب و بنزين براي طي مسافت بيش از 1200 كيلومتر و چند جعبه محتوي غذاهاي كنسرو شده وجود داشت.
 از طرفي تنها اميد و راهنماي ما قطب‌نمايي بود كه بيش از همه مورد استفاده قرار مي‌گرفت. در واقع نقطه‌اي را كه مي پيموديم در ساليان پيش همان مسير كاروان حجاجي بوده است كه به وسيله شتر براي رسيدن به مكه طي مي‌كردند و در اين راه‌هاي خشك و سوزان توسط طبيعت و يا راهزنان قطاع الطريق از ميان مي‌رفتند.
دو روز از عبور ما در اين دشت وسيع و خالي از همه چيز گذشته بود و نقشي جز دشت‌هاي شني و بوته‌هاي خشك به چشم ما نخورده بود. پس از يك روز رانندگي خود را از طريق «ظهران» و «دمادم» به شهر «رياض» رسانديم و در حقيقت مشكل‌ترين قسمت راه از اين‌جا به بعد بود.
ما كوشش خودمان را در شهر رياض از طريق دانشگاه نوبنياد ملك سعودي آغاز كرديم. استادان اين دانشگاه كه بيش‌تر مصري بودند ما را مورد تكريم بسيار قرار دادهد به ويژه رئيس دانشگاه در حق ما مهرباني‌هاي بسيار كرد.
 پس از گفتگو درباره ماجراهاي سفر جهاني خود پيشنهاد كرديم كه فيلمهاي مستند خود را براي دانشجويان نمايش دهيم و چون آن فيلم‌ها داراي اهميت بسياري بود، مورد قبول قرار گرفت وگرنه آن فيلم‌ها را به معرض نمايش نمي‌گذاشتند. نمايش هر گونه فيلم در اين كشور به طور كلي ممنوع است.
 آن فيلم‌ها مورد استقبال پورشور دانشجويان قرار گرفت و آنها خاطر نشان ساختند كه شما راه را براي نمايش فيلم‌هائي اين‌چنين در آينده هموار كرديد. توسط دانشگاه به قسمت تشريفات قصري كه همان كاخ ملك سعود است راهنمايي شديم و در ساعت مقرر به اتاق معاون اداري ملك سعود مراجعه كرديم.
او ما را به دنبال خود راهنماي كرد و پس از عبور از كريدورهاي مجلل به داخل اتاق وسيعي راهنمايي شديم. پادشاه ملك سعود در قسمت فوقاني روي مبل راحتي نشسته بود و ما دست او را فشرديم و با اجازه در كنار مبل عظيم و زيباي او نشستيم.
ملك سعود توسط مترجم ما را مخاطب قرار داد و درباره‌ي هدف و برنامه‌هاي ما پرسش‌هايي كرد و وضع طوري شد كه توضيح طولاني ما مورد توجه او قرار گرفت.
ملك سعود علاقه‌مند بود بداند كه پس از شهر رياض عازم كجا هستيم و موقعي كه دانست با اتومبيل خود آهنگ سفر به مكه را در سر داريم، قدري ناراحت شد و كوشش كرد كه به عناوين مختلف ما را منصرف سازد و از اين سفر باز دارد ...
 او گفت: من با اين كشور آشنائي كامل دارم و مي‌دانم كه اين صحراهاي دور افتاده جان چه انسان‌هايي را گرفته است. اما ايشان را مطمئن ساختيم كه تجربه كافي در اين باره داريم و ناگزير به عبور از صحراي عربستان هستيم. زيرا كه اين تنها راه افريقا از عربستان است. آن‌گاه ملك سعود موفقيت ما را آرزو كرد و قول داد كه با تلگراف به همه اولياء و مسئولين مربوطه دستور صادر كند كه مراقب ما باشند. پيش از آن كه برخيزيم و خداحافظي كنيم، ملك سعود توسط معاون خود ما را براي چند شب ديگر به شام دعوت كرد كه ما هم سر ساعت طبق وعده در محل مقرر حاضر شديم.
 پس از چند دقيقه انتظار يك اتومبيل كاديلاك - يكي از صدها اتومبيل مجلل سلطنتي- نمايان شد و ما را سوار كرد و براي رسيدن به قصر از خيابان‌هاي عريض كه توسط عمارات عظيم و نوبنياد وزارتخانه‌ها را احاطه شده بودند، عبور كرد. ملك سعود در حالي كه مانند هميشه چشم‌هايش در پشت شيشه‌هاي ضخيم و تيره‌رنگ عينك مخفي بود از اتومبيل سلطنتي بيرون آمد و ما در معيت او بسوي سالن حركت كرديم و به عنوان مهمانان گرامي هر كدام در يك طرفش نشستيم.
در اطراف سالن كه تعداد زيادي ميز غذاخوري چيده شده بود نيز در حدود 50 نفر ديگر از رؤساي قبايل و شخصيت ها در اطراف ميزهاي مجاور نشسته بودند و مشغول خوردن غذا شدند.
كف سالن با زيباترين فرش‌هاي ايراني مفروش بود، طاق سالن با چهل‌چراغ‌هاي بلوري و دانه‌هاي مرواريدي كه مانند اشك چشم از آن سرازير مي شد و برق مي‌زد داستان‌هاي هزار و يكشب را براي ما بيان مي‌كرد، داستان‌هايي كه براي ما زياد به حقيقت نزديك نبود.
در برابرمان پنجره‌هاي بسيار عظيمي مشرف به باغ قرار گرفته بود. از پشت اين پنجره‌ها، استخرهاي گلستان، با فواره‌هاي رنگارنگي كه دل آسمان را مي‌شكافتند و ده‌ها متر بالا مي‌رفتند ديده مي‌شد.
با ديدن آن گلستان شگفت‌انگيز دچار شك و ترديد شده بوديم و از خود مي‌پرسيديم كه آيا واقعاً در عربستان، كشور آفتاب سوزان هستيم؟ ملك سعود به اين كه اين باغ‌ها و ساختمان‌‌ها به دست يك مهندس ايراني بنا شده است مباهات و افتخار مي‌كرد.
غذا به وسيله صفوف خدمت‌گزاران كه بيش‌تر آن‌ها از سياهان آفريقا و از بازماندگان بردگان قاره سياه بودند، حمل مي‌شد. پس از پايان غذا، دست‌هاي‌مان را با آبي كه مخلوط با گلاب بسيار معطر بود، شستيم و در سالن ديگري تا مدتي مشغول نوشيدن قهوه‌هاي عربي كه داخل فنجان‌هاي كوچك و داري مزه تلخي است شديم.
ما ضمن سپاس‌گزاري از مهمان‌نوازي با عده‌اي از مهمانان كه هنوز گرد يك‌ديگر جمع بودند، خداحافظي كرديم و آن گاه ملك سعود به ما قول داد كه به عنوان يادگاري دو عدد ساعت را كه تصوير خودش بر روي آن‌هاست به وسيله اعضاي اداره تشريفات براي‌مان بفرستد؛ كه البته آن ساعت‌ها هرگز به دست ما نرسيدند!
 
ملك سعود پادشاه عربستان و عبدالله اميدوار سال 1339

ماشین ما در میان طوفان شن
سپس مقدمات بازديد ما از مدارس شهر رياض ترتيب داده شد. و با اين كه ورود مرد در محيط مدارس دخترانه به كلي قدغن است از آن‌جا ديدن كرديم و با اين احوال تنها توانستيم از كلاس‌هاي دوم و سوم كه دختران كوچك در آن‌ها مشغول درس خواندن بودند ديدن كنيم.
به محض اين كه وارد يكي از اتاقها مي‌شديم، خانم معلم كه مشغول تدريس بود، چادر و چاقچور و پيش‌بند روي صورت خود مي‌انداخت و در كنار اتاق كلاس مي‌ايستاد. مدير مدرسه كه ما را به كلاس‌ها راهنمايي مي‌كرد سابقاً مدير مدرسه پسرانه بوده و وي مرد بسيار پيري بود با ريش‌هاي سفيد.
به هر حال توقف ما در آن شهر پايان يافت و از آن جا به بعد بود كه حوادث خطرناكي در قلب صحراهاي سوزان عربستان سعودي انتظار ما را مي‌كشيد. با اين كه دوران تجربي 7 ساله‌اي را گذرانده بوديم، و با خطرات راه‌هاي آن چناني به خوبي آشنايي داشتيم، مع‌هذا آن صحراي وسيع كه به ميدان بازي مي‌مانست، بار ديگر ما را به خطر هولناكي انداخته بود.
در صحراي پهناور ربع‌الخالي سوزان كه هيچ پرنده‌اي پر نمي‌زند و هيچ جانداري وجود ندارد؛ در فصل گرما به خصوص در ساعاتي كه خورشيد به ميان آسمان مي‌رسد، هر شيئي كوچك از دور، بزرگ جلوه مي ‌كند. بدين سان چون از مسافت دور درخت عظيمي به چشم‌مان مي خورد وقتي كه به آن نزديك مي‌شديم، به بوته‌ي كوچكي تبديل مي‌شد كه البته آن بوته هم خاربني بيش نبود و ما كه رفته رفته از حرارت سوزان آن صحرا فرسوده و تكيده شده بوديم، هر بار كه حريصانه به سوي درختي سربرافراشته شتاب مي‌كرديم تا شايد در سايه ي آن كمي بياسائيم، وقتي كه با يك بوته خشك روبرو مي شديم و به فريب طبيعت پي مي‌برديم، از آن چه كه بوديم ملول‌تر مي‌شديم.
يك روز كه از صبح‌گاه باد ملايم وزيدن گرفته بود، به ناگاه تبديل به توفان شديد و خطرناكي شد كه دانه‌هاي شن و سنگ‌هاي كوچك را به آسمان مي‌برد و آن‌ها را به بدنه ماشين مي‌پاشاند. آن چنان كه در عرض چند دقيقه كوچك‌ترين نشانه‌اي از جاده كاروان روي شترها براي ما راهنمايي ما باقي نگذاشت، و دنيا را چنان تيره و تار كرد كه ما قادر نبوديم حتي بيش از سه چهار متر پيش روي‌مان را ببينيم.
آن توفان هولناك به مدت دو روز به همان صورت ادامه داشت و ما را در حاشيه صحراي «ربع الخالي» گم شده و سرگردان بدون قطره‌اي بنزين در ميان درياي شن باقي گذاشت.
ديگر دست از جان خود شسته بوديم و اميدي به ادامه ي حيات نداشتيم، چون نيمي از اتومبيل‌مان هم در زير شن‌هاي متحركي كه توفان آن‌ها را مانند برگ درخت به اطراف مي‌پاشيد فرورفته و در آن غرق شده بود.
حالا بامداد روز بيستم بود، وزش توفان ملايم‌تر شده بود اما گرماي دشت از روز نخست هم توان‌فرساتر مي‌نمود، انگار ديگر روزنه اميدي براي‌مان وجود نداشت، به همين دليل با دست‌هاي بي‌رمق‌مان عكسي گرفتيم، تا اگر روزي جسد پوسيده‌مان را در آن صحراي وحشتناك پيدا كردند، ما را بشناسند و به سرنوشت شوم‌مان پي ببرند.
سپس با ناتواني خود را به روي سقف اتومبيل رسانديم و به مسافات دور چشم دوختيم. اگر چه چشم انداز يكنواخت و كسل كننده اي بود، آن چنان كه گويي هرگز نور اميدي در آن جا روشن نشده و سياهي مرگ پيوسته در آن جا در حكمراني بود. مدتي بدين ترتيب گذشت، گرسنگي و تشنگي به شدت آزارمان مي‌داد. قوطي‌هاي كنسرومان هم در حال تمام شدن بود.
اما از آن‌جا كه در نااميدي بسي اميد است، سرانجام در افق دور و از دل سراب كه ساخته حرارت كوبنده زمين بود، برمي‌خاست، جنبنده‌اي توجه ما را به سوي خود جلب كرد.
ابتدا فكر كرديم شتري است كه مانند ما در آن صحرا حيران و سرگردان مانده است، اما پس از مدتي معلوم شد كه يك رديف شتر در حال حركت هستند و پيش مي‌آيند. ديگر درنگ جايز نبود، اگرچه پايي براي دويدن براي‌مان باقي نمانده بود.. پس از ديدن آن شعله‌ي اميد ديگر چيزي نفهميديم، وقتي چشم‌هاي‌مان را باز كرديم كه خورشيد در حال غروب بود، و كاروانيان در كنار جسدهاي بي‌هوش ما اطراق كرده بودند.
اعراب بادیه نشین ما را از صحرای سوزان نجات دادند و بوسیله شتر اتومبیل ما را حمل کردند
اعراب فورا مقداري شير شتر را دوشيدند و با گوشت‌هاي سرخ شده‌اي كه همراه داشتند به ما خوراندند و در واقع ميهمان‌نوازي را سنگ تمام گذاشتند و در حقيقت آن گوشت‌ها و شير شتري كه آن روز خورديم براي ما از هر خوراك ديگري دلپذيرتر بود و طعم خوش آن را هرگز فراموش نخواهيم كرد.
وقتي جان گرفتيم به زبان عربي شكسته و بسته به آن‌ها فهمانديم كه ايراني و مسلمان هستيم و مقصد ما زيارت خانه خدا و كعبه است و بعداً براي شكارحيوانات وحشي به ممالك آفريقايي مسافرت خواهيم كرد. اما معلوم بود كه آنها اطمينان ندارند چون با شك و ترديد به حرف‌هاي ما گوش مي‌كردند.
هنگام غروب خورشيد ما هم با آن‌ها قامت بستيم و گفتيم: "لااله الالله، محمداً رسول الله" و شروع به اداي نماز مغرب كرديم. آن‌ها همه متفقـاً با ما اين كلام را تكرار كردند و صداي "محمداً رسول الله" ما در فضاي خالي و شن‌زار طنين افكند...
ديگر نشاني از ترديد در آن ها باقي نماند. در همان حال كه با اعراب گرم گفتگو شده بوديم و دوستي ما نضچ گرفته بود، مطابق عادت هميشگي كه براي بوميان تمام نقاط دنيا هدايايي مي‌برديم؛ در اينجا هم به نظرمان آمد كه چند سيگاري به آن‌ها هديه كنيم اما به محض اين كه سيگار را به تعارف كرديم يكي از آن‌ها با عصبانيت همه آنها را خرد كرده و به دور انداخت. زيرا مردمان قبيله «وهابي» از متعصب‌ترين مردمان اين سرزمين هستند و سيگار را حرام و بسيار بد مي‌دانند... به هر ترتيبي بود هنگامي كه بالاخره آن‌ها را متوجه كرديم كه ما اين سيگارها را براي استفاده خود حمل نمي‌كنيم، بلكه آن ها را براي هديه به آفريقايي‌ها مي‌بريم، از شدت خشم‌شان كاسته شد.
شب را همان جا در داخل چادر اعراب گذرانديم و فرداي آن روز به كمك آن‌ها اتومبيل خود را كه در زير خروارها شن و ماسه دفن شده بود بيرون آورديم. اما چون بنزين تا قطره آخر به پايان رسيده بود، سرانجام ناچار شديم براي كشيدن اتومبيل از شترها استفاده بريم و بدين وسيله خودمان را به اولين واحه برسانيم. اعراب باديه‌نشين با طيب خاطر پيشنهاد ما را پذيرفتند و شترها را براي كشيدن اتومبيل در اختيارمان گذاشتند.
پس از دو روز راه پيمايي به واحه كوچكي در كرانه صحراي خشك «ربع الخالي» رسيديم.
اهالي آن‌جا كه از جريان مفقود شدن ما با اطلاع شده بودند وقتي فهميدند كه ما همان دو نفر مفقود شده ايراني هستيم فرياد مي‌زدند «يحيي الايران و الايرانيان» يعني: زنده باد ايران و زنده‌باد ايرانيان!
در آن واحه ما اطلاع حاصل كرديم ماموران امنيت محلي كه جزئي از ارتش عربستان را تشكيل مي‌دهند چند روزي است كه در جستجوي ما صحراهاي دور و دراز و بي آب و علف را زير پا گذاشته‌اند. آنها ما را مورد محبت فراوان قرار دادند و اظهار داشتند كه خبر مفقود شدن ما به طور بي‌سابقه‌اي در محافل گوناگون عربستان انعكاس يافته است و مقامات عالي كشور براي يافتن ما دستورهاي اكيد صادر كرده‌اند و اقدامات بسياري مبذول داشته‌اند.
در آن واحه كوچك عزم خود را جزم كرديم كه به هر ترتيب خود را به شهر برسانيم. اما فقدان بنزين و وسايل ديگر سفر، ما را از اين كار باز مي‌داشت. از اين رو ناگزير چند روزي در آن‌جا رحل اقامت افكنديم تا آن كه اعراب باديه‌نشين به كمك مأموران امنيتي توانستند 80 ليتر بنزين به وسيله شترهاي تندرو خودشان از نقاط دوردست براي ما بياورند. اگر چه هرگز نفهميديم آن‌ها در آن صحراي سوزان و خالي از سكنه چگونه و از كجا توانستند براي ما بنزين تهيه كنند.
سرانجام يك نفر سرباز عرب را كه از بوميان آن منطقه بود براي راهنمايي در اختيار ما گذاشتند. البته اين سربازها اونيفورم به تن ندارند و تميز آنان از افراد عادي امكان‌پذير نيست. باري يك بار ديگر راه يك‌نواخت و بدون علامت و تهي از سكنه را در پيش گرفتيم. اعراب اين نواحي در حقيقت داراي حس ششم هستند و اگر يكي از آنان را چشم بسته در ميان يكي از صحراي بيكران و پايان ناپذير از هلي‌كوپتر پياده كنند، بي‌وحشت و هراس راهي را بر مي‌گزيند و بدون ترديد خود را به مقصد مي‌رساند. پس از زمان درازي اتومبيل‌راني در راه‌هاي خشك كه پرنده اي در اطراف آن پر نمي‌زد در جايي كه گمان نمي‌رفت بتوانيم جانداري را ببينيم، به ناگاه به مرد نسبتاً سال خورده‌اي برخورديم كه به تنهايي و فقط با شتر خود در ميان دشت در حال حركت بود.
ديدن يك جانور آن هم در چنين موقعيت و محلي كه هيچ چيز جز شن و بوته‌هاي تيغ دار و خار مغيلان نداشت لذت‌بخش و اميدوار كننده است. چه رسد به اين كه انسان يك آدمي‌زاده را در چنين بيابان نامحدودي ببيند و به راستي هم مشاهده آن انسان پس از چند روز رانندگي در بيابان‌ها براي ما موهبتي خداداد به شمار مي‌رفت و از آن جا كه ما خود تشنه اطلاعات جديد بوديم و مي‌خواستيم هر چه بيش‌تر در باره عربستان دانستني‌هاي سودمند گرد آورديم وي را متوقف ساختيم و از او پرسيديم: در اين بيابان خشك و خالي به كجا مي‌روي؟
وي در پاسخ نام واحه كوچكي را بر زبان راند كه پس از مراجعه به نقشه‌ها و محاسبه دقيق متوجه شديم كه با آن نقطه 200 كيلومتر فاصله دارد. احساس چندش‌آوري در دل‌هاي ما چنگ زد و دوباره با كمال تعجب از وي پرسيديم كه آخر براي انجام چه كار مهمي اين صحراي طولاني ناسيراب و تشنگي آور و اين راه‌هاي دور و دراز را با پاي پياده و يا با شتر مي‌پيمايد؟
وي در پاسخ با خونسردي گفت: "والله كار مهمي نيست. فقط مي‌خواهم در آن واحه چند كلمه با دوستم صحبت كنم و يك پياله چاي در آن‌جا با هم بنوشيم و برگردم." با شنيدن آن كلام مرد عرب به تعجب فراواني دچار شديم و فكر كرديم در كشوري كه مردمانش بايد براي نوشيدن يك استكان چاي 200 كيلومتر قدم بزنند چطور مي‌توان انتظار ساخت جاده‌هاي سريع‌السير را داشت؟
 
