ارتشبد پزشک فضائل تدیُّن

ارتشبد پزشک فضائل تدیُّن زادروز ۱۲۸۷زنجان  فرمانده نیروی هوائی شاهنشاهی در دوران پهلوی دوم و یکی از بیست نفر فرماندهان و افسران ارشد ارتش ایران بود که در تمامی دوران زمامداری پهلوی به درجه ارتشبدی، که بالاترین درجه نظامی اعطا شده در آن دوران بود نائل گردید.

سالهای نخست زندگی

فضائل تدین پس از تحصیلات مقدماتی وارد دانشکده افسری نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی گردید و در عین حال تحصیلات خود را در رشتهٔ پزشکی و به عنوان بورسیه پزشکی ارتش شاهنشاهی دنبال نمود. وی دوران دانشکده پزشکی را با موفقیت سپری نمود و در عین حال به عنوان افسر نیروی زمینی دوره‌های مربوط به پزشکان را در دانشکده افسری نیروی زمینی طی نمود. وی از جمله افسران نیروی زمینی بود که به طور سالیانه و به عنوان سهمیه نیروی هوایی، از دانشکده افسری به این نیرو انتقال می‌یافتند و بدین ترتیب وی، با اینکه خلبان نبود و دوره‌های مربوط به نیروی هوایی را نگذرانده بود، پیشرفت خویش را در نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی و پس از انتقال به این نیرو آغاز نمود.

نقش در وقایع پس از ۲۸ مرداد ۳۲

از فضائل تدین در تاریخ معاصر ایران، نخستین بار در وقایع پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و در ماجرای دستگیری دکتر حسین فاطمی و ماجرای سوء قصد به وی با چاقو، توسط شعبان جعفری (معروف به شعبون بی‌مخ) و اکبر گیلیکه‌ای و جمعی دیگر از اوباش تهران، که به زخمی شدن دکتر فاطمی (و همین‌طور خواهرش، سلطنت فاطمی) و بستری شدن وی در بیمارستان نظامی منجر می‌شود، نام برده می‌شود. ظاهراً دکتر فضائل تدین با درجه سرهنگی و با عنوان سرهنگ پزشک فضائل تدین در این زمان یکی از پزشکان معالج دکتر فاطمی بوده‌است. بعنوان نمونه در این ارتباط در مقاله‌ای به قلم دکتر آرمان نوری (که از طرفداران فاطمی و بالطبع از مخالفان محمدرضا شاه و افسران وفادار به او، همچون سرهنگ دکتر فضائل تدین است)، می‌خوانیم:

... در این هنگام حکم اعدام دکتر فاطمی تأیید می‌شود. پس از شکنجه‌های فراوان در روز ۷ مهر ماه ۱۳۳۳ دکتر فاطمی را در حالی که از درد به خود می‌پیچید روی برانکارد به دادگاه نظامی منتقل کردند. وکیل او سرتیپ عبدالله قلعه بیگی از دادگاه خواست تا قاضی و دادستان از محل زندان که نزدیک هم بود دیدن نمایند تا آثار استفراغ خونی شب قبل دکتر فاطمی را مشاهده نمایند و به آنها ثابت شود که در این شرایط، محاکمهٔ او غیرقانونی است اما پزشکان خائن سرلشکر دکتر نصرالله خوشنویسان، سرلشکر دکتر کریم ایادی، سرتیپ دکتر نصرالله مقبلی و سرهنگ دکتر فضائل تدین با وجود استفراغ خون شب قبل اعلام نمودند که او در سلامت است و وکیل او نیز پس از زمان تنفس دیگر به دادگاه بازنگشت و برای آن که سریعتر کار تمام شود وکیل دکتر علی شایگان و مهندس احمد رضوی را که حتی تا آن موقع پرونده را ندیده بود به عنوان وکیل تسخیریش انتخاب کردند و آزموده که او را «آیشمن ایران» نامیدند در حالی که حتی محاکمه مصدق هم علنی بود از دادگاه خواست تا محاکمه دکتر فاطمی، سری و غیر علنی باشد و سرانجام حکم دستوری اعدام دکتر فاطمی صادر شد. رئیس دادگاه اولیه سرتیپ قطبی (دائی فرح دیبا) و رئیس دادگاه تجدید نظر سرلشکر منصور مزین بود و تقاضای فرجام هم رد شد.

مناصب مهم

از ظواهر چنین برمی‌آید که فضائل تدین، به خاطر وفاداری خویش به محمدرضا شاه پهلوی، در سالهای بعد پیشرفت خویش در نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی را به سرعت آغاز کرده‌است. وی در سال ۱۳۴۶ به عنوان ریاست ستاد نیروی هوایی و سپس، و بعد از بازنشستگی تیمسار سپهبد نوری اسفندیاری، به عنوان جانشین فرمانده نیروی هوایی، یعنی به عنوان جانشین تیمسار ارتشبد محمد خاتم منصوب می‌گردد.

همچنین پس از اینکه تیمسار ارتشبد خلبان محمد خاتم، فرمانده نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی در روز جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۵۴، و در جریان سقوط کایت، درمی‌گذرد، جانشین وی، تیمسار سپهبد فضائل تدین به درجه ارتشبدی نائل شده و به سمت فرمانده نیروی هوایی شاهنشاهی منصوب می‌شود.

وی از روز ۲۱ شهریورماه ۱۳۵۴ تا روز ۱۸ بهمن ۱۳۵۵ یعنی زمان مرگش، فرمانده نیروی هوایی ایران بود.

درگذشت

ارتشبد فضایل تدین، سرانجام در روز ۱۸ بهمن ماه سال ۱۳۵۵ خورشیدی، هنگامی که در حال تمرین برای آموزش خلبانی هلیکوپتر بود، و در تپه‌های لویزان واقع در شمال شرقی تهران پرواز می‌کرد، بر اثر نقص فنی در هلیکوپتر خویش، سقوط نمود و در دم، کشته شد. دراین سانحه ای هوایی ستوان جمال محزون زاده ۱۳۲۵ و استواراسماعیل شایسته نیا زاده ۱۳۲۸ همراه او کشته شدند وی را در گورستان ظهیرالدوله تهران به خاک سپردند. بر سنگ قبر مجللی که بر آرامگاه او نصب شده‌است، این عبارات ساده به چشم می‌خورد:

بلند آسمان جایگاه من است، آرامگاه شادروان تیمسار ارتشبد فضائل تدین، فرمانده فقید نیروی هوایی شاهنشاهی که در تاریخ ۱۳۵۵/۱۱/۱۸، در اثر سانحه هلیکوپتر، در حین انجام وظیفه درگذشت.

شایعاتی دربارهٔ مرگ او

بعد از کشته شدن ارتشبد فضائل تدین در سانحه هلیکوپتر، شایعاتی دربارهٔ عمدی بودن این سانحه و نقش شاه در از میان بردن او، به گوش می‌رسید و برخی با توجه به این که فرمانده قبلی نیروی هوایی یعنی ارتشبد خاتم نیز، بر اثر سانحه سقوط کایت در سد دز کشته شده بود، بر آن بودند که دربار در هر دوی این سوانح ایفای نقش نموده است. در مورد این شایعات هیچگونه سند و مدرکی ارائه نشد.

امان الله اردلان

حاج عزالمالک اردلان، امان الله خان، سیاستمدار بزرگ کُردستان

 

 

حاج عزالمالک اردلان، امان الله خان، سیاستمدار بزرگ کُردستان

  عمر فاروقی نویسنده و فعال و پژوهشگر تاریخی در یادداشت زیر به بررسی زندگی مرحوم امان الله خان اردلان پرداخته است.

 

  در تاریخ معاصر ایران از عهد ناصرالدین شاه قاجار تا شروع انقلاب اسلامی در سال 1357 نام یکی از سیاستمداران و رجال کشور ایران در تاریخ مشاهده می شود مع در عهد پهلوی ها، ریاست دودمان کُرد اردلانی را برعهده داشته و علیرغم علاقه ی شدیدش به دین و میهن و خاستگاه خودش متأسفانه در مرکز کردستان (سنندج) که مورد احترام و علاقه ی او بوده مورد بی مهری قرار گرفته و می توان گفت با تمام خدماتش و نیز سرپرستی دودمان اردلان، تا پایان زندگی اش، به فراموشی سپرده شده است.

 

مرحوم امان الله خان اردلان برای اولین بار در خاطرات و سفرنامه سلطان مظفرالدین شاه قاجار ظاهر می شود که به هنگام بازگشت سلطان از سفر اروپا، بهمراه عده دیگری در سن حدود بیست سالگی به استقبال او و پدرش حاج ابوالحسن خان فخرالملک اردلان که از همراهان سلطان در سفر اروپا بوده می رود و مظفرالدین شاه در سفرنامه خودش از دیدن آن نوجوان ابراز خوشحالی کرده و نوشته که در تهران، جوانی بنام امان الله خان اردلان، باستقبال موکب ایشان آمده و پدرش از ملتزمین رکاب و مشاور پادشاه بوده.

 

مرحوم امان الله خان اردلان که به حاج عزالممالک مشهور بوده خوشبختانه خاطرات خود را نوشته و این یادداشتها در کتابی بنام زندگی در دوران شش پادشاه با تنظیم و کوشش استاد دکتر باقر عاقلی در کتابی 451 صفحه ای و با تیراژ 2200 جلد در زمستان 1372 از سوی انتشارات نامک چاپ و توزیع شده است.

 

این خاطرات در شش فصل تنظیم و به نحو مطلوب و قابل قبولی با نثر عالی و چاپ مرغوب باین شرح در دسترس عموم قرار گرفته است:

 

1- فصل اول- خاطرات پراکنده از دوران کودکی و جوانی

 

2- فصل دوم- ورود به صحنه سیاست

 

3- فصل سوم- قیام مقدس ملی در جنگ بین المللی اول

 

4- فصل چهارم- از قرارداد 1919 تا شهریور 1320

 

5- فصل پنجم- از شهریور 1320 تا کودتای 28 مرداد

 

6- فصل ششم- از کودتای 28 مرداد 1332 تا انقلاب اسلامی

 

او خود را امان الله اردلان فرزند حاج ابوالحسن خان فخرالملک فرزند رضاقلی خان، فرزند خسروخان (مشهور به ناکام و داماد فتحعلی شاه قاجار و زوج مستوره خانم اردلان و والیه دخترشاه) فرزند امان الله خان بزرگ که پدر در پدر والی و حکمران کردستان بوده اند معرفی می کند. فتحعلی شاه قاجار پس از فوت امان الله خان بزرگ داماد خود و پسر او خسروخان را به حکومت منصوب کرده و متأسفانه این والی شجاع و ادیب و هنرمند در سن حدود 30 سالگی بدلیل ابتلا به (وبا) که در کردستان شایع بود فوت نموده و پسرش رضاقلی خان که هنوز 10 ساله بود به حکومت رسید و مادرش نیابت او را برعهده گرفت.

 

رضاقلی خان در تهران با شاهزاده طوبی خانم دختر عباس میرزا نایب السلطنه ازدواج کرد و صاحب سه پسر شدند که مرحوم ابوالحسن خان فخرالملک فرزند دوم رضاقلی خان و نوه ی دختری عباس میرزا ولیعهد بود که سال 1279 هجری قمری متولد شده بود.

 

ابوالحسن خان بعنوان ندیم و غلام و پیشخدمت وارد دربار ناصرالدین شاه شد و در سن نوزده سالگی با دختر عبدالصمد میرزا عزالدوله برادر ناصرالدین شاه ازدواج کرد و بدلیل خدماتش از سوی سلطان صاحبقران به فخرالملک ملقب شد.

 

بدین گونه مرحوم حاج عزالمالک از جانب پدر و مادر در ردیف شاهزادگان قاجار و از خویشاوندان نزدیک پادشاه بوده و از سوی دیگر پدرانش کُردزبان و حکومت کردستان را به شکل موروثی برعهده داشته اند مرحوم فخرالملک پدرش، در پستهایی چون حاکم همدان و زنجان و وزارت تجارت و حکومت اراک و خوزستان و یزد و ... خدمت کرده و فرزندش امان الله خان که پسر دوم او بوده در سال 1300 هـ.ق در تهران متولد شده و بدلیل قرابت با خانواده سلطنتی در مدارس و آموزشگاه های مختص شاهزادگان به آموزش پرداخت و در سال 1319 با دختر مجدالدوله داماد ناصرالدین شاه ازدواج کرد ولی مدتی بعد این خانم فوت کرده و با دختر قهرمان میرزا عین السلطنه سالور ازدواج نمود. به هنگام نخست وزیری عین الدوله که پدرش وزیر تجارت بود او هم وارد آن وزارتخانه شد و به خواهش پدرش از سوی مظفرالدین شاه لقب (عزالممالک) گرفت.

 

پس از خلع محمدعلی شاه، چون حاکم دزفول بود به نمایندگی مردم خوزستان وارد مجلس شورای ملی شد و در سمت هیئت رئیسه مجلس به دولت روسیا تزاری اولتیماتوم دادند. ایشان در دوره ی دوم مجلس جزو دسته ی لیبرال ها بود و با انحلال مجلس به ریاست مالیه ی کرماشان و کردستان منصوب گردید و به هنگام دوره سوم مجلس از کرماشان برای نمایندگی انتخاب شد و عضو هیئت رئیسه مجلس سوم بود. پس از آن بترتیب در پست های زیر خدمت کرده:

 

وزیر فوائد عامه و تجارت ... مهاجرت از ایران به همراه آیت الله مدرس و اقامت در استانبول بهمراه هیئت مهاجرین.

 

خدمت در وزارت مالیه بعنوان پیشکار مالیات کرمان بمدت 2 سال سپس در زمان وزارت محمود جم مدیر کل وزارت دارائی بود و از آنجا برای پیشکاری مالیه ی استان فارس به شیراز رفت. در کابینه سردار سپه دوباره به وزارت فوائد عامه و تجارت منصوب شد. در سال 1308 به وزارت کشور منتقل گردید و حکومت استرآباد و بعد لرستان و بروجرد و بوشهر و سپس به حکومت استان کرمان رسید تا سال 1319 که استاندار آذربایجان شرقی بود و چون در سوم شهریور 1320 شهر تبریز توسط اتحاد شوروی بمباران شد باتفاق سایر مقامات عازم تهران شد و در دولت فروغی به استانداری رضائیه، ارومیه منصوب شد.

 

اردلان در صفحه 290 خاطرات خودش نوشته است، سپهبد جهانبانی که وزیر کشور بود به رضائیه آمد و باتفاق از راه مهاباد عازم تهران شدیم لاکن چون با هرماه داشتنی گارد مسلح و ژاندارمها وارد مهاباد شدیم با عکس العمل شدید مردم مواجهه گردیده و نزدیک بود با نیروهای ما درگیر شوند لذا باتفاق جناب وزیر و همراهان به منزل مرحوم قاضی محمد وارد شدیم و ایشان با مهمان نوازی زیادی برخورد کرده و کلیه مأمورین را در یک سالن و مقام وزارت را در اطاق جداگانه و ما را نیز در دو اطاق تو در تو ساکن کرده و خودش قطار فشنگ بسته و تفنگ بر دوش محافظت از جان ما را برعهده گرفت و هیچ اتفاقی روی نداد تا صبح که عازم بودیم سپهبد جهانبانی از مهمان نوازی و مهربانی قاضی محمد تشکر کرده و یک حلقه انگشتر طلا با نگین فیروزه را بنام خلعت شاهنشاهی به وی اهدا کردند و ایشان و همراهان کاروان ما را تا بیرون مهاباد مشایعت کردند.

 

اردلان در صفحه 291 همین خاطرات می نویسد که در خارج مهاباد مرحوم (امیر اسعد) دهبوکری و سوارانش از کاروان مقام وزارت استقبال کرده و ما را همراهی کردند. ایشان از رفتار ژاندارمها با دهقانان کُرد شاکی بودند و می گفت ... هر کس در دهات فوت می کرد فوری به منزل او رفته و اجازه دفن نمی دادند و می گفتند جنازه باید به پزشکی قانونی برده شود چون احتمال دارد او را مسموم کرده باشند و لذا بادخالت ریش سفیدان مصالحه می کردند و با پرداخت 5 تا پانصد تومان اجازه می دادند متوفی را دفن کنند.

 

مرحوم حاج عزالممالک در سفارت ایران در عراق و چند بار عضویت در کابینه خدمات شایانی به کشور کرده و نیز مردی بسیار مسلمان و مومن و متقی و پاکدامن بوده و سالیان متمادی تولیت مسجد جامع دارالاحسان سنندج را به طور موروثی در اختیار داشته است چون جد اعلای او بانی این مکان مقدس بوده تا پایان عمرش از این بنای عبادی و تاریخی حراست نموده است و سرانجام در سال 1366 شمسی که حدود 9 سال از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته بود در تهران به رحمت ایزدی پیوسته و از ابتدا تا وفات با احترام و عزت و ارجمندی در جامعه خدمت کرده است. یکی از فرزندانش مرحوم دریادار محمد اردلان در پُست فرماندهی نیروی دریائی خدمت نموده و دیگر فرزندانش نیز مصدر خدمت در مناصب عالی و بالای کشور بوده و به پاکدامنی و تقوی مشهور بوده اند.

 

حاج عزالممالک بیش از صد سال زندگی کرد و در سن صد سالگی بدون احتیاج به عینک به تلاوت قرآن کریم می پرداخت.

 

 امیدوارم مقامات محترم فرهنگی و شورای شهر سنندج بتوانند در این ایام از خدمت این رجل خادم کردستان و ایرانی تجلیل بعمل آورند و فراموش کردن او به منزله فراموش کردن خادمان این مرز و بوم می باشد.

 

ماجرای سرلشگر مقربی؛ ورزیده ترین جاسوس شوروی در ایران

نتیجه تصویری برای سرلشکر ارتش شاهنشاهی

جاسوسی نظامی اتحاد جماهیر شوروی در ایران  

جاسوسی نظامی اتحاد جماهیر شوروی در ایران
 
مورد سرلشکر احمد مقربی
 
تيرداد بنكدار
 
ماجرای جاسوسی سرلشکر احمد مقربی، برای اتحاد جماهیر شوروی سابق، بزرگ‌ترین ماجرای جاسوسی برملاشده نظامی، در تاریخ معاصر ایران بوده است. وی افسری عالی‌رتبه و صاحب موقعیت و معاون اداره پنجم ستاد ارتش بود. اداره پنجم یا اداره طرح، بخشی از ارتش بوده که وظیفه برآورد و ارزیابی امکانات و قدرت رزمی ارتش کشور و ارتش‌های همجوار را از زمان حال تا آینده قابل ارزیابی، برعهده داشت. از پیشینه و سوابق سرلشکر مقربی، تاکنون اطلاعات زیادی منتشر نشده است. سپهبد جلال پژمان، آخرین رییس اداره چهارم و معاون لجستیک ستاد ارتش شاهنشاهی، در کتاب خاطرات خود (باعنوان فروپاشی ارتش شاهنشاهی) از سابقه آشنایی خود با سرلشکر مقربی از سال 1319خ یاد کرده و عنوان می‌دارد که در آن زمان که وی دانش‌آموز دبیرستان نظام شیراز بود، احمد مقربی با درجه ستوان سومی در حال گذراندن خدمت وظیفه خود در شیراز بوده است. سپس سپهبد پژمان 10 سال بعد، در سال 1329خ که در آزمون اعزام به آمریکا توسط ارتش، پذیرفته شده بود، مقربی را با درجه همردیف سروانی، در میان محصلین اعزامی ارتش به آمریکا می‌بیند و در آنجا مقربی به او می‌گوید که پس از اتمام خدمت وظیفه، با درجه همردیف ستوان دومی در اداره مهندسی ارتش استخدام و مشغول به کار شده است. چند سال پس از بازگشت از آمریکا، سپهبد پژمان مجددا احمد مقربی را می‌بیند که این بار درجه سرگردی صف را پس از طی دوره مهندسی رزمی و چهار سال خدمت با درجه همردیف سروانی، بدون گذراندن دوره دوساله دانشکده افسری، دریافت کرده بوده است. سپهبد پژمان اضافه می‌کند که بعدها که مقربی با درجه سرلشکری در اداره پنجم مشغول به کار بوده است را در این اداره می‌دیده که همواره در زمان مقرر برای ناهار، در اتاق خود نماز می‌خوانده و پرونده‌هایی را دور خود بر زمین گذاشته و مطالعه می‌کند. سپهبد پژمان تاکید می‌کند که نماز خواندن سرلشکر مقربی، پوششی برای رونوشت از مدارک ارتش، به منظور جاسوسی بوده است. زمان ناهار هم که کسی در اتاق نبوده، فرصت مناسبی را برای وی فراهم می‌کرده است. سپهبد پژمان می‌نویسد که مقربی در اعترافات خود عنوان کرده بوده است که از چند سال قبل از دستگیری، مبادرت به رونوشت از روی اسناد نظامی می‌کرده است و به کمک سرتیپ حسین درخشانی، فرمانده‌ای که در سال 1324 به دلیل تسلیم کردن لشکر سه آذربایجان به شورشیان فرقه دموکرات، از ارتش اخراج شده بود، به استخدام سرویس جاسوسی شوروی درآمده و خواسته‌های آنها را در قبال دریافت وجوه اندکی، اجابت می‌کرده است. احتمالا بر اساس همین اعترافات هم بوده است که سرتیپ درخشانی که از سال‌های جنگ جهانی دوم، مشغول جاسوسی برای سفارت شوروی بوده است، لو رفته و تحت مراقبت ساواک قرار می‌گیرد و زمانی که در اوایل سال 1357خ با سفارت شوروی تماس برقرار می‌کند، توسط ساواک دستگیر شده و طولی نمی‌کشد که در زمان بازجویی احتمالا به دلیل سکته قلبی، می‌میرد. سرلشکر مقربی از زمانی که به طور کاملا دقیق مشخص نیست، مشغول به خبرچینی و ارایه اسرار نظامی کشور به سازمان جاسوسی اتحاد جماهیر شوروی سابق (کا.گ.ب.) بود. بنا بر گزارش وب‌سایت پارسینه از اسناد ساواک، وی در سال 1333خ و پس از لو رفتن سازمان نظامی حزب توده، به مدت هفت ماه بازداشت ولی به دلیل فقدان شواهد کافی، تبرئه و از زندان آزاد شد. این وب‌سایت همچنین اضافه می‌کند که در سال 1344خ شوروی‌ها که از ارتباط احمد مقربی که در آن زمان هم موقعیت حساسی در ارتش داشته است، با یک سرهنگ فراری ارتش ایران مطلع شده بودند، به وی نزدیک شده و با تهدید به افشای این روابط، وی را وادار به همکاری با خود می‌کنند. بنا براین گزارش، سرلشکر مقربی به مدت بیش از 11 سال برای سفارت شوروی در ایران جاسوسی می‌کرده است. بر همین اساس است که می‌شود دریافت که چرا سرلشکر مقربی در ازای مبلغی که سپهبد پژمان ناچیز دانسته، برای سفارت شوروی جاسوسی می‌کرده است. سرلشکر مقربی برای ارایه اطلاعات به شوروی‌ها، نیازمند برقراری تماس مستقیم نبود. وی به وسیله تجهیزات الکترونیک ظریف و پیشرفته‌ای، اطلاعات نظامی را در اختیار ماموران آنها قرار می‌داد. به این ترتیب که او دستگاه ضبط صوتی را از ماموران کا.گ.ب. دریافت کرده بود که فرستنده‌ای رادیویی در آن، جاسازی شده بود. مقربی اطلاعات نظامی مورد نیاز شوروی‌ها را به صورت دور تند روی دستگاه ضبط کرده و از طریق فرستنده جاسازی شده، آنها را برای ماموران کا.گ.ب. که در پوشش دیپلمات سفارت اتحاد جماهیر شوروی در ایران فعالیت داشتند، ارسال می‌کرد. نحوه دریافت اطلاعات توسط شوروی‌ها هم به این ترتیب بود که در زمان مقرر، ماموران کا.‌گ.ب. با اتومبیل سفارت شوروی، به کوچه محل سکونت سرلشکر مقربی آمده و یک نفر از آنها از اتومبیل پیاده شده و با کیف سامسونتی که دستگاه گیرنده رادیویی در آن قرار داشت، در کوچه قدم زده و همزمان اطلاعاتی را که سرلشکر مقربی با دستگاه فرستنده ارسال می‌کرد، دریافت می‌داشت و پس از اتمام کار، ماموران شوروی به‌سرعت محل را ترک می‌کردند. اینکه آیا از این شیوه ارسال اطلاعات، در تمامی مدتی که مقربی به جاسوسی برای شوروی‌ها مشغول بوده استفاده می‌شده است یا محدود به سال‌های آخر فعالیت او بوده است، اطلاعی در دست نیست. از مدتی پیش از لو رفتن مقربی، عده‌ای از فرماندهان نسبت به وجود جاسوسی در سطوح بالای ارتش، مشکوک شده و گویا آن را با محمدرضا شاه نیز در میان گذاشته بودند. اما سرنخی از این جاسوس احتمالی، به دست نمی‌آمد تا اینکه سرانجام در سال 1355خ، ردی از ارتباطات مشکوکی در کوی نفت میرداماد (محل سکونت مقربی) توسط ساواک کشف می‌شود. سپهبد جلال پژمان این ردیابی را در پی افتادن امواج فرستنده رادیویی سرلشکر مقربی بر رادیوی خودرو گشت ساواک و سرتیپ منوچهر هاشمی، آخرین رییس اداره ضدجاسوسی ساواک، رویت قدم زدن مشکوک و مداوم سرنشین اتومبیل سفارت شوروی را علت این ردیابی می‌داند. طبعا گزارش سرتیپ هاشمی باید دقیق‌تر باشد. وی در این‌باره می‌نویسد که ماموران ساواک، پس از این ردیابی، بلافاصله اتومبیل مرسدس بنز متعلق به سفارت شوروی را شناسایی کردند و دریافتند که در کوچه‌ای که آن اتومبیل توقف می‌کند، دو نفر از امرای ارتش سکونت دارند. از امیر دیگر به سرعت رفع سوءظن شد و سپس به مدتی در حدود یکسال، ماموران ساواک، سرلشکر مقربی را زیر نظر گرفتند. در تابستان سال 1356خ که سرلشکر مقربی برای گذراندن تعطیلات، به آمریکا سفر کرده بود، ماموران ساواک وارد منزل او شده و آن را بازرسی می‌کنند اما هیچ مدرکی از فعالیت‌های جاسوسی وی پیدا نمی‌کنند. پیش‌تر اشاره شد که مقربی برای ارسال اطلاعات، از فرستنده‌ای استفاده می‌کرد که در یک دستگاه ضبط صوت خانگی جاسازی شده و به همین دلیل هم مدرکی که شک ماموران تجسس را ‌برانگیزد، در خانه وی یافت نشد.   سرانجام ساواک تصمیم می‌گیرد که در موقعیتی مناسب، برای دستگیری سرلشکر مقربی وارد عمل شود. در یکی از روزهای پاییز همان سال، ماموران ساواک که برای دستگیری مقربی در آماده‌باش به سر می‌بردند، به محض مشاهده اتومبیل سفارت شوروی در مقابل خانه مقربی، یک تصادف و دعوای ساختگی با ماموران شوروی راه انداخته و سپس تحت پوشش پلیس تهران، برای فرونشاندن درگیری وارد عمل شده و ماموران شوروی را به اتفاق سرلشکر مقربی و داماد و گماشته‌اش که به هوادرای از ماموران شوروی وارد درگیری با ماموران مخفی ساواک شده بودند، دستگیر و به کلانتری منتقل می‌کنند. دیپلمات‌های شوروی از آنجا به وزارت امور خارجه و سفارت اتحاد جماهیر شوروی تحویل داده شده و مهلتی 48 ساعته برای ترک ایران می‌گیرند و سرلشکر مقربی نیز توسط ساواک، بازداشت می‌شود. وی ابتدا فعالیت جاسوسی خود را انکار می‌کند ولی زمانی که ساواک را مطلع از برخی اقدامات خود می‌بیند، ناگزیر به اعتراف به جاسوسی برای شوروی می‌شود. دستگاه فرستنده و گیرنده توقیف شده از مقربی و ماموران شوروی، توسط ساواک برای رمزگشایی به متخصصان سازمان سیا سپرده می‌شود و آنها موفق به بازیابی برخی اطلاعات ارایه شده می‌شوند. آخرین پیامی که از مقربی روی این دستگاه ضبط شده بود، خبر استقرار پایگاه موشکی ایران در حوالی کویر بود. سرلشکر مقربی به سرعت بازجویی و محاکمه شده و در آذر ماه همان سال، به همراه علینقی ربانی، یکی از کارمندان عالی رتبه وزارت آموزش و پرورش که توسط دادگاه نظامی، همدست وی معرفی شده بود، محکوم به اعدام شده و هر دو به ترتیب در روزهای چهارم و 25دی‌ماه سال 56 تیرباران می‌شوند. دستگیری و اعدام سرلشکر مقربی، ضربه سختی را به تشکیلات کا.گ.ب در ایران وارد کرد. کوزیچکین مامور کا.گ.ب در ایران، ضمن برشمردن موقعیت و فواید منحصر به فرد مقربی برای سرویس جاسوسی شوروی، علت اصلی لو رفتن و دستگیری وی را ناشی از بی‌توجهی ماموران کا.گ.ب در ایران به اصل محدودیت ارتباط با عامل عنوان می‌کند. کوزیچکین عنوان می‌دارد که ماموران شوروی به دلیل نیازی که به اطلاعات منحصر به فرد وی داشتند، یک هفته در میان مقربی را درگیر عملیات کرده و به این ترتیب او را در معرض شناسایی ساواک قرار می‌دادند. علاوه بر این اصرار خود سرلشکر مقربی در برقراری ارتباط در مقابل خانه‌اش، عامل دیگری بود که موقعیت وی را از نظر کوزیچکین آسیب‌پذیر كرده بود. چگونگی لو رفتن ارتباط سرلشکر مقربی با ماموران اطلاعاتی سفارت شوروی و کشف جاسوسی وی برای این کشور توسط ساواک ایران، معمایی بود که سازمان‌های اطلاعاتی بسیاری کنجکاو پی بردن به آن بودند. و طبیعتا شوروی‌ها به عنوان طرف زیان دیده ماجرا، بیش از همه این کنجکاوی را داشتند. تا جایی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی حکومت پهلوی، تلاش کردند که به پرونده سرلشکر مقربی دسترسی پیدا کنند و به همین منظور، با سازمان مجاهدین خلق ایران که پرونده را از بایگانی ساواک درآورده و در اختیار داشت، تماس برقرار کردند. اما زمانی که قرار ملاقاتی میان نماینده این سازمان محمدرضا سعادتی، با ماموران کا.گ.ب. در اردیبهشت سال 1358 خورشیدی در تهران و جهت دریافت پرونده سرلشکر مقربی برقرار شد، نماینده سازمان مجاهدین خلق توسط ماموران امنیتی بازداشت شد، ولی مامور کا.گ.ب. موفق شد با استفاده از فرصت مناسبی بگریزد. مشخص نیست که مامور کا.گ.ب. موفق به بردن پرونده سرلشکر مقربی با خود شد یا که این پرونده به دست ماموران ایرانی افتاد. البته از آنجایی که کوزیچکین حرفی از به دست آوردن پرونده نمی‌زند و اخیرا وب‌سایت پارسینه هم گزارشی از برخی اوراق پرونده مقربی منتشر کرده است، به نظر می‌رسد که شق دوم، بیشتر محتمل باشد.
 

سرنوشت ارتشبدی که قبل از شاه فرار کرده بود

سرنوشت ارتشبدی که قبل از شاه فرار کرده بود

جام سیاسی؛ برنامه "افق" صدای آمریکا در برنامه ای که قتل ها و انفجارهای خارج کشور را به جمهوری اسلامی نسبت می داد، با پسر برادر "ارتشبد اویسی" فرماندار نظامی تهران و فرمانده ژاندارمری کل کشور به گفت و گو نشست و کشتار مردم تهران و ایران به فرمان عمویش را عادی جلوه داد.

 "ارتشبد غلامعلی اویسی" در سال 1341 فرمانده لشکر یک گارد و فرماندار نظامی تهران بود و در همین سمت دستور قتل عام مردم را در 15 خرداد 42 صادر کرد. وی در سال 1348 به فرماندهی ژاندارمری کل کشور رسید و در سال 1351 فرمانده نیروی زمینی ارتش شد و در جریان انقلاب بار دیگر به فرماندهی نظامی تهران منصوب شد. اویسی علاوه بر کشتار مردم در 17 شهریور در قتل عام شهرهای دیگر هم نقش اساسی داشته است.

 

اویسی

ارتشبد اویسی

وی که علاوه بر کشتار مردم از قاچاق مواد مخدر هم دست داشت در 14 دی 57 که بوی شکست به مشامش رسیده بود، به بهانه درمان بازنشسته شد و از ایران خارج شد و در نهایت 11 بهمن 62 به دست افراد ناشناس ترور شد.

 

"حمیدرضا اویسی" پسر برادر ارتشبد اویسی در ابتدای سخنانش به صدای آمریکا گفت: «از این جا درود می فرستم به روان پاک تمام جان باختگان راه آزادی؛ بدون توجه به ایدئولوژی سیاسی که داشتند»[!]

 مجری صدای آمریکا پرسید: «آیا ارتشبد اویسی برنامه روشنی برای سرنگونی رژیم داشت؟»

اویسی تصریح کرد: «هدف همین بود. هدف براندازی رژیم بود.»

 17 شهریور

 

وی در جواب این سؤال که "چه شد که عموی شما یک ماه قبل از انقلاب ایران را ترک کرد؟" گفت: «دلیل ترک ایشان سؤال پیچیده ای است. ایشان در نحوه انجام کار و حتی نوع کار با دستگاه حاکمه اختلاف سلیقه داشت؛ یعنی کار به جایی رسیده بود که باید محکم تر کار انجام می شد ولی متأسفانه برعکس شده بود.»

 

درگیری نظامیان با مردم

 

وی که گویا مانند عمویش از تعداد شهدای انقلاب راضی نبود، افزود: «تیمسار اویسی معتقد بودند که باید نظم برقرار شود. مردی بود که به خاطر هفت سال فرماندهی ژاندارمری ایران، ایران و ایرانی را خوب می شناخت[!]...می دانست که با این نحو که پیش می رود، پهلوی سقوط می کند.»

 

اویسی دلیل اصلی فرار عمویش را هم تبیین کرد: «ضمنا این را هم در نظر بگیرید که شاه، نصیری را از پاکستان خواستند و تحویل زندان داده شد. آقای امیر عباس هویدا تحویل بازداشتگاه شدند. ایشان هم می دانستند هر لحظه ممکن است این بلا سر خودشان بیاید.»

 

ازدواج دوم اویسی

ازدواج دوم ارتشبد اویسی

در پایان خواندن نظرات برخی دوستان ارتشبد اویسی درباره او خالی از لطف نیست:

تيمسار قره‌باغي آخرين رئيس ستاد ارتش رژيم شاه مي‌گويد: «اويسي فردي دروغگو و متملق بود. او در دوره‌‌اي كه ازهاري نخست‌وزير شد، در تلاش براي رسيدن به اين مقام بود. اما وقتي اوضاع را نامناسب ديد، به دنبال تهيه گذرنامه و خروج از مملكت شد.»

 ارتشبد حسين فردوست در خاطرات خود دربارة شخصيت ارتشبد غلامعلي اويسي مي‌نويسد: «ارتشبد غلامعلي اويسي از آغاز، افسر كم سوادي بود و تا پايان نيز معلومات نظامي كمتر از متوسط داشت و مطلقاً اهل مطالعه نبود. حتي در دور‌ه‌ي دانشكده‌ي افسري در هيچ يك از دروس و تمرينات شركت نمي‌كرد و در طول دو سال دانشكده انبارگردان گروهان بود. ولي او توانست با زد و بند ونزديك كردن خود به شاه ترقي كند و به مشاغل مهم برسد. اويسي از همان زمان دانشكده، افسري عادي بود و براي بستن بار خود از هيچ كاري كوتاهي نمي‌كرد. زماني كه فرمانده ژاندارمري بود، سهم خود را از ترياك‌هاي وارده از افغانستان وتركيه بر مي‌داشت و زنش در كرمان تشكيلات سازماندهي فرم ترياك در خانه داشت. او ترياك‌هاي مكشوفه را نيز بلند مي‌كرد و مي‌فروخت. گاه روزنامه‌ها مي‌نوشتند كه مثلاً در زيرسازي يك نفتكش يك تن ترياك كشف شده است. قاعدتاً بايد اين ترياك هاي مكشوفه به سازماني خاص در دادگستري تحويل داده مي‌شد؛ ولي اويسي آن را عوض مي‌كرد و به جايش ماده‌اي كه مخلوطي از چند گياه است تحويل مي‌داد كه رنگ و بوي ترياك داشت. اويسي از اين طريق طي چندسالي كه در ژاندارمري بود حداقل 5 ميليارد تومان دزديد و همه را دلار كرد و به خارج برد. اسناد موجود، موارد متعدد فساد مالي و اخلاقي غلامعلي اويسي، همسرش و پسرش( محمدرضا اويسي) را تاييد مي كند.»

سرلشکر منصور جهانبانی

 

سرلشکر منصور جهانبانی

 

   
 
 



   
 
 



   
 

پروژه‌ی ناتمام امان‌الله خان

پروژه‌ی ناتمام امان‌الله خان

عباس نقاوت –استاد دانشگاه

احمد شاه ابدالی در سال ۱۷۴۷ افغانستان جدید را پایه‌گذاری کرد، اما موقعیت جغرافیایی کنونی کشور در زمان عبدالرحمان مرزبندی شد. عبدالرحمان با سرکوب خان‌های محلی، انحصار قدرت در مرکز و تثبیت مرزهای جغرافیایی کشور، یک کشور آرام، سپاه قوی و حکومت نیرومند برای پسرش به ارث گذاشت. با مرگ عبدالرحمان‌خان و به قدرت رسیدن پسرش حبیب‌الله خان خفقان سیاسی پایان یافته وفضای سیاسی کمی بازتر شد. حبیب‌الله خان زندانی‌های دوران پدر را رها کرده و در مجلس همگانی گفت: زن پنجم‌ام را طلاق می‌دهم تا شریعت اسلام تطبیق گردد. یعنی تطبیق قانون شریعت را از خودش آغازکرد. با سفر به هند بیشتر متوجه شد که کشورش فرسخ‌ها از تمدن و پیشرفت عقب مانده است. او به تمدن و پیشرفت علاقه‌مند شد. تاسیس مکتب حبیبه و انتشار جریده‌ی «سراج‌الاخبار» از مهم‌ترین فعالیت‌های فرهنگی دوران او به‌شمار می‌رود. مکتب حبیبه کانون اصلی روشنگری شد، که در آن‌جا معلمین هندی، ترکی و افغانی با ترجمه‌ی افکار نویسنده‌گان غربی اندیشه‌ی استقلال‌طلبی و مشروطه‌خواهی را ترویج کردند. روشنفکران استقلال‌طلب و مشروطه‌خواه، برای پیش‌برد اهداف خویش جمعیت سری یا جمعیت سری ملی را تشکیل دادند. اعضای مشروطه‌خواهان اول به‌وسیله‌ی پادشاه دستگیر و قتل عام شدند. ملا محمد واصف که از او به‌عنوان رهبر مشروطه‌خواهان یاد شده است قبل از آن‌که به توپ بسته شود، قلم و کاغذ خواست و با آرامش وصیت‌نامه‌ی خود را که با این شعر آغاز می‌شود، نوشت:
ترک مال و ترک جان و ترک سر
در ره مشروطه اول منزل است
گرچند مشروطه‌خواهان سرکوب شدند، اما در سال ۱۹۱۱ جریده‌ی «سراج‌الاخبار» به سردبیری محمود طرزی آغاز به‌کار نمود و نوگرایی را جانی تازه داد. سراج‌الاخبار علیه استبداد داخلی و استعمار انگلیس موضع‌گیری کرد و در زمینه‌ی ادبیات و به‌ویژه ادبیات جدید اروپایی مطالبی را منتشر کرد و ندای مشروطه‌خواهان دوم را بلند کرد. امان‌الله پسر شاه نیز از ادبیات نوگرایی تاثیر پذیرفته و عضوی از حلقه‌ی جوانان استقلال‌طلب و مشروطه‌خواه بود. با مرگ حبیب‌الله خان قدرت به پسرش امان‌الله خان رسید. استقلال‌طلبی و اصلاحات مهم‌ترین برنامه‌های حکمروایی وی را تشکیل می‌داد. حالا سؤال این است که، استقلال‌طلبی امانی به کجا رسید؟ اصلاحات امانی چه مواردی را در بر داشت؟ دلایل شکست اصلاحات امانی چه بود؟ در ذیل بدان‌ها اشاره می‌کنیم.
امان‌الله خان که از فضای نوگرایی متاثیر شده بود، دارای روحیه‌ی ضد استعمار و مشروطه‌خواه بود. با تکیه زدن به قدرت سیاسی دو پروژه‌ی کلان سیاسی را روی دست گرفت. نخستین پروژه‌ی امان‌الله خان استقلال کشور بود که با رسیدن به به قدرت سیاسی آن را اعلان کرد:
«ای ملت معظم افغانستان!… وقتی‌که ملت بزرگ من تاج پادشاهی را بر سر من نهاد، من عهد بستم که بایستی دولت افغانستان مانند سایر قدرت‌های مستقل جهان در داخل و خارج کشور آزاد و مستقل باشد…» (افغانستان در قرن بیستم، ظاهر طنین: ۳۵).
امان‌الله خان علیه انگلستان جنگ استقلال را آغاز کرد. انگلستان مجبور شد که استقلال افغانستان را به رسمیت بشناسد و به این ترتیب، پروژه‌ی استقلال‌طلبی امانی به پیروزی رسید.
اما اصلاحات که از مهم‌ترین برنامه‌های کلان حکمروایی امان‌الله خان بود ناتمام باقی ماند و حتا منجر به سرنگونی حکومت وی شد. دهه‌ی دموکراسی ظاهر شاه، حکومت سردار داوود خان، دوران کمونیست‌ها و حتا دوران جدید حکومت کرزی و غنی نیز به نحوی ادامه‌دهنده‌ی اصلاحات امانی است تا «پروژه‌ی ناتمام امان‌الله خان» را تکمیل کنند. اصلاحات امانی شامل موارد ذیل بود:

حاکمیت قانون
اولین قانون اساسی در سال ۱۹۲۳ تحت عنوان »نظام‌نامه‌ی اساسی دولت علیه افغانستان» در ۷۳ ماده، در لویه جرگه‌ی جلال‌آباد به تصویب رسید. قانون‌های دیگری چون؛ نظام‌نامه‌ی تذکره‌ی نفوس و حصول پاسپورت، نظام‌نامه‌ی فروش املاک سرکاری، نظام‌نامه‌ی محصول مواشی، نظام‌نامه‌ی جزایی عمومی وغیره نیز در این دوران به تصویب رسید. شاه جوان مهم‌ترین گام‌های تاریخی را برای ایجاد قوانین برداشت تا از خودسرهای جلوگیری گردد، حقوق اساسی افراد تضمین شده و قدرت سیاسی محدود گردد.