ما با اين كه داراي راهنما بوديم از آن مرد عرب براي اطمينان خاطر از جهات و فاصله‌اي كه در پيش داشتيم پرسش‌هايي كرديم و براه خود ادامه داديم. جايي كه ما را دكتر دندان‌ساز مي‌خواندند! در راه مكه از چند واحه كوچك و بزرگ گذشتيم و براي رفع خستگي در هر واحه چند ساعت توقف مي‌كرديم. برخي از واحه‌نشينان با ديدن ما پا به فرار مي‌گذاشتند و فريا‌زنان در كلبه‌هاي خود پنهان مي‌شدند. شايد آن‌ها خيال مي‌كردند كه ما غول‌هاي افسانه‌اي هستيم و يا اشباحي مي‌باشيم كه در روز براي ترساندن آنها به واحه‌شان گام گذاشته‌ايم! اما وقتي مي‌فهميدند كه ما از سيارات ديگر نيامده‌ايم و مانند خودشان انسان هستيم كم كم از كلبه ها بيرون مي‌آمدند، گرد ما را مي‌گرفتند، و حلقه ما را كم كم تنگ‌تر مي‌كردند و هلهله مي‌كشيدند به طوري كه چند بار نزديك بود سرسام بگيريم!
 آنها پس از اين كه اطراف ما مي‌گرفتند، صف مي‌بستند و به نوبت دندان‌هاي زنگ زده و پوسيده خود را جوري به ما نشان مي‌دادند كه انگار درخواستي داشتند كه متاسفانه ما منظور آن‌ها را درك نمي كرديم. اما پس از آن كه در هر واحه و قصبه بارها با آن منظره عجيب روبه‌رو شديم سرانجام به اين نتيجه رسيديم كه چون در عقب اتومبيل ما تصوير جمجمه انسان نقاشي شده بود اعراب بدوي به اشتباه افتاده بودند و تصور مي‌كردند كه ما دندان‌ساز هستيم. و براي معالجه دندان به آن نواحي آمده‌ايم و همه مي‌خواستند كه ما دندان‌هاي آن‌ها را درمان كنيم.
در نزديكي‌هاي مكه ناگهان وارد سرزمين‌هاي ناهموار حجاز و مناطق كوهستاني شديم. در اين سلسله كوه‌ها بود كه 14 قرن قبل پيامبر بزرگ اسلام به راز و نياز با خداي خويش مي پرداخت و بر فراز يكي از همين كوه‌ها كه در امتداد درياي سرخ كشيده شده است وحي خداوند بر او نازل گرديد و از همين جا بود كه آن مرد بزرگ تصميم گرفت پرده‌هاي عصر جاهليت را پاره كرده و خداوند بزرگ را جانشين بت‌هاي بيجان سازد...
از زمين‌هاي ناهموار و از مناطق كوهستاني گذشتيم، ديگر از زمين‌هاي شن‌زار نيز خبري نبود، از پيچ و خم جاده سنگلاخ «طايف» عبور كرديم و به سوي مكه پائين رفتيم.
در 35 كيلومتري شهر مكه چند تن به پيشواز ما آمده بودند. از اين‌جا بود كه ناچار بوديم احرام خود را ببنديم و وارد شهر مكه شويم. يكي از آنها پرسيد كه آيا جامه احرام همراه خود داريم يا خير؟ ما گفتيم: بله! و به ياد آورديم كه از پارچه‌هاي سپيد مخصوص ملحفه كه در چمدان خود گذاشته‌ايم مي‌توانيم به جاي احرام استفاده بريم. لذا هر يك از ملحفه را به دو نيم كرديم. نيمي را بروي دوش و نيم ديگر را به كمر بستيم.
اما ورود به مكه يعني قلب دنياي اسلام به اين سادگي‌ها نبود. بايد قبلاً غسل كرد، وضو گرفت و دو ركعت نماز گذاشت.
چند سطل آب از چاهي كه در آن نزديكي بود كشيدند و ما از آن براي غسل استفاه برديم. يادمان آمد در همان چند روز قبل براي قطره‌اي از چنين آبي آه مي‌كشيديم و امروز چاهش در اختيار ما قرار گرفته است!
 در ضمن راه مكه در چند نقطه ما را متوقف ساختند و بازرسي كاملي از ما به عمل آوردند منظور آن‌ها از بازرسي اين بود كه مبادا اشخاص غير مسلمان وارد مكه شوند اما شعار "بسم الله الرحمن الرحيم" كه با خط درشت و زيبايي جلوي سقف اتومبيل خود نقش كرده بوديم بهترين مدرك و گذرنامه ما بود.
حالا بد نيست بدانيد كه اگر يك غير مسلمان وارد مكه شود چه مجازاتي مي‌بيند؟ اول پرداخت 6 هزار ريال جريمه نقدي و دوم 4 سال حبس. هيچ‌گونه هواپيمايي اجازه عبور از روي آسمان مكه را ندارد و براي جلوگيري از اين عمل در كليه نقشه‌هاي هوائي دنيا دور نقشه مكه را خط قرمز كشيده‌اند.
در راه مكه دوربين‌هاي عكاسي و وسائل فيلم‌برداري را آماده كرده و آنها را در زير احرام خود پنهان ساختيم. مطابق قوانين شريعت اسلام هركس براي ورود به خانه خدا بايد كفش و ساعت و هر چيز ديگر را از خود جدا سازد، زيرا موقعي كه با خداي خويش خلوت مي‌كند بايستي از آلودگي‌هاي مادي و زميني به دور باشد. اما ما نمي‌توانستيم از دوربين‌هاي خود دست برداريم. زيرا نظر ما اين بود كه در عين زيارت خانه خدا، ارمغاني هم به صورت تصوير و فيلم براي دنياي خارج همراه ببريم و چندين بار نزديك بود ما را دچار زحمت و ناراحتي‌هاي فراوان كند.
در حقيقت براي رسيدن به آن رسيدن به آن محل مقدس بود كه آن همه راه‌هاي دور و دراز و مصائب وحشتناك را پشت سر گذاشتيم و از مهلكه‌هاي عجيب و غريب جان سالم به در برديم.
 البته خار مغيلن پاهاي ما را جندان مجروح نكرد، اما در راه مكه بارها لاستيك اتومبيلان پنچر شد كه به زحمت آن را به راه انداختيم. كم كم داخل كوچه‌هاي تنگ مكه شديم.
بالكون‌هاي چوبي و منبت كاري شده، از هر طرف روي سرمان آويخته بودند و ما احساس مي‌كرديم كه هر لحطه ممكن است آن بالكون‌ها روي سرمان خراب شوند! وقتي از دروازه عظيم ابن سعود گذشتيم خود را برابر كعبه يافتيم، كعبه ساختمان مكعب شكل عظيمي است كه در زير مخمل سياه‌رنگي پوشيده شده است و قسمت اصلي آن يعني حجرالاسود در گوشه كعبه نصب گرديده است.
حجر الاسود را جبرئاما هزار و 400 سال پيش كعبه به پرستشگاه بت‌پرستان و به محل آويزش بت‌هاي بزرگ تبديل شد و آن وقت بود كه پيامبر اسلام قيام كرد و بت‌ها را شكست و حقيقت ايمان را به اعراب آن زمان ياد داد و كعبه را بعنوان خانه خدا معين كرد. در آمد كلان مردم مكه در چند قرن پيش سبب شده بود كه عده‌اي در نواحي مشرق شبه جزيره عربستان كعبه ديگري بنا كنند، و انتشار دادند كه اين خانه، خانه واقعي خداست.
اتفاقا هيمن جريان در تونس هم روي داد و تا چندي قبل كعبه ديگري نيز درآن‌جا "جعل كرده بودند". چندين نفر از شخصيت‌هاي مكه كه براي پيشواز همراه ما بودند براي نشان دادن عمارت و ساختمان جديد خانه خدا ما را به داخل كعبه راهنمايي كردند. معمولا چون زوار به اجراي آداب و مراسي حج آشنايي ندارند، لذا در داخل كعبه اشخاصي به نام «مطوف» هستند كه به همراه حجاج آن‌ها را در اجراي مراسي مذهبي راهنمايي مي‌كنند و از اين راه امرار معاش مي كنند. ما همراه مطوفي كه از طرف شيعيان براي ما تعيين كرده بودند 7 بار دور كعبه چرخيديم و در حال قدم زدن عباراتي را كه او مي‌گفت تكرار مي‌كرديم.
 مطوف ما با عجله تمام به دور كعبه مي‌چرخيد و ما هم به دنبال او آيه‌هاي قرآني را كه ادا مي‌كرد، تكرار مي‌كرديم.
در اين دويدن و چرخيدن صداي دوربين‌هاي عكاسي كه در زير احرام داشتيم به گوش مطوف خورد و او از شنيدن آن صداها توقف كرد. اما فوراً به او گفتيم آن صدا چيزي نيست و اهميت ندارد، زيرا چندي پيش ما معده‌هاي خود را عمل جراحي كرده‌ايم و معده مصنوعي داريم و آن صداها ناشي از معده مصنوعي مي‌باشد و به همين سبب هم اجازه نداريم كه زياد و يا با سرعت قدم بزنيم.
 ما اولین کسانی بودیم که فیلم و عکس از کعبه تهیه کردیم
ما كه جوابي براي گفته او نداشتيم داخل كالسكه‌ها نشستيم. و در حالي كه مطوف از جلو مي‌دويد و كلمات را ادا مي‌كرد ما نيز موقعيت را مغـتنم شمرديم و به عكس‌برداري پرداختيم و از پشت دوربين‌ها عكاسي گفته‌هاي مطوف را تكرار مي‌كرديم. در واقع مراسم بالا و پائين دويدن در اين‌جا از عصر حضرت ابراهيم(ع) آغاز شد.
اسماعيل پسر ابراهيم در اين بيابان خشك به تشنگي دچار شده بود و مادرش 7 بار بالا و پائين دويد تا چشمه آبي پيدا كند. او از درگاه خداوند طلب كرد كه لطف خود را شامل حالش سازد و در آن موقع آب زمزم جوشيدن گرفت و هنوز كه 4 هزار سال از آن زمان گذشته است، مردم براي تجديد خاطره فداكاري مادر اسحق 7 بار اين مسافت را مي‌دوند.
تا چند سال پيش اين محل به كلي از صحن مطهر جدا بود و حجاج ناچار بودند راه خود را از ميان دست‌فروش‌ها كه ازدحام مي كردند باز كنند و سپس در «صفا، مروه» به اجراي مراسم بپردازند. به محض اين كه دور هفتم به پايان رسيد چند نفر مرد و پسر بچه به سوي ما هجوم آوردند، بطوري كه ما از يورش آن‌ها دچار وحشت شديم!
يكي از آنان به وسيله قيچي قدري از موهاي سرمان را چيد و ديگري از آب زمزم به خورد ما داد، آن گاه در برابر اين كار تقاضاي پاداش كردند. از آن جا كه خانه‌ي خدا در زمان حضرت ابراهيم پي‌گذاري گرديد، مي‌توان گفت كه كعبه در 4 هزار سال پيش از اين هم به صورت كوچك‌تري وجود داشته و پرستشگاه پيروان ابراهيم بوده است، سپس در زمان پيامبر اسلام به تجديد ساختمان آن همت گذاشته شد.
اگر چه پيش از آغاز نوسازي اين گفت و گو پيش آمد كه چون خانه‌ي خدا متعلق به قبايل مختلف است، افتخار ساختمان آن هم بايد نصيب تمامي قبايل عرب بشود و از آن جا كه اجراي اين مراسم آسان نبود و امكان داشت به خاطر آن اختلافات شديدي به وجود بيايد، سرانجام تصميم گرفته شد آن افتخار نصيب كسي بشود كه زودتر از دروازه داخل شود و به محض موافقت با اين پيشنهاد، به ناگاه حضرت محمد (ص) پيامبر بزرگ اسلام در ميان دروازه ظاهر شدند.
عكاسي و فيلم‌برداري كم كم زمينه براي فعاليت‌هاي ما در شهر مكه آسان‌تر شد. به ويژه كه روزنامه يوميه شهر مكه مقاله مفصلي درباره فعاليت‌هاي ما نگاشت و ما را با سياح بزرگ تاريخ عرب «ابن بطوطه» تشبيه كرد و مقام ما را در نظر مردم بالا برد. موقعي كه براي تهيه فيلم از اماكن مقدسه كعبه مصمم شديم، هيچ‌كس را از آن چه كه در سر داشتيم با خبر نكرديم و به ناچار تمام فيلم‌برداري‌ها و عكاسي‌ها را به طور پنهاني انجام داديم و در موقع ظهر كه هزاران نفر در اطراف كعبه مشغول نماز بودند مخفيانه در كنار چوب‌بست‌ها بالاي گل‌دسته‌ها قرار گرفته و به فيلم‌برداري مي‌پرداختيم.
در عربستان سعودي دو نوع پليس وجود دارد: يكي پليس شهري كه مانند پليس‌هاي خودمان انجام وظيفه مي‌كند و ديگري پليس شرعي كه زير فرمان مفتي و روحاني بزرگ انجام وظيفه مي‌كند و همه آن‌ها بسيار متعصب به شرع اسلام هستند.
در مورد ما اگر چه به چند تن از پليس‌هاي شهر دستور داده بودند كه با ما تشريك مساعي كنند، مع‌هذا ترس و وحشت ما بيش‌تر از پليس شرع بود كه هيچ‌گونه گذشتي به‌جز انجام وظيفه مذهبي ندارند و با چنين موقعيتي بود كه از اماكن مقدسه فيلم‌برداري كرديم كه شايد پيش از ما كسي هرگز اين جسارت را نشان نداده بود.
 اين اولين فيلم مستندي بود كه تا آن زمان موفق شديم از خانه خدا و مراسم حج تهيه كرديم. به هنگام نماز ظهر اگر كسي بدون جهت در كوچه‌ها و معابر و به‌خصوص در اطراف حرم ايستاده باشد مأموران امر به معرف بدون اعلام جرم او را به باد چوب مي‌گيرند.
شيخ صباح و چند تن ديگر براي اين كه ترقيات روزانه عربستان سعودي را به ما نشان دهند ما را به بازديد ساختمان جاده مكه به طايف بردند. طايف در 58 كيلومتري روي كوه‌هاي مرتفع قرار دارد و به منزله ييلاق مكه است. روي اين جاده نوساز مي‌توان با سرعت از مكه تقريباً همسطح دريا است به ارتفاع دو هزار متر، به وسيله اتومبيل صعود كرد و به طايف رسيد.
 اين‌جا براي افراد مكه و جده مانند «‌شميران» ما خواهد بود. ساختمان اين جاده در كنترات مردي است به نام «‌بن‌لادن» كه از ثروتمند ترين اعراب به شمار مي رود و مكنت او شايد با «راك‌فلر» برابري مي‌كند. بناي كليه موسسات عربستان منجمله بناي جديد مكه در كنترات اين مرد است.
وي در تجديد بناي بيت‌المـقدس كه ويران شده بود و هيچ دولتي متحمل مخارج مرمت آن نمي‌شد پيشگام گرديد و از ثروت خود ميليون‌ها تومان خرج مرمت آن‌جا كرد... اتومبيل از مكه خارج شد و ابتدا 15 كيلومتر در پايين دره حركت كرد و آن‌گاه از شيب ملايمي بالا رفت‌.
 اين قسمت از جاده در ناحيه «مني» و «عرفات» كه در فصل حج در آن خيمه‌گاه حجاج كشيده شده است قرار دارد. در اين‌جا براستي يكي از شاه‌كارهاي جاد‌ه‌سازي به چشم مي‌خورد.
با ماشين هاي گوناگون دل كوه و سنگ‌هاي سخت را مي شكافتند و سوراخ مي كردند. موقعيت اين محل براي جاده‌سازي آن‌قدر مشكل بود كه براي خط‌كشي و تعيين راه ابتدا چند نفر كوهنورد استخدام كرده بودند. در محلي كه كارگران مشغول جاده‌سازي بودند با راكفلر عربستان ملاقات كرديم. او هم مانند ساير كارگران مشغول كار بود و علاقه عجيبي در ساختمان آن جاده نشان مي داد.
شامگاهان كه كارها تعطيل شد ما را براي صرف شام به خيمه‌گاه خود دعوت كرد. شگفت آن اين مرد با چنين ايده‌هاي بزرگ سواد خواندن و نوشتن نداشت و هنوز پايش را از حجاز بيرون نگذاشته بود!
 او داراي سه هواپيماي شخصي است اما هرگز از صفحات شرقي عربستان سعودي هم ديدن نكرده است. وي از شنيدن چگونگي عبور ما از صحراي ربع‌الخالي غرق شگفتي شد و گفت: كوچك بودن اتومبيل دليل نيست، اما بستگي دارد به اين كه چه شخصي اتومبيل را هدايت كند. موقعي كه سيني بزرگي را كه محتوي برنج و يك گوسفند درسته بود روي قالي‌هاي نفيس در ميان خيمه قرار دادند آستين‌ها بالا رفت و 16 نفر اطراف سيني حلقه زدند. هر كدام‌شان بهترين قسمت گوشت را جدا مي‌ساختند و به عنوان احترام به مهمانان خود جلوي ما پرتاب مي‌كردند، به طوري كه قسمت بيش‌تري گوشت جلو ما انباشته شده بود.
اعراب به راستي مهمان‌نواز هستند. در اين موقع آقاي «بن‌لادن» چشم گوسفند را با دست از حدقه بيرون كشيد و به عنوان پيشكش به ما داد. گر چه تا كنون چشم گوسفند را نخورده بوديم اما فكر كرديم كه بالاخره هر چه باشد چشم گوسفند بدتر از گوشت ميمون نيست كه در جنگل‌هاي آمازون مي‌خورديم و آن را خورديم!
 
روزهاي حضور عيسي امیدوار در موزه برادران اميدوار كاخ سعدآباد
آقای عیسی امیدوار، یک‌شنبه اول هر ماه در موزه برادران امیدوار در کاخ موزه سعد آباد حضور دارند. علاقمندان به ملاقات حضوری با ایشان میتوانند در یک‌شنبه اول هر ماه حدود ساعت 10 صبح تا یک بعد از ظهر با ایشان دیدار کنند.
 
ملاقات عیسی و عبداله بعد از سال‌ها
دو برادر که تمامی سفرها را با هم بودند و اینک هر کدام در بخشی از کره خاکی هستند اما دل‌های‌شان هر لحظه با هم است بعد از سال‌ها با همدیگر ملاقات کردند. آقای عیسی امیدوار طی سفری که به شیلی داشت بعد از سال‌ها با عبدالله دیدار کرد.
عبدالله امیدوار هم اینک در شیلی ساکن است و صاحب کمپانی فیلم‌سازی است.