معارف
مکتب امانیه را در سال ۱۹۲۲ به کمک آلمانی‌ها تاسیس کرد که بعدها مکتب استقلال نام گرفت. مکتب امانی را در سال ۱۹۲۳ به کمک فرانسویان اعمار کرد که بعدها به مکتب نجات تغییر نام یافت. مکتب عصمت را در سال ۱۹۲۱ و مکتب غازی را در سال ۱۹۲۷ تاسیس کرد. تعلیم و تربیه را رایگان، اجباری و عمومی ساخت که بیان‌گر علاقه‌مندی فراوان شاه به تعلیم و تربیه است. یکجاسازی تعلیم و تربیه‌ی پسران و دختران را نیز ترویج کرد که با واکنش جامعه مواجه شد.

مطبوعات
جریده‌ی سراج‌الاخبار به امان افغان تبدیل شد. سایر جراید چون اتفاق اسلام‌، طلوع افغان، ستاره‌ی افغان، جریده‌ی بیداری در مزارشریف، جریده‌ی اتحاد مشرقی در جلال‌آباد از طرف دولت پخش و نشر می‌شد. این جراید گاهی موضوعاتی انتقادی نیز پخش می‌کردند که انتقادات‌شان متوجه دولت بود.
در کنار آن جراید مستقل و غیر دولتی چون انیس، افغان، نسیم سحر و نوروز نیز انتشار داده می‌شد که بیانگر فضای باز مطبوعاتی در کشور بود.
حاکمیت قانون، توسعه‌ی معارف و آزادی مطبوعات که از مهم‌ترین ستون‌های یک دولت توسعه‌گرا و دموکراتیک است در دوره‌ی امان‌الله خان پایه‌ریزی شده بود. اما مؤلفه‌های فوق قبل از آن‌که نهادینه شده و ریشه بگیرند، از بین رفتند. بدین‌سان بود کشور سال‌ها از کاروان توسعه عقب ماند. مهم‌ترین عوامل که سبب شد پروژه‌ی اصلاحات امانی ناتمام باقی بماند، قرار ذیل است:
نخست، شتابزدگی شخص شاه؛ او که دلباخته‌ی پیشرفت صنعتی غرب شده بود، نه‌تنها به موارد مهم و زیربنایی تمدن غرب توجه کرد که حتا به تغییر لباس مردان و رفع حجاب زنان نیز پرداخت که این کارش در جامعه‌ی سنتی افغانستان سبب واکنش شدید شد. وقتی شاه امان‌الله خان در ترکیه با مصطفی‌کمال اتاتورک ملاقات کرد، اتاتورک نیز وی را به عدم شتابزدگی توصیه کرد. همچنان زمانی‌که امان‌الله خان خلع قدرت شده و در اروپا زندگی می‌کرد، خودش نیز به شتابزدگی اصلاحاتش اقرار کرد.
دومین عامل سقوط امان‌الله خان رقبای داخلی و خارجی او بود. خانواده‌ی مصاحبان (نادرخان) و هواخواهان نصرالله خان نائب‌السطلنه که در زندان فوت کرده بود، مخالفان امان‌الله خان بودند. بسیاری از سرداران که شاه تنخواه ( حقوق ماهانه)ی آن‌ها را لغو کرده بود، نیز قلباً مخالف شاه شده بودند. برای انگلیس نیز شاه پرقدرتی چون امان‌الله خان در کنار هند پذیرفتنی نبود و از این‌رو، با مخالفین داخلی دست‌به‌دست هم داده برای سرنگونی شاه برنامه‌ریزی می‌کرد. مثلا در شورش‌های قبیله‌ی منگل عبدالکریم نام را به‌نام پسر امیر یعقوب خان وارد افغانستان کرد. یا در شورش‌های ۱۹۲۸ گردن ملکه ثریا را به بدن عکس‌های برهنه وصل نموده میان مردم پخش می‌کردند تا ذهنیت سنتی مردم علیه شاه تحریک گردد.
سومین عامل سقوط اصلاحات امان‌الله خان سنت ملای لنگ (بنیادگرایی) است. ملا عبدالله معروف به ملای لنگ در دستی قرآن و در دست دیگر قانون جزا، از مردم می‌پرسید که کدام یکی را قبول دارید؟ امان‌الله خان از قرآن دور شده است و از خود قوانین و نظام‌نامه ساخته است. گرچند امان‌الله ملاها را روان کرد که تا مردم را قانع سازند که قانون جزا مخالف اسلام نیست (افغانستان در پنج قرن اخیر، میر محمد صدیق فرهنگ: ۵۲۵). اما شورش‌ها گسترش یافت. حکومت شورش را سرکوب ساخته و ملای لنگ اعدام شد. بسیاری از دوستانش به مزار، قندوز و شمال تبعید شدند. در مرحله‌ی دوم که امان‌الله خان از سفر اروپا بازگشت ملاها علیه او واکنش شدیدتر نشان داده و دست به شورش زدند. در میان شورشی‌ها شخصی به‌نام حبیب‌الله کلکانی به تشویق برخی از علما به کابل حمله کرده و قدرت را به دست گرفت. بدین‌ترتیب اصلاحات امانی ناتمام باقی ماند. حاکمیت قانون، توسعه‌ی معارف و آزادی مطبوعات پروژه‌ی ناتمام امان‌الله خان است که حکومت کرزی و غنی نیز ادعای عملی ساختن آن را داشت و دارد. طالبان، افراط‌گرایان و داعش به‌عنوان وارثین اصلی ملای لنگ هنوزم در مقابل جریان نوگرایی که امان‌الله خان آغاز کرد و ما ادامه‌دهنده‌ی آن هستیم، ایستادگی و مقاومت می‌کنند. گرچند ملای لنگ اعدام شد و ملاعمر وفات کرد، اما ذهینت ملاعمری و ملای لنگ هنوزم به قوت خویش باقی است.
پروژه‌ی اصلاحات امانی همگام با پروژه‌ی کلان‌تری بود که مصطفی‌کمال اتاتورک در ترکیه و رضا شاه در ایران آغاز کرده بودند. شاهان سکولاری همانند امان‌الله خان، رضا شاه و مصطفی‌کمال اتاتورک نه‌تنها به توسعه‌ی کشورهای‌شان توجه داشتند بلکه سبب اتحاد کشورهای خاورمیانه نیز می‌شدند. اما متاسفانه پروژه‌ی امان‌الله خان و رضا شاه ناتمام باقی مانده و کشورهای خاورمیانه درگیر جریان‌های فکری ملای لنگ شدند. پیامد این جریان پارچه‌پارچه کردن ملت‌ها، درگیری‌های بی‌پایان و افزایش خون، خشونت و باروت است، که ما همه روزه شاهد آنیم.

تاریخ مردم اصفهان تاریخ اجتماعی زنان و مطبوعات قاجاری

تاریخ اجتماعی زنان و مطبوعات قاجاری

تاریخ اجتماعی سرشار از صحنه های جالب و تأمل برانگیزی است که البته به زندگی آدمیان امروزی نیز بسیار نزدیک است. دور و نزدیک آن فرقی نمی کند، بسته به نوع حکومت و این که چه کسی بر تخت نشسته است نیز نیست. تاریخ اجتماعی بدین خاطر که تاریخ مردم است و مردم اساساً همان هستند که از صدها و بلکه هزارها سال پیش به یک قواعد کلی و در یک چهار چوب مشخص به دنیا آمده، زیسته و مرده اند، بنابر این تاریخ اجتماعی متنی است که هرگز کهنه نمی شود. همیشه شیرین است و با رفت و آمد حکام هم فرسوده نمی شود. به واقع تاریخ اجتماعی تاریخ واقعی مردم است. تاریخ اجتماعی صدای کسانی است که در تاریخ سیاسی صدایشان شنیده نمی شود. کسانی که در تاریخ سیاسی اصلا به حساب هم نمی آیند. گمان نمی کنم در سراسر کتاب ناسخ التواریخ (قسمت قاجاریه) یا کتاب تاریخ منتظم ناصری و یا تاریخ نو و دیگر آثار سیاسی دوره قاجار، حتی یک بار هم سخنی از کسبه بازار و یا اصناف شهر و یا زنان رفته باشد. در آنجا هر چه هست شرح معاهدات و روابط خارجی و رفت وآمد پادشاهان و لشکرکشی های آنان است. اما روزنامه ها وضعی دیگر دارند. اگر شما روزنامه «وقایع اتفاقیه» را باز کنید، در هر شماره آن تقریباً اخباری راجع به مسائل «زندگی» می یابید. در ابتدا که شرح وقایع زندگی برای نویسندگان روزنامه چندان دلچسب نبود، از «عجایب و نوادر» زندگی می نوشتند. نوزادی که متولد شده و دو سر داشت. پیرمردی که بیش از صد سال عمر کرده بود، کاسبی که تمام امولش به دزدی رفته بود... چیزهایی از این دست. اما بعدتر زندگی هم راه خود را در روزنامه پیدا کرد. مثلا خبری از دختری باکره که حمل برداشته بود و وقتی علت را پرسیدند، گفته بود به خزانه حمام رفته بوده است! حمامی که شیفت قبلش مردانه بود! یا مثلا در نقطه ای از کشور ملخ خوارگی یا سن زدگی آمده است. یا اگر شما روزنامه وقایع اتفاقیه را باز کنید درست زمانی شروع به انتشار می دهد که زلزله ای شهر شیراز را ویران کرده بوده و مردم در حال خارج کردن آوارها از شهر بوده اند.

به هر حال روزنامه علی رغم کتاب های رسمی و دولتی، بیش تر صدا و نگاه مردم عادی را انعکاس داده است. از طریق روزنامه وقایع اتفاقیه و دیگر روزنامه های آن زمان می توانیم بفهمیم قیمت یک خروار گندم در170 سال پیش چقدر بوده است. همین طور خورد و خوراک دیگر، حتی کتاب و خانه.

نکته ای که در این مقاله بدان می پردازیم این است که زنان نیز در تاریخ اجتماعی جلوه و بروزی داشته و خودی نشان داده اند! در این قسمت از تاریخ است که بالاخره زنان از پشت پرده ها و دیوارهای خانه ها به در آمده و کاری کرده اند که در روزنامه انعکاس یافته است. تا پیش از آن اگر نام زنی در تاریخ برده می شده است، زنان یا مادران پادشاهان بوده اند. اگر شما کتاب ارجمند(گذار زن از گدار تاریخ) نوشته مورخ اجتماعی دکتر ابراهیم باستانی پاریزی را بخوانید ،آن چه او توانسته از لابلای متون تاریخی از زنان جمع آوری کند، همه سرگذشت «ترکان خاتون» یا «مهد علیا» بوده است، که در کتاب فوق در کنار هم قرار گرفته اند. اما روزنامه صدای زنان معمولی اجتماع است.

 

درکتاب «اصفهان از انقلاب مشروطه تا جنگ جهانی اول» که مجموعه ای از بریده روزنامه های دوره انقلاب مشروطه تا جنگ جهانی اول می باشد، و توسط اینجانب گرد آوری شده است، در بخش های گوناگون صدا و نام زنان را می توان شنید. البته این زنان معمولاً رهبران جنبش های اجتماعی یا مدیران موسسات نیستند، چرا که هنوز جامعه ایران به آن مرحله نرسیده بود، زنانی هستند که در یک صد سال پیش در اصفهان زیسته و کاری کرده اند که نامشان و یادشان در روزنامه های محلی درج گردد. و البته معمولا این کارها نوعی بزه یا جرم بوده است، یا لااقل در نگاه جامعه آن روز جرم محسوب می شده است. مثلاً زنانی که می خواستند بدون اجازه شوهر مسافرت کنند یا زنانی که می خواستند در ملا عام غذا بخورند یا زنی که بی وقت از خانه بیرون آمده بود. هر چه هست ما هنوز در دوران قاجار بودیم . زنان هنوز در کنج خانه ها بودند و به کار معمول خود یعنی خانه داری و تربیت فرزند می پرداختند. این جلوه های گاه به گاهی هم بدین خاطر بود  که تازه یکی دو سالی می شد انقلاب مشروطیت بویی از تجدد را به کشور ما وارد کرده بود.

 

 برای رسیدن به اخبار کامل تر می توانید به کتاب اینجانب که توسط انتشارات دانشگاه اصفهان به چاپ رسیده است مراجعه نمایید. در تهران انتشارات طهوری در خیابان انقلاب این کتاب را دارد و در اصفهان نیز فرهنگسرا و کتاب فروشی جهاد دانشگاهی این کتاب را به معرض فروش گذاشته اند.

 

*******************

 

اینک اخباری از زنان در بریده روزنامه های این دوره در اصفهان

 

 

 

      غذا خوردن زنان در ملأ عام

 

در خصوص آنکه دو نفر زن شوهردار که خانة آنها چهارسوق شیرازی‌ها بوده و در میدان چهارحوض گرسنه شده در قهوه‌خانه نشسته بودند ناهار بخورند. سید بقال گفته بود «‌در ملاء عام صحیح نیست. بروید در دکان ناهار بخورید!» در دکان که رفته بودند قلی با یک نفر دیگر از آدم‌های ایالت جلیله رفته بودند آنها را از دکان بیرون بکشند و نزاع با سید بقال کرده. در عدلیه رسیدگی شد. زن‌ها را برای آنکه چرا درب قهوه‌خانه می‌‌خواسته‌اند ناهار بخورند پنج هزار، جرم مجازات فراش‌ها که خودشان بدون اطلاع نظمیه رفته‌اند معترض زن‌های مردم شده‌اند، دو روز حبس مجازات تعیین شد.

 

عاقبت طفل حرام زده

 

علی قناد که در محلة چهارسوق شیرازی‌ها یکی از معروفین به قدس بوده، دختری داشته باکره، که به واسطة انحراف از طریقة عصمت، حمل بر می‌‌دارد و در مدت حمل مطلب را پوشیده می‌‌داشته تا آنکه موقع زایش او می‌‌رسد. به جهت خوف ملامت و کشف راز، پس از تولد، طفل ‌‌بی‌گناه را کشته در یکی از مزابل می‌‌اندازد. یکی دو روزی می‌‌گذرد. در وقتی که یکی از کثافت بران شهر مشغول کار بوده، آن طفل را می‌‌یابد. تفحص از مرتکب کرده معلوم می‌‌شود آن طفل از دختر قناد بوده که از ترس رسوایی بازدیادآن اقدام نموده.

 

کمیسری محلة چهارسوق مجازات دختر را به پدر داده، علی قناد را چوب می‌‌زند. بعدها به واسطة این خلاف قانون گویا مورد مسئولیت ریاست نظمیه گردیده و البته یقین داریم که ریاست نظمیه در این خصوص مجازات اقدامات صحیحه نموده و نتیجة آن را به ادارة محقره اطلاع خواهند داد.

 

********************

 

زنانی که می خواستند بدون شوهر مسافرت کنند

 

سه نفر زن که یکی از فامیل‌های محترم بوده و دو نفرخواهر و یک زن برادر بوده‌‌اند در یک خانه مسکن داشته. روزی را آن زنان شوهردار مفقود می‌‌شوند. کسان آنها هر قدر در مقام تفحص بر می‌‌آیند از اثر آنان خبری نمی‌‌یابند. تا آنکه بعد از چند روز در گاری‌خانه رفته، می‌خواسته بلیط گاری گرفته مسافرت نمایند. وقتی که بلیط دهنده از اسم مردان آنها سؤال می‌کرده، کسی آنجا بوده که آنها را شناخته، به کسانشان اطلاع می‌‌دهد. زن برادر فرار می‌‌کند. آن دو را به خانه می‌‌برند.

 

تاریخ اجتماعی زنان و مطبوعات قاجاری

 

زنانی که می خواستند بدون شوهر مسافرت کنند

سه نفر زن که یکی از فامیل‌های محترم بوده و دو نفرخواهر و یک زن برادر بوده‌‌اند در یک خانه مسکن داشته. روزی را آن زنان شوهردار مفقود می‌‌شوند. کسان آنها هر قدر در مقام تفحص بر می‌‌آیند از اثر آنان خبری نمی‌‌یابند. تا آنکه بعد از چند روز در گاری‌خانه رفته، می‌خواسته بلیط گاری گرفته مسافرت نمایند. وقتی که بلیط دهنده از اسم مردان آنها سؤال می‌کرده، کسی آنجا بوده که آنها را شناخته، به کسانشان اطلاع می‌‌دهد. زن برادر فرار می‌‌کند. آن دو را به خانه می‌‌برند.

زنی که بی وقت از خانه بیرون آمده بود

شب یک شنبه محمودخان کمیسری در شهر گردش می‌‌کرده، در ساعت چهار، زنی را در کوچه دیده، او را گرفته. شیرحسین درمقام حمایت آن زن بر آمده، صدای داد و فریاد بلند و منازعه و کش مکش می‌‌شود. شیرحسین شب را بنای دسته بندی می‌‌گذارد. اهالی محله راجمع کرده، با سلام  صلوات به خانة آقای آمیرزا محمدعلی کلباسی می‌‌روند. صبح را نیز در مجلس اتحادیة علما رفته بودند. کمیسری میگوید �‌زن چون ‌‌بی‌وقت از خانه بیرون آمده، بر حسب تکلیف او را گرفته� شیر حسین و اتباع او می‌‌گویند �‌خواسته است متعرض زن شود� هنوز در عدلیه این مطلب تحقیق نشده، ومحتاج به تحقیق است. بعدها نتیجه را خواهیم نگاشت ـ علی کل حال ـ بیرون آمدن زن در غیر موقع برخلاف قاعده بوده است.

 داستان خادمه دزد

در شب یک شنبه غره، درمنزل آمیرزا علی، پسر حاجی میرزا تقی، که با جناب آمیرزا عباس‌خان، رئیس نظمیه سابق، یک قرابت سببی دارد، یک خادمه داشته که یک وقت صدا به فریاد بلند می‌‌کند که �‌دزدها مرا کشتند� و غش می‌‌کند. اهالی خانه و همسایگان متوحش شده در تجسس دزدان هر چه گردش می‌‌کنند اثری نمی‌‌یابند. بر سر خادمه می‌‌آیند. او را به هوش می‌آورند. واقعه را از او سؤال می‌‌کنند. می‌‌گوید �‌پنج نفر دزد در بالاخانه بودند که وقتی مرا دیدند چند قطعه سنگ به طرف من انداخته، که یکی از آنها به پهلوی من وارد شده، و فرار کردند� صاحبان‌خانه وقتی که به بالاخانه می‌‌روند می‌‌بینند چند صندوقی که در آن لباس و اسباب قیمتی بوده به جای خود باقی و از یک صندوقی که مشتمل بر دو جعبة طلا بوده، آن دو جعبه نیست. که یکی آنها را که در آن اشیای ‌‌بی‌قیمت بوده در راهرو بالاخانه پیدا می‌‌کنند و دیگری، که در آن جواهرات بوده، نمی‌‌یابند.

جناب آمیرزا عباس‌خان، که همان خانه سکنی دارد، حدساً می‌‌گوید که �‌باید همین شخص خادمه آن را برده باشد و این حرکت را محض اشتباه کاری کرده� باور نمی‌‌کنند و او را منزّه و غیر دزد می‌‌خوانند. تا اینکه صبح می‌‌شود. دوباره در مقام تحقیق بر می‌‌آیند. آمیرزا عباس خان به یکی از آنها می‌‌گوید که �در بدن شخص خادمه تجسس کنند که آیا اثر ضرب سنگ در بدن او هست یا نه؟� خادمه امتناع می‌‌نماید. حدس آمیرزا عباس‌خان قوت می‌‌گیرد. او را قدری تهدید کرده تا اینکه اقرار می‌‌کند که خود، آن جعبه را برده و آنرا در آتش سوزانیده تا اینکه طلای آن آب شده، جواهرات را در دستمالی پیچیده، در چاه بالوعه انداخته و طلای جعبه را در چاه آب. جلو می‌‌روند و آن‌ها را از چاه خارج می‌‌کنند و یکی دو دانه از جواهرات در میان آنها پیدا نبوده که پس از آنکه به او سختی می‌‌کنند در لباس‌های خود مخفی داشته و مسترد می‌‌شود.

جناب آمیرزا عباس‌خان در این موقع حدس صائبی به کار برده، و الحق حسّیات صحیحه داشته و خیلی از اموال مسروقه را به همین گونه تدابیر پیدا و مسترد نمود.

مزاحمت برای یک زن

به اداره راپورت داده‌‌اند که روز جمعه زنی نقاب‌دار به ادارة نظمیه آمده، شکایت می‌‌کند که در وسط راه مردی اجنبی متعرض او شده. اداره پلیس می‌‌فرستد مرد را می‌‌آورند و استنطاق می‌کنند. تقصیرش به ثبوت پیوسته او را تنبیه می‌‌کند و نیز روز شنبه پلیس به اداره راپورت می‌دهد که سه نفر از خوانین در بازار باجمعی مردان مشغول مزاح و مغازله هستند. آنها را به نظمیه می‌آورند. نظمیه بر حسب اعلانی که سابقاً انتشار داده، از آنها التزام می‌‌گیرد که بعدها مصدر این گونه حرکات نگردند.

***************************

زن سارق

دو روز قبل از خانة محمد بنّا، قبل از ظهر قدری اثاث‌البیت سرقت نمودند. فردای آن روز محمد بنا در کمیسری تظلم نمود. از طرف کمیسری در مقام تحقیق بر آمد. تا آنکه ضعیفه‌ای زهرا نام را پیدا نمودند که اسباب‌ها را سرقت نموده بود. او را دستگیر می‌‌نمایند و به صاحبش رد می‌‌کنند. یک بقچه لباس زنانه هم در یک خانة‌ دیگر سپرده بوده است که غیر از اسباب محمد بنا بوده و تاکنون صاحب بقچه پیدا نیست. در کمیسری توقیف است تا صاحب او پیدا شود.

زن متقلب

ضعیفه‌ای بی‌بی‌معصومه نام، کیسه‌ای پر از خاک می‌‌کند و چند لفاف نموده، مهر و لاک می‌‌نماید. و در جعبه گذارده به توسط ابراهیم قمشه‌ای منزل میرزا حبیب الله نام می‌‌فرستد و چند دانه مروارید به مشارالیه  نشان داده که �‌این کیسه‌ها که در جعبه است مروارید می‌‌باشد و هم سر این چند دانه است که این مروارید‌ها را شوهر من از غارتی به دست آورده� و جعبه را به مبلغ پانزده تومان گرو می‌‌گذارد و مبلغ مزبور را گرفته می‌‌رود.

پس از آن میرزا حبیب الله درب کیسه را به خیال این که مروارید است باز می‌‌نماید. می‌بیند پر از خاک است. فوراً به نظمیه اطلاع داده، از طرف نظمیه ابراهیم و ضعیفه را دستگیر و جلب به نظمیه می‌‌نمایند و پانزده تومان را گرفته و به صاحبش رد می‌‌نمایند و ضعیفه و ابراهیم فعلاً در تحت استنطاق هستند.[10]

بر حسب راپورت یک نفر زن مدتی ازخانة شوهر خود خارج و در شهر مخفی شده بود و از طرف نظمیه اقدام در تجسس ضعیفة مخفیه شده، دیروز مأمورین نظمیه مشارالیها را پیدا نموده و به توسط اداره به برادر و شوهرش تسلیم شد.

***********************

دزدی در پوشش خواستگاری

زنی بوده که سال‌ها به یک نوع دزدی غیر معمولی اشتغال داشته و کلی از اموال مردم را بدان نهج برده و آن چنان بوده که با یک لباس فاخری که به زی[12] یک نفر زن‌های اعیان بوده، با یک نفر خدمتکار به رسم خواستاری به خانة یکی از محترمین می‌‌رفته و با یک زبان شیرین و بیان دلنشینی از دختر صاحب‌خانه به اسم یکی از اعیان خواستاری می‌‌نموده. بیچاره صاحب خانه فریفتة حسن اخلاق او شده، همین که سرگرم پذیرایی می‌‌شده، بعضی از اسباب خانه و اثاثیه‌ها را برداشته، در زیر چادر خود مخفی می‌‌داشته. بعد از آن خداحافظی نموده، از آنجا به خانة دیگر می‌‌رفته. هر روزی را در یکی از محلات به خانة یک بیچاره‌ای رفته، بدین نیرنگ مبالغی از اسباب مردم را می‌‌برده.

ریاست نظمیه را از این واقعه مستحضر داشته‌‌اند. در مقام دستگیری او بر می‌‌آید تا چند روز قبل پلیس او را گرفته که به نظمیه ببرد. آن زن در وسط راه خود را از دست پلیس مستخلص نموده درنهر شمس‌‌‌آباد می‌‌اندازد. پلیس هم خود را در نهر انداخته او را می‌‌گیرد و به نظمیه آورده. پس از استنطاق به سرقت مبالغی از اموال مردم اقرار نموده، استرداد می‌‌شود و هنوز هم در نظمیه محبوس است.[13]

بی گمان اکثریت مطلق زنان این دوره در کمال پاکدامنی و نجابت به همان وظایفی می پرداختند که در همیشه تاریخ از زن انتظار می رفته است. پس چند مورد از خلاف کاری زنان نمی تواند دامن باقی را آلوده نماید. چنان که گفتیم همین چند مورد اندک فرصت آن را داشته اند که در کهنه دفتر تاریخ ثبت و ضبط گردند.

 روزنامه زاینده رود، سال دوم،ش5، 13 صفر 1328.

صدزن پیشگام ایرانی

   

 

 

 

این فهرست ۱۰۰ چهره از میان زنان پیشگام ایرانی هستند که در رشته‌ها و حرفه‌های مختلف فعالیت داشته‌اند. تهیه چنین فهرستی دشوار بوده و با توجه به در دسترس نبودن منابع کامل، این فهرست بی تردید ناقص است. شما هم می توانید نام چهره های مورد نظر خود را در بخش نظرات در پایین این مطلب پیشنهاد و در تکمیل این فهرست مشارکت کنید.

۱.کلارا آبکار، نخستین زن مینیاتوریست ایران ۱۳۷۵_۱۳۰۲

کلارا آبکار نخستین زن مینیاتوریست ایرانی در خانواده‌ای از ارامنه اصفهان متولد شد. او در هنرستان عالی هنرهای زیبا تحصیل کرد و در تابلوهای مینیاتورش مناظر اسب سواری، طبیعت بی جان، گلها، آرامگاه خیام، عطار، شیخ احمد و همچنین برج های فیروز آبادی، علی آباد کاشان که تحت نظر سازمان ملی هنر و موزه‌ها است، جایگاه ویژه ای دارد.

۲.صغرا آزرمی، نخستین پزشک آسیب شناس (تولد: ۱۲۹۳)

خانم آزرمی نخستین پزشک آسیب شناس و نخستین مسئول پایگاه سیتولژی در خصوص شناسایی سرطان است که در کرمانشاه متولد شد. او در سال ۱۳۳۶ در انستیتو تاج وابسته به دانشگاه تهران ریاست درمانگاه را عهده دار شد، در سال ۱۳۴۴ به دعوت دولت استرالیا در دانشگاه ملبورن مشغول و یک سال بعد به بالتیمور رفت در دانشگاه جان هاپکنیز کارش را آغاز کرد. او پس از بازگشت مجدد به ایران، مسولیت پایگاه سیتولوژی زایشگاه فرح را بر عهده گرفت و سالها برای نجات جان بیماران مبتلا به سرطان تلاش کرد.

۳.طوبی آزموده، موسس اولین دبیرستان ملی دخترانه ۱۳۱۵_۱۲۷۵

طوبی آزموده ،موسس اولین دبیرستان ملی دخترانه در تهران به دنیا آمد. او در سال ۱۲۸۶ دبستان دخترانه ناموس را تاسیس کرد و تلاش‌هایش برای برپا نگه داشتن این دبستان و دبیرستان تا ۳۰ سال ادامه داشت.پس از مرگ وی امتیاز این دبیرستان به برادرزاده‌اش واگذار شد.

۴.آصفه آصفی، موسس انجمن اولیا و مربیان (تولد:۱۳۰۴)

آصفه آصفی، نخستین موسس انجمن اولیا و مربیان در سال ۱۳۰۴ متولد شد. او در پاریس تحصیل کرد و در دانشگاه سوربن در رشته فلسفه و روانشناسی دکترا گرفت. او در سال ۱۳۴۶ انجمن اولیا و مربیان را پایه ریزی کرد و منزل مسکونی خانم آصفی به عنوان دفتر مرکزی انجمن معرفی شد. او از سالها پیش منزل مسکونی‌اش را وقف کرده تا پس از او در اختیار موسسه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" قرار گیرد.

۵. ساتو(پری) آقابابایف، تحصیلات آدکادمیک آواز (تولد: ۱۲۰۸)

خانم آقابابایف، نخستین زنی است که در رشته آواز تحصیلات آکادمیک کسب کرد. او در سال ۱۲۰۸ در تهران به دنیا آمد و در اروپا دوره آواز و تئاتر گذراند.

۶.لیلی (ایمن) آهی، اولین زن عضو شورای عالی فرهنگ (تولد: ۱۳۰۸)

لیلی آهی در سال ۱۳۰۸ متولد شد. او به زبان‌های فرانسه، انگلیسی، و روسی تسلط داشت،وی از موسسان شورای کتاب کودک در سال ١٣۴١ است و در طول دوران فعالیت، مقالات متعدددی در خصوص تعلیم و ترببت کودکان و روش تدریس در کتب دبستانی منتشر کرد.

۷. معصومه (نیلوفر) ابتکار، معاون رئیس جمهور (تولد: ۱۳۳۹)

معصومه ابتکار ،اولین زنی بود که به معاونت رئیس جمهوری ایران رسید. او پس از بازگشت به ایران در دوران انقلاب در ردیف دانشجویانی قرار گرفت که سفارت آمریکا را تسخیر کردند. او در دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی به عنوان اولین معاون رئیس جمهوری پس از انقلاب برگزیده شد.

۸. فاطمه اذانی، نخستین سرپرست کلانتری (تولد: ۱۳۳۷)

خانم اذانی در مشهد متولد شد. براساس برنامه نیرو انتظامی که قرار بود تعدادی کلانتری مخصوص زنان در کلان شهرها احداث شود، در سال ۱۳۷۸ سرگرد اذانی ،نخستین کلانتری زنان در مشهد را دایر کرد.

۹.ظفردخت اردلان، اولین نماینده ایران در کمیسیون وضع زنان سازمان ملل

خانم اردلان نخستین زنی است که به عنوان نماینده اصلی ایران در کمیسیون وضع زنان در سازمان ملل متحد معرفی شد. او در رشته حقوق دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد و در پایان این دوره به سوئیس رفت و دکتر علوم اجتماعی گرفت. او تالیفات مختلفی در رشته ادبیات دارد و در سال ۱۳۳۷ به عنوان ناظر در کمیسیون وضع زن در ژنو حضور یافت.

۱۰.مرضیه ارفعی، نخستین سرتیپ زن (تولد: ۱۲۸۰)

سرتیپ مرضیه ارفعی، در یک خانواده ایرانی در شهر استانبول متولد شد. او درهنگام حکومت رضا خان به ریاست آموزشگاه زنان ارتش رسید. او در سال ۱۳۰۸ در رشته طب فارغ التحصیل شد.

۱۱. آنیک استپانیان، نخستین دندانپزشک

آنیک استاپنیان ،نخستین دندانپزشک ایرانی است که در یک خانواده‌ای که پیشه‌اش دندانپزشکی بود، متولد شد. اطلاع بیشتری از او در دست نیست.

۱۲. زابل استپانیان بارتو، نخستین تلگرافچی

زابل استپانیان بارتو یک صد و هشت سال پیش در اصفهان در یک خانواده ارمنی به دنیا آمد و در سنین کودکی با آموزش تلگراف به عنوان نخستین زن تلگرافچی نامش در تاریخ ایران ثبت شد.

۱۳.بی‌بی فاطمه استرآبادی، نخستین زن طنزنویس (تولد: ۱۲۷۴ قمری)

بی بی فاطمه استرآبادی ،نخستین زن طنز نویس در ایران که با نوشتن معایب الرجال در پاسخ به نوشته تادیب النسا بیش از پیش شناخته شد. پیش از این نیز او مقالاتی در خصوص زنان نوشت و نخستین مقاله او در سال ۱۲۸۳ در روزنامه تمدن چاپ شد.

۱۴.محترم اسکندری، نخستین زن شورشی ۱۳۰۲_۱۲۷۴

خانم اسکندری اولین زنی است که در تاریخ معاصر به جرم شورش بازداشت شد، او موسس اولین جمعیت زنان به نام "نسوان وطن خواه" است.

۱۵.پروین اعتصامی، نخستین کتابدار ۱۳۲۰_۱۲۸۵

نخستین کتابدار ایرانی با اینکه به عنوان شاعر نامدار شناخته شده، اما به عنوان نخستین کتابدار زن نیز ثبت شده است.

۱۶. ویولت امیرجلالی، اولین متخصص پزشکی هسته‌ای (تولد ۱۳۴۴)

خانم امیر جلالی اولین متخصص پزشکی هسته‌ای است که در سال ۱۳۷۲ به عنوان استادیار دانشگاه شهید بهشتی و بیمارستان لبافی مشغول به کار شد، یک سال بعد نیز ریاست بخش هسته‌ای این بیمارستان لبافی را به عهده گرفت.

۱۷. زینب امین، نخستین سخنران معترض

زینب امین شاعر بود، اما سخنرانی او با چادر و روبنده در مقابل مجلس شورای اسلامی دراعتراض به اولتیماتوم روسیه در سال ۱۲۸۹، اولین باری بود که صدای آزادیخواهی زنان ایرانی در یک تظاهرات علنی را به گوش همگان می‌رساند.

۱۸. مهین افشار، نخستین تاجر

مهین افشار، نوه ملک التجار بود که با فروش قسمتی از جهیزیه اش توانست سرمایه‌ای فراهم آورد و به عنوان نخستین زن در سال ۱۳۳۶ برای او کارت بازرگانی صادر شد.

۱۹. نصرت امین، نخستین زن مجتهد ۱۳۳۶_۱۲۶۵

نصرت امین نخستین زنی است که در یک صد سال اخیر به درجه اجتهاد رسید، او در اصفهان متولد شد و در چهل سالگی به درجه اجتهاد رسید.

۲۰. آذر اندامی، نخستین و تنها زن ایرانی نامش بر کره زهره حک شده ۱۳۶۳_۱۳۰۵

نخسیتن و تنها زن ایرانی که نامش به دلیل تحقیقات علمی بر یکی از حفره‌های کره زهره حک شده در ساغریسازان رشت، متولد شد. او پس از تحصیل به کار در انستیتیو پاستور پرداخت و در سالهایی که وبا در ایران شیوع داشت با تهیه واکسن به مبارزه با این بیماری پرداخت، او به دلیل تلاش هایش در بخش میکروب شناسی نشان علمی از مسئولان وقت دریافت کرد. با تلاش فرزند خانم اندامی و بررسی انجمن بین اللملی نام این زن به دلیل فعالیت‌‎هایش بر روی یمی از دهانه شهاب سنگی در نیم کره جنوبی سیاره زهره ثبت شده است.

۲۱. نادره انور، نخستین عکاس آکادمیک ۱۳۶۱_۱۳۱۱

نادره انور نخستین زنی است که به طور حرفه ای با بهره گیری از تحصیلات آکادمیک به عکاسی پرداخت، او در تهران متولد شد. او پس از فارغ التحصیلی از هنرستان برای ادامه تحصیل به بریتانیا واز آنجا به برای تحصیل در آدکامی عکس کلن به آلمان رفت.

۲۲. انوشه انصاری، نخستین ایرانی در فضا (تولد: ۱۳۴۶)

خانم انصاری تا سن ۱۶ سالگی در ایران زندگی کرد و سپس با خانواده به آمریکا مهاجرت کرد. او در ۲۳ شهریور ۱۳۸۵ به عنوان نخستین ایرانی به فضا سفر کرد.

۲۳. لیلی اوپال، نخستین زن میادین ورزشی (تولد: ۱۳۰۹)

لیلی اوپال، نخستین زن ایرانی که در میادین ورزشی حضور یافت در خانواده ارمنی در تهران متولد شد. او فعالیت ورزشی اش را با پینگ پنگ آغاز کرد و در سال ۱۳۳۷ در مسابقات پاکستان به عنوان اولین زن ایرانی در میادین وزرشی خارج از کشور حاضر شد.

۲۴. ویکتوریا اوهانجانیان، نخستین معمار زن

خانم اوهانجانیان در تبریز به دنیا آمد و اولین مهندس معمار در ایران است که در وزارت مسکن و شهرسازی به کار مشغول شد. اطلاعات بیشتری از او در دست نیست.

۲۵. اولین باغچه بان، اولین موسس کلاس آواز

خانم باغچه بان، فاخره صبا و منیره وکیلی نخستین کسانی هستند که در ایران کلاس آواز به معنای آکادمیک و جهانی آن دایر کردند، اولین در آن زمان تنها ۲۱ سال داشت.

۲۶. بدرالملوک بامداد، نخستین موسس دبستان مختلط (تولد ۱۲۰۹)

خانم بامداد،نخستین موسس دبستان مختلط و تدوینگر کتاب خانه داری در ایران است. با آزاد شدن ورود دختران به دانشگاه، در زمره ده دانشجوی دختری بود که توانست در دانشسرای عالی حاضر شود او در سال ۱۳۳۰ دبستان مختلط را براساس آموخته‌هایش راه اندازی کرد.

۲۷. پروین برزین، نخستین باستانشناس و حفار

خانم برزین که پس از اتمام دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، برای ادامه تحصیل در رشته باستان شناسی به آمریکا رفت، پس از بازگشت به عنوان موزه دار بخش موزه ایران باستان فعالیت کرد. او به عنوان نخستین زن باستان شناس حفار در حفاری علمی موسسه باستان شناسی بریتانیا در پاسارگار در سال ۱۳۵۲ و همچنین عضو هیات کاوش باستانی در تخت جمشید در سال ۱۳۵۳ حضور داشت.

۲۸. آریانا برکشلی، نخستین موسیقی درمانگر (تولد ۱۳۳۲)

خانم برکشلی در تهران متولد شد و اولین زنی است که موسیقی درمانی آموخت و برای نخستین بار کنسرتی برای گروهی از کودکان معلولان بهزیستی به همین شیوه برگزار کرد.

۲۹. آدینه بنی مهد رانکوهی، از نخستین قضات زن (تولد ۱۳۲۳)

خانم رانکوهی در لنگرود متولد شد، او در سال ۱۳۴۲ در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران پذیرفته شد و چهار سال بعد از آن فارغ التحصیل شد. او جزو اولین دسته پنج نفری زنان قاضی ایران است. پیش از آن زنان اجازه قضاوت در دادگستری را نداشتند.

۳۰. بیانی ملک زاده، نخستین باستان شناس ۱۳۷۸_۱۲۸۹

نخستین زن باستان شناس در تهران متولد شد. او در سال ۱۳۱۳ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و جز اولین دخترانی بود که برای تحصیل به خارج فرستاده شد. او پس از تحصیل در ۱۳۱۷ در موزه ایران باستان آغاز به کار و بخش سکه‌ها، مهرها و الواح را تاسیس کرد و تا ۳۰ سال در سمت ریاست این بخش فعالیت کرد.

۳۱. فرخ رو پارسا، نخستین وزیر زن کابینه قبل از انقلاب ۱۳۵۷_۱۳۰۱

خانم پارسا، نخستین وزن زن کابینه ایران تبعید خانواده در قم متولد شد. او در سال ۱۳۴۲ به عنوان نماینده دوره بیست و یکم به جلس شورای ملی راه یافت و به عنوان نخستین زن پیش از انقلاب به عضو هیات رئیسه مجلس در آمد. او در سال ۱۳۴۴ به عنوان معاون آموزش و پرورش منصوب شد و سه سال بعد وزارت آموزش و پرورش به او واگذار شد، او در سال ۱۳۵۷ با پیروی انقلاب اسلامی به اعدام محکوم شد.