زندگي تاج الملوك


آشنایی و ازدواج با رضاشاه س: ابتدا اگر ممکن است در مورد چگونگی آشنایی خودتان با مرحوم رضاشاه برایمان صحبت کنید.   ملکه مادر (تاج الملوک): پدر مرحومم افسر عالی رتبه "دیویزیون قزاق" بود. "دیویزیون قزاق" لشکری از نظامیان تحت امر ژنرال های روسی بود که در دوره ی سلطنت خاندان قاجار (بخصوص در زمان محمد علی شاه) دایرمدار امور انتظامات و امنیت ایران بودند. در آن موقع ایران ارتش منظم نداشت و تزار روسیه یک لشکر از قزاق ها را به واسطه ی درخواست شاه قاجار به ایران فرستاده بود. افرادی که در این لشکر خدمت می کردند عموما از اتباع قفقازیه بودند، ولی فرماندهی آنها با افسران روس بود. پدر مرحومم به نام "تیمورخان آیرملو" در این قوا خدمت می کرد و جزو افسران ارشد با درجه میرپنجی بود. (میرپنج در آن موقع به منزله ی سرتیپ امروزی بود.) البته من بچه بودم و خوب یادم نمی آمد. اما مادرم می گفت که پدرت قبل از عزیمت به ایران مدت ها معاون فرمانده نظامی در بادکوبه بوده و مدتی هم رئیس مرزبانی منطقه ارس و لنکران بوده است. تا آنجا که به خاطر دارم همه عموها و حتی دایی هایم هم در خدمت قوای تزار بودند و یکی از عموهایم به نام "صابرخان" در جنگ با بالشویک ها کشته شد. بنده در بادکوبه (باکو) متولد شدم. تاریخ تولدم در پشت صفحه اول یک جلد کلام الله مجید ششم اردیبهشت 1276 ثبت شده بود که چون به خط پدر مرحوم بود همیشه این دستخط را تماشا می کردم و دقایقی یاد پدر را در مخیله ام زنده می ساختم. این عزیزترین یادگاری است که از آن پدر بزرگوارم برایم باقی مانده است. بنده سه خواهر دیگر هم داشتم و یک برادر که برادرم به نام "نریمان" در اغتشاشات انقلاب بالشویکی در قفقاز گم شد و ما هرگز از سرنوشت او مطلع نشدیم. پدر بنده چند سال قبل از پیروزی بالشویک ها و سقوط تزار مأمور خدمت در دیویزیون قزاق شد و ما به اتفاق او به ایران آمدیم. حالا تاریخ ها دقیق و درست و حسابی یادم نیست که بگویم چه روز و چه ماه و حتی چه سالی پایمان به ایران رسید. من از خواهرهای عزیزم کم سن و سال تر بودم. آنها هر کدام دو سه سالی از من بزرگتر بودند. موقعی که به ایران آمدیم مادرم از فراق یگانه پسرش دچار افسردگی شد و مرتبا به یاد پسر گریه می کرد. بعد ها هم که خبر آوردند او در اغتشاشات قفقاز، مفقود الاثر شده است در مدت کوتاهی دق کرد و دار فانی را وداع گفت. آن موقع اوضاع روسیه درهم و برهم شده بود و دهقانان علیه ملاکین بزرگ شورش کرده و بالشویک ها از آنها حمایت می کردند. در آنجا یک دسته کمونیست ها بودند که مرام اشتراکی داشتند و مردم را علیه امپراطور تزار و ملاکین تحریک به آشوب می کردند. خلق الناس هم که می دیدند یک عده نظیر "لنین" و "استالین" آمده اند و به آنها وعده نان فراوان و غذای ماکول و تقسیم اراضی می دهند. گول حرف های شیرین آنها را خورده و با کمال بی چشم و رویی پنجه روی اربابان خود کشیده و ملاکین را از روستاها بیرون کرده و زمین ها را بین خود تقسیم می کردند! در برابر این عده که عوام به آنها روس های سرخ (بالشویک) می گفتند یک عده هم بودند که در حمایت از امپراطور تزار و ملاکین و صاحبان سرمایه و کارخانه دارها جلوی بالشویک ها در آمده و با آنها مبارزه می کردند. این عده دوم به روس های سفید معروف شده بودند! بنده حالا که قرار شده است خاطراتم را بگویم و در دستگاه ضبط و برای ایندگان پخش شود اجازه می خواهم بعضی مطالب را بگویم که تا حالا اصلا و ابدا گفته نشده است. حتی در زمان قدر قدرتی فرزند عزیزم محمدرضا هم ندیدم که در کتاب های تاریخ راجع به آنها صحبت شده باشد. از جمله اینکه مرحوم شوهرم اعلیحضرت فقید در سپاه روس های سفید علیه روس های سرخ شجاعانه جنگیده بود. وقتی سرخ ها اغلت نواعی روسیه را تصرف کردند بسیاری از ژنرال های تزار و بعضی نیروهای وفادار به امپراطور به ایران و ترکیه ور کشور های همسایه فرار کردند. به این نیرو ها روس های سفید می گفتند. پدر مرحومم چون چند سال قبل از این وقایع به ایران آمده بود از رویداد های داخلی روسیه تزاری و عمق اتفاقات بی اطلاع بود. اما چون میرپنج (سرتیپ) دیویزیون قزاق در ایران بود بعضی از ژنرال های فراری به خانه ما می آمدند و اطلاعات تکان دهنده ای می دادند. بر اساس این اطلاعات ما فهمیدیم که منطقه قفقازیه بکلی تحت تصرف یک نفر گرجی به نام "یوسف استالین" در آمده که سابق بر این طلبه مذهبی در تفلیس بوده است. این آدم با آنکه پدرش هم روحانی و از اجل کشیش های گرجستان و ارمنستان بوده یک باره بر علیه مذهب و دین شوریده و روحانیون و کشیش ها و حتی پدرش را متهم به اغفال مردم کرده و در همه مراکز دینیه را بسته و بسیاری از روحانیون را به بیگاری فرستاده بود! داستان دیگر که می گفتند این بود که کشاورزان و دهاقین سابق دیروز زمینهای ملاکین را بین خود تقسیم و اغلب ارباب ها را اعدام کرده اند. آنها را هم که اعدام نکرده اند در مزارع به کار بیگاری وا داشته اند! آن موقع نفت چراغ و بنزین ار بادکوبه به ایران می آمد. راه خوزستان صعب العبور و در واقع غیر قابل عبور بود. بعدها شوهر تاجدارم جاده کشید به لرستان و لرستان را وصل کرد به خوزستان و امکان دسترسی مردم به جنوب کشور را بوجود آورد از بحث خودمان دور نیفتیم... بعد از پیروزی بالشویک ها ارسال نفت چراغ و بنزین به ایران هم قطع شد. حالا که می گویم ارسال نفت و بنزین شاید در خاطرتان اینطور مجسم شود که نفت و بنزین را بار تانکر می کردند و به ایران می آوردند. واقعیت این طور بود که نفت چراغ را در پیت های حلبی ده بیست لیتری بار قاطر می کردند و به ایران می فرستادند. این نفت مخصوص طبقه اشراف و متمولین بود که در خانه های خود چراغ نفتی داشتند. البته نفت چراغ خیلی گران بود و کسی آنرا در بخاری نمی ریخت و نمی سوزاند. اعیان و اشراف هم فقط به اندازه ی مصرف یک یا دو چراغ گرد سوز نفت می خریدند. چاه های نفت بادکوبه متعلق به چند سرمایه دار بزرگ بود که روس های سرخ آنها را هم از کشود بیرون کردند و در چاه ها را بستند. من یادم هست که یکی از صاحبان این چاه های نفت که یک ارمنی بود به ایران فرار کرده و پول زیادی خرج قشون قزاق مستقر در ایران می کرد تا به بادکوبه حمله کنند و انجا را تصرف نمایند. قوای انگلستان هم که در ایران بودند به سرمایه داران فراری روسیه کمک می کردند تا بلکه مجددا آب رفته برا به جوی بازگردانند! پدرم شب ها که به خانه می آمد هرچه در طول روز شنیده بود سر کرسی برایمان تعریف میکردند و من از حرف های آن موقع پدر جسته و گریخته مطالبی را به یاد دارم. یک روز مرحوم پدرم به مانه آمد و اطلاع داد لشکر قزاق های وفادار را به تزار در ایران تقویت شده و انگلیسی ها اسلحه و قوای زیادی به آن ملحق کرده و قصد حمله به قفقازیه و بازگرفتن منطقه را دارند و او هم باید همراه لشکر روس های سفید به بادکوبه برود. انگلیسی ها حتی سربازان خودشان و سربازانی را از مستعمرات آورده و قاطی لشکر قزاق کرده بودند. پدرم همراه قزاق ها و انگلیسی ها رفت و چند ماهی در جبهه های متفرقه جنگید و خسته و کوفته به ایران بازگشت. او در مراجعت اطلاع داد که یک سرباز در جبهه جان او را از مرگ حتمی نجات داده است. این سرباز فداکار کسی نبود الا "رضا شاه" همسر آینده بنده. پدرم در طول اقامت در بهه جنگ با انقلابیون روسیه (در اطراف بادکوبه) از این سرباز خوشش آمده و او را به خدمت شخصی خود گرفته بود. رضا اگرچه در ایران متولد و بزرگ شده بود اما او هم از یک خانواده مهاجر بادکوبه ای بود و چون زبان ترکی را خوب می دانست و آدم شوخ و بامزه ای بود خودش را در دل پدرم حسابی جا کرده بود. در جبهه هم در کنار پدرم بوده و گویا موقعی که پدرم در محاصره چند انقلابی قرار می گیرد "رضا" با شصت تیر خود آنها را به گلوله می بندد و پدرم را از آن مقتل حتمی نجات می دهد. اصلا "رضا" در دیویزیون قزاق مسئول یک قبضه شصت تیر بود و به همین خاطر به "رضا شصت تیری" معروفیت داشت. "رضا" از اینکه مورد توجه یک میرپنج قرار گرفته خیلی خوش حال بود و به این موضوع فخر می کرد. چند باری به عناوین مختلف رضا به خانه ما امد و ما هم که از رشادت او در جبهه و کمک و معاضدتش به پدرم مطلع بودیم حسابی از حضور او استقبال کردیم و این رفت و آمد ها موجب آشنایی و متعاقبا ازدواج ما شد. به خدمت شما عرض کنم که خانه ما آن موقع در میدان حسن آباد کنونی بود. یک خانه بزرگ (با تعداد زیادی درخت های توت و شاتوت) که مرتبا در فصل بهار و تابستان این توت ها و شاتوت ها روی زمین می ریختند و باعث زحمت ما می شدند. وقتی پدرم با رضا آشنا شد، در فصل توت او را می فرستاد و رضا هم چند سرباز زیر دستش را می آورد و توت ها را می تکاندند. در موقع شاتوت چینی هم سربازها را بالای درخت می فرستاد تا با دقت شاتوت های رسیده را بچینند. یک بار خودش با آن قد بلند و سبیل پرهیبت از درخت بالا رفت و یک کوزه شاتوت چید و پایین آورد و سراغ من آمد و با احترام گفت: رضا این شاتوت ها را شخصا و با دست خود برای شما چیده است. بخورید و به جان رضا دعا کنید! من چون کم سن و سال بودم و عقلم خوب جا نیفتاده بود، همان جا کنار باغچه نشستم و تا آنجا که می توانستم از کوزه شاتوت موصوف خوردم. نزدیکی های غروب دچار سردی شدید شده و حالم طغیان کرد. لله مرحومم چندین کاسه نبات داغ فراهم کرد و کلی رسیدگی کرد تا کمی حالم به جا آمد. در این اثنا پدرم رسید و از حال بهم خوردگی من مطلع شد و در حضور من به مادرم گفت: غلط نکنم این پسره (رضا) پایش اینجا "لیز" خورده است! چون پدرم میرپنج بود و رضا یک آدم با درجه پایین جرأت نمی کرد قدم جلو بگذارد و از من خواستگاری کند. چند ماهی نگذشت که با حمایت پدرم رضا در کار خود ترقی کرد و فرمانده یک گروه از قزاق ها شد. حالا یادم نیست مثلا چه درجه ای گرفت و یا چه شد و چه نشد. فقط می دانم که از قزاقی ساده در آمده بود. چند وقت بعد برای خواهر ارشدم یک خواستگار آمد و پدرم هم چون شخص خواستگار از همکارانش بود دست او را در دست خواهرم گذاشت و "عالمتاج" با سرهنگ "مین باپیان" ازدواج کرد. خواهردیگرم هم با "محسن حجازیان" ازدواج کرد که یک دکتر بود. رضا که دور و بر خانه ما می پلکید وقتی دید یک خواهرم به عقد ازدواج سرهنگ مین باشیان درآمده و یک خواهرم هم زن یک دکتر شده است بکلی ناامید شده و چند وقتی سراغ ما نیامد. دراینجا باید بگویم که مرحوم پدر بنده به واسطه آنکه تحت تربیت روسها در بادکوبه بزرگ شده و در وانی برای تحصیل نظامی به مدرسه نظامی سن پترزبورگ رفته و با محیط اروپا آشنا شده بود بسیار آدم منورالفکر و فهمیده ای بود. در آن موقع در ایران زنها چادر و چاقچور می کردند و حتی روی صورت خود پارچه ی سیاهی می انداختند و افکار عمومی فوق العاده عقب مانده بود، اما پدرم ما را در محیط منزل آزاد گذاشته بود و ما اگرچه حجاب داشتیم، اما این حجاب به یک روسری به سبک اروپایی ها منحصر می شد و خودمان را کفن پیچ نمی کردیم! (معلوم می شود کشف حجاب در خانواده ی رضاشاه سابقه ی قدیمی داشته است!!!) پدرم که متوجه برودت روابط رضا با خودش و با ما شده و موضوع را حدس زده بود قدم پیش می گذارد و به رضا می گوید اگر میخواهی داماد من بشوی من حرفی ندارم. رضا که آدم نکته سنجی بود به مرحوم پدرم می گوید، دامادهای شما هر دو دارای مناصب بالا و موقعیت اجتماعی والا و پول و خانه و امکانات عالیه هستند در حالیکه من یک قزاق یک لاقبا هستم و هم طراز آنها نمی باشم. مرحوم پدرم که تنها فرزند پسرش در انقلاب قفقازیه مفقودالاثر شده بود به رضا میگوید: تو جای پسرم را برایم پر کرده ای و علاقه ی من به تو لاحد است، و در صورت ازدواج با "تاجی" (پدرم مرا تاجی صدا میزد) در حد امکان به تو کمک خواهم کرد. به این ترتیب مقدمات ازدواج ما فراهم شد و پدرم یک خانه کوچک در حوالی منزل ما (در حسن آباد) برای رضا اجاره کرد تا عروس خود را به انجا ببرد. لازم است توضیح دهم که من با رضا 19 سال اختلاف سن داشتم. رضا متولد 1257 بود و من متولد 1276 اما این اختلاف سن تأثیری در شیرینی و حلاوت زندگی مشترک ما نداشت و ما زندگی خوبی را با هم آغاز کردیم. البته شما بهتر از من میدانید که در آن موقع دختران را در سن کم شوهر می دادند و چه بسیار دخترانی که زن پیرمردان کهنسال می شدند. اصولا سن دختر به ده یازده سال که می رسید می گفتند دختر ترشیده است! ما در یک همچنین محیطی زندگی می کردیم. حالا بگویم که اسباب زندگی ما چه بود. یک عدد زیلوی ساده که کف یک اطاق را کاملا می پوشاند. یک عدد طشت و یک عدد کوزه و دو عدد صندوق چوبی و چند دست لحاف و تشک و یک لحاف کرسی و مقداری خرت و پرت. من در همین خانه محمدرضا و اشرف را به دنیا آوردم که محمد رضا چند دقیقه زودتر از اشراف پا به دنیا گذاشت. اسم قابله را یادم رفته ولی ورامینی بود و خیلی ماهر. در بعضی کتاب های تاریخی دیدم نوشته اند مادر رضا (نوش آفرین خانم) با ما زندگی می کرده است. خدا رحمت کند. مادر رضا "نوش آفرین" خانم بود که در زندگی خیلی رنج و سختی دیده بود. خود رضا برایم تعریف می کرد که پدرش (عباس علی خان) درست دو ماه پس از تولد او فوت کرده است. مادرش به همین علت، رضا را بد قدم می دانست! عباسعلی خان (پدررضا) دارای 5 همسر بود. چهار همسر او برایش جمعا 32 فرزند به دنیا آوردند که از میان آنها من هفت پسر و چهار دختر را دیده بودم و می شناختم، اما حتی خود رضا هم نمی دانست بقیه ی برادران و خواهران ناتنی اش کجا هستند. آیا حیات دارند یا نه؟! همسر آخری، مادر رضا بود که همین یک فرزند را زائید و بعد هم عباس علی خان به علت ابتلا به ذات الریه جان سپرد. نوش آفرین خانم پس از مرگ شوهرش رضا را بر می دارد به سوی تهران حرکت می کند که همه از این داستان آگاه هستند اما من چون از زبان خود نوش آفرین خانم شنیدم یکبار دیگر این ماجرا را نقل می کنم. پدر رضا در آبان ماه سال 1267 فوت می کند و نوش آفرین خانم یکی دو ماهی در آلاشت سواد کوه باقی می ماند اما چون با بی مهری خانواده ی شوهرش مواجه می گردد از آنجا کوچ کشیده رو به سوی تهران راه می افتد. پدر رضا نظامی و جمعی فوج سواد کود بوده است. این خانواده نسل اندر نسل نظامی بودند و پدر بزرگش به نام "مراد علی خان" هم در جنگ های ایران و روس مشارکت کرده و حتی در "هرات" هم جزو قشون ایران جنگیده بود. نوش آفرین خانم از روحیه ی استبدادی شوهر مرحومش شکاست داشت و  میگفت از زندگی کوتاه مدت با مرحوم "عباس علی خان" خیری ندیده بود. نوش آفرین خانم در سر راه تهران دچار برف و بوران و سرما می شود و در حوالی امام زاده هاشم متوجه می شود، فرزندش (رضا) سرما زده و بلکه یخ زده شده و نفسش در نمی آید. با حزن و اندوه زیاد و با دل شکسته طفل بی جان را به خادم امام زاده می سپارد تا پس از فرو نشستن برف و مساعد شدن هوا جنازه را دفن کند. اما پس از ترک محل و طی چندین فرسخ راه مهر و علاقه ی مادری بر او فائق آمده و قی الفور به محل امام زاده هاشم مراجعت و در کمال تعجب و ناباوری مشاهده می کند طفل بی جان که خادم امام زاده در محل آخور اصطبل قرار داده بود تا فردا به خاک بسپارد جان دوباره یافته و آثار حیات در ناصیه ی او مشاهده می گردد! لذا فورا دست به کار تغذیه ی طفل شده و خلاصه رضا از عالم اموات مراجعه می کند و حیات دوباره می یابد. نوش آفرین خانم در تهران برادری داشت که نزد او می رود و رضا را تا سنین نوجوانی در خانه برادر بزرگ می کند. پس از آنکه رضا از آب و آتش می گذرد و برای خودش ممر درآمدی پیدا میکند نوش آفرین خانم برای خود شوهری اختیار کرده و خانه ی برادر را ترک می کند. من این زن زحمتکش و بسیار مهربان را فوق العاده دوست داشتم و باید بگویم که او هم به من علاقه ی زیادی داشت. نوش آفرین خانم از ازدواج دوم دارای فرزند نشد. اما شوهر دومش از همسر اول خود یک پسر داشت به نام "حدیکجان" که از آن به بعد شد برادر ناتنی رضاشاه! برادر ناتنی رضا "حدیکجان آتابای" در آتیه پزشک ارتش شد، و با دختر بزرگ رضا (همدم السلطنه) ازدواج کرد. بعدها که رضا ارتش نوین ایران را بوجود آورد این برادر ناتنی را در سال 1308 به ریاست اداره دارویی ارتش منصوب کرد و اسم او را از حدیکجان به هادی تغییر داد. رضا به اسامی عجیب و غریب بی نهایت حساس بود و افراد را مجبور میکرد تا اسم خود را عوض کنند و یک نام معقول برای خود انتخاب کنند. مثلا در زمان سلطنتش یک رئیس دفتر داست که اسم او خیلی نامأنوس بود (اگر اشتباه نکنم رحیمعلی فقیه یعسوبی نام داشت!) رضا اسم او را عوض کرد و گذاشت رحیم هیراد! اسم حدیکجان را هم به هادی عوض کرد. اسم یکی دیگر از برادران ناتنی اش نباتعلی بود که اسم او را هم عوض کرد و گذاشت "علی". البته تا موقع به سلطنت رسیدن رضا مردم ایران شناسنامه نداشتند و اغلب افراد را به نام پدرشان صدا می کردند. اسامی هم عجیب و غریب بود و اکثرا اسامی بگونه ای از اسم محل و روستای اشخاص اقتباس می شد. بمانعلی، نباتقلی، نباتعلی، گداعلی از اسامی معمولی مردم بود. رضا موقع دادن سجل به مردم دستور اکید داد تا اسامی نامأنوس روی مردم گذاشته نشود و همه علاوه بر اسم دارای نام فامیل هم باشند. ببخشید من در ضمن حرفهایم از موضوع پرت می شوم. آها. کجا بودیم؟ بله. تولد محمد رضا و اشرف.                             س: اگر ممکن است قدری بیشتر در مورد زندگی خصوصی خود در سالهای اولیه زندگی با رضاشاه توضیح بدهید و بعد برسید به تولد اولین فرزندانتان. ملکه مادر (تاج الملوک): مثلا چه بگویم. من که حالا چیز زیادی یادم نیست. شما حواستان هست که من الان چند سال دارم؟ فقط باید چیزهای کلی را بگویم. مثلا رضا خیلی زیاد مادرش را دوست داشت. با آنکه از ازدواج دوم مادرش ناراضی بود و انطور که خودش می گفت هیچ وقت حاضر نشد توی صورت ناپدری اش نگاه کند، اما چیزی بروی مادرش نمی آورد و خصوصی به من می گفت در واقع مادرش حق داشته شوهر کند. رضا در نوجوانی خیلی زحمت کشیده بود آنطوری که خودش تعریف می کرد مدتها شاگرد مسگری بوده و کارش دمیدن (با دهان) در دم آتشخانه مسگری بوده است. بعدها چند شغل دیگر را هم تجربه می کند که آخر سر جزو ابواب جمعی اصطبلخانه سفارت انگستان می شود و در انجا اسب ها را تیمار می کرده است. پس از این مرحله وارد دیویزیون قزاق می شود و چون اصالتا از یک خانواده نظامی بوده و روحیه اش با نظامی گری جوشش داشته در این مسیر متعالی شده و پیشرفت می نماید.                             س: آیا رضا شاه قبل از شما هم ازدواج کرده بود؟ ملکه مادر (تاج الملوک): بله. بله! البته من این موضوع را سالها نمی دانستم. بله. تا بعد از شاه شدن رضا من این مطلب را نمی دانستم و رضا آن را از من پنهان کرده بود. حالا تاریخش را به خاطر ندارم. ولی یادم هست، یک روز رضا دختری را همراه خودش به کاخ شهری آورد و به من گفت این دخترم است. بعد برایم مشروحا تعریف کرد که موقع خدمت در آتریاد همدان با یک زن همدانی به نام "صفیه" ازدواج موقت کرده و این دختر حاصل ان ازدواج است. من این زن (صفیه) را هرگز ندیدم. ظاهرا رضا برای او مقرری تعیین کرده و به همدان می فرستاد. دخترش را هم تا موقعی که به سلطنت رسید من ندیده بودم و همانطور که گفتم از موضوع این مادر و دختر بی اطلاع بودم. اما رضا پس از به سلطنت رسیدن این موضوع را به من گفت و دخترش را هم به کاخ آورد و اسم او را هم که "همدم" خشک و خالی بود، "همدم السلطنه" گذاشت. همدم بعدها با ناپسری مادر رضا (نوش آفرین خانم) ازدواج کرد. پس از به سلطنت رسیدن رضا این حدیکجان آتابای پای همه افراد فامیل آتابای را که اصالتا ترکمن بودند به دربار باز کرد. همدم از ازدواج با "حدیکجان" صاحب 3 فرزند شد که عبارت بودند از : امیررضا، سیروس و سیمین آتابای. که سیمین آتابای با یک آمریکایی ازدواج کرد و به آمریکا رفت. خدمت شما عرض کنم که رضا آدم بی عاطفه ای نبود. اگرچه بروز نمی داد و آشکار نمی کرد. اما به خانواده ش علاقه زیادی داشت بخصوص به محمدرضا به معنای واقعی عشق می ورزیدند و او را از چشمانش هم بیشتر دوست داشت. اما واقعیت این است که پس از تولد محمدرضا و اشرف و افزایش مسئولیت های او در سمت فرمانده کل قشون و پادشاه مملکت نسبت به من که همسرش بودم آن حرارت و علاقه قبلی را نشان نمی داد. ازدواج های بعدی او هم نه به خاطر علاقه به زن بلکه به خاطر افزایش تعداد فرزندانش بود و بس. رضا بعد از من دو ازدواج دیگر انجام داد و از مجموع این چهار ازدواج صاحب 11 فرزند شد. موقعی که رضا سردار سپه شد، وضع زندگی ما کمی بهتر شد. رضا یک نفر را برای خدمتکاری به منزل آورد که همین آقای "سلیمان بهبودی" بود. سلیمان ظیفه خرید و تهیه مواد غذایی و ملزومات مورد نیاز منزل را به عهده داشت. یک آشپز هم از قشون آورد که در منزل برای ما پخت و پز می کرد. در این موقع من فقط به محمدرضا و اشرف می رسیدم و سعی و اهتمام جدی در تربیت و پرورش آنها داشتم. رضا به بچه ها نهایت علاقه را داشت و خیلی تلاش می کرد در طول روز کوچکترین فرصتی پیدا کند و خودش را به بچه ها برساند. بعدها که محمدرضا بزرگتر شد درشکه مخصوص می فرستاد تا بچه را نزد او به ارکان حرب که در خیابان باغ ملی بود ببرند. رضا با آنکه سردار سپه شده و مدر قدر قدرتی بود اما ریخت و پاش نمی کرد و به همان زندگی دوران عسرت خو گرفته و ما را هم مجبور به صرفه جویی و قناعت در امور معیشتی می کرد. حتی حساب و کتاب مخارج خانه را دقیقا کنترل می کرد و (سلیمان) بهبودی هر ماه موظف بود مقدار قند و چای مصرفی و در زمستان ها وزن هیزم و سایر مواد مصرفی نظیر ذغال و خاکه و مواد غذایی و سایر ملزومات را به رضا حساب پس بدهد، و اقلا هرچند ماه یک بار بر سر زیاد شدن مخارج و مصرف اجناس عصبانی می شد و بهبودی را کتک مختصری می زد. رضا می گفت به روی این مردم نباید خندید زیرا ذاتا سوء استفاده جو هستند و به محض اینکه آدم را شل ببینند سوار آدم می شوند!                     س: شاهپور علیرضا چه سالی به دنیا آمد؟ تاج الملوک( ملکه مادر ): از یادآوری خاطرات مربوط به فرزند چهارم خود که در زایمان سوم به دنیا آوردم همیشه متأثر و گریان و نالان می شوم. علیرضا در روز دوازدهم فروردین ماه 1301 متولد شد. علیرضا از نظر شکل و شمایل و خلق و خو، کپی رضا بود. به عکس محمدرضا که بچه ضعیف الجثه ای بود، علیرضا از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود. من همیشه فکر می کردم که چون محمدرضا و اشرف دوقلو بودند با ضعف جسمی به دنیا آمدند و از نظر هیکل و قدرت از بچه های هم سن و سال خود ضعیف تر به نظر می آمدند. یادم هست که "رضا" که خودش آدم بلند بالا و قوی هیکلی بود وقتی محمدرضا و اشرف را روی زانوهای خود می نشاند به من اشاره می کرد( چون من هم زن نسبتا قوی جثه ای بودم) و به شوخی می گفت: فیل موش زائید! اما علیرضا بچه قوی هیکلی بود و موقع تولد به اندازه دو نوزاد قبلی ام وزن داشت. همه مادران دنیا از هر فرهنگ و هر دین و آئین که باشند بچه هایشان را به یک چشم نگاه می کنند و در قلب مادر هیچ تفاوتی بین این فرزند و آن فرزند نیست. من محمدرضا، اشرف شمس، و علیرضا را به یک اندازه دوست می داشتم و خدمت شما عرض کنم که عاشق فرزندانم بودم. محمدرضا بچه آرام و خجولی بود. اشرف اگرچه مهربان و عاطفی بود اما قدری تندخویی داشت و از بازی ها و حرکات پسرانه خوشش می آمد. شمس آرام و صبور و فوق العاده مهربان و حساس بود. علیرضا اتکاء به نفس زیاد و شجاعت فراوان داشت و اصلا معنای ترس را نمی فهمید. زایمان اول من در چهارم آبان ماه 1296 شمسی در منزل مسکونی خیابان حسن آباد بود. زایمان دوم من روز ششم آبان ماه سال 1298، باز هم در همین منزل حسن آباد بود. بعد از تولد شمس مدتی تحت معالجه بودم و در سال 1301 صاحب فرزند چهارم (علیرضا) شدم. متأسفانه در موقع زایمان علیرضا دچار ضایعه شدم و با آنکه یک خانم دکترس فرانسوی را بالای سرم آوردند مشکل پیدا کردم و از آن به بعد ناراحتی های زنانگی زیاد کشیدم. رضا چون خودش نظامی بود هیچ شغلی را در دنیا به غیر از نظامی گری به رسمیت نمی شناخت و اصلا صاحبان مشاغل دیگر داخل آدم به حساب نمی آورد! محمدرضا را در سن 6 سالگی به دبستان نظام تهران که خودش تأسیس کرده بود فرستاد تا تحت تربیت مربیان نظامی آموزش ببیند. علیرضا را نیز به دبستان نظام فرستاد. محمدرضا حدود شش سال در دبستان نظام تهران بود و بعد برای ادامه تحصیل به سوئیس فرستاده شد. علیرضا هم تا کلاس چهارم ابتدایی در دبستان نظام تهران بود و متعاقبا به لوزان (سوئیس) فرستاده شد و حدود شش سال در لوزان ماند. بعد به تهران آمد و به دبیرستان نظام رفت و گواهینامه ی افسری گرفت. بنده باید عرض کنم که محمدرضا تحت فشار و زور پدر دبستان نظام را تحمل کرد، اما علیرضا ذاتا به نظامیگری کشش داشت و بعد از مراجعت به ایران با پای خودش به دبیرستان نظام رفت و افسر ارتش شد. علیرضا قدی بلند و قیافه ای جدی داشت و رضا برای او نه فقط یک پدر، بلکه یک الگو و حتی یک بت بود. علیرضا پدرش را به حد پرستش دوست داشت. این پسر عزیزم در سال 1333 شمسی موقع پرواز با یک فرزند هواپیمای داکوتا دچار سانحه شد و ضمن سقوط در کوههای اطراف تهران، جان شیرین را از دست داد و من بدبخت را برای تمام عمر داغذار کرد. علیرضا در موقع فوت حدود 31 سال سن داشت. متأسفانه پس از درگذشت جانگذاز جگر پاره ام، شایعات ناجوانمردانه ای را بر سر زبان ها انداختند و گفتند علیرضا در یک توطئه خانوادگی جان باخته و محمدرضا او را به هلاکت رسانده است. من از سال 1331 شمسی تا به حال سکوت کرده ام اما حالا عرض می کنم که چون تاریخ سقوط هواپیمای علیرضا مصادف بود با حوادث و بلوار و آشوب های سیاسی سالهای 1330 به بعد، دشمنان خانواده پهلوی و سیاست بازان کوشیدند با متهم کردن فرزند ارشدم به قتل برادر در خانواده ی سلطنتی شکاف ایجاد کرده و محمدرضا را بدنام کنند. باید بگویم که علیرضا فوق العاده به برادر بزرگترش احترام می گذاشت و از او تبعیت می کرد. حالیه که علم هوانوردی فوق العاده پیشرفت پیدا کرده و طیارات خیلی مدرن و پیشرفته ساخته اند، باز هم هر روز می شنویم که هواپیماها گاها سقوط می کنند. درآن موقع سقوط هواپیما یک امر طبیعی بود و از اتفاق اینکه یکی دو بار برود آمریکا مزرعه داری کند و از دنیای سیاست کناره بگیرد، و این علیرضا بود که او را تشویق به ماند و مقاومت می کرد. ما از سال 1330 به بعد که چندبار موقعیت سلطنت به خطر افتاد و مشاهده کردیم محمدرضا در برابر فشارهای روز افزون سیاسیون مخالف اظهار خستگی و عجز می کند به علیرضا پیشنهاد کردیم که جانشین محمدرضا بشود اما علیرضا جدا امتناع می کرد. حتی کار به جایی رسید که سفیر انگلستان به علیرضا پیشنهاد کرد خود را برای جانشینی برادرش آماده کند، اما علیرضا خیلی تند با سفیر انگلستان برخورد کرد و پایش را در یک کفش کرد که برادرش باید در مقام سلطنت باقی بماند. علیرضا در گرگان یک مزرعه کشاوری داشت که از پدرش به ارث برده بود. در شب ششم آبان ماه سال 1333 موقعی که از سرکشی به مزرعه اش بر می گشت دچار سانحه هواپیما شد. من حتی اگر بمیرم نیز نخواهم توانست یاد علیرضا را از دلم بیرون کنم. علیرضا در پاریس با یک خانم لهستانی به نام کریستین ازدواج کرده بود که "علی" نوه عزیزم، حاصل این ازدواج و یادگار آن فرزند عزیز است. بعد از تولد علیرضا، رابطه زناشویی من و رضا رو به برودت گذاشت. صد البته که "رضا" نهایت احترام را برایم قائل بود و از هیچ نظر برایم کم نمی گذاشت. حتی در مورد ازدواج با توران امیر سلیمانی (مادر غلامرضا) از من اجازه گرفت و قسم خورد که اگر من اجازه ندهم ازدواج مجدد نخواهد کرد. من با کمال میل و رضایت به او گفتم که می تواند زن بگیرد. اولا می دانستم که رضا بچه دوست دارد و من دیگر نمی توانم برای او بچه بیاورم. دوما اینکه او حالا رضاشاه قدر قدرت بود و هرکار میخواست می توانست انجام دهد. بنابراین باید قدر تواضع او را می دانستم و وقتی احترامم کرده و از من اجازه خواسته، باید این اجازه را می دادم. رضا در سال 1306 شمسی با توران امیرسلیمانی که دختری از خانواده ی قاجاریه بود ازدواج کرد. این دختر، دماغی بسیار پر نخوت و سر پر بادی داشت و با آنکه در کمال خوش حالی و رضایت تن به ازدواج با رضا داده بود، پس از ازدواج و تولد غلامرضا بنای ناسازگاری را گذاشت و هدفش این بود که رضا را تحت تسلط خود در آورده و او را وادارد تا مرا از قصر بیرون بیندازد و خودش ملکه ایران شود! توران نه تنها ما را داخل آدم به حساب نمی آورد، بلکه خود رضا را هم غاصب تاج و تخت خانواده اش می دانست و هر کجا که می نشست متلکی می پراند و تعرضی می کرد! رضا نتوانست این زن خودپسند را تحمل کند و پس از تولد غلامرضا او را طلاق داد و فرستاد دنبال کارش. چند سال بعد با عصمت دولتشاهی ازدواج کرد که دختر مجلل الدوله (نواده فتحعلی شاه) بود. یعنی باز هم از خانواده قاجار زن گرفت. (رضاشاه به بانو عصمت خیلی علاقه داشت و در برابر او تسلیم بود، بطوریکه نزدیکانش می گفتند، اگرچه رضاشاه بر قاجاریه پیروز شد، اما یک زن از خانواده ی قاجار بر او فائق آمد! "رضا" از این زن، صاحب 4 پسر و یک دختر شد که عبارت بودند از: احمدرضا، عبدالرضا، حمیدرضا، محمودرضا و فاطمه. این عسمت که کم کم به عصمت الملوک معروف شد، خوب راه خر کردن شوهر را بلد بود. حتی "رضا" را شخصا حمام می برد و مثل یک دلاک ماهر، لیف و کیسه می کشید و مشت و مال می داد. خیلی ساده عرض میکنم که هیچ زنی چشم دیدن هوو را ندارد. بنابراین بنده را متهم به حسادت و اینجور حرف ها نکنید. من هم مثل همه زن ها از هوو خوشم نمی آمد اما راه دیگری نداشتم و ناگزیر بودم به خاطر رضایت شوهرم کوتاه بیایم و شرایط را تحمل کنم. اما صادقانه می گویم که چون رضا را دوست داشتم، بچه هایش را هم مثل بچه های خودم دوست داشتم. بچه های رضا هم مرا مثل مادرشان دوست داشتند و روابط عاطفی بین ما فوق العاده قوی بود. عسمت توجه زیادی به تربیت بچه ها نداشت و بچه هایش زبان مردم کوچه و بازار را اموخته و حرف هایی دون شأن دربار شاهنشاهی بر زبانشان جاری می شد. مثلا مرتبا می گفتند: زکی!  یا زکیسه! و امثال آن(!). فحش های چارواداری هم می دادند که بعضی از آنها بسیار رکیک بود! لازم می دانم بگویم رضا از آن دسته مردان هوسباز و متمایل به معاشرت با زنها نبود. بارها به من می گفت اگر میل به داشتن فرزند بیشتر نبود هرگز بعد از تو ازدواج نمی کردم. بعد از ازدواج با توران و بعدا با عصمت، ارتباط ما یک ارتباطه دوستانه صرف بود. او از موقعی که توران را گرفت مرا مادر ممدرضا (!) صدا می کرد و دیگر به من تاجی یا تاجماه نمی گفت! روزی یک بار و گاهی دو بار (یک بار صبح، حوالی ساعت 9 و یکبار عصر، حوالی ساعت 6) سراغ من می آمد و کمی در سالن قدم می زد و حال و احوالی می کرد و موقعیکه از راحتی من مطمئن می شد محل را ترک می کرد. نه اینکه خیال کنید می رفت پیش عصمت. خیر! رضا حتی آن موقع که ما تازه ازدواج کرده بودیم عادت داشت جایش را سوا بندازد و تنها بخوابد. عصمت زن بیوفایی بود. موقعی که رضا به جزیره ی موریس تبعید شد عصمت را هم همراه خود برد، اما عصمت بی وفایی کرد و پس از یکی دو ماه او را رها کرد و به ایران بازگشت.       س: اگر خاطراتی از ازدواج فرزندانتان به یاد دارید بیان فرمایید و اشاره ای هم به ازدواج سایر فرزندان رضاشاه داشته باشید. تاج الملوک (ملکه مادر): البته هر مردی باید همسر اختیار کند و هر دختری هم باید شوهر کند. کم پیدا می شود که کسی از این قاعده طبیعی و جبری فرار کند. در بعضی مسائل بین یک فرد از خانواده ی سلطنتی با یک فرد از طبقات پایین جامعه هیچ تفاوتی نیست. مثل ازدواج و یا مثل مرگ. موقعیت اشرافی و سلطنتی افراد هم ضامن خوشبختی آنها در ازدواج نمی شود و یا نمی تواند مرگ آنها را به تعویق بیندازد. من شخصا در بعضی مسائل به تقدیر اعتقاد دارم. شما ملاحظه بفرمایید چطور "رضا" به عنوان یک سرباز ساده تحت امر پدر من قرار می گیرد و بازی روزگار او را در مسیر زندگی ام قرار می دهد و ما با هم ازدواج می کنیم. "رضا" هم مثل من عجیب به "بازی سرنوشت" و تقدیر معتقد بود. موقعی که نوزاد بود مادرش به خیال آنکه از سرما مرده است، او را به متولی امام زاده هاشم سپرد تا خاک کند. اگر مادر به فکر برگشتن و گرفتن بچه نیفتاده بود چه می شد؟! یک زمان وقتی فرمانده ی کل قشون بود، برای بازدید از قوای مرزی به آذربایجان و سرحدات ترکیه رفته بود و بدون محافظ با "اسمعیل خان سمیتقو" و تفنگدارانش روبرو شد. "اسمعیل خان" می توانست آنی سر رضا را ببرد و جانش را بگیرد اما این کار را نکرد و بعدا رضا جان او را گرفت. خودش بارها به من می گفت: هر انسانی یک سرنوشتی دارد که قادر به تغییر دادن آن نیست! حتی در مورد به سلطنت رسیدنش می گفت: بازی تقدیر بوده است[1] در مورد ازدواج خودم با رضا آنچه یادم بود برایتان گفتم. حالا در مورد ازدواج محمدرضا هم کمی برایتان صحبت می کنم. همسر اول محمدرضا شاهزاده خانم فوزیه بود.       محمدرضا در 24 اسفندماه 1317 با شاهزاده خانم فوزیه دختر ملک فواد (خواهر ملک فاروق) ازدواج کرد.[2] فاروق هم از طریق انگلیسی ها قبلا در جریان قرار گرفته بود وگرنه برایش عجیب بود که چرا بدون مقدمه خواهرش باید با ولیعهد ایران ازدواج کند؟! بهرحال این هیئت جنبه تشریفاتی داشت و مسئله قبلا حل شده بود. سپس قرار شد خانواده ی فوزیه به ایران بیایند. خود فاروق نیامد. مادر و چهار دختر (که فوزیه دختر بزرگ بود) با کشتی به ایران آمدند و سپس با قطار وارد تهران شدند. فروردین 1318 بود. رضا خان شخصا به ایستگاه راه آهن برای استقبال رفت. تشریفات عروسی در کاخ گلستان انجام شد (عقد قبلا در مصر انجام گرفته بود) فوزیه به هیچ وجه با مستخدمین ایرانی سرو کاری نداشت. محرم او یک کلفت مصری بود که با خود به ایران آورده بود. تنها هم صحبت او همین کلفت بود. اکثرا تلفنی با سفیر مصر و خانمش صحبت می کرد. این در واقع از فرط ناچاری بود. چون هیچکس دیگری نبود که بتواند ناراحتی خودش وغم جدایی ناگهانی اش از خانواده را بیان کند. با خانواده ی شاه، به ویژه خواهران محمدرضا، خیلی سرد برخورد می کرد) در آن زمان محمدرضا ولیعهد ایران و ملک فاروق پادشاه مصر بود. یعنی اینکه ولیعهد ایران با خواهر پادشاه مصر ازدواج کرد. مراسم عقدکنان در 24 اسفند و مراسم ازدواج (جشن عروسی) در شب بیست و هشتم بود. محصول این ازدواج نوه ی عزیز و نور چشمانم "شهناز" بود. فوزیه حدودا ده سال با محمدرضا سر کرد. اما همیشه نسبت به وطن خود اظهار دلتنگی می کرد و آشکارا می گفت ترجیح می دهد به قاهره برگردد و زن یک شوفر تاکسی مصری بشود اما در ایران نماند! بنده و دخترانم خیلی سعی می کردیم اطراف او را خالی نگذاریم و تا سر حد امکان وسایل رفاه و تفریح او را فراهم بیاوریم تا احساس غربت نکند. حتی در زمان سلطنت رضا، چندبار افراد خانواده اش دسته جمعی به ایران آمدند و ماه ها در گنار او ماندند، ولی فایده نکرد. باید عرض کنم که من از ابتدا با ازدواج محمدرضا و فوزیه موافقت نداشتم، و به رضا فشار می آوردم تا برای محمدرضا همسر ایرانی بگیرد. دو نفر از دو ملیت جداگانه و با دو نوع فرهنگ متفاوت خیلی سخت است بتوانند یکدیگر را درک کنند. این دو سرانجام نتوانستند یکدیگر را تحمل کنند و فکر می کنم سال 1327 بود که محمدرضا فوزیه را طلاق داد. حدود سالهای 1330 تا 1332 که مشکلاتی در مملکت بوجود آمد، روزنامه های مخالف سلطنت پهلوی جسارت تعرض به خانواده ی ما را پیدا کردند؛ شایعاتی براه افتاد که گویا من و دخترانم (شمس و اشرف) در زندگی خصوصی محمدرضا و فوزیه دخالت کرده و سبب جدایی انها شده ایم. باید عرض کنم که این مطلب اصلا حقیقت نداشت و برعکس روابط ما بسیار صمیمانه بود و حتی پس از جدایی هم فوزیه بارها به دعوت رسمی ما برای دیدار با شهناز به تهران آمد و ما هم بارها او را در سفر به اروپا و مصر ملاقات می کردیم. هنوز هم که بالغ بر چهل سال از اولین ملاقات ما با فوزیه گذشته است او به مناسبت های مختلف برایمان کارت تبریک می فرستد و گاهی هم تماس تلفنی می گیرد. عوام دوست دارند، برای خانواده های سرشناس داستان سرایی کنند و شایعه بسازند. فوزیه دختر بسیار زیبا و مهربانی بود. اما زبان خوبی نداشت. یعنی نمی توانست کنونات قلبی اش را بروز ندهد. فی المثل وقت و بیوقت می گفت: به این ازدواج راضی نبوده و تحت فشار برادرش (ملک فاروق) زن محمدرضا شده است. البته این حرف خوبی نبود و باعث سردی روابط او با شوهرش می شد. ما هم اگرچه خیلی تلاش می کردیم خودمان را به او نزدیک کنیم. اما عرب ها آدم های نانجیبی هستند و برعکس  انتظار در قلب ما ایرانی ها راهی ندارند. این فوزیه چون شاهزاده و در ضمن خواهر پادشاه وقت مصر بود کمی هم دماغش باد داشت و دیگران را به چشم حقارت نگاه می کرد و بقول معروف تکبر داشت. آن هم تکبر زیاد. بعضی ایام که مادرش (ملکه نازلی) و خواهرانش به ایران می آمدند، آنها هم همین رفتار را داشتند و با آنکه رضا و ما به آنها خیلی محبت می کردیم اما مثل گربه بی چشم و رو بودند و طوری رفتار می کردند که مثلا به ما محبت کرده و دختر داده اند. یکبار ملکه نازلی به من گفت که مصر یک مملکت متمدن و از زمره ی کشورهای مهم دنیا است. در حالیکه نام ایران برای جهانیان ناشناس است! فوزیه هم از زخم زبان کم نمی گذاشت و بعضی اوقات به شرح و تفصیل خانواده و اجدادش می پرداخت، که نسل اندر نسل حاکم مصر بوده اند و چه و چه... متعاقب این اظهارات گوشه و گنایه می زد که خانواده پهلوی اصالت ندارد و رضا حکومت را از خانواده قاجار غضب کرده است! این آموزش ها را مادرش به او می داد؛ و او هم که دختر ساده ای بود بی محابا این حرف ها را میزد و باعث برودت روابط ما می شد. رضا تحت تعلیمات بعضی رجال قدیمی نظیر "مؤید الملک" و اسماعیل خان مرات خیال می کرد برای ولیعهد باید حتما از یک خانواده سلطنتی زن بگیرد تا شأن ولیعهد حفظ شود! "اسماعیل مرات" بعد از کودتای حوت 1299 به رضا تعلیم خط و روخوانی فارسی می داد و برای او کتاب تاریخ می خواند. رضا تحت تأثیر القائات مرات دنبال یک شاهزاده برای همسری محمدرضا بود. اول نظر همه ما بر این بود که تا از خانواده ملک فیصل (عراق) دختری برای همسری محمدرضا دست و پا کنیم. رضا میگفت اگر از خانواده سلطنتی عراق برای محمدرضا زن بگیریم این امر موجب تقویت و همبستگی دو کشور ایران و عراق می شود. بعد از اینکه در این زمینه پرس و جو کردیم متوجه شدیم، دختر بزرگ ملک فیصل (پادشاه وقت عراق) فقط دو سال دارد! و محمدرضا برای ازدواج با او باید اقلا پانزده-شانزده سال صبر کند! رضا بعدا به فکر افتاد که برای محمدرضا از خانواده های سلطنتی اروپا زن بگیرد. اما مشاورانش اخطار دادند که گرفتن زن مسیحی، برای محمدرضا که در آیته می خواهد پادشاه یک مملکت اسلامی بشود، صورت خوشی ندارد و باعث مخالفت ملاها خواهد شد. در این موقع که رضا به هر دری می زد تا شاهزاده ای را برای همسری محمدرضا بیابد، "سلیمان خان بهبودی" خانواده سلطنتی مصر را پیشنهاد کرد.[3] ملک فواد پدر فوزیه در زمانی که مصر هنوز مستعمره بریتانیای کبیر بود، حکومت مصر را در دست گرفت و پادشاه مصر شد. ملک فواد 4-5 سال قبل از ازدواج محمدرضا و فوزیه فوت کرده بود و پسرش فاروق بر مصر سلطنت می کرد. ملک فاروق 4 خواهر داشت و یک پسر به نام ملک فواد دوم که مدت کوتاهی شاه شد. نژاد این خانواده ظاهرا اروپایی بود و هیچ شباهتی به مصری های بومی نداشتند. چشم های زاغ، موهای بور و پوست سفید. تمام خانواده ی ملک فاروق چنین قیافه ای داشتند و فوزیه می گفت اجدادشان از یونان بوده است. موقعی که تصمیم به این ازدواج گرفته شد، رضا تصمیم گرفت هیئتی را برای خواستگاری و انجام مقدمات روانه قاهره کند. ریاست این هیئت به محمو جم (مدیرالملک) سپرده شد که در آن موقع رئیس دربار شاهنشاهی بود. در این ازدواج عشق و علاقه بین زوجین مطرح نبود. اصلا عروس و داماد همدیگر را ندیده بودند! موقعی که موضوع عروسی محمدرضا با فوزیه از مرحفه ی حر فراتر رفت و صورت جدی گرفت، مدیرالملک چند قطعه عکس از فوزیه و چند روزنامه عربی و انگلیسی که عکس هایی از فوزیه و خانواده ی سلطنتی مصر چاپ کرده بودند تهیه کرد و برایمان اورد تا عکس عروس آینده خود را ببینیم! مراسم عقدکنان در قاهره انجام شد و محمدرضا برای شرکت در مراسم عقد همراه با هیئت مفصلی به مصر رفت من هم در این سفر همراه محمدرضا بودم. جشن عروسی در تهران انجام شد و خانواده سلطنتی مصر همراه فوزیه به تهران آمدند. باید خدمت شما عرض کنم که همراه فوزیه مادر و سه خواهرش هم به تهران آمدند اما ملک فاروق که گرفتار مملکت داری بود نیامد. هیئت همراه عروس از طریق دریا به بندر شاهپور[4] آمدند. و از آنجا با خط آهن سراسری، که رضا از بندر شاهپور در خلیج فارس کشیده و بندر شاهپور را در جنوب به بندرشاه در شمال کشور و در کنار دریای خزر وصل کرده بود، به تهران رسیدند. رضا دستور داد در مسیر راه آهن همه خانه های روستایی را رنگ سفید بزنند و به اصطلاح مسیر عروس و خانواده اش را نوسازی و تروتمیز کنند. در جاهایی هم که قطار از شهر رد می شد طاق نصرت های با شکوه بستند و پارچه های خوش آمدگویی و مبارک باد آویزان کردند. در آن موقع از افتتاح راه آهن سراسری ایران نزدیک به یک سال می گذشت و رضا خیلی خوشحال بود که ایران مانند کشورهای معتبر اروپا صاحب راه آهن شده است. موقعی که عروس و خانواده سلطنتی مصر وارد استگاه راه آهن تهران شدند رضا شخصا به استقبال آنها رفت. شمس و اشرف و علیرضا هم رفته بودند اما من نرفتم. مراسم عروسی (اگر اشتباه نکنم) سال 1318 در ایام فروردین در کاخ گلستان انجام شد. فوزیه زبان فرانسه می دانست و با محمدرضا فرانسه صحبت می کرد. اما من و دیگر اعضای خانواده به علت ندانستن زبان قادر به ایجاد ارتباط با فوزیه نبودیم و رضا هم، که خیلی فوزیه را دوست داشت، نمی توانست بدون حضور محمدرضا و یا یک دیلماج که فرانسه یا عربی بداند با عروسش صحبت کند. البته بعدها فوزیه فارسی را تا حدودی یاد گرفت اما محمدرضا نتوانست حتی چند کلمه عربی یاد بگیرد! میهمانان عروسی شاید حدود هزار نفر یا بیشتر بودند. ما تا آن موقع عادت به برگزاری میمانی های مجلل و باشکوه نداشتیم. بی همین خاطر از آلمان چند نفرمتخصص برگزاری میمانی استخدام کردیم که به تهران آمد. و سیورسات[5]  میهمانی را فراهم کردند. من هیچ وقت خاطره آن مجلس عروسی را فراموش نکرده و نمی کنم. غذاها عموما به سبک غذاهای اروپایی تهیه و سرو شدند. به خاطر این عروسی رضا دستور داده بود از آلمان بشقاب و لیوان و کارد و چنگال و کلی ظرف و ظروف خریده و آورده بودند. همچنین داده بود روی همه ظروف نقش تاج شاهی را چاپ بزنند. مراسم پذیرایی اصلی از میهمانان در تالار موزه کاخ گلستان برگزار شد و عکس زیادی هم انداخته شد. برای آماده کردن غذای عروسی بهترین آشپزها به خدمت گرفته شدند که چندین نفر آنها از آشپزهای آلمانی و فرانسوی بودند. الحق و الانصاف رضا برای عروسی پسرش سنگ تمام گذاشت و از چند ماه قبل همه مملکت و دستگاه های دولت را موظف کرده بود وسایل برگزاری این جشن را فراهم کنند. تا آن زمان در این مملکت یک چنین جشن ملی برگزار نشده بود. به دستور رضا در همه شهرهای بزرگ و کوچک مملکت جشن های فراوان برگزار شد و بعد از عروسی خودش همراه عروس و داماد شد و آنها را به «رامسر» برد. خانواده فوزیه تا چند ماه بعد از عروسی در ایران ماندند تا فوزیه به محیط ایران خو بگیرد، اما بعد راهی مصر شدند و فوزیه با یک ندیمه مصری که او را از کودکی بزرگ کرده و در واقع لله او بود در ایران ماند. رضا به عنوان هدیه عروسی یک مقدار جواهرات زیبا مشتمل بر الماس و برلیان و انواع طلاجات و جواهرات که پس از خلع احمدشاه از سلطنت در خزانه کاخ گلستان کشف شده بود را به فوزیه داد. مادر و خواهران فوزیه هم از سخاوتمندی رضا بسیار بهره مند شدند و هدایای نفیسی گرفتند. رضا علاوه بر اینها یک دستگاه اتومبیل را هم که از آدولف هیتلر هدیه گرفته بود به فوزیه بخشید. چند پارچه آبادی هم به فوزیه داد. ما هم هر کدام هدایایی به فوزیه دادیم. باید عرض کنم که فوزیه توجه زیادی به هدایای گرانقیمت و گرانبها نداشت و مثل این بود که موضوع ازدواجش با محمدرضا را شوخی گرفته. و یا تصور می کند برای یک گردش و گشت و گذار به ایران آمده است. فوزیه خیلی زیبا و قشنگ بود اما گوشه گیر و انزواطلب بخصوص بعد از رفتن مادر و خواهرانش گوشه گیرتر شد. خیلی هم خجالتی بود و هر وقت با او صحبت می کردیم، صورتش از خجالت قرمز می شد. من بعد از یک مدت به این نتیجه رسیدم که این دختر خودش را در ایران زندانی می داند و کم کم دارد آن شادابی و طراوت و سر زندگی خاص سن و شرایط ویژه ای (یک تازه عروس) را از دست می دهد. حتی تولد «شهناز» هم نتوانست تغییری در رفتار او ایجاد کند و کم کم شروع به نق زدن کرد. به خاطر آنکه فوزیه بتواند با محمدرضا ازدواج کند مجلس قانون تصویب کرده و به او ملیت ایرانی داده بود. برای این ازدواج خیلی زحمت کشیده شده و فوزیه به عنوان همسر ولیعهد و ملکه آینده ایران جا افتاده بود، نمی شد به راحتی طلاقش داد. مردم هم به او علاقمند بودند. از همه بدتر موضوع طلاق همسر ولیعهد، آنهم در یک مملکت عقب افتاده، باعث تبلیغات بدی در مورد خانواده سلطنتی می شد. ما خیلی کوشیدیم فوزیه را از خر شیطان پایین بیاوریم. حتی شمس و اشرف هفته ای 3-4 مرتبه سراغ او می رفتند و تلاش و سعی زیاد به خرج می دادند تا فوزیه را به ادامه زندگی مشترک با محمدرضا ترغیب و او را به ماندن در ایران تشویق نمایند. اما فوزیه پاهایش را در یک کفش کرده و طلاق می خواست. آخر سر هم بدون خداحافظی با ما به قاهره برگشت و وزارت خارجه مصر را مأمور گرفتن طلاقش کرد! بعد از ماجرای 30 تیر 1332 که روزنامه ها جسارت به خانواده سلطنتی کردند یکی دو نویسنده، از امثال محمد مسعود، داستان های اغراق آمیزی در مورد علت طلاق گرفتن فوزیه نوشتند که به هیچ وجه حقیقت نداشت. مثلا می نوشتند که شمس و اشرف در زندگی خصوصی فوزیه دخالت کرده و همین دخالت های خواهر شوهرها (!) باعث طلاق گرفتن فوزیه شد! یا می نوشتند، که من مادرشوهر سختگیری بوده و با دخالت هایم موجب طلاق محمدرضا و فوزیه شده ام! در آن زمان در ایران اغلب عروس ها در خانه مادرشوهر و پدرشوهرشان زندگی می کردند. وضعیت معیشتی و زندگی و رفاه مردم، اگرچه در سالهای حکومت رضا بهبود زیادی پیدا کرده بود و اصلا با دوره قاجار قابل مقایسه نبود، اما هنوز مساعد و راضی کننده نبود. اغلب چند نفر عائله در یک اطاق زندگی می کردند و فرهنگ جامعه هم عقب افتاده و فاقد شئونات تمدن بود. این نویسنده ها و روزنامه ها به خاطر آنکه دو قران روزنامه بیشتری بفروشند و پولی به جیب بزنند یا حیثیت خانواده سلطنتی بازی می کردند و دروغ زیاد می نوشتند. علی الخصوص دو سه تایی بودند مانند کریم پور شیرازی و محمدمسعود که اهل قماربازی شبانه و معتاد به الکل و موارد بودند و به اصطلاح خرجشان زیاد بود. در آن سالهای بحرانی که محمدرضا جوان و فاقد دارودسته مخصوص خودش بود، سیاستمداران کهنه کار که وابسته به قدرت خارجی بودند هر کدام دارو دسته خودشان را داشتند. بعضی از این روزنامه چی ها از رئیس مجلس تبعیت می کردند، بعضی از سفارتخانه ها دستور می گرفتند، یک عده مربوط به احزاب بودند، و خلاصه اینکه سعی زیاد بخرج می دادند تا وجهه و آبروی خانواده سلطنتی را خراب کرده و پایه سلطنت پهلوی را سست کنند. اینها خیال می کردند که من و دخترهایم با فوزیه در یک اطاق شش متری زندگی می کنیم و هر روز سر غذا درست کردن و رخت شستن با همدیگر کشمکش و جدال داریم! ما در طول هفته دو سه بار فوزیه را میدیدیم. آن هم زمانی بود که فوزیه برای صرف عصرانه به کاخ من می آمد. شمس و اشرف هم هفته ای دو الی سه بار به کاخ او رفته و با محمدرضا و فوزیه چاپ صرف می کردند. ما فوزیه را دوست داشتیم و به خاطر اینکه در تهران غریب است خیلی به او محبت می کردیم تا احساس دلتنگی نکند. حتی از سفیر مصر و خانمش و مصریانی که در ایران بودند دعوت می کردیم به کاخ بیایند و مرتب دور و بر فوزیه را شلوغ نگه دارند. البته حالا که در سن کهولت هستم و به اصطلاح تجربه جمع آوری کرده ام باید بگویم دو انسان که در محیط تربیتی و فرهنگی مخصوص به خود بزرگ شده اند خیلی سخت می توانند با هم انس بگیرند. عادات لباس پوشیدن، غذا خوردن، نوع تفریحات و چگونگی سلوک در دو نفر با دو ملیت و دو فرهنگ جداگانه کلا متفاوت است. گاهی او یک غذایی را دوست دارد که این یکی اصلا نمی پسندد. او از نوع موسیقی خوشش می آید که این یکی متنفر است. مثلا محمدرضا از اینکه فوزیه مرتبا به صفحه خوانندگان مصری و عرب گوش می داد فوق العاده شکار بود. شاید خوب نباشد حالا این حرف را بزنم، اما فوزیه یک قدری «امل» بود! در میهمانی ها حاضر نمی شد، با میهمانان محمدرضا برقصد. شما میدانید که غربی ها رسمشان است که در میهمانی ها و مجالس جشن با همسران یکدیگر چند دور می رقصند. محمدرضا از فوزیه می خواست تا به دعوت میهمانان خارجی پاسخ مثبت بدهد و با آنها برقصد اما فوزیه با آنکه در یک خانواده سلطنتی بزرگ شده بود قدری امل بود و حاضر نمی شد با میهمانان محمدرضا برقصد. خلاصه کلام اینکه این ازدواج اجباری بود. رضا اجبار کرده بود محمدرضا با یک شاهزاده مصری ازدواج کند و ملک فاروق پادشاه مصر هم خواهرش را مجبور به ازدواج با ولیعهد ایران کرده بود و هر دو از این ازدواج ناراضی بودند. عاقبت هم در سال 1327 شمسی فوزیه ایران را ترک کرد و به قاهره (مصر) رفت و دیگر بازنگشت. من یک خاطره بدی از این ملک فاروق دارم که مربوط به انتقال جنازه رضا به تهران است موقعی که مرحوم شوهرم در تبعید در گذشت انگلیسی ها اجازه ندادند جنازه او به تهران آورده شود. به همین خاطر جنازه شوهرم را به مصر بردند. در مصر جنازه مومیایی شد و مطابق دستور فاروق با شعائر و رسومی که برای دفن سلاطین مصر اعمال می شد، دفن گردید. بعد از جنگ هانی دوم که محمدرضا برای انتقال جنازه پدرش به تهران اقدام کرد ملک فاروق از باز پس فرستادن اموالی  که همراه جنازه رضا بود خودداری و آنها را تصرف نمود! تا آنجا که یادم می آید در مراسم تشییع جنازه رضا یک شمشیر طلای ناب، مرصع و جواهرنشان از تهران فرستاده بودیم تا روی تابوت قرار داده شود. اشیاء باارزش دیگری هم بودند اما متأسفانه ملک فاروق همه را بالا کشید و گفت فقط موقعی این اموال را پس می فرستد که ما طلاق نامه فوزیه را به قاهره بفرستیم! وقتی هم که طلاق نامه را فرستادیم باز هم ملک فاروق بد جنسی کرد و شمشیر جواهرنشان و سایر اموال با ارزش را پس نفرستاد. بعدا فاروق از سلطنت خلع شد و رفت پاریس و با پول هایی که در طول سلطنت جمع آوری کرده بود به عیاشی مشغول شد و عاقبت هم به مرض سفلیس مرد. فوزیه هم بعد از محمدرضا با چند نفر ازدواج کرد. شوهر دوم او یک آوازه خوان مصری بود که خیلی هم شهرت داشت. از او هم طلاق گرفت و زن یک فرانسوی شد و در پاریس باقی ماند. گمان می کنم هنوز هم با همان شوهر فرانسوی زندگی می کند. شهناز عزیزم گاهی به دیدن مادرش می رود اما محمدرضا دیگر هیچوقت سراغ او را نگرفت و به ما هم اجازه نمی داد اسم فوزیه را جلوی رویش بیاوریم. اسم میدان فوزیه را هم به میدان شهناز تغییر داد. من شخصا فکر می کنم یکی از دلایل اصلی اینکه محمدرضا از عرب ها بدش می آمد همین ازدواج بد فرجام با فوزیه بود. خوب خیلی فشار به حافظه ام می آورم که چیزهای دیگری هم به یاد بیاورم اما کهولت سن و گذشت اینهمه سال کار را مشکل کرده است. بهتر است در این مورد با اشرف و شمس هم صحبت کنید.               س: لطفا از ازدواج ثریا اسفندیاری هم قدری صحبت کنید. تاج الملوک (ملکه مادر): ازدواج ثریا اسفندیاری در مورخه 23 یا 24 بهمن ماه سال 1329 بود. حالا اگر روز آن را دقیق می خواهید باید از اشرف بپرسید که همه وقایع خانواده ما را ثبت کرده است. بهرحال این ازدواج در اواخر بهمن ماه سال 29 یعنی دو سال بعد از خروج فوزیه از ایران صورت گرفت. پدر ثریا آقای خلیل اسفندیاری از نوکران رضا و مستخدمین دولت بود که مدتها در آلمان در سفارت ایران خدمت می کرد. مادر ثریا هم یک خانم آلمانی بود به نام «اواء» و ثریا از نظر وجاهت و زیبایی به مادرش رفته بود. باید عرض کنم اگرچه ثریا دختری فوق العاده زیبا، باهوش و دارای تربیت فرنگی و بقول معروف از همه نظر تکمیل بود، اما محمدرضا به این دلایل با او ازدواج نکرد. واسطه ی این ازدواج «خان کبیر» بود که مردی فوق العاده مورد احترام محمدرضا و از مشاوران غیر رسمی وی بود. خان اکبر در دورانی که رضا در آتریاد قزاق خدمت می کرد در جرگه دوستان رضا قرار داشت و پس از مرگ رضا هم رابطه خود را با ما حلظ کرد و علی الخصوص خیلی به محمدرضا می رسید و او را نصیحت می کرد و مشاوره می داد! در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم قدرت مرکزی قدری ضعیف شده و در گوشه و کنار مملکت گردن کشانی که رضا آنها را سرکوب کرده بود مجددا ابراز قدرت و خودنمایی می کردند. در هر منطقه یک عده زمین دار و فئودال بزرگ دست به گردن کشی زده و حتی با دولت مرکزی از در جنگ در آمده و با ارتش ایران جدال رسمی می کردند. در منطقه بختیاری ها فعال شده و تفنگدار بسیج کرده و با دولت مرکزی یاغی شده بودند. در آذربایجان و بقیه نقاط کشور هم این بساط وجود داشت. خان اکبر به محمدرضا توصیه کرده بود ثریا اسفندیاری را به زنی بگیرد و به این ترتیب طایفه بختیاری ها را همراه خود کرده و وظیفه سرکوب سایر طوایف یاغی را به تفنگداران بختیاری بسپارد. پس این ازدواج در واقع یک ازدواج سیاسی بود. ثریا موقعی که همسر شاه شد دست یک عده زیادی از اقوام خود را گرفت و به دربار آورد. پسر عمویش رستم خان را رئیس دفتر خود کرد. حتی یک عده تفنگدار هم با خود آورده بود تا محافظ کاخ اختصاصی اش باشند! ثریا فوق العاده مغرور و خودپسند بود و احدی از احاد مردم را آدم به حساب نمی آورد و حتی با اکراه وزور به دیدن من می آمد. محمدرضا در مدت کوتاهی فوق العاده به ثریا علاقمند شد و چیزی نگذشت که دین و دنیایش ثریا شده بود. من چون خودم زن هستم (و دخترانم به واسطه ی خاصیت زن بودن) خوب تشخیص می دادیم که ثریا هیچ علاقه ای به محمدرضا ندارد و ازدواج او با مقام سلطنت بوده نه شخص شاه. گاهی اوقات هم اخبار موثق به ما می رسید که نشان می داد ثریا و فامیل او مشغول نفوذ دادن عوامل خود در ارتش و ادارات مهم مملکتی هستند. طایفه ثریا که از فئودال های بزرگ بودند خود را قربانی اصلاحات رضا می دانستند و از اینکه شوهر فقیدم زمین های آنها را مصادره کرده بود نسبت به خانواده پهلوی حب و بغض داشتند خدمت شما عرض کنم همین تیمور بختیار هم از اقوام ثریا بود و به واسطه ثریا رشد کرد و به ریاست سازمان امنیت کشور رسید و بعد هم قصد جان محمدرضا و کودتا را داشت. موقعی که در سال 1332 محمدرضا مجبور شد چند روزی از کشور خارج و به ایتالیا برود ثریا بدون احساس همدردی با شوهرش اعلیحضرت شاه (!) در فروشگاه های رم خریدهای کلان می کرد و با پول های محمدرضا خوش می گذرانید. حالا علت طلاق دادن ثریا را عرض می کنم. البته این درست است که ثریا نازا بود و محمدرضا برای استمرار سلطنت دودمان پهلوی نیاز به ولیعهد داشت. اما این دلیل اولیه طلاق گرفتن ثریا نبود. خود محمدرضا چند هفته پس از شکست متجاسرین در 28 مرداد 1332 و بازگشت به ایران برایمان تعریف کرد که ثریا در رم (ایتالیا) به تصور اینکه سلطنت در ایران شکست خورده و شاه دیگر نخواهد توانست به کشور برگردد آب پاکی را روی دست او ریخته و به او گفته که از این ازدواج فقط عنوان ملکه ایران شدن برایش جالب بوده و بس! محمدرضا به او می گوید: تو دقیقا همان همسر مورد علاقه و ایده آل من هستی! و ثریا به او جواب میدهد: ولی متأسفانه من نمی توانم این حرف را در مورد تو بزنم! خلاصه بحث ادامه می یابد و ثریا بدون ملاحظه محمدرضا که در شرایط ناگواری بوده است و در حضور محمد خاتمی (خلبان شاه) به او می گوید که قصد دارد در اولین فرصت طلاق بگیرد و با مردی که مورد علاقه اش باشد ازدواج کند! از قضای روزگار دو روز بعد متجاسرین در تهران شکست خوردند و محمدرضا به ایران بازگشت. ثریا در آن موقع نزدیک به 3 سال بود که تحت درمان دو پروفسور عالی رتبه فرانسوی قرار داشت و محمدرضا پول زیادی برای درمان نازایی وی خرج کرده بود. اما پس از مراجعت از ایتالیا علاقه محمدرضا نسبت به او سرد شد و به ثریا گفت که خوب است به خواسته اش عمل کند و همانطوریکه در ایتالیا تصمیم گرفته بود طلاق بگیرد. البته ثریا این حرف ها را در موقعی زده بود که به اتفاق محمدرضا در رم در یک هتل معمولی (اکسلیور) اقامت داشت و کاخ سلطنتی به تصرف متجاسرین درآمده و همه روزنامه ها و رادیوهای دنیا خبر از نابودی سلطنت پهلوی می دادند. بنابراین ثریا کمی عجله کرده و ذات واقعی و طرز تفکرش نسبت به محمدرضا را نشان داده بود. اگر من در زندگی خصوصی محمدرضا یکبار دخالت کرده باشم همین یک مورد است. وقتی این داستان را از زبان محمدرضا شنیدم به او مؤکدا گفتم که فورا ثریا را طلاق بدهد. این زن از فرط زیبایی فوق العاده متفرعن و مغرور بود و یک باد دماغ عجیبی داشت. روحیه ایتلیاتی هم در او به وضوع مشهود بود. رعایت هیچکس را نمیکرد. فوزیه دست مرا می بوسید. دخترانم هم دست مرا می بوسیدند. همه خانم های اعیان و اشراف که به دیدن من می آمدند دستم را می بوسیدند. اما ثریا نه تنها دست مرا نمی بوسید بلکه ذره ای هم خم نمی شد و احترام نمی کرد. صد البته من نیاز نداشتم کسی دستم را ببوسد. اما می فهمیدم که ثریا عمدا و برای نشان دادن تنفر خود و به علامت بی احترامی دست مرا نمی بوسد! اقوام و آشنایانی را هم که به کاخ و دربار آورده بود فقط از دستورات او تبعیت می کردند و ما را به حساب نمی آوردند. از اقوام او یکی هم به نام گودرزی بود که خودش را به محمدرضا نزدیک کرد و در یک فرصت مناسب به گاو صندوق خصوصی محمدرضا دستبرد زد و به آمریکا گریخت. محمدرضا از این گودرزی (اسم کوچکش یادم رفته) به دادگاه های انگلستان و آمریکا شکایت کرد. اما دستش به جایی بند نشد. [6] گودرزی چند میلیون دلار اسناد بهادار و اوراق بانکی مربوط به محمدرضا و برادران و خواهرانش را دزدیدند. از بازی های جالب روزگار اینکه همسران محمدرضا پس از طلاق ساکن پاریس شدند و جالب اینکه فوزیه و ثریا در یک محله و در یک خیابان و به فاصله چند ساختمان از هم خانه داشتند! از بازی های جالب دیگر روزگار اینکه ما تا آخرین روزی که در ایران بودیم به نوعی با خانواده و فامیل ثریا مربوط بودیم. مثلا همین آقای شاپورخان بختیار که محمدرضا حکم نخست وزیری اش را داد پسرخاله ثریا بود. بعد از طلاق ثریا من به محمدرضا فشار آوردم تا با خواهرزاده ام گیتی ازدواج کند اما محمدرضا نپذیرفت و با فرح ازدواج کرد. محمدرضا از این زن دارای 4 فرزند شد که آنها را از جانم بیشتر دوست دارم. من به چند دلیل زیاد دوست ندارم در مورد همسران محمدرضا حرف بزنم. اول اینکه نوه عزیزم شهناز از فوزیه است و با مادرش ارتباط صمیمانه و خوبی دارد و مایل نیست مطلبی در مورد مادرش گفته شود. شهناز همیشه از اینکه پدر و مادرش از هم جدا شده اند ابراز ناراحتی عمیق می کند و به اعتقاد او محمدرضا نباید فوزیه را طلاق می داده، بلکه باید او را به ماندن در ایران و ادامه زندگی مشترک ترغیب و تشویق می کرده است. بنده بدون تعارف باید بگویم که شهناز همیشه مادرش را بیشتر از پدرش دوست داشته است. بچه های فرح دیبا هم نوه های عزیزم هستند و آنها نیز خوششان نمی آید که من در مورد مادرشان صحبت کنم. حتی رضاجان اکیدا از من خواسته که در بیان خاطراتم زخم های کهنه را نیشتر نزنم و گذشته ها را فراموش کنم. ببینید، من، همسر رضاشاه قدر قدرت، حالا چقدر بدبخت شده ام که نوه ام مرا از حرف زدن و صحبت کردن منع می کند. خوب. همه شما می دانید که فرح از خانواده متشخصی نبود. فرح تنها دختر یک خانم خیاط بود که در خیابان ویلای تهران خیاطخانه داشت (یا در یک خیاطخانه زنانه کار می کرد.) پدر فرح جوانمرگ شده و دختر خردسال و زن جوان خود را تنها گذاشته بود. آنطوریکه خود فرح می گفت او در خانه دایی اش بزرگ شد. در نوجوانی به فرنگ رفته و در آنجا ضمن کار به تحصیل پرداخته، ولی موفقیتی کسب نکرده بود. این دختر را اردشیر زاهدی، شوهر شهناز به محمدرضا معرفی کرد و نمی دانم این فرح مهره مار داشت یا چه جادو جمبل بلد بود، که محمدرضا را عاشق خودش کرد.[7] سال 1338 (اگر اشتباه نکنم) محمدرضا با فرح ازدواج کرد و از همان روز اول ازدواج تحت نظر آقای دکتر جهانشاه صالح قرار گرفت و خوش بختانه محمدرضا از این زن دارای ولیعهد شد. من مایل نیستم وارد شرح مسائلی شوم که موجبات ناراحتی نوه های عزیزم (فرزندان فرح) را فراهم بیاورد. بنابراین در مورد فرح فعلا صحبتی نمی کنم و فقط برای ثبت در تاریخ عرض می کنم که فرح در سقوط سلطنت پهلوی نقش اصلی را داشت و من در گذشته هرگز از او و علی الخصوص از مادرش راضی نبوده ام. موقعی که پزشکان فرانسوی تشخیص دادند در محمدرضا آثار بیماری پروستات پیدا شده است فرح او را وادار کرد تا قانون وضع کند و فرح را نائب السلطنه خود قرار دهد. ما همیشه از اینکه فرح پای پزشکان فرانسوی را به دربار باز کرده ناراضی بودیم. فرح چون در فرانسه بزرگ شده بود، عمیقا تربیت فرانسوی داشت و بیشتر خودش را فرانسوی می دانست تا ایرانی. از موقعی هم که به دربار آمد پای تحصیل کرده های فرانسه را به دربار باز کرد و امور دفتر خودش و بسیاری از امور مملکت را به دست هم کلاسی ها و دوستان زمان تحصیل و دانشجویی در فرانسه سپرد. این افراد در زمان بیماری محمدرضا او را محاصره کردند و اطراف او را گرفتند و با راهنمایی های غلط خود باعث سرعت گرفتن انقلاب و سقوط حکومت پهلوی شدند. من بیشتر از این نمی خواهم حرف بزنم. اما دو نفر را در سقوط حکومت مقصر اصلی می دانم. یکی امیرعباس هویدا و یکی هم فرح و دوستان فرح را! فرح خیلی احترام مرا داشت و خیلی به من ابراز محبت و دوستی می کرد. اما من می دانستم که همه اینها ریاکاری است. من همیشه به این جمله حکیمانه اعتقاد قلبی داشته ام که محبت و دوستی افراد در موقعی است که وضع متزلزل وضعیفی دارند![8] رویشان نشده آنرا بیان کنند این است که: دوستی و ابراز محبت افراد حقیر و کوچک از فرط ناچاری است. » حقیقت این است که فرح زن زیرکی بوده و با کشف نقطه ضعف تاج الملوک سعی کرده با ابراز محبت و تملق خود را در دل ملکه مادر جا کند. شاید علت اینکه کار فرح مثل همسران سابق محمدرضا به طلاق نکشید همین به دست آوردن رگ خواب تاج الملوک بوده است! ) مناسک مذهبی در دوران رضا شاه رضا اهل نماز و روزه نبود و برای خودش استدلالاتی داشت که با ما در میان می گذاشت. رضا می گفت مگر خدا عرب هست که ما باید روزی 5 نوبت با او عربی صحبت کنیم؟[9] روزه هم نمی گرفت و می گفت انسان هر وقت گشنه می شود باید غذا بخورد و الا دچار مریضی خواهد شد! رضا می گفت اسلام دین و آئین عرب های بیابان گرد است و قبل از اینکه عرب ها خداشناس شوند ایرانی ها خداشناس بوده و پیامبر خودشان را داشته اند. او اوایل زرتشت را نمی شناخت اما بعد از کشف تخت جمشید و بیرون آوردن خرابه های تخت جمشید از زیر خاک فوق العاده به تاریخ باستانی ایران علاقمند شد. بطوری که در ساعات بیکاری وفراغت از اهل علم می خواست تا برایش مطالب تاریخی تعریف کنند. افرادی مثل ادیب الممالک و عبدالله مستوفی و کسروی[10] و امثالهم پیش رضا می آمدند و از تاریخ گذشته ایران داستان های شگرف می گفتند. من کاری به اعتقادات رضا نداشتم و در ماه رمضان روزه می گرفتم. در آن ایام – یعنی حدودای سال 1300 شمسی به بعد اگرچه سختگیری ایام قاجارها اعمال نمی شد اما مردم هم چنان از روزه خواری درملاء عام خودداری می کردند. اگرچه در این ایام مستخدمین دولت اکثرا روزه می گرفتند، ولی شب نشینی و بیداری تا صبح و مجالس قمار به راه بود. روزه خورهای ادارات هم مجبور بودند حفظ ظاهر کنند. بنابراین لیوان آب یخ را پس پرده، یا پشت مبل پنهان می کردند و اگر دندان گیری هم برای خود فکر کرده بودند در کشو میز بود! در کوچه و بازار هم کسی سیگار نمی کشید و روزه خور علنی دیده نمی شد و اجمالا شهر منظره ی ماه رمضان داشت. البته دیگر در مسجدها قالیچه های جانماز اعیان و اشراف پهن نمی شد زیرا متوجه شده بودند رضا بر خلاف قاجارها میل دارد ایران را به درجه ممالک پیشرفته اروپایی برساند و بساط اینگونه تظاهرات مذهبی را جمع آوری نماید! بر خلاف اعیان و اشراف کسبه و تجار و مردم معمولی و طبقات عوام مساجد را پر می کردند. اوایل توپ افطار و سحر منظما شلیک می شد و موقع خوردن و نخوردن را اعلام می کرد. این توپ ها در میدان توپخانه مستقر بودند. دید و بازدیدهای معمولی و رایج بعد از افطار شروع می شد و اگر مجلس تا ساعت سه و چهار از شب رفته دراز می گشت، سینی های شب چره که حکما زولبیا بامیه و پشمک و قطاب و نان پنجره و گوش فیل و پفک یعنی اساس شب چره ماه رمضان را ضمیمه داشت، برای میهمانان می آوردند. ولو اینکه هم میزبان و هم مهمانان هیچکدام اهل روزه و روزه داری نبودند! حتی هیئت دولت، وزرا و اعیان و اشراف اگر مجلس عصرشان طولانی می شد و موقع افطار می رسید، توپ که در می رفت با اینکه همگی به اتفاق جزو روزه خواران (!) بودند مشغول افطار می شدند! بعدها که حکومت قوت و قدرت و قوام زیادتری پیدا کرد اظهار داشت که می خواهد جلوی این آخوندبازی ها (!) را بگیرد. در اینجا رضا سیاست مخصوصی را به کار بست و دستور داد تا توپ افطار و سحر را بی ترتیب و نامنظم در کنند! بی ترتیبی در ساعات توپ افطار و سحر به این صورت بود که توپ افطار را نیم ساعت بعد از مغرب و توپ سحر را یکی دو ساعت جلوتر از طلوع فجر می انداختند و با این یک تیر دو نشانه زدند! اولا عامه را که ساعت نداشتند به واسطه ی درازی ساعات روزه از روزه داری بری می کردند و ثانیا اشخاص ساعت دار را که بدون توپ هم می توانستند موقع خوردن و نخوردن را تشخیص بدهند به توپ افطار و سحر بی اعتماد می ساختند تا جایی که اکثرا خواستار آن شدند شلیک توپ ها متوقف و توپ ها جمع آوی شوند! [1]   البته اگر دسیسه چینی ها و توطئه های استعمار انگلیس در روی کار آوردن رضاخان میرپنج را بازی تقدیر بدانیم   [2]     در سال 1317 مسئله ازدواج محمدرضا با فوزیه مطرح شد. این ازدواج نقشه انگلیسی ها برای نزدیک کردن دو رژیم ایران و مصر بود. ملک فواد پدر فوزیه، نوکر سرشناس انگلیسی ها بود و در زمانی که مصر هنوز مستعمره ی بریتانیا بود حکومت مصر را به دست گرفت و با حمایت انگلیسی ها بر خود عنوان ملک نهاد. وقتی تصمیم ازدواج قطعی شد هیئتی به ریاست محمود جم (مدیر الملک) که در آن زمان رئیس دربار بود به قاهره رفتند و پس از 10- 15 روز تشریفات مراجعه کردند و موافقت ملک فاروق را اعلام داشتند. فاروق هم از طریق انگلیسی ها قبلا در جریان قرار گرفته بود وگرنه برایش عجیب بود که چرا بدون مقدمه خواهرش باید با ولیعهد ایران ازدواج کند؟!   [3] سلیمان بهبودی مطابق اسناد موجود از عوامل انگلستان در دربار ایران بوده است. بنابراین بعید نیست پیشنهاد سلیمان بهبودی در واقع پیشنهاد لندن بوده باشد [4]    بندر امام خمینی کنونی [5]     یک واژه روسی است که به صورت سوروسات وارد زبان فارسی شده و معنای آن تهیه و تدارک است [6]   نام این شخص خبیر گودرزی معروف به خبیرخان است [7]  فرح با شکوه و جلال ظاهری مقام ملکه ایران به معنی واقعی کلمه، زن خوشبختی نبود. او از روزی که به عنوان سومین همسر شاه قدم به دربار ایران گذاشت از رفتار تحقیرآمیز خواهران شاه که او را هم شأن خود نمی دانستند رنج می برد تا اینکه پسری به دنیا آورد و به عنوان مادر ولیعهد ایران از مقام و موقعیت برتری برخوردار شد. ولی در این دوران هم شاه به عنوان یک زن به او توجه زیادی نداشت و خبرهایی که از خوشگذرانی های شاه و روابط او با زنان دیگر به گوشش می رسید بارها او را به فکر جدایی انداخت. «این فکر یک بار دیگر در دوران تبعید مکزیک در فرح قوت گرفت» با وجود این هربار با وساطت اطرافیانش از این فکر منصرف شد و به این نتیجه رسید که ازدواج شاه با او از آغاز براساس عشق و علاقه نبوده و نمی بایست بیش از این انتظار داشته باشد. فرح یک بار در یگ حالت بحران روحی بد شریف امامی که یکی از چهار نخست وزیر سال آخر سلطنت شاه بود گفت: اینها فقط برای اینکه من خوب حامله می شدم برای من ارزش قائل بودند...من گاو خوبی برای اینها بودم.   [8]  اصل این جمله «استاندال» که ظاهرا خانم والده [9]  این اظهارات نشان می دهد که رضاشاه از دین خارج شده و به ارتداد گرانیده بود. [10]  تعجبی ندارد که رضاشاه به موازات افزایش سالهای سلطنتش از اسلام دور شده است.  افرادی مانند احمد کشروی که برایش تاریخ می خوانده اند بکلی مخالف اسلام و دین خدا بودند. کسروی از مخالفان افراطی اسلام بود و اسلام را دین تازیان و به مشابه مظهر خرافات و عقب ماندگی ارزیابی می کرد.