۳۲. زینب پاشا، نخستین رهبر مبارزه مسلحانه

زینب پاشا نخستین رهبر مبارزه مسلحانه علیه استبداد در تاریخ معارصر ایران است که بیش از یک قرن پیش در تبریز متولد شد. او در سالهای پایانی حکومت قاجار گروهی مبارز زن داوطلب را ساماندهی کرد که با تجهیز این گروه آنها با محتکران مبارزه می‌کردند . پس از اعطا امتیاز توتون به انگلیسی ها در زمان ناصرالدین شاه مردم آذربایجان در اعتراض مغازه‌ها را تعطیل کردند، اما ماموران آنها را مجبور کردند که بازار را باز کنند،در این زمان چند زن با چادر در حالی که اسلحه به دست داشتند، با تهدید ماموران مجدد بازار را تعطیل کردند. این حرکت باعث شهرت بیشتر زینب پاشا شد، او در سالهای آخر عمر به کربلا رفت و از آن پس اطلاعی از وی در دست نیست.

۳۳. زهرا (ثریا) پاشنگ، نخستین فعال امداد هوایی (تولد: ۱۳۴۶)

نخستین فعال امداد هوایی در سال ۱۳۶۹ وارد دانشکده پرستاری دانشگاه آزاد شد، پس از پایان تحصیل مسئول امداد هوایی برخی از بیمارستان‌های کشور را بر عهده گرفت.

۳۴. امینه پاکروان، نخستین استاد دانشگاه، ۱۳۲۵_۱۲۶۸

خانم پاکروان از پدری ایرانی و مادری فرانسوی تبار متولد شد. او پس از سالها اقامت در خارج از کشور در سن ۴۳ سالگی به ایران آمد در سمت استاد ادبیات فرانسه و تاریخ هنر در سال ۱۳۱۱ در دانشگاه تهران فعالیتش را آغاز کرد.

۳۵. سکینه پری، نخستین جراح (تولد: ۱۲۸۱)

سکینه پرسی نخستین جراح زن ایرانی در شوروی متولد شد، مادرش از ارامنه ایران و پدرش نصرالله همدانی نام داشت. او تحصیلاتش را در شوروی تمام کرد و در سال ۱۳۱۲ در رشته جراحی و سرطان شناسی تخصص گرفت. او یک سال بعد به ایران بازگشت و اجازه طبابت گرفت و فعالیتش را در ایران در سن ۳۲ سالگی آغاز کرد.

۳۶. اکرم پوررنگ نیا، اولین مشاور عالی کشور و قاضی نمونه بعد از انقلاب (تولد: ۱۳۳۱)

خانم پوررنگ نیا، تحصیلات دانشگاهی در رشته حقوق را به پایان رساند و کارش را در سال ۱۳۵۴ به عنوان دادیار شروع کرد. او در طول این سالها به دلیل تغییراتی که در سیستم قضایی ایجاد شد، در بخش های مختلف فعالیت کرد در سال ۱۳۷۴ با توجه به پایه قضایی، به عنوان اولین مشاور عالی کشور و قاضی نمونه انتخاب شد.

۳۷. اشرف پهلوی نخستین نماینده زن ایران در سازمان ملل (تولد: ۱۲۹۸)

اشرف پهلوی، نخستین نماینده زن ایران در سازمان ملل و کمیسیون حقوق بشر است که اولین کنفرانس جهانی زن نیز ریاست آن را عهده دار بود، او پس از انقلاب ایران به آمریکا رفت.

۳۸. عفت تجارتچی، اولین زن خلبان (تولد: ۱۳۱۳)

خانم تجارتچی، اولین داوطلب زن برای خلبانی بود او از جمله ۹ زنی بود که در سال ۱۳۱۸ برای تعلیم خلبانی ثبت نام کرد و یک سال بعد اولین پرواز مستقل خود را انجام داد. با وقایع شهریور سال ۱۳۲۰ فعالیت باشگاه خلبانی مدتی متولف شد و او از پرواز بازماند.

۳۹. هاجر تربیت، نخستین موسس مدرسه در تبریز و از نخستین نمایندگان مجلس (تولد: ۱۲۸۵)

هاجر تربیت از نخستین نمایندگان مجلس شورای ملی و نخستین موسس مدرسه در تبریز در استانبول ترکیه متولد شد. او طرح روپوش مدرسه که با موفقیت در تبریز اجرا شده بود را در اسفند سال ۱۳۱۳ در کادر آموزشی مدرسه در تهران نیز پیاده کرد و همچنین یک سال پس از آن اولین جمیعت متشکل زنان با نام کانون بانوان را راه اندازی کرد.

۴۰. لیلی تریان، نخستین مجسمه ساز و استاد زن دانشگاه هنرهای تزئینی (تولد: ۱۳۰۹)

خانم تریان در یک خانواده ارمنی در تهران متولد شد، دوره ابتدایی و دبیرستان را در همین شهر به پایان برد و در سال ۱۳۲۸ برای ادامه تحصیل به پاریس رفت. پس از پایان تحصیلات در دانشگاه‌های ایران مشغول به تدریس شد.

۴۱. لیلا تقی پور، نخستین گرافیست زن ۱۳۸۰_۱۲۹۹

نخستین زن گرافیست ایران در مشهد متولد شد، در سال ۱۳۲۵ دانشکده هنرهای زیبا را به پایان برد. او تصویرگری کتاب‌های سال اول، دوم، سوم، چهارم و ششم را پیش از انقلاب بر عهده داشت.

۴۲. ایراندخت تیمورتاش، نخستین وابسته مطبوعاتی ایران در خارج از کشور و دریافت کننده لژیون دونور ۱۳۷۰_۱۲۹۵

خانم تیمورتاش در کاشمر متولد و در تهران بزرگ شد. او نخستین وابسته مطبوعاتی ایران در خارج از کشور بود، او به خاطر تلاش‌های فرهنگی خود از دولت فرانسه نشان لژیون دونور گرفت و نخستین زن ایرانی است که چنین مدالی را از فرانسه دریافت کرده است.

۴۳. پروین تیموری، نخستین انیماتور

نخستین زن انیماتور در سال ۱۳۴۱ از دانشکده هنرهای زیبا فارع التحصیل شد. فیلم زندگی که در سال ۱۳۴۶ در فستیوال کودکان به نمایش درآمد، اولین فیلم انیمیشن ایرانی است که براساس اصول علمی ساخته شد و در سطح جهان به نمایش درآمد.

۴۴.طاهره جوهرچی، اولین زن گردشگر قطب جنوب

طاهره جوهرچی، زن ۵۰ ساله ایرانی در سال ۱۳۸۷ برای نخستین بار به عنوان گردشگر زن ایرانی به قطب جنوب سفر کرد.

۴۵. مرجان جهانگیری، نخستین جراح زن قلب در اروپا

خانم جهانگیری که در سال ۱۹۸۸ در بریتانیا فارغ التحصیل شد، تحصیلاتش را در حوزه قلب ادامه داد و به عنوان نخستین جراح زن قلب در اروپا شناخته می‌شود.

۴۶. میمنت چوبک، اولین قاضی و نخستین بازپرس دادسرای عمومی تهران (تولد: ۱۳۲۳)

میمنت چوبک در بوشهر متولد شد، وی همراه چهار قاضی زن در سال ۱۳۴۷ لیسانس قضایی دریافت کرد و وارد کادر قضایی دادگستری شد. او پس از بازنشستگی از مرداد ۱۳۷۹ به کار وکالت مشغول است.

۴۷. طوسیه حائری مازندرانی، نخستین گوینده رادیو (تولد:۱۲۹۶)

نخستین گوینده زن رادیو در مشهد متولد شد. او دکترای ادبیات فرانسه را از سوربن گرفت و اوایل دهه ۳۰ به عنوان گوینده زن به دلیل صدای مناسب و تحصیلات عالیه به رادیو راه یافت. او در سال ۱۳۳۵ با احمد شاملو ازدواج کرد اما این پیوند ادامه نیافت.

۴۸. شهلا حبیبی، اولین زن مشاور رئیس جمهور پس از انقلاب (تولد: ۱۳۳۷)

شهلا حبیبی در کرمانشاه متولد شد و در سال ۱۳۶۳ در رشته زیست شناسی در کرمانشاه فارع التحصیل شد.او در سال ۱۳۷۰ به عنوان اولین مشاور رئیس جمهور پس از انقلاب منصوب شد.

۴۹. منصوره حسینی، نخستین سفالگر، ابداع کننده شیوه نو در نقاشی (تولد: ۱۳۱۵)

ابداع کننده شیوه نو در نقاشی"تلفیق خط و نقاشی" و اولین سفالگر در تهران متولد شد. او تحصیلاتش را در رم به پایان برد و به ایران دعوت شود. اولین نمایشگاهش در سال ۱۳۳۸ برپا شد.

۵۰. فریده خلعتبری، اولین ناشر پس از انقلاب (تولد: ۱۳۲۶)

خانم خلعتبری به عنوان اولین ناشر بعد از انقلاب است که پس از پایان دبیرستان به انگلستان رفت. او دکترای مدیریت بین المللی گرفت و بعد از بازگشت ایران مدتی در رشته تخصصی اش فعالیت کرد، اما با پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۹ انتشارات کتابسرا و پس از آن انتشارات شباویز را در سال ۱۳۶۳ به ثبت رساند.

۵۱. سیمین دانشور، نخستین رمان نویس معاصر ۱۳۹۰_۱۳۰۰

خانم دانشور در شیراز متولد شد.نخستین مجموعه داستان او در سال ۱۳۲۷ منتشر شد و دو سال بعد از انتشار کتابش با جلال آل احمد نویسنده ازدواج کرد. او پس از پایان تحصیلاتش در استانفورد آمریکا به ایران بازگشت در سال ۱۳۳۸ به استخدام دانشگاه تهران درآمد و تا سال ۱۳۵۸ در آنجا به فعالیت خود ادامه داد.

۵۲. دکتر کحال، نخستین چشم پزشک

نخستین چشم پزشک زن ،دختر یعقوب جدیدالاسلام همدانی بود. او مدیر نشریه هفتگی دانش بود که در سال ۱۲۸۶ منتشر می‌شد اما پیش از یک سالگی این هفته نامه تعطیل شد. دانش نخستین نشریه فارسی زبان بود که به موضوع زنان اختصاص داشت.

۵۳. صدیقه دولت آبادی، پایه گذار مهد کودک، ۱۳۴۰_۱۲۶۱

صدیقه دولت آبادی در اصفهان متولد شد. او در سال ۱۲۹۶ نخستین مدرسه دخترانه را با تمام مخالفت ها راه اندازی کرد، دو سال پس از آن در سال ۱۲۹۸ نشریه‌ای با عنوان زبان زنان منتشر کرد. با تعطیلی نشریه راهی تهران شد. او در پی ادامه فعالیتش در حوزه تعلیم و تربیت در سوربن به تحصیلاتش ادامه داد و در سال ۱۳۰۴ به نمایندگی از زنان ایران در کنگره بین اللملی زنان در سال ۱۳۰۴ شرکت کرد. بعد از تحصیل به ایران بازگشت و مهد کودک را پایه گذاری کرد.

۵۴. مهرانگیزدولتشاهی، اولین سفر زن (تولد: ۱۲۹۶)

مهرانگیز دولتشاهی با پایان دکترای علوم اجتماعی سیاسی از آلمان به ایران بازگشت و فعالیت‌های اجتماعی‌اش را از سال ۱۳۲۵ آغاز کرد. او در سال ۱۳۵۴ به عنوان نخستین سفیر زن سفارت ایران در دانمارک منصوب شد.

۵۵. شهلا ریاحی ،نخستین کارگردان زن (تولد: ۱۳۰۵)

نخستین کارگردان زن ایران ۱۷ سال بیشتر نداشت که وارد تئاتر شد. او از سال ۱۳۳۰ فعالیت سینمایی اش را آغاز کرد. فیلم مرجان در سال ۱۳۳۴ نخستین فیلمی بود که او علاوه بر بازی در آن کارگردانی آن را نیز بر عهده داشت.

۵۶. معصومه سلطان بلاغی، نخستین راننده اتوبوس (تولد: ۱۳۲۵)

اولین راننده اتوبوس تهران در تهران متولد شد، فارغ التحصیل پرستاری است. او در سال ۱۳۷۲ اولین سفرش را بدون حضور همسرش که راننده بود، به بندرعباس انجام داد.

۵۷. معصومه سیحون، نخستین گالری دار زن ، ۱۳۸۹_۱۳۱۳

معصومه سیحون، نخستین گالری دار زن از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. او در سال ۱۳۴۵ گالری سیحون را تاسیس کرد.

۵۸. فرزانه شریفی، نخستین اورولوژیست (تولد: ۱۳۴۰)

خانم شریفی در سال ۱۳۵۸ در رشته پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد و به عنوان نخستین اورولوژیست زن کارش را آغاز کرد.

۵۹. فاخره صبا، نخستین موسس کلاس آواز ۱۳۸۶_۱۳۰۶

او نخستین زن ایرانی است که به همراه اولین باغچه بان کلاس آواز راه اندازی کرد. او در کنسرواتوار پاریس در رشته اپرا و اپرا کمیک تحصیل کرد.

۶۰. زهرا صدراعظم نوری، اولین شهردار زن (تولد:۱۳۴۱)

خانم نوری اولین شهردار زن پس از انقلاب در رشته فلسفه و ادبیات تحصیل کرده است. در سال ۱۳۷۵ به عنوان شهردارمنطقه ۷ انتخاب شد.

۶۱.ملوک ضرابی، نخستین زن آهنگساز تاریخ معاصر ۱۳۷۸_۱۲۷۱

ملوک ضرابی مسن ترین خواننده ایران ونخستین آهنگ ساز معاصر است. او در کاشان متولد شد و در سال ۱۳۰۲ فعالیت هنری‌اش را آغاز کرد. او در طول دوران خوانندگی بیش از ۳۰۰ صفحه پر کرد.

۶۲.اعظم طالقانی ،نخستین زن نامزد ریاست جمهوری پس از انقلاب (تولد: ۱۳۲۲)

اعظم طالقانی، فعال ملی - مذهبی و نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی ایران، نخستین زنی بود که در سال ۱۳۷۶ نامزد ریاست جمهوری شد، هرچند شورای نگهبان صلاحیت وی را تائید نکرد.

۶۳. زهره عالیپور، نخستین فرماندار زن (تولد: ۱۳۴۴)

خانم علیپور در مسجد سلیمان متولد شد و تحصیلات دانشگاهی را در تهران گذراند.

۶۴. شیرین عبادی، اولین ایرانی برنده جایزه صلح نوبل (تولد: ۱۳۲۶)

خانم عبادی در همدان به دنیا آمد، حقوق خواند و در سال ۱۳۵۴ به ریاست شعبه ۲۴ دادگاه شهرستان برگزیده شد، اما پس از انقلاب به همراه بقیه زنان قاضی از این سمت کنار گذاشته شد. او در این سالها وکالت پرونده‌های مختلف جنجالی را به عهده داشته است.

۶۵. ژاله علو، نخستین دوبلور زن (تولد: ۱۳۰۶)

خانم علو در سال ۱۳۲۶ از دانشسرای مقدماتی تهران فارغ التحصیل شد و از یک سال بعد در تئاتر فعالیتش را آغاز کرد، او در سال ۱۳۳۱ وارد کار دوبله شد. او همچنین در نمایشنامه‌های متعدد رادیویی نیز ایفای نقش کرده است.

۶۶. مریم(مزین السلطنه) عمید، نخستین نشریه مصور زنان

خانم عمید نخستین نشریه مصور زنان به نام شکوفه را در سال ۱۲۹۸ منتشر کرد.این نشریه در چهار صفحه با خط نسخ با چاپ سنگی منتشر شد، از شماره پنج آن به بعد نیز با خط نستعلیق و چاپ سربی انتشار یافت. او در سال ۱۳۳۷ در سمنان درگذشت.

۶۷. فخرآفاق، روزنامه‌نگار تبعیدی (تولد: ۱۲۷۷)

نخستین زن روزنامه‌نگار تبعیدی در تهران متولد شد. پس از ازدواج در مشهد توانست امتیاز مجله جهل زنان را بگیرد. با بالاگرفتن اعتراض‌ها به قوام السلطنه والی خراسان او را به تهران تبعید کرد، او بعد از چندی این مجله را در تهران منتشر کرد اما پنجمین شماره این نشریه آخرین شماره آن بود. مقاله‌ای در مورد برابری پسران و دختران در آموزش موجب اعتراضات شدیدی شد که در پی آن او به قم تبعید شد. اما دست از فعالیت نکشید.

۶۸. فخرالدوله، راه اندازی سیستم تاکسیرانی ۱۳۳۴_۱۲۶۱

او دختر مظفرالدین شاه بود و نخستین کسی که سیتسم تاکسیرانی در تهران را به اجرا در آورد.

۶۹. مریم فیروز، نخستین زن عضو کمیته سیاسی یک حزب ۱۳۸۶_۱۲۹۲

مریم فیروز نخستین زن ایرانی که به عضویت کمیته سیاسی یک حزب پذیرفته شد، در خانواده‌ای وابسته به قاجار متولد شد. او از طریق خانواده اسکندری در جلسات حزب توده ایران شرکت کرد و سپس به عضویت آن درآمد. فعالیت او در کنار حزب ادامه داشت و سپس با نورالدین کیانوری آشنا شد و ازدواج کرد.

۷۰. فروغ الدوله، نخستین درویش زن (تولد: ۱۲۸۱ قمری)

فروغ الدوله، دختر ناصر الدین شاه، نخستین زن در تاریخ معاصر است که خرقه درویشی به تن کرد.

۷۱. مکرمه قنبری، نقاش، نخستین زن ایرانی منتخب سال ۲۰۰۱ (تولد: ۱۳۰۷)

خانم قنبری در بابل متولد شد. او به دنبال فعالیت‌های هنری‌اش در سال ۲۰۰۱ از سوی سوئد به عنوان زن منتخب برگزیده شد.او نقاشی روی کاغذ را از ۷۰ سالگی آغاز کرد.

۷۲. گوهر قاجار، ستاره شناس

گوهر قاجار نوه فتحعلیشاه بود، از او به عنوان ستاره شناس نام برده است، همچنین کتاب شعری از او در سال ۱۲۷۷ چاپ شده، او خطاط هم بود.

۷۳. طاهره قره العین، شاعر و از رهبران بابیه (۱۲۳۰ تا ۱۲۶۸)

طاهره قره العین شاعر ایرانی، نخستین زنی بود که به دلیل فعالیت هایش در جنبش بابیه به اعدام محکوم شد. او که در خانواده ای مسلمان به دنیا آمده بود پس از گرویدن به آئین بابی، نقاب از صورت برگرفت و همه تلاش خود را صرف تبلیغ بابیت کرد.

۷۴. اقدس کاظمی، موسس مدرسه شبانه (تولد:۱۳۱۸)

موسس مدرسه شبانه در قم متولد شد، او همچنین اولین راننده زنی است که در این شهر رانندگی کرد. او به منظور تحصیل خانم‌هایی که ازدواج کرده‌اند ولی تمایل به تحصیل دارند، مدارس شبانه روزی را پایه گذاری کرد.

۷۵. نصرت الملوک کاشانچی، اولین زن پزشک قانونی ۱۳۶۹_۱۲۹۳

خانم کاشانچی در سن ۱۸ سالگی وارد دانشکده پزشکی و سپس عازم اروپا شد. او نخستین زن پزشکی است که به استخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد. او در پزشکی قانونی نیز بنیانگذار بخش زنان بود.

۷۶. نیره کبیری، نخستین مربی وزرش بانوان (تولد: ۱۳۰۷)

نخستین مربی ورزش بانوان در تهرات متولد شد. خانم کبیری بسکتبالیست بود و در سن ۱۸ سالگی به عنوان مربی آغاز به کار کرد.

۷۶. گیلیارد کسرایی، نخستین زن کارشناس بانک (تولد: ۱۳۳۲)

خانم کسرایی اولین کارشناس بانکی زن و اولین مجری طرح سوئیفت در کشور در تهران متولد شد. او پس از پایان تحصیلاتش در سال ۱۳۵۶ در بانک بین المللی ایران با عنوان کارشناس مالی استخدام شد.

۷۷. شمس جهان کسمایی، نخستین شاعر شعر نو، ۱۳۴۰_ ۱۲۶۱

خانم کسمایی در یک خانواده گرجی در یزد متولد شدو او مدتی در آذربایجان زندگی کرد و پس از ورودش به ایران اشعارش در نشریه آزادیستان منتشر می‌شد. او علاوه بر شاعری در مبارزات آزادیخوانه زنان در دوره مشروطه نیز حضور فعالی داشت.

۷۸. سیما کوبان، اولین مدیر مسئول نشریه بعد از انقلاب ۱۳۹۱_۱۳۱۸

اولین مدیر مسئول نشریه بعد از انقلاب در تهرات متولد شد. او برای ادامه تحصیل به بلژیک رفت. او پس از سالها تلاش در سال ۱۳۶۰ توانست مجوز انتشار نشریه چراغ را دریافت .

۷۹. فخری گلستان، نخستین مدیر و سرپرست پرورشگاه پسران ۱۳۹۱_۱۳۰۴

خانم گلستان نخستین تجربه نگهداری کودکان را در محل ماموریت همسرش(ابراهیم گلستان) در آبادان با دایر کردن مهدکودک به کمک شرکت نفت کسب کرد، در بازگشت به تهران تصمیم گرفت به این فعالیت ادامه دهند. او شیرخوارگاهی را به همراه تعدادی از دوستانش دایر کرد.

۸۰. منیره گرجی، نخسین عضو زن مجلس خبرگان (تولد: ۱۳۰۹)

خانم گرجی در یک حانواده مذهبی به دنیا آمد. او تنها عضو مجلس خبرگان بود.

۸۱.فرخنده صادق و لاله کشاورز نخستین زنان ایرانی فاتح اورست

فرخنده صادق و لاله کشاورز نخستین زنان ایرانی و مسلمانی هستند در سال ۱۳۸۴ قله اورست را فتح کردند.

۸۲. نوارت ماردیروس، نخستین زن دارنده گواهینامه (فوت: ۱۳۷۴)

خانم ماردیروس نخستین زنی است که در ایران در سال ۱۳۰۲ توانست گواهینامه رانندگی دریافت کرد.

۸۳. پروانه مجد اسکندری (فروهر) ۱۳۷۷_۱۳۱۷

پروانه مجد اسکندری که بیشتر با نام پروانه فروهر شناخته شده است، نخستین زنی است که به همراه همسرش ترور سیاسی شد. او نخستین زنى بود که به عضویت شوراى مرکزى جبهه ملى ایران درآمد پروانه و داریوش فروهر طی سالها مبارزه هیچ گاه از ایران خارج نشدند، تنها در سال ۱۳۵۷ به هنگام پیروزی انقلاب به پاریس رفتند و با هواپیمای آیت الله خمینی به تهران بازگشتند.

۸۴. مینو محرز، نخستین پزشک کارشناس ایدز (تولد: ۱۳۲۴)

دکتر محرز را در ایران و خاورمیانه به عنوان نخستین پزشک و کارشناس بیماری ایدز در منطقه می‌شناسند.او فعالیتش در خصوص ایدز را از سال ۱۳۶۵ آغاز کرد.

۸۵. مهدیس محمودی گیلانی، نخستین سردفتر زن (تولد: ۱۳۴۴)

خانم گیلانی تحصیلاتش را در حوزه حقوق انجام داد و اولین حکم سردفتری در سال ۱۳۷۲ به نام او صادر شد.

۸۶. معصومه مقدم سلیمی، اولین زن چترباز (تولد ۱۳۲۳)

اولین زن چترباز در تهران متولد شد. او نخستین پروازش را به همراه ۲۰ پسر و دختر دیگر در سال ۱۳۴۴ در منطقه کهریزک انجام داد. او در سال ۱۳۵۴ به عنوان ناظر مسابقات جهانی ارتش‌های جهان شرکت کرد.

۸۷.فاطمه مقیمی، نخستین زن موسس شرکت حمل و نقل بین المللی (تولد: ۱۳۳۷)

خانم مقیمی در تهران متولد شد. او پس از تحصیل تصمیم به راه اندازی شرکت حمل و نقل بین المللی گرفت. اولین شرکت حمل و نقل بین المللی به ریاست یک زن در سال ۱۳۶۳ به نام خانم مقیمی ثبت شد.

۸۸. تاج الملوک مشکات حضرتی، اولین پزشک جراح زنان ۱۳۷۶_۱۲۹۴

نخستین پزشک جراح زنان از اعضای نخستین گروه دختران بود که وارد دانشکده پزشکی شد. او با کمک پسرعموی پدرش توانست اجازه تحصیل در دانشکده پزشکی را از رضا شاه بگیرد و در سال ۱۱۳۱۷ در دانشگاه تهران به تحصیل پزشکی پرداخت. او همزمان با کار در دو رشته جراحی زنان و عمومی تخصص گرفت.

۸۹. قمر الملوک وزیری (متولد: ۱۲۸۴ – درگذشت: ۱۳۳۸)

نخستین خواننده زن ایرانی بود که در صحنه ای همگانی، در برابر مردان آواز خواند و نخستین زنی است که بدون حجاب بر روی صحنه رفت. نخستین کنسرت قمر در سال ۱۳۰۳ در گراندهتل خیابان لاله زار اجرا شد و او تصنیف مرغ سحر ساخته مرتضی نی داود را اجرا کرد.

۹۱. مهرانگیز منوچهریان، نخستین زن سناتور ۱۳۷۹_۱۲۹۳

خانم منوچهریان نه تنها نخستین زن سناتور است بلکه نخستین زن ایرانی است که جایزه حقوق بشر سازمان ملل متحد را دریافت کرد. او در سال ۱۳۴۲ به عنوان اولین سناتور زن به چهارمین دوره مجلس سنا راه یافت. او همچنین به دلیل تلاش‌هایش در خصوص زنان و کودکان جایزه صلح حقوق بشرسازمان ملل را در سال ۱۳۴۷ دریافت کرد.

۹۲. ناهید فاطمی، اولین اسیر جنگی (تولد: ۱۳۳۲)

خانم فاطمی بیست روز پس از شروع جنگ ایران و عراق در خط مقدم به اسارت نیروهای عراقی درآمد و ۴۰ ماه در اسارت بود.

۹۳. رویا نجف زاده، اولین دادستان زن ۱۳۷۷_۱۳۲۴

خانم نجف زاده در تهران متولد شد، او در سال ۱۳۵۰ از رشته حقوق قضایی فارغ التحصیل شد. او در بخش‌های مختلف قضایی فعالیت کرد. آخرین سمت او با عنوان اولین ریاست کل دادگستری استان تهران در سال ۱۳۷۶ به وی اعطا شد.

۹۴.شمس الضحا، نشاط، نخستین زن دارنده مدال طلا فنی از هاروارد (تولد: ۱۲۹۷)

او دختر حاج میرزا صفی علیشاه مردی عارف و سرسلسله دراویش شاه نعمت الهی بود. آثار نقاشی و تابلوهای او سبب شد که گواهینامه و مدال طلای فنی دانشگاه هاروارد را دریافت کند و در آمریکا و بلژیک نیز صاحب مدال شود.

۹۵. لیلا نوربخش، نخستین داروساز و دایرکننده داروخانه شبانه روزی ۱۳۸۱_۱۳۰۳

خانم نوربخش در تهران متولد شد. در رشته داروسازی دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. او نخستین زنی بود که داروخانه شبانه روزی در حسن آباد دایر کرد.

۹۶. بی‌بی خانم وزیراف، موسس اولین مدرسه دخترانه (تولد: ۱۲۸۳)

بی‌بی خانم وزیراف در سال ۱۲۸۳ نخستین مدرسه دخترانه را بنیان گذاشت، اما مخالفت‌ها سبب شد این مدرسه تعطیل شود، اما یک سال بعد از به توپ بستن مجلس این مدرسه مجدد بازگشایی شد.

۹۷. فائزه هاشمی، مدیر مسئول نختسین روزنامه مربوط به زنان (تولد: ۱۳۴۱)

او در قم متولد شد. او اولین ناشر یک روزنامه به نام زن در صحنه مطبوعات ایران بود که بعد از ۱۰ ماه توقیف شد.

۹۸. لرتا هایراپتیان، نخستین هنرمند تئاتر، ۱۳۷۷_۱۳۰۵

نخستین هنرمند تئاتر در زرگنده تهران متولد شد. او نخستین ایرانی بود که به گونه حرفه ای بازیگری را آغاز کرد.

۹۹. برسابه هوسپیان، موسس اولین کودکستان، ۱۳۶۸_۱۲۹۶

خانم هوسپیان در چهارمحال و بختیاری متولد شد و او پس از پایان تحصیلش، تدریس را آغاز کرد و همزمان با آن کارهای هنری از جمله همکاری با تئاتر را نیز انجام می‌داد. او اولین کودکستان ایران را در سال ۱۳۱۰ به نام برسابه تاسیس کرد.

۱۰۰. گنار یبلوئی، نخستین کدخدای زن

اولین کدخدای زن ایران در سال ۱۳۴۲ با حکم فرماندار یکی از مناطق اصفهان به عنوان کدخدا انتخاب شد، او در سن ۳۵ سالگی به عنوان نخستین کدخدا زن در ایران به این سمت برگزیده شد.