جنگ کیسالا و سقوط اردبیل

جنگ کیسالا و سقوط اردبیل

 کیسالا از روستاهای بخش هیر شهرستان اردبیل و واقع در قلمرو ییلاقی طوایف شاهسون اردبیل در ارتفاعات باغرو در شرق اردیبل است.

در آذرماه 1325 عملیات نجات آذربایجان با اعزام سه ستون از یکان های رزمی ارتش ایران از محورهای زنجان- تبریز، کردستان- میاندوآب- مهاباد،رشت- آستارا- اردبیل آغاز شدهمچنین تصمیم گرفته شد که چریک های عشایر اردبیل و خلخال و مغان از طریق گیلان وارد منطقه شده و یک نوع گرفتاری دائمی برای دموکرات ها در منطقه اردبیل، مشکین اهر و خلخال ایجاد کرده آنها را از عملیات ارتش و اقدامات دولت مرکزی غافل کنند. از این رو سواران عشایر که از اواسط تابستان به منطقه اردبیل نفوذ کرده و چند عملیات نامنظم انجام داده بودند، با هماهنگی بیشتر و تقویت نیرو، آماده جنگ نهایی با عناصر فرقه دموکرات شدندبعد از سازماندهی ستون عشایر در گیلان به وسیله سروان امیر فتحی آلارلو چند قبضه تفنگ و دوازده هزار فشنگ به آنها داده شد. عده ای از سواران شاهسون از طالش و خلخال وارد قریه داش بولاغ شدند و در آنجا با دو هزار فدایی جنگیده 27 نفر از آنان را به هلاکت رسانیده و تعدادی را اسیر و خلع سلاح کردند، از نیروی عشایر فقط یکی از تفنگچیان بهرام خان فرزانه زخمی شد.

پس از این درگیری محدود سواران شاهسون در ششم آذر 1325 ش به قریه کیسالا رفتند، در کیسالا، فداییان فرقه دموکرات از استعداد بالاتری برخوردار بودند و از تمام نقاط اردبیل و مشکین دسته های فدایی را جمع کرده، تحت فرماندهی ژنرال آذر آرایش جنگی گرفته بوند درگیری در کسالا از سپیده دم صبح روز هفتم آذر آغاز شد. فداییان فرقه به خیال اینکه مسجد روستای محل استقرار فرماندهان عشایر است با تیربار و توپ آنجا را هدف قرار داده و تعدادی از اهالی بی گناه را به قتل رسانیدند.

جنگجویان عشایر مقاومت ورزیدند. اما شانزده نفر از آنان هدف قرار گرفته و کشته شدند از بزرگان عشایر، سلطان احمد- برادرزاده حسین آقا وطندوست و یونس پاشایی وجلال- برادر بالا اوغلان ریش طایفه کله سرلو- در این درگیری جان خود را از دست دادند. اما با وجود برتری نفرات و تجهیزات فداییان فرقه دموکرات، جنگجویان عشایر با ایستاگی و مقاومت 25 نفر از فداییان را کشته و بقیه را مجبور به فرار و عقب نشینی کردند.

در هشتم آذرماه، غلام یحیی- از رهبران اصلی فرقه دموکرات به معیت رستم عیسی لو نصرت اجیرلو، علیخان و بلوط قوجه بیگلو، هوار گیگلو با سواران مشکین و سراب و خلخال و اردبیل و مغان به جنگ عشایر در کسالا رفتند و بار دیگر، نبرد سخت و شدیدی در گرفت. جنگجویان عشایر تاب مقاومت نیاورده و به طرف طالش عقب نشینی کرده وارد قریه خمیص خلخال شدند. در آنجا نیز با حدود دو هزار فدایی و سوار شاهسون طرفدار فرقه جنگیده و سیصد نفر از فداییان را به قتل رساندند و پانزده نفر از تفنگچیان عشایر مهاجر از جمله، قلعه میرزا- برادرزاده حسین آقا وطندوست- کشته شدند، بنابراین نیروی مهاجر از لحاظ سلاح و مهمات در تنگنا قرار گرفته و عقب نشینی کردند.

جنگ کیسالا برای نیروی فرقه دموکرات از اهمیت زیادی برخوردار بود. به طوری که وقتی سید جعفر پیشه وری اخبار این درگیری ها را شنید، برای تقویت فداییان با ارسال تلگرافی از فداکاری فداییان و نقش ژنرال آذر به عنوان فرمانده نیروهای فرقه قدردانی کر.

... قلب مردم آذربایجان با شماست، اگر خدای ناکرده اتفاق سوئی روی دهد، همه مردم از زن و مردم به یاری شما خواهند شتافت و چنانچه لازم شود، خود من شخصاً آماده ام برای دفاع از آزادی سلاح به دست گرفته، دوشادوش شما در جبهه بجنگم (10/9/25...)

دستجات مهاجر عشایر دوباره از لحاظ سلاح و تدارکات به وسیله سروان امیر فتحی آلارلو تقویت شده هشتاد قبضه تفنگ و ... و 160 فشنگ گرفته، از طالش سرازیر شده، در قریه آق بولاغ با چند هزار فدایی تحت امر ژنرال آذر جنگیده، پانزده نفر را کشته و دوازده نفر را اسیر کرده به طرف خلخال باز می گردند. در هرو آباد خلخال، پنجاه نفر از فداییان کشته شده و بسیاری از فداییان خلخال را دستگیر و آن منطقه را از سلطه فرقه دموکرات خارج ساختند، از عشایر نیر مردانی همچون بندعلی، رسول و حیدر آلارلو و عباسعلی فولادلو گرفتار فداییان شده وتیرباران شدند. همچنین عده ای دیگر از تفنگچیان عشایر مهاجر در جنگ کشته و از فرماندهان آنها حاجی علی محمدی و عدالت امیر فتحی و چوپان آقا و ایاز و امیرخان زخمی شدند.

دستجات مهاجر عشایر مغان و اردبیل پس از پاکسازی خلخال از فداییان فرقه دموکرات و تصرف دفاتر آنان در آن منطقه به طرف اردبیل حرکت کردند.

عزیمت عشایر به طرف اردبیل مصادف با 21 آذر 1325 ش بود. در این روز جشن های سالگرد تشکیل حکومت ملی آذربایجان از سوی مسوولین کمیته ولایتی اردبیل وبا حضور هواداران فرقه در شهر برگزار می شد. اما در همان ساعات برگزاری مجالی جشن اخبار فرار رهبران فرقه از تبریز به طرف مرز شوروی انتشار یافت.

مسوولین کمیته ولایتی اردبیل از ترس جان خود شبانه و با عجله به طرف آستارا فرار کردند تا از مرز به شوروی پناهنده شوند.

عشایر کنترل شهر را به دست گرفته بودند و در صدد تعقیب و دستگیری عناصر اصلی فرقه دموکرات و اعضای فعال آن برآمده بودند، در این میان عده ای از فرصت طلبان و ماجرا جویان شهر دست به کارهای ناشایست زده و افراد بی گناه بسیاری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و با شعار قتله بسیاری کشته شدند.

به هر حال روز بیست و یکم آذرماه فرقه سقوط می کند، طرفداران فرقه از اردبیل فراری می شوند، و آنهایی که در شهر مانده بودند کشته می شوند، خون طرفداران فرقه مباح اعلام می شود، چپاولگران به خانه های مردم هجوم می برند و در این زمان چاپخانه ای که سالها در خدمت به فرهنگ مردم بوده توسط افرادی که از فرهنگ هیچ بویی نبرده بودند، از بین می رود، کسی از آنجا دست خالی بر نمی گردد، یکی در چوبی چاپخانه جودت را به کول گرفته می برد دیگری وسایلش را می برد عده ای حروفات سربی اش را غارت می کنند و از آنجایی که امکان خارج کردن دستگاه چاپ مقدور نمی شود کاری نمی توانند بکنند بجز آتش زدن چاپخانه راه دیگری پیدا نمی کنند.

بابا صفری در مورد غارت چاپخانه جودت چنین می نویسد: یکی از کسانی که با نگارنده درباب غارت چاپخانه جودت سخن می گفت از پیرمردی یاد کرد که لنگه ای از درهای چاپخانه را بر پشت گرفته می برد. کسی به این کار اعتراض کرد او با داد و قال فریاد برآورد که مگر مسلمانی کجا رفته است که نمی گذارید منهم یک لنگه در برای خودم ببرم؟!!!