تاریخ یهودیان در ایران                              
تاریخ یهودیان در ایران به زمان عهد عتیق بازمی‌گردد. در کتابهای اشعیا، دانیال، عزرا و نحمیا مطالب زیادی در مورد زندگی یهودیان در سرزمین پارس وجود دارد. در کتاب عزرا شاهان ایرانی به دلیل اجازه دادن به یهودیان برای بازگشت به اورشلیم و بازسازی معبد مورد احترام قرار گرفته‌اند. بازسازی معبد بنا به دستور کورش، داریوش و خشایارشا انجام شد (عزرا ۶:۱۴). این اتفاق مهم در تاریخ یهودیان در قرن ۶ پیش از میلاد رخ داد که در آن زمان گروه‌های یهودی پابرجا و بسیار بانفوذ در ایران وجود داشتند.   بازسازی اورشلیم توسط کورش، داریوش و خشایارشا، تصویر از کتاب مقدس، کتاب عزرا، سال ۱۹۲۱ میلادی.   اخراج پادشاهی شمالی اسرائیل به سمت سرزمین مادها.   زروبابل راس جالوت یهودیان نقشه بازسازی شهر اورشلیم را به کورش تقدیم می‌کند. نقاشی از ون لو.
یهودیان در سرزمین ایران فعلی از ۲۷۰۰ سال پیش زندگی کرده‌اند. اولین مهاجرت آنها به ایران از زمان شلمنسر پنجم و تسلط او بر پادشاهی شمالی اسرائیل (۷۲۲ پیش از میلاد) و اخراج یهودیان (ده قبیله گمشده) به سمت خراسان است. در ۵۸۶ قبل از میلاد، بابلیان بر یهودیان چیره شدند و آنها را در بابل به اسارت گرفتند.
یهودیان ایران معمولاً فقط در جوامع خود زندگی می‌کردند. یهودیان ایران قدیم امروزه جزئی کوچکتر از یهودیان کشورهای ایران بزرگ نظیر افغانستان، آذربایجان، شمال هند، قرقیزستان، تاجیکستان، ترکمنستان و ازبکستان هستند.
بعضی از این جوامع از جوامع دیگر به دور بودند و با آنها در ارتباط نبودند. در زمان اوج قدرت امپراتوری هخامنشی، تخمین زده می‌شود که یهودیان حدود ۲۰ درصد جمعیت ایران را تشکیل می‌دادند.[۱] محتویات ۱ پادشاهی شمالی اسرائیل ۲ یهودیان در زمان کورش۳ حکومت پارتیان ۲.۱ معبد دوم ۲.۲ هامان و یهودیان ۴ شاهان ساسانی ۵ ابتدای اسلام در ایران۶ حکومت صفوی و قاجار ۵.۱ مغولها ۷ حکومت پهلوی ۸ جمهوری اسلامی ۹ منابع پادشاهی شمالی اسرائیل نوشتار اصلی: پادشاهی شمالی اسرائیل نوشتار اصلی: اسارت اسرائیل به وسیله آشوریان
بعد از مرگ سلیمان پادشاهی اسرائیل (پادشاهی متحد) به دو قسمت پادشاهی شمالی اسرائیل و پادشاهی یهودا تقسیم شد. بر اساس کتاب مقدس پادشاهی شمالی اسرائیل به یهوه وفادار نماند و پرستش بعل را در کشور خود آزاد گذاشت. همچنین پادشاهان اسرائیل به جای معبد سلیمان که توسط سلیمان بنا نهاده شده بود، معبد دیگری در سرزمین خود ساختند تا نیازمند پادشاهی یهودا نباشند. در سال ۷۲۲ قبل از میلاد پادشاهی شمالی اسرائیل توسط آشوریان مورد حمله قرار گرفت و پایتخت آن سامریه (شومرون) تسخیر شد. بر اساس کتاب مقدس (دوم پادشاهان ۱۸:۱۱) آشوریان یهودیان پادشاهی اسرائیل را به سرزمین مادها اخراج کردند. بر اساس کتاب توبیاس که فقط توسط کلیسای کاتولیک و ارتدوکس مورد قبول است در ری و اکباتان افرادی از قبیله نفتالی از ده قبیله گمشده وجود داشتند. یهودیان در زمان کورش نوشتار اصلی: اسیران یهودی در بابل نوشتار اصلی: کورش بزرگ در عهد عتیق   ساموئل نبی در حال مسح کردن داوود توسط روغن مقدس به عنوان شاه یهودیان. مسیحا در یهودیت پادشاهی است که توسط خداوند به عنوان شاه یهودیان انتخاب شده است و کورش تنها غیریهودی (جنتیلی) است که این لقب به او اهدا شده است.
در قرن شش پیش از میلاد یهودیان سه بار از سرزمین اسرائیل اخراج شده و در بابل توسط بخت النصر به اسارت گرفته شدند. این اتفاقات در کتاب ارمیا (۵۲:۲۸–۳۰) تعریف شده‌اند. در اولین اخراج در زمان جهویاشین در ۵۹۷ قبل از میلاد بخشی از معبد سلیمان تخریب شد و بعضی نخبگان اخراج شدند. بعد از ۱۱ سال یهودیان شورش کردند و شهر غارت شد و اخراجهای بیشتری شکل گرفت. پنج سال بعد ارمیا به یک اخراج دیگر اشاره می‌کند. بعد از اینکه هخامنشیان توسط کورش بر بابلیان پیروز شدند، یهودیان اجازه بازگشت به سرزمینشان را پیدا کردند (۵۳۷ قبل از میلاد). کورش به آنها اجازه داد که دین خود را آزادانه پیروی کنند که اینکار بر خلاف حکمرانان آشوری و بابلی قبلی بود. شرح دستور کورش و بازگشت یهودیان به اورشلیم و تکمیل معبد دوم در کتاب عزرا-نحمیا ذکر شده است.
در سال اول پادشاهی کورش پادشاه پارس برای عملی شدن سخن خداوند از دهان ارمیا، خداوند روح کورش پادشاه پارس را گرفت تا او دستوری در سراسر پادشاهی خود فرستاد و آن را نیز نوشت به این مضمون: «بدینوسیله کورش پادشاه پارس اعلام می‌کند، خداوند، خداوند بهشت تمامی پادشاهیهای زمین را به من داده است و او مرا برانگیخته است که برای او خانه‌ای در اورشلیم که در یهودا است بسازم. هر یک از مردم او (قوم اسرائیل) می‌تواند به اورشلیم در یهودا برود و معبد خداوند را، خداوند اسرائیل، خدایی که در اورشلیم است، بسازد و امید است که خداوند با آنان باشد. در هر محلی که بازماندگان این قوم باشند، مردم وظیفه دارند که به آنان نقره و طلا، خوردنیها و آغل به دست خویش بدهند تا به عنوان هدیه برای خداوند اورشلیم استفاده شود.» - عهد عتیق، کتاب عزرا، ۱:۱–۴   کورش کبیر یهودیان را آزاد کرده و اجازه بازگشت به اورشلیم و ساخت معبد را می‌دهد.   مدل معبد دوم اورشلیم که به دستور کورش شروع شد و توسط داریوش تکمیل گردید. این معبد تا سال ۷۰ بعد از میلادی پابرجا بود. معبد دوم نوشتار اصلی: معبد دوم اورشلیم
کورش دستور با ساخت معبد دوم در مکان معبد اول داد، ولیکن قبل از پایان آن از دنیا رفت. داریوش، بعد از حکومت کوتاه بردیا، بر امپراتوری ایران حاکم شد و دستور پایان معبد را داد. این کار با مشاوره پیامبران یهودیان حجی و زکریا انجام شد. بنای معبد در ۵۱۵ قبل از میلاد به پایان رسید که این زمان ۲۰ سال بعد از بازگشت یهودیان از اخراج بود. هامان و یهودیان نوشتار اصلی: پوریم نوشتار اصلی: کتاب استر
در کتاب استر، هامان یک اشراف زاده و وزیر در دربار شاه ایرانی اهاسئوروس است که معمولاً توسط محققان با خشایار یکی دانسته می‌شود. هامان به شاه می‌گوید که در قلمرو او کسانی (یهودیانی) هستند که به قوانین او پایبند نیستند و تصمیم می‌گیرد که یهودیان را از بین ببرد ولیکن این برنامه توسط ملکه یهودی خشایار، استر و عمویش مردخای خنثی می‌شود و در نتیجه‌هامان و پسرانش به دار آویخته می‌شوند. در کتاب استر نقل شده‌است که در سه روز بعد از این ماجرا یهودیان از دشمنان خود در سرتاسر امپراتوری ایران انتقام گرفته و ۷۵۰۰۰ نفر از دشمنان خود در سراسر ایران را نابود می‌کنند. این اتفاق همه ساله در عید پوریم که در روز ۱۴ آدار در تقویم یهودی است جشن گرفته می‌شود.
در روز سیزدهم ماه دوازدهم، ماه آدار، دستور شاه باید اجرا می‌شد. در این روز دشمنان یهودیان امیدوار بودند که بر آنان چیره شوند، ولیکن ورق برگشته بود و یهودیان دارای دست بالا نسبت به دشمنان خود بودند. یهودیان در شهرهای خود در تمامی استانهای خشایار شاه جمع شدند تا برای حمله به دشمنانشان آماده شوند. هیچ‌کس یارای مقابله با آنان را نداشت و تمامی مردم و تمامی ملیتها از آنها (یهودیان) می‌ترسیدند؛ و تمامی اشراف استانها، ساتراپها، استانداران و مأموران پادشاه به یهودیان کمک کردند زیرا ترس از مردخای بر آنان چیره شده بود. مردخای در کاخ شاه قدرتمند بود و شهرت او به تمامی استانها رسیده بود و هر روز قدرتمندتر می‌شد. یهودیان تمامی دشمنانشان را با شمشیر کشتند و آنها را نابود کردند و آنها هرگونه خواستند با دشمنانشان رفتار کردند. در قلعه شهر شوش، یهودیان پانصد نفر را کشتند و نابود کردند. آنها همچنین پاراشندتا، دالفون، آسپاتا، پوراتا، آدالیا، آریداتا، پرمشتا، آریسای، آریدای و وایزاتا را کشتند. اینها ده پسر هامان پسر همدتا بودند که دشمن یهودیان بود؛ ولیکن یهودیان اموال آنان را غارت نکردند. تعداد کشته شدگان قلعه شهر شوش همانروز به گوش پادشاه رسید. شاه به ملکه استر گفت: «یهودیان پانصد نفر و ده پسرهامان را در شهر شوش کشتند و نابود کردند. آنها در بقیه استانها چه کرده‌اند؟ الان چه می‌خواهی؟ هر چه بخواهی به تو می‌دهم. چه درخواستی داری؟ هر چه بخواهی انجام می‌دهم.» استر پاسخ داد: «اگر شاه موافقت کند به یهودیان شوش اجازه دهید که فردا نیز کار خود را ادامه دهند و ده پسرهامان را به نیزه بکشند.» شاه دستور داد که این کار انجام شود. دستور در شوش اجرا شد و ده پسرهامان به نیزه کشیده شدند. یهودیان شوش در روز چهاردهم ماه آدار جمع شدند و در شوش سیصد مرد را کشتند ولی اموال آنان را غارت نکردند. در همین زمان بقیه یهودیان در بقیه استانهای امپراطوری نیز برای حفاظت از خود و نابود کردن دشمنانشان جمع شده بودند. آنها هفتاد و پنج هزار نفر را کشتند ولیکن اموال آنان را غارت نکردند. این اتفاق در روز سیزدهم ماه آدار افتاد و روز چهاردهم استراحت کردند و آن را روز جشن و پایکوبی کردند. - عهد عتیق، کتاب استر، ۹:۱–۲۰
در بعضی تفسیرهای یهودی بر خلاف نظر تاریخدانان ذکر شده است که کورش پسر استر بوده است.[۲] شاهین شیرازی شاعر ایرانی یهودی نیز در کتاب خود عزرانامه از کورش به عنوان پسر استر نامبرده است. هر چند که این مسئله با تحقیقات تاریخی همخوانی ندارد. ممکن است دلیل این امر توجیه این باشد که چرا خداوند یک جنتیل را به عنوان مسیح یهودیان انتخاب کرده است.   استرهامان را رسوا می‌کند، نقاشی سال ۱۸۸۸ میلادی.   جشن پوریم در اسرائیل. حکومت پارتیان
در کتابهای یهودی در مورد پارتیان مطالب کمی وجود دارد و لغت پارتی در آنها نقل نشده‌است. شاهزاده ارمنی، ساناتروسس به عنوان یکی از جانشینان اسکندر مقدونی یاد شده‌است. در زمانی بعد از تشکیل حکومت پارتیان، ارتش پارتی - بابلی توسط یهودیان مورد حمله قرار گرفت. شاه سوریه، آنتیوکوس سیداتس نیز علیه پارتیان اعلام جنگ کرد. بعد از اینکه ارتش آنها بر پارتیان چیره شد(۱۲۹ قبل از میلاد)، شاه دستور داد که دو روز آتش‌بس برای شبات یهودیان و شووت انجام شود. در ۴۰ قبل از میلاد، هیرکانوس دوم که در دست یهودیان بود، توسط پارتیان دستگیر شد و آنها گوش او را بریدند تا اورا برای حکومت نامشروع جلوه دهند.
حکومت پارتیان یک حکومت مرکزی قدرتمند نبود و از شاهان کوچکنر متعددی تشکیل می‌شد. این عدم مرکزی بودن دارای مشکلاتی بود که یکی از آنها ایجاد گروه‌های راهزن یهودی در نهاردیا بود. با این وجود شاهان پارتی به خصوص آرساسیدیان نسبت به دینهای دیگر بسیار با مدارا برخورد می‌کردند. حتی گزارشهایی نیز از اینکه بعضی از شاهان پارتی به یهودیت گرویدند وجود دارد. شاهان پارتی از یهودیان بسیار محافظت می‌کردند. شاهان ساسانی
در حدود قرن سوم بعد از میلاد، پارسیان دوباره قدرت گرفتند. در زمستان ۲۲۶ اردشیر اول آخرین شاه پارتی را سرنگون کرد و سلسله ساسانیان را جایگزین سلسله پارتیان کرد. با اینکه در زمان پارتیان اثرات یونانی تأثیر زیادی گذاشته بود، شاهان ساسانی تصمیم به گسترش فرهنگ ایرانی گرفتند و زبان پهلوی را به عنوان زبان رسمی و دین زرتشتی را به عنوان دین رسمی برگزیدند. این باعث شد که دینهای دیگر مورد فشار قرار بگیرند. یک کتیبه زرتشتی از موبدان در زمان شاه بهرام دوم دارای لیستی از دینهای دیگر (شامل یهودیت، مسیحیت، بوداییت،...) است که شاهان ساسانی از بین بردند است.
ولیکن شاپور اول با یهودیان بسیار دوستانه بود. او دارای دوستی با نام شموئل بود که به وسیله او یهودیان امتیازات بسیاری گرفتند. بر اساس نوشته‌های ربیها، مادر شاپور دوم یهودی بود و از این رو بر اساس قوانین یهودیت خود او نیز یهودی محسوب می‌شود. این باعث شد که یهودیان امتیازات زیادی بگیرند و در انجام فرائض دینی خود کاملاً آزاد باشند. او همچنین با یکی از ربیهای تلمودی به نام ربا بسیار روابط صمیمی داشت. دوستی ربا با شاپور دوم باعث شد بیشتر قوانین ضد یهودی لغو شود. پسر شاپور دوم، یزدگرد اول دارای همسری یهودی به نام شوشاندخت بود که دختر راس جالوت حنا بار ناتان بود. در بسیاری کتب یهودی نوشته شده است که شوشاندخت محله یهودی اصفهان را ایجاد کرد. شوشاندخت مادر بهرام گور بود و بر اساس قوانین یهودی او نیز یهودی محسوب می‌شود؛ ولیکن با گذشت زمان روابط مغها (روحانیون زرتشتی) و یهودیان تیره شد. یزدگرد دوم به درخواست مغها دستور ممنوعیت خواندن دعای شما را داد. پیروز یکم به درخواست روحانیون زرتشتی نیمی از جمعیت یهودی اصفهان را کشت و کودکان یهودی را مجبور به زرتشتی شدن کرد. در سال ۴۷۱ میلادی راس جالوت حنا ماری اعدام شد. در سال ۴۹۲ دو دانشمند یهودی مر زترا و مر هنینا به دست ساسانیان اعدام شدند. در زمان خسرو اول مالیات یهودیان کاهش یافت و وضعیت آنان بهبود یافت. یهودیان در حمله ساسانیان به اورشلیم و محاصره اورشلیم در سال ۶۱۴ میلادی به سپاه ساسانی ملحق شدند که باعث شکست خوردن امپراطوری بیزانس و تسخیر اورشلیم شد.[۳] ابتدای اسلام در ایران
حمله اعراب به ایران با یهودیان که در آن زمان توسط ساسانیان به شدت تحت فشار بودند با استقبال مواجه شد. یکی از یهودیان اصفهان در این زمان به نام «ابونعیم» در کتاب «ذکر اخبار اصبهان» می‌نویسد با نزدیک شدن اعراب به اصفهان یهودیان شادمانه به سمت آنان شتافتند و دروازه‌های شهر را باز کردند. ابونعیم می‌نویسد که یهودیان تصور می‌کردند که دوران ظهور مسیحای آنان فرا رسیده است. ابونعیم ادامه می‌دهد که بسیاری یهودیان به همراه سازهای موسیقی به دروازه شهر شتافتند تا از اعراب استقبال کنند. امنون نتصر معتقد است که این داستان نشان می‌دهد که جمعیت یهودیان در این زمان در اصفهان قابل توجه بوده است زیرا در صورتی که یهودیان یک اقلیت بودند انجام چنین کاری دارای خطرات زیادی بود. او معتقد است در زمان حمله اعراب اصفهان شهری صددرصد یهودی بوده است.[۴] بعد از پیروز شدن مسلمانان در ایران، یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان دارای شرایط ذمی شدند. ذمیها دارای اجازه برای انجام دین خود بودند ولیکن باید مالیات اضافه‌ای به نام جزیه پرداخت می‌کردند و از شرکت در جنگ نیز معاف بودند. ذمیهای همچنین دارای محدودیتهای اجتماعی نظیر حمل اسلحه، سوار شدن بر اسب، گواهی دادن در دادگاه علیه مسلمانان بودند و معمولاً باید لباسی می‌پوشیدند که آنها را از مسلمانان متمایز کند. با اینکه بعضی از این قوانین به سختی اعمال نمی‌شد بیشتر آنها تا زمان حمله مغولها پابرجا بود. در این زمان یهودیان بخش بسیار مهمی از جمعیت ایران بودند و بعضی تخمینها آنها را اکثریت جامعه ایران دانسته است. در قرن دهم میلادی اصطخری جغرافیادان مسلمان نوشته است:
تمامی منطقه بین اصفهان تا تستر (شوشتر) توسط یهودیان در تعداد آنقدر زیادی اشغال شده است که آن را باید یهودستان نامید.[۵]   نسخه عبری خسرو و شیرین نظامی گنجوی.
اصطخری همچنین ذکر می‌کند که یهودیان بعد از زرتشتیان و مسیحیان سومین جامعه بزرگ ایران هستند. المقدسی اورشلیمی ذکر می‌کند که جمعیت یهودیان در ایران در این زمان بعد از زرتشتیان بزرگترین بخش جمعیت بوده است. او ادامه می‌دهد که بیشتر یهودیان در سرزمین مادها (جبال) و در شهرهای همدان، هلوان، نهاوند و قرمیسین (کرمانشاه) یافت می‌شوند. اطلاعات دقیقی از دید یهودیان نسبت به حضور نیروهای اسلامی وجود ندارد. برخی حتی معتقدند یهودیان برای رهایی از فشار حکام ساسانی که در اواخر دوره حکومت خود به شدت به یهودیان فشار وارد می‌کردند به نیروهای اسلامی در فتح مناطق مختلف کمک کردند. بیشتر تاریخدانان یهودی امروزی معتقدند که دید یهودیان نسبت به حمله مسلمانان بسیار مثبت بوده است و یهودیان از مسلمانان با آغوش باز استقبال کردند.[۶] تنها داستان ذکر شده در مورد برخورد یهودیان ایران و اعراب مربوط به راس جالوت آن زمان بوستنای است که بنا بر روایاتی دختر یزدگرد سوم، ایزدونداد، به عنوان برده توسط عمر به او داده شد. بوستنای از او صاحب سه فرزند شد ولیکن به طور رسمی با او ازدواج نکرده بود. بعد از مرگ بوستنای سایر فرزندان او حاضر به قبول فرزندان شاهزاده ایرانی به عنوان وراث وی نشدند زیرا بوستنای نه با وی ازدواج کرده بود و نه او را به یهودیت گروانده بود. مغولها
حمله مغولها به ایران وضعیت یهودیان را بسیار بهبود بخشید. در سال ۱۲۵۵ میلادی مغولها به فرماندهی هولاکوخان به ایران حمله کردند و بغداد را گرفتند و حکومت عباسیان را پایان دادند. مغولها یک زیر شاخه از امپراتوری مغولی به نام ایلخانیان را مستقر کردند. ایلخانیان تمامی دینها را یکسان می‌دانستند و شاهان مغولی مالیات ذمیها را لغو کردند. یکی از شاهان ایلخانی، ارغون خان، حتی یهودیان را به بقیه ترجیح می‌داد و یک یهودی به نام سعدالدوله را به عنوان وزیر انتخاب کرد. این انتخاب شدیداً از طرف روحانیون مسلمان مورد انتقاد قرار گرفت و بعد از مرگ ارغون مسلمانان علیه یهودیان شوریدند.
بعد از اینکه غازان پسر ارغون در سال ۱۲۹۵ به دین اسلام گروید وضعیت یهودیان دوباره به ذمی بازگشت. محمد خدابنده الجایتو، جانشین غازان خان بعضی یهودیان را مجبور کرد که مسلمان شوند. معروفترین این افراد، رشیدالدین همدانی است که پزشک، تاریخدان و بازرگان بود و برای پیشرفت در دربار به دین اسلام گروید؛ ولیکن در سال ۱۳۱۸ او متهم به مسموم کردن محمد خدابنده الجایتو شد و اعدام گردید. سر او توسط مردم تا چند روز در شهر حمل می‌شد و مردم می‌گفتند: «این سر یهودی ای است که از نام خدا سوء استفاده کرد. خدا او را لعنت کند.» حدود ۱۰۰ سال بعد جلال‌الدین میران‌شاه تیموری قبر رشیدالدین همدانی را نابود کرد و بازمانده او به قبرستان یهودیان منتقل شد. در ایران بر خلاف دیگر کشورهای اسلامی که یهودیان بعد از گرویدن به اسلام مورد استقبال قرار می‌گرفتند، آنها همچنان مورد شک و سوءظن به دلیل نژاد یهودی خود تا چندین نسل بودند.
بنیامین تودلایی گردشگر یهودی که در قرن ۱۲ میلادی از ایران بازدید کرده است جمعیت یهودیان در ایران را در آن زمان حدود ۲۵۰۰۰۰ نفر تخمین می‌زند. نقش یهودیان ایرانی در گسترش فقه یهودی و تورات و تلمود بسیار ناچیز بوده است.[۷]   رشید الدین همدانی در دربار مغولان قدرت زیادی به دست آورد. حکومت صفوی و قاجار
در زمانی که مذهب شیعه توسط شاهان صفوی به دین رسمی ایران تبدیل گشت وضعیت یهودیان بدتر شد. اسلام شیعه توجه بسیار زیادی به مسئله پاکی و نجاست داشت و یهودیان را نجس می‌دانست. از این رو هرگونه ارتباط بین یهودیان و مسلمانان باعث نجس شدن آنان و نیاز به غسل برای نماز خواندن می‌شد. از این رو شاهان صفوی و بیشتر مردم معاشرت بین یهودیان و مسلمانان را بسیار کم می‌کردند. یهودیان اجازه نداشتند به گرمابه‌های عمومی بروند و یا در زیر باران و برف از خانه خارج شوند زیرا ممکن بود نجاست آنان به مسلمانان سرایت کند. یهودیان تا زمان انقلاب مشروطه تنها اجازه داشتند به شغلهایی بپردازند که در نظر مسلمانان کثیف محسوب می‌شد. بعضی از این شغلها عبارت بود از :رنگرزی، خرده فروشی، تخلیه چاه، خوانندگی، نوازندگی و رقاصی. در سال ۱۹۰۵ بسیاری از یهودیان اصفهان به تجارت تریاک اشتغال داشتند. این تجارت بسیار پرسود بود و در رابطه با چین و هند بود. رئیس یهودیان اصفهان با دیوید ساسون و پسران او در ارتباط بود.[۸] به دلیل اینکه در دین اسلام سودگرفتن بر روی پول ممنوع محسوب می‌شد این تجارت به صورت کامل در اختیار یهودیان بود. تقریباً تمامی یهودیان شیراز به وام دادن با سود اشتغال داشتند.[۹]
در زمان شاه عباس اول ابتدا روابط با یهودیان بهبود یافت. او یهودیان از سراسر ایران را در اصفهان پایتخت جدید خود سکنی گزاند؛ ولیکن در اواخر حکومت او روابطش با یهودیان بد شد و بنا به توصیه یک یهودی مسلمان شده تصمیم گرفت که یهودیان را مجبور کند نشان و لباس خاصی بپوشند. در سال ۱۶۵۶ میلادی تمام یهودیان از اصفهان اخراج شده و مجبور به گرویدن به دین اسلام شدند؛ ولیکن بعد از اینکه معلوم شد که این مسلمانان تازه در خفی یهودی بودند و تنها دلیل مسلمان شدن آنها ندادن جزیه بود دوباره اجازه بازگشت به یهودیت را یافتند؛ ولیکن آنها همچنان مجبور بودند لباسهای مشخص داشته باشند. «کتاب آنوسی» نوشته شاعر یهودی بابایی بن لطف شرح حال بسیاری از گرویدنهای اجباری یهودیان به اسلام بین سالهای ۱۶۱۷ تا ۱۶۶۲ را بیان کرده است.[۱۰] بر اساس کتاب آنوسی در اصفهان یکی از رهبران یهودیان به اسلام گروید و سپس بقیه یهودیان را متهم به استفاده از سحر سیاه علیه شاه نمود. شاه دستور داد تمامی کتابهای یهودی مرتبط با سحر جمع‌آوری شده و سوزانده شوند. شاه سپس برای مجبور کردن یهودیان به گرویدن به اسلام بعضی از آنها را جلوی گروهی از سگان وحشی انداخت. به این وسیله ۷۵ یهودی به اسلام گرویدند.[۱۱]
در زمان نادرشاه افشار که سنی مذهب بود[۱۲] یهودیان دوباره قدرت یافتند و اجازه یافتند در شهر مشهد که برای شیعیان مقدس بود ساکن شوند. نادر روابط بسیار خوبی با یهودیان داشت و حتی تعدادی از آنان را مأمور نگهداری غنائم به دست آورده شده از هندوستان نمود. نادر دستور داد که تورات و زبور به فارسی ترجمه شود. در مقدمه این نسخه کتاب مقدس که هم اکنون در موزه ملی یهودی در اورشلیم نگهداری می‌شود آمده است:
بعد از اتمام ترجمه، نادر شاه به روحانیون اسرائیل هدایا و لباسهای زیادی تقدیم کرد و بعد از آن به آنان اجازه مرخصی داد. در شبها، در دربار، ملای (حاخام) اعظم پادشاهی (ملاباشی) برای شاه تورات و زبور را می‌خواند و توضیح می‌داد و شاه از آن بسیار لذت می‌برد. او قسم خورد که «من روسیه را می‌گیرم، من اورشلیم را بازسازی می‌کنم و من فرزندان اسرائیل را دوباره جمع می‌کنم» ولیکن آجل به او مهلت نداد و او موفق به انجام اینکار نشد.[۱۳]
یهودیان تجارت گسترده‌ای در مشهد داشتند و با تجار انگلیسی که علاقه خاصی به تجارت با یهودیان داشتند تجارت می‌کردند. یهودیان همچنین به امر بانکداری و جمع‌آوری اطلاعات برای انگلیسیها می‌پرداختند. کتاب «سرگذشت کاشان در باب عبری و گویمی ثانی» نوشته بابایی بن فرهاد شرح حال یهودیان را در زمان حکومت کوتاه افغانیان بر ایران پس از سلسله افشاریان در سالهای ۱۷۲۲ تا ۱۷۳۰ بیان می‌کند. او گزارش گرویدن اختیاری بسیاری از یهودیان کاشان به اسلام برای رهایی از مالیات جزیه را می‌دهد.[۱۰] بابایی بن فرهاد در طول کتاب نظر مثبتی نسبت به افاغنه دارد زیرا افغانیان سنی مذهب بوده و دید بهتری نسبت به یهودیان داشتند. شاعر یهودی بنیامین میشائل کاشانی متخلص به آمینا در همین زمان قطعه شعری به فارسی یهودی در مدح اشرف افغان سروده است.[۱۴] نسخه‌ای از این کتاب شعر در مجموعه مؤسسه بن صبی در اورشلیم است.   حاج ابراهیم که ناصرالدینشاه او را یهودی می‌دانست در به قدرت رسیدن سلسله قاجاریه و شکست لطفعلی خان نقش بسیار سرنوشت سازی داشت.
در زمان شاهان زند روابط با یهودیان پیچیده‌تر شد. کریم خان در شیراز امنیت برای یهودیان ایجاد کرده بود؛ ولیکن سربازان او پس از حمله به بصره تعداد زیادی از یهودیان را کشتند، اموال آنان را غارت کردند و به زنانشان تجاوز کردند. یک انگلیسی، ویلیام فرانکلین که از شیراز پس از مرگ کریم خان زند دیدن کرده بود می‌نویسد: «این مردم (یهودیان) بیشتر از هر مردم دیگر توسط پارسیان مورد نفرت هستند و در هر موقعیت آنها آزار دیده و از آنان اخاذی می‌شود. در خیابانها پسران آنها را دشنام داده و کتک می‌زنند و آنها جرات ندارند از این مسئله شکایت کنند.» حکومت زندیه با شکست خوردن لطفعلی خان زند از آغا محمد خان قاجار به پایان رسید. در شکست خوردن لطفعلی خان، حاج ابراهیم خان کلانتر نقش مهمی داشت. ناصرالدین شاه قاجار در دیدار با آدولف کرمیو رئیس سازمان اتحاد جهانی آلیانس در پاریس در سخنان مشهوری دربارهٔ او گفت:
من فراموش نمی‌کنم که این یک یهودی، حاج ابراهیم، بود که کمک کرد قاجارها سلطنت را بدست آورند.[۱۵]
با اینکه روابط آغا محمد خان و حاج ابراهیم خان کلانتر مثبت بود، فتحعلی شاه قاجار به او اعتماد نداشت و دستور قتل حاجی ابراهیم را داد. دختر حاجی ابراهیم با نخست وزیر وقت ازدواج کرد و خاندان قوام شیرازی را ایجاد نمود که تا دو قرن بعد در سیاست ایران پرنفوذ باقی ماندند. روابط قاجار با یهودیان کم‌کم تیره‌تر شد و به دلیل شیعه بودن شاهان قاجار بسیاری ممنوعیتها به زندگی آنان بازگشت. روحانی اعظم دربار فتحعلی شاه قاجار یهودیان را «کثیفترین نژاد بشر» می‌دانست و پزشک او یهودیان را پست‌ترین در نظر خداوند می‌خواند.[۱۶]
استرن، که یک مبلغ یهودی-مسیحی بود پس از بازدید از شیراز در این زمان نوشت که تمامی افراد بازار وکیل از نژاد یهودی هستند که از ترس جان خود دین پدران خود را دائماً انکار می‌کنند. در قرن ۱۹ ج.ج. بنجامین در مورد وضعیت یهودیان ایران می‌نویسد: «آنها مجبورند در بخش مشخصی از شهر ساکن شوند، زیرا آنها موجوداتی کثیف محسوب می‌شوند. آنها با شدت بدرفتاری می‌بینند و اگر در خیابانی که مسلمانان در آن هستند وارد شوند مردم به آنها سنگ و خاک می‌زنند. به همین دلیل آنها اجازه ندارند در باران بیرون روند زیرا باران نجاست آنها را شسته و ممکن است به مسلمانان منتقل کند. اگر یهودی در خیابان شناخته شود مورد بدترین دشنامها قرار می‌گیرد. عابرین به صورت او تف کرده و بعضی وقتها او را به شدت کتک می‌زنند. اگر یهودی وارد یک مغازه شود حق ندارد اجناس را بازرسی کند. اگر دست او با هر جنسی برخورد کند باید بدون بحث و به هر قیمتی آن را خریداری کند. بعضی وقتها ایرانیان به محله یهودیها وارد شده و هر چیزی را که دوست داشتند با خود می‌برند. اگر صاحب این اجناس شروع به دفاع از اموال خود کند ممکن است جانش را از دست بدهد. اگر یهودی در روزهای عاشورا در ماه محرم از خانه خود خارج شود حتماً به قتل می‌رسد.»
در سال ۱۸۶۸ نماینده انگلستان در ایران، سر ویلیام تیلور تامسون[۱۷] در مورد وضعیت یهودیان چنین نوشته است: یهودیان اکثر «بسیار فقیر هستند و به استثنای تهران و بعضی شهرهای اصلی، توسط محمدیان (مسلمانان) مورد ظلم و آزار قرار می‌گیرند.» ناصرالدین شاه در سال ۱۸۷۳ میلادی سفری به اروپا داشت. در این سفر او با نمایندگان انجمن نمایندگان یهودیان انگلستان در لندن و با نمایندگان سازمان اتحاد جهانی آلیانس و آدولف کرمیو در پاریس ملاقات کرد. فشارهای نمایندگان اتحاد جهانی آلیانس باعث شد که ناصرالدین شاه با دادن حقوق برابر به یهودیان، دادن شهروندی به آنان و تأسیس مدارس آلیانس در ایران موافقت کند. اینکار باعث لغو قوانین شرعی اسلامی که در آن اهل کتاب به عنوان اهل ذمه محسوب می‌شدند و نیازمند پرداخت مالیات بیشتر بودند گردید. از این رو دستور شاه با مخالفت شدید مردم و روحانیون شیعه مواجه شد. در سال ۱۸۷۶ میلادی موسی مونتیفیوری موفق شد دولت ایران را مجبور کند که وضعیت یهودیان را بهتر کرده و مالیات آنها را کم کند. در سال ۱۸۸۱ میلادی سر ویلیام تیلور تامسون سفیر انگلستان موفق شد دولت ایران را مجبور به لغو مالیات جزیه بر یهودیان کند. نامه‌ای از یهودیان تهران در این زمان می‌نویسد با اینکه شاه «یک حاکم درستکار است که تمامی نژاد یهود را مانند سیب چشمش دوست دارد» و افراد دربار «عاشقان یهودیان» هستند ولیکن اکثریت جنتیل (ها-گویم هامون ها-ام) به آزار دادن یهودیان عادت کرده‌اند.[۱۸] در بسیاری موارد دولت مرکزی ایران با اینکه می‌خواست با یهودیان بسیار خوب برخورد کند دارای قدرت کافی در شهرستانها و مناطقی که روحانیون شیعه قدرت داشتند نبود. در یک اتفاق اینگونه در همدان در سال ۱۸۷۵ میلادی دعوایی بین یک طلافروش یهودی و یک مسلمان رخ داد. مسلمان طلافروش را متهم به کم فروشی کرده بود. در حین دعوا طلافروش متهم شد که نسبت به دین اسلام و پیامبر آن کفرگویی کرده است. جمعیتی که این دعوا را می‌دیدند بسیار خشمگین شدند و طلافروش را به سختی کتک زدند. او برای نجات جان خود فرار کرد و به نزد یک مجتهد مسلمان رفت. مجتهد او را در انبار خانه خود پنهان کرد تا او را تحویل مقامات دولتی دهد؛ ولیکن مردم که بسیار خشمگین بودند در را شکستند و وارد انبار شدند و طلافروش را کشتند و بدنش را آتش زدند. سر ویلیام تیلور تامسون سفیر انگلستان با شاه مکاتبه کرد و درخواست مجازات مسلمانان را نمود. شاه به تمامی مردم مسلمان شهر مالیات اضافه‌ای بست. اینکار باعث خشم بسیار شدید مردم شد، به طوری که مردم برای سنگسار کردن یهودیان، استاندار و تمامی مأموران دولت جمع شدند. انجمن نمایندگان یهودیان انگلستان از سر ویلیام تیلور تامسون تقدیر زیادی بابت دخالت در این واقعه نمود.[۱۹]
لرد کرزون در مورد تفاوت برخورد با یهودیان در نقاط مختلف در قرن ۱۹ چنین نوشته‌است:"در اصفهان که حدود ۳۷۰۰ یهودی در آن ساکن هستند وضعیت آنان بهتر از جاهای دیگر است. با اینکه آنها اجازه ندارند کلاه به سر بگذارند، مغاره در بازار داشته باشند، دیواری بلندتر از همسایه مسلمان خود بکشند و یا اسب سواری کنند. در تهران و کاشان نیز تعداد آنها زیاد است و وضعیت نسبتاً خوبی دارند. در شیراز وضعیت آنان بسیار بد است. در بوشهر آنها فراوان هستند و نسبتاً وضعیت خوبی دارند." یک اروپایی دیگر در سال ۱۸۸۰ نوشته است :" نفرت (درون جنتیلهای کرمانشاه) از یهودیان از همه جای ایران به غیر از قسمت مرکزی آن بیشتر است." در سال ۱۸۶۰ ربی فیشل پس از بازدید از ایران نوشته است که یهودیان اصفهان از "همه طرف توسط جنتیلهاً مورد هجمه قرار می‌گیرند.
یک اروپایی دیگر نیز در مورد وضعیت یهودیان نوشته‌است:
"در هر جشن عمومی، حتی در دربار و در برابر پادشاه، یهودیان جمع شده و بعضی از آنان به درون حوض انداخته می‌شوند، شاه و مردم از دیدن صحنه تلاش کردن آنان برای بیرون آمدن از حوض لذت می‌برند. این برنامه هر وقت که یک استاندار جشن دارد نیز تکرار می‌شود، آتش بازی و یهودیان جزء همیشگی این برنامه هستند."   یهودیان همدان در دوران قاجار.   آدولف کرمیو رئیس سازمان اتحاد جهانی آلیانس. سازمان آلیانس در بهبود وضعیت یهودیان ایران آنقدر نقش مهمی داشت که بعضی یهودیان نمایندگان این سازمان را مسیحا (مسیح) یا منجی موعود یهودیان می‌دانستند.   ایرانیان یهودی نقش مهمی در انقلاب مشروطیت داشتند و از آن استقبال کردند زیرا انقلاب بسیاری قوانین ضد یهودی شرعی را لغو کرد. در عکس ایرانیان یهودی در جشن دومین سالگرد انقلاب مشروطه دیده می‌شوند.   گردهمایی سازمان صهیونیسم ایران سال ۱۹۲۰ میلادی.   موسی مونتیفیوری در لغو قوانین اسلامی ضد یهودی نظیر جزیه تأثیر بسیار زیادی داشت.
گاهی اوقات مخالفت شدید با یهودیان به دلیل ارتباط آنان با بیگانگان و علی‌الخصوص انگلیسیها بود. به طور مثال در سال ۱۸۳۶ یک بانکدار یهودی به نام الیاس که در بوشهر برای انگلیسیها کار می‌کرد به دلیل کارکردن در بازار به شدت مورد حمله قرار گرفت. حملات ضدیهودی گاهی با احساسات ضد امپریالیستی همراه بود. در این زمان یهودیان ایران که متوجه قدرت روزافزون یهودیان اروپا در مسائل بین‌المللی شده بودند از آنان درخواست کمک علیه مسلمانان می‌نمودند. در سال ۱۸۴۰ میلادی یهودیان همدان سفیری به نام حاخام نیسیم بار سلوماه به اروپا فرستادند. او ابتدا به لندن رفت و سپس از آنجا به مونترال کانادا مسافرت نمود. او در ۲۸ سپتامبر ۱۸۴۷ با موسی مونتیفیوری ملاقات کرد و از او اسنادی علیه اتهامات ضدیهودی گرفت. این اسناد بعداً توسط بار سلوماه به دولت ایران تحویل داده شد. یکماه بعد از این ملاقات موسی مونتیفیوری به نفع یهودیان ایران با شاه ملاقات کرد. در مونترال کانادا بارسلوماه موفق به اخذ کمک مالی برای یهودیان ایران شد.
در سال ۱۸۳۷ میلادی حاخام رافائل قاسین که حاخامباشی امپراطوری عثمانی بود در این زمان به ایران سفر کرد. او وضعیت یهودیان ایران را بسیار بد یافت و مشاهده کرد که آنان به دست جنتیلهای اطرافشان آزار می‌بینند. در خراسان و ارومیه یهودیان کشته شدند. در اصفهان به آنها تهمت خون وارد شده بود و در سنندج و همدان اموال آنها گرفته شده بود؛ ولیکن شاه، محمد شاه قاجار، دوست یهودیان و عاشق آنان بود. قاسین می‌نویسد: «من به نزد شاه رفتم و از او درخواست کردم». شاه به خواست قاسین دستور داد که از یهودیان مراقبت شود و مالیات آنان را نیز کم کرد. قاسین گفت «به اینکه محمد شاه یهودیان را بسیار دوست دارد بسیاری از نوکران او دستور ارباب خود را اجرا نمی‌کنند.» به دلیل اینکه شاه دارای قدرت کافی در شهرستانها نبود قاسین تصمیم گرفت از یهودیان اروپا درخواست کمک کند. قاسین شرح مسافرت خود را در کتابی به نام مگید میساریم (شرح آزارها) نوشت و به اروپا فرستاد. یهودیان استانبول نیز در حاشیه این کتاب نوشتارهایی نوشتند.[۲۰]
در سال ۱۸۵۰ اسرائیل بنیامین یک مسافر یهودی از شیراز دیدن کرد. در یکی از روزها او با گروهی از زنان با چادر سفید دیدن کرد. او تصور کرد این زنان مسلمان هستند زیرا چادر آنان بر خلاف چادر یهودیان که مشکی بود، سفید بود؛ ولیکن او متوجه شد که این زنان آنوسی بوده که در خفی به یهودیت ادامه می‌دادند. بنیامین به آنها گفت که شاهان اروپایی آماده دخالت برای نجات آنان هستند. اروپاییان شاه جدید، ناصرالدین شاه، را سرنگون نکردند ولیکن به او اعلام کردند که آماده مداخله به نفع یهودیان هستند و در صورت درخواست یهودیان اروپا وی را سرنگون می‌کنند.[۲۰]
بسیاری از یهودیانی که به اجبار به اسلام می‌گرویدند دارای زندگی دوگانه‌ای به صورت آنوسی می‌شدند. این یهودیان در امور بیرون از خانه به نامهای اسلامی و در درون خانه به نامهای یهودی شناخته می‌شدند. یکی از یهودیان تازه مسلمان مشهد زندگی یهودیان را اینگونه بیان می‌کند:
"تمامی یهودیانی که به اسلام می‌گرویدند دارای دو نام بودند: به طور مثال پدربزرگ من دارای نام مسلمان شیخ ابوالقاسم و نام عبری بنیامین بود. نام مسلمان پدر من ابراهیم و نام عبری او آبراهام بود. بیرون از خانه مرا موسی و در خانه موشه صدا می‌زدند. در زمان زندگی پدر من بیشتر یهودیان نامهای به شدت اسلامی داشتند. آنها حتی به مکه می‌رفتند و حاجی می‌شدند."[۲۱]
بسیاری از این یهودیان مخفی از مسلمانان در دستورهای مذهبی دوآتشه تر بودند.[۲۱] از سال ۱۸۶۰ میلادی یهودیان ایران از نمایندگان سازمان اتحاد جهانی آلیانس درخواست کمک علیه مسلمانان می‌نمودند. نمونه‌ای از این درخواستها به شرح زیر است:
«بگذارید درخواست خود را از شما بیان کنیم. شما نمی‌خواهید برادرانتان، خون و نژادتان، تا نابود شوند و قربانی مشکلاتی که هر روز برای آنها ایجاد می‌شوند باشند. ما هر روز تحت فشار دشمنانمان (مسلمانان) هستیم که ما را بیدفاع می‌بینند و هرگونه می‌خواهند با ما رفتار می‌کنند. ما هر روز، ساعت، دقیقه منتظر بلای جدیدی هستیم که ممکن است بر سر ما بیاید. زندگی، اموال و شرافت ما در خطر خشونت و خشم آنان است، وضعیتی که حتی از بردگی نیز بدتر است. یهودیانی که مسلمان شوند تمام اموال پدرانشان را به ارث می‌برند و زن و فرزندان آن یهودی که به دین خود پایبند ماندند باید اموال خود را به یهودی مرتد بدهند. مسلمانی که یک یهودی را بکشد مجازات نخواهد شد، حتی اگر شاهدانی به انجام قتل وجود داشته باشند. در نهایت او تنها جریمه نقدی می‌شود. ما زیر فشار مالیات کمر خم کرده‌ایم.»[۲۲]
قبل از بازشدن مدارس آلیانس در ایران تعلیمات یهودی توسط ربیها انجام می‌شد که در زبان فارسی «ملا» نامیده می‌شدند. کلاسها در خانه ملا و یا کنیسه برگزار می‌شد. دانشجویان که بین سه تا سیزده سال داشتند در گروه‌ها با یادگیری تورات و تلمود می‌پرداختند. ملا به خواندن تورات و تفسیر آیات آن می‌پرداخت. تنبیه بدنی در این کلاسها انجام می‌شد. دختران احتیاج به شرکت در کلاس نداشتند ولیکن گاهی خواندن و نوشتن یادمی‌گرفتند. نماینده سازمان اتحاد جهانی آلیانس در نظر یهودیان ایران به عنوان «ماشیح» بود که منجی یهودیان ایرانی شده بود.[۲۳]
در قرن ۱۹ اتفاقات بسیاری نظیر قتل و یا مجبور کردن به مسلمان شدن به دستور روحانیون شیعه رخ داد. یکی از نمایندگان اتحاد جهانی آلیانس، که یک برنامه یهودی در کشورهای مختلف بود، از تهران در سال ۱۸۹۴ نوشته‌است: «هر زمانی که یک روحانی می‌خواهد معروف شده و از ناشناس بودن در آید به تبلیغ جنگ علیه یهودیان مشغول می‌شود.» در سال ۱۸۳۰ یهودیان تبریز کشته شدند و در همان سال یهودیان شیراز نیز با زور به اسلام گرویدند. در سال ۱۸۳۹ یهودیان در مشهد کشته شده و مجبور شدند به دین اسلام بگروند؛ ولیکن اروپاییانی که به ایران مسافرت کردند گزارش می‌دهند که یهودیان در خفی همچنان به دین یهودیت پایبند بوده و در واقع مسلمان نشده بودند. یهودیان بارفروش در سال ۱۸۶۶ به زور مسلمان شدند؛ ولیکن بعد از دخالت سفیرهای انگلستان و فرانسه اجازه بازگشت به یهودیت را یافتند با اینکه ۱۸ یهودی کشته شده که دو تن از آنان زنده زنده سوزانده شدند. در سال ۱۹۱۰ یهودیان شیراز متهم شدند که در مراسم مذهبی خود یک دختر مسلمان را به قتل رسانده و از خون او برای پختن نان استفاده کردند (ببینید تهمت خون ۱۹۱۰ در شیراز). مسلمانان بسیار خشمگین شده و به محله یهودیان حمله کردند. در حالی که دولت سربازان را برای دفاع از یهودیان فرستاد. دوازده یهودی کشته شده و بسیاری زخمی شدند. اتحاد جهانی آلیانس بسیاری گزارشهای دیگر نیز در مورد برخوردهای بین مسلمانان و یهودیان ثبت کرده‌است. سه سازمان یهودی انجمن نمایندگان یهودیان انگلستان، انجمن یهودی-انگلیسی و اتحاد جهانی آلیانس و دو فرد موسی مونتیفیوری و آدولف کرمیو در تغییر وضعیت یهودیان ایران و لغو قوانین شرعی ضدیهودی نقش بسیار زیادی داشتند. بسیاری از یهودیان در این زمان به فلسطین مهاجرت کردند. بیشتر یهودیانی که در ایران ماندند برای اینکه از حمایت شاه استفاده کنند به تهران مهاجرت کردند و در محله عودلاجان ساکن شدند.
انقلاب مشروطه هفت سال بعد از تأسیس اولین مدرسه آلیانس (اتحاد) اتفاق افتاد و زندگی یهودیان را بسیار بهبود بخشید. برای اولین بار یهودیان اجازه یافتند در مجلس ایران نماینده داشته باشند؛ ولیکن اولین نماینده یهودی در مجلس به دلیل فشارهای وارده از سوی مسلمانان مجبور به انصراف شد و جامعه یهودی آیت‌الله عبدالله بهبهانی را به عنوان نماینده خود انتخاب کردند. با این وجود یهودیان بعد از انقلاب مشروطه شروع به شرکت فعال در زمینه‌های سیاسی و فرهنگی کردند. در زمان جنگ جهانی اول بسیاری یهودی تحصیل کرده وجود داشتند. حکومت پهلوی
حکومت پهلوی برنامه‌هایی پیش گرفت که زندگی یهودیان را بسیار بهبود داد. قدرت روحانیون شیعه کم شد و محدودیتها بر یهودیان برداشته شد. رضا شاه مجبور کردن یهودیان برای گرویدن به اسلام را ممنوع کرده و قانون نجاست یهودیان را لغو کرد. عبری در مدارس یهودی تدریس شد و برای اولین بار روزنامه‌های یهودی نظیر عولم یهود، سینا، یسرائیل، بنی آدم و نیسان منتشر شد. نیسان دارای طرفداران زیادی در بین ایرانیان جنتیل بود. در سال ۱۹۱۵ میلادی دو برادر یهودی، مردخای و آشر بن آوراهام روزنامه شالوم را تأسیس کردند که اولین روزنامه یهودی در ایران بود. این فعالیتها باعث شد که قدرت در جامعه یهودی از بزرگان و ربیها به جوانان تحصیلکرده در مدارس آلیانس منتقل شود. با تأسیس سازمان صهیونیسم ایران این مسئله شدت بیشتری یافت. یهودیان ایران می‌دانستند که «صهیون» نام شهر اورشلیم در کتاب مقدس است. این نام آنها را به این مسئله آگاه کرد که آوارگی یهودیان پایان یافته است و آنها در زمان رستگاری وارد می‌شوند. این مسئله شوق زیادی در بین آنان ایجاد کرد تا از وضعیت بد موجود رهایی یابند. صهیونیست ایرانی عزیز بن یونا نعیم در سال ۱۹۲۰ صهیونیسم را اینگونه تعریف کرد :
صهیونیسم تنها نام دیگری و سازمان دیگری است، زیرا ایده صهیونیسم در تفکر یهودی بیش از دو هزار سال است که وجود دارد.[۲۴]
بعد از اعلامیه بلفور در سال ۱۹۱۷ و تشکیل سازمان صهیونیسم ایران و ارتباط آن با سازمان جهانی صهیونیسم جنبش صهیونیسم در بیان یهودیان ایران شدت یافت. در اوج این اشتیاق، بسیاری یهودیان ایران به اسرائیل مهاجرت کردند. با اینکه یهودیان ایران در این زمان نسبت به یهودیان اروپایی فقیرتر بودند، آنها با اشتیاق شکل (پول جدید اسرائیل) خریداری می‌کردند، به صندوق ملی کمک می‌کردند و نماینده به کنگره صهیونیسم در اروپا می‌فرستادند؛ ولیکن این اشتیاق در بین یهودیان باعث اختلافهایی در مورد رهبر آنان شد و اختلافاتی بین دکتر لقمان نهورایی و شموئل حییم درگرفت.   شموئل حییم یا موسیو حییم، رهبر جنبش صهیونیسم در بین یهودیان ایران و مؤسس روزنامه هاحییم که در سال ۱۹۳۱ اعدام شد.
یهودیان ایران بار دیگر از سازمانهای صهیونیسم بین‌المللی نظیر سازمان جهانی صهیونیسم درخواست کمک کردند. آنها درخواست کمک مالی و معنوی برای مهاجرت به اسرائیل نمودند؛ ولیکن در این زمان سازمان جهانی صهیونیسم به یهودیان کمک ارسال نکرد. از این رو یهودیان به سمت شاه متوجه شدند. در این زمان رضاشاه در درگیری با روحانیون شیعه که اکثراً به شدت یهودستیز بودند بود؛ ولیکن شاه با اینکه از یهودیان حمایت می‌کرد، ارتباط آنان با یهودیان اروپا و شوقهای صهیونیستی آنان را با دید ملیگرایانه در تضاد می‌دانست. برنامه‌های زیادی برای «ایرانی سازی» یهودیان به دستور شاه انجام شد. به دستور رضاشاه مالیات جزیه بر یهودیان، قانون به ارث بردن یهودی مسلمان شده از تمام ارث و مجازات نشدن مسلمانی که یهودی را کشته باشد لغو شد. در تمامی شهرهای ایران یهودیان از محله‌های یهودی خارج شدند و در تمامی شهر پخش گردیدند. در ابتدا این برنامه ایرانی سازی یهودیان با موفقیت همراه بود و ملی گرایان یهودیان را با آغوش باز پذیرفتند. آنها می‌خواستند نشان دهند که دید آنان به دید مذهبی مسلمانان متفاوت است. یهودیان ایران مشتاقانه شروع به حمایت از جشنهای ملی ایرانیان نظیر نوروز نمودند و از تاریخ ایران قبل از اسلام با غرور سخن گفتند. بسیاری از آنها نامهای یهودی خود را با نامهای ایران قبل از اسلام جایگزین نمودند.[۲۵]   تصویر امضاء شده هیتلر که برای رضا شاه پهلوی فرستاده شد. در زیر تصویر نوشته شده است، برای شاهنشاه ایران، با بهترین آرزوها، ۱۲ مارس ۱۹۳۶ برلین، با امضای آدولف هیتلر.
با شدت گرفتن فعالیتهای صهیونیستی و ارتباط یهودیان ایرانی با یهودیان اروپا، رضاشاه که تصمیم داشت اقوام مختلف ایران را تحت لوای ناسیونالیسم متحد کند نسبت به یهودیان بدبین شد. او بیشتر با کمونیسم مخالف بود ولیکن دید مثبتی نیز به صهیونیسم نداشت. از این رو در سال ۱۹۲۰ مدارس یهودی تعطیل شد. به علاوه رضا شاه تمایلات زیادی نسبت به آلمان نازی پیدا کرد و یهودیان از اینکه مورد آزار قرار بگیرند نگران بودند. اختلافات زیادی بین رضاشاه و جامعه یهودی درگرفت. شموئل حییم مؤسس روزنامه حییم و یکی از رهبران جنبش صهیونیسم در بین یهودیان ایران دستگیر شد و چندسال بعد در یک دادگاه نظامی به جرم توطئه برای ترور شاه و تلاش برای تبدیل ایران به جمهوریت اعدام گردید.   حاخام (ربی) جوزف شائول کورنفلد سفیر آمریکا در ایران.
با قدرت گرفتن ایالات متحده آمریکا در عرصه بین‌المللی، سازمانهای یهودی آمریکایی نظیر کمیته مشترک توزیع آمریکایی یهودی نیز ارتباط زیادی با یهودیان ایران برقرار کردند. در زمان قحطی سال ۱۲۹۸–۱۲۹۶ ایران آلبرت لوکاس نماینده کمیته مشترک توزیع آمریکایی یهودی موفق شد از دولت آمریکا کمک ۱۵ هزار دلاری (معادل ۲۰۰ هزار دلار امروزی) دریافت کند. این کمکها بین یهودیان تهران و همدان توزیع شد. در سپتامبر ۱۹۱۸ ۱۰ هزار دلار دیگر توسط کمیته توزیع فیلادلفیا برای یهودیان ایران ارسال شد. از این رو تلفات قحطی در بین یهودیان ایران در مقایسه با جنتیلهای ایرانی بسیار ناچیز بود.[۲۶] هنگامی که محله یهودی در بروجرد مورد حمله لرها قرار گرفت کمیته توزیع کمکهای زیادی به یهودیان بروجرد کرد. سفیر آمریکا در ایران کالدول نیز نقش مهمی در فعالیتهای کمیته توزیع داشت.[۲۷]
دولت آمریکا نیز در سال ۱۹۲۱ میلادی یک حاخام یهودی به نام جوزف شائول کورنفلد را به عنوان سفیر خود به ایران فرستاد. این اولین باری در تاریخ ایالات متحده بود که یک حاخام به عنوان سفیر انتخاب می‌شد. شائول کورنفلد در درگیری بین رضاشاه و جامعه یهودیان تهران که منجر به بستن آب توسط رضاشاه شده بود موفق شد از یهودیان ایران حمایت کرده و شاه را وادار به بازکردن آب کند.   محمد علی فروغی که در اواخر دوران قاجار و دوران پهلوی قدرت زیادی داشت از نژاد یهودی بغدادی بود و به همین دلیل مورد سوء ظن افراد زیادی بود.
اکثریت مردم ایران در این زمان به شدت با یهودیان مخالف بودند. در این زمان ائتلافی نانوشته بین یهودستیزی مذهبی و یهودستیزی ملی-نژادی شکل گرفت. مطالب زیادی در روزنامه‌ها در مورد نژاد برتر ایرانیان و آریایی بودن آنان چاپ می‌شد. نشریاتی نظیر ایرانشهر، فرنگستان و آینده تأکید زیادی بر برتر بودن نژاد آریایی بر نژاد سامی می‌کردند. با اینکه نوک این حملات متوجه اعراب سامی بود یهودیان سامی نیز از گذر تحقیر نژادی مصون نبودند.[۲۸] از این رو اینبار دیگر یهودی نجس نبود، بلکه جزو نژاد پست سامی در مقابل نژاد برتر آریایی بود. از این رو حتی گرویدن به اسلام نیز نمی‌توانست نژاد پست سامی او را تغییر دهد. شایعات زیادی مبنی بر اینکه هیتلر شخصاً به اسلام گرویده است وجود داشت. بعضی اعلام می‌کردند که هیتلر دارای اسم مسلمان حیدر (لقب امام علی) است و برگردن او گردنبندی با تصویر امام علی وجود دارد. او قصد دارد که بعد از شکست دادن انگلیسیهای مکار و روسهای ضد خدا و نابودی یهودیان دین واقعی خود را اعلام کند. یک شعر معروف در این زمان می‌گفت: «امام یاور ما، حسین سرور ما، اگر آلمان نرسد، خاک بر سر ما»[۲۹] در سال ۱۹۳۶ دکتر شاخت، رئیس رایشبانک و مغز اقتصادی آلمان نازی به تهران سفر کرد و قراردادهای تجاری مهمی بین دو کشور بسته شد. در سال ۱۹۳۹ دولت آلمان بیش از ۷۵۰۰ جلد کتاب با محتوای دستچین شده به ایران فرستاد. تم اصلی این کتابها برتر بودن نژاد آریایی و لزوم همکاری بین آلمان و فرهنگ آریایی ایران بود. در سال ۱۹۳۶، ایرانیان به فرمانی در رایشستاگ آریایی خالص خوانده شدند و از قوانین نورنبرگ معاف شدند. همچنین علامت صلیب شکسته به تعبیری مشابه علامتهای زرتشتی دانسته شد.
ساختمان راه آهن ایران نیز به دستور مهندسان آلمان نازی تکمیل شد و از این رو این محله در تهران به نازی‌آباد معروف است. در سقف ساختمان علامت صلیب شکسته به کار رفته است. طبق دستور دولت، یهودیان اجازه نداشتند در راه آهن و زیر مجموعه‌های آن استخدام شوند. بعد از حمله هیتلر به روسیه در سال ۱۹۴۱ میلادی بسیاری ایرانیان جنتیل امید به پیروزی او و وارد ایران شدن داشتند. افراطیها خود را برای «جهودکشان» آماده می‌کردند و اموال یهودیان را شناسایی می‌کردند. مسئول بخش فارسی رادیو برلین، بهرام شاهرخ در تهییج یهودستیزان ایرانی نقش زیادی داشت. شاهرخ به اصل و نسب یهودی سیاستمداران ایرانی که مخالف آلمان نازی بودند اشاره می‌کرد. او آنها را آنوسی می‌خواند و از مردم درخواست شناسایی و مجازات آنها را می‌نمود. بهرام شاهرخ در زمان عید پوریم همانسال با تهییج مردم آنها را تشویق به انتقام از یهودیان به خاطر کشتار پوریم می‌کرد. هیتلر به دولت ایران قول داده بود که در صورت پیروزی بر شوروی تمامی زمینهای قبلی ایران را به ایران باز خواهد گردانید. در این زمان شب‌نامه‌های زیادی پخش می‌شد و یهودیان در محلات مختلف شناسایی شده و بر روی خانه‌ها و مغازه‌های آنها صلیب شکسته حک می‌شد.[۳۰]
یهودیان در این زمان برای مقابله با این برنامه‌ها با تعداد زیاد به عضویت حزب توده درآمدند و به تبلیغ دیدگاه‌های کمونیستی می‌پرداختند. بیشتر یهودیان حزب توده از طبقه میانی و پایین جامعه یهودی بودند. این یهودیان اعتقاد داشتند که تنها راه از بین بردن یهودستیزی در بین جامعه ایرانیان کمونیسم است. حزب توده نقش بسیار زیادی در از بین بردن یهودستیزی در بین مردم ایران داشت و تنها حزبی بود که از یهودیان به عنوان عضو استقبال می‌کرد. روزنامه نیسان که از روزنامه‌های بسیار محبوب یهودی بود به صورت علنی از حزب توده و کمونیسم طرفداری می‌کرد؛ ولیکن بعد از ممنوعیت حزب توده در سال ۱۹۵۳ میلادی بسیاری از یهودیان این حزب به صهیونیسم گرویدند.[۳۱] حضور یهودیان در حزب توده آنقدر زیاد بود که با اینکه یهودیان حدود دو درصد جمعیت ایران بودند، در بین اعضای حزب توده بیش از پنجاه درصد اعضای فعال یهودی بودند. حزب توده موفقترین حزب در نابود کردن یهودستیزی در بین جامعه ایران بود. دلیل دیگر علاقه یهودیان به حزب توده، یهودی بودن سران حزب کمونیسم در روسیه بود. اکثر بنیانگذاران جنبش کمونیسم در اروپا نظیر کارل مارکس، لاسال، ویکتور آدلر، ادوارد برنشتاین، کارل هیرش و بسیاری دیگر یهودی بودند. به گزارش پلیس تزار بیش از هفتاد درصد انقلابیون روسیه یهودی بودند. بسیاری از این یهودیان در زمان انقلاب روسیه از دشمنان یهودستیز خود انتقام گرفتند. اکثر رهبران حزب بلشویک نیز یهودی زاده بودند. افرادی نظیر لئون تروتسکی، گریگوری زینوویف، لو کامنف، کارل رادک و بسیاری دیگر در رده بالای حزب بلشویک یهودی بودند. به همین دلیل یهودیان ایران نیز تمایل بسیار زیادی به حزب توده داشتند. در کمیته مرکزی حزب توده یک نفر یهودی و در نشریات آن بیش از ده یهودی نویسنده متبحر وجود داشتند. همچنین در حوزه‌های دانش آموزی، دانشجویی و کارگری حزب توده ده‌ها مسئول یهودی وجود داشتند. بسیاری رهبران کنونی و گذشته جامعه یهودیان ایران نظیر هارون یشایایی[۳۲] و عزیز دانش راد[۳۳] جزو اعضای حزب توده بوده‌اند.   حسن اسفندیاری و موسی نوری اسفندیاری سفیران ایران در آلمان نازی با آدولف هیتلر دیدار می‌کنند.
یهودیان از اشغال ایران توسط متفقین حمایت کردند و آن را جلوگیری از همکاری احتمالی ایران با آلمان نازی می‌دانستند. همچنین یهودیان ملی‌گرایی رضاخانی را عاملی در جهت گسترش یهودستیزی در بین جامعه ایرانی تصورمیکردند. از نظر اقلیت یهودی اشغال ایران از نابودی احتمالی آنان جلوگیری می‌کرد.[۳۴] بسیاری از یهودیان اصفهان که در زمان نزدیک شدن ایران به آلمان نازی به استانبول گریخته بودند با اشغال ایران توسط نیروهای روسی و انگلیسی به اصفهان بازگشتند.[۳۵] اشغال ایران توسط انگلیس وضعیت یهودیان در ایران را بسیار بهبود بخشید و بسیاری قوانین ضدیهودی لغو شد.[۳۶]
در زمان جنگ جهانی دوم و حمله آلمان به لهستان دولت ایران به یهودیان لهستان آواره اجازه داد به ایران بیایند. در اوائل سال ۱۹۴۲ میلادی حدود هشتصد کودک یهودی لهستانی از طریق شوروی به ایران منتقل شدند. در اردوگاه دوشان تپه به دستور دولت مکان موقتی برای آنان تهیه شد. این کودکان بعدها به «کودکان تهران» معروف شدند. کنیسه‌ای نیز برای آنان به عنوان کنیسه لهستانیها در تهران موجود است. یهودیان ایران کمکهای زیادی به این کودکان یهودی لهستانی کردند تا اینکه در ۱۸ فوریه سال ۱۹۴۳ این یهودیان از طریق کانال سوئز به اسرائیل منتقل شدند. بعد از اینکه سازمان ملل تأسیس کشور اسرائیل را اعلام کرد شماری از یهودیان عراق نیز برای فرار از دست مردم به ایران آمده و از طریق ایران به اسرائیل رفتند. در سال ۱۹۴۸ نیز گروهی از یهودیان بخارا از طریق خراسان و کرمانشاه به اسرائیل رفتند.[۳۷]
بعد از جنگ جهانی دوم ملیگرایی یهودیان ایران شدت گرفت و روزنامه یهودی "اسرائیل" به شدت به ملیگرایی می‌پرداخت؛ ولیکن با این وجود یهودیان ایرانی در بین جامعه اندیشمندان ایرانی سکولار مورد استقبال نبودند و مورد شک و سوءظن بودند. تنها دوگروه در بین ایرانیان از یهودیان استقبال می‌کردند :بهاییان و کمونیستها. بسیاری یهودیان به این دلیل به حزب توده گرویدند. آنها به همراه اتحاد جماهیر شوروی از تأسیس کشور اسرائیل حمایت می‌نمودند. نماینده اسرائیل آوراهام بیر که به تهران در سال ۱۹۴۵ سفر کرده بود می‌نویسد :"
در ایران... یهودیان به شدت مشتاقند که در بین بقیه مردم حل شوند؛ ولیکن ایرانیان کسانی هستند که حاضر نیستند آنها را قبول کنند و آنها را رد می‌کنند.[۳۸]
شایعات زیادی وجود داشت که محمد علی فروغی معروف به ذکاء الملک از خانواده یهودی الاصل و از یهودیان بغداد بوده است. فروغی که در زمان رضا شاه قدرت زیادی داشت مورد شک و سوء ظن افراد زیادی نظیر ملک الشعراء بهار بود. در زمان روی کار آمدن محمدرضا پهلوی ملک الشعراء بهار شعر زیر را به صورت هشدار به شاه جوان سرود:
شاها، کنم از خبث فروغی خبرت - خون می‌کند این جهود ناکس جگرت، خطبه شهی و عزل تو را خواهدخواند - زانگونه که خواند از برای پدرت.[۳۹]   روزنامه ایرانیان یهودی به نام ها-حییم که در بین سالهای ۱۹۲۱–۱۹۲۵ منتشر می‌شد.
در زمان تشکیل دولت اسرائیل در سال ۱۹۴۸ احساسات ضد یهودی شدت یافت و این مسائل تا سال ۱۹۵۳ که دکتر محمد مصدق قدرت داشت ادامه یافت. شخص مصدق نیز با تشکیل دولت اسرائیل مخالف بود و آنرا نشانه‌ای از امپریالیسم می‌دانست. ایران با روی کار آمدن مصدق سفارت خود را در اورشلیم تعطیل نمود.[۴۰] با این وجود مصدق روابط خوبی با یهودیان ایران داشت. بسیاری از بازاریان، روشنفکران و نویسندگان یهودی در جنبش ملی مصدق به او کمک کردند. مهمترین فرد در این زمینه، مشفق همدانی بود که سردبیر روزنامه کیهان بود و به همراه مصدق در سفر آمریکا ناظر و مدافع نهضت ملی بود. یهودیان طرفدار مصدق در مقایسه با یهودیان توده‌ای اکثراً افرادی مسنتر و جا افتاده تر بودند که قصد داشتند در وضعیت موجود به کار ادامه دهند ولیکن یهودیان توده‌ای جوانتر و آرمانگراتر بوده و قصد تغییر تمامی سیستمهای اجتماعی را داشتند.[۴۱]
مهمترین دشمن اسرائیل در دولت در این زمان دکتر حسین فاطمی وزیر امورخارجه بود. حسین فاطمی در روز استقلال اسرائیل در آوریل سال ۱۹۵۳ دفتر آژانس یهودی تهران را تعطیل کرد؛ ولیکن بعد از چندین ماه دوباره این دفاتر بازگردیدند. او قراردادی را که هواپیمایی اسرائیلی ال-ال داشت لغو کرد و به هواپیماهای اسرائیلی اجازه فرود در تهران را نداد. فاطمی در این زمان گاه به گاه نوشتارهای نیمه رسمی مبنی بر اینکه ایران اسرائیل را دیگر به رسمیت نمی‌شناسد منتشر می‌کرد؛ ولیکن به طور رسمی هیچگاه ایران سندی مبنی بر به رسمیت نشناختن اسرائیل منتشر نکرد. مصدق با اینکه از فاطمی پشتیبانی می‌کرد، به مذاکراتی برای قرارداد بین بانک ملی ایران و بانک لوئمی در اسرائیل کمک کرد که باعث ادامه مناسبات تجاری بین ایران و اسرائیل شد.[۴۲] در زمان مصدق قدرت حکومت مرکزی که از یهودیان محافظت می‌کرد کاسته شد و روحانیون شیعه قدرت یافتند و احساسات ضد یهودی افزایش یافت. در این زمان حدود ۱/۳ جمعیت یهودیان ایران به اسرائیل مهاجرت کردند. دیوید لیتمان نوشته‌است که جمعیت مهاجران یهودی ایرانی به اسرائیل بین سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۷۸ حدود ۷۰۰۰۰ نفر بوده‌است.
بعد از اینکه دولت محمد مصدق سرنگون شد و محمدرضا شاه پهلوی سرکار آمد یهودیان بهترین شرایط خود را در ایران تجربه کردند. در سال ۱۹۷۰ فقط ۱۰ در صد از یهودیان فقیر محسوب می‌شدند. ۸۰ درصد طبقه متوسط و ۱۰ درصد بسیار ثروتمند بودند. در سال ۱۹۶۸ یهودیان ایرانی ثروتمندترین یهودیان در تمامی قاره آسیا و آفریقا بودند. جمعیت یهودی در این زمان تقریبه به طول کامل شهرنشین شدند. در سال ۱۹۶۸ ۷۲ درصد از یهودیان ایران در شهرها زندگی می‌کردند. با اینکه یهودیان فقط درصد بسیار کمی از جمعیت ایران را تشکیل می‌دادند در سال ۱۹۷۹ دو عضو از ۱۸ عضو آکادمی علوم ایران، ۸۰ نفر از ۴۰۰۰ استاد دانشگاه و ۶۰۰ نفر از ۱۰۰۰۰ پزشک ایران یهودی بودند. برای اولین بار در تاریخ ایران، ۵۰ درصد از کودکان یهودی به مدرسه عبری می‌رفتند و زبان عبری به صورت رسمی به آنان تدریس می‌شد. سطح خواندن و نوشتن اقلیت یهودی از ابتدای قرن بیستم بسیار بالاتر از اکثریت مسلمان بود. در زمان اتمام جنگ جهانی دوم بیش از ۸۰ درصد یهودیان سواد خواندن و نوشتن داشتند در صورتی که اکثریت مسلمان بیسواد بودند. در سال ۱۹۶۸ تنها سی در صد مسلمانان خواندن و نوشتن می‌دانستند در صورتی که این رقم در مورد یهودیان بیش از ۸۰ درصد بود.[۴۳] رابطه بسیار نزدیک دولت شاه و کشور اسراییل در بهبود وضعیت اقتصادی یهودیان در ایران نقش بسیار زیادی داشت. جزئیات اینکه چگونه یهودیان ایران در سالهای بسیار کمی از اقلیتی بسیار فقیر تبدیل به ثروتمندترین اقلیت ایران شدند نیازمند تحقیق و مطالعه بیشتر است.
در زمان جنگ شش‌روزه اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ احساسات ضد یهودی به تحریک روحانیون شیعه بسیار شدید شد. یهودیان شیراز در این زمان از ترس خشم مسلمانان کنیسه‌ها را بیش از ده هفته تا تیشا بآو تعطیل کردند. در نوشتارهای یهودی ثبت شده است که در زمان جنگ، بسیاری جنتیلها تلاش کردند که به محله یهودیان حمله کنند که به وسیله پلیس متفرق شدند.[۴۴]
قبل از سال ۱۹۴۸ بیشتر یهودیان ایران مذهبی بودند و قوانین یهودی را رعایت می‌کردند. ولیکن به دلیل عدم تماس ربیهای ایرانی و ربیهای دیگر یهودیان بعضی رسوم آنها نظیر بستن تفیلین در بین یهودیان ایرانی رایج نیست. نسلهای بعدی یهودیان ایران کمتر قوانین یهودی را رعایت می‌کنند و ازدواج با غیریهودیان (جنتیلها) در بین آنان افزایش یافت.[۴۵] قبل از انقلاب اسلامی در ایران ۸۰۰۰۰ نفر یهودی زندگی می‌کردند. از این تعداد ۶۰۰۰۰ نفر در تهران، ۸۰۰۰ نفر در شیراز، ۴۰۰۰ نفر در کرمانشاه، ۳۰۰۰ نفر در اصفهان، شهرهای خوزستان، علاوه بر کاشان، تبریز و همدان بودند.
در زمان انقلاب اسلامی بیشتر ایرانیان یهودی علی‌الخصوص ثروتمندان آنان در تهران و اصفهان و کرمان مهاجرت کردند. جمعیت مهاجران چیزی حدود ۵۰۰۰۰ تا ۹۰۰۰۰ نفر تخمین زده می‌شود.
قبل از تشکیل کشور اسرائیل ارومیه دارای ۷۰۰ یهودی آرامی زبان بود. در سال ۲۰۰۶ فقط دو خواهر یهودی در ارومیه وجود دارند.   کنیسه ابریشمی در خیابان فلسطین (کاخ سابق) که در سال ۱۹۶۵ میلادی ساخته شد. جمهوری اسلامی
در زمان تشکیل کشور اسرائیل حدود ۱۴۰۰۰۰ تا ۱۵۰۰۰۰ نفر یهودی در ایران ساکن بودند. بیشتر از ۸۵ درصد این افراد به اسرائیل و یا آمریکا مهاجرت کردند. در بین یهودیانی که در ایران ماندند بسیاری هویت یهودی خود را از دست دادند و تعداد زیادی به حزب توده و دیدگاه‌های کمونیستی کشیده شدند. در حین انقلاب ایران بسیاری از یهودیان ایرانی نقش مؤثری در سرنگونی حکومت شاه داشتند. این یهودیان «بر خلاف نظر بزرگان قوم خود، به انقلاب ملحق شدند. آنها آرزو داشتند که هویت ایرانی سکولار خود را از دست دهند و در جامعه ایرانی به صورت بهشتی که انقلاب وعده می‌داد حل شوند.»[۴۶] در تظاهرات میلیونی روز عاشورا علیه شاه، ۷۰۰۰ یهودی نیز شرکت کردند. بعضی نوشتارهای دیگر تخمین یهودیان شرکت کننده در این تظاهرات را ۱۲۰۰۰ نفر اعلام می‌کند. تقریباً تمامی رهبران جامعه یهودی نظیر حاخام یدیدیا شوفط، حاخام آریل داوودی، حاخام داوید شوفط، حاخام یوسف همدانی کهن، حاخام اسحق بعلنث، و حاخام یادگاران در این تظاهرات شرکت داشتند. شخصیتهای غیرمذهبی یهودی نظیر عزیز دانش راد، هارون یشایایی، یعقوب برخوردار، هوشنگ ملامد، منوچهر الیاسی و فرنگیس حسیدیم نیز در این تظاهرات شرکت کردند.[۳۳]
این همراهی یهودیان با انقلاب، پلی میان ملت انقلابی و جامعه یهودیان برقرار کرد. سازمان «جامعه روشنفکران یهودی» که از ۱۷ شهریور سال ۱۳۵۷ در تهران پایه‌گذاری شد نقش مهمی در همکاری با انقلابیون داشت. یوسف همدانی کهن و یدیدیا شوفط نقش مؤثری در مدیریت این همکاریها داشتند.[۴۷] در آذرماه سال ۵۷ گروهی از یهودیان با آیت الله طالقانی دیدار کردند و حمایت خود را از انقلاب اعلام کردند. اساسنامه جامعه روشنفکران یهودی ترکیب از هویتهای یهودی، ایرانی، اسلامی و ملی است. بند ۵ اساسنامه اعلام می‌کند که جامعه روشنفکران یهودی در جنگ با امپریالیسم، از جمله صهیونیسم است و آن را بخشی از امپریالیسم جهانی می‌بیند. همچنین این بند اعلام می‌کند که جامعه روشنفکران یهودی در جنگ با تبعیض نژادی و یهودستیزی است.
در دی ماه سال ۵۷ نشریه یهودی تموز شروع به چاپ کرد. در این نشریه نه تنها یهودیان بلکه روشنفکران انقلابی نظیر میرحسین موسوی و زهرا رهنورد نیز به نوشتن مقاله می‌پرداختند. در این زمان ایدئولوژی حاکم بر جامعه یهودی ایران مارکسیستی و کمونیستی بود و این نشریه سعی می‌کرد دیدگاه‌های مذهبی سنتی را به موضوعهای انقلابی پیوند بزند. هدف اصلی جامعه روشنفکران یهودی این بود که یهودیان ایران را متقاعد کند که از انقلاب پشتیبانی کنند. جامعه روشنفکران یهودی به یکی از سرسخت‌ترین طرفداران انقلاب تبدیل گشت. چندین نفر از اعضای این جامعه در زمان پیش از انقلاب هم‌بند روحانیون انقلابی نظیر آیت‌الله طالقانی بودند.[۳۳]
بیمارستان یهودی سپیر که توسط دکتر روح‌الله سپیر پزشک یهودی پایه‌گذاری شده بود نیز در انقلاب ایران نقش مهمی داشت. در این زمان بیشتر بیمارستانهای دولتی حاضر به پذیرش مجروحان انقلاب نبودند و بیمارستان سپیر تنها بیمارستانی بود که به این افراد کمک می‌کرد. با اینکه بیمارستانهای دولتی به ساواک کمک می‌کردند انقلابیون را دستگیر کند، هیچ‌یک از مجروحین بستری شده در بیمارستان سپیر به دست ساواک نیفتادند. بیشتر تظاهر کنندگان مجروح شده در تظاهرات ۱۷ شهریور سال ۱۳۵۷ در بیمارستان سپیر درمان شدند.[۳۳]
در اواخر سال ۱۹۷۸ نماینده یهودیان برای دیدار با آیت‌الله خمینی به پاریس رفت. هدف از این دیدار اعلام حمایت یهودیان ایران از انقلاب بود. آیت‌الله خمینی بعدها نامه تقدیری به بیمارستان سپیر فرستاد و از پرستاری و مداوای انقلابیون توسط مسئولین این بیمارستان تشکر کرد.[۳۳]
ولیکن بعد از انقلاب اسلامی مهاجرت یهودیان از ایران شدت یافت و جمعیت یهودیان از ۱۰۰۰۰۰ به ۴۰۰۰۰ نفر کاهش یافت. در اوائل انقلاب یکی از تجار یهودی به نام حبیب القانیان که رهبر جامعه یهودیان بود دستگیر شده و به جرم فساد، ارتباط با اسرائیل و صهیونیسم، دوستی با دشمنان خدا و امپریالیسم اقتصادی در نهم می سال ۱۹۷۹ اعدام شد. اعدام القانیان واکنش دولت اسرائیل، کاخ سفید و تمامی سازمانهای یهودی آمریکایی و بین‌المللی نظیر کنگره جهانی صهیونیسم و اتحادیه ضد افترا را برانگیخت. سناتور یهودی یاکوب یاویتس این اقدام را محکوم کرد و از دولت آمریکا درخواست تحریم اقتصادی ایران را نمود.[۴۸] سه روز بعد از اعدام القانیان گروهی از یهودیان به رهبری حاخام یدیدیا شوفط به قم رفتند و با آیت‌الله خمینی دیدار کردند. در این دیدار آیت‌الله خمینی اعلام کرد که بین یهودیان و صهیونیستها تفاوت قائل است و باور عمومی که همه یهودیان در خفی صهیونیست هستند را قبول ندارد. روزنامه اطلاعات در تیتر اصلی خود نوشت «ما جامعه یهودی را ضد صهیونیست می‌دانیم».[۳۳] یک هفته بعد از اعدام القانیان سرج کلارسفلد وکیل یهودی فرانسوی که به شکارچی نازیها معروف بود به ایران سفر کرد تا در مورد این اتفاق تحقیق کند. او در ایران با ابراهیم یزدی دیدار کرد و یزدی به او قول داد که هیچ یهودی در ایران به دلیل صهیونیست بودن و یا ارتباط با اسرائیل محاکمه نخواهد شد.[۴۹] کلارسفلد در بازگشت از سفر خود به ایران فیلمی تهیه کرد که در آن ادعا کرد دولت ایران القانیان را به دلیل یهودی بودن اعدام کرده است.[۵۰] در ۱۸ می سال ۱۹۷۹ رهبران صهیونیست آمریکایی از جمله رئیس فدراسیون صهیونیسم آمریکایی، ربی جوزف استرنستاین به دعوت سفارت ایران در آمریکا در محل سفارت حضور یافتند و مورد استقبال مسئولین سفارت قرار گرفتند. در این دیدار مسئولین سفارت ایران بیان کردند که القانیان به دلیل جاسوسی و نه به دلیل صهیونیست بودن اعدام شده است. در این دیدار علی آگاه نماینده دولت ایران بیان کرد که دولت معتقد است «یهودیان ایران به دلیل صهیونیست بودن مورد شک نیستند». او ادامه داد که دولت ایران صهیونیست بودن یهودیان ایران را دلیل بر خائن بودن آنان به ایران نمی‌داند.[۵۱]
در دسامبر سال ۱۹۸۰ سیمون فرزامی روزنامه‌نگار یهودی ایرانی که در روزنامه فرانسوی زبان ژورنال دو تهران کار می‌کرد دستگیر و اعدام شد. دستگیری او بنا به گفته دادستان پرونده به دلیل مدارکی بود که از ساختمان سفارت آمریکا به دست آمده بود که نشان می‌داد فرزامی از سفارت آمریکا مبالغی به صورت ماهیانه دریافت می‌کرده است. اتهام او در زمان اعدام جاسوسی برای ایالات متحده بود.[۵۲][۵۳]
پس از انقلاب فروش نفت به شدت دچار مشکل گردید. شرکتهای نفتی اروپایی دفاتر خود را در تهران تعطیل کردند و کارمندان خود را فرخواندند. در این هنگام تاجر اسرائیلی-سوییسی به نام مارک ریچ نمایندگان شرکت خود گلنکور را به تهران فرستاد و دفتر خود را بازگشایی کرد. مارک ریچ بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۵ تنها کسی بود که نفت ایران را صادر مینمود. او در زمان جنگ ایران و عراق اسلحه های مورد نیاز برای دولت ایران را تامین مینمود. به دلیل همین فعالیتها دولت امریکا او را به نقض تحریمهای ایران مجرم شناخت و مارک ریچ سالها در لیست ده نفر مورد تعقیب اف بی آی بود تا اینکه بیل کلینتون در روز آخر کاری خود وی را مورد عفو قرار داد. مارک ریچ در کتاب خاطرات خود به نام پادشاه نفت ادعا کرده است که او نفت ایران را از طریق یک خط لوله مخفی به اسرائیل صادر میکرده است و هر دو دولت ایران و اسرائیل از این مساله آگاه بوده اند. مارک ریچ همچنین بنا به گفته خود به موساد کمکهای زیادی برای انجام عملیات مختلف در ایران میرسانده است.[۵۴] گزارشهای زیادی از روابط تجاری مخفی بین ایران و اسرائیل توسط روزنامه های اسرائیلی چاپ شده است. بنا بر این گزارشها بسیاری شرکتهای اسرائیلی دارای روابط تجاری گسترده با ایران هستند. (ببینید : روابط غیرسیاسی ایران و اسرائیل).[۵۵]
در زمان جنگ ایران و عراق تمامی اقلیتهای دینی رسمی به غیر از یهودیان در میدان جنگ استفاده شدند. یهودیان در تأمین منابع مالی و تهیه تراکتور و دستگاه‌های سنگین نقش داشتند. تنها در سال ۱۹۸۶ دولت ایران از یهودیان در میادین جنگ استفاده کرد. قوانین اعزام به جنگ برای مردان در ایران به یهودیان اعمال نشد. یهودیان در سالهای پایانی جنگ در آن شرکت داشتند ولیکن شرکت آنان در مقایسه با زرتشتیان و ارمنیان بسیار ناچیز بود.[۵۶]
انقلاب اسلامی یهودی ستیزی نژادی در جامعه ایران را به طور کامل از بین برده است. با وجود اینکه در گذشته یهودیان حتی بعد از گرویدن به اسلام نیز تا چندین نسل مورد شک و گاهی نفرت عامه مردم و حتی قشر تحصیلکرده بودند در جمهوری اسلامی نژاد یهودی مانعی برای پیشرفت اجتماعی و یا اقتصادی نیست. حملات نسبت به یهودیان در ایران بعد از انقلاب بسیار ناچیز بوده و حتی از بیشتر کشورهایی که با اسرائیل روابط دوستانه دارند نظیر انگلستان و یا فرانسه نیز کمتر است. بسیاری افراد رده بالای حکومت ایران نظیر حبیب‌الله عسگراولادی و حتی روحانیونی نظیر آیت‌الله مکارم شیرازی از نژاد یهودی بودند که این امر مانع پیشرفت آنها در دولت از ابتدای انقلاب نبوده است.[۲۱]
قانون اساسی جمهوری اسلامی ترکیبی متضاد از قوانین انسانگرای غربی و قوانین مذهبی اسلامی است. اصل ۱۹ قانون اساسی که از فرهنگ غربی گرفته شده است اشاره می‌کند که تمامی مردم ایران دارای حق و حقوق مساوی هستند. این اصل با اصل ۱۴ که می‌گوید تمامی مسلمانان باید با غیرمسلمانان بر اساس قوانین اسلامی رفتار کنند در تضاد است.[۵۷]
با فوت آیت‌الله خمینی وضعیت یهودیان ایرانی بهبود یافت. بسیاری از آنان در زمان خصوصی‌سازی ثروتمند شدند و با سیاستمداران جدید روابط بسیار خوبی برقرار نمودند. با این وجود یهودیان به حمایت از حکومت ایران در مجامع عمومی ادامه دادند. در همین حال بسیاری از مردان یهودی به اسرائیل مهاجرت کردند که باعث شد بسیاری زنان یهودی مجبور شوند با مردان غیریهودی (جنتیل) ازدواج کنند.[۴۵]
در مورد جمعیت کنونی یهودیان در ایران اختلاف نظر وجود دارد. در دهه ۸۰ این جمعیت چیزی حدود ۲۰۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰ نفر تخمین زده می‌شد و در دهه ۹۰ به ۳۵۰۰۰ نفر افزایش یافت. در حال حاضر این جمعیت چیزی حدود ۴۰۰۰۰ نفر است که ۲۵۰۰۰ نفر از آنها در تهران ساکن هستند. بیشتر سازمانهای یهودی که قبل از انقلاب ایران تأسیس شده بودند به استثنای آنهایی که به صورت مستقیم جنبش صهیونیزم را تبلیغ می‌کردند بعد از انقلاب نیز به فعالیت خود ادامه دادند. از جمله این سازمانها می‌توان انجمن کلیمیان تهران، انجمن کلیمیان شیراز، خانه جوانان یهود تهران و غیره را نام برد.
نظرها در مورد کیفیت زندگی یهودیان در ایران متفاوت است. هارون یشایایی از رهبران یهودیان ایران اعتقاد دارد که ایران یهودیت و صهیونیسم را دو مطلب جدا می‌داند. در خفی بسیاری از ایرانیان یهودی از تبعیض به مصاحبه کنندگان اروپایی شکایت می‌کنند. دولت ایران مدیر مدارس یهودی را منصوب می‌کند و این مدیران اکثراً مسلمان هستند. این مدارس در روز شبات یهودیان نیز باز هستند. آخرین روزنامه یهودی در سال ۱۹۹۱ بعد از اینکه از دولت انتقاد کرد بسته شد.
با اینکه تمامی یهودیان ایران در انظار عمومی دارای دیدگاه‌های ضد اسراییلی شدید هستند ولیکن این دیدگاه‌ها ممکن است به تمایل ایرانیان یهودی برای بقا در ایران مرتبط باشد. این امر باعث می‌شود که آنان تمایل داشته باشند که دیدگاه‌های ضد اسراییلی خود را بیشتر از حد نیاز در انظار عمومی تبلیغ کنند تا اقلیت یهودی به نظر اقلیت قابل قبولی بیایند. دیدگاه زیر ممکن است نمونه کاملی از این تضاد در بین ایرانیان یهودی باشد: «ما می‌شنویم که آیت‌الله می‌گوید که اسراییل با شاه و ساواک همکاری می‌کرده است و ما احمق هستیم اگر بگوییم طرفدار اسراییلیم. از این رو ما در برابر آن ساکتیم... ممکن است این روش کار کند. به هر حال چه می‌توانیم بکنیم؟ این خانه ماست.»[۵۸] منابع رومن گیرشمن، ایران از ابتدای تاریخ تا فتح اسلامی. دائرةالمعارف جودایکا، ایران. برنارد لوئیس، یهودیان اسلام. دیوید لیتمان، یهودیان تحت حکومت مسلمانان: در ایران. سبار شلوم، فرزندان استر: پرتره یهودیان ایران. هومن سرشار، فرزندان استر: پرتره یهودیان ایران. مشارکت کنندگان ویکی‌پدیای انگلیسی، History of Jews in Iran، بارگرفته شده در ۲۰ مرداد ۱۳۹۱.