اولین اقدام در شهر برای جلوگیری از هرج و مرج اگر چه با ورود شاهسون ها بی اثر بود تشکیل هیئت امنیت شهر بود عبارت بودند از: یوسف رییس، علی عناصری، رحیم معین و قهرمان خان شجاعی و کمیسیون تصفیه که مسوول رسیدگی به اتهامات وارد افرادی بود که در زندان بلاتکلیف مانده بود و اعضای کمیسیون عبارت بودند از حاج اسدالله فرج اللهی، سیدهاشم مصطفوی، حاج میرزا محمدعلی مناف زاده، فضلعلی هدی، مشیرالتجار، حاج غلام غلامین، حاج ابوالفضل صادقی، حسنعلیخان امیری، و غلامرضا خان امیری بود اگر چه در این رسیدگی اتهامات بیشتر به اتهامات کسانی رسیدگی کردند که اکثراً از قشر پایین جامعه بود و تنها گناه آنها عضویت در فرقه بود.

در مورد کشته شدگان فرقه دموکراتها و عاقبت فرد اول فرقه دموکرات در اردبیل یعنی حسن جودت در صفحه های بعدی توضیح کاملی خواهیم داد.

با ورود نیروهای دولتی امنیت نسبی بر شهر حاکم شد اگر چه زمان زیادی می خواست تا شهر به حالت اولیه خود برگردد و اولین اقدام در ادارات سر برگهای رسمی که به زبان ترکی نوشته شده بود به زبان فارسی تغییر دادند.

جنگ کیسالا

 

 

مغان در زمان دمکرات آذربایجان غیر از گرمی، بیله سوار و اطراف آنها آبادی نبوده فقط در فصل قشلاق عشایر در آن محل بودند. در این بین در گرمی سه نفر از خان های منطقه(میرغلام منصوری،محمودخان سلطانی و محمودخان فرخی خامسلو) توسط دموکرات ها دستگیر و در اردبیل در15 فروردین سال 1325 اعدام گردید در نتیجه چند نفر از طایفه ها بر علیه دمکرات ها قیام کردند. دستگیری  میرغلام منصوری،محمودخان سلطانی، غلام خان فرخی، روح اله بیگ امیر فتحی، و چند نفر از طایفه  خلیفه لو و کشته شدن فدایی به نام عزت جهانخانملو در بین بل داشی و مجید لو در نتیجه افراد سرشناس آلارلو و دیگر طایفه های گرمی تقریباً بیست نفر برای تجهیز اسلحه و آموزش تیراندازی زیر نظر ارتش مرکزی به تهران حرکت نمودند(آواد درخشی، دهز، آیاز، هازار، آقاجان مجیدی، عدالت امیر فتحی، علی سبیل، بهرام خان فرزانه رئیس طایفه خامسلو، یدالله بیگ سلطانی، موسی بیگ سلطانی، علی بیگ آذری، سعید خان پاشایی، عظیم وجدانی) و دسته ای دیگر از روسای طوایف حاج حسین آقاخان وطن دوست رئیس طایفه آلارلو، حاج میرعبدالحسین خان منصوری رئیس طایفه خلیفه لو، حاج قدرت بیگ جعفری رئیس طایفه دل آغاردالو، مجید خان امیر سیفی و حاج بالیش بیگ(حاج بالااوغلان محمدی رئیس طایفه کلاسر لو به همراه فرزندانش (حاج خان اوغلان،ابراهیم خان،حاج بهرام خان،حاج قلنج) در فروردین 1325 از راه اردبیل به تهران رفتند. افراد به تهران رفته زیر نظر ارتش بوده و دوره لازم را جهت مبارزه با دمکرات ها فرا می گرفتند.

در مورد علت پیدایش دموکرات بعداً توضیح خواهیم داد ولی در مورد رشادتهای طایفه کلاسر در مقابله با دموکراتها یا به اصطلاح مردم منطقه فداییان با چند نفر از معمرین و بزرگان طایفه کلاسر مصاحبه چندین ساعته حضوری داشته ایم از جمله :-         حاج منصورمحمدی-         حاج شمس الدین محمدی-         حاج میرزا خان محمدی-         حاج حسین آقا شعاعی-         حاج مطلب محمدی-         حاج آخان شعاعی

-        حاج رستم محمدی-         بایرام اصغری-         حاج حمید محمدی-         حاج امین آقا بهشتی-         حاج هاشم اصغری-         رشید محمدی (معلم )-         پاشا قهرمانی-         و مرحومین :

-         -حاج محمدمحمدی-         حاج زکی اله محمدی-         حاج فرض اله محمدی-         فولاد اصغری-         قلی بهشتی-         حاجیه خانم کشور و غنچه محمدی و صفورا داوری

همه رشادت و دلاوری های طایفه کلاسر را چنین تعریف می کنند:

وقتی طایفه کلاسر به ییلاق گول یورد کیسا لا همرا ه با بزرگان خود همچون حاج نصرت شعاعی ،حاج عزت محمدی،کربلایی مجیداصغری ومشهدی محمود برادر حاج بالیش بیگ(حاج بالااوغلان) برای استقرار خود در مناطق دومانلیق ،آی قلعه سی رفته بودند هنگام بازگشت با حاج بالیش و گروهی از تفنگداران کلاسر برخورد کرده که به نزدیکی های هیر و کیسالا آمده بودند و چون عده ای از فدائیان در اطراف هیر بودند با گروه تفنگداران کلاسر در گیر شده بودند بعداز اطلاع طایفه کلاسر مبنی بر این که فدائیان بر عده ای از طایفه حمله نموده اند با توجه به غیرت و مجاهدت و وطن پرستی افراد طایفه گروهی از تفنگداران و اسب سواران از جمله :

-         حاج بالیش بیگ(حاج بالا اوغلان)-         کربلایی مجید-         حاج فرض اله-         حاج زکی اله

-         حاج طرلان-         حاج خان اوغلان-         انشااله-         چوپان قشلاقی-         حاج مطلب-         حاج ابراهیم-         حاج هزار خان-         حاج بابا-         مشهدی بابا-         اسلام-        صمید-         همزه اصغری-         سردار-         حاج سرهنگ-         حاج سرتیپ-         یاور-        اژدر-         قباد-         جلال-         امیر خان-         ملا عیسی-         یداله-         محمود-         نوروز-         احمد-         پاشا-         عباد-         قدرت-         حاج حسین قلی-         مشهدی صفر-         بدل-         حاج قلینج-         حاج بهرام خان-         ابراهیم خان-         حاج علی-         حاج محمد-         حاج نصرت-         حاج محمد علی حکمتی-         حاج عزت  

به گفته معمرین تعداد آلاچیق طایفه کلاسر 80عددبوده و با توجه به نوع تیر اندازی طایفه کلاسر و تسلط کامل آنها به اسلحه برنو موجب ترس دموکراتها شده جنگ بین طایفه کلاسر و فدائیان در روستای آی قلعه(آهو قلعه) اتفاق می افتدو ورقا پسر علی در این جنگ کشته شده و جنازه وی را به روستای لوکه که یونس خان آقا جانی در آن جا حاکمیت داشت آورده و دفن می کنند دلاوران طایفه کلاسر خود را به بالای کوه های کیسالا رسانده و بالای کوه شروع به تیر اندازی به دموکرات ها می نمایند و موجب وحشت بیش از حد دموکرات ها شده بودند و در این هنگام که عده ای از دموکرات ها در حال فرار بودند، مرحوم جلال محمدی برای این که این افراد را غافلگیر نماید به طرف پایین کوه حرکت می نماید و متاسفانه جلال محمدی مورد اصابت گلوله فدائیان قرار گرفته و شهید می شود حتی جنازه مرحوم به دستان طایفه کلاسر نمی رسد،فدائیان و دموکرات ها  جنازه مرحوم جلال محمدی را به طرز فجیعی به اردبیل می برند.

    بعد ازدرگیری و ضربه مهلک  طایفه کلاسر به رهبری حاج بالیش بیگ (حاج بالا اوغلان محمدی )بر فدائیان عده ای از طایفه کلاسر در شیلاوار(شیرآباد) و عده ای در حیران ساکن شده و مدت 9 ماه در آن جا حضور داشته اندکه از نظر اقتصادی خیلی ضرر می بینندعده ای از بزرگان طایفه کلاسر از جمله حاج بالیش بیگ(حاج بالااوغلان محمدی)به همراه فرزندانش( حاج خان اوغلان،ابراهیم خان،حاج قلینج،حاج بهرام خان محمدی) برای گرفتن کمک از نیروهای دولتی به طرف تهران حرکت می کنند و با توجه به رشادت مردان طایفه کلاسر در مقابله با فدائیان،حکومت مرکزی به آن ها توصیه می کند که طایفه را در اطراف تهران ،کرج و ورامین ساکن نمایندولی با توجه به علاقمندی وافری که طایفه کلاسر به خاک خود مغان داشتند،این لطف حکومت را قبول نمی نمایند و بدین ترتیب با کمک سرهنگ مقبلی و تیمساردیلمی و عده ای از سربازان ارتش ،دلاوران کلاسر به نزدیکی های آستارا رسیده و با الحاق تفنگچیان طایفه کلاسر به نیروی ارتشی به جنگ دموکرات ها رفته و موجب فرار دموکرات ها از سوی مرز به طرف شوروی می شوند.

با دلاوری ها و میهن پرستی و مجاهدت های طایفه کلاسرو سایر طوایف وعشایر در دفاع از مرزهای ایران بعد از پیروزی عشایر بر جدایی طلبان دموکراتها و نجات آذربایجان، متاسفانه برای این که اسم عشایر را بد نام نمایند در تعدادی از نقاط اردبیل دموکرات ها و طرفداران دموکرات ها اعمال ناشایست  را انجام داده و منسوب به عشایر نمودند ولی گذشت زمان و تاریخ نشان داد که مغلوب وطن فروشان هستند و همیشه عشایر با غیرت و وطن پرست همه چیز خود را در مقابل وطن فدا می نمایند.

پس از نجات آذربایجان در 21آذر1325و شکست دموکرات ها(جدایی طلبان)، محمدرضاشاه جهت دلداری ،تشکر و تقدیر از عشایروشاهسون، از منطقه آذربایجان(تبریز،اردبیل)بازدید نمود و برای خانواده های شهدای جنگ کیسالا و اعدام شدگان سال1324و1325، نشان و مدال شجاعت اهدا نمود،ازجمله:خانواده شهیدمیرغلام منصوری،شهیدجلال محمدی(طایفه کلاسرلو)،محمودخان سلطانی،قلعه میرزا وطندوست و حتی از سوی بزرگ ارتشتاران و وزارت جنگ چندین نامه تشکر آمیز به سران وطوایف عشایروشاهسون ازجمله:کلاسرلو،خلیفه لو،دلاغادارلو و آلارلو ارسال شد.

   اوج مبارزات در مقابله با دموکرات جنگ کیسالا بود که در اینجا به علت بوجود آمدن دموکرات و جنگ کیسالا می پردازیم .

   سحرگاه 25 اوت 1941م/ سوم شهریور 1320 ش ، کشور بی طرف ایران در جریان جنگ جهانی دوم، از شمال  و جنوب مورد تجاوز نیروهای شوروی و انگلستان قرار گرفت .

    با  تسلیم ارتش  رضا شاه پهلوی و سقوط پادگان های نظامی تبریز، اردبیل، مشکین شهر و در ساعات اولیه تجاوز نیروهای بیگانه عشایر غیرتمند شاهسون – که به طور کامل از سوی رژیم پهلوی خلع سلاح شده بودند به صورت خودجوش در مرزهای مغان، اجارود و مشکین شهر با متجاوزان درگیر شدند. مقاومت عده ای از جنگجویان شاهســـــون در پاسگاه های مرزی پیر ایوات لو، گوگ تپه، مرادلو، آزادلو و بیله سوار مغان، برگ زرینی از تاریخ حماسه ساز عشایر آذربایجان در این واقعه بزرگ به حساب می آید.

     بعد از استقرار نیروهای شوروی در آذربایجان ، اردبیل، زنجان، گیلان و ... هزاران نفر از عناصر حزب کمونیست جمهوری های آذربایجان و ارمنستان شوروی با هدایت مستقیم استالین و کاخ کرملین، وارد نواحی شمال غرب ایران شده و به فعالیت های فرهنگی، امنیتی  و نظامی مشغول شدند.

کمونیست های اعزامی از جمهوری های آذربایجان و ارمنستان، از همان ابتدای ورودشان به تبریز و شهر های مهم شمال غرب ایران، تجزیه نواحی متصرفی ارتش سرخ شوروی را در سر می پروراندند. عده ای از تربیت یافتگانگروه های سوسیال دموکرات قدیمی و احزاب کمونیست و حزب توده با این تبلیغات همنوا شدند . بخشی از توده های مردم ستمدیده شهری و روستایی نیز به امید نجات ازحاکمیت رژیم پهلی، در اوایل امر در برخی از شهرها به حمایت از آنان برخاستند.

    عشایر شاهسون ، مؤثرترین کانونی بود که توجه نیروهای اشغالگر و عناصر آنان را به خود جلب کرد و فرماندهان و مأمورین امنیتی آنان، با انواع حیله و تدابیر و حتی تهدید به سراغ بزرگان طوایف شاهسون رفتند، اما از این مردان غیرتمند ، پاسخ منفی شنیدند. گرچه ، با حکمت و سیاست مدبرانه، تعدادی از متفقین شاهسون به هواداری از عناصر وابسته به شوروی برخاستند، اما بدنه و ستون فقرات عشایر مخالف اشغال کشورشان شدند.

    در سال 1324 و همزمان با ایجاد فرقه دموکرات آذربایجان توسط مسکو و میرجعفر باقراف – رئیس جمهور آذربایجان شوروی – و گسترش فعالیت آنان در شهرهای آذربایجان ایران، دو پایگاه مقاومت چریکی عشایر در منطقه اجارود و ارشق در ولایت اردبیل به وسیله عشایر شاهسون تشکیل شد.

    آنان طی درگیری های متعدد، ضربات مهلکی بر پیکر فدائیان فرقه دموکرات آذربایجان، عوامل امنیتی و نظامی شوروی وارد ساخته و در همین راه تعدادی از جنگجویان خود را فدای خاک پاک ایران عزیز نمودند. سرانجام، گروه چریکی عشایر با حمایت ارتش جدید ایران در سال 1325 وارد جنگ سرنوشت ساز با فدائیان فرقه دموکرات شده و در آذر 1325 ، در حالی که ستون های ارتش هنوز از قافلانکوه میانه عبور نکرده بودند دفاتر فرقه دموکرات در تبریز، اردبیل و شهرهای دیگر آذربایجان به تصرف جنگجویان شاهسون و توده مردم مسلمان این منطقه در آمد.

   بدین ترتیب، عشایر شاهسون بار دیگر بر صفحات تاریخ درخشان بیگانه ستیزی صدها ساله خود برگ های زرینی افزوده و آذربایجان سرافراز را از تعدی بیگانگان محفوظ داشتند و به جهانیان اعلام کردند که وارثان شهدای جنگ چالدران و نهضت مقاومت حماسه آفرین عشایر آذربایجان زنده و پایدار هستند .

 کیسالا از روستاهای بخش هیر شهرستان اردبیل و واقع در قلمرو ییلاقی طوایف شاهسون اردبیل در ارتفاعات باغرو در شرق اردیبل است.

در آذرماه 1325 عملیات نجات آذربایجان با اعزام سه ستون از یکان های رزمی ارتش ایران از محورهای زنجان- تبریز، کردستان- میاندوآب- مهاباد،رشت- آستارا- اردبیل آغاز شد.

همچنین تصمیم گرفته شد که چریک های عشایر اردبیل و خلخال و مغان از طریق گیلان وارد منطقه شده و یک نوع گرفتاری دائمی برای دموکرات ها در منطقه اردبیل، مشکین، اهر و خلخال ایجاد کرده آنها را از عملیات ارتش و اقدامات دولت مرکزی غافل کنند. از این رو سواران عشایر که از اواسط تابستان به منطقه اردبیل نفوذ کرده و چند عملیات نامنظم انجام داده بودند، با هماهنگی بیشتر و تقویت نیرو، آماده جنگ نهایی با عناصر فرقه دموکرات شدند.

بعد از سازماندهی ستون عشایر در گیلان به وسیله سروان امیر فتحی آلارلو چند قبضه تفنگ و دوازده هزار فشنگ به آنها داده شد. عده ای از سواران شاهسون از طالش و خلخال وارد روستای داش بولاغ شدند و در آنجا با دو هزار فدایی جنگیده 27 نفر از آنان را به هلاکت رسانیده و تعدادی را اسیر و خلع سلاح کردند، از نیروی عشایر فقط یکی از تفنگچیان بهرام خان فرزانه زخمی شد.

پس از این درگیری محدود سواران شاهسون در ششم آذر 1325 ش به قریه کیسالا رفتند، در کیسالا، فداییان فرقه دموکرات از استعداد بالاتری برخوردار بودند و از تمام نقاط اردبیل و مشکین دسته های فدایی را جمع کرده، تحت فرماندهی ژنرال آذر آرایش جنگی گرفته بودند، درگیری در کیسالا از سپیده دم صبح روز ششم آذر آغاز شد. فداییان فرقه به خیال اینکه مسجد روستای محل استقرار فرماندهان عشایر است با تیربار و توپ آنجا را هدف قرار داده و تعدادی از اهالی بی گناه را به قتل رسانیدند.

جنگجویان عشایر مقاومت ورزیدند. اما شانزده نفر از آنان هدف قرار گرفته و کشته شدند از بزرگان عشایر ، ورقاپسرعلی سلطان احمدوطندوست - برادرزاده حسین آقا وطندوست غلام خان فرخی خامسلو و قلعه میرزا، بند عالی، محمود خان سلطانی، یونس پاشایی وجلال محمدی، عمو زاده و داماد حاج بالا اوغلان محمدی رئیس طایفه کلاسرلو(حاج بالیش بیگ) در این درگیری جان خود را از دست دادند و شهید شدند. اما با وجود برتری نفرات و تجهیزات فداییان فرقه دموکرات، جنگجویان عشایر با ایستاگی و مقاومت 25 نفر از فداییان را کشته و بقیه را مجبور به فرار و عقب نشینی کردند.

در هشتم آذرماه، غلام یحیی- از رهبران اصلی فرقه دموکرات به معیت رستم عیسی لو نصرت اجیرلو، علیخان و بلوط قوجا بیگلو، هوار گیگلو با سواران مشکین و سراب و خلخال و اردبیل و مغان به جنگ عشایر در کیسالا رفتند و بار دیگر، نبرد سخت و شدیدی در گرفت. جنگجویان عشایر تاب مقاومت نیاورده و به طرف طالش عقب نشینی کرده وارد قریه خمیس خلخال شدند. در آنجا نیز با حدود دو هزار فدایی و سوار شاهسون طرفدار فرقه جنگیده و سیصد نفر از فداییان را به قتل رساندند و پانزده نفر از تفنگچیان عشایر مهاجر از جمله، قلعه میرزا- برادرزاده حاج حسین آقاخان وطندوست- کشته شدند، بنابراین نیروی مهاجر از لحاظ سلاح و مهمات در تنگنا قرار گرفته و عقب نشینی کردند.

جنگ کیسالا برای نیروی فرقه دموکرات از اهمیت زیادی برخوردار بود. به طوری که وقتی سید جعفر پیشه وری اخبار این درگیری ها را شنید، برای تقویت فداییان با ارسال تلگرافی از فداکاری فداییان و نقش ژنرال آذر به عنوان فرمانده نیروهای فرقه قدردانی کرد.

... قلب مردم آذربایجان با شماست، اگر خدای ناکرده اتفاق سوئی روی دهد، همه مردم از زن و مردم به یاری شما خواهند شتافت و چنانچه لازم شود، خود من شخصاً آماده ام برای دفاع از آزادی سلاح به دست گرفته، دوشادوش شما در جبهه بجنگم (10/9/25...).

دستجات مهاجر عشایر دوباره از لحاظ سلاح و تدارکات به وسیله سروان امیر فتحی آلارلو تقویت شده هشتاد قبضه تفنگ و ... و 160 فشنگ گرفته، از طالش سرازیر شده، در قریه آق بولاغ با چند هزار فدایی تحت امر ژنرال آذر جنگیده، پانزده نفر را کشته و دوازده نفر را اسیر کرده به طرف خلخال باز می گردند. در هرو آباد خلخال، پنجاه نفر از فداییان کشته شده و بسیاری از فداییان خلخال را دستگیر و آن منطقه را از سلطه فرقه دموکرات خارج ساختند، از عشایر نیر مردانی همچون بندعلی، رسول و حیدر آلارلو و عباسعلی فولادلو گرفتار فداییان شده وتیرباران شدند. همچنین عده ای دیگر از تفنگچیان عشایر مهاجر در جنگ کشته و از فرماندهان آنها حاجی علی محمدی و عدالت امیر فتحی و چوپان آقا و ایاز و امیرخان زخمی شدند.

دستجات مهاجر عشایر مغان و اردبیل پس از پاکسازی خلخال از فداییان فرقه دموکرات و تصرف دفاتر آنان در آن منطقه به طرف اردبیل حرکت کردند.

عزیمت عشایر به طرف اردبیل مصادف با 21 آذر 1325 ش بود. در این روز جشن های سالگرد تشکیل حکومت ملی آذربایجان از سوی مسوولین کمیته ولایتی اردبیل وبا حضور هواداران فرقه در شهر برگزار می شد. اما در همان ساعات برگزاری مجالی جشن اخبار فرار رهبران فرقه از تبریز به طرف مرز شوروی انتشار یافت.

مسوولین کمیته ولایتی اردبیل از ترس جان خود شبانه و با عجله به طرف آستارا فرار کردند تا از مرز به شوروی پناهنده شوند.

به هر حال روز بیست و یکم آذرماه فرقه سقوط می کند، طرفداران فرقه از اردبیل فراری می�شوند، و آنهایی که در شهر مانده بودند کشته می شوند، خون طرفداران فرقه مباح اعلام می�شود..

اولین اقدام در شهر برای جلوگیری از هرج و مرج اگر چه با ورود شاهسون ها بی اثر بود تشکیل هیئت امنیت شهر بود عبارت بودند از: یوسف رییس، علی عناصری، رحیم معین و قهرمان خان شجاعی و کمیسیون تصفیه که مسوول رسیدگی به اتهامات وارد افرادی بود که در زندان بلاتکلیف مانده بود و اعضای کمیسیون عبارت بودند از حاج اسدالله فرج اللهی، سیدهاشم مصطفوی، حاج میرزا محمدعلی مناف زاده، فضلعلی هدی، مشیرالتجار، حاج غلام غلامین، حاج ابوالفضل صادقی، حسنعلیخان امیری، و غلامرضا خان امیری بود اگر چه در این رسیدگی اتهامات بیشتر به اتهامات کسانی رسیدگی کردند .

مغان در زمان دمکرات آذربایجان غیر از گرمی، بیله سوار و اطراف آنها آبادی نبوده فقط در فصل قشلاق عشایر در آن محل بودند متاسفانه کینه های قبلی رعیت ها با خانها مخصوصاًَ با چند نفر از بزرگان و زمین داران منطقه که قبلاً به رعیت ها ظلم کرده این کینه در دل رعیت ها جوش آمده و می خواستند که به هر عنوانی که شده از خانها تلافی نمایند در این بین در گرمی سه نفر از خان های منطقه توسط دموکراتها اعدام گردید در نتیجه چند نفر از طایفه ها بر علیه دمکراتها قیام کردند.

دستگیری میرغلام منصوری، محمودخان سلطانی، غلام خان فرخی خامسلو، و چند نفر از طایفه  خلیفه لو و کشته شدن فدایی به نام عزت جهانخانملو در بین بل داشی و مجید لو در نتیجه افراد سرشناس آلارلو و دیگر طایفه های گرمی تقریباً بیست نفر برای کمک گرفتن از ارتش  و اموزش دوره لازم به تهران حرکت نمودند(آواد درخشی، دهز، حاج خانلار وکیلی،آیاز، هازار، آقاجان مجیدی، عدالت امیر فتحی، علی سبیل، بهرام خان فرزانه رئیس طایفه خامسلو، یدالله بیگ سلطانی، موسی بیگ سلطانی، علی بیگ آذری، سعید خان پاشایی، عظیم وجدانی) و دسته ای دیگر از روسای طوایف حاج حسین آقاخان وطن دوست رئیس طایفه آلارلو، حاج میر عبدالحسین خان منصوری رئیس طایفه خلیفه لو، حاج قدرت بیگ جعفری رئیس طایفه دل آغاردالو، مجید خان امیر سیفی وحاج بالااوغلان( بالیش بیگ رئیس طایفه کلاسر لو)وفرزندانش(حاج خان اوغلان ،ابراهیم خان،حاج قلینج،حاج بهرام خان)در فروردین 1325 از راه اردبیل به تهران رفتند،افراد به تهران رفته زیر نظر ارتش بوده ودوره لازم را جهت مبارزه با دمکراتها فرا می گرفتند، عده ای از اینها به زنجان رفته به کمک ذوالفقاری ها که در قافلانکوه با دمکراتها در حال جنگ بوده پیوستند پس از چندی چون از طرز برخورد ذوالفقاری ناراحت می گردند از راه گیلان به خلخال بعد به باغرو آمده چون شاهسون ها از آنها استقبال نکردند در نتیجه این افراد مورد هجوم دموکراتها قرار گرفته چند نفر آنها کشته و دوباره عده ای به تهران و عده ای به کوههای قافلانکوه پیش ذوالفقاری ها بر می گردند در این بین تعداد از سران عشایر با دمکراتها همکاری کرده نصرت بیگ اجیرلو این بیگی قسمت غرب مغان، علیخان قوجابیگلو به درجه سروانی قسمت میانی مغان و محمدساری خانلو به درجه سرگردی قسمت شرق مغان و بلوط نیز با دمکراتها همکاری می کردند.

 

جسد دختری که بعد از  سالها سالم  مانده ( زندگینامه برنادت مقدس)

جسد دختری که بعد از سالها سالم مانده ( زندگینامه برنادت مقدس)

 

جسد دختری که بعد از  سالها سالم  مانده ( زندگینامه برنادت مقدس)

امروز میخواهم درمورد دختری بنویسم که هرگاه به یاد او می افتم پاکی ومعصومیتش همانند دیگر بانوان مقدس جهان من را به آرامش فرا میخواند دختری که با دین وآیین ما دختران مسلمان هر چند فاصله دارد اما از مرتبه ایمان وتقوا از بسیاری مقدس نماها بالاتر است !!