آیا اشغال ایران توسط متفقین اجتناب‌ناپذیر بود؟

بر اساس اسناد و شواهد، در آستانه حمله متفقین به ایران، اکثر فرماندهان ارتش ایران به صورت پنهانی و بعضا آشکارا با انگلیس در ارتباط بوده و کاملا همسو با سیاستهای این کشور عمل می‌کردند. با تمام این احوالات سؤال قابل تأمل اینجاست که چرا با وجود انحلال ارتش، نیروهای محلی و عشایر به مانند جنگ جهانی اول علم مقابله با تهاجم خارجی را برنداشتند؟

به گزارش مشرق، حمله آلمان به لهستان در تاریخ 9 شهریور سال 1318 (1سپتامبر 1939) آغازگر بزرگترین جنگ تاریخ بشریت بود. هرچند سه روز پس از حمله آلمان به لهستان کشورهایی همچون انگلیس و فرانسه علیه آلمان وارد جنگ شدند ولی در کمتر از یک ماه لهستان به تصرف نیروهای نازیسم درآمد. مهمترین کشورهای جبهه متحدین عبارت بودند از آلمان، ژاپن و ایتالیا که تا قبل از حمله آلمان به  شوروی در بسیاری از نبردها پیروز بودند ولی کار زمانی برای اینها سخت شد که شوروی وارد عرصه جنگ شد. از این پس جنگ در اروپا تا اندازه زیادی به سود متفقین پیش رفت و به تدریج دامنه جنگ به آسیا و خاورمیانه کشیده شد.
 
ایران به عنوان یکی از بزرگترین کشورهای خاورمیانه از یک طرف با مستعمرات انگلیس(هند) هم مرز بود و از طرفی دیگر با شوروی به عنوان یکی از ستونهای اصلی متفقین. به همین دلیل اتحاد با ایران برای هریک از جناحین نبرد امتیاز ویژه‌ای به شمار می‌رفت. در نخستین روزهای جنگ جهانی، بی‌طرفی خود را در جنگ اعلام کرد. هرچند در نظر برخی از سیاست شناسان این اعلام بی‌طرفی یکی از بزرگترین اشتباهات رضا شاه در دوران حکومتش به شمار می‌رود.
 
چرا ایران؟  
 
همانطور که گفته شد ایران در اولین روزهای جنگ بی‌طرفی خود را اعلام کرد ولی به نظر می‌رسد با توجه به موقعیّت سوق‌الجیشی این کشور در منطقه، به زودی کشورهای در حال جنگ در تلاش برای ورود ایران به اتحاد خود برمی‌آمدند. در این بین با توجه به مرز مشترک میان ایران و شوروی و نیز وجود مستعمرات و منافع انگلیس در جنوب ایران، نگاه مثبت ایران به سمت جبهه متحدّین می‌توانست راهگشای آنها برای ضربه زدن به جبهه متفقین به حساب آید. کشیده شدن جنگ به سمت شوروی بیش از پیش اهمیت ایران را در میان کشورهای دو سوی جبهه نشان داد. لزوم انتقال با سرعت سلاح، مهمات و نیروی نظامی برای کمک به شوری و وجود خط ریلی سرتاسری ایران به عنوان یکی از اولین و مهمترین دلایل تصرف بر ایران به شمار می‌رفت.1
 
بدون تردید موقعیت جغرافیایی و وجود راه آهن ایران یکی از دلایل مهم اشغال ایران توسط نیروهای متفقین محسوب می‌شود. ولی به نظر می‌رسد در این بین مسائل دیگری نیز بهانه لازم را به متفقین داده است؛ پیش از شروع جنگ جهانی دوم تعدادی از آلمانیها در ایران به فعالیتهای تجاری و اقتصادی مشغول بودند ولی با آغاز جنگ جهانی و اوج گرفتن آن در اطراف مرزهای ایران( عمدتا شوروی) اعتراضها نسبت به وجود این افراد در خاک ایران از سوی کشورهای متفق بیش از پیش شد. به همین منظور کشورهای متفق در اقدام نخست از ایران خواستند تا علاوه بر کاهش تعداد کارشناسان آلمانی در ایران نظارت بیشتری نیز بر این افراد داشته باشند.
 
در واقع دلیل شوروی و انگلیس این بود که این کارشناسان به عنوان خطر ستون پنجم آلمان در ایران در حال فعالیت هستند و عملا به عنوان جاسوسان این کشور در تلاشند علاوه بر همراه کردن ایران به سمت جبهه متحدین، راه‌های ضربه زدن به مناطق نفتی و حساس انگلیس و شوروی را شناسایی و به متحدین اطلاع دهند. با این حال رضا شاه هیچ اقدامی در مسیر خواسته‌های متفقین انجام نداد. با این امید که آلمان به زودی در جنگ پیروز خواهد شد و طبیعتا در آن زمان هیچ امیدی به کمک کشورهای شکست خورده در جنگ نمی‌رفت.2
   
هرچند اگر رضاشاه خواسته کشورهای متفقین را نیز انجام می‌داد باز ایران در مسیر اشغال از سوی این کشورها قرار می‌گرفت ولی اشتباه استراتژیک وی شرایط را برای کشور در آن برهه حساس بسیار بدتر کرد. به نظر می‌رسد اعلام بی‌طرفی کردن در چنین جنگی یک اقدام اشتباه از سوی ایران محسوب می‌شود زیرا هیچ گریزی از ورود به جنگ جهانی نیست و خواسته یا ناخواسته، مستقیم یا غیر مستقیم با توجه به موقعیت جغرافیایی خاص ایران و هم مرزی با شوروی و منافع و مستعمرات انگلیس، ایران لاجرم درگیر جنگ می‌شد. از این رو اگر سیاست خارجی ایران با زیرکی برخورد می‌کرد می‌توانست علاوه بر جلوگیری از ویرانیهای اشغال توسط متفقین، با یک انتخاب درست امتیازات زیادی نیز از کشورهای پیروز جنگ بدست آورد.3 رضا شاه با فرض اینکه هیتلر پیروز جنگ جهانی خواهد شد، جواب مثبتی به خواسته‌های متفقین نداد و در انجام خواسته‌های ایشان تعلل می‌نمود که در نهایت در تاریخ 3 شهریور سال 1320 نیروهای انگلیس از جنوب و نیروهای شوروی از شمال وارد ایران شدند و شهر به شهر پیشروی کردند تا به تهران رسیدند.4
 
نفوذ آلمان در ایران
 
همانطور که گفته شد وجود شباهتهای نژادی و فرهنگی موجب شد که رضا شاه در دوران حکومتش روابط نزدیکی با آلمان برقرار کند. بدین ترتیب آلمان توانسته بود نفوذ اقتصادی و فرهنگی خوبی در ایران داشته باشد. تا جایی که در میان کشورهای اروپایی آلمان صاحب بیشترین کارشناس در خصوص مسائل مختلف اقتصادی در ایران بود. اگرچه آلمان در جنگ نخست جهانی شکست خورده بود ولی همچنان از نفوذ بسیار خوبی در ایران و طبیعتا منطقه برخوردار بود و این مسأله می‌توانست خطر بسیار بزرگی برای منافع انگلیس و شوروی به شمار آید.
 
تا این زمان آلمان در صدر فهرست صادرکنندگان انواع کالا به ایران به محسوب می‌شد و افزایش روابط تجاری ایران و آلمان زنگ خطر جدی برای کشورهای متفق ایجاد کرده بود. علاوه بر همه اینها وجود جاسوسانی تحت عنوان ستون پنجم که علاوه بر شناسایی منافع کشورهای انگلیس و شوروی در ایران و اطراف آن، راه‌های ضربه زدن به این منافع و در وحله دوم دستیابی به آنها را رصد می‌کردند، ترس بیشتری در میان کشورهای جبهه متفق به وجود آورده بود.
  
سرمایه‌گذاری همه جانبه آلمان در ایران از یکسو و اشتباه استراتژیک رضا شاه مبنی بر حمایت پشت پرده از هیتلر و دلخوشی برای پیروزی وی در نبرد جهانی از سوی دیگر، بیش از پیش دول متفق را نگران کرده بود. این در حالی بود که جنگ از قلب اروپا به شوروی و آسیا کشیده شده و وجود یک کشور متحد در اینجا که دارای موقعیت جغرافیایی ویژه باشد نیز دلایل نگاه کشورهای در حال جنگ به ایران را بیش از پیش برجسته می‌کرد.  
 
سرمایه‌گذاری همه جانبه آلمان در ایران از یکسو و اشتباه استراتژیک رضا شاه مبنی بر حمایت پشت پرده از هیتلر و دلخوشی برای پیروزی وی در نبرد جهانی از سوی دیگر، بیش از پیش دول متفق را نگران کرده بود. در حالی که جنگ از قلب اروپا به  آسیا کشیده می‌شد و وجود یک کشور متحد در اینجا که دارای موقعیت جغرافیایی ویژه باشد، نگاه به ایران را بیش از پیش برجسته می‌کرد.
 
نکته بسیار حائز اهمیت دیگر درباره چرایی گرایش ایرانیان به دولت آلمان این است که، هیچگونه خشم و نفرتی در میان مردم ایران از کشور آلمان وجود نداشت زیرا در طول تاریخ هیچگاه نه به صورت مستقیم و نه غیر مستقیم ضربه‌ای از جانب آلمان به ایران وارد نشده بود و این در حالی بود که ایرانیان از شوروی به خاطر جنگهای دوران قاجار و انگلیس به خاطر انواع قراردادهای یکجانبه در این دوره و تأثیرگذاری منفی در طول تاریخ دویست ساله اخیر ایران، دل خوشی نداشتند.
 
تمامی این مسائل باعث می‌شد که در کنار موقعیت جغرافیایی خاص و وجود راه‌های مناسب در ایران برای انتقال نیروی نظامی و مهمّات، جلوگیری از گسترش نفوذ آلمان در ایران و مقابله با برنامه‌های این کشور برای ضربه زدن به منافع کشورهای متّفق، اشغال ایران از نظر کشورهای شوروی و انگلیس اجتناب‌ناپذیر جلوه کند.
 
ضعف نظامی ایران
 
اگرچه روسیه و انگلیس در آغاز از حربه تحریم اقتصادی استفاده کردند تا با اعمال فشار بر ایران، بتوانند خواسته‌های خود را تحمیل کنند ولی رضاشاه کماکان دل به پیروزی آلمانها بسته بود و هیچگونه نظر مثبتی نسبت به خواسته‌های متفقین از خود نشان نداد که در نهایت نیروهای متفقین در نخستین ساعات بامداد روز 3 شهریورماه سال 1320 با ورود به خاک ایران عملیات اشغال ایران را آغاز کردند.
 
تنها دفاع جدی از سوی ایران در مقابل حمله متفقین توسط سپهبد شاه بختی در خوزستان رخ داد. مقاومتی که به نظر می‌رسد بیش از آنکه در قالب ارتش و تحت دستورهای مسئولین بالادستی انجام گرفته باشد، ناشی از هیجان و خروش نیروهای محلی بود. در ادامه حمله انگلیسیها از جنوب، مقاومت در اهواز خیلی زود از هم پاشید و پس از این علی منصور که دیگر توان مدیریت بر اوضاع آشفته را نداشت با دستور رضا شاه از سمت خود استفعا داد که این مسأله ضعف دیپلماسی و ساختار سیاسی ایران را در کنار ارتش بیشتر جلوه می‌کرد.
 
رضا شاه در تاریخ 5 شهریور محمدعلی فروغی نخست وزیر سابق خود را تنها راه گریز از بحران می‌دانست و وی را مسئول تشکیل کابینه کرد. فردای آن روز نیز اعلامیه‌ای از سوی شاهنشاه ایران مبنی بر عدم مقاومت در مقابل نیروهای متفقین صادر شد تا با حداقل کشتار و مقاومت خاک ایران به تصرف متفقین دربیاید.5
 
حمله متفقین به ایران اگر ضعف دستگاه دیپلماسی و سیاسی ایران را نزد همه آشکار نکرده باشد، وضعیت بسیار بهم ریخته دستگاه نظامی را روشن ساخت. در کمتر از 5 روز از ورود نیروهای انگلیس و شوروی به خاک ایران، دستور عدم مقاومت از سوی رضا شاه به عنوان شخص نخست مملکت صادر شد. علاوه بر این وزیر جنگ وقت، دستور انحلال ارتش چهل هزار نفری اول و دوم را صادر کرد.
 
جالب آن است که رضاشاه عدم مدیریت خود بر ارتش و از پاشیدن آن را به گردن فرماندهان نظامی می‌اندخت. بدین ترتیب، در اواسط شهریور وزیر جنگ و فرمانده کل قوا با دستور رضا شاه دستگیر شدند.6 به گفته سپهبد محمد نخجوان (امیر موفق): «عصر همان روز (آزادکردن سربازان) که من احضار شده بودم، اغلب امرای ارتش به سعدآباد احضار شده و شاهنشاه در حضور والا حضرت ولایتعهد با عصبانیت هر چه تمامتر، بایگون افسران ارشد ارتش را کنده و آنها را از عملی که انجام داده بودند، سرزنش کردند و مرتبا با فریاد و ناله می‌گفتند، چرا سربازان را لخت و گرسنه از سربازخانه‌ها مرخص کرده اید و برای نابودی ارتش در اتاق دربسته طرحی تنظیم و نظام وظیفه را ملغی و استخدام سرباز داوطلب را با ماهی 35 تومان حقوق به تصویب رساندید.»7
 
این مسائل گواه این مدّعاست که نیروی نظامی ایران به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهایی که رضاشاه به عنوان ارمغان حکومت خود از آن یاد می‌کرد، فروپاشیده بود. دستگاه نظامی پهلوی اگرچه از سلاحهای نسبتا مدرن و حرفه‌ای برخوردار بود و نظامیان تحت نظر تمرینات حرفه‌ای آموزش دیده بودند ولی مهمترین رکن ارتش در این ساختار یعنی تشکیلات منظم شکل نگرفته بود. ارتش رضاشاهی فاقد تشکیلات بود.
 
در واقع هیچگونه مطالعه بنیادی و علمی برای ایجاد تشکیلات مناسب در ساختار نظامی ایران شکل نگرفته و به همین دلیل بود که با نخستین حملات متفقین به خاک ایران نه تنها ارتش ایران کاملا فروپاشید بلکه ساختار سیاسی نیز دچار تغییرات زیادی(کناره‌گیری رضاشاه از سلطنت) گردید. بر اساس اسناد و شواهد، اکثر فرماندهان ارتش ایران به صورت پنهانی و بعضا آشکارا با انگلیس در ارتباط بوده و کاملا همسو با سیاستهای این کشور عمل می‌کردند.
 
با تمام این احوالات سؤال قابل تأمل اینجاست که چرا با وجود انحلال ارتش، نیروهای محلی و عشایر جز در موارد محدودی(همچون سپهبد شاه بختی) به مانند جنگ جهانی اول علم مقابله با تهاجم خارجی را برنداشتند؟
 
به نظر می‌رسد پاسخ کاملا آشکار است؛ زیرا «رضا شاه با سیاست سرکوب شدید عشایر و اعدام سران آنها، تمام قدرت و توان عشایر را گرفته بود و با اجرای سیاست نظام وظیفه، افراد تحت فرمان سران عشایر را در ارتش گرد آورد و در عمل نیرویی برای آنان باقی نگذاشت. از سوی دیگر، سیاست ضددینی رضاشاه و کشف حجاب و... مردم را از او بیزار کرد و آنان خواهان سرنگونی این دیکتاتور بودند. خوانین و زمینداران نیز که تمام اراضی خوب و مستعد آنها به دست رضاخان غصب شده بود، دل خوشی از وی نداشته و وی را غاصب اموال و املاک خویش می‌دانستند و بر این باور بودند که انگلیسیها خود، رضاشاه را به قدرت رسانده و حالا هم او را عزل و برکنار می‌کنند.
 

در واقع او توسط مردم به قدرت نرسیده بود تا همان مردم از حکومت وی دفاع کنند.»8  بدین ترتیب عمر استبداد رضاشاهی به پایان رسید. او همچنان که به کمک خارجیها به قدرت رسیده بود، توسط آنان رهسپار تبعید شد و زمامداری رضاشاه به خاطراتی تلخ برای حافظه ایران و ایرانی پیوست.

 
آیا اشغال ایران توسط متفقین اجتناب‌ناپذیر بود؟
  ژوزف استالین نخست‌وزیر شوروی در حاشیه برگزاری کنفرانس سران کشورهای متفق در تهران، هنگام ملاقات با محمدرضا پهلوی (9/9/1322) از راست: ماکسیموف (سفیر شوروی در ایران)، ویاچسلاو میخائیلویچ مولوتف (وزیر امور خارجه شوروی)، محمدرضا پهلوی، ژوزف استالین و محمد ساعد مراغه‌ای (وزیر امور خارجه ایران)

 

جنگ جهانی دوم در استان گیلان

جنگ جهانی دوم در استان گیلان

در ساعت چهار صبح روز سوم شهريور 1320 ناوگان شوروى در 12 مايلى ساحل انزلى لنگر انداخت نيروى دريايى ايران در استان گيلان قدرت مقاومت در مقابل ناوگان روسى را نداشت.

ناوچه گرگان كه در حالت نگهبانى بود وضعيت ناوگان روسى را گزارش داد. سريعا و بدون از دست دادن فرصت تصميم گرفته شد تا حوض شناورى را در دهانه انزلى غرق نمايد و نتيجه اين اقدام جلوگيرى از ورود نيروى دريايى شوروى به مرداب انزلى بود و باعث شد تا ارتش شوروى ناگزير به حمله از طريق آستارا گردد، و با بمباران مداوم هوايى به بندرانزلى و مرداب و محل استقرار نيروى دريايى، در ساحل غازيان راه را بر هر گونه اقدامات تلافى جويانه ببندد.

سپس گروهى از ارتش سرخ در طوالش پياده شدند تا روز ششم شهريور حملات روسها به شدت ادامه داشت و در اين روز به نيروهاى ارتشى فرمان ترك مقاومت داده شد.

اما هواپيماهاى شوروى روز هفتم شهريور بار ديگر شهرهاى رشت، لاهيجان و انزلى را بمباران كردند و در نتيجه 203 نفر در رشت، 29 نفر در لاهيجان و 7 نفر در انزلى كشته و عده‏اى نيز مجروح شدند و سپس شهر رشت به وسيله ارتش سرخ اشغال گرديد و رابطه اين شهر با تهران قطع شد و گروهى از مردم از ترس به قزوين و روستاهاى اطراف فرار كردند و خانه‏ها و مغازه‏هايشان توسط افراد ولگرد و چپاولگر غارت شد.

در پايان شهريور اندك اندك فراريان به خانه‏هاى خود بازگشتند و گيلان به طور كلى در اختيار روسها قرار گرفت.

در سالهاى جنگ هجوم گرسنگان و بيماران به شهرها بيشتر گرديد و به خاطر اشاعه بيمارى تيفوئيد در سال 1323 دولت طى اعلاميه‏اى مردم را از حضور در اماكن عمومى مانند قهوه خانه‏ها و حمام‏هاى عمومى حتى استفاده از درشكه كه يك وسيله رفت و آمد عمومى بود بر حذر داشت.

مرگ و مير انسانهاى فقير و آواره در حاشيه بقاع مقدسه لاهيجان، آستانه و رشت بيشتر به چشم مى‏خورد. در گوشه و كنار شهرها نمايش فيلم‏هاى مختلف توسط روسها انجام مى‏گرفت. بسيارى از خانه‏هاى بزرگ و تاسيسات ادارى و كارگرى حتى كتابخانه ملى شهر رشت براى سكونت سربازان در اختيار ارتش شوروى بود. هر چند گاه بار هواپيماها نيز به مناسبتى اعلاميه هايى را بر فراز شهرها پخش مى‏كردند و مردم را در جريان وقايع گذشته و سياست‏هاى اعمال شده توسط قواى بيگانه در ايران قرار مى‏دادند و اين وضع تا پايان جنگ ادامه داشت.

اشغال گيلان توسط روس‏ها موقعيت مناسبى را براى چپ گرايان فراهم ساخت و تبليغات كمونيستى تا روستاهاى كوچك نيز همراه با نمايش فيلم‏هاى روسى راه يافت. كمونيستهاى وطنى نيز با استفاده از آزادى فراهم شده بوسيله روس‏ها فعاليت شديدى را آغاز كردند اما مخالفين آنها با وجود حكومت پليسى روس‏ها از فعاليت باز نايستادند و به مبارزه با چپ گرايان ادامه مى‏دادند.

گروه‏ها و اتحاديه‏ها، احزاب و كانونهايى در گيلان ايجاد شد كه مى‏توان از احزاب ميهن جنگل، اتحاديه دهقانان، اتحاديه شهر رشت و فعاليتهاى حزب توده نام برد.

تسلط حزب دمكرات بر آذربايجان و آهنگ تجزيه آذربايجان برخى از احزاب گيلانى را بر آن داشت كه از موج تبليغ و نفوذ حزب دمكرات در گيلان جلوگيرى كنند و بازماندگان نهضت جنگل در قالب حزب جنگل تصميم گرفتند كه كار پايان نايافته نهضت جنگل در تشكيل دولت ملى در ايران را به اجرا در آوردند.

اما بعد از مشورت با روسها براى خريد سلاح با مخالفت آنها روبرو شدند و سفير شوروى ملينكوف اين اقدام ملى را بر خلاف سياست دولت خويش اعلام كرد.

با قدرت گرفتن نيروهاى حزب دمكرات به رهبرى پيشه ورى در آذربايجان فدائيان حزب دمكرات براى تسخير گيلان تا كپور چال چند كيلومترى بندر پهلوى آمدند و در بندر پهلوى به نام كارگران شيلات 2000 افراد مسلح داشتند و مردم از ترس سقوط شهر بوسيله نيروهاى پيشه ورى در صدد فرار به تهران بودند كه با اقداماتى، امنيت به شهر بازگشت و مانع از فرار مردم شد.

با روى كار آمدن قوام السلطنة و حوادثى كه به دنبال زمامدارى وى رخ داد منجر به تخليه نيروهاى شوروى و فرار پيشه ورى و انحلال فرقه دموكرات گرديد و موضوع انقلاب ملى گيلان منتفى گرديد.

Elchibey.jpg

ابوالفضل ائلچی بیگ

ابوالفضل ائلچی بیگ (به ترکی: Əbülfəz Qədirqulu oğlu Elçibəy) (زادهٔ ۲۴ ژوئن ۱۹۳۸ در نخجوان- درگذشتهٔ ۲۲ اوت ۲۰۰۰ در آنکارا)، سیاست‌مدار آذربایجانی و یکی از مخالفان اتحاد جماهیر شوروی سابق و دومین رئیس جمهور جمهوری آذربایجان و نخستین رئیس جمهور غیر کمونیست جمهوری آذربایجان بود که در انتخابات آزاد این مقام را در ۱۶ ژوئن ۱۹۹۲ احراز کرد و طی یک کودتا در ژوئن ۱۹۹۳ از قدرت کنار رفت.

وی رهبر حزب جبهه خلق آذربایجان بود. قبل از وی ایاز مطلب‌اف رئیس جمهور جمهوری آذربایجان بود و پس از وی حیدر علی اف با کودتای خفیف ژنرال صورت حسین اوف به این مقام رسید. ایلچی بیگ در روستای "کرَکی" نخجوان آذربایجان در سال ۱۹۳۸ به دنیا آمد، پدرش قادر قلی اهل آذربایجان ایران و مادرش اهل آناطولی ترکیه بود که به روستای کرَکی کوچ کرده و با پدر ایلچی بیگ ازدواج کرد. پدر ایلچی بیگ در سال ۱۹۴۳ در جنگ جهانی دوم شرکت کرده و دیگر خبری از وی نشده است. ابوالفضل ایلچی بیگ بین سالهای ۱۹۵۷–۱۹۶۲ میلادی در دانشگاه دولتی آذربایجان و در دانشکده " زبانهای شرق " در رشته زبان عربی تحصیل کرد و در همان سالها در دانشکده محل تحصیل خود " کانون تاریخ شناسی آذربایجان " را تأسیس نمود. وی در طی سالهای ۱۹۶۳–۱۹۶۴ به عنوان مترجم در کشور مصر فعالیت داشت و در سال ۱۹۷۱ برای استقلال آذربایجان فعالیت خودرا شروع کرد که بر اثر همین فعالیت در سال ۱۹۷۵ به اتهام ملی‌گرایی به یک سال و نیم حبس محکوم گردید.

پس از مرگ ائلچی بئی خیلی‌ها از قتل وی سخن گفتند.

سایت ینی مساوات آذربایجان (Yeni Musavat: «رئیس جمور سابق آذربایجان "ابوالفضل ائلچی بی" با استفاده از زهر مسموم شده است.» این سایت به نقل از رادیو صدای آمریکا خبر داد: «"حافظ حاجی اف" رئیس حزب "مساوات معاصر"، رئیس حزب آذربایجانی (AXCP) را متهم کرده که در کشته شدن "ائلچی بی" نقش داشته است.» حاجی اف مدعی شد: «رهبر حزب (AXCP)، "ابوالفضل ائلچی بی" را مسموم کرده است.» رهبر حزب "مساوات معاصر" در این باره گفت: «در ماه اکتبر سال ۱۹۹۹ برای عیادت رئیس جمهوری سابق آذربایجان که دربیمارستان بستری بود رفته بودم و افراد مهمی نیز در آنجا حضور داشتند، در میان مجلس "ائلچی بی" از مسمومیتش توسط "کریملی" خبر داد و گفت: علی کریملی رهبر حزب (AXCP) در نوشیدنی اش زهر ریخته است.» ینی مساوات در ادامه اظهار داشت: «تحقیقات دربارهٔ مرگ مشکوک "ابوالفضل ائلچی بی" ادامه دارد و دادگستری آذربایجان نیز تحقیقات خود را از نزدیکان و بستگان "ائلچی بی" از جمله برادر و صاحب "باغ مارداکان" که در آنجا مهمانی برگزار شده وابوالفضل ائلچی بی در آنجا مسموم شده است و همچنین پزشک معالج وی در بیمارستان، شروع کرده است

انجمن (به انگیزه‌ی هفتاد و یکمین سالگرد شهادت علی‌رضا رییس)

 

نوشته ی : دکتر هوشنگ طالع

واقعه‌ی‌ شومی‌ که‌ در سوم‌ شهریورماه‌ ۱۳۲۰ خورشیدی‌ در این‌ سرزمین‌ رخ‌ داد، مردم‌ ایران‌ را در بهت‌ و حیرت‌ فرو برد. مردم‌ میهن‌ ما ناگهان‌ احساس‌ کردند که‌ تکیه‌گاهی در این‌ سرزمین‌ و پشتیبانی در جهان‌ ندارند. نظامی‌ که‌ تا دیروز با قدرت‌ در عرصه‌ی‌ سیاسی‌ کشور حضور داشت‌، یک‌ شبه‌ مانند برف‌ برابر آفتاب‌ سوزان‌ آب‌ شده‌ بود. ارتش‌ نیرومندی‌ که‌ ملت‌ ایران‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ و هزینه‌های‌ بسیاری‌ را برای‌ آن‌ متحمل‌ گردیده‌ بود، دیگر وجود نداشت‌.

در نخستین‌ ساعت‌های‌ بامداد روز سوم‌ شهریورماه‌ ۱۳۲۰ با وجود اعلام‌ بی‌طرفی ‌دولت‌ ایران‌ در جریان‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌، ارتش‌ دولت‌های‌ روس‌ و انگلیس‌ ، به‌ بهانه‌ی‌ حضور چند کارشناس‌ آلمانی‌ در ایران‌ و بدون‌ اعلام‌ جنگ‌ ، کشور ما را مورد تهاجم‌ نظامی‌ قرار دادند و ارتش‌ ما را متلاشی‌ و سرزمین‌ ما را اشغال‌ کردند. در این‌ میان‌، باید از فداکاری‌ و جان‌بازی‌ نیروی‌ دریایی‌ ایران‌ و فرمانده‌ آن‌ دریادار ‌« غلامعلی بایندر‌‌» یاد کرد. نیروی‌ هوایی‌ هم‌ مقاومت‌هایی‌ از خود نشان‌ داد؛ اما جنگ‌افزارهای‌ نیروی‌ هوایی‌ ما با هواپیماهای‌ دشمن‌ قابل‌ مقایسه‌ نبود. بسیاری از یگان‌های نیروی زمینی هم با جان‌فشانی برابر نیروهای متجاوز پایداری کردند ؛ خیانت‌هایی‌ انجام‌ شد و معدودی‌ از فرماندهان‌، ارتش‌ ایران‌ را تسلیم‌ و سربازها را مرخص‌ کردند .

آن‌ روز به‌ عنوان‌ یک‌ نوجوان‌ کم‌ سن‌ و سال‌، در خیابان ‌دانشسرا (مفتح‌ امروز)، شاهد خیانت‌ و مرخص‌ کردن‌ ارتش‌ به‌ جای‌ مقاومت‌ بودم‌. با صدای ‌همهمه‌، همراه‌ با بزرگ‌ترها از خانه‌ خارج‌ شدم‌. گروه‌ زیادی‌ با پای‌ برهنه‌ و در حالی‌ که‌ تنها یک‌ زیر پیراهن‌ و شلوار زیر به‌ پا داشتند، تا چشم‌ کار می‌کرد ، عرض‌ خیابان‌ را پوشانیده ‌بودند. معلوم‌ شد که‌ سربازان‌  پادگانِ‌ عباس‌آباد را مرخص‌ کرده‌اند. این‌ بود پایان‌ کار ارتشی‌ که‌ ملت‌ ایران‌ امید بسیاری‌ بر آن‌ بسته‌ بود و هزینه‌های‌ بسیاری نیز برای‌ آن‌ متحمل‌ شده‌ بود. البته‌ باید گفت‌ که‌ تا پیش‌ از این‌ خیانت‌، نیروی‌ زمینی‌ در بسیاری از جبهه‌ها مقاومت‌ لازم‌ را به‌عمل‌ آورده بود  و خوب و دلیرانه جنگیده بود .

دو قدرت‌ استعماری‌ روس‌ و انگلیس‌ که‌ سال‌ها در این‌ منطقه‌ دست‌ بالا داشتند و بارها سرزمین‌ ایران‌ را در درازای‌ سال‌های‌ گذشته‌، تجزیه‌ کرده‌ بودند، این‌ بار بر پایه‌ی ‌منطقه‌بندی‌ قرارداد نافرجام‌ ۱۹۰۷ میلادی، ایران‌ را میان‌ خود تقسیم‌ کردند. البته‌ در روزهای بعد سربازان‌ اشغالگر آمریکایی‌ نیز به‌ نیروهای‌ روس‌ و انگلیس‌ پیوستند .

نخستین‌ اقدام‌ روس‌ها و انگلیس‌ها، ایجاد حزب‌ و سازمان‌های‌ حزب‌گونه‌ بود تا در پناه ‌سازمان‌های‌ مزبور، نفوذ خود را ریشه‌دار کرده‌ و امکان‌ بیش‌تری‌ برای‌ یارگیری‌ به‌ دست‌ آورند.

«حزب‌» در ایران‌ به‌ مفهوم‌ نوین آن‌ زاییده‌ی‌ انقلاب‌ مشروطیت‌ است‌. در این‌ زمینه ‌می‌توان‌ از حزب‌ سوسیال‌ دموکرات‌ به‌ عنوان‌ نخستین‌ حزب‌ در ایران‌ نام‌ برد که‌ در حقیقت ‌برداشتی‌ بود از حزب‌ سوسیال‌ دموکرات‌ روسیه ‌. سپس‌ باید از حزب‌ اجتماعیون‌ ـ اعتدالیون ‌یاد کرد . در کنار این‌ دو حزب‌ بزرگ‌ که‌ تا کودتای‌ ۱۲۹۹ خورشیدی‌، صحنه‌ گردان‌ سیاست کشور بودند، دو حزب‌ کوچک‌تر نیز در صحنه ی‌ سیاسی‌ ایران‌ حضور داشتند که‌ عبارت‌ بودند از حزب «اتفاق و ترقی»‌ و «حزب‌ ترقی‌خواهان‌ لیبرال» . این حزب‌ها در اثر کودتای ‌۱۲۹۹ رفته‌ رفته‌ از صحنه ی‌ سیاسی‌ ایران‌ محو شدند. بدین‌ سان‌ تا شهریور ۱۳۲۰ فعالیت ‌حزبی‌ در کشور وجود نداشت‌. نسل‌ جوان‌ آن‌ روز، نمی‌دانست‌ که‌ حزب‌ چیست‌ و تحزب‌ کدام ‌است‌؟ و چگونه‌ می‌توان‌ به‌ گرد هم‌ آمده‌ و پایگاهی‌ برای‌ حل‌ مشکلات‌ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌، ایجاد کرد ؟

اما، نیروهای‌ اشغالگر خوب‌ می‌دانستند و الگوهای‌ لازم‌ را نیز داشتند. در این‌ میان‌، روس‌ها حزب‌ توده‌ را بر پایه‌ی‌ الگوی‌ حزب‌ کمونیست‌ اتحاد شوروی‌ به‌ وجود آوردند. حزب ‌مزبور را بر پایه‌ی‌ نمونه‌ی‌ امتحان‌ شده‌ در شوروی‌ سازمان‌ دادند. ایده‌ئولوژی‌ کمونیسم‌ را برای‌ آن‌ وارد کردند و مانیفست‌ کمونیسم را به‌ دستش‌ سپردند .

سازمان‌بندی‌ حزب‌ توده ‌به‌طور دقیق‌ از سازمان‌بندی‌ حزب‌ کمونیست‌ شوروی‌ پیروی‌ می‌کرد. روس‌ها با بهره‌گیری‌ از مدارس‌ حزبی‌ در روسیه‌، نیروهای‌ لازم‌ را برای‌ گرداندن‌ سازمان‌ حزب‌ توده‌، تربیت‌ کرده بودند. در کنار این‌ کارها، برای‌ تحکیم‌ قدرت‌ در کشور، به‌ تربیت‌ و سازمان‌دهی‌ نیروهای‌ رزمنده ‌خیابانی‌ دست‌ زدند. این‌ نیروی‌ تربیت‌ شده‌، مجموعه‌ای‌ بود از ایرانی‌هایی‌ که‌ زیر نظر کارشناسان‌ شوروی‌ در کشور تعلیم‌ دیده‌ بودند، به‌ اضافه‌ برخی‌ کسانی‌ که‌ از قفقاز به‌ عنوان ‌« مهاجر‌‌» برگشته‌ و نیز گروهی‌ از سربازان‌ ارتش‌ سرخ‌ که‌ از میان‌ تاجیک‌ها، ارانی‌ها و… انتخاب‌ و در خدمت‌ حزب‌ توده‌ قرار داده‌ شده‌ بودند. کافی‌ بود این‌ سربازان‌ لباس‌های‌ نظامی‌ خود را عوض‌ کنند و در شهرهای‌ گوناگون‌ ایران‌ ، وارد عمل‌ شوند .

کوشش‌ حزب‌ توده‌ بر این‌ بود که‌ با ایجاد جو ترور و وحشت‌، مراکز تجمع‌ انسانی‌ را در اختیار خود گیرد : مدرسه‌ها را قبضه‌ کند، بر دانشگاه‌ مسلط شود‌ و ادارات‌ و کارخانه‌ها را زیر یوغ‌ خود درآورد .

البته‌ در این‌ میان‌، انگلیسی‌ها هم‌ بیکار ننشستند . آن‌ها هم‌ بر پایه‌ی‌ الگوهای‌ خود، حزب‌هایی‌ به‌ وجود آوردند، مانند حزب‌ اراده‌ ملی‌. در حقیقت‌ انگلیسی‌ها کوشیدند تا افکار و نظرات‌ خود را با رنگ‌ و لعاب‌ مذهب‌، به‌ خورد اجتماع‌ بدهند. از سوی‌ دیگر انگلیسی‌ها برای‌ این‌ که‌ اجازه‌ ندهند، حرکت‌های‌ اصیل‌ ملی‌گرایی‌ در کشور نضج‌ گیرد، مصطفی‌ فاتح‌ را که‌ رییس ایرانی شرکت سابق نفت جنوب و یکی‌ از معروف‌ترین‌ سرسپردگان دولت بریتانیا در ایران بود، مأمور تشکیل‌ جمعیتی‌ به‌ نام ‌«جمعیت‌ میهن‌پرستان»‌ کردند تا دامی‌ باشد برای‌ عناصر ملی‌ و ملی‌گرا و مانعی‌ باشد برابر تجمع‌ واقعی‌ آنان ‌. فراموش‌ نکنیم‌ که‌ مصطفی‌ فاتح‌ به‌ نمایندگی‌ از سوی‌ نیروهای‌ اشغالگر انگلیس‌، با روس‌ها در پایه‌گذاری‌ حزب‌ توده نیز همکاری‌ گسترده‌ و موفقی‌ داشت‌.

در گوشه‌ و کنار نیز حزب‌های‌ دیگری‌ با ظاهر ایرانی‌ و ملی‌ ظاهر شدند و تا حدودی‌ هم‌ توانستند گروهی‌ از عناصر معتقد به‌ ایران‌ را به‌ دور خود جمع‌ کنند؛ اما واقعه‌ی‌ شوم‌ دیگری‌ که‌ اتفاق‌ افتاد، چهره‌ی آنان را رسوا ساخت .

در ۲۱ آذرماه‌ ۱۳۲۴ فرقه‌ی‌ دموکرات‌ در آذربایجان‌، اعلام‌ جداسری‌ کرد. همین‌ اتفاق‌ نیز در بخش‌هایی‌ از مناطق‌ کردنشین‌ نیز به‌ وقوع‌ پیوست‌. حزب‌ توده‌ ، پیشاپیش‌ سازمان‌های‌ خود را در آذربایجان‌ منحل‌ کرده‌ بود و اعضا، امکانات‌ و باشگاه‌های‌ حزب‌ را در اختیار فرقه‌ی‌ دموکرات‌ قرار داده‌ بود. بدون‌ تردید اثرات‌ این‌ ضربه‌، از اثرات‌ ضربه‌ی‌ اشغال‌ ایران‌ در شهریور ماه‌ ۱۳۲۰ هولناک‌تر بود.

مردم‌ ایران‌ دیدند که‌ حتا آن‌ احزاب‌ و روزنامه‌هایی‌ که‌ دم‌ از «ملی»‌ بودن‌ می‌زدند، با حزب‌ توده‌ و فرقه‌ی‌ دموکرات‌ که‌ خواهان‌ تجزیه‌ی‌ آذربایجان‌ از ایران‌ بودند، در یک‌ صف‌ قرار گرفته‌ و هم‌ صدا با آنان‌، فریاد تجزیه‌ برآوردند. این‌ جا بود که‌ واکنش‌ مردم‌ ایران‌، شکل‌ منسجم‌تری گرفت‌.

این‌ حرکت‌، به‌ ویژه‌ در میان‌ نسل‌ جوان‌، بیش‌تر به‌ چشم‌ می‌خورد و تشکل‌‌هایی‌ نیز در این‌ میان‌ پا گرفت‌. این‌ تشکل‌ها بیش‌تر در میان‌ دانش‌آموزان‌ دبیرستانی‌ بود و به‌ میزان ‌کمتری‌ در میان‌ دانشجویان‌ دیده‌ می‌شد. گروه‌هایی‌ از جوانان‌ برای‌ مبارزه‌ با تجزیه‌طلبان‌ به‌ عناصر مسلحی‌ که‌ سرگرم‌ مبارزه‌ی‌ مسلحانه‌ با فرقه‌ دموکرات‌ آذربایجان‌ بودند، پیوستند. در آن‌ زمان‌ پایگاه‌ مقدم‌ مبارزه‌ با عناصر فرقه‌ دموکرات‌، در کنار شهر زنجان‌ قرار داشت ‌.

در این‌ میان‌ ، گروهی‌ از جوانان‌ به‌ گرد هم‌ آمد و نهادی‌ را به‌ نام‌ «انجمن‌‌‌» بنیان‌ نهادند. بنیان‌گذاران‌ انجمن‌، کمابیش‌ از دانش‌آموزان‌ سیکل‌ دوم‌ دبیرستان‌ البرز بودند . فعالیت‌ انجمن‌ بیش‌تر نظامی بود و گویا دارای شاخه‌ی سیاسی هم بود که هیچ اثری از فعالیت این شاخه در دست نیست .

بنیانگذاران‌ انجمن‌ بسیار جوان‌ بودند، با تجربه‌ی‌ اندک‌ و در نتیجه‌ دانش‌ اندک‌ . آنان‌ رفته‌ رفته‌ با نفوذ به‌ داخل‌ اردوگاه‌ (کمپ‌) سابق‌ آمریکایی‌ها  که‌ در منطقه‌ امیرآباد امروز (بخشی‌ از محوطه‌ ی کنونی‌ دانشگاه‌ تهران‌) قرار داشت ‌، وسایلی‌ از قبیل‌ نارنجک‌ و مین‌های ‌عمل‌ نکرده‌ را از زیر خاک‌ به‌ دست‌ آوردند و با توجه‌ به‌ دانش‌ شیمی‌ که‌ در دبیرستان‌ آموخته‌ بودند، آغاز به‌ ساختن‌ وسایل‌ منفجره‌ کردند. رفته‌ رفته‌ ‌، روابطی‌ نیز با نیروهای‌ مقاومت‌ برابر فرقه‌ دموکرات‌ آذربایجان‌ ایجاد کردند تا بتوانند از تعلیمات‌ جنگی‌و کاربرد بهتر جنگ‌افزار بهره‌مند گردند. البته‌ همه‌ی‌ این‌ عملیات‌ ، پنهانی انجام‌ می‌شد و تا سال‌های‌ بعد، کسی‌ به‌ درستی‌ نمی‌دانست‌ که‌ شاخه‌ی‌ نظامی‌ انجمن‌ چگونه‌ کار می‌کرد . تلاش‌ها‌ی‌ نظامی‌ انجمن ، موفق‌ بود و در زمان کوتاهی توانسته‌ بود شماری‌ عملیات‌ نظامی‌ انجام ‌دهد و به‌ کانون‌های‌ بیگانه‌ پرستی‌ در تهران‌ و شهرستان‌ها حمله‌ کند.

 روز هشتم‌ خردادماه‌ ۱۳۲۵ اتفاق‌ تعیین‌ کننده‌ای‌ برای‌ «انجمن‌‌‌»  رخ‌ داد. در این‌ روز علی‌رضا رییس، شاخص‌ترین‌ فرد انجمن‌ و پیشگام تلاش‌هایی نظامی‌، بر اثر انفجار بمبی‌ که خود وی ‌سرگرم‌ ساختن‌ آن‌ بود، جان‌ باخت.

این‌ مساله‌ و به‌ طور کلی‌ فعالیت های‌ نظامی‌ انجمن‌ ، تا سال‌های‌ سال‌ مکتوم‌ بود و کسانی‌ که‌ عضو آن بودند، کمتر در این‌ باره‌ گفت‌وگو می‌کردند. از پیشگامان‌ انجمن‌ ، می‌توان‌ از علی‌رضا رییس‌، بیژن‌ فروهر ( وی‌ با شادروان‌ داریوش‌ فروهر که‌ از اعضای مکتب‌ پان‌ایرانیسم و رهبر حزب‌ ملت‌ ایران‌ بود، نسبتی‌ نداشت‌) ، علینقی‌ عالیخانی‌ (که‌ بعدها از مکتب‌ پان‌ایرانیسم جدا شد و با پیوستن به هیات فاسد حاکمه ، صاحب‌ مقام‌ و پست‌هایی‌ هم‌ شد) و نیز شهپر یزدی‌ نام‌ برد .

در ماجرای‌ کشته‌ شدن‌ علی‌رضا رییس‌، به جز علی‌نقی عالیخانی ، حسین‌ طبیب‌ نیز دستگیر شد ؛ اما حسین‌ طبیب‌ عضو « انجمن‌‌‌ » نبود؛ بلکه وی‌ تنها از دوستان‌ نزدیک‌ و هم‌شاگردی‌ رییس‌ بود  که پس از یک بازداشت کوتاه ، آزاد شد .

علیرضا رئیس ، نخستین شهید راه مبارزه ی مسلحانه با اشغالگران شوروی ، انگلیسی و آمریکایی ، در سال های پس از شهریور 1320

علیرضا رئیس ،  نخستین  شهید  راه  مبارزه ی مسلحانه  با اشغالگران شوروی ، انگلیسی و آمریکایی ، در سال های پس از شهریور ۱۳۲۰

 

میراسدالله موسوی ماکویی ، رییس شبانه‌روزی و نظامت وقت سیکل دوم دبیرستان البرز در همایش پنجاه و سومین سالگرد شهادت علی‌رضا رییس ( تالار مهرگان ، هشتم خردادماه ۱۳۷۸ ) که از سوی سازمان دانشجویان و دانش‌آموختگان ملی ایران ( ایران پاد ) برپا گردیده بود ، در این باره گفت :

«… خردادماه‌ ۱۳۲۵ امتحانات‌ تمام‌ شده‌ بود و محصلین‌ شبانه‌روزی‌ در شرف‌ رفتن‌ بودند. عصر یکی‌ از روزها، روزنامه‌ ی اطلاعات‌ نوشت‌: « علی‌ رضا رییس‌ » دانش‌آموز دبیرستان‌ البرز در منزل‌ خود بر اثر انفجار بمب‌ کشته‌ شده‌ است‌ و اضافه‌ کرده‌ بود که‌ خودش‌ مشغول‌ ساختن‌ نارنجک‌ و بمب‌ دستی‌ بود.

از طرف‌ دستگاه‌های‌ امنیتی‌ برای‌ تحقیقات‌ به‌ منزل‌ آن‌ مرحوم‌ مراجعه‌ می‌نمایند که‌ همراه‌ آنان‌ آقای‌ کریم‌ کشاورز [ برادر فریدون‌ کشاورز از بنیانگذاران‌ حزب‌ توده‌ی‌ ایران‌ ] نیز حضور داشت‌. وی‌ به‌ محض‌ دیدن‌ نارنجک‌ها، اظهارمی‌کند این‌ از همان‌ نارنجک‌هایی‌ است‌ که‌ به‌ منازل‌ آقایان‌ دکتر رادمنش‌ و دکتر کشاورز انداخته‌ بودند .