برنادت سوبیرو ، مقدسه شهر لورد فرانسه است . دختربا تقوایی که بانویی مقدس (حضرت مریم ) را رویت می کرد و از طرف او پیامهایش را به مردم میرساند . و به دستور بانو چشمه آب شفا بخشی جاری کرد که تا به امروز بسیاری  بیمار لاعلاج و صعب العلاج را شفا داده است . وی در 35 سالگی در اثر سل استخوان جان سپرد..عده‌ای به او ایمان آورده و عده‌ای دیگر او را دروغگو خواندند ولی حرف‌های برنادت که از طرف آن بانوی مقدس (مریم مقدس) بیان می‌کرد به همه مردم روی زمین پیامهای خوب زیستن را ابلاغ می‌نمود. برنادت در طول زندگیش معجزات بسیاری از جمله شفای بیماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در  در سن ۳۵ سالگی در اثر سل استخوان  از دنیا رفت.

بدن او راپس از سالها نبش قبر کردند وبا کمال حیرت دیده شد که بدنش سالم مانده است واین خود گویای ایمان قوی اوومقام رفیعش در نزد خداوند بود وی چندین  سال بعد از مرگش از طرف کلیسا به عنوان قدیس حامی بیماران، خانواده و فقرا پذیرفته شد.

  زندگی نامه   برنادت سوبیرو:

 برنادت سوبیرو (به فرانسوی:‎Marie-Bernarde Soubiroux ‏) در ژانویه ۱۸۴۴ ـ ۱۲۲۳ ه.ش ـ در روستای لورد در جنوب فرانسه به دنیا آمد. او بزرگترین فرزند خانواده  فقیر خود بود.او 6 برادر ودوخواهر داشت

پدر او آسیاب آبی را اداره می‌کرد که در کنار یک جوی آب زلال بود که آبش سرانجام به درون رودخانه گیو (Gave) می‌ریخت. قحطی و فقر و روزگار سخت وضع آنان را بد کرده  و مجبور کرده بود در یک اتاق به نام کاچوت  که یک سلول زندان بی استفاده پلیس بود ، ساکن شوند. این اتاق هنوز هم در شهر لورد هست .

او دختری بسیار مهربان و باتقواوبی ریا بود

 تنها3  تن از خواهران وبرادران او به سن 10 سالگی رسیدند وبقیه درگذشتند اما برنادت به این جریان به عنوان حکمتی از خداوند وهدیه ای از طرف او میدانست به گفته خودش :

« این ورودها از بهشت و بازگشت زود هنگام دوباره به سوی آسمان ، اعضای خانواده ما را به هم پیوند داده بود و ما با عشق و صفا و شکیبایی روزگار می گذراندیم . من هرگز شاهد مشاجره والدینم نبوده ام . آنها همیشه با هم صمیمی و دوست بودند . دوران کودکی من با بی خیالی و آسودگی سپری شد چون پدرم یک آسیابان بود .»

 

در سن چهارده سالگی برای اولین بار حالت شهود به او دست می‌دهد و طبق گفته خودش "یک خانم کوچک و جوان" را در تو رفتگی تخته سنگی می بیند. این تجربه ۱۸ بار دیگر برای او تکرار می‌شود. در دیدارهای بعدی عده‌ای از مردم هم با او می‌رفتند ولی گویا دیگران چیزی نمی دیدند.

در همان مکان امروز مجسمه‌ای از مریم مقدس قرار داده شده است. آن خانم جوان از برنادت می خواهد که به مدت ۱۵ روز به همان مکان برود. برنادت تنها او را "خانم" صدا می‌کرد ولی مردم شهر گفتند که او مریم مقدس بوده است.دربعضی ازاین دیدارها به گفته خود برنادت بانواو را به عالمی دیگر میبرده :

« ...  بانو ظاهر شد و مرا به عالمی برد که در آنجا زبان ، زبان دعا و تسبیح است و محیط ، آکنده از هوای بهشتی...»

  خلاصه ای ازدیدارهای بانوی مقدس از زبان خود برنادت :

صبح زود روز 11 فوریه ، آن روز من با دو دختر دیگر رفته بودم ساحل رودخانة گیو . ناگهان صدایی شبیه خش خش شنیدم. مثل وقتی باد ، برگ های درخت را تکان می دهد . برگشتم سمت صدا ، اما درخت ها به وضوح آرام بودند و صدا از آن ها نبود. بعد بالا را نگاه کردم . یک غار آن جا بود

یک توده ابر طلایی رنگ از غار در آمد و به طرف طاقچه سنگی ماسابیل جاری شد . بعد ، یک بانوی بسیار جوان و زیبا ، بسیار زیباتر از آنچه که در تمام عمرم دیده بودم حدود هفده هجده ساله در گوشه طاقچه سنگی ظاهر شد . او با اشاره به من می گفت که نزدیک بروم و پیوسته  به روی من لبخند می زد تو گویی مادرم است . او سعی می کرد به من بفهماند که اشتباه ندیده ام و وجود او واقعیت دارد .

 بانو یک جامه سراسر سپید بر تن کرده بود با یک روسری بزرگ سپید و کمر بند پهن و آبی روی بازوی  راستش ، یک تسبیح با زنجیر درخشان طلایی و مهره های سپید داشت . در آن  روز سرد زمستانی پنجه پاهایش برهنه بود و روی هر کدام از پاهایش یک گل رز طلایی داشت که با تلالو و درخشش زیبایی مشعشع بود و گرما و حرارات تابستانی داشت . من چشم هایم را مالیدم تا درست ببینم ...بعد وقتی بانو تسبیحش را بین انگشت هایش چرخاند ، بدون این که لب هایش تکان بخورد ، من شروع کردم به ذکر گفتن . به محض آن که مکث کردم و چیزی نگفتم ، او ناپدید شد ...من از دو همراهم پرسیدم چیزی ندیده اید ؟ گفتند نه، و می خواستند بدانند من دارم چه کار می کنم ؟ به آنها  گفتم بانویی را با لباس زیبایی دیدم ، اما او را نمی شناختم . چیز بیشتری نگفتم و آن ها گفتند من رفتار احمقانه ای داشته ام .عصر همان روز چشمانم پراز اشک بودمادرم حالم راجویا شد ..... مادرم گفت که آن فقط یک تخته سنگ سفید بوده که تو دیده ای . پدرم معتقد بود که نباید دوباره به ماسابیل بروم .

یکشنبه من از پدرم اجازه خواستم که به آنجا برگردم . او گفت که یک بانو با تسبیحی در دستش نمی تواند شریر باشد .و به من اجازه داد .

من  برگشتم آن جا . دست خودم نبود . انگار به آن سمت کشیده می شدم .... یک گروه از ما به آنجا رفتیم و من مشغول تسبیح گفتن شدم که بانو در طاقچه سنگی ظاهر شد . او با محبت به من لبخند می زد . من در حالیکه مدام آب به سوی او می پاشیدم می گفتم که اگر از جانب قدیس هستی بمان و اگرنه برو . هر چه بیشتر آب می پاشیدم او هم بیشتر لبخند می زد . سپس من زانو زدم و عاشقانه به زیبایی او خیره شدم . بعضی از گروه وحشت زده به طرف مادام نیکول دویدند . مادام نیکول با پسرش آنتونی برگشت که از تمام قوایش برای بردن من به خانه مادرش استفاده کرد . در تمام طول راه بانو جلوی من و کمی بالاتر از من بود فقط وقتی آنتونی مرا به خانه اش برد بانو ناپدید شد و من که در عالم دیگری بودم به زمین برگشتم مادرم به خانه آنتونی آمد و گریه می کرد . و گفت که تو همه را مجبور می کنی دنبالت راه بیفتند . بعد همسر آنتونی به مادرم دلداری داد و خاطرجمعش کرد . از آن پس مادرم از من پشتیبانی می کرد و هرگز به من شک نکرد ..... پنج شنبه مادام میلت  و آنتوینت پیرت مرا به غار بردند . آنها قلم و کاغذ هم با خودشان آورده بودند . من شروع به تسبیح گفتن کردم و بانو ظاهر شد . اطرافش را هاله نورانی فرا گرفته بود . من به غار رفتم و بانو از طاقچه سنگی پایین آمد و کنار من ایستاد . من گفتم اگر از طرف خدا هستید لطفا به من بگویید چه کاری می توانم برایتان انجام دهم  و گرنه بروید .

وقتی گفتم از طرف خدا لبخند زد و وقتی گفتم وگرنه بروید سرش را تکان داد . من گفتم می تونم ازتون خواهش کنم اسمتون رو یادداشت کنید و او گفت نیازی به نوشتن حرفهایم نیست . و خندید و دوباره شروع به صحبت کرد و گفت تو می تونی محبت کنی و برای پانزده روز به اینجا بیایی .

او دقیقا این کلمات را به زبان آورد

Aoue era gracia

و من متحیر شدم که او می تواند با لهجه محلی حرف بزند و اینکه او تا چه اندازه با من مهربان و ملایم بود ! من جواب دادم که از والدینم اجازه می گیرم و می آیم . او به من پاسخ داد به تو قول نمی دهم که در این زندگی خوشبختی را بچشی اما قول خوشبختی ابدی را در دنیایی دیگر به تو می دهم . و ادامه داد برو به کشیش ها بگو باید در این مکان کلیسایی بر پا کنند . بانو برای لحظه ای به آنتوینت نگاه کرد و به او لبخند زد و سپس ناپدید شد .

برنادت به مادرش می‌گوید که خانم به او گفته است : " برو پیش کشیش ها و بگو در اینجا کلیسای کوچکی بنا کنند. بگذار دسته‌های مردم به اینجا بیایند." برنادت به همراه دو خاله خود نزد کشیش منطقه دومینیک پیرامال می‌رود و خواهش خود را به اطلاع او می رساند. اما کشیش که به معجزه و شهود اعتقادی نداشته در جواب درخواست برنادت میگوید : دروغ می گویی. این خانم باید هویت خود را آشکار کند.

برنادت در دیدار بعدی این را به خانم می‌گوید اما او تنها کمی خم می‌شود و لبخند می‌زند. کشیش از برنادت می خواهد که باید ثابت کنی که این خانم واقعی است و برای این کار به او بگو معجزه‌ای انجام دهد که قابل دیدن باشد.مثلا معجزه ای کند که بوته گل رز شکوفه بزند....خانم هم این کاراانجام میدهد  بوته گل سرخ زیر فرورفتگی داخل کوه که خانم در آنجا ظاهر می‌شد در بهمن ماه ـ اواسط فوریه ـ گل می‌دهد.

دریکی از این دیدارها بانو به او دعایی می آموزد به گفته برنادت :« بانو کلمه به کلمه یک دعا را به من یاد داد . فقط و فقط برای من و من هرگز این دعا را به کسی نخواهم گفت حتی به مادرم .»

دریکی از دیدارها مردم بسیاری دنبال او میروند برنادت تعریف میکند :

« صدها نفر مقابل غار زانو زده بودند اما من خیلی کم متوجه حضور آنها بودم  . هاله نورانی که بانو را احاطه کرده بود درخشنده تر بود حتی درخشانتر و نورانی تر از خورشید . رزهای طلایی روی پنجه پاهایش از طلا هم مشعشع تر و فروزان تر بود .

بانو برای دقایقی از بالای سر من به جمعیت خیره شد و غم و غصه بر چهره زیبایش سایه افکند و من علت آن را از او سوال کردم و او جواب داد که برای گناهکاران دعا کن . او در یک هاله نورانی احاطه شده بود و وقتی ناپدید شد ابر نورانی پیرامونش هم محو شد اما گرمایش در عمق جان من باقی ماند .»

دومینوی جکومت  رئیس پلیس ! او به همه ظنین و مشکوک بود . یک روز وقتی داشتم از کلیسا بیرون می آمدم او روسری ام را گرفت کشید و گفت پشت سر من راه بیا .

او مرا به دفتر کارش برد و سوال و جواب شروع شد ...رئیس پلیس با اصرار به من القا می کرد که مریم مقدس را می بینم . و من اصرار داشتم که یک بانو مقدس را مشاهده می کنم و رئیس پلیس می دانست که معنی آن کلمه  Aquero   احترم به حضور یک موجود مقدس و الهیست . هر کلمه ای که گفتم با کلی نیش و کنایه نوشت . و بعد آنها را برای من خواند . همه اش تحریف شده پر از غلط و اشتباه و کذب محض بود . من اعتراض کردم که آقا شما هر آنچه که من گفته ام را تغییر داده اید . او با برافروختگی و عصبانیت سرم داد کشید دختره بی شرم گستاخ و همچنانکه با عصبانیت سرزنشم می کرد  و یاوه سرایی می کرد ، منگوله کلاهش تکان تکان می خورد . همین موقع درب باز شد و پدرم وارد شد و گفت من پدر این بچه هستم .

روز بعد در کلاس تعالیم دینی دخترها به صورت یک مجرم از من کناره گیری می کردند و مادر سوپریور خانم ارشد کلیسا خدا را به خاطر بازداشت من به دلیل سوء رفتارم شکر کرد . خانمی مرا بچه لوس و بی ادب و بد اخلاق خواند . و دیگری سیلی به صورتم کوبید اما خواهر دامینه   با من مهربان بود . بعد از ناهار وقتی داشتم به کلاس بر می گشتم یک حصار و مانع نامریی مرا از جلو رفتن بازداشت و یک نیروی درونی مرا به سوی غار سوق می داد .در همان موقع یک افسر پلیس هم مرا تعقیب می کرد و مدام در مورد مسائل ماورایی در این عصر پیشرفته دانش در قرن نوزدهم حرفهای نیش دار می زد .

من مقابل غار زانو زدم و شروع به تسبیح گفتن کردم اما روح مقدس ظاهر نشد و مردم شروع به مسخره و ریشخند کردند که بانوی مقدس از پلیس ترسیده است ....

روز یکشنبه نیرویی ماورایی مرا به سوی غار می خواند و من به مادرم گفتم . و او همراه من آمد حدود 150 نفر آنجا بودند . و همچنین دکتر دوزوس . بانوی مقدس آمد و برای یک ساعت به همراه من دعا کرد و با من حرف زد . دلگیری روز قبلم در گرمای حضور او از بین رفت . او سه راز را فقط برای خود من گفت و من نباید هرگز آنها را به کسی بگویم . آنها به خود من مربوط است و مرا در دعا و نیایش و شکر گزاری و تواضع و فروتنی نگاه می دارد . وقتی که بانو ناپدید شد مادرم در کنار من زانو زده بود و به من دلداری می داد .

 من امروز متعجب هستم که مردم قادر به شنیدن صدای گفتگوی من و بانو نبودند . بانو به قدر کافی بلند صحبت می کرد و من هم برای اینکه صدایم را بشنود بلند صحبت می کردم با این وجود هیچ کس حرفهای ما را نشنیده بود . 

دریکی از این دیدارها بانو به همراه برنادت برای مردم طلب مغفرت میکند برنادت خود تعریف میکند :

 « ...عمه لوسیلم داشت گریه می کرد . او نمی توانست درک کند که چرا من روی زمین خزیده ام و زمین را بوسیده ام . من به عمه گفتم که بانو از من خواست به درگاه خدا برای تغییر گمراهان دعا کنم . و با تواضع و فروتنی زمین را برای مباهات و غرور آنان ببوسم ...»

در یکی از دیدارها آن خانم به برنادت می‌گوید که از آب چشمه‌ای که در زیر سنگ جاری است بنوشد و از گیاهان اطراف بخورد.

 

 جریان چشمه از زبان برنادت :

پنج شنبه 25 فوریه بانوی مقدس خیلی با آرامش و با حالت نیایش ظاهر شد و خیلی آرام به من گفت برو از آب چشمه بنوش و خودت را در آن بشور .

من نگاه کردم و چشمه آبی ندیدم پس به طرف رودخانه گیو رفتم . بانو مرا صدا زد و گفت آنجا نه و با اشاره انگشت به پایین تخته سنگ اشاره کرد . در آنجا مقداری رطوبت دیدم که گل بود . من سه مرتبه آب آن را بیرون انداختم و نخوردم و با این وجود بانو می گفت که آن را بخور . بعد در آن خودم را شستم . فقط در حدی که صورتم گل آلود و کثیف شد .

وقتی بانو ناپدید شد عمه برنارد  به صورتم سیلی زد . و گفت این مزخرفات را جمع کن . و من وقتی از بین مردم رد می شدم برایم هو می کشیدند و مسخره ام می کردند . همین باعث دامن زدن به تهمت های مردم شد و گفتند که من دروغپرداز و فریبکارم

 عصر آن روز الینور پرارد با من به غار آمد . آب از گودی که من در گل  کنده بودم ، می جوشید . الینورد آب را با یک شاخه چوب به جنبش در آورد و هرچه بیشتر شاخه را تکان می داد آب بیشتری می جوشید . بیشتر و بیشتر جوشید و هر چه بیشتر می جوشید زلال تر و صاف تر می شد تا اینکه آبش کاملا پاک وخالص و سره و زلال و کریستالی شد .

مردمی که صبح امروز گل و لای را دیده بودند و خندیده بودند و تمسخر کرده بودند حالا آب زلالی را می دیدند که هدیه ای از طرف خدا بود . آنها از فرمان بانو اطاعت کردند رفتند از آب چشمه نوشیدند و خودشان را در آن شستند .

لوییس بوریت  از دخترش خواست که برود و کمی از آب چشمه را برایش ببرد . چندین سال قبل چشم راست لوییس در معدن سنگ آسیب دیده بود وبیناییش  مدام بدتر می شد .

او چشمانش را با آب چشمه شست و روز بعد به دکتر دوزوس گفت که من شفا یافته ام . دکتر دوزوس جمله ای بر روی یک قطعه کاغذ نوشت و دستش را روی چشم سالم لوییس گذاشت و گفت این را بخوان و لوییس با صدای بلند آن را خواند . جمله این بود:

این بیمار مبتلا به یک کوری علاج ناپذیر و غیر قابل درمان است .

آن روز صبح ، یک یادآوری از کلام انجیل بود در مورد دریاچه ای در اورشلیم ، که خیلی از نابینایان و بیماران و شلان از آب آن شفا یافته بودند . مردمی که مرا مسخره کرده بودند حالا آب چشمه ماسابی را به عنوان هدیه ای الهی تقدیر می کردند .

روز دوشنبه بانو به من یک درس داد و یک مرحمت و عنایت خاص هم نسبت به یک دوست کرد . کاترین لاتاپی در اثر یک صانحه در سال 1856 دو تا از انگشتانش فلج شده بود . او دو تا بچه داشت و در انتظار به دنیا آمدن سومی بود .

آن روز دوشنبه وقتی بانو رفت ، کاترین کنار چشمه آب زانو زد و دستش را در آب آن فرو برد و در جا انگشتان فلجش ، انعطاف پذیری خود را به دست آورد . او یک دعای سپاس گزاری خواند و به طرف خانه اش در لوباجاک  که 9 کیلومتر دورتر بود به راه افتاد . آن روز بعد از ظهر جین کوچولو  Jean به دنیا آمد . بدون شک او موجودی خاص بود و می بایست یک کشیش شود .

به زودی اثرات شفا بخشی این چشمه مشخص شد. در طی این سالها ۶۷ شفای بدون توضیح با سند،  به معنای آنکه که هیچ آزمایش علمی نتوانسته آن را توضیح دهد، ثبت شده است.

آب این چشمه آزمایش شده و هیچ چیز خاصی جز مواد معدنی در آن یافت نشده است. برنادت خود معتقد بود که ایمان و دعا است که بیمار را شفا می‌دهد. او در کودکی به وبا دچار شد و بعدها از بیماری آسم رنج می‌برد. در طی یک حمله شدید آسم با نوشیدن آب چشمه بهبودی کامل پیدا کرد. اما بعدها برای شفای بیماری سل خود از این روش استفاده نکرد.به گفته خود برنادت آب این چشمه برای او نیست ...

 

 

برنادت خود میگوید : در چهارشنبه 7 آوریل و روز عید پاک ، یک بانگ درونی در وجودم برای رفتن به ماسابی و دیدار مادر مقدس حس کردم . وقتی وارد شدم صدها نفر از مردم آنجا مشغول دعا بودند . و برایم در آنجا جا نگه داشته بودند . من با بانو در عالم نیایش بودیم و می دانستم که دنیای ما قسمتی از دنیای بهشت است .

وقتی که بانو رفت متوجه دکتر دوزوس شدم که کنار من ایستاده است . او شمع را از دست من گرفت و شعله شمع را روی دست چپ من گرفت . و من با ناراحتی می گفتم که آقا دستم دارد می سوزد .

دقایقی بعد فهمیدم که در حین دیدن بانو شعله شمع انگشتان و کف دست چپم را احاطه کرده بوده و دکتر دوزوس خیلی متعجب شده بود که چطور روی انگشتان و کف دست من هیچ آثار سوختگی بر جا نمانده!

توضیحش ساده است . وقتی روح شخصی توسط مادر مقدس تسخیر شده ، آتش زمینی در مقابل گرمای وجود او هیچ است.....

 صبح روز 25 مارس با یک کشش قوی درونی از خواب بیدار شدم و به غار ماسابی فرا خوانده شدم . هنوز هوا تاریک بود که به ماسابیل رسیدم . بانو زودتر آمده بود و در آنجا منتظر من بود . 

من از او عذر خواهی کردم که دیر رسیده ام و گفتم سرماخوردگی دارم . بانو لبخند شیرینی به من زد و من زانو زدم و با هم شروع به دعا کردیم . بعد بانو خیلی خیلی نزدیک من آمد و من به او گفتم که چقدر به او عشق می ورزم و چقدر خوشحالم که دوباره می بینمش . او سه راز به من گفت که تا به حال با هیچ کس درباره آن ها حرف نزده ام

آن هنگام من گفتم که مادمازل آیا می تونید اونقدر محبتتون رو به من افزایش بدید و نامتون رو به من بگید و او در جواب به من لبخند زد و برگشت . من سه بار از او خواستم . بعد بانو دست هایش را به سمت بالا دراز کرد ، به آسمان نگاه کرد و با ملایمت به طرف من خم شد و گفت :

Que soy era Immaculada Conceptiou من باکره باردارم . بانو به من لبخند زد و بعد غیب شد . من تنها ماندم

من معنی کلمات را نمی دانستم اما حتما کشیش معنی آن را می دانست . من شمعم را در غار گذاشتم و در حالی که تمام راه کلمات بانو را با خودم تکرار می کردم ، مستقیم به نزد کشیش پیرامل رفتم . پدر در انتظار من بود . من به او جملات راگفتم :

I am the Immaculate Conception

و او را دیدم که بهت زده شدم . توضیح دادم که بانو می فرمایند که

I am the Immaculate Conception

پدر پیرامل خوب و مهربان ، بهت زده در جا میخکوب شد و در حالی که لکنت زبان پیدا کرده بود گفت : تو معنی این کلمات را می دانی ؟ من سرم را تکان دادم و گفتم نه !

پدر پرسید تو که معنی کلمات را نمی دانی چطور آنها را ادا می کنی ؟ من جواب دادم که من تمام طول راه کلمات را با خودم تکرار کردم و ادامه دادم در ضمن بانو هنوز بر ساخت بنای کلیسا اصرار دارند .

رنگ صورت پدر پیرامل تا سر حد مرگ پریده بود او به زور راه می رفت و بریده بریده به من گفت که بچه جان تو به خانه برگرد . یک روز دیگر با تو صحبت می کنم .

من سالها بعد فهمیدم که پدر پیرامل همان شب نامه ای برای اسقف اعظم نگاشته و گفته که

قلبش مالامال از شور و هیجان شده و چشمانش از اشک لبریز شده است .

کلمات بانو چه معنی داشت ؟ هیچ فکری به ذهنم نمی رسید . نمی دانستم من باکره حامله هستم یعنی چه تصمیم گرفتم از مادمازل استرید بپرسم . او دارای حواس ماورایی پاکی بود .

من سوال کردم مادمازل باکره حامله یعنی چه ؟ و او توضیح داد که پاپ چهارم در هشتم دسامبر چهار سال پیش این اصطلاح را در مورد مریم مقدس به کار گرفته است . دریافتم که چیزی را که هفت هفته تمام نمی دانستم و حالا می توانم اظهار کنم که آن فرشته ، کسی نیست جز مریم باکره ، مادر مقدس که از بهشت آمده که احساسات و شور و شوقش را با من قسمت کند . او دعایی آسمانی به من آموخته که به زمین تعلق نداشت . دعایی که روح زمینی نداشت . او برای من دعا کرده بود . او به من قول شادمانی داده بود نه در این دنیا که در دنیای ماوراء .

 

 

در تمام این دیدارها ، او با من نه با فرانسوی سطح بالای  مقامات لورد ، که با لهجه معمولی لورد ، یعنی زبان من ، صحبت کرده بود . مادر مقدس به من آموخت که نیایش و دعا و قداست خیلی ساده و بی تجمل است

سه دکتر برجسته به لورد آمدند که مرا معاینه کنند . و یک سیاست مدار به همراه آنها بود که از من سوالاتی کند . او گفت که مادر مقدس نمی تواند با لهجه محلی صحبت کند . عیسی مسیح و مریم مقدس آن زبان را نمی دانسته اند . و من به او گفتم که اگر آنها نمی توانند پس ما چطور می توانیم ؟

سه دکتر اظهار کردند که من از نظر مغزی و احساسی تعادل دارم . ولی از بیماری آسم رنج می برم . مادرم می توانست این بیماری مرا به آنها بگوید و زحمتشان را کم کند . برگ برنده مقامات همیشه این یک جمله بود « ما می توانیم تو را به زندان بیندازیم ».آنها انگار فراموش کرده بودند که من در سلول زندان کاچوت که در واقع زندان بلااستفاده پلیس بود ، با تمام افراد خانواده ام در یک اتاق زندگی می کنم . آنها می خواستند با این تهدیدها مرا از میدان به در کنند

اکثریت مردم حس کرده بودند که بانوی مقدس ما آمده که لورد را تقدیس کند . وقتی مردم به این واقعیت اطمینان پیدا کردند ، از شادی در پوست خود نمی گنجیدند . در تمام طول مدت ظهورات ، هیچ جرم و جنایتی در شهر صورت نگرفت و مردم به کلیسا هجوم آورده بودند و نزد کشیش ها اعتراف می کردند . رمق کشیش های ناحیه تقریبا کشیده شده بود و خیلی خسته شده بودند .

بانو به من گفته بود که همیشه یک شمع مقدس با خودم به غار بیاورم و بعد دوباره آن را با خودم به خانه ببرم. اما در روز 25 مارس او از من خواست که شمع را همانطور روشن ، در غار جا بگذارم . و تا به این روز همیشه شمعها در ماسابیل بر افروخته بودند .