مأمورین‌ به‌ والدین‌ مرحوم‌ رییس‌ تأکید می‌کنند اگر کسی‌ مراجعه‌ کرد، آن‌ها را درجریان‌ قرار دهند. روزی‌ جوانی‌ مراجعه‌ کرده‌ اظهار می‌کند من‌ امانتی‌ پیش‌ علی‌‌رضا داشتم‌. جوان‌ را معطل‌ می‌کنند و جریان‌ را به‌ شهربانی‌ خبر می‌دهند. مأمورین‌ فورا مراجعه ‌کرده‌، شروع‌ به‌ سؤال‌ و جواب‌ می‌کنند. بالاخره‌ معلوم‌ می‌شود از یاران‌ و دوستان‌ علی‌رضا است‌ و می‌گوید در لوله‌ بخاری‌ تعدادی‌ از این‌ها هست‌. گویا از لوله‌ بخاری‌، ۷۵ عدد نارنجک ‌و بمب‌ دستی‌ بیرون‌ می‌آورند. صورت‌ مجلسی‌ تهیه‌ کرده‌ و آن‌ها را با خود می‌برند . »

با کشته‌ شدن‌ علی‌رضا رییس‌ و به‌ دست‌ آمدن‌ سرنخ‌هایی‌ از فعالیت‌ انجمن‌، مـأموران‌ برای‌ بـازداشت‌ فعالان‌ طراز اول‌ شاخه‌ی‌ نظامی‌ انجمن‌ دست‌اندرکار شدند . در این زمینه رییس شبانه‌روزی البرز گفت :

« … تقریبا تمام‌ محصلین‌ شبانه‌رزوی‌ به‌ جز تعداد اندکی‌ رفته‌ بودند. عصر که‌ در دفترم ‌نشسته‌ بودم‌. دربان‌ دبیرستان‌ مرحوم‌ سبحان‌فر اطلاع‌ داد که‌ سه‌ نفر از شهربانی‌ آمده‌ و با شما کار دارند. گفتم‌ بفرستید دفتر . آقایان‌ مزبور، عبارت‌ بودند از یک‌ افسر ارتش‌، یک‌ افسرو یک‌ کارآگاه‌ شهربانی ‌. آنان‌ گفتند مأموریت‌ داریم‌ که‌ یکی‌ از محصلین‌ شما به‌ نام‌ علی‌‌نقی‌عالیخانی‌ را جلب‌ نماییم‌. پس‌ از سؤال‌ و جواب‌ معلوم‌ شد موضوع‌ مربوط به‌ کشته‌ شدن‌ علی‌رضا رییس‌ است‌. من‌ جریان‌ را تلفنی‌ به‌ آقای‌ دکتر مجتهدی‌ اطلاع‌ دادم‌. ایشان‌ گفتند به‌ آقایان‌ بگویید، ما هیچ‌ محصلی‌ را تحویل‌ نمی‌دهیم ‌. ما فقط می‌توانیم‌ محصل‌ را تحویل ‌پدر و مادر یا نماینده‌ی‌ قانونی‌ او بدهیم‌ و شما از ایشان‌ تحویل‌ بگیرید. آن‌ها قبول‌ کردند .

شبانه‌روزی‌ دبیرستان‌ البرز هنگام‌ عقد قرارداد، اولیاء را موظف‌ می‌کرد تا شخصی‌ را درتهران‌ به‌ عنوان‌ نماینده‌ معرفی‌ نمایند. جریان‌ را تلفنی‌ به‌ نماینده‌ی‌ عالیخانی‌ اطلاع‌ دادم ‌. آمد و او را تحویل‌ گرفت‌. در خارج‌ از محوطه‌ی‌ دبیرستان‌، وی‌ را توقیف‌ و به‌ شهربانی‌ بردند .

عصر روز بعد به‌ شبانه‌روزی‌ آمده‌ و اتاق‌ و کمد او را بازرسی‌ کردند. تعدادی‌ نارنجک ‌، گرد سیانور و یک‌ لیست ‌، به‌ نام‌ لیست‌ خاکستری‌ به‌ دست‌ آمد. در آن‌ لیست‌ تعدادی‌ از افراد چپ‌ و راست‌ به‌ علت‌ خیانت‌ به‌ ایران‌ محکوم‌ شده‌ بودند. مثلا در مقابل‌ اسم‌ سید ضیاءالدین‌ طباطبایی‌، نام‌ دکتر رادمنش‌ و دکتر کشاورز قرار داشت‌. باری‌ این‌ها را صورت‌ جلسه‌ کرده‌ ودر کیفی‌ قرار داده‌ و اطرافش‌ را مهر و موم‌ کردند و بنده‌ را هم‌ وادار کردند صورت‌ جلسه‌ را امضا کنم‌ .

فردا بنده‌ را به‌ اداره‌ آگاهی‌ خواستند و توضیح‌ خواستند . من‌ گفتم‌ در شبانه‌روزی‌ وظیفه‌ داشتیم‌ محصلین‌ درس‌ بخوانند و آلودگی‌ اخلاقی‌ نداشته‌ باشند. از مغز و طرز تفکر آنان‌ خبر نداشتیم‌ و بازرسی‌ کمد و جیب‌ آنان‌ هم‌ از لحاظ اخلاقی‌ و تربیتی‌ صحیح‌ نبود .

لازم‌ است‌ تأکید کنم‌ که‌ انگیزه‌ی‌ این‌ دانش‌آموزان‌ فقط احساسات‌ پاک‌ وطن‌ پرستی‌ بود و بس‌. یکی‌ از آن‌ها در کلاس‌ سوم‌ دبیرستان‌ تحصیل‌ می‌کرد و زیاد احساساتی‌ بود . روزی ‌نصیحتی‌ کردم‌. گفت‌ : استاد ! شما نمی‌دانید این‌ اجانب‌ و اجنبی‌پرستان‌ چه‌ جنایتی‌ کرده‌ و می‌کنند . پدرم‌ در چهارراه‌ سیدعلی‌ مغازه‌ خواربارفروشی‌ دارد. روزی‌ دو نفر سرباز روس‌ مراجعه‌ کردند و پس‌ از خوردن‌، خواستند بروند. پدرم‌ پول‌ مطالبه‌ کرد، «سالدات‌‌‌» ها، چارپایه‌ را بلند کردند‌ و بر سر پدر من‌ کوبیدند و مغازه‌ را هم‌ به‌ کلی‌ به‌ هم‌ ریختند. آنوقت‌ شما مرا نصیحت‌ می‌کنید؟  من‌ و امثال‌ من‌ باید انتقام‌ بگیریم ‌.

این‌ یک‌ نمونه‌ از آن‌ جوانان‌ پاک‌ سرشت‌ بود که‌ انگیزه‌شان‌ فقط ایران‌ دوستی‌ بود و بس‌. من‌، به‌ عنوان‌ یک‌ شاهد حاضرم‌ سوگند یاد کنم‌ که‌ انگیزه‌شان‌ فقط احساسات‌ پاک‌ وطنی‌ وملی‌ بود و بس‌… .»

                            

موضعگیری حاتم خان گیگلو در غائله ی فرقه ی دموکرات آذربایجان

موضعگیری حاتم خان گیگلو در غائله ی فرقه ی دموکرات آذربایجان

بعد از تجاوز نیروهای اشغالگر شوروی به ایران در سال 1320 و فعال شدن عناصر گروهای کمونیستی در اذربایجان شدیدترین فشارها بر روسای عشایر شاهسون از سوی عناصر امنیتی سیاسی و نظامی اشغالگران وارد میشد یکی از این افراد متنفذ و محترم حاتم خان گیگلو بود که نمایندگان اعزامی میرجعفر باقر اف رئیس جمهور اذربایجان شوروی با شیوه های مختلف تطمیع و تهدید در صدد جلب همکاری وی با تشکیلات حزب توده و فرقه ی دموکرات اذربایجان بر امدند در مهر ماه 1320 حاتم خان گیگلو به همراه دیگر روسای طوایف شاهسون در جلسه ای که با دعوت محمد ساری جالنیسکی نماینده ی مخصوص میر جعفر باقر اف در اردبیل تشکیل شد و حضور یافت.

 در شهریور 1324 کنسولگری شوروی در اردبیل حاتم خان گیگلو و چند نفر از کدخدایان شاهسون را به اردبیل احضار کرده و انها را به اعلام استقلال اذربایجان و شاهسون ها تحریک کرد اما حاتم خان و بسیاری از بزرگان شاهسون این خواسته ی کنسول شوروی را نپذیرفت منظور اصلی کنسولگری روانه کردن حاتم خان گیگلو و رستم خان عیسی لو و فرض الله بیگ طالش میکائیلو به باکو بود تا بدین وسیله روحیه ی طوایف شاهسون و اهالی را متزلزل و زمینه ی اجرای مقاصد حزب توده را در منطقه فراهم کنند امتناع حاتم خان گیگلو  و فرض الله بیگ پاشایی از رفتن به باکو در نقش بر اب شدن توطئه های عناصر فرقه ی دموکرات میر جعفر باقر اف رئیس جمهور اذربایجان بسیار موثر افتاد.

 ماموران امنیتی شوروی که مقاومت و سازش ناپذیری حاتم خان را مانعی جدی در نفوذ به قلمرو طایفه ی گیگلو و نواحی مشکین و اصلاندوز تلقی میکردند در صدد ایذاء و اذیت فرزندان او از جمله بالا خان و علی خان بر امده و بدین تربیت با زور و تهدید خواستار همکاری انها شدند اخرین ملاقات ماموران شوروی با حاتم خان گیگلو یک ماه قبل از 21 اذر 1324 صورت گرفت زمانی که کنسول شوروی در تبریز به همراه ماموران اطلاعاتی شوروی به منزل حاتم خان در مشکین شهر رفت و او را تهدید کرد که او نیز میبایست مانند سایر روسای طوایف به کناری نشسته و در سیاست و امور بخش مشکین شهر دخالت نکند و الا با او و امیر اصلان عیسی لو به طور دیگر رفتار میشود.

 در طول یک سال فعالیت فرقه ی دموکرات اذربایجان خواه با زور و تهدید و خواه با توجه به سیاست محتاط حاتم خان یکی از فرزندان او به نام علی خان رئیسی در مراکز هواداری کرد و حتی در درگیری های پاییز سال 1325 با مخالفان فرقه ی دموکرات جنگید بالا خان فرزند دیگر حاتم خان نیز به عنوان ریاست اداره ی شهربانی فرقه ی دموکرات در مشکین شهر با مخالفان فرقه جنگیده بود.

 محمود خان برادر حاتم خان نیز نماینده ی مجلس ملی اذربایجان از منطقه ی عشایر مشکین شهر بود حاتم خان تا اخر عمر فرقه دموکرات متحد امیر اصلان بیگ عیسی لو باقی ماند و تسلیم انها نشد در سال های بعد از سقوط فرقه ی دموکرات نیز حاتم خان رئیس طایفه بود و مردم او را کد خدایی ایلدار رعیت پرور متدین و وطندوست شناخته و می شناسند.

مقاومت عشایر شاهسون در برابر اشغالگران روسی

 
در میان طوایف شاهسون دو طایفه قوی تر و بزرگتر از سایرین بودند یکی از آنها طایفه قوجابیگلو و دیگری طایفه حاج خوجالو بود.

پس از شکست ایرانیان در جنگ اصلاندوز و تحمیل شدن دو عهدنامه ننگین گلستان و ترکمنچای در زمان فتحعلی شاه قاجار جنگهای ایران و روسیه به پایان رسید. از آنجایی که  رود ارس به عنوان سرحد دو دولت تعیین شده بود مناطق واقع در ساحل شمالی رود ارس و به تبع آن قسمت اعظم قلمرو قشلاقی و مراتع بسیار غنی ایل شاهسون در قلمرو روسیه قرار گرفت. پس از آن دولت روسیه تزاری به سرعت به فکر تثیبت سرزمینهای جدید افتاد که یکی از اولین اقدامات آن بستن  مرزها به روی شاهسونها و جلوگیری از ورود آنها به چراگاههای زمستانی آن سوی ارس بود.

از آنجایی که طوایف شاهسون برای قرنها نصف سال را در آن سوی مرز زندگی کرده بودند و آنجا را وطن مادری خودشان می دانستند، پس از بسته شدن مرزها وضعیت بسیار دشوار و نابسامانی را در این سوی مرز متحمل شدند و دوران سختی را شروع کردند. از دست رفتن بهترین مراتع، ظلم و بیدادگری سالداتهای روسی در حین بیرون راندن شاهسونها از قشلاقات ، از دست رفتن بازار شهرهای سالیان، شیروان، گنجه و قره باغ که آنها مایحتاجشان را از آنجا تامین می کردند واختلافات شدید بین طایفه ای بر سر تقسیم مراتع باقی مانده شاهسونها را نسبت به روسها بی نهایت کینه ای ساخت و در نهایت آنها را به سوی تشکیل یک نهضت مبارزه با اشغالگری سوق داد.

روسها قشلاقات مغان را جولانگاه خویش ساخته بودند

اما روسها که هنوز اهداف دیگری در سر داشتند حتی برای لحظه ای از قلمرو شمال غربی ایران و سواحل جنوبی ارس غافل نبودند.از جمله این اهداف عمل کردن به وصیت پتر کبیر و  کشاندن پای روسها از سرزمینهای یخ بسته به قلمرو آبهای گرم و به دنبال آن دست اندازی به کشور هندوستان بود که در تصرف رقیب سرسختشان انگلیس قرار داشت. به خاطر این مسئله روسها قشلاقات مغان را جولانگاه خویش ساخته بودند و مرزبانانشان در تمامی روزهای سال از مرز رد می شدند و با بهانه و بدون بهانه به تعقیب و آزار و اذیت شاهسونها می پرداختند.

طایفه قوجابیگلو  و دیگری طایفه حاج خوجالو دو طایفه قوی تر و بزرگتر

در میان طوایف شاهسون دو طایفه قوی تر و بزرگتر از سایرین بودند .یکی از آنها طایفه قوجابیگلو  و دیگری طایفه حاج خوجالو بود. از روسا و جنگجویان بسیار دلیر  این دو طایفه می توان جوادخان حاج خوجالو و بهرام خان و نوروزخان قوجابیگلو را  نام برد. مراتع قشلاقی طایفه حاج خوجالو در اصلاندوز و اطراف رودخانه دره یورد و مراتع ییلاقی شان در دامنه های سبلان قرار داشت. این دو طایفه هیچ گاه سر سازگاری با روسها را نداشتند و اختلافات و درگیری شان با روسها تمامی نداشت. مردان این دو طایفه تا فرصت پیدا می کردند از مرز رد می شدند و مرزبانان روسی را مورد حمله قرار می دادند. سالداتها را می کشتند و اسب ، اسلحه و سیورسات و اموالشان را به غنیمت می بردند. این جریان سالها ادامه داشت تا این که چند درگیری بزرگ در بیله سوار و اصلاندوز بین طوایف قوجابیگلو و حاج خوجالو و سالداتهای روسی پیش آمد و هر بار روسها با دادن تلفات سنگینی به آن سوی مرز عقب نشستند. در یکی از این درگیریها که در اصلاندوز رخ داد حدود پانزده سوار روس که در راس آنها افسری با درجه پالکونیک یا سرهنگی قرار داشت به بهانه تعقیب دزدان اسب به اصلاندوز تاختند و پس از جرو بحث با محمودخان پدر جوادخان که در آن موقع دوران کهنسالی را سپری می کرد تعداد زیادی از مرغوبترین اسبهای طایفه را به قصد توقیف از ایلخی جدا کردند. در این موقع جوادخان از راه رسید و درگیری بسیار خونینی رخ داد. بیش از ده سوار روس به دست جوادخان و چند تن از حاج خوجالوها کشته شدند و بقیه همراه فرماندهشان به آن سوی مرز گریختند. به دنبال این حادثه روسها با سالداتها و تجهیزات بیشتری از رود ارس گذشتند و به اصلاندوز حمله کردند. این حادثه مصادف با کوچ شاهسونها به ییلاق بود. به دستور جوادخان و عموی وی حاج حضرتقلی خان مین باشی افراد  بار و بنه را بر پشت شترهای نر بار نمودند و همه زنها و بچه ها و افراد سالخورده را  همراه چوپانها وگله ها به سمت ییلاق حرکت دادند. خان و جنگجویان طوایف حاج خوجالو ، گیکلو و گبلو راه را بر سالداتها بستند. جنگ سختی در نقطه ای مابین تپه نادری و رودخانه دره یورد در گرفت. تعدادی از افراد خان در حین تاخت مورد اصابت گلوله سالداتها قرار گرفتند و کشته شدند. اما روسها که انتظار حمله بزرگی را نداشتند شدیدا غافلگیر شدند و از آنجایی که در زمین نسبتا هموارتری قرار گرفته بودند، تلفات شدیدی را متحمل شدند . پس از ساعتها جنگ و گریز در نهایت روسها با رهاکردن دو عراده توپ شراپنل به آن سوی ارس عقب نشینی کردند. افراد خان پس از جمع سلاحها و مهمات غنیمتی توپها را به سمت تپه ماهورها حرکت دادند و در بالای تپه بزرگی نزدیک به قشلاق اژدربیلوی فعلی قرار دادند که آن نقطه امروزه  نیز توپ چکیلن نامیده می شود.

روسها دست به انجام یک عملیات بزرگ علیه شاهسونها زدند

پس از این حوادث و جنگ خونینی که بین سالداتهای روس و جنگجویان طایفه قدرتمند قوجابیگلو در بیله سوار رخ داد، روسها دست به انجام یک عملیات بزرگ علیه شاهسونها زدند. یک ژنرال روسی به نام فیدارف که شاهسونها او را به خاطر مدالهای روی سینه اش پول کوینک می نامیدند از طرف تزار نیکلای دوم فرماندهی عملیات را بر عهده گرفت. فیدارف نیروهای تحت امر خویش اعم از سواره نظام و ستونهای پیاده را که مسلح به توپهای شراپنل و مسلسلهای ماکزیم بودند در قالب سه لشگر سازماندهی کرد. یک لشگر را به سوی طایفه آراللوی اردبیل روانه ساخت. لشگر دوم  از ارس گذشت و از طریق اصلاندوز به سمت ییلاقات طایفه حاج خوجالو روانه شد و دسته سوم به فرماندهی خود ژنرال در منطقه ثمرین اردبیل مستقر شد و آماده حمله به ییلاقات طایفه قوجابیگلو در کوهستان سردابه شد.

لشگری که برای جنگ با حاج خوجالوها روانه شده بود پس از پیوستن به لشگر دیگری به فرماندهی ژنرال دالماچوف روسی در قوشاداغ و قاشقا مئشه با جنگجویان حاج خوجالو درگیر شد. سواران جوادخان بین اوبه ها و لشگر روس قرار گرفته و در لابلای صخره ها و میان درختان کوهی سنگر گرفته بودند. باران گلوله و پاره های چدن و فولاد توپها باریدن گرفت و از طلوع خورشید تا شروع تاریکی ادامه یافت.  به دستورخان افراد با استفاده از تاکتیک گازانبری در پشت و جناحین دشمن ظاهر می شدند و در حال تاخت مسلسلچی ها و توپچی ها را هدف قرار می دادند و به سرعت در پشت صخره ها ناپدید می شدند. تعدادی از جنگجویان از جمله احد فرزند جوادخان در جنگ کشته شدند.  زمین پوشیده از اجساد سالداتها شده بود. تعداد زیادی از توپهای روسی و ارابه های چادر برزنتی حمل سیورسات به آتش کشیده شدند. روسها در حالی که بیش از هزار نفر از سالداتهایشان کشته شده بود عقب نشینی کردند.

جوادخان برای تحلیل بردن قوای روس سوارانش را در اوج گرمای تابستان به سوی مغان حرکت داد

ژنرال فیدارف که در کوهستان سرداوا وارد جنگ هولناکی با قوجابیگلوها شده بود، پس از شنیدن این خبر ناگوار جنگ با آنها را رها کرد و برای جنگ با حاج خوجالوها به سوی ییلاقات آنها به راه افتاد. جوادخان برای تحلیل بردن قوای آنها سوارانش را در اوج گرمای تابستان به سوی مغان حرکت داد . چون در دشت صاف و هموار مغان امکان مقاومت در برابر مسلسلهای ماکزیم روسی ممکن نبود به دستور خان حاج خوجالوها و در کنار آنها سواران طوایف گیکلو و گبه لو  در تپه ماهورهای آغ داغ اصلاندوز سنگر گرفتند. وقتی روسها به آن نقطه رسیدند دوباره جنگ بسیار سختی درگرفت و توپخانه روسها با شدت حیرت انگیزی به کار افتاد و کار بر حاج خوجالوها سخت تر شد. خان  و تعدادی  افراد داوطلب اسبها را به سمت توپچی ها به تاخت درآوردند و همه آنها را هدف قرار دادند و به سرعت در داخل دره ها وآبکندها ناپدید شدند. پس از ساعتها جنگ  و گریز  و کشتن گروهی از سالداتها به سمت بالادست دره یورد به راه افتادند و سالداتها را دوباره به دنبال خود کشیدند. در منطقه ارشق به جنگجویان طایفه قدرتمند قوجابیگلو پیوستند که توسط بهرام خان و نوروزخان فرماندهی می شدند.ژنرال فیدارف به اردبیل مراجعت کرد و به تجدید قوا پرداخت. در مدت بسیار کوتاهی دسته های بیشتری از سالداتها و مقدار بسیار زیادی تجهیزات و سیورسات جنگی از جانب تزار برای کمک به او فرستاده شد. این بار جنگجویان شاهسون اعم از سواران حاج خوجالو و قوجابیگلو و طوایف تابعه در منطقه کوهستانی ارشق سنگر گرفتند. فیدارف لشگر انبوه خود را به حرکت درآورد و شاهسونها را از چهار طرف به محاصره درآورد. جنگی که شروع شد روزها ادامه پیدا کرد. از هر دو طرف افراد زیادی کشته شدند. بیش از دویست نفر از جنگجویان شاهسون به شهادت رسیدند که تعدادی از آنها نزدیکان روسای طوایف از جمله سواد پسر دیگر جوادخان بود.

خبر جنگ بزرگ در کل منطقه پبچید. افراد بیشماری اعم از شاهسون، روستایی و شهری از شهرهای اهر ،مشگین و اردبیل و اوبه های دور و نزدیک به کمک جنگجویان رفتند. حتی آنهایی که تفنگ نداشتند با شمشیر ، قمه، سه شاخ و پیتهای پر از نفت سیاه برای آتش زدن سیورسات دشمن به میدان جنگ هجوم آوردند. این بار روسها از چهار طرف در محاصره قرار گرفتند. توپخانه روسها به کلی منهدم شد و کل تجهیزات و مهماتشان به آتش کشیده شد. در نهایت ژنرال و باقی مانده لشگر شکست خورده ، با به دست گرفتن پرچم های سفید از طریق معبری که برای خروج آنها باز گذاشته شده بود  از آن معرکه هولناک خارج شدند و از طریق بیله سوار به آن سوی مرز عقب نشست.

محل یورتگاه و آلاچیق جوادخان در نقطه ای حدود پشت مسجد جامع کنونی اصلاندوز قرار داشت

جنگ شاهسونها با روسها پس از این حادثه نیز ادامه پیدا کرد که شرح وقایع آن زمان می برد. اما در این قسمت لازم است که اشاره کوتاهی به زندگی جوادخان حاج خوجالو داشته باشیم. او بنا به گواهی تاریخ و معمرین منطقه بزرگترین و شجاع ترین جنگجوی شاهسون بود که به همراه افراد طایفه اش سالها در برابر تجاوزات قوای پرشمار روسی ایستادگی کرد و در این راه دو فرزند جوان خود را نیز از دست داد. او در حدود سال  1247  هجری شمسی در اصلاندوز متولد شد زندگی قشلاقی آنها به کلی در اصلاندوز سپری شد. محل یورتگاه و آلاچیق وی در نقطه ای حدود پشت مسجد جامع کنونی اصلاندوز قرار داشت. سرانجام در سال 1320 چند روز قبل از حمله روسها به ایران دار فانی را وداع گفت و در روستای میزان از توابع مشگین شهر به خاک سپرده شد.

از تاریخ اجتماعی سیاسی شاهسونهای مغان ـ ریچارد تاپرمغان در گستره تاریخ ـ عزیزاله قلمی" ـ تاریخ دشت مغان ـ میرنبی عزیززاده" ـ دشت مغان ـ سهراب آدگوزلی "ـ دشت مغان در گذرگاه تاریخ ـ ناصر احدی بیله سوار"   ـ" مغان نگین آذربایجان ـ احد قاسمی"

پُل را بجنبان! (چگونه می‌شود به پُل های انزلی و غازیان جان داد؟)

پُل را بجنبان! (چگونه می‌شود به پُل های انزلی و غازیان جان داد؟)

(وقایع‌نگاری ساختِ پُل‌های متحرّک انزلی و غازیان)

تا پیش از سال ۱۳۱۸ شمسی که پُل‌های انزلی و غازیان رسماً مورد بهره برداری قرار گرفتند انزلی هیچ راهی از طریق خشکی به رشت ِمرکز استان و تهرانِ پایتخت نداشت. و هم این‌که اساساً آمد و شد از تهران به آذربایجان با واسطه‌ی راه شوسه از انزلی و آستارا میسّر نبود. آن‌وقت‌ها قایق‌ها تنها وسایط ارتباطی آ‌دمها و بارها بودند از انزلی به اقصی نقاط کشور و کار و بار کرجی‌بان ها از همین رو سکّه‌ بود. در ۱۲۳۱ شمسی «موسیو بهلر» فرانسوی این نیاز را شناخت و ساختِ پُلی در حدِّ فاصل بین غازیان و میان‌پشته را برای تسهیل در امر سیاحت و تجارت به دربار «ناصرالدین‌شاه قاجار» پیشنهاد داد. طرحِ سرتیپ فرانسوی اما به دل سلطان صاحب‌قران ننشست و این گذشت تا زمان پادشاهی «رضاخان میرپنج» رسید. روزهای پایانی ِپاییز ۱۳۱۴ شمسی حالا دیگر ده سالی بود که انزلی، پَهلوی بود. شهر زمان کوتاهی بود که بُلوار و موزیک‌جا را داشت و حالا فرمان ساخت دو پُل انزلی و غازیان هم از سوی دربار با اعتبار یک میلیون هشتصدهزار تومان رسید. پس قرارداد ساخت پُل‌ غازیان- میان‌پشته و پُلِ انزلی- میان‌پشته با شرکت بزرگِ پُل سازِ آلمانی «سنتاب» بسته شد که شرکت سوئدیِ «موتلا» یاری‌اش می‌کرد. مدیریت تدارکات پروژه را اما خود سوئدی‌ها به سرپرستی «موسیو جوانی» داشتند. متصدی آرماتور بندی «موسیو هولم» بود و تصدیِ سیستم‌های برقی را «یوهانس» برعهده گرفت. به کارگرهای روسی ساکن انزلی هم وظیفه‌ی تخته کوبی بخش متحرک پل سپرده شد. همه‌ی مراحل اجراییِ پروژه‌ی دو پُلی که از نظر تکنیکِ سازه از بهترین‌های جهان بودند  ۱۸ ماه طول کشید. در روزهای آغازین تابستان ۱۳۱۶ توسط گروه سازنده‌ی آلمانی پایان کار پروژه رسماً اعلام شد و در خردادماه ۱۳۱۷ شمسی بخش‌های متحرک پُل‌ها به طور آزمایشی مورد بهره برداری قرار گرفتند و از هفتم آذرماهِ ۱۳۱۸ شمسی تا همین حالا سازه‌هایی که قرار بود فقط نیم‌قرن سرپا باشند، هم‌چنان مانده‌اند و اسباب وصل می‌شوند.

پل غازیان (شرح تصویری مکانیزم عملکرد پلهای متحرک انزلی و غازیان)

پل غازیان
(شرح تصویری مکانیزم عملکرد پلهای متحرک انزلی و غازیان)

چگونه می‌شود به  پُل های بی جان از نو  جان داد؟!‌

این یک پیشنهاد است. برای بازسازی بخشِ متحرّک پُل تاریخی غازیان تا بصورت نمادین، بعد از گذشت سالها از نو حرکت داشته باشند و  از رخوت و جمود بیرون بیایند و به یک جاذبه‌ی توریستی ارزشمند برای شهر بدل شوند. همانگونه که پُل «تروتسکی» در «سن پطرزبورگ» روسیه با قدمتی بیش از پُل غازیان و بسیار شبیه به آن، همین حالا و با گذشت زمانی درازتر از هنگام ساخته شدنش، همچنان متحرّک و زنده و صد البته تماشایی ست.

پل متحرک تروتسکی در سن پترزبورگ روسیه که هنوز مثل گذشته کشتی ها از زیر آن عبور می کنند.

پل متحرک تروتسکی در سن پترزبورگ روسیه که هنوز مثل گذشته کشتی ها از زیر آن عبور می کنند.

 

» مشخصات فنیِ پُل‌هایی که سنتاب ساخت چیست؟

(در صنعت پل سازی به این‌گونه پل‌ها  Drow Bridgeمی‌گویند)

پل غازیان:

درازا (متر): ۲۱۰٫۴۰/ پهنا (متر): ۱۰/ ارتفاع از سطح آب: ۶٫۸۵/ تعداد دهانه: ۴دهانه ثابت ویک دهانه متحرک/ طول دهانه: ۶+  ۲۵متر

پل انزلی:

درازا (متر): ۱۲۷٫۵۰/ پهنا (متر): ۱۰/ ارتفاع از سطح آب: ۶٫۶۰/  تعداد دهانه: ۲دهانه ثابت ویک دهانه متحرک/ طول دهانه: ۶ +  ۲۵  متر

» تجهیزات و مُلحقاتِ حرکت دهنده ‌ی پل غازیان کدام اند؟

بخش متحرّکِ پُل، در طرفینِ یک محور لولایی قرار گرفته است. این بخش از دو قسمت تشکیل شده است که در یک سمت ۲۵ متر و در سمت دیگر ۶ متر طول دارد. طراحانِ آلمانی تعادل این دو بخشِ بلند و کوتاه از قسمتهای متحرکرا به واسطه‌ی تعبیه‌ی یک وزنه‌ی بتنیِ تعادلی در سمتِ بخش ۶ متری تنظیم کرده‌اند. به طوری که درواقع چنان‌چه وزنه‌ی اضافه‌ای درهر طرف قرارنگیرد، شکلِ پُل به صورت تعادل و درحالت خوابیده خواهد بود و درنتیجه اگر نیرویی بخشِ طول ۶ متری را که وزنه‌ی بتنی هم آن‌جاست را به پایین بکشاند بخش ۲۵ متری بالا خواهد رفت و در اصطلاح عامیانه پل باز و بسته خواهد شد یعنی همان عملی که خیلی وقت‌ پیشتر از این انجام می‌شد و امکان عبور و مرور کشتی‌های بزرگ و کوچک را از مسیر آبی میسّر می‌کرد. قابل به ذکر است جهت پایین کشیدن طول متحرک ۶ متری هم یک موتورگیربکس درنظر گرفته شده است که از طریق چرخ‌دنده و دنده‌ی شانه‌ای محور را می‌چرخاند.

به دلیلِ در دسترس نبودن نقشه‌های فنی، بررسی‌های میدانی نگارنده نشان می‌هد جهت تامین برق قطعات و تجهیزات از یک دستگاه دیزل ژنراتور، مارک  ((DIESEL+ POLAR     ATLAS ساخت کشور «سوئد» استفاده می‌شد . ضمناً در انتهای بخش متحرکِ ۲۵متری، موتورگیربکسِ کوچکتری نیز تعبیه شده بود که نقشِ قفل کُنِ پُل در زمان خوابیده را بازی می‌کرد که این عمل توسط زنجیری امکان عملکرد دستیِ آن‌را هم محقق می‌ساخت. کلیّه این عملیّات توسط یک اپراتور از روی تابلو برقِ روی پُل صورت می‌گرفت که هنوز هم این تابلو بالای پُل وجود دارد. البته کلیّه‌ی تجهیزاتی که به آن‌ اشاره شد هم‌چنان وجود دارند، به جز بخشی از دنده‌ی شانه‌ای که در گذشته از روی هر دو پل برداشته شده است.

» وضعیت کنونی قطعاتی که روزگاری بخش متحرّک پل غازیان را تشکیل می‌داده‌اند  چگونه است؟

۱-دیزل ژنراتور . موتور گیربکس‌ها ( که حالا غیرقابل استفاده‌اند)

۲- سطح بالای بخش متحرّک؛ که عبور و مرور بر روی آن صورت می‌گیرد و تا کنون شامل تغییرات زیادی شده است.

شرح عکس: A: وزنه ی بتنی تعادلی B: چرخ دنده ی بخش متحرک C: چرخدنده ی بخش ثابت

شرح عکس:
A: وزنه ی بتنی تعادلی
B: چرخ دنده ی بخش متحرک
C: چرخدنده ی بخش ثابت

شرح عکس: موتور گیربکس قفل کن پُل

شرح عکس:E: موتور گیربکس قفل کن پُل

شرح عکس: G: موتور گیربکش اصلی پُل

شرح عکس:G: موتور گیربکش اصلی پُل

شرح عکس: دیزل ژنراتور پُل

شرح عکس:دیزل ژنراتور پُل

 

بعد از دهه‌ی ۲۰ شمسی که خودروها و کامیون‌های با اوزانِ بیشتری از جادّه‌های شهر عبور می‌کردند، مسئولان شهری تصمیم گرفتند کفِ پُل‌ها را که به جهت سبُک ماندن از ابتدا تخته کوبی شده بود برای استحکام بیشتر با ورق آهنی پوشش دهند و در مورد پل غازیان حتی از آسفالت استفاده نمودند که از این تاریخ به بعد پُل‌ها به برای همیشه بی‌حرکت شدند. به طوری که امروزه تمامیِ بخشِ ۲۵ متری و بخش ۶ متری درقسمتِ بالا قابل استفاده نمی‌باشند. درنتیجه اگر سیستمِ حرکتی پل از حالت «موتورگیربکس» به «جک‌های ئیدرولیکی» تغییر یابد، در عین این‌که قطعات قدیمی سرجای خودشان خواهند ماند و می‌توان حفظ‌شان نمود، گروه اجرایی برای ساختِ وضعیت جدید و نوسازی پُل، هزینه‌ها‌ی کمتری نیز صرف خواهند نمود.

امّا برای متحرّک‌سازی پلِ انزلی هم که ساختمان و وضعیت تجهیزات آن کاملاً شبیه پل غازیان است از همان روش که شرح مختصرش آمد می‌توان استفاده کرد. که امید است پس از راه اندازی پلِ جدید، امکان این بازسازی فراهم شود قابل ذکر به است ایده‌ی بازسازی پُل‌ها که در این نوشتار مطرح شد، فقط مربوط به قسمت متحرّک پُل‌هاست. بدیهی است سایر قسمتها و نیز پایه‌ها مقوله‌ی متفاوتی‌اند که بررسی دیگری را طلب می‌نماید. به این نکته نیز باید توجه داشت که بازسازی و یا نگهداری مناسب از این پُل‌ها در سالهای قبل از انقلاب هم به نحو شایسته‌ای صورت نگرفته و متاسفانه سالهای اخیر نیز روال کار هیچ تغییری نکرده است.

با این اوصاف امید است در آینده‌‌ای نزدیک شهرداری بندرانزلی و شهردار متخصصی که اداره‌اش خواهد کرد، صاحب دفتر فنّی و کارشناسانِ کارآزموده‌ای شود که پس از عقد قرارداد با یکی از شرکتهای مهندسین مشاورِ لایق و نیز انتخاب یک پیمانکارِ برق و مکانیک که ازطریق رابطه انتخاب نشده باشند! این کار ِ سخت امّا شدنی و فرهنگی و خاطره‌ساز را به سامان کنند.

 

پانوشت:

۱-اطاقک زیرِ هر دو پلی که برای شهر تاریخ سازند و تجهیزاتِ اصلی هم در آن قرار دارند هم ‌‌اینک مملوِ از زباله است و هم به محلّی امن برای تردّد و زندگی معتادین بدل شده است!

۲- در کشورهای پیشرو، وقتی‌که بازسازیِ مکان‌های قدیمی صورت می‌گیرد، قبل از شروع پروژه بر روی یک بیلبورد بصورت نمادین اَشکال وصورتِ کار را جهت اطلاع مردم بیان می‌نمایند و این اطلاع رسانی همراه با ارائه‌ی برنامه‌ی زمانبندی آغاز و پایان کار است. متاسفانه دربندرانزلی حداقل تاکنون چنین روشی رایج نبوده که همین  اسباب تنش و تا حدودی سلب اعتماد عمومی از مسئولین شهری را فراهم آورده است. برای نمونه‌ هم می‌توان به بی‌توجهی به افکار عمومی در زمان تخریبِ حاشیه‌ی طبقه‌ی فوقانیِ بلوار، موج شکنها، دروازه‌ی تاریخی قبرستان و… نام برد. از این رو دور از ذهن نخواهد بود که در صورت اجرای پروژه‌ی بازسازی و عدم توجه به افکار عمومی این تلقّی در اذهان میان مردم پیش بیاید که باز هم یک فاجعه‌ی دیگر! این پُل را هم می‌خواهند خراب کنند!

۳– پل غازیان و انزلی به شماره ۱۵۱۴ درتاریخ ۲۶٫۹٫۵۶ ثبت آثار ملی وفرهنگی شده است.

۴– بخشی از مطالب فوق که مربوط به تاریخچه‌ی پُل‌ها است از کتاب تاریخ جامع بندرانزلی تالیف آقای عزیز طویلی برداشت شده است. ولی بخش‌های مربوط به توضیحات فنّی به علّت ایراداتی که بر مطالبِ کتاب وارد هست و نیز پیشنهاد نحوه‌ی بازسازی، براساس بررسی‌های فنّی جدید تهیه و درج شده است.

۵-کلیه تصاویر قطعات و ملحقات نیز توسط تیم پژوهشی طی سالهای ۹۱ و ۹۲ تهیه شده است.

و:

http://en.wikipedia.org/wiki/Moveable_bridge

شرح عکس: پل غازیان/ سالهای دور

شرح عکس:
پل غازیان/ سالهای دور

صمد شجاع‌الدوله دشمن مشروطه

DSCF2176.JPG

صمد شجاع‌الدوله دشمن مشروطه

صمد شجاع‌الدوله رئیس ایل مقدم مراغه بود و از دشمنان سرسخت مشروطیت. علت نامیدن ایل او به �مقدم� آن بود که افراد ایل او همیشه مقدم لشکر شاهی جنگ می‌کردند. خانواده اعتماد مقدم از اولاد او هستند.

 در مدت یازده ماه یعنی از ۲۰ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ ق تا هشتم ربیع‌الثانی ۱۳۲۷ ق مردم تبریز به سرکردگی ستارخان در مقابل بیش از سی هزار نیروی مهاجم به فرماندهی عین الدوله و صمد شجاع‌الدوله و شجاع نظام مرندی مقاومت کرد.

 پس از اینکه عین‌الدوله از تصرف تبریز شکست خورد و عقب نشینی کرد پیروزی چشمگیری نصیب مشروطه خواهان گردید، اکثر شهرها و ازجمله مراغه به تصرف آنها در آمد. در این زمان محمدعلی شاه به صمدخان لقب شجاع‌الدوله داده و برای سرکوبی آذربایجان گسیل داشت. وی پس از رسیدن به مراغه بیداد را آغاز کرد و نخست برای زهر چشم گرفتن، روحانی طرفدار مشروطه سید محمدحسن مقدس را با شکنجه بقتل رسانید و طرفداران مشروطه را کشته و یا زندانی نموده و از صاحبان ثروت مقادیر زیادی پول گرفته و تبعیدنمود.

 وی پس از تهیه نیرو به طرف تبریز حرکت و در اولین زدوخورد در ناحیه �خانقاه� شکست سختی به قوای مشروطه وارد آورد. وی پس از برپایی اردو در محله قراملک تبریز در غرب شهر جنگ خونین تبریز را آغاز می نماید. در ادامه جنگ از شهریور ماه ۱۲۸۷ ( رجب ۱۳۲۶ قمری )الی آخر فروردین ۱۲۸۸ مدام در جنگ و محاصره تبریز شرکت داشت ودر هر سه حمله بزرگ خود یعنی جنگ حکماوار(حکم‌آباد)، جنگ ساری‌داغ، وجنگ آناخاتون برای فتح شهر ناکام ماند.

 حکومت در تبریز

 به بهانه رد اولتیماتوم دولت روس از طرف مجلس، قوای روس در تاریخ ۲۹ ذیحجه ۱۳۲۹ ( مطابق ۲۹ آذر ۱۲۹۰) شهر تبریز را مورد هجوم و اشغال قرار دادند و در روزهای بعد پس از اشغال کامل و درهم شکستن مقاومت مجاهدین، صمدخان را به حکمرانی و فرمانفرمائی تبریز گماشتند.

 روس‌ها بکمک شجاع‌الدوله، نزدیک به۱۰۰ نفر از سران و مبارزان مشروطه ومجاهدین را شکنجه واعدام کردند که در میان آنها ثقةالاسلام تبریزی و حاج علی دوافروش، پسر علی موسیو و دیگران بودند. اما فجیع ترین وحشیگری‌ها را شجاع‌الدوله انجام داد مثل کشتن با شکنجه و سربریدن و شقه کردن اجساد کشته‌ها.

 مرگ در تفلیس

 زمانی که ترک‌های عثمانی به آذربایجان حمله کردند، صمدخان را مجدداً به فرماندهی قشون به جنگ فرستادند ولی شکست خورده و به تفلیس بازگشت و کمی بعد در همانجا با بیماری سرطان فوت نمود. سردار ناصر (اسکندر مقدم مراغه)(برادر زاده اش) جنازه او را به ایران آورد و در مراغه در مقبره خانوادگی دفن نمود..