من متوجه شدم که بانو گاه گداری از بالای سر من به جمعیت نگاه می کند و از بین جمعیت نفر به نفر را نگاه می کند و به مردم لبخند می زد گویی دوستانی عزیز و آشنا هستند!!!

او فراموش نکرده بود که مقامات شهر چقدر باعث پریشان حالی و نگرانی والدینم شده اند . همه آنها عاقبت به دیدارها و ظهورات مریم مقدس ایمان آوردند و همگی در حالی از دنیا رفتند که صلیب مسیح را در دستانشان می فشردند .

سه هفته بدون دیدار بانو گذشته بود و من می دانستم که باز هم او را خواهم دید . می دانستم که بدون خداحافظی نخواهد رفت .

در این اثنا ، مردم مرا اذیت می کردند ، پلیس مراقب من بود ، بازرس عمومی تقریبا مرا از پا در آورده بود و والدین بیچاره ام چه عذابی از دست مقامات شهر می کشیدند فقط در حیات ابدی آشکار خواهد شد !

علی رغم توطئه ها و طرح ریزی نقشه های جورواجور ، اتفاقات حیرت انگیزی رخ داد که مردم در ایمانشان استوار شدند .

بچه کرازین بوهوهارت ، یک طفل دوساله ، در شرف مرگ بود و تابوت کوچولویش در حال ساخت بود .

کرازین کودکش را به ماسابیل آورد و برای پانزده دقیقه او را در آب سرد چشمه غوطه ور کرد . روز بعد ، لوییس کوچولو سرشار از جان و زندگی راه می رفت . دکتر دوزوس و دکتر ورگز بچه را معاینه کردند و هر دو پزشک تصدیق کردند که شفای کودک با توجه به دانش پزشکی ، توضیحی ندارد .

 بانو خداحافظی می کند:

شانزدهم جولای من در سکوت ، جلوی کلیسای منطقه زانو زده بودم و از خدا به خاطر سومین عشای ربانی ام تشکر می کردم که ناگهان یک جوشش ناگهانی از احساسات آشنا مرا به سوی غار فراخواند . احساس می کردم که مریم مقدس مرا می خواند .

جکومت غار ماسابیل را حصار کشی کرده بود و یک تابلو علم کرده بودند که رویش نوشته بود ورود به این منطقه ممنوع است .

من با شتاب به چمنزار کنار ماسابیل رفتم . زانو زدم و شمع را روشن کردم . من شروع به ذکر گفتن کردم که بانو در حالی که به من لبخند می زد در غار ظاهر شد . روز عید مریم مقدس بود . ( عید کوه کارمل ) او زیبا تر از هر موقع دیگری به نظر می رسید .

احتمالا این آخرین باری بود که او را روی زمین می دیدم . و من این را می دانستم . من از روی حالت تکان دادن سرش وقتی که گفت خداحافظ ، حس کردم که این آخرین دیدار ماست . او بهشت را در قلب من به جا گذاشت و تا به امروز در قلب من باقی مانده .

12 روز بعد کمیسیونی برای بازجویی و بررسی ظهور مریم مقدس تشکیل شد .

دکتر دوزوس ، لیست شفاهایی که در طول استفاده از آب چشمه مشاهده کرده بود ، تهیه کرد . او به خیره سری و یک دندگی متهم شد ولی او به راحتی واقعیت ها را گفت و اقرار کرد این شفاها فرا تر از دانش پزشکی است و توضیحی ندارد . واقعیت ها ، تسلیم ناپذیرترین چیزهای دنیا هستند . آنها را نمی توان انکار کرد و به راحتی از بین نمی روند .

دکتر دوزوس از جانب یک منبع غیر منتظره حمایت می شد . ناپلئون سوم که رفتار بسیار بدی با کلیسا داشت و حتی نشریه های کلیسا و انجمن وینسن دی پال را Vincent De Paul توقیف کرده بود ، دستور داد که تابلوی جکومت را در بیاورند ، نرده های اطراف غار را بکنند و غار ماسابیل به مردم پس داده شد . جکومت هم به آرلز انتقال داده شد .

کارگران با شور و اشتیاق نرده ها را خراب کردند و جمعیت به ماسابیل هجوم آوردند . بانو دوباره پیروز شد . آن روز بعد از ظهر شمعها به افتخار بانو در ماسابیل افروخته شدند .

بارها مقامات تصمیم گرفتند برنادت را بازداشت کرده وبه زندان ویا بیمارستان روانی بیفکننداما مردم وپدر پیرامل مانع میشدند دریک مورد مقامات به ملاقات پدر پیرامل رفتند . آنها تصمیم داشتند برنادت را بازداشت کنند و به بیمارستان روانی تاربس بفرستند ولی برای این کار نیاز به تاییدیه کشیش ناحیه داشتند وگرنه برایشان دردسر ساز می شد . آنها به او پیشنهاد کردند که بهتر است برای به زندان انداختن دردسر ساز کوچولو ، با هم متحد شوند . پدر پیرامل فریاد زد که من وظیفه ام را را به عنوان پیشوای روحانی منطقه خودم و نگهبانی گروه خودم خوب می دانم . پزشکان خود شما هیچ ناهنجاری و آنرمالی در وجود برنادت گزارش نکرده اند . قبل از اینکه یک مو از سر دخترک کم کنید اول باید مرا به زمین بزنید از روی جنازه ام رد شوید و لگد کوبم کنید ....

قابل ذکر است که هرچند حکومت وقت با برنادت مخالف بوداما بالاخره  جکومت اعتراف کرد که ضدیت و دشمنی ما پوچ و بی اساس بوده . مریم باکره مقدس جانب دار برنادت بوده .

 تصویر برنادت 

  

دعا و توبه برنادت :

برای حفظ جان برنادت  از مقامات شهر پدر پیرامل اورا  با خواهران راهبه در بیمارستان پانسیون کرد . وی کم کم  نوشتن و زبان فرانسه و خیاطی و گلدوزی و قلاب دوزی آموخت . با وجود اینکه شانزده ساله شده بود اما قد و قواره اش یازده دوازده ساله می نMsoNormalمود .

او در یک صومعه 300، مایل دورتر از خانه زندگی می کرد و در آنجا از دید عموم، پنهان باقی ماند . دیر کوچک ، پناهگاهی برای او به شمار می رفت که او را از بازجویی های متعدد و سیل دیدار کنندگان و زائران نجات داد . ملاقاتهایی که هرگز متوقف نشد و می رفت که برای سراسر دوران زندگی برنادت ادامه یابد !

ذکرودعای برنادت با تسبیح بود به گفته خودش :

روش دعای من با تسبیح بود و این در واقع تمام زندگی من بود . در دست گرفتن آن به انسان آرامش و صفا و شادمانی می دهد . یک روز تسبیحی که در حین دیدارهای مریم مقدس به دست می گرفتم گم شد و دیگر هیچ اثری از آن یافت نشد . آن تسبیح را حواهرم توینت در سال 1856 به من داده بود . یک روحانی با افتخار ادعا کرد که تسبیح من نزد اوست و من جواب دادم که اگر کسی ادعا کند که تسبیح من نزد اوست مطمئنا آنرا دزدیده است چون من هرگز آن را به کسی نبخشیده ام ... ...

سالها بعد در دیر نورز برنادت در دفتر دعایش نوشت  که من هیچ نبودم و خداوند توانست با عشای ربانی از این هیچ ، یک موجود بزرگ و رفیع خلق کند . من با مسیح دوست و صمیمی هستم . ..سرنوشت من چقدر رفیع و بزرگ بود ....

در ژانویه 1862 ، حکم اسقف رای خود را بر این مبنی صادر کرد که ما تصدیق می کنیم که مادر مقدس در 11 ژانویه 1858 و روزهای بعد بر برنادت سوبیرو ظاهر شده و پیشنهاد می کنیم در محل غار که حالا در قلمرو اسقف تاربس است ، کلیسایی بنا شود .

تقاضای برنادت برای ساخت کلیسای کوچک در محل یاد شده باعث شد که تعداد زیادی کلیسا در شهرلورد ساخته شود. تمام این کلیساها زیر نظر کلیسای کاتولیک روم هستند. سالانه نزدیک به ۵میلیون زائر از این شهر دیدن می‌کنند. در فرانسه تنها پاریس هتل های بیشتری از شهر لورد دارد.

 

 

سخن برنادت درمورد زندگی :

چقدر ابلهانه است که انسانی که قرار است خیلی زود دنیا را به مقصد بهشت ترک کند ، به چیزی دنیوی و مادی دلبسته باشد ! یک بار یکی از زائران در لورد از من پرسید که چرا از بانو نخواستی که خودت را شفا دهد و من گفتم که : بانو به من گفت که در این دنیا خوشبخت نمی شوم ولی در جهانی دیگر رستگار خواهم شد بانو به من گفت تو در جوانی خواهی مرد .

در سپتامبر 1877 به یکی از خواهران گفتم که مدت زیادی بین شما نخواهم بود و به زودی بیمار می شوم و در همان درمانگاهی که در اداره اش کمک می کردم ، بستری خواهم شد . بستر بیماری من کلیسای کوچک سپیدم خواهد شد و بعد هم صلیبم خواهد بود . زمانی که در بستر زجر می کشم ، بسترم به مثابه صلیبم خواهد بود . ....

من تصمیم گرفته بودم که حربه ام دعا و فداکاری باشد . چیزی که تا نفس آخرم باید انجام می دادم . بعد حربه فداکاری از من ساقط شد اما دعا و نیایش بود که مرا به سوی بهشت رهنمون می کرد ماموریت من رو به پایان بود . بانویی که خودش را به من و پدر پیرامل معرفی کرده بود حالا می توانست برای ابدیت فرزندش را پیش خود داشته باشد..

 

 

فوت برنادت :

اوسرانجام پس از یک دوره طولانی رنج و بیماری ، در اثر سل استخوان( در۱۶ آوریل ۱۸۷۹ـ بهار ۱۲۵۸هجری شمسی در سن 35 سالگی ) درروز عید پاک به حیات ابدی و شادی جاودانه دست یافت .

در آن روز خواهر ناتالی پرتات Nathalie Portat حدود ساعت سه بعد از ظهر به اتاق برنادت آمد . وقتی حالش بد شد در اتاقش در دیر بر روی صندلی نشست و ازدوستش خواهش کرد کمکش کند آخرین دعای شکرگزاری اش را ادا کند . او صلیبش را در دست می فشرد و می گفت

"خدای من ، من به تو عشق می ورزم ، با تمام قلبم و با تمام روحم و با تمام توانم . "

خواهر ناتالی شروع به دعا کرد و بر مریم مقدس سلام فرستاد و برنادت با وضوح گفت " ای مادر مقدس ، برای من دعا کن . یک گناهکار بیچاره ، یک گناهکار بیچاره ."

برنادت  با صدای بلند دعایی راکه مریم مقدس به او آموزش داده بود را خواند  و بر روی همان صندلی  فوت کرد .

اتاق برنادت

 

 

صندلی فوت برنادت 

وقتی که خبر فوت برنادت سوبیرو اعلان شد ، مردم جمع شدند که مراتب احترامشان را به جای آورند . احساسات مذهبی شان آنها را بر آن داشت که دسته جمعی فریاد بزنند مقدسه از دنیا رفت ... مقدسه از دنیا رفت ...

برنادت واسطه ای بود که کلام مریم مقدس را برای مردم  واگویه کردکلماتی که بار معنایی سنگینی داشت . کلام او ارزشهایی چون ایمان ، دعا ، توبه  وغیره  را به مردم  آموزش داد  

 تصویر برنادت درهنگام خاکسپاری 

 

 

 

نبش قبر برنادت :

دوستان برنادت  مصرانه می خواستند که برنادت تقدیس شود و لقب مقدسه بیابد . اما یک مانع محکم سر راهشان بود . مادر وازو کدبانوی دوران نوآموزی برنادت !کسی که دائم برنادت راتحقیر میکرد ونمیتواست بپذیرد که دختری جوان بتواند به این مقام وشهود برسد وی برنادت را دروغگو میپنداشت وحتی در بیماری برنادت به او گفته بود اگر تاصبح نمیرد لباس راهبه اش را پاره میکند ودور می اندازد ....

دو سال بعد از مرگ برنادت ، مادر وازو این زن قدرتمند و ترسناک ، مقام ارشد راهبه ها را کسب کرده بود . او نتوانسته بود برنادت را با قالب یانسن گراییJansenistic خود تطبیق دهد . و حالا هم نمی توانست نجوای خدا را از زبان مردم  بشنود . او قبلا هر گونه یادآوری و صحبت در مورد رویت های برنادت را ممنوع کرده بود و حالا هم تقدیس او و حرف و حدیث پیرامون این قضیه را ممنوع می کرد برنادت روزی به او گفته بود مرا اینقدر تحقیر نکنید و او با تندی تشر زده بود که باید تا فرا رسیدن مرگم صبر کنی . از عمر خواهر وازو یک ربع قرن باقی مانده بود . او در سال 1907 در لورد درگذشت .

دو سال بعد ، خواهر جوزفین فوریستر Josefine Forrestier نهضت تقدیس برنادت را بنا نهاد .

(در ۲۲ سپتامبر ۱۹۰۹ ـ ۱۲۸۸ ه.ش ) به عنوان بخشی از اقدامات رسمی تقدیس ، برنادت بعد از سی سال از مرگش درنزد تعدادی ازماقامات  نبش قبر شد و تابوتش بازگشایی شد . صلیب دستش زنگ زده بود و لباس راهبگی اش مندرس شده بود . اما خود برنادت کاملا و به زیبایی سالم و پاک باقی مانده بود . چنین به نظر می رسید که او فقط آرمیده است و کمترین اثری از بوی نامطبوع به مشام نمی رسید .

 بدنش را شستند ، لباس مجدد بر تنش کردند و دوباره به خاک سپرده شد.

بار دوم ، در ۳ آوریل ۱۹۱۹ ، بدن او مجدداً از قبر درآورده شد . باز هم بدنش سالم مانده بود . در ۱۹۲۵ ، بدن او برای بار سوم از قبر درآورده شدودوباره آزمایشات بر روی  او انجام شد بازهم پزشکان تایید کردند که او سالم است وهیچ اثری از بوی بدویافساد  در او مشاهده نمیشود

در 8 دسامبر 1933 ، پاپ پیوس ششم برنادت را قدیسه کلیسای کاتولیک اعلام کرد . روز عید تقدیس او را 18 فوریه در نظر گرفتند . همان روزی که مریم مقدس به او قول شادمانی ابدی داده بود نه در این دنیا که در دنیای دیگر پاپ  دو روز عید دیگر هم برای او در نظر گرفت . یکی 16 آوریل سالگرد فوتش و دیگری 11 فوریه . روزی که مریم مقدس برای اولین بار از بهشت قدم به ماسابیل گذاشت تا برنادت را ببیند .

یک تابوت کریستالی برای برنادت مقدس تهیه شد . او در صومعه گیلدارد مقدس در کلیسای نورز جایی که وی به مدت  13  سال در آنجا زندگی کرده بود منتقل شد . وی در معرض دید عموم قرار گرفت  یک خواهر مقدس و یک کشیش به بازدید کنندگان خوشامد گویی می کردند و در مورد زندگی برنادت و پیامهای مریم مقدس با آنها صحبت می کردند .

 

 

. بدن او اکنون در کلیسای سنت برنادت در [Nevers] محل زیارت مؤمنان کاتولیک است. بدن او ، با عمر بیش از ۱۳0 سال ، هنوز دست نخورده است.گفته میشودکه  جسم این بانوی مقدس تا به امروز در یک تابوت شیشه ای در شهر نورز فرانسه نگهداری می شود.

 

درروزاو صدهاهزارتن جمع میشوند که نزدیک به 10 هزار نفر از آنها بیمارانی هستند که روی صندلی چرخدار یا مستقیما روی بستر در مراسم مذهبی لورد شرکت می کنند. آنها جمع میشوند تا شفا بطلبند.

سالانه 6 میلیون نفر از شهرک لورد در فرانسه ( در جنوب غرب تولوز) زیارت می کنند.گفته میشود که این مقدس ترین مکان مذهبی برای مسیحیان کاتولیک در اروپاست.

بر اساس نوشته روزنامه گاردین 7000 نفر ادعا کرده اند که شفا گرفته اند. کلیسا تنها 66 مورد را رسما به عنوان شفای معجزه آسا پذیرفته است. 2500 مورد هم از نظر علمی توضیح ناپذیر اعلام شده است.

من به درست و نادرست این خبرها کاری ندارم. اما این واقعیت که دهها هزار نفر در یک مکان مذهبی جمع می شوند که گروهی از آنها سخت بیمارند و برای شفا و معجزه آمده اند انکار کردنی نیست.

 جمعیت کثیر مردم برای زیارت برنادت

 

 

به گفته یکی از زیارت کننده گان وی :

ما لذت را هنگامیکه برنادت را در زیارتگاهش دیدیم  حس کردیم و چشیدیم . چشمانش بسته بود اما او آنجا بود دست نخورده و سالم . بله همان صورتی که نور خیره کننده و اسرار آمیز بانوی قدیس  بر روی آن تابیده بود ، صورتی که انوار راز آلود باکره مقدس بر روی آن منعکس شده بود ! سالم و دست نخورده بود . آن لبهایی که با مریم مقدس سخن گفته بود سالم و پاک باقی بود . آن دستهایی که توسط دستان مریم مقدس به طرف چشمه ماسابی هدایت شده بود که برای ما با زحمت حفر کند و با خاک مقدس ماسابی خراشیده شود تا برای ما چشمه معجزه آسای توبه را جاری کند .

بله همان پوست لطیفی که با خاک مقدس ماسابی خراشیده شد الان اینجاست سالم و پاک . سالم و دست نخورده . قلبی به وسعت اقیانوس با آن همه مهربانی که در عشق مسیح و مادرش می تپید و برای گناهکاران در سراسر عالم طلب بخشایش می کرد سالم و درست اینجاست . انگار که او فقط به یک خواب آرام فرو رفته است و منتظر است که یک فرشته از بهشت او را بخواند تا دوباره بر روی پاهایش برخیزد . چقدر آرام و زیبا آرمیده است این فرشته ! بله خداوند نخواست که او به تمامی از میان ما انسانهای فلک زده برود . برادران و خواهرانش را که به خاطر آنها جان خود را داد ترک نکند . بله او هنوز در میان ماست .برنادت سوبیرو !

 

این واقعیت که بدن برنادت در طول این همه سال ، سالم و درست باقیمانده لزوما معجزه نیست . این واقعیت به خوبی شناخته شده که اجساد در انواع به خصوص خاک به درجات مختلفی شروع به تجزیه و از هم پاشیدن می کنند و ممکن است به تدریج مومیایی شوند . ولی به هر حال در مورد برنادت این مومیایی شدن  به طرز عجیبی حیرت آور است . بیماری او و وضعیت بدنش در هنگام مرگ و رطوبت زیرزمین دیر جوزف  مقدس  قاعدتا باید باعث پوسیدگی گوشت و بدن وی می شده است ( لباسهای رهبانیت برنادت مرطوب بود و تسبیح دستش زنگ زده بود و صلیب تسبیحش در اثر رطوبت سبز رنگ شده بود ) .

 

انگیزه من در نوشتن زندگی نامه این دختر به دلایل زیراست:  

1- مهمترین انگیزه من پاسخ به یاوه گویان مسلمانی  است  که نه تنها خود را بالاتر از بقیه میدانند بلکه پارا فراتر نهاده  وبه تمسخر ادیان آسمانی  دیگر میپردازند وپیروان آنها را مجوس وکافر میخوانند کسانی که به نظر من فقط نام مسلمان را با خود یدک میکشند واز دین اسلام بچزنماز وروزه  ظاهری چیزی بلد نیستند

درزندگیم بارها با این انسانها روبرو بود ه ام به نظر من انتقاد سازنده وتوهین دو مقوله بسیار متضاد همدیگرند وکسی حق ندارد به دیگری توهین کند 

2- پاسخ گویی به کسانی که زندگی طولانی امام زمان (عج) را امری نشدنی فرض میکنند وزندگی وجوانی امام را منکر میشوند وفراموش کرده اند که خداوندی که قادر است جسدی را جوان وسالم نگه دارد برایش کاری ندارد که انسانی را عمر طولانی عطا کند

3- علاقه بسیار من به این دختر

 برای کسانی که به خدا ایمان دارند هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسانی که به خدا اعتقاد ندارند هر

توضیحی ناکافیست.

تا به امروز ، بدن برنادت مقدس ، سرچشمه ژرف الهام و معماییست در مورد راههای عجیب و خارق العاده خدا .

 

 

 

حسنعلی خان میر پنجه آقاسی،    فرمانده نیروهای مقاومت خوی، در برابر حمله ارامنه(جیلوها)

حسنعلی خان میر پنجه آقاسی،

  فرمانده نیروهای مقاومت خوی، در برابر حمله ارامنه(جیلوها)

در خرداد ماه سال 1297 شمسی آسوری ها و ارامنه توانسته بودند با بکارگیری روش‌های کاملاً وحشیانه حاکمیت خود بر شهرهای اورمیه و سلماس را تحکیم ببخشند از سوی دیگر ارامنه شمال ارس (آراز) نیز با قتل عام و اخراج ددمنشانه توانسته بودند بر روی پیکرهای به خون خفته صدها هزار مسلمان، جمهوری مستقل ارمنستان را به مرکزیت شهر قبلاً مسلمان نشین ایروان بنا کنند. لذا برای ایجاد یک مملکت بزرگ مسیحی نشین لزوم برقراری ارتباط بین ارامنه مستقر در ایروان، اورمیه و وان احساس می شد و در این بین تنها شهر تصرف نشده خوی و منطقه استراتژیک مرزی و وسیع آواجیق (سرحددار آواجیق در این تاریخ، مرحوم پاشاخان میرپنج جد بنده بودند) و چالدران بود.

مأموریت اشغال خوی به "آندرانیک" نامی از ارامنه شمال آراز واگذار می شود و او با نیرویی که تعداد آن را بین 3 تا 12 هزار می نویسند عازم تصرف خوی می گردد. در خوی اما مردم از مدتها پیش با دیده ای باز سیر حوادث را دنبال می کردند و تلاش می‌نمودند بلایای آمده بر سر دیگر شهرهای غرب آذربایجان بر آنان نازل نشود و حتی در تشکیل اردویی برای نبرد با مسیحیان نیز سعی وافر نموده، دستجات بسیاری از آنان در جنگ با جیلوها شرکت کرده بودند که البته نتیجه ای جز شکست حاصل مسلمانان نشده بود.به هنگام آغاز حملة آندرانیک به خوی، سپاهیان عثمانی وارد منطقه غرب آذربایجان شده و سلماس و پیرامون آن را از تصرف مسیحیان خارج ساخته بودند.
در خوی نیز شهر به وسیله یک انجمن مشورتی متشکل از رجال سرشناس اداره می شد و فرماندار شهر نیز (حسنعلی خان میرپنجه آقاسی) می بود. گرچه عثمانی ها نیز در حدود هفتصد سرباز در خوی مستقر کرده بودند، ولی مرکز فرماندهی آنها در سلماس در 45 کیلومتری جنوب خوی قرار داشت. باید توجه داشت که تصرف خوی با آن قلعه و باروی مقاوم، هم ارتباط ارامنه را راحت تر می‌سـاخت و هم دژ مستحکمی برای مقابله با حمله احتمالی مسلمانان می بود. روز اول تیرماه 1297 شمسی خبر عبور قشون ارمنی، تلگرافی به شهبندری عثمانی در خوی می رسد. سربازهای مستقر در خوی همراه با تعدادی از مردم خوی برای مقابله با مهاجمان عازم می شوند و در گردنه ارسی در شرق خوی با آنان درگیر می گردند. تفوق ده به یک نفرات دشمن نتیجه ای جز شکست مسلمانان دربر ندارد. عده کمی به زحمت خود را به شهر می رسانند.

فرمانده نیروهای عثمانی چاره‌ای جز ترک شهر و آوردن قوای کمکی نمی‌بیند. لذا از مردم شهر می خواهد یک شبانه روز مقاومت کنند تا او بتواند نیروی کمکی بیاورد.همهمه ای در بین مردم شهر می افتد. طبق معمول این گونه مواقع، عده ای راحت طلب بار و بنه جمع کرده به سمت کوهستانهای غرب شهر فرار می کنند. اما مردانی که مردیشان در اینگونه هنگامه ها مشخص می شود عزم مقاومت دارند. حتی ایده تسلیم بی قید و شرط نیز خریداری ندارد. فجایعی که ارامنه در اورمیه و سلماس به بار آورده اند نتایج هرگونه سستی و کاهلی را از قبل مبرهن ساخته است.

سپیده دم روز دوشنبه سوم تیرماه 1297 حمله مهاجمان به شهر خوی آغاز می شود. مردم غیر نظامی تنها به خاطر دفاع از ناموس و خاک دست به سلاح برده، بر بالای دیوارهای قلعه آماده نبرد می شوند. روحانیان مبارز شهر حکم به شکستن روزه در آن روز می دهند و خود دوشادوش بقیه مردم سلاح بر دست به دفاع قیام می کنند. با طنین نخستین گلوله های شلیک شده ترس و دلهره معنی خود را از دست می دهد. صفیر گلوله های آتشین مردان با غیرت مسلمان در آسمان شهر طنین انداز می شود. زنان و کودکان نیز در این جنگ نابرابر بیکار نیستند. وظیفه تدارکات بر عهده آنان است. صفوف ارامنه مهاجم هر لحظه به شهر نزدیک تر می شود. تا ظهر نزدیک به نصف قلعه را محاصره می کنند.

در گرماگرم نبرد رسیدن دو نیروی کمکی روحیه و شعفی در بین مدافعان پدید می آورد. سالار حسینقلی خان آواجیقی با سواران دلیر و جنگاور آواجیق و نیز تیمورخان سرتیپ صمصام همایون با جمعی سواره و پیاده از اَگری بوجاق به یاری مردم شهر می آیند. صحنه های بس اعجاب انگیزی در آن مدت کم دفاع مشاهده می شود که قابل وصف نیست.

قضیه فرار مدافعان بخشی از قلعه و تحریک غیرت آنان به وسیله (زری خانم ) نامی و بازگشت مدافعان و دفع مهاجمان ارمنی خود نمونه ای از شیرزنی زنان آذربایجانی است.آمدن ارامنه با لباس عساکر عثمانی و مکر آنان به قصد فریب محافظان دروازه قلعه و شجاعت مثال زدنی خلیل نامی در عقیم گذاشتن حیله آنان از دیگر داستانهای شنیدنی این روز است که حتی امروزه نیز نقل آن در بین مردم خوی رایج است.

 

تدین

Gen. Fazayel Tadayoun.jpg