هُوارد کانْکْلین باسْکِرْویل (بَسْکِرْویل) (به انگلیسی: Howard Conklin Baskerville) (زادهٔ ۱۰ آوریل ۱۸۸۵ در پلت شمالی، نبراسکا، ایالات متحدهٔ آمریکا؛ درگذشتهٔ ۱۹ آوریل ۱۹۰۹ در تبریز، ایران) معلم آمریکاییِ مدرسهٔ مموریال در تبریز بود که در جریان جنبش مشروطه و تلاش برای شکستن محاصرهٔ تبریز در این شهر کشته شد. از او اغلب به عنوان «لافایتِ آمریکاییِ ایران» و «شهیدِ آمریکاییِ جنبشِ مشروطهٔ ایران» یاد می‌شود.
هوارد باسکرویل، در پاییز ۱۹۰۷ جهت تدریس تاریخ به تبریز آمد. ورود او به ایران مقارن با دوره‌ای بود که محمدعلی‌شاه در تهران مجلس را به توپ بسته و اساس مشروطه را برچیده و دورهٔ استبداد صغیر را در ایران حاکم کرد. در همان دوران، مردم تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان برای اعادهٔ مشروطیت به پا خاسته و به دنبال آن، نیروهای طرفدار شاه، اقدام به محاصرهٔ تبریز کردند. پس از ۱۱ ماه محاصره و بر اثر کمبود دارو و غذا، دسته‌ای در تبریز به نام فوج نجات به رهبری باسکرویل، برای شکستن محاصره تشکیل شد. باسکرویل، که دورهٔ سربازی را در آمریکا دیده بود، به قول خودش به‌جای نقالیِ تاریخِ مُردگان، تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان بیاموزد. در همین ایام، مرگ سیدحسن شریف‌زاده، دوست و یار نزدیک باسکرویل، چنان او را منقلب کرد که در جواب همسر کنسول آمریکا در تبریز، که از او خواسته بود از صف مشروطه‌خواهان جدا شود، ضمن پس‌دادن پاسپورتش گفت:
تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است، و این فرق بزرگی نیست.
در جریان نبردی که در شام غازانِ تبریز بین گروه فوج نجات به رهبری باسکرویل و محاصره کنندگان به وقوع پیوست، باسکرویل بر اثر گلوله‌ای که به سینه‌اش اصابت کرد، کشته شد. پس از مرگ وی، مراسم تشییع جنازه‌ای با حضور گستردهٔ مردم در گورستان آمریکایی تبریز برگزار شد که به گفتهٔ «آلبرت چارلز راتیسلاو»، کنسول وقتِ انگلیس در تبریز، مراسمی بسیار تأثیرگذار بود. چندی بعد، ستارخان، تفنگ باسکرویل را که در هنگام کشته‌شدن در دست داشت، با حک کردن نام و تاریخ کشته‌شدنش در پرچم ایران پیچیده و برای خانواده‌اش در آمریکا فرستاد.
در حال حاضر، مجسمهٔ نیم‌تنه‌ای از او در خانهٔ مشروطهٔ تبریز نصب شده‌است. عده‌ای در آمریکا پیشنهاد کرده‌اند، ۱۹ آوریل، سالروز کشته‌شدن هوارد باسکرویل را به‌عنوان «روز دوستی ایرانیان و آمریکایی‌ها» بنامند. در حال حاضر، برخی از علاقه‌مندان ناشناس به‌طور متناوب سنگ مزار وی را در «گورستان آشوری‌های تبریز» با گل‌های زرد و تازه تزیین می‌کنند.
  هوارد کانکلین باسکرویل
اعضای خانوادهٔ بَسکرویل دارای اعتقادات مذهبیِ پرسبیتری بودند. پدر، پدربزرگ و چهار برادر او کشیش بودند و برادر کوچکترش به نام «رابرت» نیز در سال ۱۹۱۲ از پرینستون فارغ‌التحصیل شد. هوارد متولد شهر پلَت شمالی در ایالت نبراسکا بود و خانواده‌اش قبل از اینکه وی وارد دانشگاه پرینستون شود، به بلَک هیلز در ایالت داکوتای جنوبی مهاجرت کردند. بَسکرویل در سال ۱۹۰۳ وارد دانشگاه پرینستون شد.[۳] او در سال ۱۹۰۷ از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و به مشت‌زنی و اسب‌سواری علاقه داشت. ریاست دانشگاه پرینستون در آن زمان، بر عهدهٔ توماس وودرو ویلسون بود که بعدها به ریاست‌جمهوری آمریکا رسید. مادهٔ درسی اصلی او مذهب بود؛ اما با این حال دو موضوع دیگرِ رویّهٔ قضایی و دولت متکی بر قانون اساسی را برگزید. حضور در تبریز
پس از فراغت از تحصیل، او طی نامه‌ای به هیئت میسیونرهای پرسبیتری اعزامی به خارج از کشور، درخواست اعزام به خارج از آمریکا به‌منظور کسب تجربه در یک زبان و فرهنگ جدید را کرد که درنهایت این هیئت، او را برای دو سال تدریس در تبریز انتخاب کرد. تبریز در آن زمان، میزبان بزرگ‌ترین جامعهٔ آمریکاییان مقیم ایران بود. مسیحیان آمریکایی از جمله پرسبیترین‌ها، یکی از شاخه‌های پروتستان‌های فرقهٔ «مشایخی»، که سال‌ها پیش از آن در ارومیه و سلماس مستقر شده بودند، بعد از تأسیس بیمارستان و دبیرستان آمریکایی در تبریز به این شهر کوچ کرده بودند.[۲]
بسکرویل در پاییز سال ۱۹۰۷، براساس قراردادی دوساله، برای تدریس تاریخ در مدرسهٔ مموریال آمریکا، که توسط کشیش‌های هیئت پرسبیتری اداره می‌شد، راهی تبریز شد. او ابتدا با کشتی از آمریکا به انگلستان رفته و از آنجا راهی ایران شد. سپس از همدان تا تبریز را با اسب طی کرد. در ابتدا، باسکرویل در منزل ساموئل ویلسون (مدیر مدرسه) مستقر شد. ویلسون با همسرش، آنی، و دو دختر نوجوانشان زندگی می‌کرد که باسکرویل، بعدها با دختر بزرگترِ ویلسون نامزد کرد. او بعدها در همان مدرسهٔ مموریال، در قسمتی که اختصاص به سکونت معلمان آمریکایی داشت، منزل کرد.   دکتر ساموئل گراهام ویلسون، مدیر مدرسهٔ مموریالِ تبریز
باسکرویل در مدرسهٔ مموریال به تدریس تاریخ اروپا، خصوصاً تاریخ انقلاب فرانسه پرداخت.[۲] «دبلیو اِی شِد» (W. A. Shedd)، یکی از همکاران بَسکرویل، پس از مرگ وی چنین به خاطر می‌آورد: «او معلمی موفق بود و با شخصیت جدی، روراست و مردانه‌اش، احترام همه را به خود جلب کرده بود.» در این مدرسه، بَسکرویل به دانش‌آموزانِ دختر و پسر با هم درس داده و به آموزش اسب‌سواری و تنیس و اجرای تاجر ونیزی می‌پرداخت.[۵] او همچنین پس از اتمام کلاس‌های درس، به دانش آموزانش، مشت زنی می‌آموخت. به همین دلیل گفته می‌شود، باسکرویل نخستین کسی بود که ورزش بوکس را به ایران آورد.[۹]
او با آن‌که با زبان‌های فارسی یا ترکی آذربایجانی آشنایی نداشت، با این حال، با شاگردانش رابطهٔ شخصی برقرار کرده، با آن‌ها در منزل دیدار می‌کرد. صادق رضازاده شفق، یکی از شاگردان بَسکرویل، که با او صمیمی شده و نقش مترجم وی را بر عهده داشت، درمورد روزی که باسکرویل به‌همراه ساموئل گراهام ویلسون برای عید نوروز به منزل آن‌ها رفته بود، چنین نوشته‌است: «با اینکه ویلسون به‌خوبی ترکی آذربایجانی صحبت می‌کرد، بَسکرویل در تمام این مدت ناآرام به نظر می‌رسید. به‌هنگام ترک منزل، او توانست جمله‌ای را که به آذری حفظ کرده بود، بگوید: «سال نو را به همهٔ شما تبریک می‌گویم».» شفق در بخش دیگری چنین نوشته‌است: «او بسیار خوشنام بود و عدهٔ زیادی می‌خواستند در کلاس‌های تاریخ او شرکت کنند. تعدادی از شاگردان قدیمی و معلمان مدرسه، مانند سید حسن شریف‌زاده، از دکتر ویلسون خواستند که کلاس درس حقوق بین‌الملل نیز دایر کند؛ او نیز پذیرفت و کلاس را به عهدهٔ بَسکرویل گذاشت.» شرکت در جنبش مشروطه نوشتار(های) وابسته: استبداد صغیر و محاصره تبریز   حسن شریف‌زاده، از دوستان نزدیک بسکرویل. کشته شدن شریف‌زاده، تأثیر بسیاری در پیوستن بسکرویل به جنبش مشروطه‌خواهان داشت.
حضور باسکرویل در تبریز، مصادف با روزهایی بود که محمدعلی‌شاه، مجلس را به توپ بسته و مشروطه‌طلبان شهرهای مختلف را سرکوب کرده بود. از طرفی، مشروطه‌خواهان تبریز، در مقابل درخواست شاه برای تسلیم شدن، مقاومت کرده، شاه نیز در مقابل، دستور محاصره تبریز را داد.[۱۰]
باسکرویل از همان ابتدای ورودش به تبریز، از جنبش مشروطه ایران حمایت می‌کرد. او پس از اتمام ساعات تدریس در مدرسه، برای مشروطه‌خواهان در خطوط نبرد غذا می‌رساند و نزد شاگردانش از قرارداد سن پترزبورگ انتقاد می‌کرد. بسکرویل با حسن شریف‌زاده که در همان مدرسه، معلم ادبیات بوده و از رهبران بانفوذ نهضت مشروطه در تبریز به شمار می‌رفت، نزدیک شده بود. به قتل رسیدن شریف‌زاده در سال ۱۹۰۸ وی را به شدت متأثر و منقلب کرد. این اتفاق تأثیر بسیاری در پیوستن وی به صف مبارزان مشروطه داشت.[۱۱][۵] آموزش نظامی مشروطه‌خواهان
باسکرویل، اندکی قبل از اعزام به ایران در آمریکا دورهٔ خدمت سربازی را به پایان رسانده بود. از این رو پس از پیوستن به صف مبارزان، وی مسئولیت ارایهٔ تعلیمات نظامی را به جمعی از مشروطه‌خواهان، به ویژه شماری از دانش‌آموزان مموریال اسکول بر عهده گرفت. در ماه مارس ۱۹۰۹، بسکرویل تصمیم گرفت که ۱۵۰ نفر از دانش‌آموزانش را برای کمک به ستارخان در شکستن محاصره تبریز سازماندهی کند. شفق در اینباره چنین نوشته است: «او همواره تکرار می‌کرد که نمی‌تواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود می‌جنگند. باسکرویل از سربازانش پیمان گرفته بود که «در هر جنگی که رخ دهد، پیشرو باشند و چون به دشمن نزدیک شوند در بند سنگر نبوده، فدایی‌وار به دشمن یورش ببرند.» مخالفت دولت آمریکا با اقدامات باسکرویل
باسکرویل به خاطر پیوستن به مشروطه‌خواهان تبریز، از طرف دو گروه تحت فشار بود. گروه اول والدین دانش‌آموزان مدرسه و گروه دوم، هیئت دیپلماتیک آمریکایی مستقر در کنسولگری این کشور در تبریز بودند که با توجه به رویهٔ بی‌طرفی اعلام شده از جانب دولت ایالات متحده آمریکا در قضایای ایران، حضور یک نفر تبعهٔ آمریکا را در بطن مبارزات تبریز به صلاح نمی‌دانستند.   پرچم آمریکا در حال اهتزاز در ساختمان کنسولگری آمریکا، در ضلع جنوبی ارگ تبریز به سال ۱۹۱۱ میلادی (۱۲۹۰ خورشیدی). تصویر گرفته شده توسط مورگان شوستر.
از این رو برای آن که کنسول آمریکا و مسئولان مدرسه از اقدام وی آگاهی نیابند، باسکرویل حیاط ارگ تبریز را برای ارائهٔ تعلیمات نظامی به مشروطه‌طلبان تبریز در نظر گرفته و همه روزه هنگام عصر، در محوطهٔ ارگ تبریز به آموزش نظامی می‌پرداخت. باسکرویل گاهی برای انگیزه دادن به مبارزان، با آن‌ها دربارهٔ شخصیت‌های انقلاب آمریکا سخن می‌گفت.
اقدامات باسکرویل و درگیری در مسائل داخلی ایران موجب بروز نگرانی‌هایی در واشینگتن شد و «ویلیام دوتی»، کنسول آمریکا در تبریز، طیّ نامه‌ای به تاریخ اوّل محرم ۱۳۲۷ (۳ ژانویه ۱۹۰۹) و سپس، در ملاقاتی با باسکرویل در حضور ستارخان، کوشید تا او را از صف مبارزان مشروطه جدا کند. ستارخان نیز ضمن قدردانی از باسکرویل، او را به کناره‌گیری از نبرد تشویق می‌کرد.[۱۳] در روز ۱۳ فروردین ۱۲۸۸،[۱۴] هنگامی که بسکرویل و مردانش در حال تمرین نظامی بودند، ویلیام اف. دوتی (William F. Doty)، کنسول آمریکا در تبریز، به محل رژه آمده و به بسکرویل یادآوری کرد که به عنوان یک تبعه آمریکایی، حق دخالت در سیاست داخلی ایران را ندارد. باسکرویل در پاسخ، مبارزه در کنار مشروطه‌خواهان را دفاع از جان و مال آمریکاییان و مردم تبریز دانست.[۱۵] به گفتهٔ شفق، بسکرویل در جواب کنسول آمریکا گفت: «من نمی‌توانم بی‌اعتنا زجر کشیدن این مردم را که برای حق خود می‌جنگند، تماشا کنم. من یک شهروند آمریکایی هستم و به آن افتخار می‌کنم، ولی من یک انسانم و نمی‌توانم جلوی احساس همدردی خود را با مردم این شهر بگیرم.» دوتی از بسکرویل خواست تا گذرنامهٔ خود را پس دهد که به روایت یسلسون[۱۵] باسکرویل از قبول این دستور خودداری کرد؛ اما احمد کسروی[۱۳] می‌نویسد که وی گذرنامهٔ خود را به کنسول تسلیم کرد. «توماس ریکس» نیز این گونه نقل کرده است که «باسکرویل گفت: گذرنامه خود را پس نمی‌دهم و به عنوان یک آمریکایی از اهداف عادلانه حمایت می‌کنم و به انقلاب مشروطه می‌پیوندم.».[۲] دوتی از این خشمگین بود که بسکرویل با استفاده از کتابخانهٔ کنسولگری آمریکا در دائرةالمعارف بریتانیکا راه‌های ساخت نارنجک را جستجو می‌کرده است.[۵]   سنگر توپ مشروطه‌خواهان در حیاط ارگ تبریز؛ سال ۱۹۰۹ میلادی.
کنسول آمریکا بار دیگر همسر خویش را برای منصرف ساختن باسکرویل فرستاد. آن‌هم در شرایطی که در همان روزها دوست نزدیک باسکرویل، حسن شریف‌زاده کشته شده و مرگ او چنان بسکرویل را منقلب کرد که در جواب همسر کنسول آمریکا گفت:
«تنها فرق من با این مردم زادگاهم است و این فرق بزرگی نیست.»
وزارت خارجه آمریکا هیئت مرکزی مبلّغان مسیحی در نیویورک را برای فراخواندن باسکرویل از ایران، به این عنوان که فعّالیّت‌هایش منافع آمریکا و کلیسای پرسبیتری را به خطر افکنده است، تحت فشار قرار داد تا اینکه در ۱۶ ربیع‌الاول، (۷ آوریل)، خبر استعفای باسکرویل از آموزگاری به واشینگتن اعلام شد.[۱۶]
مطابق پژوهش‌های «توماس ریکس»، در آن زمان وزارت دفاع آمریکا با دخالت میسیونرها در امور داخلی ایران مخالف بود و اگر میسیونرها در امور داخل ایران مداخله می‌کردند، شغل خود را از دست می‌دادند. حدود ۵۰ مسیحی از پرسبیتری‌ها که آن موقع مقیم تبریز بودند، به علت تعهدی که به کلیسا داشتند، نمی‌توانستند به صفوف مشروطه‌خواهان بپیوندند؛ اما برای کوشش‌های باسکرویل احترام قائل بودند.[۲] تشکیل گروه فوج نجات نوشتار اصلی: فوج نجات   عده‌ای از اعضای گروه فوج نجات به رهبری باسکرویل، میدان مشق. نفر سوم ایستاده از سمت چپ، صادق رضازاده شفق؛ دوست، مترجم و شاگرد باسکرویل.
در اواسط ماه آوریل ۱۹۰۹ و ده ماه پس از آغاز محاصره تبریز، در شرایطی که مواد غذایی و دارویی در اثر محاصره نیروهای سلطنتی تمام شده بود، تصمیم گرفته شد، یک گروه کوچک به نام فوج نجات برای عبور از خط محاصره و گرفتن غذا از روستاهای اطراف فرستاده شوند. بسکرویل برای این مأموریت داوطلب شده و از ستارخان تقاضای سلاح کرد. ستارخان، بر این عقیده بود که باسکرویل و سربازان فوج نجات، دارای تجربه کافی برای کار با اسلحه نیستند، از این رو در ابتدا با مسلح شدن آن‌ها مخالفت کرد؛ اما سرانجام فوج نجات مسلح شد.[۱۷]
به گفتهٔ آنی ویلسون، در ۱۵ آوریل، او و یک روزنامه‌نگار انگلیسی به نام دی سی مور (D.C. Moore)، عازم این مأموریت شدند. در ۱۹ آوریل، ذخیرهٔ گندم در تبریز فقط برای یک روز کافی بوده و از طرف دیگر ستارخان، موفق به تدارک توپی که وعده‌اش را داده بود، نشد. بسکرویل، در ابتدا سعی کرد ستارخان را متقاعد کند که از اروپایی‌ها درخواست کمک کرده و با شرایط مناسب تسلیم شاه شود؛ ولی ستارخان مصمم بود که حمله‌ای دیگر ترتیب دهند.[۵] ابتدا، در جلسه‌ای که در شب شنبه ۲۸ فروردین توسط انجمن ایالتی تشکیل شد، قرار بر این شد که حمله به گروه محاصره کنندگان را فردای آن شب انجام دهند، اما در نهایت تصمیم گرفته شد که در صبح روز دوشنبه ۳۰ فروردین (۱۹ آوریل) حمله را آغاز کنند.[۱۸]
قرار بر این شد که با کمک «فوج نجات» در صبح آن روز، به بخشی از نیروهای محاصره کنندهٔ تبریز که تحت فرماندهی صمدخان شجاع‌الدوله و شماری از قزاق‌ها بود حمله‌ور شده و حصار شهر را بشکنند. در اینباره «مهدی علوی‌زاده» یکی از اعضای «فوج نجات» چنین می‌گوید: «... شبی که قرار بود بامداد روز بعد حمله به قوای «صمدخان» شروع شود، باسکرویل به آمادگی پرداخته و دستور داد پیروان وی (اعضای فوج نجات) پیش از نیم شب در شهربانی (ساختمان شهربانی تبریز که از پایگاه‌های ملّیّون بود) گرد هم آیند… (اما) از کسانی که پیمان فداکاری داشتند، فقط یازده نفر حاضر شدند و دیگران یا خودشان ترسیده، حاضر نشدند و یا مادران و پدرانشان که از آهنگ باسکرویل آگاهی می‌داشتند، جلوی پسران خود را گرفتند؛ ولی از دیگران، دستهٔ انبوهی فراهم شدند و نزدیک نیمه شب از آنجا روانهٔ قره‌آغاج شدیم و این محله پر از مجاهد و توپچی می‌بود. ما را به مسجدی راه نمودند که چند ساعتی در آنجا استراحت کنیم. باسکرویل دمی آرام نمی‌نشست و درون مسجد نیز ما را به مشق و ورزش وامی‌داشت…»   پرتره چهرهٔ هوارد باسکرویل، در موزه مشروطه تبریز. نقاشی شده در سال ۱۳۳۵.
دی سی مور، که در آن روز در گروه دیگری بود، چنین تعریف کرده است: «من ابتدا شنیدم که وقتی او به نزدیکی خطوط دشمن رسید، شمار سربازانش از ۱۵۰ به ۵ رسیده بود؛ ولی بعدها که با دو تن از مردانی که آنجا بودند ملاقات کردم، آنان گفتند که تعدادشان حدود ۹ یا ۱۰ نفر بود.»[۵] نبرد شام غازان
شفق آغاز جنگ را چنین شرح می‌دهد: «شب ۲۹ فروردین ماه، خبر آماده‌باش در شهر پیچید… هدف ما شام غازان بود، تا آنجا که به خاطر دارم، بیش از ۵۰ تن گروه ما را که فوج باسکرویل باشد، تشکیل می‌داد. حدود یک ساعت یا بیشتر پیمودیم تا به شام غازان رسیدیم… از باغی که دست راست کوچه‌ای بود، به آن کوچه درآمدیم و تا پا بدانجا نهادیم، باسکرویل یکباره داد زد «حمله» و به پیشروی آغاز کرد. پشت سر او من به راه افتادم و چند تن دیگر همراهی کردند. هنوز سکوت اطراف را فرا گرفته بود و شاید نظر مهاجمین این بود، طرف را غافلگیر کنند. هنوز هوا تاریک بود که ناگهان از مقابل ما یک رشته تیر تفنگ به سوی ما خالی شد… فرمانده ما (باسکرویل) بی‌درنگ در کنار جاده دراز کشید و ما هم پشت تل کوچک خاکی از او تبعیت نمودیم.»[۱۹]
هنگامی که بسکرویل مردان خود را به سمت دیوار شهر هدایت می‌کرد، تک‌تیراندازی از نیروهای سلطنتی او را هدف گلوله قرار داد. بسکرویل نیز تیری به سمت او شلیک کرد و با تصور اینکه تک‌تیرانداز از صحنه گریخته است، مردانش را با حرکت دست به جلو راند. وقتی بسکرویل روی خود را برگرداند، تک‌تیرانداز بازگشت و دو گلوله به سمت او شلیک کرد که با اصابت به قلب وی، از طرف دیگر بدنش خارج شدند.[۵]   تابلوی موزائیک سنگ از چهره هوارد باسکرویل در پارک مفاخر تبریز. ساخته شده توسط صابر بقال اصغری، با استفاده از سنگ ریزه‌های ساحلی دریا (خودرنگ).
شفق چنین بازگو کرده است که: «چون درازکش کردیم، بنا به تأکید حسین‌خان کرمانشاهی و دیگران، مدام خطاب به باسکرویل که در جویی خوابیده بود، داد می‌زدم بلند نشود تا جنگیان دیگر ما از اطراف دشمن را عقب بزنند و ما بتوانیم خلاص گردیم یا به روش خود ادامه دهیم، ولی افسوس باسکرویل به ندای من ترتیب اثر نداد و از مجرای زیر دیوار، روی سینه خزان خزان، به باغ دست چپ رفت و دیوار باغ میان ما و او حایل شد. دقیقه‌ای نگذشت که از سنگرهای اطراف فریاد بلند شد: «آمریکایی را زدند» معلوم گشت، باسکرویل در داخل باغ نیمه‌خیز شده و سنگرهای مقابل را هدف گرفته و خود هدف تیر واقع گشته… باسکرویل را افتاده و به خونی که از سینه‌اش بالا می‌زد، آغشته دیدیم. او را در زیر گلوله‌باران به سوی خود کشیدیم و در پناه دیوار شکسته روی سینه خود تکیه دادیم. یکی با شوقی داد زد «زنده است» ولی دمی نگذشت، چشمان درخشان خود را فروبست و نفس واپسین خود را در این سپنجی جهان، روی خاک‌های خون‌آلود شام غازان برکشید… پس از آن مجاهدین دیگر جنگ را ادامه دادند و در نتیجه، جوانانی دیگر کشته و یا زخمی گشتند و پیشروی کمی حاصل شد.»[۲۰]
مهدی علوی‌زاده در خاطرات خود وقایعی را که به کشته شدن «باسکرویل» منتهی شده است، این گونه شرح می‌دهد: «... باسکرویل فرمان دو داد و خودش در جلو رو به سنگر قزاقان بی‌پروا دویدن گرفت، چند تنی از ما پیِ او را گرفتند؛ اما دیگران چون توپ و گلوله را در برابر می‌دیدند، پیروی نکرده و بی‌درنگ دو دسته شده، دسته‌ای به باغ‌های این دست و دسته‌ای به باغ‌های آن دست درآمده و پشت درخت‌ها و دیوارها سنگر گرفتند. اما باسکرویل همین که تیری انداخت و چند گامی دوید، قزاقی آماج گلوله‌اش گردانید و در آن هنگام که می‌افتاد، فرمان درازکش داد. در همین موقع آواز باسکرویل بلند شد: «من تیر خوردم!...» و با این گفته دیگر خاموش شد… در این میان دستهٔ تفنگچیان دیگری از راه دیگری پیش رفته و سمت راست دشمن را گرفته بودند و چون آنان به شلیک برخاستند، قزاقان ناگزیر شدند به آن سو بپردازند و ما در این میان فرصت بدست آورده به رهایی آن چند تن و بیرون کشیدن تن خونین باسکرویل پرداختیم.»
بدین ترتیب، هوارد بسکرویل در دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۲۸۸ و در حالی که تنها ۹ روز از سالروز تولد ۲۴ سالگی‌اش می‌گذشت، در نبرد شام غازان کشته شد.[۱۳] چند روز پس از مرگ باسکرویل، سربازان روسیه، به بهانه حفظ جان اتباع خود در تبریز، وارد شهر شده و در نتیجه محاصره تبریز شکسته شد. در ادامه، مشروطه‌خواهان تبریز به همراه مبارزان سایر شهرها، موفق به فتح تهران و براندازی محمدعلی‌شاه شدند.[۵] خاکسپاری   سنگ قبر هوارد باسکرویل در گورستان ارامنه تبریز.
پس از کشته شدن باسکرویل، جسدش را به خانهٔ خانوادهٔ ویلسون منتقل کرده، برای مراسم تدفین آماده کردند. تاجری که برای آراستن تابوت بسکرویل پارچه آورده بود، به آنی ویلسون گفت: «ما می‌دانیم که او جان خود را برای ما داد.»[۵] در مراسم تشییع جنازه، هزاران نفر از مردم تبریز و هم‌رزمان باسکرویل شرکت داشتند. شفق، این مراسم را چنین شرح داده است: «در کلیسای آمریکایی در اثر ازدحام مردم جا نبود و در مسیر جنازه جمعیت غریبی بود، جنازه میان صفوف مجاهدین و در پیشاپیش شاگردان و سربازان او رو به گورستان ارامنه تبریز حرکت داده شد. اولیای مدرسه مموریال و شخصیت‌های آمریکایی نیز در صف مشایعین بودند. هزاران تن دورتادور فضای گورستان را گرفته بودند.»[۲۱]   قبر هوارد باسکرویل در گورستان ارامنه تبریز.
کنسول وقت انگلستان در تبریز، آلبرت چارلز راتیسلاو گزارش می‌کند که تشییع جنازه وی مراسمی کاملاً تأثیر گذار بوده و بسیاری از اعضای انجمن آذربایجان در آن شرکت نمودند و حتی در کلیسای آمریکایی حضور یافتند تا احترام و قدردانی خود را نسبت به باسکرویل نشان بدهند «که در چنین بستر داغی از تعصب دینی اسلامی در تبریز کاملاً کم سابقه بود.»[۲۲]در گورستان، سید حسن تقی‌زاده، یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی، در نطق کوتاهی گفت:
«آمریکای جوان، بسکرویلِ جوان را فدای مشروطهٔ جوان ایران کرد.»
احمد کسروی شاهد عینی حوادث دوران مشروطه در تبریز در اینباره می‌گوید: «... چون او میهمان به شمار می‌رفت، هر کسی از شنیدن مرگش اندوهگین و پژمرده می‌شد. به این لحاظ بر آن شدند که جسد کشته را با تجلیل و شکوه بسیاری به خاک بسپارند. با آنکه گرسنگی همه را آزرده ساخته و در این روزها آگاهی‌های مدهوشی از سرحد جلفا می‌رسید. در بند این‌ها نشده خواستند روان جوان آمریکایی را از خود خشنود سازند… سراسر راه را از شهر تا گورستان مجاهدین این سو و آن سو رده کشیده با تفنگ‌های وارونه (به نشانهٔ احترام) ایستادند. شاگردان باسکرویل و دسته فدائیان او، ارمنیان، گرجیان، آمریکاییان و همه آزادی خواهان از بزرگ و کوچک با دسته گل به دست، پیرامون جنازه را گرفته روانه شدند… پس از آنکه او را به خاک سپردند و نشست به یاد او انجام شد، انجمن ایالتی آذربایجان می‌خواست پولی به آمریکا برای مادر پیر باسکرویل بفرستد؛ ولی دکتر وانیمان (والمان) که ریش سفید آمریکایی‌ها در تبریز بود خرسندی نداد… و قرار شد تفنگ رزمی باسکرویل را که به هنگام کشته شدن در دستش بود، به رسم یادبود برای مادر پیرش بفرستند.»[۲۳]چندی بعد، ستارخان تفنگ بسکرویل را که نام و تاریخ کشته شدنش روی آن حک شده و در پرچم ایران پیچیده شده بود، به انضمام عکسی از افراد فوج نجات، برای خانواده‌اش فرستاد.[۲۴]
بدین ترتیب پیکر وی را در روز سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۲۸۸ خورشیدی برابر با ۲۰ آوریل ۱۹۰۹ میلادی در مراسمی که سه ساعت طول کشید،[۱۱] در گورستان امریکاییان در تبریز به خاک سپردند.[۱۳] ساعاتی پس از مراسم خاکسپاری، خبر رسید که قشون روس از مرز عبور کرده و به سرعت به طرف تبریز پیش می‌آید.[۲۴]   قالیچه‌ای که زنان تبریز در سال‌های ۱۲۸۸ تا ۱۲۸۹ خورشیدی با نام و تصویر باسکرویل، برای مادر وی بافتند که البته هرگز به دست مادرش نرسید.
پنج روز پس از تشییع جنازه بسکرویل، ستارخان و جمانی آیولتی (Jamani Ayoleti) تلگرافی برای پدر و مادرش در شهر اسپایسر در ایالت مینِسوتا، به شرح زیر ارسال کردند:
ایران در غم از دست رفتن پسر عزیزتان در راه آزادی سوگوار است و ما قسم می‌خوریم که ایرانِ آینده همواره از او، چون لافایت، در تاریخ به بزرگی یاد خواهد کرد و به مزار شریف او احترام خواهد گذاشت.[۵]
به نوشته کسروی، پس از پیروزی مشروطه‌خواهان، در یک گاردن پارتی که به دستور شیخ محمد خیابانی برپا شده بود، قرار شد یک فرش که عکس باسکرویل در آن نقش شده باشد، بافته و برای مادر وی در آمریکا فرستاده شود که البته پس از بافته شدن آن، به دست مادرش نرسید.[۲۵] شفق در اینباره چنین نوشته است: «به واسطه آغاز جنگ جهانگیر، ارسال آن (فرش) به تأخیر افتاد و بعد از جنگ نیز برای حمل آن توسط سفارت آمریکا به تهران فرستاده شد و اینجانب آن را ظاهراً حوالی سال ۱۳۱۴ در اتاق پذیرایی مرحوم سلیمان میرزا که در خیابان دوشان‌تپه منزل داشت دیدم و ایشان در جواب پرسش من اظهار داشتند، ارسال آن به واسطهٔ نبودن واسطه و معلوم نبودن آدرس به تأخیر افتاده.»[۲۶] یادبود
وقتی مجلس شورای ملی در ماه نوامبر جلسات خود را از سر گرفت، یکی از نخستین اقدامات آن، ایراد نطقی در یادبود بسکرویل بود.[۵]
در انجمن تاریخی پرسبیتری در فیلادلفیا، نامه‌های بسیاری در وصف بسکرویل وجود دارد. در سال ۱۹۵۹، پنجاهمین سالگرد مرگ وی به طور کامل توسط تبریزی‌ها برنامه‌ریزی و مدیریت شد که وزارت امور خارجه را کاملاً شگفت زده کرد.[۱۱]   سید حسن تقی‌زاده و اقبال آذر در حال ادای احترام سر مزار هوارد باسکرویل.
روز دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۳۸ برابر با پنجاهمین سالگرد فوت باسکرویل، مراسمی در مدرسه پروین (مدرسه مموریال سابق) برگزار گردید. این مراسم در تالار دبیرستان که بنام باسکرویل نامگذاری شده بود، از طرف علی دهقان مدیر کل اداره فرهنگ آذربایجان شرقی برنامه‌ریزی گردیده بود. دعوت شدگان ایرانی شامل رضازاده شفق که از شاگردان باسکرویل بود و افراد دیگری مثل حسن تقی‌زاده، اسماعیل امیرخیزی، ابوالقاسم فیوضات، علی هیئت، مهدی علوی‌زاده شرکت داشته و از آمریکاییان مقیم تهران نیز سفیر کبیر آمریکا، رئیس اصل چهار، اندرسن رئیس USIS، اگرمان رئیس بخش فرهنگی، هولینیک دبیر اول و خانم مک‌داول میسیونر آمریکایی شرکت کرده بودند.[۲۷]
حتی زمانی که روابط ایران و آمریکا در بدترین شرایط بود، بسکرویل همواره یک استثناء باقی ماند. در ماه دسامبر ۱۹۷۹ و در روزهای بحران گروگان‌گیری، توماس ام. ریکز (Dr. Thomas M. Ricks) گروهی کشیش آمریکایی را برای ملاقات با آیت‌الله خمینی به ایران برد. گروه در آخرین شب اقامت خود در ایران، از مسجدی دیدن کرد. وقتی آن‌ها به حضار معرفی شدند، یک مرد ایرانی میانسال از میان جمع برخاسته و به انگلیسی فصیح پرسید: «بسکرویل‌های آمریکایی امروز کجایند؟»[۵]   مجسمه باسکرویل در خانه مشروطه تبریز. ساخته شده توسط ابراهیم محمدیان در ۱۴ مرداد ۱۳۸۴.
در سال ۲۰۰۵، از نیم‌تنه‌ای برنزی از بسکرویل در خانهٔ مشروطهٔ تبریز، توسط محمد خاتمی، رئیس جمهور وقت ایران، پرده‌برداری شد. در آن زمان بحث‌هایی در خصوص ادای احترام به یک آمریکایی وجود داشت، ولی با وجود انتقادها علیه گذاشتن تندیس نیم‌تنهٔ بسکرویل در خانه مشروطه، مردم تبریز از این اقدام پشتیبانی کردند.در زیر مجسمه برنزی، این جمله به فارسی نوشته شده است: «هوارد سی بسکرویل. او یک وطن‌پرست، یک تاریخ‌ساز بود»[۵] عده‌ای در آمریکا پیشنهاد کرده‌اند که ۱۹ آوریل، سالروز کشته شدن هوارد باسکرویل را به عنوان «روز دوستی ایرانیان و آمریکایی‌ها» بنامند.[۱۱]در سالگرد کشته شدن باسکرویل در سال ۲۰۱۴، آلن ایر، سخنگوی فارسی‌زبان وزارت امور خارجه آمریکا، در صفحه فیس‌بوک خود، از باسکرویل به عنوان یک شهید یاد کرد. در سال ۲۰۱۵، گروهی از کشور آمریکا، به سرپرستی استیفن کینزر از قبر هوارد باسکرویل در گورستان ارامنه تبریز بازدید کردند. قرار است یک فیلم از روی زندگی هوارد بسکرویل به کارگردانی مسعود جعفری جوزانی ساخته شود. فیلمنامه این فیلم، در سال ۱۳۷۳ توسط جوزانی نوشته شده است.
بسیارند ایرانیانی که باسکرویل را ستایش نموده و او را شهید می‌دانند. وی در گورستان آشوری‌های تبریز (در آن زمان گورستان امریکایی‌ها) در تبریز به خاک سپرده شده‌است و برخی علاقه‌مندان ناشناس به طور متناوب سنگ مزار وی را با گل‌های زرد و تازه تزیین می‌کنند. در ادبیات
در سال ۱۹۵۰، محمدعلی مهدوی، لوح یادبودی، بر سر مزار بسکرویل نصب کرد که بر روی آن شعری از عارف قزوینی، شاعر ملی ایران، کنده کاری شده بود. عارف قزوینی، در سال ۱۳۰۲ خورشیدی در سفری که به تبریز داشته و در مجلس یادبودی که بر مزار باسکرویل برگزار شد، این شعر را برای وی سرود: ای محترم مدافعِ حریّتِ عباد   وی قائدِ شجاع و هوادار عدل و داد کردی پی سعادتِ ایران فدای جان   پاینده باد نام تو، روحت همیشه شاد
میرزا محمدعلی خان بن قنبرعلی اصفهانیِ سدهی معروف به سروش اصفهانی از شاعران دوران قاجاریه که برای مشروطه نیز اشعاری سروده است، در وصف باسکرویل (یک گل نصرانی) و سیصد نفر از یارانش، ترجیع بندی طولانی با تکرار مصرّعیِ زیر سروده است. سیصد گل سرخ، یک گل نصرانی   ما را ز سرِ بریده می‌ترسانی؟ ما گر ز سرِ بریده می‌ترسیدیم   در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم جستارهای وابسته
جنبش مشروطه ایران

تانزانیا، دروازه ورود به مرکز و جنوب آفریقا است و دین اسلام از سوی بازرگان ایرانی و عرب بدین ناحیه آورده شد. این کشور حدود دو دهه رهبری کشورهای خط مقدم مبارز با رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی را بر عهده داشت.
 
جمهوری تانزانیا با 945 هزار کیلومتر مربع وسعت، درآفریقای شرقی و در مجاورت اقیانوس هنهد قرار دارد.بخش اعظم این کشور را سرزمین وسیع تانگانیکا، وبقیه ی آن را سه جزیره ی زنگبار، مافیا وپیما تشکیل می دهد که غالبا از ارتفاعاتی که منشا آتشفشانی دارند، به وجود آمده اند.قله نگرو نگرو، بزرگ ترین دهانه آتشفشانی دنیا، در این سرزمین قرار گرفته است. همچنین دریاچه ویکتوریا در شمال، دریاچه تانگانیا در غرب و دریاچه مالاوی در جنوب آن واقع شده اند. تانزانیا، آب و هوایی مرطوب و پر باران دارد. از جمعیت 26 میلیون نفری این کشور، شصت درصد مسلمان هستند.95 درصد مردم در سرزمین اصلی و بقیه در زنگبار زندگی می کنند. زبان سواحیلی و انگللیسی بین مردم این کشور رواج دارد.
 

تانزانیا، دروازه ورود به مرکز و جنوب  آفریقا است و دین اسلام از سوی بازرگان ایرانی و عرب بدین ناحیه آورده شد. این کشور حدود دو دهه رهبری کشورهای خط مقدم مبارز با رژیم نژادپرست آفریقای جنوبی را بر عهده داشت. همچنین از اعضای موثر و با نفوذ سازمان وحدت آفریقا به شمار می رود. عضویت آن در کشورهای غیر متهد نیز از ویژگی های مثبت تانزانیا است. نزدیکی به اقیانوس هند، قرار گرفتن در حوالی خط استوا،وجود دریاچه ها، رود خانه های متعدد، پارک های جنگلی و مناظر طبیعی و نیز عامل تعیین کنندهای در جغرافیای سیاسی تانزانیا به شمار می آید.

زنگبار از سال ها قبل مورد نظر تاجران کشورهای خلیج فارس و جنوب آسیا بود و تجارت عاج و ادویه در آن رواج داشت. اسلام از سوی مهاجران ایرانی از شیراز وارد آن گردید. زنگبار ابتدا به دست مسلمانان اداره می شد، ولی بعدها انگلستان بر آن مسلط گشت. پس از جنگ جهانی دوم، احزاب مهمی از جمله حزب آفرو شیرازی در این ناحیه شروع به فعالیت و مبارزه کردند. سرانجام بر اثر مبارزات مردم، زنگبار در سال 1342 ش مستقل شد.

منطقه تانگانیکا تا قبل از جنگ دوم جهانی، تحت تاثیر تحولات زنگبار بوده است. بر اثر پایداری مردم، این منطقه نیز در سال 1340 ش مستقل گردید و یک سال بعد در این سرزمین جمهوری اعلام شد و ژولیوس نیه رره به عنوان نخستین رئیس جمهور آن بر گزیده شد. طبق قرار دادی که بین وی و شیخ عبید کرومه (رئیس جمهور زنگبار)  در سال 1343 ش منعقد گردید، زنگبار با تانگانیکا متحد شد و جمهوری تانزانیا را تشکیل داد.

تانزانیا، مهم ترین تولید کننده ی سیسال در دنیا است. این ماده در الیاف کتانی کاربرد دارد. محصولات دیگرش عبارت است از کنف، قهوه، موز و برنج. معدن مهم آن الماس است. از مهم ترین مراکز صنعتی آن، صنایع غذایی، پوشاک، سیمان و چوب بری را می توان نام برد.

  

....................................................................................................

جغرافیای جهان اسلام،آشنایی با کشورهای اسلامی و قلمرو اقلیتهای مسلمان،غلامرضا گلی زواره،ص 361-362